تبليغاتX
دوستانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
سه سوته!
 

سلام خوبين؟

 

بعد دو روز اومدم پاي كام اين چند وقت اصلا فرصت نشد ، فكر كنم آخرين نفري كه داره آپ ميكنه من باشم . بگذريم.  اين آپمو دارم با سرعت نور انجام ميدم اگه غلط غلوط توش داشت گير ندين!دو تا آپ هم ميكنم

 

شنبه شبش كه دو تا دايي آخري دعوت بود خانواده آيدا و آيناز. اتفاق جالب اون شب اين بود كه آيناز كه اومد موقع خوابش بود و مامانش اينو ميخواست بخوابونه و گفت كه جديدا اين نميخوابه به جز اينكه آهنگ چاووشي رو گوش كنه با صداي نريمان هم خوب نيست. كلا بچه با موزيك به خواب ميره! منم ماهواره رو روشن كردم كه آهنگ بزارم براش دقيقا آهنگ نريمان تك و تنها بودش كه آيناز جيغ كشيد كانالو عوض كردم اما از آهنگا خوشش نيومد نميخوابيد تا اينكه اومديم بالا و براش چاووشي گذاشتيم اولين آهنگ خمار شد دومين آهنگش بيهوش شد خوابيد. من تعجبم از اينكه يه بچه 5ماهه چطوري اين صدا رو تشخيص ميده؟ نريمان يا چاووشي؟ چه فرقي براش داره؟

همون شب بعد شام بحث كباب اومد وسط و دايي كه تو كباب درست كردن تبحر داره ازش درخواست كوبيده كرديم كه اونم براي سه شنبه شبش دعوتمون كرد.

يكشنبه هم اتفاق خاصي نيوفتاد فقط اس ام اس بازي و زنگ بود.... و اينكه مامان فوتوي شناسنامه بابا رو ميخواست منم تو كيفشو گشتم كلي از نقاشي هاي خودمو كه براي عيد و روز پدر براي بابا ميكشيدم پيدا كردم. كه برام خيلي زيبا بود . خيلي خوشحالم كه براي بابام همون نقاشي ها تو ورقهاي خط دار اهميت داشته كه هنوز دارتشون.

 

دوشنبه هم شبش قرار بود يه دايي ديگه (خانواده آرشام) براي شام بيان كه زندايي زنگ زد گفت داييم شبا دير مياد چون نزديكه عيد سرش شلوغه . داييم اونطوري ساعت 6-7 خونس اما الانا 1-2 شب مياد خونه. مامانم كه ديد نميان گرفت آش درست كرد. دايي ها رو جدا دعوت ميكنيم به خاطر بچه هاشونه كه آدم ديوانه ميشه!

آش هاي خانواده مادرمو بهشيد و فرزاد پخش كردن آشا هاي خانواده بابا هم منو بابا. دوشنبه هم اولين عيدي رو گرفتم چون مادرجونم امروز صبح رفت كرج فتم خونشون بهم عيدي داد. فكر كنم بهم گفت مال آيدين هم هست . اما من هر چي اومدم خونه شمردم تعداد اسكناسها فرد بود البته ضربشون زوج ميشد اما تعدادشون فرد بود منم گفتم مادرجون اشتباه كرد چون اين عيدي اگه بخواد نصف شه از عيدي پارسال كمتره مال خودمه! به آيدينم نگفتم.

سه شنبه هم صبحش رفتم حموم اومدم ساعت 10 صبح بود مامانم گفت زنداييت (آرشام) زنگ زد گفت زنا ميخوان برن ويلا باهاشون ميرين يا نه منم زنگ زدم گفتم اوكي. بهشيد هم نيومد اينقد آدم شوشو ذليل؟ به قول خودش عشقولانه! فرزاد گفت برو اين گفت نوچ!

 

 

منم تندي آماده شد زنگ زدم آژانس گفت ماشين ندارم بيست دقيقه ديگه . مامان رفت از زن همسايه شماره يه آزانس گرفت اومد پيكان بود از نوع قراضه مدل 48-47 بود. شك كردم آزانس باشه!

خلاصه رفتيم خونه زنداييم بعد با هاشون رفتيم دم خونه مادرش اينا. اونجا جمع ميشدن . رفتم سوار ماشين روناك شدم چون خواهر شوهرش بود قبلا گفتم كه خواهر شوهرش دوستمه! كلا سه تا ماشين بوديم . رفتيم ويلا ساعت 12 شد . همه پياده شدن گفتن گشنمونه! تعجب كردم اينا چي ميگن من صبحانه فقط چايي با دو تا خرما ميخورم سير بودم . تا اومدن نشستن براي خودشون ساندويچ شامي با اولويه خوردن. منم يه دونه شامي خوردم .

بلند شديم رفتيم ساحل قايق سواري. مرده گفت 8 نفر ما 11 تا بوديم. گفت اشكال نداره . قبل سوار شدن به مرده گفتيم اگه يه درصد احتمال غرق شدنمون هست نريم؟ بعدم من گفتم تا حالا چند نفرو غرق كردين؟ تا قايق سوار شد همه شروع كردن به جيغ كشيدن به خصوص يكي كه رنگش زرد شد (اخه مجبور بودي؟) روناك هم رفت جاشو عوض كنه افتاد ديگه بلند نشد فقط داشت ميخنديد يه دفه مرده وايساد گفت يكي ديگتون چي شد؟ فكر كرد افتاد تو آب.ديگه اينقد ترسو بازي در آووردن كه مرده ما رو دوباره برد ساحل. موقع پياده شدنمون هم روناك از قايق پريد تعادلش بهم ريخت تلپ افتاد پخش شد.

ناهارم جوجه كباب بود بعد قايق سواري نشستن سيخ كشيدن و كباب كردن . ديگه يك اينا شده بود من سير بودم اما فقط به خاطر اينكه نگن گوشت نميخوره اينا نشستم خوردم. ديگه تركيدم. بعد ناهار هم چايي و آجيل و ميوه خوردن.

ساعت سه نيم من و روناك و سمانه و آرزو با يه دختر كوچولو به اسم مهتاب رفتيم دنبال چوب. از محدوده ويلا خارج شديم يه تپه مانند بود رفتيم اونجا چوب گرفتيم. همه مسافرا با ماشين ميومدن ما رو ميدين فقط ميخنديدن چون دقيقا هر كي ميديد انگار ما تو آشغالا بوديم. البته آشغال اون طرف تر بود اونجايي كه ما بوديم چوب و تخته و كاغذ و كاه اين چيز ميزا بود.

كلي تخته روناك و آرزو و سمانه دستشون بود. به مهتاب هم كاه داديم. منم دو تا درخت گنده گرفتم كشيدم آوردم. دم ورودي دو تا ماشين مسافر داشتن با نگهباني صحبت مبكردن فقط زناشون تو بودن شوهر تو نگهباني بودن. منم مي خواستم درختو بكشم نميشد شاخه هاش ميخورد به ماشين. به زنه گفتم ماشينتو بگير ميخوره بهش ميگه نه تو رو خدا صبر كن شوهرم بياد. سمانه هم گفت ماشيني كه بخواد با اين چيزا خط بيفته ماشين نيست! بگير ببر. كلي زور زدم كه نخورد. رفتيم محوطه دوباره از اون درش رفتيم بيرون لبه ساحل.

تا چوبا ريختيم ماشين گشت اومد من درجا نشستم گفتم الان ما رو ميگيرن. (شلوارمم كوتاه بود) . اما ديديم از كنارمون گذشتن.گرفتيم چوبا رو درست كرديم اما ديديم كمه رفتيم دو تا فرقون گير آوورديم دوباره رفتيم تو آشغالا دو تا فرقون پر ار چوب كرديم منم سه تا درخت ديگه گرفتم آوورديم. يه كارگر بهمون ميگه اين چوبا دونه اي 2تومن ميشه فروخت. آخه چوباش خيلي تميز بودن اين شهرك سقف ويلاهاش از چوبه بعد زيادي هاشون انداختن اما چوب سالم سالم بود.

در حال تيكه كردن چوبا هم يه زنو شوهر از جلومون رد شدن شوهر گفت باز اين تهرانيا اومدن شورشو در آووردن. منم گفتم خيلي خوب اين ما رو شناخت.

رفتيم سه تا آتيش درست كرديم ماشين هم آوورديم دم ساحل ولوم بالا. بپر بپرمون شروع شد. خودمون 17 نفر بوديم . پسرا رد ميشدن ما رو ميدين اما يه پسره پررو اومد از آتيشمون پريد . اما از شهركهاي بغلي كلي زن اومدن كه همشونم مسافر بودن فقط يه بار پريدن اما ديگه نميرفتن داشتن ما رو نگاه ميكردن و ميخنديدن.

 

 

بعد آتيش هم فرقون سواري كرديم . ديگه اومديم . رفتم خونه زنداييم اونجا دست و پامو شستم بوي دود ميدادم فجيع. آماده شديم رفتيم خونه آيدا اينا چون شام اونجا بوديم. ساعت 10 بود رسيديم شام اونجا هم جوجه بود دايي گفته كرد ترسيد كوبيدش خراب شه.

موقع برگشت هم ديديم خيابون كمر بندي غربي بستس . ماشين پليس بود اجازه ورود نميداد بايد از فرعي ميرفتي. منم گفتم حتما امشبم كلي زدو خورد داشتيم مثل پارسال! اما خوشبختانه امروز فهميدم كه انتظامات كاري نداشته.

 

صبح امروز هم ساعت 7:30 پا شدم رفتم حموم دوشو كه باز كردم بوي دود بلند شد .انگار يه آتيشو خاموش كردي ازش كلي دود بيرون مياد. ساعت 9 هم كه وقت آرايشكاه داشتم اومدم خونه ساعت 1 بود. موهاي جلومو گرفتم كوتاه كردم احساس ميكنم زيادي كوتاه كردم فكر ميكنم قيافم شبيه آقاي گردو تو شهر آجيلي شده....

ساعت 4 هم با مامان رفتيم بازار تا ساعت 8:40 بوديم بازار. يه بلوز و لاك و رژلب هم خرديم . مثلا امسال قصد لباس خريدن نداشتم چون داشتم! موقع برگشت هم بابايي زنگ زد گفته كرد نميخواين بيان؟ منم گفتم هشت ونيمه تازه. ميگه ميدونم اما شما چهار ساعت بازارين مگه بابل چند تا خيابون داره؟ آهان ماهي و سبزه هم خريديم.

 

ديگه همين

آخرين پست سال 86.............. يادت گرامي چه زود تموم شدي... چه بد و چه خوب سال 1386 تموم شد و هيچوقت نه ما نه نسل هاي آينده ديگه سال1386 ندارن بهتره بدي ها رو مختومه اعلام كنيم و بزاريم خاك بخورن و خوبي ها رو براي سال هاي آينده نگه داري كنيم.

 

بهترين خبر سال 86 خبر خاله شدنم بود. شما چي؟

 

شاد باشين.

دوستنون دارم

باباي

 

  پاينده باد ايران آريايي

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت23:23توسط بیتا |
ذوقیدم
 

دارم اين آپو ميكنم چون سر شار از ذوقم....

آهان قضيه چيه؟قضيه بهشيده. گفتم كه بارداره منم خاله خانوم دارم ميشم بچه هم شهريوريه مثل خودم. همه ما تا امروز منتظر جنسيت بچه بوديم كه بچه دختر شد.

 

حالا دست دست . حالا تبريك تبريك...

 

                                             

 

واي وقتي خواهرم از تو همون مطب زنگ زد من اينقد جيغ كشيدم كه نگو. كل خانواده ما ، كل خانواده شوهر همه دختر ميخواستن. كه خوشبختانه شد!

  

 

خوب وقت ندارم چون امشب مهمون داريم دايي هاي عزيز هستند ساعت 2:30 بهشون زنگ زديم خبر داديم. از قصد اين ساعت زنگ زديم كه بفهمن هر وقت زنگ ميزنن به ساعتتشونم يه نگاهي بياندازن.

 

در مورد انتخابات هم كه بعضي ها منو تحريم كردين بايد بگم كه به خودم افتخار ميكنم كه ارزش راي دادنم اونقد بالاس كه به يه شام يا پارچه يا سيم كارت نفروختم.

يكي از كانديداي بابل كه انتخاب هم شد به اسم آقاي نريمان به همه شام داد به همه سيم كارت ايرانسل داد به خانوماي بيكار كه پاي حرفاش نشستن هم علاوه بر اين پارچه چادري داد تا براي خودشون بدوزن و خودشون زير يه پارچه مخفي كنند.

من اينجا بحث سياسي نميكنم عقيدمو ميگم هيچوقتم نگفتم نرين راي بدين يا برين. بستگي به طرف داره كه از اين دولت چي ميبينه!

 

 پ ن: پست صدو یکم!

 

 

  پاينده باد ايران آريايي

 

+نوشته شده در شنبه 1386/12/25ساعت17:29توسط بیتا |
بازار
 

سلام خوبين؟

 

اين هفته هفته بازار بود....

يكشنبه صبح ماماني رفت بيرون نميدونم كي رو ديده بود كه بهش گفتن قائمشهر نمايشگاه زدن و خيلي تعريف ميكنن. ماماني منم عشق نمايشگاه تا 7-8 سال پيش پا ميشد ميرفت تهران براي نمايشگاه اما دست خالي بر ميگشت ميگفت شلوغ بود و باراش به درد نميخورد. مامان كه اومد اعلام كرد غروب ميريم نمايشگاه منم كه هميشه با اين كلمه مشكل دارم كلي غر غر كردم كه نميام اونجا .. مامانم گفت هم فال هم تماشا.

غروبشم منو مامان و بابا و بهشيد رفتيم. اينقد شلوغ بود اصلا جاي پارك براي ماشين نبود ما هم كه جمعيتتو با نايلكسايي كه دستشون ديديم فكر كرديم با چي طرفيم. فقط شلوغ بازار بود و همه چيزاش بي خود مامان و بهشيد تك به تك غرفه ها رو در حال بازديد بودن منو بابايي پشتشون منم در حال غرغر كردن. ديگه آخراشم بهشيد خسته شد جاشو با بابا عوض كرد منو بهشيدم در حال قدم زدن بوديم فقط سراغ غرفه لوازم آرايشي ميرفتيم و اينو كه پشت ويترين بود چشم و گرفت و خريدمش.

 

 

يه جا هم بود اينقد شلوغ بود مردم صف وايساده بودن چند تا زن هم داشتن دعوا ميوفتن كه نوبت و رعايت كنين. بابا هم رفت اون وسط كه ببينه چه خبره ديد دارن مرغ ميفروشن كيلويي1650 يا 1750. منم گفتم ملت بيكارن. كل نمايشگاه رو ما پشت رو كرديم فقط همون رژ گونه كه عكسشو گذاشتم خريديم اومديم. هيچي نداشت اما من نميدونم خانواده ها چي ميخريدن. دستاشون پر بود .

 

دوشنبه هم رفتيم بازار كه خواهري بهشيد بلوز بخره براي عيدش. منكه گفتم هيچي نميخرم چون 3تا بلوز يه جوراب با يه شلوار لي دارم كه هنوز نپوشيدمشون براي همين بي خيال خريد شدم اگه هم قصد خريد داشتم هيچوقت دم عيد تو شلوغي خريد نميكنم. خواهري كل شهريار و پشت رو كرد هيچي نگرفت بعد اومديم  پاساژ ملك تجار يه مغازه تازه باز شد يه بلوز ديد اما آستين كوتاه بود گفت سرده . منم تو همون مغازه اين بلوز چشم گرفت درجا معاملش كردم دختره هم بهم يه دستبند اشانتيون كه روي بلوز گذاشتم هم بهم داد!

 

 

دختره هم كارت قرعه كشي داد بهم گفت شمارتو پشتش بنويس منم نوشتم رفتم انداختم تو صندوقه كه دقيقا برگه قرعه كشي به پشت افتاد شمارم مشخص شد. صندوقه شيشه اي بود كلي به صندوق شك دادم كه برگم مشخص نباشه نشد كه نشد بهشيد بهم گفت چيكار داري ميكني منم جريانو گفتم دستمو گرفت بردتم. منم گفتم از فردا كلي مزاحم پيدا ميشه اما دريغ از يكي. فكر كنم بعد من هر كي رفت پاي صندوق كور تشريف داشت. چرا هيچكي به موبايل زنگ نميزنه.... بي رحما . ايشاله تو عيد تل خونتون قطع شه . ايشاله سيم كارتاتون بسوزه.

 

 

سه شنبه غروبشم مامان اومد آشپزخونه رو گرد گيري كنه منم رفتم كمك. در حال كمك بودم  كه آهنگ بهاره بهاره رو ميخوندم اما جاي اسما رو عوض كردم گذاشتم بيتا در حال رقص هم بودم. كه ماماني قاط زد منو شوت كرد بيرون گفته كرد فقط كار كه نميكني فقط ظرفامو ميشكني. قبلشم كلي غر زدم كه چرا ظبط آشپزخونه رو وصل نميكني چون رو كابينت ظرف بود مامان ظبطو در آوورده بود بابا هم داشت فوتبال ميديد .

 

چهارشنبه هم بازار به خاطر بهشيد.. بازم هيچي نگرفت. چهارشنبه تو ستاد هاي تبليغاتي پر بودن مامانم گفت اين زنا كار ندارن اينجا نشستن؟ تو خيابون هم پر بود از اين تبليغات چيا. ما هم هيچكدومشون نميگرفتيم خيلي باحاليم نه؟

چهارشنبه موقع برگشت هم مامان دم يه سوپر وايساد كه بره قارچ بخره ديدم يه پسره دوساعت داره با مامانم چونه ميزنه ماماني كه برگشت ميگه پسره پول ميخواست گفت كه مامانمو از ساري آووردم اينجا بيمارستان الان ميخوام برگردم ساري پول ندارم يه 1000 تومن بده ديد مامانم گفت نه گفت 500 تومن. پسره معتاد بود . مامانم بهش پول نداد. پسره خيلي جوون بود فكر كنم 20 سال اينا بود. واقعا حيف جوونيش نيست كه اينجوري داره با خفت زندگي ميكنه ؟ به خاطر 1000 تومن داره كلي قسم ميخوره پاي خانوادش ميكشه وسط. عقل جوون هاي ما كجا رفته؟

 

 

پنجشنبه هم ماماني گفت بريم بازار؟ من گفتم عمري من بيام بهشيد هم گفت پام تاول زد. مامان و بابايي خودشون پا شدن رفتن پياده روي.

پنجشنبه از صبح هم فقط تو فكر دوستم سهرا با دانشگاه بودم. منو سهرا هميشه با هم بوديم واحدامون هميشه با هم بود پروژه هامون باهم، شيطوني هامون ، سركار گذاشتن بچه ها، استادها. اينقد دلم براش تنگيده بود . هر چي خاطره از دانشگاه دارم سهرا هم باهاش سهيمه. سهرا چون مال تهران بود براي همين از هم دور افتاديم.

امروز صبح رفتم براش زنگيدم. كلي حرف و خنده. فكر نميكردم اينم دلش براي دوران دانشجويي مثل من اينقده تنگ شده بود. ما حتي از تو صف تاكسي ، راننده تاكسي هم خاطره هاي خنده دار داريم. كلا ما دو تا چيزاي خنده دار با هم زياد داشتيم. چه سوتي هايي كه نداديم . تقلبا رو بگو. ترم يكمون كه فقط خاطره بود مثل ترم آخريا برخورد ميكرديم.

براي عيد مياد ساري. كلا خانوادگي. قراره براي ماري زنگ بزنم باهاش هماهنگ كنم.

 

 

پنجشنبه هم آيدين تا اومد گفت از پشت كامي بلند شين بهشيد پشتش نشسته بود من تازه از حموم اومده بودم بهشيد جاشو با من عوض كرد گفت من حريفش نميشم. منم نشستم شروع كردم به بازي آيدين اومد بالاي سرم گفت پاشو منم گفتم نوچ ديگه اينقد بالاي سرم گفت گفت قاط زدم گفتم بزار اين مرحله تموم شه. يه خورده آتيشش خاكستر شد گفتم ميخوام مرحله بعدشم بازي كنم گفت يا پا ميشي يا با همين صندلي بلندت ميكنم از پنجره ميندازمت بيرون منم گفتم فكر كردي چهار تا دمبل ميزني خلي قوي هستي اگه ميتوني بلندم كن. اينا همش باد يه سوزن بزني ميشي استخون بلند شدم رفتم سوزن آوردم كه بزنم به بازوش نميدونم بابا از كجا پيدا شد گفت باز دارين شوخي هاي خطرناك ميكنين؟

 

منم بي خيال شدم اومدم پي اس تو روشن كردم كه بازيه محبوب خودم هارد وستمون بازي كنم ديدم تو مموري كارت سيوم نيست. آيدين پاكش كرده بود نامرد. الان دوباره نشستم شروع كردم امروز صبحم اصلا نيومدم پشت كام داشتم بازي ميكردم.

 

آهنگ جديد آرش با شگي به اسم دنيا رو ديدين؟ اولش خيلي تعجب كردم كه شگي با آرش خوند از سبك شگي خيلي خوشم مياد . اما به نظرم آرش با اينهمه خرجي كه كرد و با يه خواننده معروف هم صدا شد ميتونست يه آهنگ با كيفيت كاري بالايي رو ارائه بده. به نظرم سطح آهنگش خيلي پايين و مزخرف بود. حيف شد!

نميدونم چرا جديدا اينقد سطح آلبوما اومده پايين. اون از شادمهر. واقعا شادمهر آلبوم هايي كه تو ايران ميداد فراموش كرد؟ اين چه آهنگاي مزخرفيه كه داره ميده بيرون. مشكوكم ، مشكوكم........

 

 

يه چيز ديگه. واقعا تي وي تهران براي انتخابات نشون ميده راسته؟يعني مردم تو صف وايميستن كه برن راي بدن؟ ببخشيدا اما واقعا بيكارن. خانواده ما كه اصلا به روي خودشون نياوردن!

 

پ ن 1: دلتنگي براي ثانيه هاي از دست رفته!

 

 

پ ن 2: این قدر فراموشکار شده ام که مجبورم یه ضربدر روی دستم بزنم، تا یادم نره که هستی...

 

 

دوستون دارم

شاد باشين

باباي

 

 پاينده باد ايران آريايي

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 1386/12/24ساعت21:5توسط بیتا |
طلسم شکست!
 

سلام خوبين؟

 

تبريكات تبريكات. قالب نو مبارك.

 

همين جا پرونده ازدواج رو مختومه اعلام ميكنم چون كلي جنگ شده و كلي شهيد داديم. هر وقت قصد داشتم اول ميام شما رو خبر ميكنم.

 

                      

 

سه شنبه رفتم خونه دوستم كه صحبت از درس و دانشگاه شد اين ميره گاما و كلي منو تشويق كرد كه منم بيام. منم گفتم كه سه ماه بيشتر فرصت ندارم و تا حالا هم هچي نخوندم . نميخوام رياضي بخونم و بزنم اما اون گير داد كه بابا بيا كلاس رياضيت كه خوبه. دو ساعت داشت رو مخم كار مكيرد كه آخرش قاط زدم گفتم فكر ميكني من اون بيتاي دوران دبيرستانم؟ به خدا من اصلا دانشگاه درس نميخوندم به جز شب امتحان نمره هامم فقط در حد قبولي بود وقتي ميگم صفرم يعني صفرم اما اون ول كن نبود ميگفت شكسته نفسي ميكنم خلاصه مخمو تريت كرد.

 

                                     

 

اما من خودمو ميشناسم تا حالا هيچ كلاس خصوصي نرفتم و نميرم هميشه از كتابهاي كمك درسي استفاده ميكردم و ميدونم دوران دانشگاه چقدر گند زدم حتي از درس خوندن هم بدم اومده بود و تصميم به ادامه تحصيل نداشتم دوست داشتم كار كنم اما قبول شدن يكي از فاميلها تو ارشد اونم تهران باعث شد كه غيرتي شم و اين سه ماه مونده رو بخونم . كسي كه مسخرش ميكردم خيلي راحت قبول شد و حالا مني كه ادعا داشتم........ ميخوام اين سه ماه آخر مثل قبلنا شم و مثل خر بخونم. و فقط بابل ميزنم ميخوام بابل قبول شم! دفترچه آزاد هم نگرفتم. براي كارداني هم دفترچه ْآزادو نگرفتم البته اون موقع فرق ميكرد اون موقع من مطمئن بودم كه اولين انتخاب سراسري قبول ميشم و شدم.

 

                                        

 

بگذريم شب كه اومدم زنداييم(مامان آرشام) زنگ زدو براي فردا ناهار منو بهشيد دعوت كرد ما هم گفتيم مريضيم اما اون گفت نه بيان اشكال نداره. فردا صبح كه داشتم ميز صبحانه رو تميز ميكردم دوباره زنداييم زنگ زد گفت هنوز خونه اين؟ منم گفتم آره ميگه نميخواين بيان من كلي كار دارم منم گفتم ما مريضيم ميگه كارام نشستنين منم گفتم روشنك اينا نيومدن ميگه نه زود پاشين بيان.

روشنك و روناك خواهر هاي زنداييم هستن از موقعي كه دايي با زنداييم ازدواج كرد ما تابستونا اونجا جمع ميشديم و بعدم علاوه بر اون وسط هاي مدرسه. روشنك هم سن خواهرمه روناك هم سن منه. جفتشونم ازدواج كردن البته روناك در مقام نومزدنگ هست شوهرا دودر كردن اومدن. كه چهارشنبه علاوه بر اين دوتا زن داداش زنداييم هم شوهرا رو دودر كردن اومدن.

 

                   

 

منو خواهرم رفتيم اونا هنوز نيومدن يه خورده شد اومدن . زنداييم هيچ كاري نداشت شوخي كرده بود . ما ها هم گرم صحبت بوديم بهشيد و روشنك در مورد بچه منو روناك هم در مورد خانواده شوهر روناك(ميشناسمشون) داشتيم صحبت مبكرديم زنداييم هم تو آشپزخونه بود.

كه يه دفه بهشيد به زندايي گفت ساكتي . زنداييم گفت داشتم به اولين روزي كه شما رو تو خونم دعوت كردم فكر ميكردم اون موقع از چي صحبت كردين الان از چي. اولين بارو دقيقا يادمه چهار سالم بود ناهار هم ماهي شكم پر بود چون ماهي دوست نداشتم فقط سبزي هاشو خوردم فقط بازي هاي كودكانه بود ... چه زود بزرگ شديم!

 

                                             

 

ديگه دو تا عروسشونم اومدن و جمع كاملا زنونه. فقط خنده بود و خنده.

 

پنج شنبه هم يه كار بد كردم. ساعت 3 بعد از ظهر نيما اومد خونمون (ساعت دستش نيست) منم رو تخت خوابيده بودم اصلا به روي خودم نيووردم كه نيما و آيدين اومدن اتاق نميدونم دنبال چي ميگشتن يه نيم ساعت بودن بعد رفتن بيرون. منم دراز كشيده بودم كه ديدم يه چيزي داره ميلرزه بلند شدم ديدم نيما گوشيشو جا گذاشت و رو ويبره داره زنگ ميخوره فكر كردم نيما گوشيشو جا گذاشته زنگ زده اما شماره رو نگاه كردم ديدم نوشته X . كنجكاو شدم برداشتم يه دختره بود گفت شما . منم گفتم ببخشيد شما زنگ زدين. گفت نيما هست؟ منم گفتم نيما كيه؟ خجالت نميكشي اين ساعت مزاحمي زنگ ميزني؟ مگه خودت برادرو پدر نداري كه به پسر مردم چشم داري ؟ دختره جا خورد گفت شماره رو جديدا خريدي؟ منم گفتم صفر دستم بوده. گفت اما اين شماره نيماس. منم گفتم بي حيا . گوشي رو قطع كردم. شمارشو پاك كردم دوباره دراز كشيدم فقط ميخنديدم .

اما دختره ول كن نبود يه سره داشت زنگ ميزد فكر كنم نيم ساعت شد نيما برگشت اون همچنان در حال زنگ زدن بود منم خودمو به خواب زده بودم نيما رفت بيرون جواب داد. بعد اومد به آيدين ماجرا رو گفت آيدين گفت نه بابا حتما خط تو خط شده بيتا رو ببين خوابيدس تازه اين سرما خوردس اينقد حالش بده عمري از اين كارو بكنه.

 

 

غروبشم مامان گفت ميريم خونه مادرجون گفتم باشه اما بعدش رفت كه به بابا بگه فهميدم عمم اومده منم لج كردم گفتم نميام اين عمم جديدا بهم تيكه زياد ميندازه نميدونم چرا ازم خوشش نمياد؟ منم ديگه ازش خوشم نمياد . موفق شدم نرفتيم مامان گفت بيا يه سر بريم مورفي ريچارد . رفتيم اونجا مامان چند تا چيز ديد ميخواست بخره چون پياده بوديم گفت براي يكشنبه ميايم بعدم مامان هوس پياده روي كرد منو تاآستونه كشوند موقع برگشتن هم از يه كوچه هاي تنگ و خفني اومديم به مامانم گفتم شانس بياريم سالم برسيم مامانم گفت اين خونه هاي قديمي رو ببين لذت ببر اينا آثار مليه!

 

                           

 

اومديم خونه نيم ساعت نشد كه داييم و زنشو و آيدا اومدن. شام هم موندن. آيدا از اتاقمون ورق آوورد گير داد كه باهاش بازي كنم منم داشتم ميگفتم كه كوچولويي بلد نيستي باشه بزرگتر شدي كه يهويي گفت من گته خرس شدم همه چي بلدم. از خنده داشتم ميمردم مامانش گفت داييش بهش ياد ميده اونم تشخيص نميده ميگه.

 

صبحشم رفتيم خونه مادرجون چون شله زرد ميپزه. ايندفه پسر عمه ها هم اومدن. پسر عمه كوچيكه اشكان (متولد 68)تو پذيرايي خوابيده بود چون مهمونا كله سحر ميان (دختر دايي هاي مامانم) اومدن پذيرايي نشستن . اشكان خيلي خجالتيه وقتي ديد بالاي سرش كلي آدم نشستن خودشو زد به خواب پتو هم كشيد روش. بچه ها هم فقط ميخنديدن كه من گفتم خوب بلندش كنين. كه آيدين و ارشيا (برادرش) دو سر تشك گرفتن بردنش انداختن تو اتاق خواب.

بعد اينكه كاراي شله زرد تموم شد رفتم يه قاشق گرفتم ته قابلمه كه مونده بود داشتم در كمال آرامش ميخوردم. كه يهويي ارشيا از پشت سرم دستشو گذاشت جلوم داد زد دم مارمولك. منم نديده جيغ و فرار. بعد فهميدم دم سيب بوده.

 

غروبشم رفتيم دريا كنار خونه عموم. ساعت 5:30-6 بود. قبلش رفتيم دم ساحل . دريا يه آرامشي داشت. صداي موجش در نهايت سكوت خيلي زيبا و آرامش دهنده بود.

 

الان بوديم خونه يه عمو ديگه. مامان گفت يه ساعته ميريم برميگرديم اما 2ساعت اونجا بوديم. آهان جمع هم خانومانه بود.

 

پ ن: خيلي دلم برات تنگه كاش يه بار ديگه وجودتو حس كنم.

 

       

 

دوستون دارم   

شاد باشين

باباي

 

  پاينده باد ايران آريايي

 

 

+نوشته شده در شنبه 1386/12/18ساعت21:9توسط بیتا |
رو به موت!
 

سلام خوبين چطور مطورين؟

 

هر كي شما ها رو نشناسه بياد كامنتاي منو بخونه فكر ميكنه شما از خداوند عمر حضرت نوح گرفتين واله. بابا ناسلامتي جونين ، جونا هم بايد مطالعه داشته باشن حالا آپ قبليم چهار خط بيشتر شد اين همه نقو نوق داشت؟

خوب حالا چرا چشم و ابرو ميان شيش خط! چرا چپ چپ آدمو برانداز ميكنين ديگه هشت خط ديگه به جون خودم نباشه به جون اون كسي كه پشت سرتون از سقف آويزونه ديگه ازهشت خط يه كلمه هم بالاتر نميرم.

 

بگذريم. كي حرف شوهر زدم ؟ من هي كامنتاي شما رو ميخوندم هي عرق شرم ميومد پايين صورتمم عين لبو مگه من چند سالمه همش بيست سال و پنج ماه و هفده روزمه هنوز كوچولوهم تا سه – چهار سال ديگه از الان سفارش دادم .

                  

                                  

 

بعدم دخملاي خوبي كه ميان اينجا به شاهزاده سوار بر شتر من به چشم بد نيگاه نكنينا. خودتون آستينها رو بزنين بالا . از قديم نديم گفتن... ميازار موري كه دانه كش است / كه جان دارد و جان شيرين خوش است.

حالا اين چه ربطي داره نميدونم همين تو ذهنم بود گفتم . بعدم اينكه توقعاتتونو بيارين پايين چون اگه هم شما ميخواين مثل من آرزو كنين ميدوني چند صد ميلون پسر تخمير ميشن؟

 

       

 

بگذريم سرما خوردم فجيع. از اونجايي كه خودم يه پا دكتر تشريف دارم نرفتم دكتر تا اينكه امروز صبح دوباره گلوم درد گرفت مامان به زور منو برد دكتر(فاميله) .

دكتر هم گفت امروز كه هچي اگه فردا نمردي پس فردا صد در صد يه چيزيت ميشه.

 رفتيم گلو رو يه نيم نگاه كرد گفت ورم داره اما چركي نيست بهم گفت آمپول ميزني من نهههههههه يعني چي گفت يه پنيسيلين ميدم گفتم نوچ بعد گفت يه شيش سي سي منم گفتم نه حالا مامان ميگه يكي بگير اين پسره ( تو مطب تزريقات هم ميكنن) خوب ميزنه منم گفتم نه.

دكتر هم بهم گفت پني سيلين آمپول قشنگيه تا حالا زدي منم گفتم نميدونم آخرين باري كه آمپول زدم سوم ابتدايي بودم گفت پس بايد اول تست كني منم گفتم نميخوام من كه هيچيم نيست.

آهان اين دكتره خودش ميدونه من اهل آمپول و اين چيز ميزا نيستم.

داشتم ميومدم بهم گفت يه بار كه خوب شدي بيا تست كن ببين ميخوره بهت يا نه ممكنه يه بار نصفه شب حالت بد شه ببرنت بيمارستان اون موقع اونا ندونسته بهت ميزنن منم گفتم اوكي اما زهي خيال باطل من آمپول بزن نيستم.

 

 

آهان بهشيد سرما خورده بود بعد چون عطر افشاني كرد منو مامان سرما خورديم.

آيدين هم چيزيش نشده بود به خاطر اون پودري كه مي خورد حالش بد شده بود الانم خيلي خوبه. نميدونم چرا سرما نميخوره. البته بهتر كه سرما نخورده چون اگه يه چيزش شه كل خونه بايد پرستارش شن اوندفه كه حاش بد بود يه شربت بود كه ميخورد مامانم شب بيدارش كرد گفت وقت داروته اونم از جاش تكون نميخورد چند بار مامانم صداش كرد بالاخره گفت خوب برام بيار مامانم گفت شربته پاشو برو بخور اونم بلند نميشد.

همه ما رو از خواب بيدار كرد منم از اتاقم داد زدم پاشو برو بخور ديگه همه ما رو بيدار كردي. فردا صبح بهش گفتم يعني براي يه دارو خوردن تو همه بايد بيدار شن؟گفت قبلنا مامان شب ميوورد بعد مامانم گفت اون قرص بود نه شربت. آيدين هم گفت اون موقع كه كوچولو بودم كه برام شربت هم ميووردي.

 

                                 

 

اين چند وقت كه حالم بده اينقد مظلوم شده بودم كه هر كي منو ميديد دلش كباب ميشد براي همين آيدين دلش سوخيد برام گوشي آوورد يه جعبه مال ان 95 يكيم ان 83. منم هيچكدومشو نگرفتم من نميدونم به چه زبوني بهش بگم من تاشو ميخوام؟ فكر كنم يه ماهي شده گوشي ندرام البته الان يه سامسونگ دستمه اما من تاشو ميخوام.

 

از دوستمم خبري ندارم يعني تلشون مشكل داره . اصلا نميدونم اون شب چي شد قرار عروسي گذاشتن چه چيزي بينشون ردو بدل شد . اون روزي كه قرار داشت خيلي روز بدي بود اينقده استرسشو داشتم حالا خانوم خودش با خيال راحت در حال خوشگذروني بود من داشتم از استرس ميمردم.

 

 

اين چند وقت هم اتفاق خاصي نيوفتاد چون سرما خورده بودم خونه بودم فقط مامان با زنداييم (مامان آرشام) يه باند مافيا درست كردن ميخوان برن مكه ثبت نام كنن. البته مامانم رفته . اما مشكل اينه كه بابا و داييم دوست ندارن برن نميدونم چرا ميگن شما خانوما خودتون برين به ما چيكار دارين؟ اين دوتا هم گير دادن كه شماها حتما بايد باشين مثلا ديروز مامانم به بابام ميگه خرج سفرتو من خودم ميدم، بابام همچين نگاش كرد گفت جديدا كار پيدايي كردي؟ ديروزم زنداييم رفت فرمو گرفت آوورد تا آيدين جعل امضاي همسران محترمو انجام بده من فرمو ديدم گفتم اينكه مال باز كردن حسابه زندايمم گفت آره ، بانك ملت الان حساب باز ميكنه 5فروردين كه شد اون موقع فيش مربوطه رو ميده. منم گفته كردم كه بانك ملت داره اين كاره ميكنه چون اينجوري كلي پول داره ميره به حسابش و گفتم اگه شما براي همسران محترم باز كنين ديگه حق برداشت ندارين. اينطوري شد كه اينا دست نگه داشتن كه همون پنج فروردين برن يه سره ثبت نام كنن.

 

اين پخ كردن همچنان روم مونده يه عادت بدي شده. ميرم جلوي آينه ميگم پخ. ديشبم آيدين در حال خوابيدن بود رفتم پيشش بلند گفتم پخ جا خورد گفت ااااااااا . مامانم گفته ديگه نبينم اين كارو انجام بدي زشته. اصلانم خوشم نمياد!

 

يه چيز ديگم بگم اينكه الان 3-4 روز كف دستم خارش مياد طوري كه با لبه تخت يا ميز مي خارونم اينقد شدتش زياده! فكر كنم يه محموله دلار با ترانزيت داره مياد....

 

يه چيز ديگم بگم برم. اين چند وقت كه سرما خورده بودم به يه چيز مهم و اساسي فكر كردم اينكه اول تخم مرغ بود يا مرغ؟ كلي فكر كردم اول اينكه اگه اول مرغ بود مرغ فقط تخم ميكنه تا موقعي كه خروس نباشه مرغه روي تخم مرغ نميشينه كه تبديل به جوجه شه. پس نميشه گفت اول مرغ بود چون ديگه نسلشون زياد نميشه. اما تخم مرغم نميشه گفت بود اگه تخم مرغ بود اگه خروس ميشد كه هيچي اگه مرغ ميشد بازم نسل منقرض ميشد.

پس نتيجه ميگيرم كه يه تخم مرغ دو زرده بود اين تخم مرغه بين كاه اين چيز ميزا بود در دماي مناسب رشد كردو تبديل به جوجه شدن چون دو زرده بود دوتا جوجه در اومد يكي مرغ شد يكيم خروس. اينم فلسفش! خودم به اين نتيجه رسيدم . ذكر اين منبع با نام پژوهشگر(بيتا) بلامانع است.

 

         

 

 

اينم عكس گلپر براي دوست خوبم سعيد جان

 

                       

 

دوستون دارم 

شاد باشين

باباي

 

  پاينده باد ايران آريايي

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت19:22توسط بیتا |
سه تا به در!
 

سلام خوبين؟ خوش ميگذره؟ دماغاتون چاقه؟

 

دوشنبه رفتم خونه دوستم تو تاكسي كه بودم گوشي دختر بغل دستي زنگيد اونم شروع كرد به يواش حرف زدن اما چون من پيشش نشسته بودم همه حرفاشو شنيدم و فهميدم يه پسره بعدم اينكه از اين مزاحم تلفني هاس . دختره هم گير داد صدات آشناس من ميشناسمت پسره هم ميگفت نه من يه شماره گرفتم تو برداشتي دختره هم ميگفت مگه ميشه؟ خلاصه اينا در حال بحث بودن كه به فكر خودم افتادم.

اندر عجايب!

هيچكي منو دوست نداره هيچكي  مزاحمم نميشه ميشه هم دخترن تا حالا اون دختره بود كه گير داده بود من خانوم احمديم حالا هم اين.

مثلا خدا چي ميشه يه پسره خوشكل،خوشتيپ ، خانواده دار ، با اصل و نصب، قد 185 به بالا(بهم بياد) ،وزن 75خوبه؟، رنگ چشم مو هم مشكي باشه ، تميز و با ادب و با فرهنگ و با شخصيت باشه ، به ميزان كافي هم پولدار باشه يعني دستش به دهنش برسه ، تحصيلاتشم بالا باشه، خنده رو و شيطون و شوخ باشه موقع مشكلات هم جدي باشه ،بينيشم كوچولو باشه ، شكم هم نداشته باشه ، خوش شانس هم باشه (البته من هر كي رو انتخاب كنم يعني شانس رفته در خونشو از جا كنده) الي غيره . به من عطا كنه؟(آمين)  حالا نكته هاي ظريف ديگه هم هست نميشه گفت چون هم عرق شرم بر پيشونيم ميشينه هم اينكه هر چيزي رو كه نميگن!

 

            

 

آهان به فكر خيانت و اين چيز ميزا هم نباشه چون يه حركت ناشايست ببينم خونش از نظر خودم حلاله!

 

        

 

ديروز از صبح برام اتفاقهاي خوشكل افتاد! صبح كه بيدار شدم صبحانه رو نوش جان كردم گفته كردم ميخوام برم آرايشگاه قيافم --- شده نشستم كلي شعراي خوشل براي خودم خوندم كه بهشيد گفت بيتا آخر خودت خودتو چشم ميزني كسي بهت توجه نكنه اما از بس خودت به خودت توجه مكيني يه چيزت ميشه منم تندي رفتم براي خودم گلپر دود كردم سه بارم دور سرم چرخوندم كه از گزند چشم در امون باشم اما......

موقعي كه داشتم ميز صبحانه رو تميز ميكردم پام خورد به صندلي و يه آخ بلند گفتم هيچكي بهم توجه نكرد فقط فرزاد گفت چي شده؟ كه مامان و بهشيد گفتن هيچي نيست اين عادت داره! اما خداييش خيلي درد داشت.

ساعت 10 هم وقت آرايشگاه داشتم تندي آماده شدم كه يه وسيلم از ميز آرايش افتاد پايين رفتم بگيرم يكي از جورابام ديدم كه به روش شوتينگ اون ته افتاده (بين تخت و ميز آرايشم) . گفتم كي حوصله داره جوراب از كشو برداره اينو بر ميدارم كه هم مامان نميبينه هم اومدم ميندازشم تو سبد رختا كه شسته شه. همونطوري كه رو صندلي بودم خم شدم كه بگيرم دستم نميرسيد چون خيلي ته بود دولا تر شدم صندلي هم چرخدار بود و روي يه پايش بودم كه صندليه سور خورد من افتادم صندلي هم افتاد روم.

 

                                           

 

يه جيغ كشيدم نشستم و گريه كردن و آغاز كردم مامان از پايين داد ميزد چي شده من داشتم گريه ميكردم اينقده هم درد داشتم كه نمتونستم چيزي بگم كه بهشيد اومد بالا ميگه چي شده ميخواستم براش تعريف كنم خندم گرفته بود اما اشكامم همينجوري ميومد. بهشيد صندلي رو از روم گرفت . كتف سمت راست با زانوي پاي سمت راست با شست پاي سمت راستم خيلي درد ميكرد . كلا سمت راستم داغون شد يه خورده نشستم رفتم آرايشگاه. موقع رفتن هم بهشيد گفت مواظب چاله چوله هاي خيابون و كوچه باش كه نيوفتي توشون.

آرايشگاه كه رفتم دو تا زنه(خواهر بودن) تو انتظار نشسته بودن يه خواهر ديگه هم تو اتاق آرايشگره در حال تتو كردن بودن. روبروشون نشستم يه خواهر به خواهر ديگه ميگه خوش به حالش چه ابروهايي داره هر طوري ميخواد مي تونه بگيره گفتم يا علي الان آرايشگر ابروهامو ناقص ميكنه . كه ديدم اون خواهر اومده بود مثل اينكه دردش گرفته بود دوباره بي حسي ميخواست بزنه براي همين به من گفت بيا. مدل ابروهاش خيلي زشت بود به خصوص كه تتو مشكي هم كرده بود من اگه ابرو هام كچلي هم بگيره عمري برم تتو دائم بكنم.

كارم كه تموم شده آرايشگره بهم گفت براي عيد مياي منم گفتم آري اون گفت پس داري ميري وقت بگير منم گفتم از الان گفت آري. از اتاقش كه اومدم بيرون داشتم موهامو درست ميكرد باز اون خواهره به اون يكي ميگه موهاشو چقدر قشنگ كوتاه كرده! من تو دلم گفتم اين دوتا خل وزنن چون من روز قبلش بودم حموم موهام اصلا سشوار كشيده نبود خيلي بد حالت بود بد ميگه خوشله. گفتم عمري من امروز سالم برسم دو تا بلا كه اومد سرم سوميه هر چي هست مستقيم منو ميفرسته سردخونه.

       

 

خلاصه رفتم براي تسويه حساب و براي عيد هم وقت بگيرم بهم گفت كي منم گفتم آخرين روز گفت 29 منم گفتم آري چه ساعتي گفتم فرقي نميكنه ساعت 9 بهم وقت داد براي بهشيد هم همون روز همون ساعت وقت گرفتم ،داشت تو دفترش مينوشت ديدم همون 29 به يكي ساعت 6صبح وقت داده. بعد روي كارت نوشت داد بهم. خداييش اينا سرشون از دكترا هم شلوغ تره. من پارسال ساعت 4 بهم وقت داد ساعت 8 نوبتم شد!

تو راه خونه اينقده حواسم به راه رفتنم بود كه سومي بلا رو سرم خراب نشه!

خونه رسيدم چون خونه هيچكي نبود ديدم تلفن زنگ ميزنه منم تند كفشمو در اووردم دوييدم از پله ها بالا برم كه سر خوردم فيش افتادم پايين منم چون دستمو گذاشتم رو پله كه صورتم به پله نخوره ناخونام شكست....  همونجا نشستم كلي از خودم غصه ول كردم.

ديگه سه تا شد تموم شدرفت حالا شانس آووردم كه صبح براي خودم گلپر دود كردم وگرنه الان اينجا نبودم!

 

امروزم صبح رفتم بانك آقاي روحي منتقل شد به شعبه مركزي و يه خانومه از شعبه اميركلا اومد اينجا. يه خورده هم جا رو گشت زدم زنه كه اومد خيلي خانومه خوبيه اما يه خورده شلختس ميزش خيلي پر بود تمام دفترا و چكها همه بالا بود اصلا مرتب نبود. نيم ساعت بيشتر نبودم تو حسابم پول ريختم . مي خواستم دفترچمو تو نوبت بزارم يه پسره سد درست كرده بود با دفترچه هر چي زدم به دستش اصلا هوش نبود ديدم حواس كارمندا نيست با دستم محكم زدم پشتش دو متر پريد گفتم بي زحمت اينو بزارين اونجا.

اين پسره پول موبايلش 86 تومن اومد دفترچشو آوورد از حسابش كشيد پول موبايلشو داد...

دوباره رفتم تو و نشستم سر جاي قبلي بازنه نشستم به صحبت كردن يه خورده از كاراشم انجام دادم حواسم به پور اسدله هم بود كه دفترچم اومد دستش برم پولشو بدم ديدم دفترچه رو گرفته داره زيرو روش ميكنه گفتم مال منه ميگه چرا تو انتظار گذاشتي گفتم منكه بودم مهم نيست.

 

ااااااااا. هندبالو ديدين؟ باختيم اونم به عربستان . اصلا دلم نميخواست اين عربا برن.

 

ديروزم دوستم ماري زنگيد ميخواست مشورت كنه دو روزه با يه پسره نيمچه دوست شده از طرفي يه پسره هم به گوشيش زنگ ميزد بعد امروز اون پسره كه براش زنگ ميزد قرار گذاشته كه ببينه بهم گفت چيكار كنم برم/ نرم؟ كلا با جفتشون تموم كنم؟ اين ماري خيلي باحاله مثلا با يكي دوست ميشه بعد يه هفته عذاب وجدان و گناه ميگيره و توبه ميكنه و قول ميده كه عمري ديگه با يه پسردوست شه.(ماري وبلاگ منو ميخونه اينو ببينه فكر كنم منو كشته كنه. آخ جون شهيد ميشم فرتي ميرم بهشت)

منم گفتم سر قرار برو ببين چطوريه هر كدوم كه بهتر همون يكي رو بقاپ. بهم گفت باهام مياي اول گفتم باشه بعد گفتم نه خودت تنها بري بهتره چون اولين برخورده بعد من مثل يتيما كجا برم؟

ساعت 3:30 هم اومد پيشم منم يه خورده آريش از نوع ملايمش كردم فرستادمش رفت اينقد تغيير كرد و خوشكل شد. آهان شماره پسره هم بهم داد با اسمش كه اگه يه موقعي بلايي سرش اومد من يه حركتي انجام بدم!

 

آيدين هم مريض شده يعني جزرو مدي شده يعني چطور بگم حالت ت ه و ع داره. من ميگم به خاطر اين داروهايي كه ميخوره اما خودش قبول نداره صبح رفت مغازه حالش بد شده اومده غروبم مامان ميخواد ببرش دكتر مامان ميگه تا سرم نزنه خوب نميشه! مريض كه ميشه من ميشم پرستارش اينقده پررو ميشه منم دل نازك.

 

پ ن 1: مهران جان تولدت مبارك . هزارو سيصد و شصت و شش گل روز تقديم به شما دوست عزيز.

                                        

 

پ ن 2 : دي سارووو جان من ميشناسمت يعني جزو آشنايان هستي؟

پ ن 3: زياد شد.. يه ليوان آب يادتون نره كه بخورين!

پ ن 4: تنهايي رو همچنان دوست دارم اما دپرس نيستم.

 

                   

 

پ ن 5: گفتم جوش نگفتم كوهان شتر. اينم از جوشام! كل صورتم صافه فقط زير لبم لك داره كه عكسشو ميذارم! مال امروز صبحه!

 

                                      

 

شاد باشين

دوستون دارم

باباي

 

  پاينده باد ايران آريايي

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/08ساعت17:0توسط بیتا |
تنهایی!
 

سلام چطور مطورين؟

 

وقتي آدم بيكار باشه چيكار ميكنه؟مياد آپ ميكنه!

 

آرشام اون شب تا ساعت 8:20 كه باباش اومد دنبالش خواب بود براي همين كار به جاهي باريك نرسيد. وقتي باباش اينو بغل كرد اين بيدار شد و بيچاره دچار شك شد كه چجوري سر از اينجا در آوورده منم بهش يه شكلات دادم نيشش باز شد ديگه رفتن.

اين هندبالو ديدين.. خيلي دق بود . چقدر جيغ كشيدم كه برديم!

اميدوارم امروزم برنده شيم!! الان كه شروع شده!

 

                                                     

 

ديروزم اتفاق خاصي نيوفتاد رفتيم خونه مامان بابام. موقع رفتن هم بابام يه كوچولو دعوام كرد. خوب من چيكار كنم هر چي زور ميزنم آخرين نفريم كه آماده ميشم با اينكه اول از همه ميام شروع به آماده شدن ميكنم!

 

امروز صبحم نشستم كتاب ذخيره كه خريده بودم و يه خورده نگاه كردم كه ببينم در چه حده! اوايلشو كه نيم نگاهي انداختم اي بدك نبود چون استادمون از همين كتاب درس ميداد يه خورده مطالبش آشناس . هر چند من اينو ترم يك پاس كردم اما خوب يادمه!

 

 

جديدا اين مماخم رفته رو اعصابم ! احساس ميكنم كه داره رشد ميكنه! يعني ميشه بيني هم رشد كنه؟

پوست صورتمم كه نگو. فردا مي خوام زنگ بزنم يه وقت بگيرم برم دكتر. بابا ميگه به خاطر چيزايي كه به پوستت ميزني منم ميگم نوچ! عيد پارسال زير لبم چونه ميشه؟ اونجا خيلي جوش زد كه خوب نشد تابستون هم ميرفتيم دريا پيشونيم جوش زد. ديگه اين لكاش همينجوري موند.البته جوش پيشونيم خوبه اما اين چونه لكاش مونده. من از اون موقع كه صورتم جوش زده پنكك ميزنم قبلش چون صورتم صاف بود هيچي نميزدم الان بابايي گير داده ميگه مال ايناس. منم قاط زدم گفتم اين همه دارن رو صورتشون بتونه ميكارن هيچيشون نميشه حالا يه پنكك كوچولو اين كارو ميكنه؟

 

جديدا دوست دارم خونه تنها باشم. هيچ جا نميرم! مامان ميره بيرون بهم ميگه بيا من ابروهامو بهونه ميكنم كه دارم پرشون ميكنم خجالت ميكشم بيام بيرون! عكسي كه پست قبلي گذاشتم با دوتا پست قبلي مقايسه كنين ميبينين چقدر پر شده. مامانم به زور فردا منو ميخواد بفرسته آرايشگاه. فكر نكنين منزوي شدما نوچ فعلا حس تنهايي رو خيلي دوست دارم!

 

 

در مورد عكس چشام من نگفتم چشام خوشكله يا نه. شما لطف دارين منظورم اين بود وقتي كسي صحبت دريا ميكنه رنگ چشم طرف بايد آبي باشه وقتي ميگه چمن بايد سبز باشه اگه منو بشناسه بايد چشمو به تاريكي ، تنه درختي ، شني ،‌گلي من چه ميدونم از اين چيز ميزا كه رنگش به چشم بخوره تشبيه كنه! اوكي؟

شمارشو دادم به دوستم كه ايرانسل داره زنگ زد گفت يه دختره گوشي رو گرفت. من نميدونم چرا هميشه مزاحم تلفني هام دخترن! شانس ندارم....... يه پسري يعني وجود نداره؟ ميگن پسر قحطي شده راست ميگن!

 

                  

 

ديروز بعد مدتها موهامو زدم بالا...... يه آخيشي گفتم احساس كردم مغزم داره نفس ميكشه!

 

 

فردا شايد رفتم آرايشگاه اگه برم از اون طرف ميرم بانك. اينقده دلم تنگيد. به خصوص براي مشترياش. چقدر بعضي ها رو اذيت كردم بيچاره ها . بعضي ها هم خيلي ازم ميترسيدن . هه خيلي باحال بود. يه مشتري هم كه پر دادم! دلم براي همشون تنگ شده فراووووووووون.  واقعا كار كردن لذت بخشه!

 

تا حالا چندين بار ازم پرسيدين چرا از دانشگاه بدم مياد اگه بخوام بگم هم خيلي طولاني ميشه هم ممكنه خيلي ها از دستم ناراحت شن!

و اينكه گفتم ساري مشكلي نداره من باهاش مشكل پيدا كردم حتي خودم خواستم اونجا قبول شم چون نزديكترين شهر بود و من ميخواستم رفت و آمد داشته باشم. اما برخي از مسائل از همون اول پيش اومد كه من از دانشگاه و از مسيري كه بهش ميرسم بدم اومد.

 

پ ن 1: دي سارووو جون يه سوال! سارووو مخفف ساريه؟ يه سوال ديگه چرا از خودت ردي نميزاري؟

پ ن 2: احساس بدي دارم!

پ ن 3: دلم براي عكساي با احساس خودم تنگ شده.. ميزارم. براي اين چيزا كه فيلتر نميكنن!

 

        

 

نمی روم...مانده ام..می مانم تا آخر شاهنامه را بخوانم...

اما تو بگو با نداشتنت چه کنم؟
گفتی

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است     چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

گفتم

مرا امید وصل تو زنده می دارد           وگرنه هردمم ازهجرتوست بیم هلاک

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم...

گفتی

لاف عشق و گله از یار...

عاشقم خواستی،عاشقت شدم...مجنونم پسندیدی،مجنونت شدم! همه آرزویم شدی و آرزویم همه تو شد...آن چنان مست بودنت شدم که نفهمیدم کی رفتی...نمی دانم راندمت یا راندیم...وقتی به خود آمدم که دیگر نه تو بودی و نه من..

این حال من بی توست

دلداده تر از فرهاد

شوریده تر از مجنون

حسرت به دلی در باد...

می خواهمت نه آن چنان که بودی و رفتی، آن طور که بیایی و بمانی و بکارمت در دلم که ریشه بدوانی در وجودم...و باشی و باشی و باشی...

 

شاد باشي

باباي

 

  پاينده باد ايران آريايي

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05ساعت19:56توسط بیتا |
دریا
 

سلام خوبين چطور مطورين؟

 

خونه تنهام حوصلم سر رفت گفتم بيام آپ كنم!!مامان و بابا با دايي و زندايي رفتن ساري! كلي اصرار كردن من برما اما گفتم نوچ . زنداييم هم ديد من خونه موندم آرشامو گذاشت پيشم!! بدبختيه تمام البته تو ماشين خواب آلود شده الان خوابه اما اگه بيدار شه چي؟ البته اگه بيدار شد در جا ميبرشم پايين براش كارتون ميزارم ببينه كلي شكلاتم بهش ميدم اما اگه!! . زنداييم گفت تا ما بر گرديم اين امكان نداره بيدار شد اما اگه بيدار شد بهش بگو ج ي ش داري يا نه! منم گفتم اگه داشت چي؟ زنداييم گفت بلد نيستي ؟ منم گفتم نوچ ! بالاخره يه راه كاري گفت اما من بدم مياد. تا حالا بچه اي رو نبردم دستشويي . اونم پسر. اگه بيدار شه دستشويي داشته باشه چي؟اينم روز جمعه ما!!

 

يه چيزي كه يادم رفت تو پست قبلي بگم اين بود. چهارشنبه كه داشتيم از ساري بر ميگشتيم سوار ماشين كه شديم يه پيرمرد مفنگي تمام اومد نشست پشت. البته دوستم وسط نشسته بود. الهي من قربونش برم هر وقت با هميم اين وسط ميشينه. اينو داشتم ميگفتم يه پيرمرده كه از قيافش آدم نابينا ميتونه تشخيص بده كه معتاده اومد پشت نشست. نزديكهاي قائمشهر مرده از تو جيبش يه پلاستيك درآورد كه توش يه پودر سبز بود يه دستمال كاغذي گرفت يه تيكه ازش كند بعد يه خورده پودر و گرفت توش ريخت دستمال لوله كرد گذاشت تو دماغش. سوراخه سمت چپ!!... تا بابل هم در حال چرت زدن بود. به نظرتون اون پودر سبز چه نوع ماده اي بود؟

 

شبشم يكي زنگ زد گفتم شما؟ ميگه همكارتون در بانك كشاورزي! من هر چي فكر كردم ديدم صداش به هيچكدوم از كارمندا نميخوره فهميدم كه پسردايي مامانه. بهم گفت كجايي همه خبرتو ميگيرن!منم گفتم اوكي ميام! با بابام كار داشت!

 

ديشب شام بوديم خونه همين آرشام. واي آيناز بود يه تپلي شده بود يه لباس دخترونه . كلي قربون صدقش رفتيم. آخرشم من بعد شام بهش گفتم پخ فكر كردم گريش در مياد اما بلند خنديد!

آيدا هم بود مخمو سالاد كرد. مامانم بهش گفت دارم مادرجون ميشم اينم مرغ يه پا گفت نه مامانم ميگه چرا؟ ميگه بايد چاق شي اينقدم شكم داشته باشي. چون مامان جون خودش چاقه فكر ميكنه هر كي مي خواد مامان بزرگ بشه بايد چاق شه!

 

 

من همچنان بي گوشيم. يعني گوشي انتخاب كردم برادرم ميگه نه. ميگه اينو ندارم من كه ميدونم دروغ ميگه گير داده ان 73 بگيرم چون صفحه نمايشش از بقيه بزرگتره اما من تاشو دوست دارم اول گفتم ان93 گفتم قشنگ نيست بعد تاشو ان 95 گفت دوربينش دو به درد نميخوره بعدم يه مدل انتخاب كردم شمارشو نميدونم ميگه نه چون آفيس نداره! منم گفتم همين ميگه نه ميگه اينو ندارم.. منم گفتم اصلا همون گوشيه اريكسونمو بهم برگردون ميگه فروختم! امروز از صبح بهش گير دادم آخرشم گفت اي خدا كي ميشه اين شوهر كنه من از دستش راحت شم؟ منم گفتم فكر كردي اگه ازدواج كنم پاتوقم همينجاس. گفت از خدا ميخوام دقيقا قرينه بابل ازدواج كني . يعني برم جنوب. ايشاله خودش بره جنوب!

 

يه گير ديگه هم به آيدين دادم كه برم مغازش. بهم گفت حق نداري بياي اگه بياي نبايد حرف بزني تحت هيچ شرايطي منم گفتم 5دقيقه حرف ميزنم 5دقيقه ساكتم گفت نه 20 دقيقه ساكت باش. من گفتم 10 دقيقه گفت نه 20 دقيقه منم گفتم به جهنم ضرر 15 دقيقه گفت نه. منم گفتم نميام. عمري من 20 دقيقه حرف نزنم!

 

يه چيز ديگم اينكه اون عكس خودمه. چيكار كنم سنم به قيافم نميخوره؟حالا يه عكس ديگه ميزارم كه مال ديشبه! اينم براي اطمينان كه عكس خودمو گذاشتم!!

 

 

اون شماره ايرانسل بود گفتم برام مسيج داد ديروز كه شيم كارت گذاشتم تو گوشي مامان ديدم يه مسيج ازش اومد. اين بود:

چشمانت دریایی است و من در جذر و مدش در حرکتم و تو تنها کسی هستی که اگر نزدیکتر بیایی سرابی خواهی بود و من میایم تا بر ساحل شنی ات رد کفشهایم به یادگار با شه.

به نظر شما چشام شبيه درياس؟

 

                                

 

بازم نوشتم شما. آدم حسابم نكرد. آدم مزخرف! اينقده از اين نوع اس ام اس ها بدم مياد! من فقط بفهمم كه اين كيه داره سر كارم ميزاره ، ميگيرم فكشو ميارم پايين!! بيتا خشن ميشود!

 

بيكار كه بودم رفتم تو كتابهاي بابا گشتم يه كتاب پيدا كردم به اسم حكيم ابولفتح عمر خيام در مورد خيامه و بعضي از شعراشم توشه يعني شعرايي كه تو مراسم هاي مختلف سروده توي جمع! كلا 32 صفحه است و پشتش تارخشو زده 22/12/52  يه دو بيتي خوندم خوشم اومد مينويسم. نوشته در سال 731 قمري نوشته شده.

 

گيرم تو به ادراك معما نرسي********در نكته زيركان دانا نرسي

          اينجا ز مي لعل، بهشتي مي ساز******** كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي

 

شاد باشين

باباي

 

  پاينده باد ايران آريايي

 

+نوشته شده در جمعه 1386/12/03ساعت19:36توسط بیتا |
شایعه

 

سلام خوبين؟

 

ديروز بعد آپم مامان گفت براي بابات زنگ بزن ببين ساعت 1 ميتونه براي ناهار خونه باشه يا نه . منم تلفن و گرفتم بعدم تا ديدم گوشي رو برداشتن با لحن به خصوص خودم كه با بابا صحبت ميكنم شروع كردم به حرف زدن و به طرف مقابل هم اصلا فرصت حرف زدن ندادم تا اينكه گفتم بابا مامان ميگه... كه از اون طرف يكي گفت شما با آقاي ؟؟ كار دارين منم گفتم بله گفت نيستن الان ميرم صداشون ميكنم منم گفتم ببخشيد آي اينقد خجالت كشيدم آخه اين خط بابام بود و هميشه بابام گوشي ميگيره امكان نداره كس ديگه اي گوشي بگيره!!

بعد از ظهرشم رفتيم بيرون رفتم براي خودم چيپس خريدم الان يه هفتس تو تحريمم بابا برام نميگيره . هميشه همينه بعضي موقع ها قاط ميزنه هر چقدرم رو مخش اسكيت سواري كني امكان نداره ميگه ضرر داره حالا نمي خره اما وقتي ميخره يه ماشين بار ميزنه مياد خودشم بيشتر ميخوره! حالا فكر نكنين من 24 ساعت در حال چيپس خوردنم نوچ همين كه چيپس تو خونمون باشه خاطرم جمعه ممكنه هفته اي يه بار بخورم اما وقتي نيست مثل معتادا ميشم!

ديروز دوستم زنگ زد كه هر چي زنگ ميزنه آموزش اشغاله منم گفتم فردا صبح زنگ بزنه ببينه كه امتحان زبان كيه و اينكه اون استاد جديد كه جاي عشريه اومده كي هست كه ما بريم ازش منابع بگيريم!

بعدم بي خيال شدم به مامان نگفتم . دوستم صبح زنگ زد گفت اين استاد جديد كه اسمش سعيدي هست فقط چهارشنبه ها يعني همين امروز دانشگاس . با هم ساعت 10 كشوري قرار گذاشتيم كه بريم ساري.

موقع رفتن به خواهرم گفتم يعني ميشه يه بيتاي ديگه افتاده باشه من برم ببينم قبولم؟ خواهرم گفت مگه تو كلاستون بيتاي ديگه هم هست گفتم نوچ! بعد خواهرم برام چشم و ابرو اومد!!

دانشگاه كه رسيدم من رفتم اهم اهم بعد اومدم تو سالن ديدم بالاي يه ميز دفترچه هست كه نمره ها توشه منم رفتم زبان و پيدا كردم و نمره دو تا از دوستام كه مال تهران هستن گرفتم داشتم دفترچه رو ميبستم گفتم نمره خودمو نگاه كنم كه ديديم

يعني واقعا؟ نه امكان نداره گفتن من افتادم! نههههههههههههههههههه... من قبول شده بودم!

دوستم بود آموزش رفتم بگم كه من قبول شدم حيدري گفت بيتا تو كه قبول شدي گفتم آره اما دوست دوستم گفت افتادم.. مثل اينكه اون اشتباه ديده بود .

حيدري هم بهم گفت بايد شيرني بدي گفتم شيرني فارغ التحصيلي؟ گفت نه شيرني اينكه اين ترم هم با علينژاد هم با عشريه واحد داشتي اما پاس شد گفتم آره بخير گذشت...علينژاد كارورزيمو داد 18.

اومدم خونه ماجرا رو به مامانم گفتم كه بهم گفتن افتادي اما نيافتادم.

 

              

 

قبض موبايلم اومد چهار هزارو هشتصد تومن. بچه مثبت!!

 

در مورد اينكه عكسمو ميزارم : 1- زياد برام مهم نيست 2- يه طوري ميزام كه به نظر خودم نميشه سو استفاده كرد . يعني ميشه؟ 3-  به دوستاي مجازيم اعتماد دارم ميدونم اينكاره نيستن!!

 

پ ن 1 : بالاخره فارغ التحصيل شدم . امروز روز خوبي بود روزي بود كه من به خودم اطمينان دادم كه تا بعد عيد پامو تو ساري نميزارم. خدايا شكرت خيلي دوست دارم. اين به اين معني نيست من از ساري بدم ميام يا شهر بديه.. وقتي زياد از يه شهري از يه جايي مثل دانشگات خوبي نبيني زده ميشي.

پ ن 2: يادم رفت نمره تربيت بدنيمو ببينم! نكنه منم مثل نيما افتادم! فكر كنين تربيت بدني بيفتين. هه

پ ن 3: دي سارووووووي كجايي؟

 

شاد باشين

باباي

 

  پاينده باد ايران آريايي

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت19:8توسط بیتا |