تبليغاتX
دوستانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
سفر و وصیتنامه!!

سلام علیکم خوبین سلامتین؟

 

توی این هفته با دوستام رفتم کیش. هه هه راستش این قضیه از اونجا شروع شد که پسر عموم که سه سال ازم کوچیکتره با دوستاش رفتن کیش تا خستگی درس خوندنش در ره. بیچاره واقعا هم خسته شد 5مرداد امتحان داشت من تا 4 مرداد که میرفتم دریا اون داشت میرفت یعنی از ساعت 9 تا 1:30 دریا بود واقعا از کت وکول افتاده بود . بگزریم بعد اینکه فهمیدیم این رفته با دوستام مشورت کردم چیه مار رفتیم کلاردشت قندیل بستیم اومدیم بریم کیش همه موافقت کردن اما اینجا یه نکته اساسی بود مامان و بابا. اون شب که اومده بودم خونه کلی خودمو برای بابام لوس کردم که آخرش گفت یکی یه دونه ناز داره خونه چی میخواد؟ اینقده ذوقیدم که خودش فهمید منم شمرده شمره بهش گفتم که میخوایم بریم کیش از این حرفا بابام گفت من حرفی ندارم برو به مامانت بگو! اوف اینقده بدم میاد منو به این اون ور شوت میکنند مگه میشه این مامان راضی کرد.اولش گفت نه اصلا اجازه صحبت نداد بعد از کلی نازو نوز که مختص بچه آخریاس گفت هر چی بابات گفت رفتم پیش بابا اونم دوباره گفت من نمیدونم هر چی مامان گفت دیگه از حرص داشتم میمردم اما نمیشد تا اینکه مامانم صدا زدم گفتم یه دقیقه بیا بالا (خونمون دوبلکس اتاقا بالان) دیگه سنگامو باهاشون وا کردم بابام راضی شد گفت یه شرطی داره گفتم هر چی باشه قبول گفت پول سفرت از جهیزیت کم میشه ! منم گفتم کی جهیزیه میخواد همه میگن آیدا خواهش میکنم با من ازدواج کن جهیزیه هیچی نمی خوایم مامانم گفت آره جونه خودت

وای رفتیم کیش از اول تا آخر مسخره بازی در آووردیم مثل از پشت کوه اومده ها به خصوص تو هواپیما که گفته بودن کمربندتتونو ببندین اینقده مسخره بازی در آووردیم که آخرش مهماندار اومد کلی برامون توضیح داد ، بیچاره فکر کرد ما تا حالا حتی سوار ماشین هم نشدیم . خنگول بازی خیلی حال میده .

برگشتن هم همین کارو انجام دادیم اما مهماندارش فهمید داریم سر کارش میزاریم کلی عصبانی شد تا آخرشم چشم و ابرو میومد.

از کیش که اومدم حالم کلی گرفته شد چون وصیت نامه بابابزرگمو دیدم . نوه ها اصلا این وصیت نامه رو قبول ندارن بابابزرگم کل سرمایشو وقف کرد البته بعد فوتش، هنوز نتونستم این قضیه رو قبول کنم البته قبلش با بچه هاش مشورت کرد بچه هاشم گفتن به این پول نیازی ندارن و فقط بابابزرگم اونقدی داده که بتونن برن سفر حج چون میگه با مال پدر رفتن ثواب داره!! اومدم خیلی ناراحت شدم داییم اومد به ما گفت شما چی کم دارین بگین ما خودمون براتون تهیه میکنیم مگه تا حالا بابابزرگتون کم و کسریتون رو جبران کرده؟ پسرداییم پرید گفت من بی ام وه میخوام داییمم گفت خودت کار کن بخر! این چند روز ما سه تا نوه حالمون گرفته مامانم میگه بابابزگت خودش زحمت کشیده هر کاری هم بخواد میکنه.

آخه من میگم اگه میخواد کاری کنه خوب زندس انجام بده حالا چرا بعد 120 سال فوت کرد بعدش.هان؟

بابابزرگم املاک زیادی داره که واقعا زحمت کشیده اون موقعی که من سوم راهنمایی بودم قیمت گزاری کرده بود 6میلیاردو خورده ای بود حالا بعد 7سال فکر کنم خیلی بیشتر شده و اگه همین مقدارو حساب کنیم نفری یه ملیارد میرسید . بگذریم دیگه مهم نیست !! اما نمیشه غصه نخورد . هنوز تو شوکم .

کلا ما تو شهرمون جزوه خانواده های معروفی هستیم یه جورایی اصیلی. فقط کافیه اول فامیلی رو بگم اگه همشهری باشین حتما میشناسین !

 

بگزریم بعد تلاشهای زیاد یه شعر برای پسرا میزارم :

 

پسری با حال زار و نعشه اش

 میرود بهر دوست از خود بدترش

مینشیند به روی تخته سنگ

میگرید همچو مرده ست پدر

گویا میشود از حال او

میبیند حال زار او                                                            

میگوید آخر چرا از بهر ما

پیدا نمیشود دختری از هر کجا

هیچ یک از دختران سن ما

نمیگند نگاهی بر حال ما                                                               

منت سارا کشیدم

منت محلا کشیدم

منت مینا کشیدم

منت یلدا کشیدم

گل خریدم

عطر خریدم                                                       

انگشترو دستبند خریدم                                       

چشمهایم خاک پای سوسن است

گردن بشکسته ام در خدمتش

میروم بالا و پایین هر کجا

تا بگویم هستیم در خدمتش                                                                 

تا ببیند چشم او هر چیز زیبا هر کجا

میخرم با قرض وقوله با دعا

تا نباشد ناراضی و ناراحت او

از ز دستم بهر هر چیز او

وقت بی ارزشمو بی اعتبار

میگذارم صرف مهتاب و منا

میروم با این دو خواهر هر جا

میشوم ماتل در هر کجا

میخرم انگشتر از بهر سما

میخرم دستبند از بهر ثنا

اما حیف این پول های بر فنا                                   

کاش میشد دختری از بهر ما

این پسر خر پولو پر ادعا

کاش میداشت یک قد بی اعتبار

مو ندارد قد ندارد

چغندر قند به جای دماغ دارد

چشمهای کور او انگار که با تیغ باز شده آن هم به زور

شکمش همچو بشکه آبی پر ملات

میرود بالا و پایین مثل مار

ماشین او سر و وعظ باحالی دارد

 آخه زانتیا x پارتی باهالی دارد

لیک گر بشینی داخلش                                   

میدهی کفاره بعد از دیدنش

صندلی هایش پاره و پر فنر است

زیر پایت پر از سوسک و ملخ است

میرود بالا از هیکلت

پوست چیپس و پفک از خوردنش

چی بگویم از صدای موتورش

انگار زاتریه گرفته و مرده است

میکشد خود را به زور

چون ندارد صاحبش پول برای تعویض او                     

دوستش که انگار لال بود تا به حال

زبان باز میکند همچو باد

چی بگویم از حال او

کاش نمیگفتم شعری از بهر او

دوست او هم هست به دنبال دختری

اما راضیست اگر نداشت هیچ هیکلو قیافه ای                                                            

آخر این پسران بدبخت بینوا

پیدا نخواهند کرد دخترانی هر کجا

دختران زیبا و ناز و خوشگلند

چشمهایی همچو آهو مایلند

صورتی جذاب و براق و پر ملات

قد رشید و هیکل و کمر باریک وای خدا

مگر در خواب بیینند

پسران زشت و نحس و بد عدا

دخترانی نازو خوشگل و زیبا مثل ما

 

 

ببخشید زیاد شد. دفعه بعد یه شعر که در مورد دختراس میزارم!

 

شاد باشین بوس بابای

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24ساعت19:27توسط بیتا |
خاطراتو نمیخوام ......
 

سلام به همگی خوبین؟

 

این پستم نه به دختر نه به پسر گیر میدم ! این پست خودم مینویسم . نمیدونم کی سوال کرد که اگه دختر پسر نبودن چیکار میکردی منم گفتم خاطراتمو مینویسم . این پستم میخوام خاطرات هفته پیش بنویسم ! این به این معنی نیست که من دیگه دختر پسرا رو ول کردم نوچ از این خیالهای خام نکنین گفته بودم کامیم خراب شد اولش فکر کردم از هاردم میخواستم پارتیشن بندیش کنم قبلش به برادرم گفتم اونم فایلای خودشو رایت کرد منم دوتا پوشه بهش نشون دادم یکی عکسام بود یکی هم نوشته هام! گفتم رایت میکنی اونم گفت آره اما نکرد و همه چیزم پر شد.......

 

بگزریم من دوشنبه با دوستام رفتم کلاردشت.جای تک تکتون خالی . خیلی خوش گذشت یکم هوا ضد هال بود خیلی سرد بود  خیلی . میخواستم چند تا عکس از کلاردشت بزارم اما از اونجایی که دوستام تا حالا دوربین ندیده بودن هیچ وقت کادر و خالی نمیزاشتن.  پنج شنبه که اومدم خونه یه جورایی از ته دلم خدا رو شکر کردم که همچین پدر و مادری دارم . این 20 سالی که خدا بهم عمر داده هیچ وقت بهم نگفتن با دوستات فلان جا نرو اینجا رو بیا فلان چیزو بپوش . خیلی از دخترای همسن من آرزوی اینو دارن با دوستاشون مجردی برن بیرون. اما من همچین محدودیتی ندارم.

این اولین سفری نبود که با دوستام رفتم . هیچ وقتم به این فکر نکردم که دخترای زیادی نمیتونن برن . تا اینکه کلاردشت بودیم یه خانواده بودن یکی که نه چند تا بودن منظورم باهم بودن. ما میخواستیم جوجه خودمونو سیخ بکشیم که کباب شه که از 9 نفرمون هیچ کدوم بلد نبودیم تا اینکه من گفتم این سیخ رو یه جا فرو کنین بره جای خاصی نداره تا اینکه یه گروه دختر بودن کنارمون تعجب کردن که ما تنهاییم . فکر کردن پدر مادرامون در حال دور زدنن . وقتی گفتیم تنها اومدیم اونا خیلی تعجب کردن . اونجا بود که فهمیدم مامان بابام چقدر خوبن.

 

جمعه هم با مامانم رفتم کوه . یه گروه زنونه بود. رفتیم تنگه واشی تو فیروزکوه. اینقده جای خوشکلی بود اینقده خوشکل بود من هر چی بگم کم گفتم. اینقده اونجا خندیدیم که حد نداشت . میخواستم فیلم تلاشا سر سختاتانه مردمو اونجا ببینین.

اونجا دو تنگه داشت که باید رد میکردی آخرش میرسدی به یه آبشار. کوه ها اینقده بهم نزدیک بودن از دور که نگاه میکردی فکر میکردی بهم چسبیدن و باید از وسط این دو تا کوه رد میشدی.

            

           

 

وسط دو تا کوه یا همون تنگه جای خشکی نداشت . و باید طول رودخونه رو گز میکردیم. حالا فکر کنین آب یخ (آی تو فریزر  بزارین اینقده یخ نمیشه) با فشار فوق العاده زیاد. اول که نگاه میکردی آب تا زیر زانوت بود منم شلوارم تا زانو دادم بالا رفتم توش. پام یخ کرد . به معنایی کرخ شد. همه اول از سردی آب جیغ مکشیدن . حالا رفتیم تو تر فشار بیشتر شد . آب تا کمرم رسیده بود. یه قدم برمیداشتی آب بود تا زانوت قدم دیگه تا کمر. فکر کنم بیشتر از بیست دقیقه طول کشید تا تنگه اول تموم شد. بعد خشکی و بعد تنگه دوم و بعد آبشار.

یه زنه بود اینقده چاق بود شوهرش دستشو گرفته بود مکشید یه زنه دیگه هم از پشت هولش میداد.

  

              

من عکس آبشارو ندارم چون گوشیم تو کولم گزاشتم . اینقده گوشی و دوربین افتاد تو آب که منم ترسیدم. این یه عکس کند کاری شده از تنگه اول . که روی کوه سمت راستی بود . نمیدونم مال چه زمانیه اما قشنگه. بابام که دید میگه باید مال صفویه باشه!

            

یه چیز دیگه من تا آبان صاحب یه دختر دایی میشم . زنداییم بهم پیشنهاد داد که بهش چند تا اسم بگم آخه اسم یه دخترداییم از انتخاب من بود اینم گفته چند تا اسم بگو بهش گفتم اومدی خونمون از توی نت برات اسم اصیل ایرانی سرچ میکنم چون دنبال اسم ایرانی میگرده که زیاد نباشه. البته من یه اسم در نظر دارم . آویسا که به معنی آب پاک و تمیز این اسم و خیلی دوست دارم و پیش خودم گفتم اسم دخترم همینه. حالا میخوام این اسمو بهش بگم به نظرتون اسمه قشنگیه؟ میخوام نظرتون در مورد اسم آویسا بدونم تا بعد بهش بگم. نظرتون چیه هان؟

 

یه چیز دیگه خیلی مهم . شهاب و فکر کنم مریم و شاید بعضی از شماها توی پست تولدم فکر کردین سروش پسرمه. من هنوز ازدواج نکردم که بخوام بچه داشته باشم تازه بچه من در آینده دختره نه پسر. سروش یکی از دوستای وبلاگیمه و با نام گوگرد برام کامنت میزاره. تا اونجایی که میدونم پسرم نیست!

   

 

یه چیز دیگه هم هست . یه مدتیه دپرس تشریف دارم. طبق آماری که گرفتم 30% به خاطر پروژم هنوز مستنداتشو ننوشتم  تا آخر شهریور بیشتر مهلت ندارم . قبل اینکه تابستون تموم بشه گفتم تا 15 مرداد تحویل میدم اما هنوز به نام خداشو ننوشتم .صبح که بیدار میشم کارتون میبینم . بعد از ظرهم میرم دریا . ساعت 1:30 با دوستام قرار دارم ساعت دو دریا کنارم بعدم میرم دریا. هر روز دریا به امید اینکه برنز شم. نمیدونم چرا پوستم اینقده ثبات رنگیش زیاد. چند سال میخوام برنز شم نمیشه آخرم سرطان پوست به خاطر آفتاب میگیرم میمیرم اما پوستم رنگش تغییر نمیکنه.10درصد افسردگیمم مال اینه. اما 60 درصد دیگه نمیدونم مال چیه؟

        

  

از نفس افتادم دیگه تموم شد. چند تا توصیه همیشه به مامان و بابا لبخند بزنین و اگه شبا زودتر از اونا رفتین تو رختخواب حتما زورشون کنین بیان بوستون کنن(اینقده حال میده). مسواک هم فراموش نشه.

 

شاد باشین

بابای

 

+نوشته شده در شنبه 1386/05/13ساعت19:50توسط بیتا |
روز پدر
 

میلاد با شکوه امام علی (ع) بر همه شیعیان مبارکباد

 

روز پدر مبارکباد

 

 

+نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت21:10توسط بیتا |
3مرداد. دو تولد در یک روز!
 

سلام سلام

هووووووورا امروز تولد بچمه

رفت تو یک سالگی پدر سوخته

ولی خودمونیما بچه خوشکلی از آب در اومدها

خوب اینم کیک تولدش

فقط خواهشن حمله نکنین به كيك

 

 

از همه اونایی که تا حالا منو همراهی کردن تشکر میکنم میخواستم اول اسم ببرم بد دیدم باید به اندازه دوتا صفحه روزنامه همشهری بنویسم بد گفتم یه تشکر کلی بکنم از همه بهتره

پ ن: خیلی خوشحالم که وبم یه ساله شد خیلی دوسش دارم .فقط میدونم اگه روزی برسه که این وبلاگ یه دونه کامنتم نداشته باشه باز به کارش ادامه میده و آپ میشه البته اونموقع کیفیتش میاد پایین چون با وجود شماهاس که این وب یه ساله شده!

 

علاوه بر اینکه امروز تولد وب دوستانه هست تولد یکی از دوست های وبلاگی هم هست

 

سروش جان تولدت مبارک 

 

پ ن: کادو تولدت به صورت مجازی دریافت کن!

پ ن :ایشااله 120 سالگیتو من خودم توی همین وب بگیرم (اون موقع من میشم 123 ساله)

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت0:0توسط بیتا |