سلام خوبين؟؟سلامتين؟
جمعه موقع ناهار به مامان گفتم كه واقعا ديشب ميخواستي عروسي بري؟ مامان گفت نه زنعموت اصرار كرد منم براي اينكه ناراحت نشه چون ميدونستم حالت خوب نيست و نميتونيم بريم براي همين بهش گفتم باشه! غروبشم با مامان اينا نرفتم بيرون نشستم كارتون ديدم بعد اومدم بالا با دوستم تلي گفتمان كردم يه خورده هم بازي كردم كه ساعت 8شد و مامان و بابا اومدن. از ساعت 11 تا 12 هم نشستم كاتالوگ خوندم.
صبح شنبه هم ساعت 10:30 براي مدير شركت زنگيدم كه چه ساعتي براي امتحان بيام گفت 4:30 اينجا باش! تل و كه قطع كردم كلي دلشوره گرفتم انگار ميخواستم امتحان كنكور بدم. كلي دلشوره گرفتم و كلي حسرت كه چرا اين چند روز علاف بودم و نخوندم؟

بعد از ظهرش نخوابيدم نشستم خوندم. ساعت 4:35 اونجا بودم اما هيچكي نبود. بهم گفت صبر كن ميان. پنج دقيقه نشد كه يه دختره اومد كه به اصطلاح سوپروايزر هست اونجا. بعد مرده اومد پيشم گفت كه صبح از 6نفر (به من گفته بود 5نفريم) 3 نفر زنگ زدن كه نميان. منم داشتم از روي كاتالوگ ميخوندم دوباره اومد گفت تا 5صبر ميكنيم اگه كسي نيومد تو قبولي. ديگه نميدونين تا 5 چه حالي داشتم. دل و روده قاطي شده بود.
ساعت 5 اومد برگه داد دستم گفت حالا تو امتحانتو بده تا معلوم شه. من برگه رو ديدم كپسيدم چون فقط كد محصولا رو نوشته بود تازه سوالا تشريحي بود. من گفتم كدا رو حفظ نيستم. خنديد بهم اسماشو گفت بهش گفتم شما گفتين تست ميگيرم؟ گفت نه تست ميگيريم منظورم امتحان ميگيرم... بعد كاتالوگ رو ازم گرفت كه تقلب نكنم.

يه چند دقيقه بعد خداحافظي كرد رفت منو دختره تنها بوديم. دختره تو اتاق خودش بود منم تو يه اتاق ديگه. گفتم چيكار كنم.. كاتالوگم كه ازم گرفت. ديگه فكر شيطاني افتاد تو سرم دزدكي چسبيدم به ديوار يواش يواش چسبيدم به ديوار رفتم تو اتاق مرده يكي از كاتالوگ رو گرفتم آووردم پيش خودم... ديقيقا حركتم شبيه آدم دزدا بود.
دختره هم كفشش پاشنه دار بود براي همين يه تكون كه ميخورد من متوجه ميشدم. تازه خر كيف شده بودم دوتا سوال نوشتم كه ديدم در زدن. يكي از متقاضيان اومد. اينقد به شانس خودم فحش دادم كه نگو. دختره اومد پيشم. بهم گفت سخته گفتم آره ميگه من كاتالوگ دارم ميخواي بهت بدم؟ من مثل پيشي ملوسا مظلومانه گفتم نه ميترسم. نميدونم واله... يه چند دقيقه رو مخش كار كردم كه بره فردا صبح بياد مديره كه نيست ديدم دختر قائمشهريه از جاش تكون نميخوره. ديدم خودش اهل تقلبه بهش گفتم پس برو برگه سوال از دختره بگير. رفت برگه سوال رو گرفت.

اومد روبه روم نشست دختره گفت فاصله بگيرين . دختره گفت ما رقيبيم تقلب نميكنيم!!!! دختره رفت تو اتاقش منو با اون دختره متقاضي نشستيم راحت از كاتالوگ تقلب كرديم و نوشتيم.
ديگه مدير عامل هم اومد من ديگه تموم كردم دختره گفت صبر كن با هم بريم. دختره هم تموم كرد مدير عامل هم داشت با ويزيتوراش صحبت ميكرد براي همين نشستيم تا كارش تموم شه. به دختره گفتم متولد چه سالي هستي گفت 62 ، تو چي؟ گفتم 66 گفت آخي چه كوچولويي گفتم بله؟ گفت خوب قيافت به سنت نميخوره اما سنت كمه. مدير عامله اومد گفت امشب تصحيح ميكنم فردا صبح زنگ بزنين بهتون اطلاع ميدم و اينكه هر كدوم كه دوم شد نگهش ميدارم بعدا نيرو خواستم بهش زنگ ميزنم.
اومدنه هم بعد بازي فوتبال بود بيرون كلي شلوغ بودم.. همه قرمز بيرون ريخته بودن. ملت بيكارنن!! چه فرقي داره كي اول شه همشون ايرانين....

شب ساعت 8 اينا بود كه مرده زنگيد بهم گفت اول شدم و فردا بيام. به مامان و بابا كه گفتم ماماني يهويي بغض كرد و بعدم اشك. گفت واقعا ميخواي بري؟ من تنها ميشم. راست ميگه اولا اينكه من خونه نباشم خونه سوت و كوره دوما واقعا مامان تنهاس. مامانش كه مريضه خواهر هم كه نداره ... مامانم به منو بهشيد خيلي وابستس... منم اشكيدم گفتم مگه ميخوام كجا برم. ساعت 1 به بعد خونم ساعت 8:30 به بعدم خونم. گفتم من ازدواج كنم چيكار ميكني؟ ميگه فرق داره.. يه خورده چرت گفتم كه مامان بخنده جو عوض شه.
پشيمون شدم گفتم ميگردم دنبال نيمه وقت اما بابا گفت فعلا برو براي سابقه كار. از يه طرفي هم بهشيد هفته بعد جمعه مياد ديگه 6ماهي هست براي همين مامي تنها نيست.
امروز صبحم رفتم اينا تا حالا كاراشون دستي انجام ميدادن. ديگه امروز صبح مرده اومد برنامه رو نصب كرد و بهم ياد داد. صبح اطلاعات محصولات وارد كردم اومد ازم يه سفته 5ميلوني گرفت گفت چون فاميل دكتر؟؟ هستي ازت 5 ميلون گرفتم از بقيه 10گرفتم. بعدم دسته كليد بهم داد. غروبم ساعت 4رفتم. زودتر از خودش رسيدم. اومدم اطلاعاتو وارد كردم اومدش بيرون كار داشت رفت ديگه تموم شد حوصلم سر رفت. رفتم تو انبار فوضولي كردم و محصولاتو ديدم. اما فوضوليم تموم شد. حوصلم سر رفت اون دختره هم نيومد تنها بودم يه خورده از پنجره بيرون نگاه كردم خداييش شال زرد خيلي مسخرس! فكر نميكردم از بالا ميبيني انگار دخترا هم تاكسي شدن!! خوب شد نخريدم هر چند من كه ديگه وقت بيرون رفتن ندارم تا 8 كه اينجام.. ببينين من چقدر زحمتكشم. با 20سال و 9ماه سن ميرم كار ميكنم براي يه لقمه نون!!

تا اينكه اومد بهم گرفتن سفارشو ياد داد. امروز براي ساري و گرگان فرستاديم. هشت شد اومدم خونه.
اومدم خونه ديدم هيچكي نيست. ميخواستم برم حموم اما خونه تنها بودم هيچوقت خونه تنها بودم حموم نميرفتم!! اما مجبور شدم برم چون ديگه وقت ندارم.. اي خدا!! قرار دادم تا اول مرداد . فعلا سه ماه قرار داد بستيم. همون اولش 50 تومن از حقوقم به خاطر مدرك كارداني كم كرد!!
بهش گفتم فردا ساعت 8ميام كه 12 برم. گفت اشكالي نداره. چون 8:30 - 12:30 بود. ديگه دير ميشد.
اگه زياد نميام به وبتون براي اينه كه نيستم. الانم زندايي و دايي (آرشام) و بچه هاشون هستن. من ديگه برم پيششون...

شاد باشين
دوستون دارم![]()
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام!
اول اول از آيناز بگم. اينطوري نگاش نكنين و الكي قربون صدقش نرين همه شما با هم جمع بشين اين بچه رو بيشتر از 5دقيقه نميتونين نگه داشته باشين! يه بچه اخمو و لجبازيه كه به ندرت خنده بر لبانش نقش ميبندد. چون بايد از خودمون كلي انرژي خالي كنيم!! اينم يه عكس ديگش. اگه كيفيتش پايينه به خاطر اينه كه با گوشي قبليم گرفتم كه دوربينش 1.3 بود. اما من ميگم دوربينش وي جي اي بود.


بگذريم. سه شنبه غروب خونه تنها بودم براي همين تصميم گرفتم كه برم ازگیل ها رو بچينم.قبلش ازش عكسيدم . بعد عكس گرفتن رفتم بالاي نرده با دستم ديوارمونو داشتم كه بچينم بعد كلي استرس پايين افتادن چيدمشون اما ميخواستم بيام پايين ميترسيدم آخه من به شدت ترس از ارتفاع دارم. بعد كلي فحش دادن به خودم تونستم بيام پايين!

ساعت 7اينا بود كه مدير عامل شركت هموني كه دوشنبه رفتم روزي هشت ساعته هم صبح بايد برم هم غروب. برام زنگ زد گفت 5نفرتونو انتخاب كردم 4تا ليسانس هستن و فقط شما فوق ديپلم هستين. گفت از روي كاتالوگ بخونم يا شنبه غروب يا يكشنبه ازمون امتحان ميگيره!! خيلي سخته آخه من چطوري اين همه تركيبات محصولي رو حفظ كنم؟
چهارشنبه صبحم نشتم از روي كاتالوگ بخونم. سهرا هم از تهران اومده بود ساري براي گرفتن مدركش. اول گفت بيا ساري همديگه رو ببينيم!منم گفتم هر وقت كارت تموم شد بهم بگو من ميام. غروبم نميتونم بيام! برام زنگ زد گفت صد تومن پول كم آوورده چون از دانشگاه وام گرفت. منم پولو دادم به يكي از بچه ها ببره بده. چون خودم اصلا حس ساري رفتنو نداشتم!

نزديكاي ظهر همسايه ازگیليمون يه سبد ازگیل برامون آوورد بهم گفت برو بالاي ديوار اينطرفا رو بچين!! گفتم من؟ ميگه آره... گفتم اين كار مردونس به بابايي ميگم براتون بچينه... نميدونم اين پيرزنه نميگه من برم بالاي ديوار اگه بيفتم بميرم چي؟ مگه گربم.....
غروبشم ميخواستيم بريم استخر. اما نرفتيم چون هوا سرد بود مامان گفت نميريم. چون زمستون نيست كه اينا بگيرن آبو گرم كنن! براي همين نشستم از روي كاتالوگ خوندم. يكي از ما 5تا كه بهتر جواب بده قبول ميشه. يعني اون 4تا هم ميشنن ميخونن؟ عجب بيكارين !!
پنجشنبه صبح هم با مامان رفتيم بازار ميخواد پارچه بگيره براي خودش مانتو بدوزه. از قبل پارچه رو انتخاب كرد ميخواست منم برم ببينم كه خوشم نيومد اين باعث شد ما كل بابل رو براي پارچه گشتيم هيچي نگرفتيم. اومديم خونه مامي فرمودن اصلا نبايد تو رو با خودم ببرم هميشه ايراد ميگيري!! و بنده هم ناگزير موافقت كردم كه همون پارچه اي كه خودش انتخاب كرد و بگيره.
خودمم يه پارچه ديدم براي خودم پيرهن بدوزم. البته نگرفتم چون گفتم ابتدا مدلشو انتخاب كنم بعد. يه كيف هم ديدم كه خوشم اومد دفه بعد ميرم ميخرم!

غروبشم تولد پسر پسردايي بابام بود!!!!!!!!! بعد از ظهر كه بيدار شدم اصلا حالم خوب نبود شكمم در حالت نامصاعدي قرار داشت رفتيم تولد ديديم از بس جمعيت زياده براي همين تو حياط خونشون گرفتن. حال منم خودش بد بود باد هم ميزد داشتم ميلرزيدم اونجا. اونا هم هي آبميوه و بستني ميووردن. به مامي گفتم نميشه بريم يه چشم غره اي اهدا نمودن كه من ساكت نشستم. از همه بدتر گير دادن برقصم منم ميگفتم حالم خوب نيست ميگن بياي جلو خوب ميشي. منم گفتم از كي تا حالا؟نشستم از جامم تكون نخوردم!
دو تا پسر کوچولو هم که همکلاسیشون بودن داشتن اون وسط میرقصیدن که نمیدونم چی شد یهویی دعوا و بزن بزن... اما دو دقیقه بعد خوب شدن و باز رقصیدن!!

زنعموم مامان حنا هم گفت شب عروسي پسر خالمه بياين بريم اونجا گفتم دعوت نيستيم گفت خوب من دعوتتون كردم! مامان راضي شده بود اما من كه عشق عروسيم اينقد حالم بد بود گفتم نوچ!
اومديم خونه ساعت 9 شده بود. رفتم زير پتو گرم شدم حالم خوب شد.....
امروز صبحم نميدونم تا الان چيكار كردم و وقت چطوري گذشت!!براي همين گفتم بيام آپ كنم. غروب مامان اينا ميخوان برن مهموني اما اصلا حس رفتنش نيست! ميخوام بشينم خونه آخه كانال دو ساعت 5 يه كارتون قشنگ ميخواد بده! اسمشو نميدونم چيه!
جدیدا یهمزاحم تلی هم خونه زنگ میزنه.... من و مامان گوشی میگیریم حرف نمیزنه.. حتمی با آیدین کار داره

چند كلمه حرف خودموني :
1: جدیدا این صدا و سیما خیلی من رو حرص می ده و همچنین دق!حرصم می گیره وقتی همیشه زنای چادری،قلبشون پاکه و خدایی اند!زنای مانتویی پلید!چادری ها سرشار از معنویت اند،اونا تو تاریکی!اینا دنبال ارزش های واقعی اند...اونا فکر و ذکرشون قروفره!حرصم می گیره وقتی نشون می ده خانواده های پولدار،به جز پول هیچ چی ندارند،پول غرقشون کرده...اما خانواده های فقیر صفای دل دارند!خونه های جنوب شهر ازش نور بلند می شه،همش یاد خدان...بالا شهری ها تو آتیش دارن می سوزن!حرصم می گیره وقتی این مرده با چشم برزخیش،چادری ها رو تو هاله نور می بینه ،مانتویی رو سیاه!آخ که چقدر حرصم میگیره! اگه کارگردان بشم یه فیلم می سازم که چشم برزخیش چند تا چادری و آخوند رو هم تو آتیش ببینه!
2: برنامه نوجون كانال يك و ببينين يه پسره هست با ابروها گرفته شده زنونه!! چرا به اينا كه ميان تو تي وي جمهوري اسلامي برنامه اجرا ميكنن چيزي نميگن و بسيار ظاهري آراسته و پسنديده و خدا پسند دارن اما اگه يه پسري با همين قيافه بره بيرون كلي آدم پشت سرش حرف ميزنن كه قيافش زنونس؟
3: دو شب پيش اخبار ساعت 10 شب كانال سه داشت در مورد مهريه صحبت ميكرد. اينا يه طوري حرف ميزنن انگار كل مشكل جامعه ما همين مهريه بالاس. يكي نيست به اوني كه داره حرف ميزنه و ميگه مهريه زنم بدبختم كرد بگه اون موقع كه داشتي قبول ميكري مگه خانواده زنت با گيوتين بالاي سرت بودن؟ دوست دارم همچين بزنم تو سر اين مردا كه حرف مهريه ميزنن صدا غاز از دهنشون خارج شه! ميتونين قبول نكنين. درسته مهريه خوشبختي نمياره اما اگه خداي نكرده تو زندگي مشكلي پيش بياد و زن و مرد از هم جدا بشن كجاي قانون ما از زن مطلقه حمايت كرده و بهشم در آمدي مختص ميده؟ اگه مهريه رو بد ميدونين پس برين قانون كشورهاي ديگه رو اجرا كنين كه بعد طلاق اموال نصف شه! داشتم روزنامه ايران و ميخوندم مال پارسال بود نوشته بود كه اگه مرد كلي زمين داشته باشه و بميره زن هيچ ارثي از زمين نميبره. زن فقط از عيان ارث ميبره اونم تازه يك هشتم! زني كه يه عمر به پاي شوهرش زحمت ميكشه و اين زندگي رو ميسازه. يكي نيست بهشون بگه اول برو قانون و درست كن بعد در مورد مهريه حرف بزن.
من اگه تهران بودم ميرفتم از اين آدمايي كه مصاحبه ميكردن و شناسايي ميكردم بعدم چند نفر آدم اجير ميكردم كه بگيرن بزننتشون سياه و كبود شن. تا حرف مفت نزنن.
اين دكي هم رفته گلستان از مردم اونجا مصاحبه كردن يه زنه ميگه دستشون درد نكنه كلي حرفاي قشنگ زدن و به ما اميدواري دادن!! خداييش ملت كم عقلي داريم اينا حقشونه كه كلي وقت صرف كنن تا تو ماه عكس خ م ي ن ي رو ببينن! عقلشون بيشتر از اين قد نميده!
شاد باشين
دوستون دارم ![]()
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام!

يكشنبه صبحش با علافي كامل گذشت.يه خورده نشستم درس خوندم اما انگيزه ندارم!
غروبش پا شدم رفتم پيش آوا. يه خورده از آيناز عكسيدم ديگه اومدم خونه. اينم عكساي آيناز...



شب ساعت 9اينا بود كه نيوشا و دايي و آيدا اومدن خونمون. من از پنجشنبه 29 فروردين شب قبل رفتن به مشهد نيوشا رو ديدم تا حالا نديدم. داييم اومده بود خونمون اما نيوشا نوچ. 5 دقيقه نشد كه آوا و دايي و آينازي هم اومدن.
ديگه تا يك شب موندن.
كلا تو جمعمون اگه نيوشا نباشه اصلا حال نميده آخه يكي بايد باشه من بهش گير بدم. خيلي باحاله.
آيدا هم كه گوشي جديدمو ديد كلي بوسم كرد گفت مباركه (ياد بگيرين بچه 5سالشه شما ها همتون زدين تو ذوقم)رفت عكساي آينازو ديد بهم گفت چرا تو گوشيت عكس من نيست؟ منم گفتم نبودي ازت عكس بگيرم ديگه گير داد مجبور شدم عكس بگيرم. عكساشو ميخواستم بزارم اما چون عكساش نياز به سانسور داشت فعلا حسشو ندارم.
اين روزا همه سوني اريكسون ميخرن شما چطوري؟
دوشنبه صبح هم از كاريابي برام زنگ زدن. با مامان رفتم ازشون معرفي نامه رو گرفتم بعدم رفتم شركت مربوطه!! اولش كلي ذوق داشتم چون فكر ميكردم فقط تنها منو فرستادن اما رفتم ديدم كلي دختر از همين پارسيان اومدن. مرده ليسانس ميخواست فقط من فوق ديپلم بودم اما چون رشتم كامپيوتر بود يه علامت مثبت گذاشت پيشم. از دخترايي كه اومده بودن همه متولد 59 تا 62 بودن. من كه گفتم متولد 66 هستم منو چپ چپ نگاه كرد گفت يعني چند سالته؟ منم گفتم 21 سالمه.
كارش سبكه اما روزي 8ساعته و اينكه بعد از ظهرا از ساعت 4-8 شبه. يعني ديگه وقتي براي خودم نميمونه. من اونجا فقط داشتم به اين فكر ميكردم كه اگه منو قبول كنه چه وقتي برم آرايشگاه؟ حقوقشم نسبت به بقيه جاها كه رفتم بهتره. بهم گفت چند نفر رو از شماها رو قبول ميكنم بعد ازتون امتحان ميگيرم ديگه هر كي نمرش بهتر بود. بعد دو تا از كاتالوگاشو داد بهم. اگه برام زنگ زد و قبولم كرد بايد از اين دوتا براي امتحان بخونم!!
كار ما رو باش... ديگه به چه كاري افتاديم. حالا خوبه براي من زياد مهم نيست و فقط از روي بيكاري ميخوام كار كنم اما بعضي ها به اين پول واقعا نياز دارن و با وجود اين همه بي كار اين صاحب شركتا هم خوب براي ما ساز ميزنن!
اون شركت بـــــــيـــــــــــــپ هم برام زنگ نزد. همچين با من صحبت كرد كه من فكر كردم فرداش برام زنگ ميزنه!
غروبشم نشتم از روي كاتالوگ خوندم راحته اما اسماش قاطي ميشه!!
اين روز ها همه دوستـــــــــــــانه ميخونن شما چطور؟
ديشب آيدين گفت كه ديگه يكي از مغازه ها كه براي تعمير ميرفت و نميره و از هفته آينده يه جا ديگه ميره. اين مغازه تو يكي از شهرهاي اطراف بود و يه جايي بود كه دورش كلي روستا بود يعني تو خيابوني بود كه اين روستاها بهش منتهي ميشدن! آيدين ميگه آدم ميخواد يه قيمت بگه ازشون ميترسه همشون طلبكارن. ميگه چندروز پيش يه مرده اومد ايرانسل خريد ميگه اينو كجا بزارم؟ ميگم بزار تو گوشيت... بعد اون دفترچه رو در مياره پس اين چيه؟ اينو كجا بزارم؟ آيدين ميگه هيچي اينو بزار تو جيبت ... مرده ميگه پس اينو ميزارم بالاي شلمون (تيربرق) كه بهتر آنتن بده. آيدينم هر چي ميگه اون مرده حرف خودشو ميزنه كه آخر صاحب مغازه به مرده يه چيزي ميگه كه من نميتونم بگم. مرده ميگه خوب چطوري استفاده ميشه؟ آيدين ميگه بزار تو گوشيت مرده ميگه گوشي چيه؟اونم بايد بخرم؟
ديگه براي همينا آيدين اونجا ديگه نميخاد بره هم اينكه يه شهر ديگس و براش نمي صرفه!

امروز صبح هم تا حالا پشت كامي در حال بازي بودم.. نمونه يه علاف واقعي.....
بعدم اينكه گوشيم مبارك باشه خيلي هم خوشكله خيلي هم خوبه چون شما ها گوشيه منو ندارين ، دارين يه ذره حسادت ميكنين... من از الان روزي رو ميبينم كه كارخونه نوكيا و سامسونگ درش تخته شد.
اصلا يه چيزي توجه كردين؟ كلا به وبلاگهاي سياسي برين اينقد بحث نميشه كه من عكس يه گوشي گذاشتم كلي بحث شد و نزديك بود خونريزي به پا باشه... موجودات جالبي هستين!! ازتون خوشم اومد از اين به بعد سعي ميكنم از عكسهاي گوشي اريكسون بيشتر استفاده كنم!!
جوابيه كامنت :
1 - من آدرس دوستامو به خاطر حذف وبلاگشون ندارم يا كامنتاشون بستس ايميلشونم ندارم براي همين اينجا جواب ميدم . در مورد اتفاقي كه بين دوستان افتاده من طرفداري كسي رو نميگيرم چون نميخوام پام به اين ماجرا باز شه. دوستي با كسي باعث اين نشده كه من شما رو متهم كردم يا نه. به من ربطي نداره مشكل خودتونه! منو تو دعواي خودتون دخالت ندين چون من واقعا شماها رو نميشناسم. فقط در حد خوندن وبتون بود (كه با همه همينم هيچوقتم بيشتر نشده). اگه بازم بيان و بلاگ نويسي رو شروع كنين من ميام پيشتون چون ازتون بدي نديدم. در مورد تهمتي هم كه قبلا به من زده شده بود بايد بگم يكي رفت در موردم اين حرفو زد (حالا هر كي) هر كي جاي طرف مقابل بود حتي اگه خودمم بودم ممكن بود واكنشم همين باشه. گذشته ها برام گذشته و دنبالشو نميگيرم چون نميخوام تو دنيايي زندگي كنم كه از بقيه نفرت يا كينه داشته باشم. همتونو دوست دارم. نگين كه منم متهمتون كردم چون دلگير ميشم من فقط اظهار بي اطلاعي در مورد موضوع ميكنم همين.

2 - زيبا جون و دختر غريبه عزيز لطف كنين آدرس وبلاگتونو بزارين تا منم بيام پيشتون . نا سلامتي هر ديدي ، بازديدي هم داره... منم ميخوام بيام...
پ ن : راحت ترین لحظه ها تو زندگی می دونی کیه؟وقتی که حکم لازمه،اما تو هیچ حکمی نداری...با خیال راحت می تونی بشینی بازی بقیه رو نگاه کنی...

شاد باشين
دوستون دارم ![]()
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام خوبين؟
چهارشنبه بابا كه اومد دستش از اين كاتالوگ تبليغاتيا بابل بود يه ستون بازار كار داره. يه جا نوشته بود به يه خانوم با مدرك فوق ديپلم / ليسانس جهت مدير داخلي يه شركت نيازمنديم. غروب براشون زنگ زدم آدرسو دادن گفتن فردا صبح بيا. غروببشم رفتيم خونه مادرجون.
پنجشنبه صبح با بابام رفتيم شركت. من كه رفتم يه فرم دادن پر كنم. من كه رفتم يه دختره توي اتاق مدير عامل در حال صحبت بود. اون دختره كه رفت ما رفتيم تو همون موقع هم يه دختر ديگه اومد. مدير يه خورده صحبت كرد گفت شنبه باشما تماس ميگيريم! اومديم بيرون از پله كه اومديم پايين باز يه دختره ديگه داشت ميومد.
سوار ماشين كه شديم بيام خونه بابا گفت جاي خوبيه اما سنت از بقيه كه اومدن كمتره! براي همين ممكنه....
اومديم خونه مامان از همون كاتالوگ يه جا ديگه رو نشون داد گفت اينجا هم ميخوان. زنگ زدم به موبايل كسي گوشي نگرفت. يه دقيقه نشد ديدم به تل زنگ زدن. همون مرده بود. بهش گفتم جهت آگهي تماس گرفتم ازم يه سري سوال پرسيد گفت شنبه باهاتون تماس ميگيرم چون چند تا متقاضي هستن هماهنگ ميكنم با هم بياين.
به مامان گفتم ميريم بانك خودم!! رفتم اونجا به رييس گفتم اشكالي نداره همون 100تومنو بهم وام بده گفت شرمندم ما وام كمتر 300تومن نميديم! كلي هم عذر خواهي كرد.

رفتم پيش پور اسدله كه از دفترچم پول بكشم گفتم وام 100تومني نميدين؟ گفت چرا نميديم؟ ميديم... اينقده اعصابم خورد شد ميخواستم برم رييسو بزنم. گفتم واقعا كه. مامان چند بار گفتن گذاشتن پول اينجا حرامه راست ميگفت.. خداييش هيچي بانك خصوصي نميشه!
اومدم خونه پولو دادم به آيدين بابت گوشي. من از جستجويي كه در نت كردم از يه گوشي خوشم اومد. سوني اريكسون S500 . به آيدين گفتم همونو برام بياره. قيافش شبيه اي 65. اما باريكتره. توي سايتي كه من ميرم به اس 500 امتياز 9.25 دادن به اي 65 امتياز 9!دوربينشم دو هست!
اينم عكس گوشيم. قابشم همينه!


غروبش آيدين اومد گوشي رو برام آوورد. بيشتر خوشم اومد از عكسش خوشكل تره. خونه بودم ديدم تل زنگ ميخوره گوشي رو كه برداشتم ديدم يه دخترس گفت از كاريابي پارسيان زنگ ميزنم. شنبه بيان پيشم.
جمعه صبح هم فقط وقتم براي تم ريختن تو گوشي گرفته شد. تا ساعت 1بودم پشت كامي! تمام تم هاي فانتزي كه ميريختم براش كوچيك بود. اينقد عصبي بودم. فقط تم W850 بهش ميخوره. چون خودشم يه كپي از اونه! ديگه اينقد گشتم كه يه فولدري بود توش نوشته بود بهترين تم هاي سوني اريكسون. 50 تا بود. كه من فكر كنم 40 تا از بهتريناشو گرفتم. خداييش تم هاي با كلاسي بود.

غروب هم دوباره رفتيم خونه مادرجون. خوشبختانه ديگه اثري از مهمون نبود. بابا هم رفت كه آب حوضشونو خالي كنه. حوض خونه مادر جون مثل اين حوضاي گردي كه تو تي وي نشون ميده نيست. حوضشون ته حياط چسبيده به ديوارشونه. شبيه استخر ميمونه عمقش خيلي زياده من وايميستم تا كمرمه. حالا از سطح زمين عميق تر هم هست!بابا كه رفته بود پايين من پشتش رفتم حوصلم سر رفته بود. بابا شير حوضو باز كرد كه آب خالي شه منم سبد نگه داشتم كه احيانا اگه ماهي از تو لوله اومد بيرون نيوفته تو چاه فاضلاب. كه سه تا ماهي از اين طريق افتادن تا سبد. سه تا ديگه هم بابا با سبد از همون بالا گرفت. كلي از ماهي هاشون به خاطر گرماي هوا توي عيد مردن. بابا ماهي ها رو اندخت تو يه قابلمه. منم بردمشون گذاشتم تو آشپزخونه. بابايي هم رفت تو حوض كه ديواره هاي حوضو بشوره. بعدم توش آب بريزه. تا 24 ساعت ديگه ماهي ها رو بندازن توش.

دو تا از عموها همراه خانواده اومدن. امتحان تيزهوشان هم صبحش بود. حنا 22 تا امير علي هم 6 تا از سوالا رو نزده بود. مامان حنا گفت اگه قبول شه نميفرستم مگه جا قحطه دخترم ببرم توي يه روستا دور اوفتاده. آخه مدرسه تيزهوشان تو يه روستاس. به گفته زنعموم مسيرشم بده. حالا من هر چي ميگم سرويس دارن ميگه نوچ. ميگم فقط حنا مگه اونجا درس ميخونه؟
امروز صبح ساعت 7 بيدار شدم گوشيمو روشن كردم كه نكنه از شركت زنگ بزنن من گوشيم خاموش باشه. هر چند دقيقه هم گوشيمو نگاه ميكردم كه يه موقع ميس نيافتاده باشه! موقع صبحانه كه براي مامان و آيدين تعريف كردم كلي بهم خنديدين. آيدينم بهم گفت خيلي براي خودم شادم !

صبحم هم منو مامان رفتيم شركت پارسيان. رفتيم گفتيم شما زنگ زدين من بيام. دختره ميگفت ما؟ نه؟ زنگ نزديم. خلاصه انكار كردن. اومديم پايين. يه كارت ديگه از تو كيفم در آووردم. ديدم اي واي يه جا ديگه كه هم رفتم اسم شركت پارسيان بود. ما بوديم شير و خورشيد اون يكي ديگه بود چهار راه نواب. ماماني منو تا 4راه شهدا پياده برد اما ديگه غرغر در اومد. بقيه راهو تاكسي گرفتيم. رفيتيم اونجا دختره ميگه از 9صبح تا 1 بعد از ظهر. از 4تا 8 شب. حقوقشم ماهيانه 80 تومن!منم گفتم بله؟ گفتم من تو خونه دارم ميخورم ميخوابم ماهي 50 تومن ميگيرم برم اونجا جون بكنم براي 30تومن بيشتر؟حداقل نيمه وقت بود يه چيزي!!

اومديم خونه ديگه 12:30 بود. ده دقيقه نشد ديدم موبايلم زنگ ميخوره ذوقيدم گفتم حتما اون شركت مدير داخليس!اما اون نبود هموني بود كه گفت شنبه زنگ ميزنم. آدرسو بهم داد گفت 1-1:15 اينجا باش. رفتيم اونجا. يه خورده شد دو تا دختر ديگم اومدن. بعد يه مرده اومد ازمون چند تا سوال پرسيد.
خصوصيات دختر اول : متولد 61-متاهل-فوق ديپلم معماري- خصوصيات دختر دوم: متولد 62-مجرد فوق ديپلم حسابداري- خودم : متولد 66 –مجرد- فوق ديپلم نرم افزار كامپيوتر
يه چند تا سوال ديگه هم مبني كه از حسابداري چي بلديم سابقه كار داريم يا نه پرسيد. تا اينكه آقاي مدير عامل اومدن اون مرده هم برگه هاي مشخصات ما رو گرفت رفت پيش مدير عامله!بعد اومد گفت بفرماييد تا 3روز آينده با شما تماس ميگيريم. من بلند شدم كه برم بهم گفت خانوم ؟؟ شما شماره تماس خونتون و ننوشتين باشين بنويسين. من و مامان نشستيم. بعد مدير عامله اومد گفت ببخشيد شما فعلا قبول شديد اگه اينو گفتيم به خاطر اين بود كه اون دوتا ناراحت نشن! بهم گفت غروبم قراره چند نفر ديگه بياين اگه اونا شرايطشون بهتر نبود شما قبولين! بعدم گفت كارم نيمه وقته اما اگه بعضي از غروبا بتونين بياين و به همسرم و دوتا از پسرام كامپيوتر ياد بدين من بهتون اضافه حقوق هم ميدم!منم قبول كردم! اميدوارم دو تا پسرش زياد شيطون نباشن كه از سرو كولم برن بالا چون اصلا حوصله بچه ها رو ندارم! در مورد حقوق هم چيزي نگفت!
ديگه همين. الانم حموم بودم اومدم. عافيتم باشه!
پ ن 1: ديشب كه كامنت مريم جونمو ديدم اينقد ذوقيدم. بالاخره از ايران برگشته. اميدوارم ايران در كنار خانوادش بهش خوش گذشته باشه... مريم جون خيلي دلم برات تنگيده بود. خيلي!
پ ن 2 : كار اينجام كه احتمالا درست شده اما شما دعا كنين كه من اون شركت مدير داخلي استخدام شم. مگه مدير شدن به سن و ساله؟ فلفل نبين چي ريزه بشكن ببين چي تيزه!
پ ن 3: اينقده ذوق دارم كه دارم كار ميگيرم! من عاشق كارم....

پ ن 4: طبق نظر سنجي ايمان به اين صورت نوشته ميشود :
Iman
شاد باشين
دوستون دارم 
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
ســـــــــــــــــلام
دوشنبه صبح رفتيم بانك كشاورزي خودم! من پول گوشيمو گذاشته بودم به حساب كه بهم وام بدن منم برم مكه اسم بنويسم! رفتم گفتم وام به صورت مضاربه هست و كاركرد حسابت 60 تومنه حالا ما بهت 100 تومن بيشتر نميديم! گفت چون پولت يه ماه نيست اينجا هست براي همين... خيلي دپ شدم فكر ميكردم حداقل معادل پول خودمو بهم وام ميدن!
مامان گفت اشكال نداره من خودم پولتو ميدم منم گفتم نوچ. چون دلم ميخواست با پول خودم برم اما نشد ديگه. پول قسطهاي وامم از پول ماهيانه خودم ميدادم!
از اونطرفم رفتم يه اداره كاريابي اسممو نوشتم. از اونطرفم رفتيم مانتو سرا چون حراج كرده گفتم ببينم چي ميدارد! به اولين مانتو كه رسيدم گفتم قيمتشو ببينم چقدر اومده پايين زده بود44تومن! منم گفتم وا اين حراجيش 44 تومنه؟ زنه گفت نه پشتشو ببين!
يه مانتو انتخاب كردم اما قيمتش پشتش نوشته نبود. زنه گفت تازه اومده جزو حراجي ها نيست! گرفتم پروش كردم مامانم گفت دوختش خوبه . همونو گرفتم تا زانومه براي بيرون خوبه اگه طرح بياد با اين مانتو مشكلي پيش نمياد. موقع پول دادن گفتم فردا نيام ببينم اينو حراج كردين؟پسره گفت نوچ اين جديديا كه مياد جزو حراج نيست! ... ديگه مباركم باشه ايشاله لباس عروسي!
از اونطرفم چون پياده بوديم رفتيم فستيوال. گفتم كه مشهد عروسك پرنسس خريدم. اون بزگه كه مال خودم اون دوتا كوچيكه ميخواستم يكي بدم به آيدا يكيم آيناز. اما بهشيد گفت يكي مال بچه منه! براي همين من حتي مال خودمو باز نكردم گفتيم بريم ببينيم عروسك داره يكي بخريم كه گفت اصلا عروسك پرنسسي نميارم. به مامان گفته بودم نداره ها! از فروشندش خيلي خوشم مياد زود صميمي ميشه از اون شوخاس!
غروبم هيچ جا نرفتيم. مامان به بابا موضوع وامو گفت بابايي گفت من خودم ميدم منم گفتم نوچ خودم پول خودم ميدم! راستش يه جورايي شك كردم كه برم يا نرم. آخه همه ميگن برات زوده! براي همين...
غروب براي دوستم زنگ زدم كه چيه مثل ترشيده ها مونديم خونه؟ بد نيست يه تكون به خودمون بديما! باهاش قرار گذاشتم كه فردا صبح بريم اداره كاريابي...
سه شنبه صبح هم رفتيم اداره كاريابي شعبه اصليه مداركمونو داديم.از اونطرفم رفتيم اداره پست مامان گير داده بود كه مال قرعه كشي سامسونگ رو پست كنم. صبح كه داشتم ميرفتم ميگفت من هميشه اينا رو ميخوام بندازم اما انداخته نميشن پس يه حكمتي توش هست! گفتم پس توشو پر كن من ببرم. از كارتاش فقط يكي پيدا شد بقيه فكر كنم انداخته شد! براي همين رفتيم اداره پست. واي خداي من اونجا يه ضايع بازي هايي در آوورديم ... دقيقا شبيه پت و مت بوديم. كارمنده همينطوري فقط داشت ما دو تا رو با تعجب ميديد!
اومدم خونه وبلاگ نارسي جونو باز كردم دلم يهويي از پستش گرفت. پيش خودم گفتم اين با اين پستش حتما تا دوساعت ديگه وب خودشم حذف ميكنه! كه حدسمم درست بود....
خيلي ناراحت شدم چون يه دوست خيلي خوبمو به خاطر خودخواهي بعضي ها از دست دادم! نوشته هاش براي من خيلي مهم بود چون حداقلش براي من كه خصوصياتم مثل خودش بود باعث شد خيلي چيزا رو ازش ياد بگيرم.
كاش حداقل توي اين دنياي مجازي كه همديگه رو نميشناسيم به ظاهر هم شده آدماي خوبي ميشديم. واقعا اين دنيا اينقد ارزششو نداره كه بخواي عرصه رو اينقد براي يكي تنگ كني كه باعث شه.....

من هميشه ميگم ما ايرانيا آدماي خيلي بدي هستيم كه لنگش تو دنيا پيدا نميشه واقعا تكيم! خيلي ادعاي انسانيتمون ميشه اما مثل مغولا ميمونيم!
غروبشم اتفاق خاصي نيافتاد.
امروز صبحم اتفاقي نيافتاد!
يه چيزي سرما خوردم از نوع مفتضح! يه عطسه هاي خوشكلي ميكنم! من ميگم اون پيرزنه منو چشم زد!
يه چيز ديگه.. يادم رفت اون پست جشن فارغ التحصيلي بگيرم... خوب خانوما و آقايون همه بيان جلو... دي جي ميخواد الان اينجا رو بتركونه!!

يه خاطره هم از ساري بگم! من و سهرا دوتا دوست بوديم هيچ وقت از هم تو ساري جدا نبوديم!تيپامون هم مثل هم بود همه جا هم با هم بوديم. خونه سهرا اينا هم يه جايي بود كه ما هميشه از ساعت پياده ميرفتيم. بعضي اوقات حسش نبود تاكسي ميگرفتيم! مسيرشم بود انقلاب – فرهنگ – 15 خرداد... توي اين مسير خيلي از پسرا در حال دوست پيدا كردن بودن و لطف ميكردن شماره ميدادن! اما ما از اونجايي كه سنگين رنگين بوديم شماره قبول نميكرديم بلكه حفظشان ميكرديم! خونه كه ميرسيديم شماره رو با اسم طرف روي چند تا كاغذ مينويشتيم و برگشتنه به دختراي مسيرمون يا دختراي دانشگاه (ترم پاييني ) با اين عنوان كه فلان پسره با اون ماشين كمري اين شماره رو به ما داد تا به شما بديم و گفته خيلي وقت دنبالتونه حتما زنگ بزنين! حالا اينقدم از تيپ و قيافه پسره ما تعريف ميكرديم كه خودمون دلمون غش ميرفت! اينطوري شد كه در طول يه ترم شماره پسراي ساري تو دست همه دخترا بود!البته ما فقط يه ترم اينكارو كرديم چون آخراي ترم 3 اشتباها به يه دختره دو بار شماره داديم دختره نزديك بود ما رو قورت بده! براي همين ما توبه نموديم!!

پ ن : يه ذره انساييت چيزي رو ازت نميگيره بلكه خيلي چيزا رو بهت ميده!

شاد باشين
خيلي دوستون دارم 
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
به به سلام. خوبين؟
صبح جمعه نشستم لينكدونيمو يه تكوني دادم.. بعضي ها رو پاك كردم ، بعضي ها هم شيفت خوردن به پايين و جاشون با بعضي هاي ديگه عوض شد و اونا اومدن بالا... اما اون بالايي ها جاشون تكون نخورد چون پايه ثابتن و به ترتيب آشناييشون لينك شدن!
غروبشم رفتيم خونه عمه خانوم.. چون شنبه ميخواست بره تهران چون خانواده شوهر محترم همه تهرانن و از يه طرفي ماندانا ساعت 12:05 فرداشب ميره! از اون طرفم رفتيم خونه مادر جون يه خورده اي اونجا مونديم.. شبم برگشتيم خونه!
شنبه صبحم پا شدم رفتم ساري.. نميدونم چرا صبح كه ميخواستم برم ساري يه خورده دلشوره داشتم.. دل و رودم يه جورايي قاطي پاتي شده بود.
به ميدون ساعت ساري كه رسيدم چشم خورد به يه پسره كه ريش داشت ايستاده بود (از اين ريش بسيجيا نه) يه خورده اي قيافش غلط انداز بود. با اين پسره چشم تو چشم شدم! داشتم پياده ميرفتم سمت ايستگاه كه ديدمش اينبار داشت از جلوم ميومد.. چند قدم رفتم جلوتر ديدم پيش ايستگاه معلم وايستاده...
با خودم گفتمان كردم گفتم نميشه اين پسره در سه جا باشه.. حتما اين عزراييل تشريف داره ميگن آدم قبل مرگش عزراييلو ميبينه! نگو پس دلشورهه واسه همين بود... من رفتنيم.... همونجا به بهشيد اس ام اس دادم پسوورد وبلاگمو دادم بهش گفتم باشه پيشت براي روز مبادا... آخه من مردم يكي بايد اينجا اعلام كنه يا نه؟
رفتم سوار تاكسي شم نه كه صندليش بلنده دو ساعت كشتي گرفتم تا خودمو انداختم اون بالا. راننده يه پسر جووني بود كه با نيشخند بهم گفت اونجا پله داشت ، تازه اينم دستگيرشه . اينو ميگيرين ميان بالا... بعدم منم گفته كردم براي اولين بار كه سوار نميشم. اين ساختش بده آخه كدوم ماشين پله رو اون ته ميزاره؟ مگه من ميخوام برم بالاي سقف بشينم؟ يه نگاه اندر صفيحانه هم بهش انداختم كه نيشخندش محو شه!
رفتم كمربند بزارم گفت تاكسيه نميخواد بزاري.. گفتم ميزارم چون ممكنه لازم شه! اخه نميدونست كه قرار بود تصادف كنيم بميريم....
رسيدم دانشگاه رفتم پيش خانوم اكبري يه برگه داد بهم كه برم محل امضاشو پر كنم كه جايي بدهي نداشته باشم! منم كه ميدونستم حسابم پاكه پاكه! اول براي امضا رفتم كتابخونه بهم گفته كرد سي دي پروژت نيست منم هر چي سعي كردم كه بگم خانوم محترم ميدم بچه ها بيارن ميگفت خير! زنيكه امضا نكرد.
بعدم رفتم انبار-امو مالي-حسابداري و كارگاه. كارگاه آقاي كاوه شروع كرد به تعريف كردن گفت ورودي قبليا خوب بودن ورودي جديدا خيلي بچن هي خودشونو لوس مكينن لج بازي ميكنن براي آدم احترام قائل نيستن.
برگه دادم به خانوم اكبري گفتم فردا ميام...
سوار سرويس شدم يه گروه دختر ترم دويي جلوم بودن و داشتن از دوست پسراي سارويشون حرف ميزدن. يكي گفت دارم مخ صاحب مغازه فلان جا رو ميزنم (گفتم خاك تو سر اون پسر كه بخواد مخش خورده شه آخه دختره اصلا قيافه نداشت پسره رو هم ميشناختم) اون يكي داشت در مورد اسكندرش حرف ميزد. خلاصه همشون جيباشون پر بود! يكيم داشت با يكي دعوا ميافتاد كه مگه قرار نبود منو با فلاني آشنا كني؟

در كل من دو سالي كه تو ساري بودم به اين نتيجه رسيدم پسراي ساري در ظاهر خيلي پرمدعان اما راحت مخشون كار گرفته ميشه و اينكه وقتي بفهمن مال ساري نيستي كلي ذوق مرگ ميشن نميدونم چرا، به خصوص اگه مال تهران باشي جونشونم دو دستي اهدا ميكنن......

ديگه همينا! سوار ماشين شدم اومدم به ولايتمون... دلم براي شهرم تنگيده بود قد يه دنيا.. خدا نصيب نكنه يه جا غريب بيفتين....
غروبشم رفتيم خونه مادرجون. ما رفتيم يه پيرزنه بود كه دوست مادرجون بود. همون اول كه منو ديد بهم گفته كرد ازدواج كردم؟منم گفت نوچ بعدم گفته كرد ديگه نميشه تشخيص داد كي ازدواج كردس كي نيست!بعدم كلي ازم عذرخواهي كرد كه قصد جسارت نداشتم(قصد فوضولي داشت) بعدم گفته كرد كه من نوه امو ميبرم كلاس قرآن كه نكنه بزرگ شه چادر از سرش بيوفته! مادرجونمم گفته كرد هر دوري يه طوريه!
اين پيرزنه قبل ما بود بعد ما كلي مهمون اومدن و رفتن باز اين بود ديگه نميدونم نزديكاي هشت بود كه رفت. رفتش مادرجونم گفت يه خورده فوضوله مثلا داشت ميرفت به مامان بزرگم گفت چند نفر مهمون اومدن. آمار همه رو گرفت.
شب كه اومدم سي دي پروژم رايت كردم گذاشتم تو كاور كه فرداش ببرم ساري.
امروز صبحم بلند شدم باز كه داشتم كفشمو ميپوشيدم يه خورده دلم قاطي شده بود. رفتم دانشگاه اول رفتم سي دي رو دادم به استاد راهنما كه روشو امضا كنه. بهم ميگه نمره پروژت رد شده گفتم آره تير ماه. 20بار اينو گفت نزديك بود قاط بزنم. دوباره رفتم از خانوم اكبري برگه رو گرفتم رفتم كتابخونه گفت چرا سي دي قاب نداره. نزديك بود بزنم فكشو بيارم پايين. دوباره رفتم پشت دانشگاه قاب خريدم اومد. بعدم ديگه كاراي تسويه حساب. براي تايپ هم بايد ميبردم زنه جعفرزاده تايپ ميكرد كه يه جشني داشتن داشت تدارك ميديد.
چند بار بهشون گفتم آدم حسابم نكردن رفتم پيش آقا موسوي اونم ... آخرشم رفتم پيشد مدير دانشگاه تا وارد اتاق شدم گفت اگه براي تايپ اومدي برو فردا بيا. منم گفتم مال اينجا نيستم گفت چيكار كنم خانوم جعفرزاده كار دارن ديگه مجبور به دروغ شدم كه بابا من كارمندم نميتونم فردا مرخصي بگيرم.
دوباره رفتم پيش آقاي موسوي گفتم كه مدير گفته بيام پيشت(مدير به ريش باباشم خنديد عمري همچين حرفي زده باشه). برام تايپش كرد!
ديگه همينا . مهر و امضا و ....
آهان هر اتاقي كه ميرفتم ميگفتن برو پيش حاج خانوم امضا بزنه منم ميگفتم حاج خانوم كيه؟ گفت خانوم خادملو مديريت!
ديگه تموم شد. وقتي سوار سرويس شدم و مسير و برميگشتم. گفتم اين ديگه آخرين باريه كه به عنوان يه دانشجو از اينجا ميگذرم.. يهويي دلم گرفت نزديك بود اشكم در بياد. اون موقع ها هيچ فكر نميكردم دلم تنگ شه فقط ميخواستم خلاص شم!
خداحافظ ساري!
امروزم ماماني رفت خونه مادرجون چون من دپرس دانشگاه بودم نرفتم. اما سپيده زنگ زد 47 دقيقه باهم صحبت كرديم. از اون ترم تا حالا نديدمش.دلم براش تنگيد.
خداحافظي : دوست عزيزم سعيد جان ديگه رفته و وبلاگشم حذف كرده.. سعيدجان دلمون برات تنگ ميشه!
دستور املايي : به نظر شما ايمان رو به زبان انگليسي چطور مينوسن؟ Iman يا Eman ؟

پ ن ۲ : خيلي وقته احساس كمبود يه دوست خوب ميكنم! شده بزرگترين مشكلم و بزرگترين ناراحتيم.

پ ن 2: يكي از دوستام كه پست قبلي رو خونده ازم خواسته كه توي اين پست بنويسم كه به شما بگم براي مادر بيمارش دعا كنين.
شاد باشين
دوستون دارم

باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
السلام و عليك! اوضاع و احوال چطور است انشا اله!؟
دوشنبه غروب مامان كلي لباس كه از قبل جمع كرده بود و گرفت تا ببريم خونه عمو (زنعموم آشنا داره ميده به يكي) توش كلي از پيرهانم بود. اصلا دلم نيومد كه بندازمشون خيلي نو بودن فقط يه بار پوشيدمشون. آخرشم يه پيرهن كه براي عروسي نيوشا پوشيده بودم و خيلي دوسش داشتم پوشيدم ديدم اندازمه تازه گشاد هم هست! اين لباس مال سوم راهنمايي بودمه حالا نميدونم اون موقع من 50 كيلو بودم چرا برام گشاده؟ حتما اونموقع گشاد مد بود! . زنعمو با حنانه خونه بودن . زنعمو داشت با حنا تست علوم كار ميكرد. يه دو ساعتي اونجا مونديم و من از دهنم پريد كه حنا بياد پيشم منم باهاش كار ميكنم كه زنعموم خيلي خوشحال شد. راستش از حرفم خيلي پشيمون شدم چون مبحثاي ابتدايي الان با اون موقع كه ما ميخونديم خيلي فرق كرده اينكه بماند من كه از درسش اطلاعي ندارم چطوري باهاش تست كنم و رفع اشكال كنم؟ زنعموم ميگه تو باهاش كار كني باهات رودربايستي داره خوبه!
زنعموم گفته طي امتحاني كه هفته پيش دقيقا نميدونم كي! ازش گرفته بودن حنا تونست 85 درصد بزنه و براش نامه اومد و جزو نخبگان شهر شد! قرار شد الان كه شيفت صبح بياد خونمون من باهاش كار كنم بعد از ظهر مامانش هست ديگه نميخواد.

سه شنبه صبح هم ساعت 7:50 بيدار شدم گفتم برم دست و صورتمو بشورم كه الان عمو حنا رو مياره. توي دستشويي بودم زنگ زدن حنا اومد. در حال صبحانه خوردن بوديم ديدم يه چيزي رفت تو موهام. حنا از اونطرف ميز گرفت خمير و گلوله كرد انداخت سمتم. از اين حركات اونم موقع غذا خوردن اصلا خوشم نمياد يه طوري عصبي ميشم!بهش گفتم نكن . موقع غذا خوردن بد ميباشد! يكي ديگه هم گلوله كرد كه با چش و ابرو بهش فهموندم كه نكنه. اما آخراي صبحونه دو تا پشت هم انداخت! ديگه مامان هم از ورزش اومد اونم ديگه كاري نكرد.
تا بلند شدم كه برم مسواك بزنم پشتم بلند شد منو قلقلك داد!
بعدم شروع كرديم به تست زدن. من تستا رو ميخوندم اونم جواب ميداد. جوابهاي غلط هم براش توضيح ميدادم. خوشبختانه سوالاتش شبيه فيزيك سال اول بود براي همين راحت بود. كلي مثال هم براي مساله هاي مختلفش زدم كه متوجه شه.
يه دفتر چكنويس هم دستش بود كه من از دستش گرفتم ديدم بــلــــه خانوم سه تا كاريكاتور از من كشيده زيرش اسمم هم نوشته! به ياد حرف زنعموم افتادم كه چقدر اين بامن رودربايستي داره!
تا ساعت 10 قرار بود باهاش كار كنم بعد آنتراك ده دقيقه اي بهش بدم اما يه ربع به ده خيلي اذيتم كرد بهش گفتم حنا واقعا ميخواي قبول شي؟ گفت آرزومه.. گفتم اينجوري؟ گفتم اگه تا 10 از جات جنب نخوري و جدي باشي 5 دقيقه به آنتراكت اضافه ميكنم! كه اثر كرد....
از ساعت 10:15 تا 12 هم يه سره باهاش كار كردم ديگه اومديم تو اتاق خودم. با عروسكا يه خورده ور رفت اما زياد اذيتم نكرد جدي تر شده بود! باز يه آنتراك بيست دقيقه اي دادم تا يك باهاش كار كردم عموم اومد دنبالش ...
رفتش به مامان گفتم خودم فيلسوف شدم!
غروبشم خونه بودم يه خورده درس خوندم بعدم اومدم يكي از وبلاگهايي كه داستان سرگذشتش بودو خوندم كلي غصه خوردم كه چرا يه دختر اينقد بايد بدبخت باشه!
شبشم دايي و آوا اومدن.. واي خداي من آيناز اينقد توپوله كه آدم ميخواد بخوردتش! خيلي گوگوليه! البته به خورده لاغر شده اما همچنان لپشو داره!
صبح چهارشنبه هم چون ميخواستم برم آرايشگاه به حنا گفتم نياد.رفتم آرايشگاه اولين نوبت بودم ايندفه ابروهامو خيلي خوب تميز كرد ! موبايلشم زنگ نخورد! آهنگاي عاشقانه غميگينانه هم گوش ميكرد!
ساعت 3:30 هم رفتيم ساري سيتي چون مامان بزرگ و عمم ميومدن. رفتيم فرودگاه دنبالشون برگشتنه هم در كمربندي ساري يك نيسان ديدم توش كلي زن كارگر بود! اينقدتوش پر بود يعني يه كاه نميشد جا كرد اينقد پر بود. كلي خنديديم!

وليمه اكبر جوجه بود و چون ميزبانها دير اومدن يه سري اومدن بالا براي شام و چون كارگرا فكر ميكردن مهمونن هيچي بهشون نگفتن! وقتي عمو اينا اومدن ديدن يه عده اومدن بالا چه جور در حال ميوه خوردنن بعد به كارگرا گفتن اينا مهومناي ما نيستن كه اينا رو هدايت كردن به سمت پايين رستوران!
خيلي باهال بود فكر كن بري يه رستوران به صرف ميوه و شيرني!! آهان زنونه مردونه هم قاطي بود.
امروز صبح قرار بود برم پيش حنا كه باهاش كار كنم زنگ زدم كه ببينم هست كه عمو گوشي رو برداشت گفت كه ميام دنبالت هي من گفتم نه خودم مياد ديدم خيلي اصرار ميكنه گفتم پس حنا رو بيارين. ديگه اومد تستهاي علومشم تموم شد!
مامانم صبح رفته بود خونه مادرجون اومد سوغاتي دستش بود!
غروبشم آماده شديم رفتيم خونه مادرجون كلي برادرزاده هاش بودن. با آدماي ديگه. خيلي شلوغ بود.از دختردايي بابام حال يكي از دوستاي راهنماييم كه برادرزاده شوهرش ميشه پرسيدم گفت دوباره حالش بد شده. اين دختره راهنمايي كه بوديم يه بيماري پوستي براش پيش اومد كه هر جا بردنش نتونستن تشخيص بدن كه بالاخره بعد يه سال تونستن تشخيص بدن و مهارش كنن. الان تو داشنگاه رشته روانشناسي ميخونه . براي يه تحقيق مجبور شد بره ساري و توي بيمارستان تحقيق كنه . يعد يه هفته بهش تشنج دست ميده و بيماري قبليش دوباره شروع ميشه. دكترا ميگن احتمالا يه ويروسي از بيماراي اونجا به اين دختر منتقل شده و الان كليه هاش از كار افتاده و هفته اي سه بار هم دياليز ميشه اسمشو گذاشتن تو ليست پيوند كليه اما چون پلاسماي خونش كمه احتمال مرگ موقع عملو داره... بچه ها براش دعا كنين ، بيست سالش بيشتر نيست!

آهان يه چيز ديگم اينكه ما قرار بود اين ماه عروسي داشته باشيم كه يكي از فاميلاي عروس خانوم فوت شدن. قضيه از اين قرار بود كه آقا پسره سرماخوردگي داشته و چون سهل انگاري ميكرده چرك تو بدنش جمع شد و به گوشش و مغزش رسيد بردنش تهران خوب شد اما يه هفته نشد كه بابل اومد دوباره حالش بد شد باز بردنش تهران اما اونجا به كما ميره وبعدم.... زنداييم ميگه تو مراسم هفتشم از هلي كوپتر تو آرامگاه گل ميرختن!
حالا اينا مهم نيست مهم اينه كه اگه خودتون دوست دارين سرما خوردگي ها كوچولو رو جدي بگيرين!
وقتي كه در مورد دوستم شنديم خيلي دپ شدم نزديك بود اشكم در بيادمامانم كه قيافمو ديد بهم گفت بيا پيشم رفتم پيشش زنعموم نشست گوشيشو باز كرد كلي جك هاي خفن برام خوند منم كلي خنديدم و يادم رفت!
آهان گفتم جك! توي پست قبلي بعضي ها گفتن جك چي بود منم مثل خنگا رفتم تو خصوصيشون گفتم! خانوم ؟؟ اگه شما از اين نوع جكها خوشتون نمياد نبايد بهم بگين بي تربيتم چون من جك و تو پستم ننوشتم وقتي ميان بهم ميگين چي بوده بايد اينقد فكر داشته باشين وقتي جك در حد معمولي بود من تو پستم مينوشتم!
از اون چند نفري كه براشون اين جك و نوشتم واقعا معذرت ميخوام من فكر كردم شما واقعا ميخواين بدونين كه جك چي بوده و چون اين مسائل برام مهم نيست منم گفته كردم! عمري از اين به بعد من چيزي بگم!

موقع اومدنه هم پژمان همچين بازوي منو گرفت كه من يه آخ بلند گفتم حالا هر چي ميگم درد گرفت اونا ميگن نه! هي من ميگفتم هي پژمان گفت برو بابا بعدم 2-3 تا ديگه ... بعدم اين پسرا كلي بهم خنديدن .... الهي زناشون سرشون بيارن.. الهي من ظرف شستنشو ببينم... الهي من پوشك عوض كردن بچشونو ببينم... آمين!!
پ ن 1: شنبه بايد برم ساري. اگه نرم مامانم منو ميكشه! چون يه ماهه ميخوام برم ساري! شنبه دانشگام.. اي دانشگاه درود!
پ ن 2: گاهي وقتا بعضي از حرفا و حالتها و نوشته ها به دلت ميشنه و با مرورشون ميشه تجديد خاطره! شيرينه!
پ ن 3: قبض موبايلم اومد سه هزارو نهصد تومان! به سرم زده ايرانسل بگيرم اما قبضو ديدم دپ شدم گفتم هيچكي منو دوست نداره!

پ ن 4: خستم خيلي خستم.... اينطوريا هم آروم نميشم. سعي و تلاشم هيچ فايده اي ندراه!

شاد باشين
دوستون دارم 
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام چطورين؟
جمعه غروب يكي از عموها اومدن خونمون. دختر عموم تيزهوشان مرحله اول قبول شد اميدوارم مرحله دومم قبول شه البته پسر عموم هم قبول شد اما پسر عموم از تابستون كلاس ميرفت اما اين نه. از يه طرفي چون مامانش معلمه براي اينكه هم شيفت مامانش در بياد مدرسش دولتيه! الانم از طرف استان براي المپياد رياضي دعوت شده. پارسالم براي المپياد رياضي نميدونم چي كشوري اول شد!
شنبه صبح هم ساعت 8:30 صبح همسايمون اومد خونمون برامون كاهو آوورد. من خواب بودم بهم ميگه ببخشيد بيدارت كردم من با قيافه خواب آلود ميگم نه بيدار بودم!
صبح هم نشستم كشوهاي لباس هاي زمستون و تابستون جابجا كردم. فكر نكنم ديگه هوا اينقد سرد شه كه بهشون نيازي پيدا كنم!
غروبشم دايي آخري اومد خونمون. بهش گفتم آيناز خوبه يا همچنان بد اخلاق تشريف داره؟ گفت اوندفه كه مريض شده بود يه آمپول خورد از اون موقع كه بهش شوك وارد شد اصلا گريه نميكنه خيلي ساكت و خنده رو شد.
بعدم گفته كرد به آيدين بگم كه آوا ميخواد گوشيشو بفروشه. يه ماه نميشه اي 65 رو گرفته. گفت به عنوان نو بفروشه براش سي تومن هم گرونتر از چيزي كه خريده. شب به آيدين گفتم آْيدين گفت خسته شدم از بس هر ماه يه گوشي بهش دادم گفت ايندفه نميتونه چون قيمت گوشيش شده 309 تومن خودش 320 تومن گرفته بود. گفت به من ربطي نداره! شما دو تا منو كشتين! گفتم به من چه ربطي داره؟ من كي حرف گوشي زدم فقط از موقعي گوشمو فروختي دچار دوگانگي شدم نميدونم چي بگيرم . اينم عكس گوشي آوا، دقيقا همينه يعني قيافه قابشم همينه:

بعد اينكه دايي رفت منم رفتم تو حياط يه خورده ورزش كنم كه تحركم زياد شه! يهويي ديدم يه چيزي خورد تو كلم. اين همسايه سمت چپيه خونشون درخت ازگل داره. يكي از درخت ازگل چسبيده به ديوار ماست. براي همين اين يكي ما توش حق آب گل داريم يعني مال ماست! حالا نوش بهنود داشت اين ازگلا كه تازه سبزن ميكند . در حياط و باز كردم از كوچه صداش كردم اومد. بهش گفتم بهنود اگه بفهمم يه دونه ديگه بكني گوشتو ميگيرم ميبرم باهاش قيمه درست ميكنم ميخورم! چشاش شد 8 تا ! اينقده اين نوه هاش پر رو ان كه من دوست دارم همه رو به صف كنم بزنمشون. چون اتاق منم سمت كوچس وقتي اينا ميان يه لحظه آرامش ندارم شبيه قوم تاتار ميمونن!
شبشم دايي و زندايي (آرشام) اومدن. تنها بودن دوتا پسرهاي محترم همراشون نبودن.
يكشنبه هم صبح يه خورده درس خوندم بعد اومدم نت دنبال گوشي بودم. يه خورده هم رفتم تو حياط ورزش كردم.. باز دوباره اومدم پشت كام. آيدين هم ساعت يك اومد نشستم يافته هاي جديد گوشي رو بهش نشون دادم.
آهان يه چيز جالب بگم من قبل اينكه مشهد برم دنبال 7373 بودم. تو مشهد تو الماس شرق يه جا ماكتش بود پشت ويترين. منم رفتم گفتم ميشه 7373 تونو ببينم؟ گفتم اون پشتيه ماكتشه. گفتم ميشه ببينم؟ باز ميگفت ماكتشه! آخرشم قاط زدم گفتم ميدونم اون ماكته اينقد قدرت تشخيصشو دارم اين گوشي رو اصلشو دارين يا نه؟ پسره كپسيد گفت نه گفتم خوب از اول ميگفتين ندارين گفت تو بازار كم شده منم گفتم خودم ميدونم يه ماهه دنبالشم!
در مورد اون عطر فروشي. بابا اون ميلشون نداد دستم كه. شيشه عطرو گذاشت تو جعبه . جعبه هم مال مغازش بود ايميل مغازشم روش نوشته بود. همين. طرف قصدش خير بود! جعبه هم اومدم خونه انداختم. اما ايميلشو فكر كنم حفظم! يه چيز ديگه هم يادم رفت بگم اونجا كه بوديم در حال بو كردن عطر براي اشانتيون يه ظرف 7تومنيشم شكست! خورد خاك شير شد!

مانتوم هم چون از مغازه اي خريدم كه پخش كننده بود براي همين ارزون بود. البته قيمتش 22تومن بود من 20 گرفتم!
ظهري هم بابا كه اومد صدام كرد كه برم تو حياط. درخت زيتونو بهم نشون داد كه شكوفه داده . اين چند سال بي مصرف بود همه ميگفتن زيتون تو بابل در نمياد همين كه من تخم عنابو توي گلدون كاشتم الانم نهالش 30سانت شده و قرار بود امسال زمستون زيتون رو قطع كنيم به جاش عناب بكاريم خانوم شكوفه داده. حالا من با عنابم چيكار كنم؟ بابا گفت بده بدم به يكي از دوستام كه تو باغش بكاره منم گفتم نه مال خودمه به هيچكيم نميدم! اوندفه هم دوتا تخم ازگل و كاشتم يه متري شده بود اين همسايه بغلي عروسش اومد گرفت تو خونشون كاشت يكي ديگه هم همون همسايه اي كه برامون كاهو آوورد گرفت تو باغشون كاشت.منم حسرت به دل ازگل موندم براي همين امكان نداره كه عنابمو به كسي بدم... ميگم اين باغچه بغلي كه توش فقط گل هست بكاريم بابا ميگه درخت عناب بزرگ ميشه اينجا نميشه كاشت.

غروبم هم ميخواستم تاب دوستمو كادو كنم كه گفتم يه تاب كمه آخه اون براي پروژم كلي چيز گرفت براي همين از لوازم آرايشي كه خريدم يه رژ لب و يه سايه تك با يه رژ گونه به ارزش 24 تومن هم گذاشتم تو كادوش.
يه ست سايه با يه رژلب هم گذاشتم براي بهشيد به ارزش 18 تومن.براي خودمم فقط يه ريمل و پنكك موند به ارزش 16 تومن. بي خودي 58 تومن خالي شدم فقط 16 تومنش مال خودم شد! با 58 تومن چكارايي كه نميشد كرد! يكيش ميتونستم دماغمو باهاش عمل كنم!
ساعت 6-7 بود كه عمومو زنعموم اومدن خونه. زندايي زنعموم براش اس ام اس داد جك بود بهم گفت بيا. برام خوند كلي خنديدم اينقد جكش باهال بود. حيف كه اينجا در معذوريت اخلاقي قرار دارم وگرنه ميزاشتمش.
امروز صبح هم براي دوستم زنگيدم كه بگم مشهد بودم و ميخوام بيام خونتون.. كه اينقد حرفاي ديگه شد كه يادم رفت اصلا براي چي براش زنگيدم!
پ ن 1 : شدم مثل عروسك هاي كوكي!كوك مي شم،راه ميرم،مي ايستم...منتظرم تا دوباره كوك شم...اما از اونجا كه نميشه ايستاد،مجبور مي شي بري حتي بدون كوك...براي همينه گاهي وقتا اين قدر ناموزون راه ميرم...

پ ن 2 : فكر نميكردم كسي پست قبليمو تا آخر بخونه.... ممنونم كه تنهام نزاشتين!
پ ن 3 : از اونايي كه كامنت خصوصي ميفرستن و ميگن با من كار دارن شماره ميزارن بايد بگم واقعا معذورم و من نميتونم باهاتون تماس بگيرم! اگه واقعا كار خاصي دارين ايميل يا آدرس وبلاگتونو بزارين!
شاد باشين
دوستون دارم ![]()
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام چطورين؟
بيان بغلم ماچ ماچ.
خيلي دلم براتون تنگ شده بود. خواهراي محترم هل ندين من متعلق به همتونم. برادراي محترم از صف برين بيرون مثلا نامحرمينا.

اينم خاطرات اين چند وقتم خيـــــــلي زياد شده. نميتونستم كمش كنم چون خاطراتمه! براي همين گذاشتم ادامه مطلب هر كي دوست داشت بخونه هر كيم نداشت طبيعتا نميخونه!
پ ن 1 : دلم براي دانشگاه تنگ شده. البته براي دوستام!
شاد باشين
دوستون دارم
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()

