تبليغاتX
دوستانه :: تولد یه خاطره
 

چهار شنبه ۱۰ تیر»  صبح کتابخونه پوران نیومد... منم درس خوندم.... اما ساعت ۱۱:۳۰ به بعد بود که ندا اومد سوال بپرسه اینقدی فک زد که عصبی شدم.... ساعت ۱۲:۲۰ هم دیگه بلند شدم رفتم خونه.... بعد ناهار هم خوابیدم تا ساعت ۵! اینقدی کیف داد!!بیدار شدم ساعتو دیدم کلی تعجب کردم که اینقد خوابیدم! آماده شدم میخواستم راه بیوفتم که پوران زنگ میزنه میگه تو کجایی؟ منم میگم خونه.. میگه من میرم کتابخونه بیا اونجا دنبالم... تو دلم گفتم بهتر... چون ف؟؟ بعد یه ساعت تشریف میاره.. اینقد این دختر بد قوله! ساعت ۶ رفتم کتابخونه با پوران رفتیم بانک از حسابش برداشت کرد رفتیم شهریار برای دوست جونش کادو گرفت! ... همون موقع هم ح؟ زنگ زد که شماها کجایین؟ من رفتم کافه نشستم دیدم هیچکی نیومد اومدم تو شهریار... منم گفتم تو شهریاریم آدرس مغازه ای که داشتیم خرید میکردیمو دادیم اومد ... بهم گفت ف؟ نیومد.. گفتم زنگ زدم تو راهن... پوران عطر هم برای خودش خرید... هوا گرم بود ترجیح دادیم بریم کافه منتظرشون بشینیم... که یه ربع بعد این دو تا خانوم اومدن! ساعت ۶ قرارمون بود اینا ۶:۴۵ شایدم بیشتر بود اومدن! ... تا دست چپ س؟ دیدم گفتم نامزد کردی؟ گفت آره... گفتم دروغ میگی کی؟ گفت دو هفته دیگه رسمی میشیم! خبر داشتم دو ماه میشه از سامان جدا شد بعد ۷ سال اما این نامزدی رو نمیدونستم!

طبقه بالای کافی شاپ شلوغ بود ما پایین نشستیم ... اینقد گفتیم و خندیدم... عکس گرفتیم... دیگه نزدیک بود سقف کافه بیاد پایین!  بعد ۶ سال همه دور هم جمع شدیم البته دو نفر نبودن یکی که ازدواج کرد رفت شاهین شهر و متوجه شدیم الان یه ساله که مامان شده! یکی دیگم مثل اینکه ف؟ یه جورایی باهاش قهره! ...بعد ۶ سال ...البته ما سه تامون باهم هستیم اما ح؟ و پوران فقط با من در ارتباط بودن با اونا در ارتباط نبودن... قضیه اینکه همه با هم اومدیم چون ف؟ اومد کتابخونه دید پوران با منه تعجب کرد و گفت برای ح؟ هم زنگ بزنیم تا همه دور هم باشیم... در مورد همه چی صحبت کردیم... اینکه توی این مدت چیکار میکردیم... اینک کیا ازدواج کردن و کیا طلاق گرفتن! آمار طلاق چقدر بالا رفته ها! آدم میترسه مزدوج شه! ...... صحبت معلم های مدرسه شد..... کلی خندیدیم........

بعد کافه هم خواستیم دور بزنیم که ح؟گفت با ماشین من بریم... سوار ماشین شدیم ماشینو روشن کرد دیدیم چراغ بنزینش روشن شد! میگه اومدمم روشن بود... حالا با اعتماد به نفس بالا کولر هم روشن میکنه!دیگه اینقد بهش گفتیم رفت بنزین زد! موقع بنزین زدن ف؟ دلش شور افتاد و گفت برگردیم که بره به ماشینش سر بزنه... از اون به بعد دو تا ماشین شدیم...من با ف ؟ بودم... بقیه با ح؟...پاساژ بزرگ هم رفتیم تا یکی از بچه ها رو ببینیم که رفتیم جلوی مغازه دیدیم فقط باباش مغازس که برگشتیم..داشتیم میگفتیم کجا بریم کجا نریم که ح؟ گفت زنگ میزنم خونه به شوهرم میگم که بره بیرون شما شام بیان... زنگ زد شوهرش گفت یه ربع فرصت بدین... ما هم گفتیم تو برو خونه ما هم میریم خونه هامون لباس میگیریم بر میگردیم... تا همه لباس بگیرن و بریم ساعت نزدیکای ۱۰ شده بود...

تو شام درست کردن همه بسیج شدن... اما سرخ کردنش با ح؟ بود..چون موقع ریز کردن و پوست کردن سب زمینی و سوسیس این فقط داشت حرف میزد..تا این سرخ کنه ما هم در حال دیدن آلبوم عروسیش بودیم...بعد شام هم فیلم عروسیشو دیدیم مردیم از خنده!! این باعث شد همه پا شن و ادای آقایونی که تو فیلم در حال رقص بودن و در بیارن!! ... تو عروسیش چقدر هممون کوچولو بودیم..

یه خورده ازین صحنه از خودمون فیلم گرفتیم...بعد هم عکس...... ساعت ۱ بود که اومدیم خونه... اونم به خاطر من چون کلید نداشتم و دیگه بیشتر میموندم خواب همه سنگین میشد منم تو کوچه میموندم!...برای هممون شب به یاد موندنی بود... خیلیم زود گذشت!زمان با هم بودنو میگم.

اومدم خونه ساعت ۱:۱۰ این حدودا بود..خواب از سرم پریده بود... چند بار هوس درس خوندن به سرم زد اما حسش نبود... از طرفی بدون پتو هم خوابم نمیبره اما اتاقم گرم بود .... ساعت ۴ بلند شدم رفتم تو هال جلوی کولر با پتو خوابیدم.....

 

پنج شنبه ۱۱ تیر»صبح ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم اما تا صبحانه بخورم و آماده شم و وسایلمو بگیرم ساعت ۸:۴۵ کتابخونه بودم... ندا هم منو کشت از بس بهم مسیج داد میای یا نه! اما با آخرین مسیجش که دیدم با ایرانسل خیلی کیف کوک شدم! این چند وقت ایرانسل و همراه خودم کتابخونه نمیبردم اما چون دیروز نمیشد از خط دائمی به پوران زنگ بزنم ایرانسلم تو کیف پولم بود و شانسکی با همون کیف پول اومدم کتابخونه! تا ساعت ۱:۱۰ کتابخونه بودم.. اومدم خونه دیدم بابا داره لباس میپوشه که بیاد دنبالم.. میگه نگرانت شدیم به گوشیت زنگ میزدم اشغاله همیشه قبل یک خونه بودی..ایرانسله دیگه...... منم گفتم اون مال اون موقع ها بود این یه هفته ای خودت یک و نیم یا یک و چهل پنج دقیقه میومدی دنبالم... میگفت فرق میکرد خودت هیچ وقت این موقع نمیومدی...حداقل زنگ بزن که دیر میای!!

بعد از ظهر کتابخونه نرفتم چون میخواستم تست بزنم... گفتم که ذخیره رو برای ۴مین بار میخونم...خیلی راضیم...این ۴فصلی که خوندم فرمولاش و کاملا فهمیدم و میتونم مسئله هاشو حل کنم!

جمعه ۱۲ تیر»امروزم که آزمون داشتم... وای من سوالای این معارفو میخونم دق میکنم! آخه تو جزوه پرسه یه چیزیه تو سوالاشون یه چیزی... تو کتابش اصلا در مورد نماز.شرور (نمیدونم یعنی چی) اینا چیزی نوشته نیس اما سوالا هست... حالا تصمیم گرفتم کتابای گاج دبیرستان و بخونم... چون دقیقا سوالاتش توی معارف دبیرستان هست و من هر چی میزنم برای اینه که از گذشته یادمه! تخصصی ها خوب بود... به خصوص ذخیره! دیگه گردنم درد گرفت...همه رو حل کردم..دوتا ریاضی هم حل کردم اما ترسیدم بزنم! اگه مثل اوندفه درست باشه من دق میکنم از اینکه نزدم! بهمونم یه جعبه دادن توش دو تا مداد و پاک کن و مداد تراش هست!  بیسکوییت ایندفشون هم کاکائویی بود.. اما  نخوردم...بهمون بیسکوییت ۱۰۰ تومنی میدن بعد خودشون بهترین بیسکوییتو میخوردن... آدم اشتهاش با اینکه صبحانه نخورده و این تبعیضا رو میبینه کور میشه!

اومدم خونه گشنم بود شدید! نشستم لواشک خوردم.. فتیله دیدم...برای دوشنبه کلی برنامه داره... پیشنهاد میکنم ببینین...

بعد از ظهر هم بیدار شدم یه سری کار شخصی کردم به المیرا مسیج دادم کلاردشته میگه اینقده خنکه جاتون خالی!! این آپ و هم نوشتم...... دیگه نمیدونم بعد این چیکار کنم...مامان بزرگم خونمونه فکر نکنم جایی بریم!

سایت پارسه هم نمیره...یعنی میره صفحش داغونه!مثلا ایندفه ذوق داره میخوام زودتر کارنممو ببینم

 

پریسا جون از شنیدن فوت عمت خیلی ناراحت شدم بهت تسلیت میگم ما دوستای نت هم تو غم خودت شریک بدون..

 

پ ن : فردا هم یکسره کتابخونم تا ۸:۳۰ شب

دوستون دارم

شاد باشین



بیتا | جمعه 1388/04/12 | لينك | 18:25 |