سلام خوبین؟
سه شنبه صبح اون دختر کارورزه هم اومد.سوپر وایزر هم بود.. به عبارتی جمعمون جمع بود! فقط پشت آقای مدیر حرف میزدیم و میخندیدیم! قرار بود من تا ساعت 4 یکسره بمونم که آقای مدیر اومدن بهم گفت برو من میگم میمونم میگه نه کاریت نباشه برو!
غروبشم میخواستیم بریم بازار که برای بابایی ساعت بخرم اما هنوز بیرون نرفته بابایی تهدید کرد که هیچی براش نخرم و از این حرفا... منم مجبور شدم پارچه پیرهنی بگیرم که خودش برده بدوزه... ساعت هم گذاشتم برای تولدش!
چهارشنبه صبحش نشستم اتاقمو جمع و جورش کردم! غروبشم مهمونی دعوت بودیم. زن پسرداییم میخواد بره مکه برای همین ما رو دعوت کرده بود... اومدنه هم خالش بهم گفت وای چقدر تغییر کردی خیلی بامزه تر نسبت به قبل شدی!! البته اون موقع هم بامزه بودی!! اینقده ناراحت شدم که نگو... من این خالشو فکر کنم 4سالی میشه که ندیدم. یعنی از زمان عروسی تا حالا! شب بله برون پسرداییم قیافم خیلی خوب شده بود اما روز جشن قیافم افتضاح! یه چیزی میگم شما ندیدن که من اون روز چقدر زشت بودم... موهام قیافم لباسم.. همه همه زشت بودن! هیچ امیدی برای قیافه نداشتم.. روز جشن هم من چون دپرس زشتی بودم زیاد نرقصیدم یه جایی اون ته نشسته بودم برای همین خوشبختانه تو فیلم عروسی اصلا نیستم فقط یه جا که دارم میشینم توی کادر افتادم که اونم چون فاصله زیاد بوده زیاد معلوم نیستم!
پنجشنبه صبح بهشید منو بیدار کرد که نمیخوای بری سرکار؟ ساعتو دیدم 8:30 شده. اصلا حواسم نبود! تند آماده شدم رسیدم شرکت دقیقا 9 بود آقای مدیر هم بود بهم میگه خواب موندی؟ منم خیلی قاطع گفتم نه یه مشکلی پیش اومد!
غروب پنجشنبه هم چون مامان بزرگم خونمون بود جایی نرفتیم... منم شب برای دوست جون اس ام اس دادم که فردا میرن دریا یا نه؟ که اس ام اس داد اردبیلن... اول براشون اس ام اس دادم و گفتم خوش بگذره بعد به یاد پارسال افتادم که رفتیم کلاردشت+کیش.. چقدر خوش گذشت! برای همین قاط زدم زنگیدم بهشون که چرا به من نگفتن و بدون من رفتن؟ که گفتن اون یکی دوست جون هم چون کار داشت نمیتونست بیاد اینا خانوادگی رفتن.. خیالم راحت شد!!
جمعه صبح کار خاصی نکردم!ساعت 4 با یکی از دوستام قرار داشتم اصلا حسش نبود تو هوای گرم شالو کلاه کنی اما چون یه موضوع خاصی بود مجبور شدم برم تا موقعی که برسم داشتم بهش القاب قشنگ قشنگ میدادم!ساعت 5:30 کارمون تموم شد برای مامی زنیدم که کجان؟ اونا هم گفتن خونه دایی هستن... من رفتم اونجا... آرشام خیلی خوشکل شده!
شنبه صبح هم برای ویزیت رفتم.. اینقد هوا گرم بود... بعد از ظهر هم رفتم آرایشگاه مدل ابروهامو عوض کردم! خوشم اومد با اینکه هم میگن بـــــیــــــپ شدم اما راضیم... یه خورده به نظرم با این مدل سنم پایین تر اومده.. حداقلش تو سن خودم نشون میدم خسته شدم از بس بهم گفتن که بزرگتر نشون میدی!!
غروب هم اومدم برق رفته بود اینجا برای خودش یه سونایی شده بود! برق هم اومد اینقد کار رو سرم ریخته بود...
شب هم رفتم یه سری برگه بدم برای فوتو.. دو ساعت برای پسره دارم توضیح میدم میبینم داره گیج میزنه قاط زدم میگم حواستون به من هست میگه نه! آی من حرص خوردم.. ساکت شدم رفت تو اتاق پشتیه بعد اومد میگه دنبال مداد دارم میگردم پیداش نمیکنم! میتونم با خودکار بالاشون بنویسم؟ منم گفتم نه!
امروز صبح هم برای استان گلستان محصول فرستادیم...
غروبم که اومدم دیدم از تهران محصول اومده.. تا حالا داشتم چکشون میکردم...
فعلا دیگه عکس نمیزارم.. چون نمیخوام دوستای خوبمو به خاطر این عکسا از دست بدم.... با اینکه از این عکسا یه حس خوب بهم دست میداد اما .....
روز پدر هم با چندین روز تاخیر به همه باباهای مهربون تبریک میگم... به باباهای آینده هم که میان اینجا تبریک میگم...
شاد باشین
بابای
پاینده باد ایران آریایی ![]()
