
گاهی وقتا دلم می خواد جای اونا باشم گاهی هم سعی می کنم مث اونا باشم آخه بهشون حسودیم می شه...اما بعد با خودم می گم من منم من اون نیسم گاهی هم جوابش یه جمله س ارزش آدم به این چیزا نیست گاهی وارد جریان سیال ذهن می شم و از خودم می پرسم:چرا رسانه های غربی اینقدر تبلیغ می کنن که ارزش دخترا فقط به خوشگلیشون و -جدیداْ- س ک سی بودنشونه؟!!

خوب البته جوابشم ملومه! چون همیشه تو طول تاریخ مردا زنا رو به استعمار کشیدن اینم یه روش دیگه س به اسم آزادی حالا وارد این بحثا نمی خواستم بشم موضو ع این نیست موضوع اینه که من منم وقتی دبیرستان بودم فک می کردم هر چی تعداد پسرایی که به آدم پیشنهاد بدن بیشتر باشه آدم باحال تره موضوع البته اینم نیست موضوع اینه که من منم الان حالم از هر چی پسر و مسر الاف و عوضی و غیره س به هم می خوره اما موضوع اینم نیست.خیلی از موضوع اول دور شدیم موضوع این بود که من منم چی شد به اینجا رسیدم؟! نفهمیدم همون جریان سیال ذهن بود موضو ع اینه که من منم.
من با هدفم من با چهار چوبی که درش زندگی می کنم من با علایقم و استعدادهام من با سوال بزرگی که جدیداْ تو ذهنم مطرح شده .... من با اعتقاداتم هیچ کس نمی تونه اعتقادات منو ازم بگیره حتی با زیبا ترین کلک ها فک می کنی می تونی این کارو بکنی؟خوب بسم الله! ما پشتمون گرمه داداش بی خیال ما شو موضوع اینه که من منم.

یکی تو وبش نوشته بوداونایی که یهو می رن خاطراتشونو چاپ می کنن یعنی هیچ اتفاق بدی تو زندگیشون نیفتاده؟ (البته منظورش اونایی بود که خاطرات چاپ شده شون خوبه!!)اونا اگه ۹۰ درصد حرفاشون راست باشه؟ ۱۰ درصدش دروغه چون هیچ کس نمی تونه خودشو کامل بنویسه می گفت اونا سختی هاشونو پنهان می کنن با خودم گفتم مهم این نیست که تو زندگیت سختی نکشی مهم اینه که چه جوری با سختیا کنار بیای و اونا رو تبدیل به خوشی بکنی بازم موضوع این نیست موضوع هنوزم اینه که من منم ....
روز تا سوعا ساعت 3 يكي بهم پيامك! داد به همين روز عزيز قسمت ميدم حلالم كني . شمارش ايرانسل بود و نا آشنا بهش گفتم شما؟ دوباره پيامك داد مهم نيست كيم مهم اينه كه حلالم كني منم نوشتم براي غريبه كاري نميكنم باشه هروقت اسمت يادت اومد البته پيش خودم حدس زدم يكي از دوستامه اما وقتي اسمشو گفت.... خوبه كه ماها حداقل يه روز به ياد خدا ميوفتيم .......
بگذريم.......
سلام خوبين؟
اين ايامو بهتون تسليت ميگم اميدوارم به هر آرزوي دست نيافتنيه برسين...
غروب روز تاسوعا ساعت 8 بود كه خواستيم برگرديم خونه ، قبلشم بايد ميرفتيم خونه خانوم قريشي(يه سيد پاكي بود الان فوت شده) كه مامان بزرگم اونجا بود و بگيريم من تو ماشين نشستم ديدم مامان اومد ميگه مولود خانوم گفته كه با دخترت بيان حداقل يه چايي بخورين گفتم نميخواد مامان گفت زشته حالا گفته بريم بده كه نريم، تا حالا تو خونه نرفته بودم فقط بيرونشو ديده بودم كه يه خونه قديمي با در سبز براي اولين بار رفتم تو همه چيش سبز بود رفم كفشمو در بيارم ديدم يه زنه اومد كلي ماچ و بغل تعجب كردم اولين بار بود ميديدمش خيلي خوش برخورد بود خانوم قريشي چند بار خونه مامان بزرگ ديده بودم اما يخ تشريف داشت رفتم تو حياط (گرفتن بالاش يه سقف كاذب گذاشتن كه برنامه هسا مردم تو حياط ميشينن) برامون چايي آوورد داشتم چايي ميخورد يه هويي چشم افتاد به ظرفهاي برنج ديديم همه روش عكس دست با يه سري چيز ميز ديگه افتاده ازش فيلم گرفتم و فقط از يكي عكس گرفتم اونم به خاطر اينكه عكس روشو نفهميدم چيه.... تو يه قابلمه هم جا پاي اسب بود....

آهان اين برنج ها همه نذري بود كه بقيه داشتن اين برنجو رو گذاشتن تو ظرف بود تو آشپزخونه بعد كه سر زدن ديدن اينا روشه... البته بستگي به اعتقادتون داره باور كنين يا نكنين ... مثلا بابام باور نميكنه ... توي شله زرد نذري مامان بزرگمم هميشه ميبينم كه اسم الله يا پنج تن ميوفته.. اين روغناش مياد بالا بعد نقش ميبنده... اينو ديگه من نظارت داشتم ديدم كه كسي اين كارو نميكنه.......
شام غريبون هم بيرون نرفتيم چون مامان بزرگ خونمون بود....
امروز هم نشستم درس خوندم... دو تا امتحان بيشتر ندارم اما خيلي سخته.... لغت هاي زبان به هيچ وجه من الوجود تو مخچم نميره!
اين عاقبت من كه بد جوري معتاد به نتم...

در مورد پوست موز هم من اعتقاد دارم اگه آدم حواسش كامل جمع باشه رو پوست موز لگد بگيره ليز نميخوره هيچ اتفاقي هم نميفته ... با ابنكه من هميشه حواسمو جمع ميكنم اما باز يه خورده هم شده ليز ميخورم!
در مورد اون پسره كه پسرهاي اينجا ازش يه رابين هود ساختن هم بگم كه... اولا بگم پله هاش استاندارد نبود يعني من موقع بالا رفتن هم هميشه پام بين دو تا پله ميموند منم مجبور بودم بزارم رو پله بالايي كه ميشد موقع بالا رفتن دوتا پله يكي ميكردم ميرفتم حالا شايد سايز پله هاي خونمون رو دستم بود با اين سازگار نبود. موقع پايين اومدن هم چون داشتم ميدوييدم باز با پله ها مشكل پيدا كردم. اگه اون پسر نبود مستقيما ميرفتم تو ديوار.. اما چون او پسره بود منو كنترل كرد كه اگه نميكرد خودش ميوفتاد... پس زيادم جنتلمن بازي در نيوورد فقط نذاشت خودش بيوفته....
البته براي من اين چيزا عاديه.... روزي يه بار بايد آخ من در بياد. ديشب موقع خواب زياد رفتم عقب بعد اومدم سرمو بزارم رو بالش همچين كلم خورد به چوب تخت كه مغزم تا دو ساعت رو ويبر بود بماند كه چقدر صدا داد.
روز قبلشم داشتم شارژر گوشيمو ميزاشتم تو كشو با دست راستم مواظب سيم بودم كه لايه كشو نره با دسته چپم همچين كشو رو هل دادم كه انگشتام لاش موند بماند كه خيلي درد داشت تا چند دقيقه هم انگشتم تا شده بود نميتونستم صافش كنم!
در مورد انتقاد هم واقعا ممنون ... انتقاداتون خيلي سازنده بود.... همين شماها با همين انقاداتون هستين كه مملكت و به اين شكل در آووردين..... واقعا كه!!!
آهان يه چيز ديگم اينه كه توي مدريت بلاگفا يه بخشي اومده به اسم " وبلاگهاي دوستان" كه لينك وبلاگ بزارين ميگه بهتون آپ شده يا نه.. من كل لينكهاي دوستام ميزارم توش و فرض بر اين ميزارم كه اونايي كه وبلاگ منو دوست دارن لينك منو هم ميزارن اونجا... خوب؟ اينطوري ميشه كه من ديگه كسي رو خبر نميكنم!
يه چيز ديگه چرا امسال نزاشتن علم باشه؟ البته من سه تا دسته (امير كبير- رانندگان-نميدونم!) ديدم كه داشتن اما نزاشتن وارد امام زاده بشن از بيرون سلام كردن! سلام دادن علم خيلي دوست دارم يه ابهت خاصي داره.... امسال همين سه تا دسته تعداد علماش زياد بود اما نسبت به سال قبل خيلي كوچيكتر بودن. علم دسته امير كبير نزديك بود بخوره تو سرم.. داشتم با مامانم سلانه راه ميرفتم كه بريم سوار ماشين شيم كه يهويي ديدم يه پسره از نوع جنتلمن منو هل داد.. چون علم داشت ميخورد به سرم. من نميدونم اين پسر باربي ها كه نميتونن خودشونو سر پا نگه دارن چرا فكرميكنن هركولن و علم بلند ميكنند؟


شاد باشين
دوستون دارم
باباي
پاينده باد ايران آريايي
سلام اعليكم..... احوالات؟
دوشنبه زنعموم اومد باهاش كار كنم چون فرداش امتحان داشت (اين زنعمو اون زنعمويي نيست كه در مورد پسرش صحبت كرده بودم!)... منم كلي سوال از خودم طرح كردم يه سوال دقيقا عين سوال قبلي بود اما زنعموم همينجوري داشت منو نگاه ميكرد منم قاط زدم گفتم اصلا حواست نيست... گفت نه حواسم هست ديگه نميكشم منم گفتم نوچ حواست نيست! بعد دو ساعت گفت واقعا حواسم نبود چون تلمون زنگ خورده بود آنتن انداخته بود كيه فكر كرد عمومه... تو حين جواب دادنها هم بهم گفت خيلي سخت گيري معلم ما اينقد سخت نميگيره سوالات سخته! منم گفتم امكان نداره دقيقا همين سوالا رو فردا مياره....... كه اصلا طرف امتحان نگرفت..
سه شنبه صبح رفتم ... ميگن آرايشگرا منبع اخبارن.... آرايشگره گفت كه توي سرما قائمشهر 9 نفر مردن و گفت كه يكي از مشتريهاش كه مال قائمشهره گفته كرد كه نميدونم كيه شوهر دختر خالش بچه نوزادش بر اثر سرما فوت كرد و پدره هم جنازه بچشو دست گرفت برد سمت فرمانداري و كلي اونجا سرو صدا كرد....
سه شنبه بعد از ظهر هم با دوستام قرار داشتم ميدون شير خورشيد آخه بچه ها از آمل ميومدن كه جزوه فوتو بگيرن بهم گفتن بيا اونجا ما پيش فرمانداري وايستاديم... حالا فرمانداري كجا بيده؟ هان؟ نميدونم.. تاكسي گرفتم شير خورشيد پياده شدم اما فرمانداري؟ همچنان كه روبرو نگاه ميكردم و تابلو فرمانداري ميخوندم دنبال فرمانداري ميگشتم ! اون مسير اينقد وحشتناكه... اصلا نميشه رفت اون سمت خط يه پل هوايي هم نميزنن! اگه ميمردم چي؟
سه شنبه هم فهميديم پدرام يكشنبه ساعت 4:5 صبح پرواز داشت به اين اميد رفت كه 1 سال و نيم ديگه برگرده... ديوونس... و يه چيز ديگه هم فهميدم اين بوده كه جديدا يه قانون وضع شده پسرهايي كه خارج از كشور دارن تحصيل ميكنن ميتونن هر سال به مدت 3 ماه بيان ايران(ديگه مشكل سربازي براشون پيش نمياد)...
![]()
ديروز صبح رفتم ساري قسمت مديريت بانك كشاورزي... يه نامه ميخواستن بدن اينقد منو از پله بالا پايين بردن كه ديگه نگو..... آخرشم با يه دختره قسمت ماشين نويسي بحثم شد... ار اين دريده ها بود.... بايد حقشو ميزاشتم كف دستش..... كارم تموم شده بود يه نامه سه خطي بود كه بايد تايپ ميكرد ساعت هم بود11:40 من دوباره اين نامه رو بايد ميدادم دو نفر ديگه تايپ كنن حالا 12:15 هم وقت ناهار بود.. رفتم كه نامه رو بدم يه مرده بود در حال خنديدن بودن مرد نامه رو از دستم گرفت گفت برو بيرون بشين ميخواستم بگم تو چيكاره اي اينجا كه نگفتم رفتم مثل بچه خوبا نشستم بعد 10 دقيقه كركر كردن مرده رفت بيرون تو اين حين يه مرده ديگه هم نامه گذاشت اونجا ... بعد ديديم اون دختره سر جاش نشسته هي همكاراي ديگشو كه رد ميشدن صدا ميكرده حرف ميزنه و ميخنده ... رفتم گفتم نامم حاضر نشد گفت نه 5-10 دقيقه دوباره نشستم باز رفتم گفت نه كه ديديم اين مرد كه بعد من اومده صدا زدن نامش حاضر شد منم قاط زدم رفتم گفتم نامم حاضر نشده؟ ميگه نه قبل از شما كلي نامه .... من: چطور اون آقاهه ديرتر از من اومد نامش حاضر شد اون: اون خانوم انجام داد من: نامه منو هم بده به اون اون: شما اولين نفري هستين كه ميبينم طلب كارين! من: طلب كار نيستم اگه سرتون شلوغه بدين به اون خانوم ده دقيقه ديگه وقت ناهاره من نميتونم به خاطر سهل انگاري شما 1 ساعت اينجا بشينم اگه هم نميتونين 3 خط و تايپ كنين بدين بهم ميبرم بيرون تايپ ميكنم..... از صبح تا حالا اينجام ......اون يكي زنه گفت شما بيرون تشريف داشته باشين الان.... نرفتم بيرون 1 دقيقه نشد ديديم صدام كرد.
نامه رو گرفتم تند دوييدم برم اتاق ارشادي كه اتاقش اون سمت حياط تو كوچه پس كوچس در حين پايين رفتن از پله ها اين پله ها هم استاندارد نيستن كوتاهن يهويي يكي پله تبديل شد به دوتا پاي راستم كه رفت رو پلها پيچ خورد پاي چپم رو زمين ننشست يه پسر هم از پله ها داشت ميومد بالا رو پاگرد بود منم كه رو زمين هوا نميدونم چي شد يهويي چشام باز شد ديدم پسره.... خداييش اگه پسره نبود يه جاييم شكسته بود.. تشكر كردم به روي خودمم نيووردم دوباره دوييدم.....

رفتم اتاق ارشادي نبود يه خورده نشستم تازه پاي راستم دردش شروع شد 5دقيقه ديگه وقت ناهار بود بلند شدم دوباره اومدم تو ساختمون اصليه پيش رشيدي كه ديديم ارشادي هم اونجاس امضا كردن رفتم پيش موسوي كه ناممو بدم بهش كه رفته بود آقا سيد بود كه كارمو درست كرد......
نميدونم چرا هر جا ميرم يه آقا سيد هست.......
خدا نصيبتون نكنه كه تو اداره جات دنبال امضا راه بيوفتين........
اومدم خونه ديگه رو پاي راستم نميتونستم راه برم ..... بابام برام آب گرم آوورد گفت پاتو بزار توش ماساژ بده......
اومدم خونه نياز به توضيح نبود كه چي شد چون درجا مامانم گفت باز افتادي؟ حتما رو پوست موز لگد كردي گفتم نوچ از پله افتادم........ آهان من هميشه پوست موزو تو خيابون ميبينم وسوسه ميشم روش لگد ميكنم پام پيچ ميخوره! يه عادت بدي شده برام.... آخه خيلي باحال ليز ميخورم...
حالا مديريت پست قبلي:
پسر عموم شهريار 3 سال ازم كوچيكتره اشتباهي گفتم 68 ... متولد 69... براي اين عمو و زنعموم مهم نيست كه پسرشون بره يا نه....... منظورم اين نبود ...... منظورم خالي بنديه زنعمومه ...... ميگه بچه من هيچ جا نميره هميشه خونس....... حالا امكان نداره ما يه بار بريم دريا كنار توي ويلا باشه هميشه بيرونه... حتي الانم كه پاش شكسته!
در مورد برادرمم.... اون يكي از وسايل بابام بود كه همه ميدونن بابام به وسايلش چقدر حساسه... بابام حتي اتوت راهنماييشو سالم داره... اينم يه ضبط كوچولو بوده كه نواري كه بهش ميخوره نصف نوار كاست هاي الانه كار ميكنه اما نميخونه به خاطر زمان زياده ظاهرش سالم و تميزه انگار همين الان خريدي حتي جعبشم بابام داره برادرم مثلا ميخواست درستش كنه اما هر كاري كرد ديگه دل و رودش سر جاش نرفت.... برادرم فرداش خيلي دنبال اين ضبط رفت اما اين نوع ندارن.... كه بابامم ديدو..... بابام حتي پاكت نامه ها رو هم داره.... خلاصه بابام به وسايل قديميش حساسه و همه ميدونن.....
در مورد زهر مار... اگه تونستين يه قطره رو گير بيارين! وبلاگ نارسيس جان كه خوندم نميدونم چرا براي تولد هميشه كيف پول ميخره منم گفتم شايد رمز موفقيت در همينه... براي دوستم اس ام اس دادم : غرب زده براش كيف پول بخر............
اينم مسير عشق....... ببينين چقدر سخته!

ديگه از اين به بعد به اسم بيتا مينويسم.... كامنت هم به اسم بيتا ميزارم كه از دوگانگي بيان بيرون...
بعدم هنوز نتونستم تنوع رو پيدا كنم... براي همين ازتون ميخوام كه ازم انتقاد كنين...... از يكي بيشتر باشه ....... الكي نگين كه تو خوبي و اين حرفا... هر كسي يه بدي داره.... انتقاد ميخوام..... انتقاد.......
پ ن : بعضی موقع ها وقتی دارم شب میخوابم می گم که آقای زندگی مسخره کردی مارو! دیگه نه من نه تو...می خوام باهات خدافظی کنم اصلن! ولی صبح که از خواب بیدار میشم با پررویی تمام بهش سلام می کنم...واقعا خواب چیز خوبیه، نه که بخوام چیزیو توجیه کنم ها

شاد باشين
دوستون دارم
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام چطور مطورين؟
پنجشنبه شبش عموم و زنعموم اومدن خونمون ... مامان و زنعموم بحثشون كشيد به مسافرت كه زنعموم گفت كه پسر عمو جان قراره براي عيد با دوستاش بره سوريه!... حالا اين مهم نيست مهم اينه كه با همين زنعمو جان بشيني ميگه پسر من اصلا اهل دوست و رفيق نيست و تنهايي هيچ جا نميره هميشه هم خونه نشسته...
حالا من نميدونم با اين توصيفات اين پسر 68 چطور تنهايي هميشه در حال گشت گذاره؟ البته بيرون رفتنش مهم نيست مهم اينه كه اين زنعموم چرا الكي حرف ميزنه؟

جمعه برادرم يه خرابكاري كرد بعدم اومد مثل هميشه ازم كمك بخواد منم شروع كردم يواش يواش باهاش داد و بيداد كه شده يك كاري رو درست انجام بدي از اونطرف ماماني هم به ما دو تا مشكوك شده و اومد بالا گفت كه چي شده شما دو تا دارين پچ پچ ميكنين؟ منم گفتم مسئله برادر خواهريه و سكرته... اونم رفت برادرم هر كاري كرد نتونست اون چيزو درست كنه و منم ازش گرفتم گذاشتم تو كشو گفتم ميرم فردا يكي ميخرم.
غروبشم داييم زنگ زد كه آب خونمون گرمه بياد اينجا حموم مامان هم گفت آره كه زندايي و داييم اومدن گفتن خونه خودشون گاز قطعه و خونه مادرش اينا هم آبگرمكنشون روشن نميشه چون فشار كمه....
اول زنداييم رفت حموم منم نشستم با آيدا پخ پخ بازي كردن كه آخرش آماده شديم بريم از سوپر براش يه چيزي بگيرم. از سوپر خريد كرديم رسيديم تو كوچه چون در باز بود آيدا دوييد رفت درو هم بست منم سلانه سلانه داشتم ميرفتم 1متر مونده به در ديدم در باز شد منم فكر كردم آيدا تند دوييدم پريدم جلوي در يه پخ گنده كردم اما آيدا نبود! بابايي بود و بهم ياد آور شد كه من 20 سالمه!

ديگه زنداييم هم از حموم اومده بود داشت عكساي تو كامپيوتر ميديد و آخرش گفت اين چه عكسايي كه ميگيري؟ خداييش عكس بي خود زياد دارم از درو ديوارو سقف......
بعد زنداييم ازم سشوار خواست بهش دادم خودمم نشستم با آيدا بازي كردم كه ديديم به سختي داره سشوار ميكشه رفتم براش سشوار بكشم اما اعصابمو خورد كرد هي بهش ميگم سرتو بنداز پايين باز سرش بالا بود آخرشم خودم گرفتم سرشو درست كردم كه اونم هي ميرفت از تو ظرف يه دونه پرتغال بر ميداشت باز سرش بالا بود..... همينجوري در حال كلنجار رفتن باهاش بودم كه داييم هم اومد سشوارم ازم گرفت رفت رو پاي زنداييم نشست.. بي خيال نشست موهاشو خشك كنه اولش زنداييم خندش گرفت اما يواش يواش دادش در اومد هي از پشت مشت ميزد به داييم كه پام درد گرفت كه آخر من غيرتي شدم گفتم مثلتا داييمه جلوي من ميزنيشا.....
داييم اصلا تو باغ نيود به رويه خودشم نيوورد تا موقعي كه كارش تموم شه همچنان نشسته بود....
شام هم موندن.....
بعد شام اومدم به آيدا عكساي تولدشو نشون دادم اونم شروع كرد به بوسم دادن خيلي ذوق زده شده بود آخه عكساش و فيلمش هنوز اماده نشده....... بعد نشست كلي حرفهاي قشنگ قشنگ زد .... اينم يه عكس از آيدا مال 3شهريور پارسال

شنبه صبحم رفتم بانك كه نامه بگيرم رييس گفت سرم شلوغه برو پيش سيد رفتم پيش سيد ديديم داره كتشو ميپوشه ميره كه من يهويي قاط زدم گفتم من هر دفه ميام يكي ميره كارم ميمونه... سيد گفت يه ساعت ديگه ميام.... منم صندلي رو برداشتم رفتم پيش پور اسدلله ... سرش خيلي شلوغ بود چون هم شنبه بود هم اينكه پنجشنبه بانك بسته بود ...... حالا من هر چي بهش ميگم بيكارم يه خورده كار بده به من ميگه نه زحمت ميشه كه آخرش گفتم تعارف نميكنم حوصلم سر رفت يه خورده بهم كار بده.........

سيدم اومد برام نامه رو نوشت گفت چرا يه دفه قاطي كردي منم ازش معذرت خواهي كردم(خودم عذاب وجدان گرفته بودم...... اميدوارم از دستم ناراحت نشده باشه) اومدم خونه ديديم پسر داييم 4صفحه از اون زبان و ترجمه كرد ريخت تو كامپيوترم...
غروبش بابام از كشوي برادرم مجلشو ميخواست كه .... همون چيز خراب شده رو ديد! برادرمم كه ورزش بود منو صدا زد گفت اينو برادرت كرده ؟ مامانم فهميد گفت پس بگو شما ها سر چي پچ پچ ميكردين... نشستن پشت سر برادرم غيبت كردن كه منم قاط زدم گفتم بالاخره كه بايد خراب ميشد گناه آيدين چيه؟ ما ها ميفتيم ميميريم بعد انتظار دارشتين اين سالم بمونه؟ ديگه كلي از داداشي حمايت كردم ( تو دلمم كلي بهش فحش دادم آخه نشده يه حركتي بكنه مامان اينا متوجه نشن امكان نداره از بچه گي تا حالا..) بالاخره بابام گرفت درستش كرد.
شبشم براي عشريه ميل زدم كه استاد لطفا لغتهاي زبان رو برام ميل كنيد اونم يكشنبه صبح برام ميل كرد. 1000 تاس بايد بشينم حفظش كنم!
شبشم دوستم برام اس ام اس داد كه ولنتاين براي دوستم چي بگيريم؟ يه چيزي كه تك باشه كلي خوشحال شه..... منم گفتم زهرمار بگير براش اونم گفت جدي ميگم منم نوشتم زهر مار خيليم تكه تا حالا كسيم هديه نگرفته و اينكه خيلي سخت هم ميتوني تهيش كني ! اونم از ديدنش كلي سوپرايز ميشه!
تو اس ام اس بدي كلي بهم فحش داد منم تو جوابش نوشتم خيلي بي ادبي.......
آخه كدوم مجنوني از الان به فكر كادو ميوفته؟

يكشنبه هم زنعموم اومد نشستم بهش كامپيوتر ياد دادم فردا امتحان داره.... امروزم ساعت 6 مياد....
توي ياد گيري يه سوالي ديديم كه دقيقا ترم يك استادمون طرح كرد گفت هر كي جواب بده 2 نمره ميگره حالا سوالشم اين بود كه چطوري آيكن هاي دسكتاپ مخفي كنيم! هممون رفتيم كتاب رجيستري خونديم و از طريق رجيستري انجام داديم اما استادمون گفت منظوريم اين نبود كسي هم نمره نداد....... ديروز فهميدم كه روي دسكتاپ راست كليك ميكنيم و تيك گزينه شو دسكتاپ رو بر ميداريم! همين.... چقدر ما به اين سوال ساده فيلسوفانه نگاه كرديم!

امروزم داشتم لغتهاي زبان مرتب ميكردم... مامان اينا ناهار رستوران دعوت بودن (7 پسر خاله هست) منم ناهار نشستم تنهايي خوردم........ اينقد دلم گرفت.... هنوز دپرسم....... نميدونم چرا دلم خيلي گرفته!
خسته.. تنها... يه تنوع نياز دارم... احساس ميكنم همه چي يكنواخت شده!
شاد باشين
دوستون دارم 
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام خوبين؟
دوشنبه شبش كه اخبار گفت دانشگاه تعطيله منم كلي ذوقيدم چون بايد از صبح ميرفتم دانشگاه تا شب اصلا حسش نبود . سه شنبه صبحم رفتم بانك شيرني هم بردم .
توي بانك من رفتم جاي قبلي خودم نشستم تا رييس سرش خلوت شه برم ازش نامه رو بگيرم يه مرده اومد اول اومد بهم گفت ميخوام حساب عيد تا عيد باز كنم گفتم مهلتش تا عيد غدير بود اونم نميدونم چي گفت فرستادمش پيش رييس نميدونم به رييس چي گفت اونم اونو فرستاد پيش آقا سيد رفت پيش آقا سيد يه چيزي گفت ديد نميشه گفت حسابمو ميخوام ببندم اونم اونو فرستاد صندوق صندوق كه رفت گفت ميخوام حسابو ببندم پولمو ببرم بانك اقتصاد نوين پور اسدلله هم مرده فرستاد پيش روحي گفت زحمت بكش برو اونجا برات چك بين بانكي بكشه مرده هم اومد گفت ميخوام حسابمو ببندم روحي گفت اينجا كه نميبندن بايد بري صندوق. روحي اينو گفت انگار رو باروت كبريت كشيدي مرده شروع كرد به دادو بيداد و فحش دادن ... چه حرفهايي كه نزد ديگه هيچي برامون نزاشت! خوب تقصير خودش بود اومد تو بانك نميدونست براي چي اومده هر جا ميرفت يه چيزي ميگفت براي همين اينو ميفرستادن يه جا ديگه اومد پيش روحي هم نگفت من چك بين بانكي ميخوام خوب روحي از كجا ميدونست؟ خلاصه روحي اومد چك بنويسه ميگه كدوم بانك؟ گفت نميدونم شايد اقتصاد نوين ميگه شماره حساب ميگه هنوز باز نكردم.. هر چيم بهش ميگفتيم بايد شماره حساب داشته باشي چند تا چيز ميز بارمون كرد رفت! (ديدين مشكل داشت؟) مرده كه رفت روحي به رييس گفت اين هر چي تو دهنش بود بارمون كرد چرا هيچي نگفتبي رييس هم گفت من توجيحش كردم كه سيد خيلي عصبي بود شروع كرد به دادو بيداد با رييس . منم ديدم اوضاع اينطوريه بايد از يه مدركم فوتو ميگرفتم رفتم بيرون كه اينا راحت باشن!
برگشتم ديدم رييس نيست.. قهر كرده بود مرخصي نوشت رفت!
يه پيرمرده هم اومد ديديم دفترچه حساب دستشه از نوع مچالش.. بهش گفتم تو ماشين لباسشويي رفت؟ گفت آره... خندم گرفت... باز اين يه خورده دفترچش سالم بود .ماه پيش يه پيرمرده اومد بود گرفت دستمال كاغذي رو باز كرد گذاشت جلوم ديدم توش پودره... گفت ميخوام يه دفترچه نو بگيرم اين رفته تو ماشين لباسشويي!! هه هه
تا 1 نشستم ديدم رييس نيومده رفتم!
شبشم از ساعت 11 گازمون قطع شد. حالا فكر كنين كل منطقه ما گاز داشتن! همه همسايه ها گاز داشتن الا ما... هرچيم بابا با اين علمكه ور رفت نشد! شبش با 5تا پتو خوابيدم... هر چند سردم نشد اما پتوها خيلي سنگين بودن... له شدم!
فردا صبحشم كه هوا سرد بود برفم ميومد ديگه نرفتم بانك موندم تو خونه! مادر جون هم زنگ زد گازتون قطعه بيان اينجا مامان گفت نه فعلا هستيم .... حالا فكر كنين ما هيچي وسايل برقي گرمايي نداشتيم. من 4تا بلوز دوتا شلوار با دو تا جوراب با يه دستكش بودم! آخرشم يه فكري به ذهنمون رسيد!
ميزي كه تو اتاقم بود بالاش تلويزيون بودو گرفتيم برديم پايين تو هال بعد اجاق برقي رو گذاشتيم زيرش دوتا پتو دو نفره هم انداختيم روش... شد كرسي! بهتر از هيچي بود...
شبشم كه بابا بيرون بود اومد اين همسايه روبرويي كه ساعت همه افراد تو كوچه رو ميزنه اومد دم پنجره گفت گاز ندارين بابا هم گفت نه به باباگفت برو چند متر شلنگ گاز بخر به خونمون وصل ميكنيم ميديم بهتون.... بابامم گفت نه ممنون... به بابا گفتم مگه آبه كه با شلنگ لوله كشيش كنيم؟
ساعت 11 شبم مامان قاط زد دوباره زنگ زد شركت گاز باز اونا حرف خودشون ميزدن كه چون فشار كم ما امداد رساني نميكنيم! هر چيم مامان گفت ميام دونبالتون بعدشم ميرسونيمتون اونا ميگفتن نوچ.. دوباره اون موقع شب تو سرما بابا رفت با علمك ور رفت. بعدم گفتين هيچي روشن نكنيم تا گاز كامل بياد تو لوله ها ساعت 12 شمعك رو روشن كرديم تا صبح رو شمعك بود صبح زياد كرديم.. الحمدالله خوب شد! الان گاز داريم...

توي اين مدت اصلا گازمون قطع نشد ديروز واقعا به فكر اونايي كه گازشون قطعه افتادم بيچاره ها چه جوري زندگي ميكنن به خصوص قائمشهريا فكر كنم دو هفته اي ميشه گاز ندارن! قنديل بستن تموم شد رفت!
تماميه دانشگاه هاي مازندران هم تا 1 بهمن تعطيله و گفتن دوباره براي امتحانا برنامه ريزي ميشه! اخبارم ديروز گفت 48 ساعت ديگه گاز ملي به مازندران وصل ميشه تازه 100% هم مشكل گازي رفع نميشه!
حالا خوبه يه برف اومده ايران ريخته بهم.. از اونطرف شبكه 2 هي زير نويس مياد كه آمريكا فلج شد من نميدونم يكي از اون گردبادي كه تو امريكا مياد اينجا بياد كسي زنده ميمونه يا نه؟ خداييش هيچي نداريم اما ادعامون خيلي زياده!
توي اين چند روز فهميدم بدترين مردم توي ايران زندگي ميكنن الان كه مشكل زياد شده به جاي اينكه دست همو بگيرن.... نون سنگك شده دونه اي 500 تومن وسايل برقي قيمتش 3-4 برابر شده... ايرانيا مردن براي اينكه يه مشكلي پيش بياد بشينن سو استفاده كنن!
پارسال عيد يكي از فاميلهاي مامانم صحبت ميكرد كه سال 70 باباش براي مشكل قلبش رفته بود امريكا اونجا بستري شد كارش كه تموم شد فقط هزينه بيمارستان داد وقتيم ترخيص شدن پرستارا بهش گل هم دادن! بعدش رفت مطب دكتر كه پولشو بده دكتره گفت از اونجايي كه غريبي بايد به كشورت بگردي ممكنه به اين پول احتياج پيدا كني برو از ايران اين پولو برام بفرست! مرد هر كاري كرد دكتره پولو ازش نگرفت اومد ايران ريخت به حساب... اين دكتره مال همون كشوريه كه ما ميگيم مرگ بر تو.... تازه سال 70 اوج درگيري بود.....
حالا اينجا رو به اغما هم باشي دست بهت نميزنن تا پول به حساب بيمارستان بريزي بعد.... هر چقدرم بيمارستانت بهترين بيمارستان باشه باز خدماتش مشكل داره... همه دنبال پولن!

امروز صبحم رفتم بانك ديدم بستس.. بهشون خوش ميگذره ها ... يه روز در ميون كار ميكنن!
ديروزم پسر خاله مامانم فوت كرد غروبش توي برف تشيع جنازش بود... به مامانم گفتم اينم وقت گير اوورد تو سرما سكته زد.... والله ... بعد صاحب مبل پرتو هم مرد... واقعا عزراييل وقت و ساعت نميشناسه!
الان هم داشتم با يه عكسم كه مال عيد غدير بود ور ميرفتم... اشتباهي روي خودش سيو كردم... اون عكسم پر پر شد رفت... عكسمو خيلي دوست داشتم چون قدي بود همچين خوش استيل شدم حالا نصفش موند اونم از نوع آجريش... ايناهاش....

اينم عكسايي كه از پارك گرفتم گفتم ميزارم! يكشنبه براي اولين بار برف اومده بود اين عكس مال فردا صبحش ساعت 11به بعد بود و اينكه هوا آفتابي بود برفا آب شده بود.

اون عكس كه وسط و پايينيه مال درخت نارنج خونمونه ... توش كلي گنجشكه... كار من هم اين روزا شده صبجها و ظهرا نونو بگيريم ريز ريز كنم بندازم بالاي سقف دشتشويي كه توي حياطه.. الان كه هوا سرده همچين مظلوم شدن جيكشون در نمياد آدم دلش ميسوزه... اما بهار و تابستون كل خاندان ما رو ميارن جلوي چشمون... بهار كه بچه هاشون به دنيا ميان هي از درخت ميوفتن پايين چه با پر، چه بي پر( بي پراشون اينقد زشتن) ما هم مامور ميشيم ميزاريم بالاي ديوار... بماند كه چقدر جيك جيك ميكنن... نميزارن ما بخوابيم!
دوستون دارم
شاد باشين 
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام ... چطورين؟
واي نميدونين چه خبره... ديروز صبح ساعت 4 اينجا برف اومد تا 1شب من بيدار بودم يه سره داشته برف ميومده امروز صبح يه آفتاب خوشكلي اومد.... غروبم دوباره برف اومد.. اخبار ميگه بعد 12-16 سال مازندران برف باريده اما من يادم مياد آخرين باري كه برف باريد ابتدايي بودم كه ذوق كردم اومدم از پله بيام پايين از اولين پله سر خوردم تلپ تلپ افتادم تا حياط اگه اون موقع 10 سالم بود ميشه 10 ساله برف نيومده...

بعدم اون عكس دوتا پا توي پست قبلي من گرفتم همين دو تا پا بود سانسورش نكردم و از اونجايي كه باهاشون نبودم نميدونم اون بالا چيكار ميكنن. و با اين گير دادنتون مشخص شد شما همتون درجه انحرافتون خيلي بالاس!! شايد جفتشون دختر باشن! شيطونه ميگه يه عكس بزارم كه........

در مورد اسمم! خوب من از اول كه وب نداشتم خودش وب داشت اونم گفت با اسم خودت نيا! تا حالا اينا رو 20 بار گفتم بعد موقعي كه وب زدم همه منو به اسم آيدا ميشناختن ديگه آيدا موند!! بيتا همون آيداس چرا شما اينجوري شدين؟ قبلشم بارها گفتم كه اسممو خيلي دوست دارم و اگه بخوام اسممو انتخاب كنم بازم همينه! دليل گذاشتن اسم آيدا اين نيست كه از اسم خودم خوشم نمياد به خاطر اين بود كه نميخواستم با اسم خودم باشم دوما آيدا رو خيلي دوست دارم!
در مورد خواستگار... من نميخواستم با اين چيزا بگم تعداد خواستگارام زياده... اصلا هم اينطور نيست... مثل بقيه دختراس! خوب؟ در مورد رد كردنشون بدون تحقيق اينا هم به خاطر اينه كه من دوست ندارم سنتي ازدواج كنم! دوست دارم از قبل با يكي آشنا بشم بعد.... هر چند تو خانواده ما رسم كه وقتي قضيه يه خواستگار جدي ميشه تا 2-3 ماه دختر و پسر براي آشنايي بيشتر با هم در ارتباطند بعد نامزد ميشن كه تو دوران نامزدي صيغه ميكنن بعد 6-7 ماه كه از دوران نامزدي گذشت عقد ميكنن!! مثل خيلي از خانواده ها كه سه سوته جواب مثبت شنيدن عقد نميكنن چون اينكار اشتباهيه!!
تصميم گرفتم خواهر زادم منو خاله بيتا جون صدا كنه!! خوبه ديگه همه چي توش هست! هر چند فكر كنم بچه بخواد منو صدا كنه سه ساعت طول ميكشه اما خوب ..... الهي خاله فداش شه.... دلم واسه خواهرم تنگيد 25 بهمن ماه مياد بعد عيد ميره باز تير ماه مياد ديگه نميره چون ديگه بهش اجازه پرواز نميدن!

شنبه صبح ساعت 7ديديم زنگ ميزنند داييم بود از اصفهان رسيده بود جديدا صبح كه ميرسه مياد اينجا صبحانه ميخوره ميره بيدار شدم نشستم پدر سالار ديدم بعدشم آماده شدم رفتم مدرسه كه اصل ديپلم موقتو بهشون بدم بچه هاي رشته كامپيوتر امتحان زبان فني داشتم اين معلمه كه ما سال سوم اونجا بوديم تازه اومده بود معلم ما هم بود خيلي هم خونسرد بود خيليم باهاش درگير شديم مثلا يه بار دوستم بهش گفتم شما خيلي آدم بي منطقي هستين آقاي .... اونم گفت حق كامل با شماس متشكرم.... بگذريم تو دفتر نشسته بود من كه برگه دادم يه دختره اومد گفت cpu مخففش ميشه چي؟ معلمه گفت دختره هم گفت اما شما گفتين... معلمه هم گفت مگه من هر چي تو كلاس بگمه؟ بايد كتابو بخونين... من خندم گرفت...
يهويي به سرم زد كه برم كافي نت... از اونجايي كه هوا سرد بودم به مدير گفتم زنگ بزنه آژانس . تو آژانس هم به مامانم زنگ زدم كه دارم ميرم كافي نت دير كردم نگران نشو.. رفتم يه دختره نشسته بود منم نشستم جاي منم اول بود دقيقا هر كسي ميومد ميتونست مانيتور منو زيارت كنه .. براي همين ... تو كافي نت يه پسره بلند شد موقع بلند شدن هم داشت يكي رو نگاه ميكرد پاش به ميز گير كرد نزديك بود با مخ بيوفته كل كافي نت تركيد..

ديروز صبحم ميخواستم شيرني بخرم برم بانك كه هوا سرد بود نرفتم! صبح مامانم رفت بازار كه براي شام سالادش كلم بخره چون همين دايي اصفهانيه ناهار با شام اينجابودن... مامانم طبق معمول موبايلشو جا گذاشت بابام زنگ زد من جواب دادم بابام ميگه دختر مگه خودت گوشي نداري كه مياي گوشيه مادرتو ميگيري نميزاري ما دو كلمه اختلاط كنيم؟ منم گفت خوب جا گذاشته به من چه؟ اگه ديگه گوشي رو برداشتم اينقده زنگ بزني كه نگران بشي.... كار خير هم نميشه كرد!!بشكنه اين دست كه كم نمكه!
غروبم كه اخبار مازندران گوش كرديم به خاطر كمبود گاز گرفتن كل مدارس و دانشگاه و سازمان هاي دولتي هم تعطيل كردن من خوش خوشانم شد. شبشم پسر داييم اومد (همون گير باله) ديد من تو ترجمه زبان گيرم زبانو ازم گرفت كه ترجمه كنه... حالا نميدونم اين كارو ميكنه يا نه.... بهش گفتم بي خيال شم؟ گفت آره من ترجمش ميكنم!
داشتم با پسردايي در مورد ترجمه اختلاط كردم كه ديدم پنجرمون بوم بوم صدا ميكنه رفتم دم پنجره ديدم برادرم از اون پايين برف ميندازه بهم گفت بازش كن من پنجره باز كردم يه گوله برف انداخت خورد به صورتم موهام همش برفي شد... منم با همين صورت دوييدم پايين رفتم يه گوله برف درست كردم همچين زدم بهش كه خورد به ديوار........ هه نشونه گيريم اشتباه شد!
امروز صبحم كه دانشگاه تعطيل بود هوا هم آفتابي رفتم شيرني سرا شيرني خريدم از اونورم مامانم لج كرد بريم پارك رفتيم اينقد خوشكل شده بود يه خورده عكس گرفتيم (بعدا درست ميكنم ميزارم) اومديم ديديم كل بانكها بستس! تا اونجايي كه ميدونم زيرنويس اومده بود بانكها بازه! كارمنداي بانك بابل هم شادن!

غروبم دوباره رفتم كافي نت آخه اكانتم تموم شده بود سوار ماشين كه شدم همچين برف تندي اومد هيچ جا رو نميشد ديد در عرض چند دقيقه همجا سفيد شد به بابام گفتم 7:30 بياد دنبالم... حالا بخاري اونجا خراب بود داشتم ميلرزيدم! الان برف قطع شده...
اخبار گفته باز دوباره گاز قائمشهر و ساري قطعه... تا اونجايي كه ميدونم اونجا برف نباريده .. چرا قطع شد؟ بچه هاي خابگاه گناه دارن...
فردا امتحان كارگاه الكترونيك دارم... جزوه ندارم كه ازش بخونم!!اي ول به خودم... به من ميگن دانشجوي نمونه!
پ ن : باهات قهرم... چرا به قولت عمل نميكني؟
دوستون دارم
شاد باشين
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام ... خوبين چطور مطورين؟
در مورد اون قضيه.. كي صحبت از ازدواج كرد شما همه فكراتون رفت سمت ازدواج؟... قضيه اينه... من دارم خاله ميشم! فكر كنين .... خاله قربونش بشه مثل خودم شهريوريه!!... الهي.. اينقد ذوقيدم كه نگو نپرس به نظرتون منو خاله جون صدا كنه يا بگه خاله بيتا؟ كدوم قشنگ تره؟
ووووووووووووووووووووو............. اسم اصليمم گفتم... خوب من بيتا .... حال شما؟....
گفتم يهويي اسمه اصليمو بگم .... چون خيليها بهم گفتن اسمت چيه من نگفتم بعد ازم ناراحت شدن گفتم بگم كه ديگه خيال همه راحت شه!
چهارشنبه بانك... خداييش آلزايمر گرفتم رفت.. هيچي يادم نمياد... جديدا اينطوري شدم الان يادم نمياد دو سه روز ديگه يادم مياد!
چهارشنبه ساعت 9اينا سرمون خلوت بود يهويي آقاي روحي گفت ببخشيد ميخواستم يه چيزي بگم تو رو خدا از دستم نارحت نشينا.. من موندم چي ميخواد بگه قلبم بوم بوم كرد گفتم نه خواهش ميكنم بفرماييد دوباره كلي عذر خواهي گفت ديروز يه خانوم اومدن ميخواستن بدونن شما مجردين يا متاهل؟ خندم گرفته بود يهويي از دهنم پريد گفتم اينا تو بانك هم ول بكن نيستن روحي خندش گرفت گفتم نه مجردم اما بهش بگين نه.. ساعت 12 ديدم روحي يه كاغذ در آوورد روش نوشت آدرس ، شماره تلفن ، نام؟ منم گفتم نه بابا.. بيخيال نميخواد اونم خنديد انداخت تو سطل آشغال..... اومدم خونه قضيه رو به مامان گفتم...
مامانم گفت چرا گفتي نه؟ منم گفتم از اونجايي كه مشتريهاي اونجا هيچكدومشون خوب نيستن. مامان گفت شماره رو ميدادي من خودم رد ميكردم اينجوره بد فكر ميكنن كه تو... منم گفتم ديگران غلط ميكنن بهشونم ربطي نداره.... والله اعصابم خورد شد. من كه نميتونم به همه شماره بدم؟
پنجشنبه هم زنه اومد با روحي صحبت كرد رفت وقتي رفت روحي گفت اين زنه بود.. رفتم خونه به مامانم گفتم اصلا به درد بخور نبودن مامان گفت من كاري با اونش ندارم فقط ميگم هر كي اومد پيشنهاد داد خودتو بكش كنار بسپار به من .... منم گفتم ببخشيد آخر كه من بايد نه رو بگم خوب من همينطوري بدون واسطه ميگم چكاريه؟ مامان ميگه من تو كارت موندم تو كه همه رو ميگي نه ... همه ميخوان خاستگار براشون بياد تو همه رو فراري ميدي بعد بهشون كلي فحش هم ميدي... اينو راست ميگه ... هر وقت هر كي پيشنهاد داد من كلي تو خونه فحشش دادم كه شخصيت ندارن مگه من چند سالمه ميان خواستگاريم؟ هه هه

چهارشنبه غروبش مامانم بهم گفت برو عروسك بخر اونم تنهايي هر چي گفتم بياد قبول نكرد من اينقده سختمه كه تنهايي برم بازار احساس ميكنم همه بهم نگاه ميكنن يه مشكلي دارم... يه راست رفتم شهريار كه از عروسك فروشيش يه چيزي بخرم تو شهريار يه پسره ديدم شبيهه رپرا بود. لباسش، گردنبندش... وقتي چشم افتاد بهش با تعجب نگاش كردم يهويي اونم چشاشو به علامت تعجب درشت كرد منو ميديد. باز تعجب من بيشتر شد آخه من ساده بودم!! دوزاريم افتاد چون من قيافم تعجب زده بودم اون ادامو در آوورد . ياد دوستم بهاره (دوران دبيرستان) افتادم كه ميگفت بيتا هميشه متعجب ميشي قيافت با مزه ميشه؟ اومدم خونه كلي خودمو تو آينه ديدم كه قيافم چطوريه!! براي آيدا يه عروسك دختر خريدم لباسش نارنجي بود. مامانم صبحش رفت بازار براش يه شلوار هم گرفت كه به اون بلوزه بخوره...
پنجشنبه صبح هم كه اخرين روز كارورزي بود. حالا بهم گفتن بمون كه نمونه امضا رو وارد كنم براي ثبت نمونه امضا بايد يه نام كاربري داشته باشم كه نميتونن همينطوري برام درست كنن . براي همين قراره از مديريت درخواست كنن كه نيروي شخصي كم دارن اگه مديريت موافقت كنه باهام قرار داد ميبندد. حالا ببينم چي ميشه!
غروبشم كه تولد آيدا بود ساعت 6رفتيم تا اومديم خونه يك شب بود... خوش گذشت جاتون خالي... اينم عكس آيدا... خيلي ناز شده بود يه لباس پرنسسي تنش بود.....

پسرداييم هم ديشب بهم گير داد برم كلاس باله.....خداييش خيلي گيره ها. تابستون گير داد برم آيروبيك الان گير داد به باله... تازه گفت بايد جشن فارغ ااتحصيلي هم بيگيري... منم گفتم برو بابا كي براي كارداني جشن گرفته؟ مگه مدرك دكترا داره مياد دستم؟
امروز صبح هم.... ساعت 12 دايي مامان با زنداييش اومدن خونمون... آخه چه وقت مهموني رفتنه؟ .... ساعت 1رفتن...
امروز غروب هم با مامانم در مورد ترجمه صحبت كردم. گفتم كه دوست نتيم اين كارو كرد... مامان گفت تو محيط هاي آموزشي اين چيزا زياده... ميخوان از نظر نمره بيشتر شن....اما خداييش اين دوستم دلمو شكوند!
اينم يه عكس .... مخصوص شهاب كه به انحرافات كشيده نشه!!

داشتم پروندهاي مدرسمو نگاه ميكرد . خيلي باحاله از اول ابتدايي قد و وزنم نوشته...
پ ن : ببخشين زياد شد اگه دوست داشتين برين ادامه مطلب!
دوستون دارم
شاد باشين
باباي
پاينده باد ايران آريايي![]()
سلام ... خوبين؟
يعني شستن لباس اونم با دست اينقد جاي تعجب داره؟ من فكر كنم تعجبي كه شما كردين نيوتن زماني كه سيب از درخت افتاد اينقد تعجب نكرد!!مگه من چمه كه نميتونم لباس بشورم هان؟ به نظرم بعضي اوقات لازمه كه از زندگي ماشيني فاصله بگيريم!!
من نميدونم كدوم يكي از شماها وقتي خوند من اتاقم تميزه به تميزيه اتاقم چشم زده. جمعه غروب زنداييم زنگ زد كه غروبي يه سر ميام خونتون. من داشتم ميرفتم حموم به مامانم گفتم دايي اينا اومدن در اتاقو ببند آخه خيلي ظلمه همين امروز اتاق برق انداختم بعد اين آرشام خان بياد همه چيزو بريزه بهم مامانم گفت باشه! از حموم كه اومدم ديديم خبري نيست مامانم گفت زنگ زدم كه شام بيان. من گفتم يا علي!
نيم ساعت نشد زندايي اومد علاوه بر دوتا پسراش يه دختر هم همراش بود كه خواهرزدشه اسمشم زوشا اينقده ناز نازه كه نگو لپ داره اين هوا بعد لباي گوشتي خيلي باحاله. حالا فكر كنين دو تا بچه! يكي 3ساله يكم 2ساله!
من كه از حموم اومده بودم زنداييم اومد بالا موهامو سشوار بكشه كه اين دوتا هم اومدن بابامم اومد بالا به اين دوتا كاكائو داد زوشا دوره لبش شكلاتي شد فقطم داشتم با چشام نگاش ميكردم دقيقا با اون لبش دوتا برچسب زد تن رختخوابم يكيم تن ديوار!
خداييش زوشا خيلي خوب بود يه چيزي ميگفتي حاليش ميشد اما اين آرشام خود.... هيچي اين پسره حاليش نميشه..... تنها عيب زوشا اين بود كه سوزنش گير ميكرد . مثلا آرشام كارتونو خيلي دوس داره و من از اونجايي كه اونو بشونم براش زدم بوم رنگ دقيقا يك ساعت زوشا گير داده بود آتشنشاني (خودش اين كارتون داره)بزار.
فردا صبح كه ساعت 8بيدار شدم تند آماده شدم هنوز لباسمو نپوشيدم اين همسايه ها سروكلشون پيدا شد ساعت 9بود انگاري ميخوان ساعت بزنن اينا كه رفتن ما رفتيم خونه زندايي مامان بعدم ناهار كه بوديم خونه مامان بزرگم (بابايي) . اونجا كه بوديم كلي مصدوم ديدم پسر عموم امير علي موقع بازي با برادرش كه رو كولش بود امير رضا رو قلقك ميده اونم امير علي رو ميندازه اميرعلي دستش از آرنج ميشكنه يكي ديگه از پسر عموم موقع بالا رفتن از پله هاي ويلا مثل اينكه شبنم زده بود سر ميخوره پاش از قوزك يه خورده پايين ميشكنه! اونجا كه بوديم باز بحث دين و اسلام شد. به حرفاي اينا گوش بدينا فقط ميخندين! حالا نميگم!
جمعه پدرام هم بود ديدمش تعجب كردم. نميدونستم از آمريكا اومده اونم تنها. اصلا تغيير نكرده بود فقط چاقتر شده بود خيلي ساده بود مامان گفت ياد بگير بعد شما دنبال لباسهاي ماركدارين! منم گفتم اين لباساش آمريكاييه يعني اصله.... گفت يك سالو نيم ديگه ليسانس كارگردانيشو ميگيره برميگره ايران و اونجا رو دوست نداره و ميخواد بياد اينجا و از يه طرفم گفت اونجا موفق نميشه چون طرحهايي كه ميده مثبت و اونا طرحهاي مثبت از ايران و نميخوان....
غروبم اومديم خونه همينجوري مهمون داشتيم تا 12 شب. شام ساعت 12:20 خوردم! سيد شدن كلي مكافاد هم داره!
يكشنبه هم كه بانك بودم رفتم به رييس گفتم آخرين هفتس اونم اينقد گفت كه باش آخرم ازم قول گرفت كه هفته دوم بهمن به بعد هر وقت حوصلم سر رفت برم براشون كاراي اسكن انجام بدم (از خدا خواسته بودم) دلم تنگ ميشه! يكشنبه كه رفتم بانك يه چيزي توجهمو جلب كرد اونم اينكه داشتم از سرما ميلرزيم... بخاري شمعكش خراب شده بود خاموش بود براي تعميركار زنگ زدن گفت وقت ندارم فردا ميام اينقد گفتيم كه 11 اومد درست كنه تا درست بشه 12 شد. بدنم سرد نبود اما كليه هام يخ زدن هرچند وقت يه بار ميرفتم پيش بخاري تا گرم شم آخه بخاري جلو هسا سمت ما نيست بايد از پشت بيام بيرون . ساعت 1بانك خلوت شده بود منو ، آقاي روحي با آقا سيد پيش بخاري بوديم كه ديدم پور اسدالله در حد انجماد داره مياد سمت بخاري از خنده داشتم ميمردم زانوهاش خم شده بود صاف نميشد.
دوشنبه هم رفتم مدرسه اصل ديپلمم بگيرم قبلا گفته بود بايد ديپلم موقت و بيارم منم خونه كپيشو داشتم براش بردم گفت بايد اصلشو از دانشگاه بياري هر چند اصل ديپلمو بهم داده. امتحانهاي مدرسه هم شروع شده خواهر زاده مدير سهيلا كه هم كلاس ما بود اونجا به عنوان دفتر دار كار ميكنه . رفتم حاجي سبيلو (معاون) هم بود تا منو ديد شناخت گفت چقدر تغيير كردي دانشگاه همينجوري شيطوني؟ گفتم نه بابا . بعد گفت كه بعد شما ديگه كسي مثل گروه شما نيومد البته دانش آموزاي الان پرروتر و بي ادب تر شدن اما به شيطوني شما نميرسن مدير هم حرفشو تصديق كرد. بعد يه دختره اومد سوالهاي فيزيك آوورد براي تايپ بعضي از جاهاش معلوم نبود چي بود مدير گفت ببين ميتوني بفهمي چيه بالاخره فيزيك خوندي... برگه رو گرفت اول رفتم سراغ اسم معلم ديديم نصيريه. براشون خوندم اومدم بيرون خواهر زاده مدير هم بامن اومدگفت از معلمهاي ما فقط همين نصيري مونده.. دقيقا يك ساعت داشتم با سهيلا تبادل اطلاعات ميكردم.فهمیدم یکی از بچه ها ازدواج کرده بود بعد دو هفته طلاق گرفت اینم از فرهنگ ما ایرانیا که نشناخته دو نفرو به عقد هم در میاریم چی میشه دو نفر چند ماه نامزد باشن بعد عقد؟
غروبشم امتحان تربيت بدني تئوريشو شفاهي داشتم بعد اونم كارگاه الكترونيك. يه دونه مقاومت سوزونديم . مقاومت به اين كوچيكي يه دودي ازش بلند شد كه نگو يه دود سفيد با بوي سوختگي. از خنده داشتم ميمردم از چشام اشك ميومد به هم گروهي ها گفتم استشمام كنيم بوش بره! يخورده هم با جزوه باد زدم كه ديدم بوش پخش شد. اينم عكس مقاومت . هر چند دستم مشخص تره اما خوب اون قسمت كه سياهه سوخته شدس!!

تو سرويس هم فهميدم كه گاز ساري قطع بيچاره بچه هاي خوابگاه قنديل زدن. قائمشهر هم گازش قطعه اما بابل بعضي جاها براي چند ساعت فشار گازشون كم بود. گاز منطقه ما هم كه اصلا قطع نشد!(بزنم به تخته!) امروز علينژاد يهويي تو كلاس گفت گاز بابل قطعه منم گفتم نه ميگه از بابليا ميترسن براي همين قطع نكردن منم گفتم مديريت بابل خوبه براي همين قطع نشده!!
شبشم برگشتنه تو ماشين پشتم 3تا پسره بودن اول كه سوار شدم داشتن با موبايلشون آهنگ گوش ميدادن يه خورده شد به راننده گفت ضبط روشن كنه راننده هم روشن كرد اين سه تا نشستن بلند بلند شعرا رو خوندن مخم داشت سوت ميكشيد راننده هم جو گير اينقد بد رانندگي ميكرد كه نگو.... بعد اونا تو بين شعرها يه تيكه بهم انداختن كه راننده متوجه شد ضبطو خاموش كرد اما اون سه نفر تا بابل هر چي شعر بلد بودن خوندن تو تاكسي هم كه سوار شدم دقيقا اين سه تا با من بودن. اما من زودتر پياده شدم!! خوشبختانه!!
ساعت 11 هم رفتم براي دوستم سي دي رايت كنم سي دي دستم بودا اما نميدونم چي شد!! يهويي غيب شد انگار جني شده بود تا 12:10 داشتم دنبالش ميگشتم آخرشم شرمنده دوستم شدم اميدوارم فكر نكنه كه من دودرش كردم.... بعد از ظهر كه اومدم خونه از پله ها اومدم بالا ديديم پيش نردس. نميدونم چجوري رفت اونجا آخه من از اتاق بيرون نيومدم.. اتاقم جن داره!
امروز صبح تو كلاس فقط در حال چرت زدن بودم اينقد از كلاس رفتم بيرون كه علينژاد بهم گفت من غيبت نميزنم برات ديگه نيا تو... برگشتنه سوار ماشين خط شدم اينقده رانندش مهربون بود ... از بس راننده ها بد اخلاقن يه راننده مهربون ميبينم شرمنده رفتارش ميشم.

امروز با دوستم در مورد ترجمه صحبت كرديم گفت ترجمشو داد تموم شد. خيلي از دستش ناراحتم سر اين زبان خيلي منو پيچوند من تا حالا كارامو اصلا بيرون ندادم پروژه هام اگه نصفه بود همونو به استاد نشون ميدادم اما بيرون نميدادم . زبانمم خيلي ضعيفه وقتي ديديم اين دوستم داده بيرون بهش گفتم مال منو ميدي؟آخه من كسي رو نميشناسم گفت باشه از اول ترم تا الان مچلم كرده تا هفته پيش بهم گفت 5نمره بيشتر نداره واسه چي ميخواي پولتو حروم كني. خيلي از دستش ناراحت شدم آخه من كه بهش اصرار نكردم اگه نميخواست مال منو بده واسه چي يه ترم علافم كرد كه آخر ترم من.... هر چند مشكلم به لطف شهاب حل شد (از همينجا ازت تشكر ميكنم بي نهايت ممنونم!) اما واقعا....
اين ترم خودم بهش پيشنهاد دادم كه پروژمو با يه استاد ديگه بگيره خودم رفتم دنبال كاراي پروژش با يه استاد صحبت كردم كردم كاراي پروژشو انجام دادم سي دي پروژمو بهش دادم فقط بايد از روي سي دي براي خودش مستندات رو پرينت كنه همين. اين همه براش دوييدم اونوقت .....
عكس عشقولانگي ميزارم شهاب ميگه اينا چين بد آموزي داره خوب منم ميگم خوب راست ميگه كوچولو براش بده يه خورده خشن ميزارم امير مياد ميگه اين ميخ طويله ها چيه... چي بزارم كه شما ايراد نگيرين هان؟
سال نو ميلادي هم به ارمني هاي عزيز تبريك ميگم.
پ ن1: امروز يه روز خاص برام. دلم برات تنگيده.![]()
پ ن 2: ممكنه من.... معلوم نيست پنجشنبه اگه اوكي شد جمعه بهتون ميگم
!

دوستون دارم
شاد باشين
باباي.
سلام چطورين؟
حالا پست قبليم 2 خط بيشتر شد اينقد نق و نوق چرا ميكنين؟ اين نشون دهنده اينه كه شما اهل مطالعه نيستين!! بعدم اينكه من تو بانك سرم خيلي شلوغه . اون عكس رو هم گرفتم دليل به بيكاري نميشه تازه اين عكس جزو شكار لحظه ها بود با كلي مصيبت گرفتم. اخه فكر كنين از جام بلند شدم كه بگيرم فكر كنم مامور پاياپاي كه اومده بود فهميد!!
اينقد خستم كه نيگين و نپرسين. صبح بعد صبحانه به مامان گفتم ميخوام پالتومو بشورم مامان هم گفت باشه بعدا با چندتا لباساي مشكي ميندازم تو ماشين منم گفتم نه ميخوام با دست بشورم!! مامان يه خورده چپ منو نگاه كرد منم گفتم آدم سوسولي نيستم ميخوام پالتومو بشورم مامانمم گفت برو لگن گنده رو از تو انباري بگير برو تو حموم بشور. منم لگن و گرفتم اما از اونجايي كه جو منو گرفت تصميم گرفتم به جز پالتو ، شلوار لي و مقنعه هم گرفتم بشورم اولش مقنعه رو كه شستم خوب بود اما شلوار لي رو گذاشتم بشورم اصلا نميشد شست گرفتم تو حموم پهنش كردم بعد اسكاج ظرفشويي رو گرفتم مثل فرش شستن نشستم شستمش. اما خدا اون روزو نياره پالتو رو انداختم تو آب اينقد سنگين شدمونده بودم چطور ميشه شست!! بماند كه كلي خودمو فحش دادم كه ماشين بود چرا احمق بازي در آووردم ، دمپاي شلوارمو زدم بالا با پا رفتم تو لگن . اينو تويه يه فيلم ديده بودم (نميدونم چي بود) كه مرده داشت پتو ميشست اينطوري ميشست! بعد شستن نميدونستم اين پالتو رو چطوري آب بزنم كه لك كفش نمونه با 1200050 بدبختي آبش زدم. الان تو حياط پهنم اميدورام كه خوب آبشون زده باشم كه سفيدكهاي كفش معلوم نشده باشه...
اما آتيش كار كردن به همين جا ختم نشد!!گرفتم كل اتاقمو زيرو رو كردم الان شد مثل آيينه! چند تا از عروسكامم گرفتم شستم فقط موند اين عروسك حيوونيا كه نميدونم چجوري بشورمشون خراب نشن؟!
آهان يه چيز جالب از سه شنبه يادم رفت. دانشگاه ما يه زنه رو مامور كردن كه پيش در نشستس ، موقع ورود / خروج هم بايد از در كوچيكه كه اين زنه نشستش بري كه خداي ناكرده پوششت نامناسب نباشه و اينكه آرايش نداشته باشي. سه شنبه صبح هر كاري كردم كه بدون آرايش برم نشد فقط يه رژگونه زدم رفتم دم در كه رسيدم مقنعمو گرفتم آووردم جلو طوري كه اصلا گونم با لپام مشخص نبود از جلوي اين زنه تندي رد شد دو قدم نرفتم كه ديدم اين رييس حراستيه هم وايستاده خواستم در برم كه گفت چرا اينقد مقنعت پايينه منم گفتم هوا سرده صورتم يخ كرد. ضايع شد فكر كرد به خاطرش مقنعمو كشيدم پايين.

چهارشنبه هم... يادم نمياد تو بانك چي گذشت.
بعد از ظهر چهارشنبه هم منو مامان رفتيم بازار كه براي آيدا كه هفته بعد تولدشه يه چيزي بخريم مامانم گير داده بود به تاپو دامن . الانم كه زمستونه همه جمع كردن. آخرشم تصميم گرفتيم عروسك براش بخريم رفتيم شهريار تو مغازه پسره رو ديدم كپ كرد من حتي خواننده اي رو هم نديديم ابروشو اينقد نازك برداشته باشه چشاشم آرايش داشت مامان از يه عروسك خوشش اومده بود اما از اونجايي كه من از پسره خوشم نيومد گفتم بدرد نميخوره ! رفتيم يه مغازه لباس بچه مامان از يه بلوز خوشش اومد گرفت رنگش نارنجي كم رنگ بود خريديم رفتم قصر يخي براش يه لاك نارنجي هم خريدم حالا اومديم خونه تصميم گرفتيم يه عروسك نارنجي هم براش بگيريم!
پنجشنبه هم صبح رفتم بانك با خودم تكسي (درست نوشتم؟) بردم. سكه بود با اسكناس تعداد رو بيشتر از كارمنداي بانك گذاشتم همون صبح گذاشتم تو ظرفي كه با خودم آوورده بودم تعارف كردم موقعي كه داشتم به آقاي روحي تعارف ميكردم 2تامشتري بود كه بد نگاه ميكردن به اونا هم تعارف كردم همشون سكه رو برداشتن. بعدم كه آقاي صادقي نماينده قرض الحسنه اومده بود او اسكناس برداشت بعدشم پسردايي مامانم اومد اونم اسكناسو برداشت اسمم روي اسكناسه نوشت!!
روحي هم به آقا سيد گفت عيدي تو كوش ؟ اونم گفت يكشنبه خانوم ؟؟ پيشواز رفته. روحي هم گفت بايد اسكناس 500 بدي چون بالاترين اسكناس خانوم ؟؟ 200 بود سيدم گفت من خودمو كشتم رفتم بانك20 تا سكه 10 تومني گرفتم ديگه با همين 10تومنيا بسازين.
بانك ما پول نو نياوورد.. كلي آدم اومدن اما دستو پاشون كلي دراز شد رفت باباي من از تجارت گرفت.
يه چيز جالب اينكه موجودي بانك 0 (صفر) شده بود از ساعت 10 زنگ ميزديم كه 50 ميلون پول بيارن بانك مركزي هم به روي خودش نيوورد. پوراسدلله جاي پول رو نشون ميداد كركر ميخنديد ما مرديم از خنده اما به جاش مشتريا در حال فحش اين چيزا آخه باورشون نميشد.فكر ميكردن ما نميخوايم پول بديم بعضي ها كه پول ميووردن با همون پولا كاراي مشتريا كه مبلغشون كم بود رو ميريسيديم اما اونايي كه مبلغشون زياد بود براشون چك بين بانكي ميكشيديم كه برن از بانكي كه حساب دارن اين پولو بگيرن. ساعت 12:30 هم كه در بانك به روي مشتريا بسته شد موجودي بانك 1250 تومن بود.
اين رييس از صبح زنگ ميزد دعوا ميوفتاد ساعت12:45 هم يه مرده به تلفن من زنگ زد گفت شما منم خودمو معرفي كردم گفتم كارورزم گفت رييس گوشي رو بگيره منم خواستم شماره ريس بدم گفت من خليليم از مديريت زنگ ميزنم. گفتن يكشنبه صبح نقديگيتونو تامين ميكنيم!!
فردا هم كه عيد غديره . اگه شيعه هستين اين عيدو بهتون تبريك ميگم اميدوارم خوش بگذره.
دقيقا فردا اين اتفاقات ميوفته صبح همسايه ها جمع ميشنن ميان خونه ما به محض اينكه رفتن ما ميريم خونه دايي بزرگه مامانم كه زنش سيده البته شوهره 6سالي ميشه فوت شده از اون طرف ميريم خونه باباي بابام (اينم كه فوت شده) ناهار همه هستن يعني تا حالا اتفاق نيافتاده كسي اين روزو نياد كل فاميلاي مامان بزرگم ميان اونجا مثلا ديد و بازديد آخه كلي سيد اونجا ريخته . غروبم ميام خونه شبشم خانواده مادريم ميان!! كلي انرژي مصرف ميشه!!
ديگه من برم..... يه چيزي اين نقطه كه كامنت داد كي هست؟

پ ن : وقتي نيستي ..... من هستم!!
شاد باشين
دوستون دارم باباي....
پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی
سلام خوبين؟ خوش ميگذره؟
ديدم بيكارم گفتم آپ كنم كه پستام حجمش كمتر شه!!
اول گفتم كه يادم نمياد پنجشنبه بانك چه اتفاقي افتاد خوب؟ يادم اومده ...
صبح پنجشنبه در حالي كه ما به بارش شديد باران نگاه ميكرديم و از بيكاري در حال مگس پراندن بوديم. در بانك باز شد(اتفاق نادر!). يك مادر،يك پدر همراه با يك پسر (روستايي بودن) به داخل اومدن... يه راست اومدن پيش من ، نميدونم چرا هر كي تازه وارد مياد بانك يه سره مياد سراغ من انگار رو پيشونيم نوشته مشاور! سه تا دفترچه بود دستشون گرفتن سمت صورتم ميگه فوتوكپي شناسنامه ميخوايم..گفتم چي؟ از كجا بيارم؟! ميگه فوتوكپي شناسنامه اينو ميخوايم شناسنامش گم شد فوتوشو نياز داريم .. گفتم نميتونيم بديم. گير دادن منم فرستادمشون پيش آقا سيد! بهش گفتن كه شناسنامه دخترمون گم شده فوتوشو ميخوايم كه بديم ثبت احوال. سيدم گفت كسي شناسنامش گم ميشه براي اقدام نيازي به فوتو نيست اينا گير دادن سيد گفت نميشه اين جزو اسناد ماست كلي روش مهر شعبه خورده غير قانونيه كه بديم اينا هم گير .. سيد گفت برين پيش رييس اگه اون اجازه داد من بهتون ميدم! رفتن پيش رييس ... همون حرفا رو گفتن رييس هم گفت نميشه... بعد حرفشون عوض شد كلانتري ازمون ميخواد.. رييس گفت نوچ... كه آخر زنه گفت دخترمون كه 13 سالش 3 روز پيش گم شده رفتيم پيش پليس اونا هم فوتو كپيه شناسنامش ميخوان.از اونجايي كه شناسنامش گم شده ما اومديم اينجا. رييس هم بهشون داد فوتو كنن . پسره رفت فوتو كرد آوورد و اونا رفتن!!
اينا رفتن اما....
تو بانك بحثمون اين شد. منم گفتم امكان نداره دختره خودش گم شده باشه! بسي تابلوس كه دختره فرار كرده! آخه مگه ميشه دختره با شناسنامه جفتشون گم شن؟ دختره فرار كرده شناسنامشو با خودش برده..
رييس هم حرف منو تاييد كرد و گفت اين خانواده هايي كه خيلي با فرهنگ روستاييشون عجين شدن هنوز تو باور قديميشون هستن و نميتونن دختراشونو امر به معروف كنن اما من اصلا اينو قبول ندارم الان روستايي ها مثل 100 سال پيش نيستن اين به كنار از نظر هوشي هم خيلي بالان اين خود خنگيه دختر رو ميرسونه كه رفته فرار كرده البته 100% اينايي كه فرار ميكنن اولين شب پشيمون ميشن اما به خاطر ترس از خونواده برنميگردن. خانواده هاي ايراني هم تا دختر يه كاري ميكنه قابل برگشت نيست و دختر بيچاره هم از ترس راهي براي برگشت نميبينه... اما اميدوارم اين دختره برگرده!!
يه اتفاق ديگه كه 5شنبه افتاد اين بود كه حوالي ساعت11:30 يه پسره دم بانك وايستاد تا 12:40 كه يه دختره از اين دختر چادر مليا اومد. با هم عاشقانه رفتن!!البته به همين جا ختم نشد شنبه و يكشنبه هم اومد و دختره همچنان دير ميومد.اينم يه عكس از پسره در حالت انتظار كه يكشنبه گرفتم از 11:30 تا 12:20 ديدم وايستاده بود اما سرم شلوغ شد نميدونم كي رفت!!
جمعه هم ناهار نشستم براي خودم تخم مرغ بهم زدم بعد نيمرو كردم دست آخر هم انار ترش رو تفت دادم با برنج نشستم. غذايي بود بسيار بسيار خوشمزه به اين كباب هايي كه شما خوردين خيلي مي ارزيد!
بعدازظهرم ساعت 3:30 با زنگ خونه از رو تختم پريدم .. بر مزاحم... برادرجان بود و طبق معمول كليدشون... زود اومده بود ميخواست بره ورزش!! ديگه خواب از سرم پريد نشستم كانال يك فيلم هندونه رو ديدم بسي بسيار چرت بود. خداييش اين صدا سيما خجالت نميكشه اين چه برنامه اي كه تو عيدقربون كه مثلا شب يلدا هم بود گذاشتن؟ هان؟
بعد فيلم هم مامانو بابا اومدن منم كه از صبح خونه بودم قاط زدم و گفتم بريم بيرون مامان گفت توي اين روز كجا بريم؟ بالاخره مامان گفت ميريم دريا كنار ويلاي پسردايي مامانم چون كل خانواده مادرم اونجا بودن كه يه سري بهشون ميزنيم يه خورده چشو ابرو اومدم اما راضي شدم!! آماده شديم داشتيم ميرفتيما ديديم زنگ ميزنن. داييم +آيناز+زنداييم+زن پسرداييم بودن. اينا قرار بود بعد شام همه جمع شن اما اينا فكر كردن شامم بيده! براي همين 6:20 اينجا بودن... كه ديگه موندن تا شب!!
اين آيناز اينقده تپل شده حد نداره....امسال حال حافظ خوب نبود فالش ربطي به نيتم نداشت! براي همين تصميم گرفتم خودم يه كتابي كه شامل 1366 غزل باشه رو تنظيم كنم كه از اين به بعد مردم با كتاب من فال بگيرن!!
شبشم پسردايي با برادرم گير دادن كه هركي با من ازدواج كنه خيلي خوشبخته منم بي خبر گفتم چرا؟ ( پشت اين سوال كلي عشق از خودم تركوندم چون فكر كردم كلي ازم تعريف ميكنن؟!) اما از اين خبرا نبيد پسر داييم گفت چون گوشت و ماهي اين چيزا رو نميخوري ميدوني از نظر اقتصادي چقدر به چرخه زندگي كمك ميكني؟ آي من حرصيدم ديديم نميشه حريف شد يه حركت ناشايست با جفتشون كردم كه ديگه حساب دستشون بياد!!

شنبه صبح بانك.بعد از ظهرم كه ميخواستم برم دانشگاه تو ايستگاه دانشگاه ديديم يه پسره ميگه ببخشيد خانوم.. منم رومو كردم طفش گفتم بله؟داشت ميگفت من مثل پسراي ديگه اي نيستم و اصلا قصد مزاحمت ندارم من تو دلم ميگفت خدايا اين چي داره ميگه آخه فكر كردم ميخواد بپرسه اين استگاه معلمه؟ آخه همه ميان ميپرسن چون ايستگاه معلم با دانشگاه خيلي جفتن!! منم چشام گرد كه يه سوال كه اينقد مقدمه چيني نداره؟
كه يهويي گفت يه آدرس بدين با خانواده مزاحم بشيم! اينو گفتا منفجر شدم فهميدم چيه. ميخواستم همونجا كل شخصيتشو با خاك يكسان كنم اما دلم سوخت با لحن تند گفتم آقا مزاحم نشو. باز شروع كرد من مزاحم نيستم الان 29-30 سال سنمه از شما خوشم اومده اگه اجازه بدين... گفتم از چيم خوشت اومده؟ گفت از رفتارت خياي سنگيني ؟ گفتم با يه نگاه اين همه چيزو فهميدي؟ ميگه من 4 باره دارم شما رو ميبينم از طرز ايستادن و راه رفتنت... منم گفتم بقيه دخترا با دست راه ميرن كه من فرق دارم؟
خلاصه اينقد حرفاي عشقولانگي زد كه نگو. سه تا زن هم پيشم وايستاده بودن هي ميخنديدن منم حرص ميخوردم!! گير داد مال كدوم شهري منم نميگفتم كه گفتم بندرعباس كف گفت ديگه اينقد هالو نيستم يهويي از دهنم پريد گفتم شيراز كه خوشحال شد گفت خالم اونجاس كل خيابوناي شيرازو داشت ميگفت منم كپ كردم...
منم هيچي نميگفتم. به جز اين چند جمله ديگه هيچي از دهنم نپريد كه عصبي شد گفت اگه كس ديگه اي دوست دارين بگين منم گفتم دقيقا همينطوره.. حالا گير داد اونم شما رو دوست داره منم گفتم خيلي.
- از كجا مطئني؟ - ثابت كرده. – اگه ولت كرد - امكان نداره - حالا شمارمو بگير اگه يه وقت رفت بيا با من. من منتظرت ميمونم
تو دلم گفتم برو بابا.. كه يه تاكسي اومد رفتم برم سمتش كه گفت نميرم برگشتم ديدم نيست اينقد ذوق كردم رفت اما دوثانيه نشد با برگه اومد شمارش توش بود خودش گذاشت تو جيبم گفت منتظرتم ننداريا ناراحت ميشم بعد رفت.
منم حرص خوردم. كل جماعت صف تاكسي داشتن منو ميديدن. من كاغذو بدون اينكه نگاه كنم انداختم. كه يه آقايي پشتم وايستاده بود برگه رو گرفت نشست خوند داشت ميخنديد نگاش كردم ديدم همراه با شماره كلي نامه نگاري هم كرده... اون مرده بعد اينكه خوند انداختتش تو جوي آب.
رسيدم دانشگاه. اين عشريه به خاطر دو هفته پيش كه نرفتم دوتا غيبت برام زده .. نامرد. شبم موضوع رو براي مامان بابا تعريف كردم. نشستن خنديدن. من حرصم بيشتر در اومد.
يكشنبه بانك... يكشنبه فهميدم قراره ديگه آقاي عمادي (آبدارچي) نياد. اينقده ناراحت شدم آخه چرا؟ چرا دارين روزيشو قطع ميكنين؟بعدر از ظهر يكشنبه؟!.. يادم نمياد...
دوشنبه صبح رفتم... اومدم خونه آماده شدم برم مدرسه مدرك ديپلمم رو بگيرم. سوار تاكسي كه شدم اون سمت ميدون پياده شدم. و خواستم مثلتا ميان بر بزنم گفتم از اين كوچه برم مستقيما مدرسس. اما رفتم تو كوچه اصلا آشنا نبود.. يه پيرزنه بود بهش گفتم ببخشيد مدرسه رسالت كجاست؟ گفت شلمونو ويني (تيربرق ميبيني) تو اون كوچس(اينقد هر چي زور زدم محليشو بنويسم نشد!! اما زنه محلي گفت) منم نگاه كردم ديدم كلي كوچس همشونم نبشش يه تيربرقه. گفتم كدوم؟ گفت همونتا ريكا ايس هكرده( همونجايي كه پسره وايستاده) 3تا كوچه بالاتر. داشتم ميرفتم همون اولين كوچه رو نگاه كردم ديدم تهش نوشته مدرسه رسالت....
نوشته رو خوندم همينجوري موندم.. خاطرات مدرسه... روزايي كه توش گذشت مثل يه فيلم گذشت. چقدر دلتنگ اينجا بودم. از همون كوچه رفتم رسيدم مدرسه مردد بودم برم تو يا نه.وقتي رفتم تو دانش آموزاي كامپيوتر كه از كارگاه اومدن بيرون يه جوري منو نگاه كردن يه آن فكر كردم حتما مشكلي دارم. وقتي كارگاه ديدم ياد روزاي خوشش افتادم.. ياد جنايتهايي كه كرديم!!
رفتم دفتر مدير نشسته بود با يه زنه(فكر كنم معاون بود چون خبري از جق جقو با حاجي سبيلو نبود) با معلم آمادگي دفاعي. به مدير سلام كردم تابلو بود منو نشناخته بعد احوال پرسي گفت قيافت آشناس اما.. منم گفتم ؟؟ گفت چقدر تغيير كردي قبلا خوشكلتر بودي! (نفهم) چه دوراني داشتين! (مثل اينكه بعد ما ديگه كسي بهش ضد حال نزد) هفتايي هاي ما... خوبي؟ قاطي مرغابيا شدي.. منم گفتم نوچ براي ديپلم اومدم اونم گفت دفتر دار ساعت 10 ميره منم گفتم پس دوشنبه هفته بعد ميام. رفتم بيرون دوباره برگشتم گفتم خانوم رزقي از معلمل كسي هست گفت كامپيوتر؟ نه نيست گفتم آقاي نصيري (فيزيك . خيلي دوسم داشت مسئله هاشو حل ميكردم فكر ميكرد با نابغه طرفه) با آقاي مهدي زاده (رياضي... يه كر كر خنده اي بود كه نگو.)گفت نه... معلم آمادگي دفاعي رو نگاه كردم ميخواستم خودمو معرفي كنم اما بيخيال شدم آخه خيلي بلا سرش آوورديم خجالت كشيدم بي خيال شدم. مدير هم گفت هفته بعد با مانتو ومقنعه بيا منم گفتم خانوم رزقي گير نده همون موقشم به زور با مقنعه ميومدم بي خيال...
برگشتن هم از كوچه هميشگي اومدم به قوله خودمون كوچه سوپرآيسان... وقتي داشتم تو كوچه قدم ميزدم تمام خاطرات اين كوچه برام زنده شد. نزديك بود اشكم در بياد. چه روزاي خوبي بود. هيچي روزاي مدرسه نميشه.

اومدم خونه اصلا حال نداشتم مادرم فهميد بدون اينكه چيزي بگم گفت روزاي دانشگاتم تموم شه حسرت ميخوري كه اشكم در اومد داد زدم از دانشگاه متنفرم... رفتم رو تختم كلي گريه كردم به ياد روزاي خوش مدرسه.
بعد از ظهرم تو راه دانشگاه باز اون پسره اومد منم قاطي گفتم ببين آقا من سه شرط براي خودم دارم كه اگه طرف مقابل داشت اجازه داره باهام حرف بزنه بعد بهش نه رو بگم دو شرط اولشم اينه كه هر وقت تونستي از سنت 5سال كم كني به قدتم 10 سانت اضافه كني بيا تا شرط سومو بگم! فهميدي... پسره مات شد خيلي بهش بر خورد! (به درك) خوشبختانه زود رسيدم رفتم سوار سرويس شدم...
سوار سرويس شدم فهميدم تربيت بدني امتحانه... عمليشو دادم تئورشو ندادم گذاشتم هفته بد..
امروزم اتفاق خاصي نيوفتاد به جز اينكه علينژاد بهم گفت برو ويديو پوژكتو بيار منم گفتم مسئوليت قبول نميكنم!! ...
خوب من برم.... زياد شد.. ببخشيد..
پ ن : بي خيال ..... نميشه!
دوستون دارم
شاد باشين
باباي
پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

