سلام خوبین؟
شنبه از ساعت 6 میخواستم آپ کنم که نشد! آقای مدیر آب میوه گرفتن خانم سوپر وایزر داشت آبمیوه ها رو میریخت اول به من داد من به آقای مدیر گفتم شما بفرمایید میگه نه بگیر میگم بفرمایید میگه کوچولویی باید اول بگیری! میگم نه شما بزرگتری میگه نه تو کوچولو تری فقط قدت بلنده !!! من آخر اینو میکشم هی میگه کوچولو!
شبش که اومدم خونه چشام خیلی می سوخت و هی خمیازه مکشیدم. به اصرار مامان و بابا رفتم که بخوابم!اتاقم خیلی گرم بود. ما خونمون دوبلکسه اما دوبلکس کامل نیست!10تا پله میخوره میرسه به اتاق خوابها و حموم که بالاس. یعنی از هال اتاق خوابا مشخصه اوکی؟ بعد ما یه دونه کولر داریم ! چون کولرو دیر روشن کردن اتاق خوابها هنوز گرم بود!بندوبساطمو جمع کردم ساعت 11بود که بیام پایین بخوابم مامان گفت برو اتاق ما بخواب گفت رو تخت هم بخواب!آخه اتاق مامان اینا دقیقا روبه روی کولره! منم گفتم نه مثل اوندفه میشه سه نفر جا نمیشیم!بابایی گفت من پایین میخوابم.. که اینطوری شد من رفتم جای بابام خوابیدم... یه سره خوابیدم تا صبح! خوش گذشت!

یکشنبه صبح هم یکی از ویزیتورا اومد شرکت و ....این آقای مدیر خیلی خاله زنکه! آبم باهاش تو یه جوی نمیره!
غروبم که اومدم یه ویزیتور دیگه اومد. بهش گفتم از این به بعد پشت سر کسی صحبت نکنین چون آقای مدیر میره به طرف میگه! ویزیتوره که رفت مامانم اومد پیشم. یه آب نبود دست مامانم بدم.اخرش من از تشنگی اینجا میوفتم میمیرم. گفته کرد 100در100 فردا یخچال میاره!
شبشم چون بابا میخواست فوتبال ببینه گفت پایین میخوابم منم رفتم جاش خوابیدم اما قول دادم که تکرار نشه!
دوشنبه صبح هم که ما بدون برق بودیم. نشستیم درس خوندیم بعد آقای مدیر زنگ زد که خانم حسابدار به تک تک ---- زنگ بزنه ببینیم چیزی میخوان یانه! خانم حسابدار اولین جایی که زنگ زد کلی ضایع بازی در آوورد آخرش مجبور شدم خودم به همه جا بزنگم! تو زنگام هم میگفتم همه محصولات به دستمون رسیده و اینقد تقاضا زیاد بود ما برای اینکه اشتباه نشه و حق کسی ضایع نشه برای همین داریم تماس میگیریم!تلفنا که تموم شد گفتم خدایا توبه به خاطر دروغهایی که گفتم! آخه نیست یکی به آقای مدیر بگه که ما سرمون اینقد شلوغه چطور وقت داریم برای اینهمه آدم بزنگیم؟
آقای مدیر که اومد بهش گفتم شما که اینقد تعداد تماساتون زیاده یه منشی استخدام کنید! ما وقت نمیکنیم هم تماس بگیریم هم تماسا رو جواب بدیم. پس کی به کار خودمون برسیم؟ میگه نه مگه اینجا چقدر پرسنل داره که منشی داشته باشه!
ساعت نزدیکای 12 شده بود ما هم بدون برق! آخرش این سرایدارو تو راه پله گیر آووردم گفتم آقای؟ اینجا مشکلی داره که4ساعت برق رفته؟ میگه نه همه برق دارن شما ندارین؟میگم نوچ!بعد گفت حتما فیوزتون پریده! که 5دقیقه نشد دیدم ما هم به امکانات رسیدیم!
غروب هم یخچال آووردیم. اما سیمش به پریز برق نمیرسید! من اینجا با اعمال شاقه(غه؟)دارم کار میکنم! بیچاره خودم جوون خوبی بودم!

این استقلال هم برد ملت ریختن بیرون. عجب اینا آدمای بی جنبه ای هستن! برای همین من از پیروزی و استقلال خوشم نمیاد!
سه شنبه صبح تا 10 نشستیم با خانم حسابدار حرف زدیم کلی پشت سر آقای مدیرحرفیدیم و خندیدیم که ساعت 10 شد. به آرایشگاه زنگ زدم که وقت بگیرم به یکی زنگیدم که کسی جواب نداد الان 2هفته تهرانه نمیدونم چیکار میکنه!من میگم دوست پسرش تهرانیه باز شما میگین نه! برای یکی دیگه زنگیدم گفت همین الان بیا میگم سر کارم 12 به بعد نمیشه؟ میگه نه دارم میرم مسافرت چون الان مشتری دارم میگم! منم گفت نه نمیتونم مرخصی بگیرم!

قطع که کردم دپرس شدم چون امروز مامان مهمونی داشت . خانم حسابدار گفت برو برای مدیر هم بزنگ که از خونه باهات تماس گرفتن کار داری! منم زنگیدم به آقای مدیر که یه مشکلی پیش اومده میتونم برم خونه؟ گفت برو. رفتم آرایشگاه کلی از محصولاتمون تعریف کردم و خانم آرایشگر بسیار خوششون اومد و گفت کاتالوگ براش ببرم تا اینم از محصولات ما استفاده کنه!
غروب هم ساعت 3 اومدم. خانم حسابدار گفت که آقای مدیر هی میگفت چی شده که این رفته؟ منم کلی فسفر سوزوندم که جوابشو چی بدم!یک آدم فوضولیه! آقای مدیر برامون میوه هم خرید گذاشت تو یخچال!
امروز صبح هم از تهران بار برامون رسید.البته همه رو نفرستادن فقط دو قلم محصول که ما احتیاج داشتیم هرکدوم 100تا فرستادن که ما برای مشتریها بفرستیم.
از صبح تا الانم داشتم آمار میگرفتم ، فاکتور میزدم. و بارها رو بسته بندی میکردم. همین الان تموم شد برای مامی زنگیدم که ببینم ناهار چی میخورن. دارن آلو خورشت میخورن!من امروز به جای خانم حسابدار یکسره تا 4میمونم چون مامانم غروبی مهمونی داره. برم کمکش!

شاد باشین
دوستون دارم![]()
پاینده باد ایران آریایی ![]()
سلام خوبین؟
چهارشنبه صبح که اومدم شرکت یه خورده سرم شلوغ بود. دوستمم اومد پیشم برام دو تا کتاب آوورد. یکی مدار منطقی ،یکی دیگه هم کل عمومی ها. اینقد سرم شلوغ بود که فرصت نشد کتابا رو نگاه کنم!
صبح چهارشنبه با جناب مدیر یه خورده جنگ لفظی گرفت. یادم نمیاد بهش چی گفتم اما موضوع سر این بود که ایشون یه لیستی دادن به من ، منم خطشو نمیتونستم بخونم بهش گفته بودم این چیه منو هی میبره انبار داره جنسا رو بهم معرفی میکنه آخرشم من قاط زدم که من جنسا رو بلدم و ....
غروب چهارشنبه هم که اومدم و قتی این اومد ، اومد تو اتاقم که خانم ؟؟ چرا ناراحت شدین؟ منم گفتم آقای ؟؟ شما جای پدر!منو دارین اما اصلا به حرف طرف مقابلتون گوش نمیکنین اجازه نمیدین که ببینین این چی میگه درست میگه یا غلط! وسطای حرفم کم آوورد و بحث کشوند به خانم... یکی از ویزیتوراشه نمیدونم چرا اینقد باهاش لجه!آهان اینو هم گفت. گفت من به آقای دکتر هم گفتن شما کوچولویی برای همین بعضی اوقات اشتباه میکنی هنوز راه نیوفتادی! اینو که گفت خیلی مودبانه قاطی کردم بهش گفتم آقای؟؟ من کوچولو نیستم فقط سنم نسبت به بقیه کمتره! اولین جا هم نیست من قبلا 4ماه بانک بودم که خیلی سخت تر از اینجا بود تا حالا هم اشتباه نکردم.
پنجشنبه صبح هم تو شرکت با خانم حسابدار یه خورده کار کردیم لیست موجودی انبار و گرفتم و به تهران سفارش جنس دادم.آقای مدیر نزدیکای رفتنمون اومد.
جمعه هم که روز نظافت بود. صبحش با نظافت خودم شروع شد و با نظافت اتاقم تموم شد! و باز دوباره بعد نظافت اتاق رفتم حموم! در کل جمعه مجبور شدم دوبار برم حموم! چون اصولا اول باید اتاقمو تمیز میکردم بعد میرفتم حموم!

موقع ناهار هم به گوشم صدای موبایل اومد گفتم مثل اینکه موبایل یکی از شماهاس! آیدین بلند شد رفت بالا یکی از دوستاش بود . دوباره اومد پایین همینطوری که ناهار میخورد اس ام اس میداد بعد یهویی گفت ؟؟ خودکشی کرد. من با تعجب گفتم همونی که اوندفه برادرش خودشو کشت؟ گفت آره! منم گفتم بیچاره نامزدش! دوباره براش اس ام اس اومد که مرد!آیدین رفت دستشویی گریه کرد که مثلا ما نفهمیم بعد آماده شد که بره بیمارستان. دوباره براش اس ام اس اومد که زندس! حالا داشت با لباس مشکی میرفت هر چی منو مامان گفتیم لباستو عوض کن نکرد بابا هم گفت ولش کنین شاید یارو تو بیمارستان مرد!
ساعت 5بود که آیدین اومد گفت دیروز خودکشی کرده بود. قرص خورده بود. گفتیم برای چی؟ میگه نمیدونم! به آیدین میگم 3ساعت بیمارستان داشتی چیکار میکردی؟ میگه مگه مثل توام؟رفتم بهش روحیه دادم و خندیدیم اومدم!
شبشم برای شام رفتیم بابلسر. با خانواده یکی از عموها رفتیم. حنا و محمد رفتن دریا! عینک محمد هم گم شد! بعد نیم ساعت حنا پیدا کرد. یه زنو شوهر بودن . زنه چادری فقط دماغش معلوم بود. یهویی دیدیم زنه شلوارشو تا زانو زد بالا رفت تو آب ! از دریا هم عکس گرفتم اما با دوربینم عکسیدم که دوربینمم.....
بغل دست ما هم یه پسره داشت بلال درست میکرد مامان بهم گفت برو برای ما هم سفارش بده. من میگم برای خودشونه مامان گفت برو بپرس. منم گفتم ببخشید آقا این بلال ها فروشیه؟ گفت نه فدات شم! منم گفتم حالا چرا فدام میشی؟ رفتم به مامان گفتم که فروشی نیست. بعد نیم ساعت دیدیم پسره 5تا بلال آوورد گفت ببخشید کمه همنقدر زیاد اومده بود مامان هم هر چی اصرار کرد پول نگرفت!

من خیلی وقته توی شهر بابلسر نرفتم. چون همیشه دریا کنار میریم برای همین از کمربندی میریم. اما چون دیشب بابلسر رفتیم دیدم متاسفانه کناره خیابون بابلسر که کلی درخت بود و قطع و کردن جاده رو پهن کردن! دلم برای درختا سوخت!
امروز صبح هم اومدم شرکت منو خانوم حسابدار نشستیم خیلی خوشکل درس خوندیم ! تا اینکه آقای مدیر تماس گرفت و به ما کارای نخود سیاهی داد که تابلو بود تماسش به این دلیل بود ما بیکار نباشیم!
گویا ماشین آقای مدیر هم پنجشنبه با جرثقیل بلند کردن بردن!
نزدیکای ظهر هم که آقای مدیر تشریف آووردن بهم یه برگه داد که براش تایپ کنم گفت شرح وظایفتونه! منو خانوم حسابدار خوندیم که یه جا نوشته بود خانم سوپر وایزر وظیفه نظارت و درخواست گزارش کار از تمامی پرسنل داره!
که منو خانوم حسابدار به شدت اعتراض کردیم! چون خانوم سوپروایزر خیلی سلطنتی کار میکنن! ما اعتراض کردیم آقای مدیر اول گفت این همینطوریه که ویزیتورا هم ببینن بعدا اعتراض نکنن! منم گفتم یعنی شما هم به خانوم سوپروایزر میگین که این بند جنبه فورمالیته داره؟گفت نه باز دوباره گفت ممکنه من چند روزی نباشم یکی باید باشه شما رو سرپرستی کنه؟ منم گفتم خانوم سوپروایزر اصلا هستن؟ اصلا میدونه کار من چیه خانوم حسابدار چیکار میکنه؟ خانم حسابدار گفت من رو کار خانم؟؟نظارت میکنم ایشون هم رو کار من چون کار ما دو تا وابستس! کلی بحث کردیم! خانوم حسابدار گفتن خانوم سوپروایزر علمی هستن باید رو ویزیتورا نظارت داشته باشن نه ما!منم گفتم پس سمتشو بکنین مدیر داخلی گفت نه مگه اینجا چی داره که بشه مدیر داخلی! من بهش گفتم آقای؟؟ اصلا اینا به کنار. من اینجا 5میلون سفته دادم،کلید انبار فقط دسته منه و اگه چیزی کم بشه پای من نوشته میشه، امضای من پای تمام برگه ها و سندات هست! من خودم مستقیما از تهران سفارش میدم! و از؟؟ سفارش میگیرم.همه این کار ها رو من میکنم بعد اون وقت من بیام به خانوم سوپروایزر گزارش کار بدم؟ کسی که هفته ای یه روز اونم 2:30 ساعت تو شرکته؟ از کارای ما دو تا سر در نمیاره؟
ما پیروز شدیم و اون بندو حذف کردیم! نمیدونم چرا اینقد طرفداریشو میکنه!
ساعت 4 که اومدم خانم حسابدار هم داشت میرفت که آقای مدیر اومدن و یه شارژر نوکیا هم دستش بود. گفت اون روزی که آقای دکتر اومده بود کسی به شارژر من دست زد؟گفتم نه چطور؟میگه دیشب میخواستم شارژ کنم دیدم شارژ نمیشه امروز رفتم میگن شارژرت سوخته! نکنه کار بچه ها باشه؟
منم گفتم آقای ؟؟ من و خانوم ؟ و خانوم؟ گوشی هامون سونی اریکسونه. خانوم حسابدار گوشیش موتورولا هست خانم ؟گوشیش سامسونگه هیچکس شارژرش به شما نمیخوره. احتمالا چون اونروز گوشیتون 5-6 ساعت تو شارژ بود سوخت. گفت راست میگی؟ نمیدونستم من فکر کردم کار خانومه؟؟ هست. (همونی که گفتم باهاش لجه)
بعد این هم آقای مدیر گفت میرم خونه!
در حال نوشتن این بودم که خانوم سوپروایزر اومد. رفتم برگه وظایفشو بهش بدم که دیدم داره از پنجره بیرونو میبینه! میگه نگاه کن دارن ماشینا رو با جرثقیل میبرن! من میرم جای ماشینمو عوض کنم. منم دو تا عکس گرفتم . الان که نمیتونم بزارم. شب رفتم خونه لینک عکسو میزارم.
همین الان هم خانوم سوپروایزر اومد پنکه اتاق منو برد!اشتباه کردم بهش دادم از گرما دارم میمیرم. هنوز کولر،ما رو وصل نکردن!یخچال هم نداریم. تازه سفارش داد الان 4روزه که میگه فردا میارن!
شاد باشین.خیلی گلین .
دوستون دارم
بابای.
پاینده باد ایران آریایی ![]()
دناتا جون منو به بازي دعوت كرد كه چي دوست دارم چي دوست ندارم!
دوست دارم....
خانواده خودمو خيلي دوست دارم .....
دوستاي حقيقي و مجازي و خيلي دوست دارم با اينكه دوستاي حقيقيم بي معرفتي رو در حقم كامل كردن!
گشت زدن با ماشين و خيلي دوست دارم. وقتي از ماشين بيرونو ميبيني و يه آهنگ گوش ميدي خيلي لحظه دوست داشتنيه!
رفتن به يه جاي خلوت و نشستن روي سنگ و ديدن غروب آفتاب در كنار ساحل دريا خيلي دوست دارم!
نگاه هاي عاشقانه رو خيلي دوست دارم.
كارتون تام و جري و خيلي دوست دارم!
مهومني رفتن و خيلي دوست دارم...
تنهايي رو دوست دارم.
چيپس و لواشك و تمر هندي و آلبالو خشك و خيلي دوست دارم!
رقصيدنو دوست دارم!
خودمو خيلي دوست دارم!
خنگ بودنمو دوست دارم!
لوازم آرايشو دوست دارم!
اين كيف پولمو خيلي دوست دارم! موقعي كه 4سالم بود بابا براي يه ماموريت رفت گنبد برام آوورد.

گلها،درختها و پرنده ها و حيوونا رو خيلي دوست دارم. هميشه دوست داشتم يه زمين بزرگ داشتم انواع اقسام پرنده،گياه،حيوون توش پرورش ميدادم!
كار كردنو خيلي دوست دارم.
درس خوندنو دوست دارم فقط تنبل شدم!
كسايي كه رك حرفشون ميزن و خيلي دوست دارم.
الكي خوش بودنمو دوست دارم.
وبلاگمو دوست دارم.
غرورمو دوست دارم.
سه تا سي دي هست كه يه عزيزي بهم داده اون سه تا سي دي رو خيلي دوست دارم چون منو به ياد اون ميندازه! به ياد لحظه هاي شيرين...
خاطرات دبيرستانمو دوست دارم.
دوست ندارم!
بچه هاي همسايه مونو دوست ندارم به شخصه ميخوام با زبونشون اونا رو دار بزنم. از بس سروصدا ميكنن نميزارن من بخوابم!
دروغگويي رو دوست ندارم.
دورويي رو دوست ندارم.
حموم رفتنو دوست ندارم چون يه ساعت و نيم وقتمو ميگيره.
مغازه هاي ظرف فروشي رو دوست ندارم ميرم توش خوابم ميگيره.
هواي ابري و باروني دوست ندارم دلم ميگيره..
عصباني شدنمو دوست ندارم چون قاطي كنم خيلي بد ميشم!
ديگه نميدونم چي دوست ندارم! كلي فسفر سوزوندم..
سه نفرو بايد به اين بازي دعوت ميكنم. ايندفه دعوت ميكنم اما اميدوارم بازي كنن! اگه نكنن اصولا بايد ناراحت شم قلبم تيكه تيكه شه بشكنه!
نعيم جان - نارسيسا جان – ايمان جان
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام... خوبين؟
جمعه بعد آپ آماده شدم رفتيم خونه دايي. داشتم ميرفتم بالا ديدم در سوييت خونشون بازه و آرشام خوابيده!
نزديكاي شام آرشام اومد بالا يه خورده لج كرد باز رفت اتاق داييم خوابيد! يه خورده بعد شام آرمين مياد ميگه مامان بيا ببين آرشام كجا خوابيده؟ خونه داييم يه راهرو داره كه توي راهرو اتاق خوابها هست. اتاق بچه ها هم دقيقا درش روبروي اتاق داييم هست آرشام تو راهرو وسط دو تا اتاق رو زمين خوابيده بود! مثل اينكه بيدار شده بود وسط راه انرژيش تموم شد همون وسط خوابيد! آخه چند روز رفته بودن كوه بچه خسته بود! تا اومديم خونه يك و نيم شد. آيدين هم شب براي خوابيدن رفت خونه نيما!
شنبه صبح هم نشستم رماني كه از زنداييم گرفته بودمو خوندم. رمانش خيلي مزخرف بود. رمانهاي ايراني چرا اينطورين؟ آدم با خوندنش حالش بد ميشه! با اين حال نشستم خوندم فقط به خاطر اينكه نميخواستم پشت كام بشينم. ميخوام اومدن به نت رو كم كنم!
آيدين PS2 رو فروخت ميخواد X Box بخره . كلي دپم. آخه X Box بازيه Harvestmoon نداره. پسر عموم بهم گفت Harvestmoon باريه كاميش هم اومده.بهش گفتم تحقيق كن ببين صحت داره! اگه داره برم بخرم!
غروب شنبه هم با حموم رفتن و خوندن كتاب و بازيه پشت كام گذشت. مامي و بهشيد مهموني دعوت بودن! شبشم آيدين يه سي دي بازي ميني كام آوورد. توش مرغ هم داره اما ورژنش جديده.

يكشنبه صبح هم وقتي رفتم شركت بازي رو نصب كردم توش 5تا بازي داره. آقا مدير هم نبود ميخواست بره گرگان چون آقاي دكتر ساعت 11 ميرسيد. رفته بود فرودگاه دنبالش و ويزيت استان گلستان همراه با دكتر. تازه ميخواستم شروع به بازي كنم كه برق رفت! ساعت 11 به بعد هم يكي از ويزتورها اومد. جنس ميخواست. يه خورده باهاش صحبت كرديم يه چيزايي در مورد آقاي مدير گفت كه منو خانوم حسابدار كپسيديم! در مورد اينكه دكتر مياد هم پرسيديم گفتم سر و ضعتون چطوريه؟گفت مثل هميشه! براي همين ما هم تصميم گرفتيم فرداش مثل هميشه بريم!
خانم حسابدار بانك كار داشت رفت ، بعد اينكه ويزيتوره رفت منم رفتم. بعد از ظهر ساعت 4 كه اومدم خانم حسابدار بهم گفت يعني ويزيتوره راست ميگه؟ منم گفتم فكر نكنم. چون اگه واقعا راست بگه كسي كه خودشو خيلي مذهبي ميدونه هيچوقت 8ماه با اين آقا كار نميكنه اگه هم بخواد شوهرش نميزاره پس زياده روي كرده! دوما اينكه به رفتار خودمون برميگرده اولا آقاي مدير زياد نيست دوما مياد تو اتاقش در حال صحبت با تله سوما تا حالا حرف يا حركت غير مربوطي انجام نداده! حسابداره خداحافظي كرد رفت! چون اين 8ساعتشو يكسره ميمونه يعني تا 4! منم تنها شدم تا ساعت 8 نشستم مرغ بازي كردم!
موقع اومدن 20 متر جلوتر يه دختر پسره در حال صحبت كردن بودن بعد از هم خداحافظ كردن هر كي جدا شد بره. پسره چند قدم كه اومد جلوتر پشت كرد دوباره به دختره يه نگاه عاشقانه انداخت رفت! خوشم آمد!

دوشنبه با همون سرو وضع قبلي رفتم شركت! خانم حسابدار مانتوشو عوض كرد بهش گفتم ااااا مانتو رو عوض كردي؟ خوب به منم ميگفتي منم عوض كنم!ساعت 10 بود كه آقاي دكتر با آقاي مدير اومد! آقاي دكتر دو رگه فرانسوي – ايرانيه! مامانش فرانسويه قيافش به مامانش رفته 65 سالشم.. فكر كنم ناراحتي قلبي داره چون لبش كبود بود. دستاشم ميلرزيد!
يه چند تا عكس از نمايشگاه امسال بهمون نشون داد. غرفه شركت تو نمايشگاه هم از نظر طراحي و هم از نظر كيفيت محصول اول شده بود!
كلي در مورد محصولات صحبت كرد. آدم خوبيه!آدم دلش ميخواد پاي صحبتاش بشينه!
موقع ظهر آقاي مدير ميخواست همه رو ناهار بده من خيلي خسته بودم بهونه آووردم رفتم البته خانم حسابدار خيلي منو تهديد كرد كه نرم اما خسته بودم! بهشون گفتم فردا حتما هستم!
تو راه برگشت اينقده خميازه داشتم .. به زور جلوي دهنمو گرفتم كه دو متر تو خيابون باز نشه. رسيدم به كوچه خودمون يه زنه جلوم داشت ميرفت پشتش به من بود منم گفتم اينكه منو نميبينه! دقيقا موقعي بازي دهنم به اوجش رسيده بود پشت كرد منو نگاه كرد! منم خشك شدم!
غروب هم شركت كار خاصي انجام ندادم به عبارتي مثل ديروز وقتم با بازي گذشت. فقط يه قلم محصول به يه جايي اشتباهي فرستاده شد. موقع برگشت به خونه رفتم تعويض كردم! از پنجره در حال ديد زدن بودم يه دختره با دوتا پسره داشت از خيابون رد ميشد. دختره وسط بود. اول بازوي پسر سمت چپي رو داشت بازوي پسره رو ول كرد بعد دست پسر راستي رو گرفت!

امروز صبحم خانم حسابدار گفت كه ديروز آقاي مدير به آقاي دكتر گفته كه خانم؟؟(من) خيلي زحمت ميكشم تمام كاراي شركت رو دوش منه مثل الان كه من بيرونم و شركت نيستم! اصلا باورم نميشد هي ميگفتم واقعا؟ آقاي دكتر كه اومد ويزيتورا هم بودن و مثل ديروز شروع كرد به صحبت كردن. با ويزيتورا رابطم خيلي خوب شد. به خصوص سارويه!!براي ناهار هم همين سارويه موند ....
ساعت 1:30 شد كه آقاي مدير گفت براي ناهار ميريم آمل! كه از اونطرف هم آمل و ويزيت ميكنيم!
از آمل رد شديم من گفتم حتما ميبره نارنجستان! اما برد شانديز. از ماشين كه پياده شديم ما دخترا دنبال آقاي دكتر رفتيم آقاي مدير تو ماشين داشت تل صحبت ميكرد! همه داشتن ما رو ميديدن سه تا دختر همراه يه پيرمرد! خانم حسابدار گفت الان اينا ميگن اين پيرمرده چه زبوني داره كه ما سه تا باهاشيم؟ منم گفتم نه ميگن اين چقدر پول داره! ناهارو خورديم 3 جا رو ويزيت كرديم تا رسيديم بابل ساعت 7شد. من شركت يه كار كوچولو داشتم انجام دادم اومدم خونه! آقاي دكتر امشب بايد ميرفت گرگان چون ساعت 12:15 پرواز داشت! به ما قول داد ماه آينده بياد و اينجا رو سرو سامون بده! اينم فهميدم كه ناراحتي قلبي شديد داره و سه بارم سكته كرده!
پ ن 1: دناتا جون منو به بازي دعوت كرد قول ميدم پست بعدي بازي كنم چون الان اگه بخوام بازي كنم پستم خيلي طولاني ميشه!
پ ن 2:دي ساروي عزيز خدا ميدونه كه چقدر خوشحال شدم وقتي كامنتو ديدم... ممنونم ازت اميدوارم موفق و پيروز باشي!![]()
پ ن3:دختر غريبه اصلا شوخي كردم آدرس وبتم نميخوام خودت بيا... دلم برات تنگ شده... ايميلتم ندارم كه برات ميل بدم! اميدوارم هر جا باشي شاد و پيروز باشي.... منتظرتم!!![]()
شاد باشين
دوستون دارم![]()
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام احوالاتتون در چه وضعيه؟؟
يكشنبه صبح رفتم شركت آقاي مدير با خانم حسابدار ميخواستن برن آمل!! قبلش آقاي مدير بهم گفت كه تا حالا چقدر فروش داشتيم؟منم گفتم سه خوردي... گفت اشتباه ميكني گفتم نه! كسي كه سفارش نميده ويزتوراتونم معلوم نيست چيكار ميكنن! اوندفه گفته بود تو فكرمه اين ماه بالاي 30 ميلون فروش داشته باشيم! اما من ميگم اگه خيلي بخواد زور بزنه ديگه 6تا بشه! اونا كه رفتن اومدم از شركت وصل شم اما اينقد سرعت پايين بود كه به زور بلاگفا باز شد بقيه سايتها اصلا باز نميشد!اومدم خونه امتحان كردم ديدم سرعتم خوبه مثل بقيه روزهاس!
غروبشم كه رفتم ديدم دختره داره فيلم كلاغ پرو ميبينه! آخراش بود موند تا آخرشو ببينه ... منم از خونه 5تا دي وي دي آووردم كه توشون آهنگ بود ريختم تو هارد!
دوشنبه صبح يه خورده كار داشتيم و از الافي اومديم بيرون! غروب هم بيكار بودم رفتم انبار اصليه نشستم از اين پلاستيك محافظا هستم تو وسايل ميزارن! نشستم تركوندمشون!
مدير كه اومد با خودش يه خورده كار آوورد. نشستم انجامشون دادم. به همه ويزيتورا هم زنگ زد كه قرار آقاي دكتر (يكي از مسئولان نمايندگي اصلي تهران) دوشنبه بياد همتون بايد حاضر باشين سرو وضعتونم خوب باشه . ساعت 8 هم ميخواستم برم بهم گفت از كدوم مسير ميري؟ منم گفتم بعد گفت پس بي زحمت برو از انبار ---- بگير بده با آقاي---.. براي رفتنش بايد پياده ميرفتم هر چي خواستم بپيچونمش نشد كه نشد مجبور شدم برم! بعدم بهم گفت براي دوشنبه كه آقاي دكتر مياد خيلي تميز بياي منم گفتم مگه من سر و وضعم چشه؟ گفت آراسته تر. اما من عمري آراسته تر برم. فكر كنم منظورش اين بود مقنعه نزارم اما من امكان نداره با شال برم اونجا! اطميناني نيست... اينقده هم بهش فحشاي خوشكل دادم تا رسيدم . سر 4راه هم يه سمند انتظامي وايساده بود كلي هم انتظامات دوره 4راه بودن! رفتم وسيله رو دادم از همونجا تاكسي گرفتم اومدم خونه.
يه چيز ديگه.. اين رپرا چه اصراري دارن كه قيافه هاشون اينطوري باشه؟ چرا مثل يه پسره با شخصيت لباس نمي پوشن؟ حالا تو خيابون اينقد مهمه كه ملت بفهمن اين يارو رپره؟

سه شنبه صبح هم وقتم با حموم رفتن گذشت! تو حموم بودم يه شعر خيلي خشكلي سرودم كه خيلي خوشم اومد گفتم اومدم بيرون مينويسمش بعدم به يه خواننده مي فرومش. اما اومدم بيرون يادم رفت!
غروبشم رفتيم خونه آوا. ساعت 3 آوا زنگ زد ما رو از خواب بيدار كرد كه شام بياين! اما ماماني گفت نوچ كلي اصرار كرد اما ما به همون مهمونيه غروبي بسنده كرديم!
ميخواستم از آيناز عكس بگيرم كه تو هيچكدوم از عكسا تو كادر نبود. تا گوشي رو ميووردم جلوش كه ازش عكس بگيرم سرشو كج ميكرد تا من كه پشت گوشي بودمو ببينه. اينم يه عكسش در حال خارج شدن از كادر و ديد زدن من!

خونه آوا اينا هم بوديم ميخواستم درو ببيندم كه انگشتاي پاي راستم زير در گير كردن. خيلي درد داشت فقط گفتم آخ!
سه شنبه هم تولد نيما بود. نيما متولد 14خرداد 68! پا قدمش خيلي سبك بود تا به دنيا اومد خ م ي ن ي هم فوتينا!
داشتيم ميومديم هم كلي مسافر ديديم. بيشتراشونم مال استان خراسانن. بيكارن اين همه راه ميان!
چهارشنبه صبح اينقد دختر خوبي بودم! كلي به مامي كمك كردم!
غروبشم كه تا 5تو تخت مثلا خوابيده بودم اومدم پايين چايي خوردم دوباره اومدم بالا اتاقمو تميز كردم تا ساعت 7:30 طول كشيد!! مثلتا قرار بود بريم جنگل كه هوا ابري و يه خورده باروني بود و ما رو خونه نشين كرد! عمه خانم هم زنگ زده بودن و به بابل مشرف شدن مامان عمه خانم رو براي ناهار فرداش دعوت كرد. بعد قطع تل مامان براي عمه جان هم زنگيد كه خونه نبودن منم گفتم مامان امروز ياسمن مياد ايران رفتن تهران! كه حدسم درست بود! شبم فرزاد رفت و بهشيد تنها شد.

پنجشنبه صبح بعد اينكه كلي فحش خوشكل به آقاي مدير دادم پا شدم كه برم شركت. آقاي مدير هم تماس گرفتن كه توي انبار كلي بار آووردم به سليقه خودتون مرتبش كنين منم رفتم انبار وسيله ها رو گذاشتم تو انبار كه آقاي دكتر ميان همه چيز مرتب باشه.... كلي جعبه خالي شده بود. همه رو گذاشتيم تو جعبه بزرگ منو خانم حسابدار برديم گذاشتيم تو انبار ديگه. بعد دوباره كه اومديم چشممان به دو عدد وسيله خوشكل افتاد و كلي براش نقشه كشيديم. براي همين دوباره جعبه هاي خالي رو آوورديم تو همين انبار ، پخششون كرديم چند تا از وسيله هاي ديگه رو دوباره گذاشتيم تو جعبه بعد رفتيم تو اتاق خودمون در حال حرف زدن تا اينكه زنگ درو زدن و آقاي مدير بود. من تندي رفتم تو انبار وسط جعبه ها مثلتا مشغول زحمت كشيدن بودم بعد آقاي مدير اومد من كلي از اون دو تا جنس داستان سرايي كردم آقاي مدير هم به روي خودش نيوورد. آخرش ديگه خانم حسابدار قاط زد و مستقيما به مدير گفت!

آقاي مدير 5دقيقه نبودن كه رفتن ما اومديم تو انبار و جعبه ها رو گذاشتيم داخل اون انبار. بعد يه جعبه ديگه چشم ما رو گرفت گفتيم بازش كنيم در حين باز كردن چسبش ، يه خورده از كاغذشم اومد. حالا چسبمونم روز قبلش تموم شد! خانم حسابدار هم رفتن پايين چسب بخرن كه آقاهه ازين چسباي پهن نداشت! براي همين جعبه رو بلند كرديم گذاشتيم تو يه جعبه ديگه بعد كلي روش جعبه خالي و پوستر هاي تبليغاتي گذاشتيم! كه آقاي مدير نتونه پيدا كنه.
اومدم خونه ديدم علاوه بر عمه و پسرش و مادرجون ، مامان به عمو (باباي حنا) هم گفته. اين عمه هر دفه از كرج مياد براي من يه چيزي ميگيره ايندفه هيچي مگرفت بهم گفت يه مانتوي سبز خوشرنگ ديدم مدلش خيلي قشنگ بود اما سايزتو نميدونستم! منم گفتم سايز مانتوم اگه به سايز ايراني باشه 38 اگه نه 28 اگه اونطوري باشه لارج اگه هم به شماره باشه 1!
غروب هم همگي گفتيم بريم دريا كنار . هي آره نه ديگه زنگ زديم ديديم هستن رفتيم. ساعت 7:30رفتيم.رفتيم اونجا ديدم زنعموم نيست رفته بودن شهسوار ، عمو گفت زنگ زدم تا يه ربع ديگه ميرسن! بعدم متوجه شديم كه عمو جان خودش ديشب ساعت 1 رسيده ايران و تا حالا هم تو راه تهران شمال بوده! كلي شرمنده شديم كه بي موقع اومديم! زنعموم و دختر عموم با شوهرش تا رسيدن 9و نيم شد ميگن جاده خيلي شلوغه ساعت 3 حركت كرده بودن!
دختر عموم و شوهرش يه ربعي نشستن گفتن ميرن خونشون دوش ميگيرن ميان. زنعموم هم بهم گفت بيتا من تينا رو بيارم پايين مواظبشي كه از حياطمون بيرون نره. چون خيلي وقته تو بالكنه گناه داره يه خورده هواي آزاد بخوره منم گفتم باشه. تينا رو آوورد پايين همين موقع بابا و دوتا عمو ميخواستن برن بيرون اين تينا هم دنبالشون اخرشم عمو دعواش كرد اومد تو. آخه اينا قلاده نميبندنش براي همين مهارش سخته. حنا هم اومده بود تينا ميومد طرفش اونم جيغ ميكشيد. اونم چون فرار ميكرد تينا خوشش اومده بود بازيش گرفته بود دنبالش ميدوييد هي ميگفتم وايسا يه بو ميكنه بيخيال ميشه اين بشر انگار نه انگار . كه حنا دوييد از ويلا رفت بيرون تينا هم رفت بيرون منم دوييدم دنبال تينا حالا من بدون مانتو و روسري هر چند توي اون محيط مسئله نيست حنا فرار ميكرد تينا دنبالش منم دنبال تينا.البته من نمیدوییدم راه میرفتم هی میگفتم تینا بیا اونم آدم حسابم نمیکرد. يه پسره هم از بالكن ويلاش در حال ديد زدن ما بود و خنديدن! آخرش يه داد كشيدم رو سر حنا كه بره تو ويلا چون بايد سمت من ميدوييد تينا هم اومد سمت من ، كه اينطوري شد تينا اومد سمتم منم تينا رو بغلش كردم و گرفتمش . رفتم تينا رو گذاشتم تو بالكن رفتم دستمو شستم. ديگه از نفس افتادم از بس دوييدم. رفتم جلوي كولر نشستم حنا مياد پيشم ميگه بيا بريم پيش سگه من گفتم تا حالا كي داشت فرار ميكرد گفتم خسته شدم از بس دور ميدون چرخيدم سرم گيج رفت . ميخواي ببينيش برو از پشت شيشه ببينش. همون موقع هم دختر عموم برگشت گفتن شهر خيلي شلوغه اصلا نميشه رفت!
همش تقصير شماهاس خوب بمونين تو شهر خودتون ديگه! ميان شهرهاي ما رو شلوغ ميكنين. اهــــــــــــــه.
ساعت 10و نيم ميخواستيم بلند شيم كه ديديم اصرار ميكنن شام بمونيم هي ما ميگفتيم نوچ اما ديگه خيلي اصرار كردن ما هم مونديم.

دختر عموم و شوهرش به منو بهشيد گفتن بياين بريم دور بزنيم ميثم گفت چرا دخترا هم تو ماشينن كسي پياده نيست؟تا چند تا دختر ميومدن به منو بهشيد ميگفت بيزحمت جمعتر بشينين اينو سوار كنيم! تو همون موقع هم سپيده برام اس ام اس داد منم در جال اس ام اس دادن و لاو تركودن كه توي اين بين سرمو آووردم بالا يه منظره اي ديدم نزديك سي سايد من يه پسره رو ديدم گفتم ش؟؟؟؟؟ت نداره! دختر عمو و بهشيد و ميثم همه برگشتن ديدن بله يارو هچي نداره از اونطرف پشت شلوارش خيلي پايين بود براي همين خيلي چيزا قابل رويت بود! اينطوري بود كه ما تمام حواسمون رفت به سمت پسرا و لباس زيرشون كه از شلوارشون دو متر بالاتر بود! كه ديدم ميثم به يه پسره ديگه ميگه خاك تو سرت حداقل ماركدار ميوشيدي نه ازين 600 تومنيا!! فكر كنم دو ساعتي تو ماشين در حال گشت زدن بوديم كه زنعمو زنگ زد شام حاضره ... تا ساعت 2:30 ويلا بوديم و برگشتيم اومديم خونه!
تو ماشين ديدم كلي ميس كال از باباي آيناز دارم زنگ زدم بهش گفت فردا جنگل ميريم؟ مامان گفت نه چون بهشيد خسته شد نميتونه بياد!
جمعه صبح هم نشستم اينو نوشتم. آيدين هم گفت بيا موهامو سشوار كن منم رفتم آخرشم با هم دعوا افتاديم. ميگه موهامو شبيه موهاي خودت سشوار كشيدي مگه من دخترم!؟
الانم زنداييم زنگيد شام ما رو دعوت كرد البته اول مامان اينا رو دعوت كرد كه من از پشت تل اقدام به خودزني كردم چون ديروز اتاقمو مرتب كردم كه ختم به خير شد...

دوربينمو كاميم ميشناسه اما بعد شناسايي بايد تبادل اطلاعات شه كه نميشه... موقعي كه من دوربينمو به كامي وصل ميكرد بعد اينكه ميشناختتش ال سي دي دوربينم مشكي ميشد اما الان اصلا مشكي هم نميشه! نميدونم چشه!!
عمري كسي اينو تا آخر كامل بخونه!
شاد باشين
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام احوالاتتون در چه وضعيه؟؟
5 شنبه شب تا آمده بشيم بريم خونه عمه جان ساعت 9 شده بود كه همون موقع دايي(آرشام)اومده بود خونمون يه چيزي ميخواست .. ديگه تا رسيديم خونه عمه شده بود ساعت نه و نيم. خيلي بد شد. خيلي دير رسيده بوديم. بدتر از همش اين بود كه ننشسته سفره شامو گذاشتن و شام خورديم!
چند تا مجله جوانان هم بود كه ماندانا از آمريكا آوورده بود فقط توش تبليغات بود عين برنامه هاي تي وي شون. بعدم مطلع شديم كه 15 خرداد ياسمن مياد ايران. من نميدونم اينا چرا تيكه اي ميان. فكركنم دي ماه بود پدرام اومد توي عيد بود كه ماندانا اومد الان ياسمن!
تا ساعت 12 اونجا بوديم.
جمعه صبحم هم نشستم كانالهاي ماهواره رو مرتب كردم. جديدا اگه جريان برق رسيورمون قطع شه ريست ميشه و كانالاش صفر، بايد دوباره سرچ شه . حالا فكر كنين هر دفع برق ميره براي همين دوباره بايد سرچ شه كه اينكار به عهده منه! ساعت 12 اومدم نت يه خورده كامنت داديم.
بعد ناهار هم من رفتم ظرفا رو بزارم بالاي كابينت كه ليوان افتاد رو پام و.... وقتي كه ليوانه افتادم رو پام با دستم انگشتمو نگه داشتم گريه ميكردم به اين فكر ميكردم كه خدا منو تنبيه كرده كه ديگه در موردش حرف نزنم. دستمو برداشتم ديدم خونم داره مياد.... اينم عكس انگشتم!

دقيقا ليوان از ته افتاد روي انگشت پام. دقيقا يك ساعت و چهل دقيقه گريه كردم!!(هميشه يه چيزم ميشه گريه ميكنم بهشيد تايم ميگيره!) البته ما بينش آنتراك هم داشتم. چون حرف ميزدم مامان اينا از حرفام ميخنديدن منم خندم ميگرفت اما دوباره گريه... نميدونين چقدر درد داشت . من كلا به خودم ، به خصوص انگشت هاي پام خيلي ضربه ميزنم براي همين بيچاره ها از شكل و قيافه افتادن اما هيچوقت اينقدر درد نداشت. باور ميكنين تا شبش درد داشت؟ ليوان هيچيش نشد!
غروبشم ميخواستيم بريم بابلسر اما چون پام درد ميكرد نميتونستم راه برم و كفش هم نميتونستم بپوشم براي همين جايي نرفتيم. البته به مامان و بابا خيلي اصرار كردم برن اما نرفتن!
منم غروبش اومدم نت آرشيومو انتقال دادم همون موقع با يكي از دوستاي مهربونم چتيدم. بعد عكس بچشو ازش گرفتم. اولش گفت عكس بچشو پخش نكنم اما خودم ديدم گفتم حيف اين بچه ديده نشه براي همين ازش اجازه گرفتم كه توي اين پست عكس بچشو بزارم. ببينين چقدي نازه. خداييش اگه نزديك بود خودم به شخصه ميرفتم اين بچه رو ميدزديدم!!

خوب البته جاي تعجب نداره كه اين بچه نازه! چون يه اصولي هست كه ميگه همه اونايي كه اسمشون بيتاس خوشكلن! خوب آره اسم اين دختره نازه بيتاس! تا حالا شما بيتا زشت ديدين؟ اگه ديدين يا چشاتونايراد داره يا طرف اشتباهي اسمش بيتا شده! همه بيتاها خوشكلن دلتونم آب!
بابا مي خواست بره نون ساندويچي بخره بهش گفتم برام چيپس بخره!دقيقا آخرين باري كه چيپس خوردم 30فروردين جمعه موقعي كه مشهد بودم خوردم.دقيقا بعد 40روز!
شنبه كه از شركت اومدم ديدم يكي از عكسهاي بزرگ مال عروسي خواهرم هست تو اتاق (بدون قابش) دقيقا اندازه عكسيه كه توي هالمون هست. رفتم به مامان گفتم عكس چاپ كردين؟ مامان گفت اين عكس تا حالا بود تو آرايشگاه از اونجايي كه آرايشگره ميدونست كه آتليه آشناس عكس و برگشت داد به جاش عكس يه عروس جديدشو گذاشت. اين عكس پايينشو درست كرده بود به عنوان ساعت ازش استفاده ميشد. دقيقا عكس خواهرم يك سالو نه ماه اونجا بود!!

ساعت 8:20 شب هم تازه از تاكسي پياده شدم كه ديدم گوشيم زنگ ميزنه. ميدونين كي بود؟ يه شركت بود مدير داخلي ميخواست يادتونه؟ همش ميگفتم خدا كنه كارم اونجا درست شه! خوب؟ از اونجا بود اينقد پشت تل ذوقيدم كه بهم گفت الان ميتوني بياي منم گفتم آره! دوباره تاكسي گرفتم رفتن 5دقيقه هم نشد كه رسيدم . بعد صحبتهاي اوليه در مورد حقوق صحبت كرديم. ميدونين گفت چقدر؟ گفت ماهي 70 تومن بيشتر نميتونم بدم! خندم گرفته بود چيزي نگفتم از اونجا رفتم. بعد كه اومدم خونه خيلي عصبي شدم خيلي بهم بر خورده بود. درسته قبول نكردم اما آدم وقتي همچين جايي ميره شخصيتش خورد ميشه احساس ميكنه طرف مقابلش بهش توهين كرده. تازه داشتم با كارم كنارم ميومدم اما اينقد بهم بر خورده بود كه گفتم ميرم فردا از اين كارم انصاف ميدم. خداييش بايد قدراين مديرمو بدونم خيلي خوبه...

غروبم كه اومدم ديدم بهشيد براي بچه خريد كرده. يه دونه عروسك گرفت از اينايي كه شبيه نوزادن با چند تا لباس با ازين اردكا كه توي حموم استفاده ميشه! منم گير دادم كه ازين اردكا ميخوام. بايد براي منم بگيره... دلم خواست . فكر كن تو حموم بري اين اردكه هم روي آب شناور باشه!
آهان غروبشم باز اين بهشيد رفت سونوگرافي 4بعدي. كه مطمئن شه بچه دختره! اومدم خونه ديدم اينو مامان دارن فيلم سونوگرافي رو ميبينن. مامان تشخيص داد كه لبه بچه با چونش شبيه آيدينه! من نميدونم چطوري تشخيص داد! حالا بچه از موقعي كه به دنيا مياد تا 1ساگي كلي قيافه عوض ميكنه اما اينا هنوز به دنيا نيومده تشخيص دادن! حالا حرفم ميزنم ميگن حسودي ميكني!
امروز صبحم كار خاصي تو شركت انجام ندادم. بعد از ظهر اومدم خونه ديدم بهشيد 3تا مجموعه كتاب براي تقويت هوش بچه گرفته. اين مجموعه ها هر كدوم شامل دو تا كتابن كه يكي توضيحاتشه يكيم توش شكل داره براي بچس كه باهاش كار كنيم. يه مجموعه از 3تا6 ماهگي يكي ديگه 6تا 9 ماهگي يكي ديگم 9تا 12ماهگي.
غروبم رفتم شركت ساعت 6 بود كه مدير اومد دستش شيرني هم بود بهش گفتم به چه مناسبتي؟ گفت ما اون شركت بوديم چون نزديك شيرني سرا بود هميشه شيرني داشتيم اما اين شركت چون دور شديم ديگه.... بعدم رفت ساري... منم تنها بودم!
جديدا غروبا كه از شركت ميام ميبينم چند تا ماشين انتظامات معمولا بيشتر از 4تا پشت هم در حال گشت زدنن. باز تابستون شد اينا شروع كردن!!

پ ن 1:به شدت ابروهام داره منو عصبي ميكنه! به آرايشگاه نياز دارم از نوع فوري!! احساس زشتي ميكنم!
پ ن 2: اين عكس بنيامينه مال موقعي كه اولين آلبومشو داده بود يعني 4-5 سال پيش كه اومده بود بابل. همه داشتن ازش عكس ميگرفتن امامن اينقد مغرورم كه از يه دختره بلوتوث گرفتم. اين عكسم تا حالا بود تويه فلش. الان كه رفتم خاليش كنم ديدم قيافه بنيامين سكته زدس! چرا اينطوري شد؟
پ ن 3: چرا كامپيوتر دوربينمو نميشناسه؟ بعد مدتها رفتم باطري گرفتم الان كه به كامي وصل ميكنم هيچي نشون نميده!چرا؟
شاد باشين
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
فاطمه جان منو به يه بازي دعوت كرده و بعد اين بازي هم من بايد 3نفرو براي ادامه بازي دعوت كنم. اما از اونجايي كه شما دوستان خوب منو خيلي تحويل ميگيرين براي همين من كسي رو دعوت نميكنم. چون 4بار بازي كردم و دعوت كردم هيچكدومتون براي خر كردن منم شده بازي رو ادامه ندادين!
سه كلمه بگم كه بهم آرامش و انرژي ميده!
خدا : اوصولا همه با نام خدا آرامش ميگيرن. اما من هنوز به اين باور نرسيدم. چون فكر ميكنم تا حالا از خدا چيزي نخواستم اما ازش يه چيز كوچولو خواستم كه بهم نداده. براي همين فكر ميكنم خدا اصلا دوسم نداره!

مهربوني: نميدونم مهربون هستم يا نه اما وقتي كلمه مهربون رو ميشنوم يه حس خاص بهم دست ميده و به اين باور ميرسم كه ميشه با همه حتي با غريبه ها مهربون بود تا همه دوست داشته باشن..
فراموشي : از فراموش كردن خاطره ها و حركات هر چند به ظاهر و خيلي دوست دارم. با فراموشي ميشه خيلي چيزاي خوب رو به دست آوورد. از اين كلمه به شدت هم ميترسم. چون دوست ندارم به هيچ وجه فراموش شم.
سلام چطور مطورين خوبين؟
دوشنبه صبح هم اتفاق خاصي نيوفتاد فقط طبق معمول بيكاري بود. غروبشم ساعت 4 رو نيم بود كه يه دختره اومد ، بهم گفت اگه خدا بخواد ميخوام همكارت بشم! منم گفتم انشااله. ديگه اين كه بود كلي حرف و صحبت شده بود.يه ده دقيقه گذشت كه بازم زنگ زدن يه دختره اومد با شوهرش اومده بود. اونا رو بردم تو پذيرايي شركت كه بشينن. اون دختره تو اتاق من بود تو اتاقمم ديگه جا نبود. يه صندلي ديگه هم بود اما خوب براي شوهره جا نبود. ديدم ساعت 5ربع شده اين مدير هنوز نيومده زنگيدم براش گفتم براي كار اومدن گفت الان ميام. با دختره كلي حرفيدم ازش خوشم اومده بود تو دلم گفتم خدا كنه اين قبول شه ، حسابدار ميخواست. مدير اومد و اينكه همين دختره قبول شد.

سه شنبه صبح هم كه ديگه دختره اومد كلي حرفيديم. اما غروبش حوصلمون خيلي سر رفت! حالا شده بوديم دو تا بيكار! دختره رفت پرده رو بكشه كنار پرده گير كرد و نصفش موند! مدير هم كه رفته بود چالوس! منم رفتم پريز تلفنو بكشم و جاي تلفونو عوض كنم ديدم پريز تو دستم شكست! خوشبختانه چند تا پريز تو كشو بود.. ديگه از بيكاري گفتيم بريم مدرسان شريف ببينيم چه خبره. آخه مدرسان شريف بهمون نزديكه! رفتيم دوتا در بود نميدونستيم كدومو بزنيم من خودم تو راه پله ايستاده بودم اينو فرستادم جلو كه در بزنه . اينم درو يهو باز كرد كلاس بود! تندي از پله ها اومديم پايين. رسيديم شركت از 118 شماره و گرفتيم زنگ زديم گفت فردا صبح تشريف بيارين. برگشتنه هم اين مطب بغليمون باز بود. اما چون نميخواست ديگه مريض بياد براي همين دزدگيرشو بسته بود اما قفل نكرده بود! منم دزدگيرومونو بستم اما قفلش گير كرد به اون يكي ديگه اون باز نميشد. حالا به اين دختره ميگم دستمو ميكشه ميگه بيا بريم! تو راه من بهش توضيح دادم كه چي شد! اونم گفت نه!! منم گفتم آري! برگشتيم از خنده داشتم ميمردم طبق معمول كه ميخندم اشكم در اومده بود. درست كرديم رفتيم.

صبح چهار شنبه بهش گفتم سي دي آهنگي چيزي نيووردي؟ گفت نه... مجبور شديم با آهنگاي موبايل خودمونو سرگرم كنيم! چهارشنبه از روي بيكاري نشستم ابروهامو گرفتم. ميدونين چند وقته نرفتم آرايشگاه؟ فكر كنم 12 ارديبهشت بود! دختره داشت به من ميخنديد! خداييش خيلي بيكاريم؟ ابروهامو گرفتم ناقص كردم. كلي غصه خوردم خيلي دختره ميگفت خوبه اما من كه ميديدم ابروها سمت راستم خيلي نازك شد و شكسته! كلي از خودم عكس گرفتم كه ابروهامو ببينم اما هيچكدومش خوب مشخص نبود. ساعت 12:30 كه ميخواستم بيام خونه دختره بهم گفت من يه سره تا 4 ميمونم. دلم غم اندود شد باز غروب تنها بودم.
تو تاكسي هم كه نشسته بودم يه دختره بهم گفت كيفتو از كجا گرفتي منم آدرس دادم گفت خيلي خوشرنگه گفتم قابلي نداره.
اومدم خونه به بهشيد گفتم ابروهامو چمني كوتاه كنه اونم چمني برام كوتاه كردابروهام خوب شد و خوشمان آمد.
غروب كه رفتم به دختره گفتم ساعت 4 نميري؟ كه مدير اومد گفت با دختره كار داره. رفتن تو اتاق صحبت كنن منم بودم اتاق بغلي كه انباره براي همين حرفاشونو واضح ميشنيدم. دختره تا حالا باهاش قرارداد نبسته بود. داشت باهاش در مورد حقوق بحث ميكرد. يه خورده كه به حرفاشون گوش كردم اومدم تو اتاق خودم . چند دقيقه نشد كه دختره رفت مدير هم ميخواست بره آمل رفت. باز تنها بودم.
تو تنهايي داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر ساده و خنگم. روز قرارداد با اينكه از حقوقم به خاطر مدركم كم كرد هيچي بهش نگفتم. اصلا در مورد حقوقم كه كمه يا زياده هيچي نگفتم اما اين دختره علاوه بر حقوق در مورد كلي چيزا حرف زد و ازش خواست كلي اختيارات بهش بده. اما من چي؟ حالاقرار دادم سه ماهس ميدونم چيكار كنم باهاش!!

يه تبليغات كار تو دفتر خدمات ارتباطي ديدم اونجا زنگيدم هر چي گفتم شرايطش چيه گفت بيا اينجا. ساعت 8رفتم اونجا مرده ميگه صبحها 8تا 2بعد از ظهر. غروبا هم 4تا 8. بعدم ماهي 70 تومن! تو دلم گفتم مگه برده ميخواي؟ بهش گفتم در حال حاضر جايي كار ميكنم بهم گفت پس چرا اومدي اينجا؟ منم گفتم چون به پولش نيازي ندارم و فقط از روي سرگرمي ميخوام كار كنم دنبال يه كار نيمه وقتم و در مورد حقوقم صحبت كرد بهش گفتم كه ماهي 100 تومن پايه حقوقم و يه درصد فروش اونطوري كه صاحب شركت ميگه ماهي 300 وايميسته. اونم گفت خيلي خوبه الكي نيا بيرون. منم گفتم نه همينطوري كه نميام اگه يه كاري ديدم مي ارزه ميام بيرون.
تو راه برگشت هم اينقد اعصابم از دست اين مرده خرد خاك شير بود درسته آدم بيكار زياده اما ديگه نبايد اينطوري بي انصافي بشه.

اومدم خونه قضيه رو به بابا و مامان گفتم بابا ميگه عمري كسي قبول كنه با اين حقوق اونجا كار كنه!
امروز صبح هم دختره فلششو آوورد توش آهنگ بود. من فكر كردم صوتي آوورده اما تصويري بود. اندي ،ليلا فروهر ايرانيش بود. عربي هم حيفا بود (به شدت ازش متنفرم دوست دارم تو غذاش زهر بريزم) امريكايي هم انريكه بود كه از اينم متنفرم با چند تا كليپ هندي كه از اينم متنفرم. كلا از هر چي كه بدم آوورده بود اين جمع كرد آوورد . تو فلشش فيلم كلاغ پر هم بود. ديگه خسته شدم چون آدم خودش تو خونه اين كليپا رو ميبينه. گفتم كلاغ پر ميبينيم. ترك اولشو كه ديدم مدير اومد. نيم ساعت گرفتيم يه خورده كار انجام داديم . كاره من يه ربعه تموم شد داشتم بازي ميكردم! دوباره با دختره رفتيم مدرسان شرف. كلاساي كارشناسيش مرداد شروع ميشه كه براي آزاده! مگه آدم براي آزاد هم كلاس ميره؟ پاسحنامه سفيد بدي آزاد قبولي... منم بيخيال شدم!

برگشتنه هم چون تو كيفم صد تومن پول بود!!مجبور شدم تا ايستگاه بعدي پياده بيام كه كرايم صد تومن شه! فكر نكنين من بي پولم نوچ من پولام همشون 5هزاري بود(كلاس ميزاريم). اين هفته رفتم يكيشونو خورد كردم گذاشتم تو كيف پولم. من اوصلا تو كيفم بيشتر از ده هزار تومن نميزارم(چون يه بار 100تومنمو دزديدن البته مامانو بابا هنوز نميدونن من خودم حلش كردم!) به جز اينكه بخوام خريد برم. اما چون اكانت + مجله +جدول سودوكو خريدم پولم ته كشيد. هر دفعه هم كه ميخواستم برم از تو كشوم پول بگيرم يادم ميرفت موقعي كه تو حياط بودم يادم ميومد كه ديگه حسش نبود. امروز صبح هم تو كيفم 250 تومن داشتم. به تاكسي صبح كه 150 تومن دادم بهم 25تومنو نداد از طرفي 25 تومن چيزي نبود كه بهش بگم آقا بقيه پولمو بده اما همين 25 تومن كه چيزي نيست مجبورم كرد تو گرما كلي پياده روي كنم.

اومدم خونه باباي آيناز اومد يه فيلم آينازو از توي گوشيش گرفتم تو حمومه اينقد باحاله.
بعد از ناهاز كلي ذوق خواب بعد از ظهر داشتم اما اين همسايه ازگيليه نوه هاش تو حياط اينقده سروصدا ميكردن كه نتونستم بخوابم.
امشبم شام خونه عمه جان دعوتيم. پديده اي بسيار نادر كه هر يه دهه اتفاق ميافته. فكر كنين بهشيد ازدواج كرد دعوتش نكرد. مثلا اين پاگشاي بهشيده. به قول مامان 3 ماه ديگه صبر ميكرد بهشيد بچشم به دنيا بياد!
پ ن 1 :دلتنگم!
پ ن 2 : فكر نميردم رسم دوستي اين باشه. بدجوري خردم كردي . طوري كه همه به خاطر ساده لوحيم بهم پوزخند ميزنن من برات صادقانه كاري رو انجام دادم اما رسمش نبود نمكدونو بشكني.

شاد شاد باشين
خيلي دوستون دارم
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام چطور مطورين خوبين؟
جمعه صبح رفتم حموم . داشتم لباس ميپوشدم ديدم مامان و بابا دارن در مورد يه چيزي صحبت ميكنم من هر كاري كردم نميتونستم بفهمم جريان چيه آخرش داد زدم چي شده؟مامان گفت بيا بيرون بهت ميگيم. سه سوته لباس پوشيدم مامان يه برگه اعلاميه فوت داد بهم ميگه بخونش... من نخونده گفتم آقاي بـــــــــ مرد؟ بابا ميگه نه. ميگه صبح رفتم خونه مادرجون ديدم 5تا چسبيده. بابايي هم هول خورد فكر كرد آقاي بــــــــ مرد. بابا هم ميره دم مغازش ميبينه اعلاميه چيزي زده نيست! ميره خونه باباش ميبينه كسي نيست. دوباره مياد اعلاميه رو ميخونه ميبينه اعلاميش خنده داره!!
اينم متن كليه اعلاميه.... اسم آقاهه هم فريبرزه...
ايزد بار ديگر محبوب قلبها رو گرفت
دري زري و كمياب است فريبرز تو گويي همچو مهتاب است فريبرز
بگفتا اين چنين آسوده ،راحت به نرمي،سالها خواب است فريبرز
دوستي مهربان و خدمتگزار و فردي رئوف/هنرمند در عرصه معرق و استادي فهيم / شاعر خوش ذوث مثنوي سرا متخلص به ذاكر/ فوق دكتراي دامپزشكي و دريايي از اوهايو/رييس باشگاه پاورليفتينگ لاهيجان و لاويج/دارنده مدال طلاي جهاني در شناي 1000متر قورباغه/مدير اسبق دبيرستان دخترانه نيلوي رودهن/نويسنده 33 عنوان كتاب در عرصه دامپزشكي دريايي/ شهردار سابق درياكنار
را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رسانيم.
بمناسبت جاودانه شدن او در قلبهايمان مراسم پرشكوه عزاداري در خانه شخصي ايشان به مدت سه روز با پذيرايي كامل بر پاست
دكتر عيسي كلچراغيان/دكتر جرج چكناواريان/دكتر احمد مصيبي/دكتر كامياب معرق كاران/ دكتر جمشيد مشايخي
/دكتر مهدي چوبكاران/دكتر عليرضا كاذب/دكتر حامد ارتباطي/دكتر محمد موسوي درازكلا/دكتر مجيد ماماني/دكتر مرتضي پخاش/دكتر مهرداد خوشروي راش/دكتر حسين مفقودي/دكتر مسعود اجتماعي/دكتر مجيد كلاهيرداران /دكتر آرمين قليل مصرف/دكتر آرادناظر معماري
اين آقاهه مشاور املاكيه. فكر كنم 15سالي ميشه كه ميشناسيمش. يه جوري خيلي مرد معتمديه! اجاره دادن آپارتمان يا خونمون تو دست اينه و قبل اينكه ملكي هم بخريم اينو در جريان ميزاريم. خيلي آدم صادقيه. حالا معلوم نيست كي اينقد بيكار بوده كه همچين شوخي كرده و اعلاميه زده.
ناهار هم بابايي درست كرد! كلي نازشو كشيديم!
ساعت سه هم خواهري من اومد. كلي لباس بچه كه از مشهد براش خريده بوديم و بهش نشون داديم. كيفي هم كه خريدم بهم نشون دادم. اونم يه دستبند خريد كه روش نگيناي آبي داره. دقيقا همرنگه كيفمه! ست شد!
آيدين هم فرستاديم كه بره از شيرني سرا ، شيرني و بستني بخره. اومدنه نيما هم همراش بود! خيلي وقت بود نيومده بود خونمون. البته ديدن ديدمش اما خونمون خيلي وقته كه نيومد.
غروبي هم دايي و نيوشا يه كار كوچولو داشتن اومدن... آيدا هم بود. اينقد ناز ناز شد . ازش كلي عكسيدم اما نميزارم! چون مامان اينا تو كادرن بايد سانسور شه!
بعدش عمو اينا اومدن. ساعت هشت و نيم بود كه رفتن.
بعد اون 5دقيقه نفس نكشيديم كه دايي اينا اومدن. اين آرشام هم اومد تو اتاقم درو هم پشت خودش بست. منم چند وقت يكبار ميرفتم چكش ميكردم كه دست از پا خطا نكنه. ديگه شام هم موندن ساعت 12 رفتن. شب براي شام همراه آيدين نيما هم اومد. شب خوابيدن هم نيما موند.
صبح شنبه كه رفتم شركت . بعد از ظهرش كه اومدم قاط زدم چون هوا هم بي شرمانه گرم بود! كلي غر زدم مامان هم بهم گفت ما كه ميگيم نميخواد بري خودت ميري پس سكوت! منم گفتم نه ميرم!
غروب هم كار خاصي تو شركت انجام ندادم. چند تا فاكتور زدم بعدم رفتم انبار گردي! اومدنه هم ساعت 8 يه مسيري رو پياده اومدم كه يكي رو ديدم! بهم شوك شديدي وارد شد! فكرشم نميكردم تو بابل ببينمش! اول كه چشم افتاد بهش رومو برگردوندم بعد پيش خودم گفتم چقدر قيافش آشناس! دوباره نگاه كردم ديدم بله خود جنسه!
هر وقت يكي رو دوست داري ببيني تا موقع مردنت هم نميبينيش اما وقتي از يه نفر فرار ميكني هميشه ميبينيش! نميدونم چه رسميه اوني كه دوسش داري از دستت فراريه از اوني كه متنفري سايته!

ازپياده روي منصرف شدم اومدم سر خيابون خوشبختانه چند ثانيه هم نشد كه تاكسي اومد. اومدم خونه قلبم تند تند ميزد .
اومدم خونه به بابا گفتم پيش آقاي بــــ رفتي؟ ميگه آره بهش گفتم ميگه نميدونم كي اينكارو كرده اما رفتم چاپخونه اي كه اين آگهي رو چاپ كرده بود. از يه طرفي هم خانوادش رفتند شكايت كردن!
واقعا چه چيزايي به اين مخچه آدما ميرسه!
صبح يكشنبه هم رفتم شركت تا 11 تنها بودم براي دوستم زنگ زدم تا آمار دفتر چه آزاد و بگيرم. گفت بابلو نميدونه اما قائمشهر نداره و فقط ساري داره. كلي دپرس شدم به جون خودم نباشه اگه من باز دانشگاه ساري قبول شم همونجا هم ..... بعدم اينكه خيلي بدين كه شماها دانشگاه ازادتون چادر اجبار نبود. بين سياه و سفيد هيچ فرقي نيست آخه چرا؟ من چادر نميزارم....

مدير اومد و منو صدا كرد. من قبلا براش گزارش شركت و قيمتهاي محصولاتو برده بودم. فكر كنين ما 100 تا محصول داريم كه اين محصولات تو چهار تا برگه A4 قرار گرفت. پايان صفحه يك جمع كل قيمت محصول و زده تو صفحه دو به جز جمع كل صفحه دو جمع صفحه قبلي هم توش هست خوب؟
بهم گفت جمع هاي آخر صفحه اشتباهه. بهش گفتم امكان نداره كلي ازم ايراد گرفت و منم ميگم من حساب نميكنم كامپيوتر حساب ميكنه! هي اين ماشين حساب ميزد هي من ميزدم. هر چيم براش توضيح ميدادم باز حرف خودشو ميزد نميدونم چه اصراري داره كه بگه من هيچي بلد نيستم و كارام اشتباهه ! دقيقا تا دوازده و نيم با هم مشكل داشتيم كه آخرش من برنده شدم! خدارو شكر كه زياد نيست وگرنه فكر كنم 24 ساعته در حال بحث كردن باهم بوديم!
غروبم كه رفتم شركت تنها بودم. اين دختره سوپر وايزر ساعت 5 بود كه اومد. با هم رفتيم قفسه ها رو مرتب كرديم. به مدير هم اومد گفتم زودتر كولر بخره! باز دوباره رفت. دقيقا ساعت 7:57 دقيقه زنگ زد الكي يه چيزي ازم پرسيد.. اما من مطمئنم ميخواست چك كنه من تا 8ميمونم يا نه!

اومدنه هم يه قسمتي پياده اومدم تا به ايستگاه تاكسي برسم. جلوم يه مادر و پسره بودن پسره 3-4 سالش بيشتر نبود. از روبه رو هم يه مادر دختر داشتن ميومدن اون هم دخترش تو همين سن و سالا بود. يهويي اين دختر پسر كه بهم رسيدن و ميخواستن از كنار هم رد شن پسره شروع كرد به زدنه دختره. دختره هم شروع كرد به زدن دوتا مادرا هم نتونستن جداشون كنن آخر سر بچشونو بغل كردن بردن.
پ ن1 :به خير گذشت..
اينم يه عكس از پنجره محل كار:

اينم يه عكس ديگه.. به نظرتون اين آقا پليس جوان و اين دختر خانوم جوان دو ساعت در چه موردي ميحرفيدن؟

شاد شاد باشين
خيلي دوستون دارم![]()
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()
سلام چطور مطورين خوبين؟
دوشنبه صبح رفتم شركت. كار خاصي انجام ندادم . بقيه محصولاتي كه مونده بود و وارد كردم. اومدش بهم گفت غروب ميخواد بره تهران... بعدم رفت بيرون... حوصلم سر رفت. دوباره رفتم تو انبار تو جعبه هاي كامپيوتر فوضولي كردم. تونستم سيم مودمو پيدا كنم . گرفتمش گذاشتم رو ميزم.
غروبشم كه رفته بود تهران تنها بودم. سوپروايزر هم ساعت 5 اومد. يه خورده اومد پيشم باهم حرفيديم بهم گفت متولد چه سالي هستي؟منم گفتم ميگه واقعا اصلا بهت نمياد ديگه عصبي شدم هي ميگن بهت نمياد بايد صورتمو دست كاري كنم كه قيافم به سنم بخوره حالا نميگن ممكنه ناراحت بشم. ديگه ساعت 7:30 رفت. منم رفتم براي آقاي پيروزي زنگ زدم كه من همه كالاها رو وارد كردم كي مياد حسابو ببنده؟ اونم گفت كه فردا ساعت 8:30-9 صبح مياد..
شبا هم ميام اينقد خستم كه حوصله اينكه سر به سر كسي بزارم و ندارم. اول كه ميام ، ميام نت كامنت چك ميكنم ديگه ميرم پايين پيش مامان هستم تا شب.. ديگه تا 12 به خاطر مامي بيدارم..
سه شنبه صبح هم ساعت 9 بود كه آقاي پيروزي اومد و كار ها رو انجام داد رفت. سوپر وايزرمون هم اومد اما ساعت 11:30 رفت.بهم گفت غروب هم نمياد.
غروب هم كه تنها بودم. گفتم چيكار كنم چيكار نكنم؟ رفتم انبار كالاها رو شمارش كردم بعدم رفتم وارد كردم.. ديگه بيكار بودم نشستم رقصيدم هر چند آهنگاي موبايلم زياد شاد نبودن اما چه ميشه كرد!! آخه ميگن خانومايي كه كار ميكنن به خاطر زياد نشستن پهن ميشن!!
اين مرده هم نيم ساعت يه بار تماس ميگرفت منو چك ميكرد كه ببينه من هستم يا نه!
چهار شنبه صبح كه اومد بهم دو تا ليست اجناس داد كه براش فاكتور بزنم. منم فاكتورو زدم پرينت كه گرفتم ازش كلي ايراد گرفت كه اين چيه. فلان كادر بياد اينجا فلان چيز باشه اونجا. خلاصه با اعصابم بازي كرد هر چي ميگفتم نميشه ميگفت ميشه.. من ميگم اين برنامه نوشته شده از قبل طراحيشم نميشه دست زد اما گير داده بود. بهم گفت برو براي پيروزي زنگ بزن ازش بپرس. مجبور شدم براي پيروزي زنگ بزنم اما يه سوال ديگه ازش پريدم كه اونم گفت ميره ميبينه بعدا برام زنگ ميزنه. آخه نميتونستم بگم كه اين با شكلش مشكل داره پيروزي نميگه اين دختره رشته كامپيوتر خنگه؟ ديگه نميدونه مديره گير داده... دوباره كه پيروزي تماس گرفت خود مدير گوشي رو گرفت و مشكل گفت بهش ديگه اينقد گير داد كه پيروزي گفت كه ساعت 4 ميام.
يكي از ويزيتورا هم اومد نشست با مدير دعوا افتاد سر حقوق!!
ساعت 11:30 هم كامپيوتر و آوورديم تو اتاقم... تاحالا كامي تو يه اتاق ديگه بود. اينم عكس اتاقم! اختصاصي مال خودمه!

غروبم با خودم كتاب درسي بردم كه اونجا بيكارم بشينم بخونم..
غروب هم آقاي پيروزي نيومد دوباره باهاش تماس گرفت ساعت 5اومد. من خودم رفتم يه جا نشستم گذاشتم اين دوتا مشكلاتشونو بر طرف كنن. آخرشم پيروزي بهم گفت تا حالا همچين آدم گيري به پستم نخورده بود...
بعد اينكه آقاي پيروزي رفت مدير ميخواست بره بيرون كه من بهش گفتم من از اين به بعد به جاي 12 تا 12:30 ميمونم به جاش 5شنبه غروبا نميام .... قبول كرد!
امروز صبح هم كه طبق معمول تنها بودم. يه خورده آهنگ گوش كردم بعد از خودم حركات موزون در كردم. نشستم درس خوندم.... ساعت 11:20 بود كه مدير اومد. 10 دقيقه نشد كه ديدم زنگ ميزنن. ماري و دوستش فاطمه اومده بودن پيشم. خيلي خوشحال شدم چون واقعا حوصلم سر ميره. ساعت 12 مدير رفت. ديگه بچه ها تا 12:20 مونده بودن منم ده دقيقه رو بيخيال شدم باهاشون اومدم.
اومدم خونه ديدم بابا در حال سيب زميني پوست كردنه براي اولويه... منم به روي خودم نيووردم كه بهش كمك كنم!! اومدم بالا .

آيدين هم اومد گفت يه زمين ديده نزديكاي دانشگاه آزاد جويبار و كلي ازش تعريف كرد كه زمينه آسه!
بعد ناهار هم بابايي رفت خياشور ريز كنه به مامان گفت گوشت مرغ پر پر كنه. مامانم گفت كه خستس ميخواد بخوابه! كه بابايي هم گفت من نخوابم؟ ديگه مامامي مجبور به همكاري شد.
غروب بابا و آيدين رفتن زمينو ببينن من و مامان رفتيم بازار. ميخواستم كيف بخرم. يه كيف ديدم خيلي خوشكل بود 58 تومن! كه چشام نپريدن بخرم! الكي به پسره گفتم رنگ تيرشو ندارين؟ پسره هم گفت نه همين تك رنگه همين يكي هم هست! گفت از اين كار همين يه دونه رو آووردم . حالا گفتم به سلامتي ماه بعد حقوقمون دريافت كردم و پولدار شدم ميام اينو ميخرم! البته اگه بفروش نره!

يه شال ليمويي هم ديدم مدلش به نظرم جالب بود اما مامي پسند نكردن!! ديگه رفتم همون كيفي رو كه قبلا پسند كرده بودمو خريدم. البته من مشكي ميخواستم.كلا همه كيفا و مانتوهام مشكين. كه يهويي گفتم برم يه رنگ جالب بگيرم. از كيفش سبز و ليمويي و آبي داشت. ليمويي حتما بايد يه شال همراش ست ميشد براي همين آبيشو گرفتم!
در حال خريد بودم كه ديدم مدير زنگ زد بهم گفت مشتري اومده (آخه مشتري شخصي هم داره) بعد دسته كليدشو خونه جا گذاشته خونشون هم كسي نيست من ميتونم برم شركت يا نه؟ منم گفتم تا نيم ساعت ديگه ميرسم. با مامي رفتيم شركت ديگه تا نه و نيم اونجا بوديم. خودشم ما رو رسوند!
اومدم خونه به بابا گفتم زمين چطور بود؟ گفت افتضاح بعد كلي پشت سر داداشي ما حرف زد. منم مجبور شدم الكي طرفداريشو بكنم. با اينكه اصلا حق آيدين نيست!

خيلي خسته شدم. يه جورايي پشيمون شدم. البته نه اينكه جا زدم نه. اما برام خوب نيست كه يه كار تمام وقت گرفتم پس خودم چي؟ فعلا گفتم كه اين سه ماه اگه مشكل خاصي پيش نياد ميمونم و بعد سه ماه ميگم كه من نيمه وقت ميام يا قبول ميكنه يا نميكنه! دنبال يه كار نيمه وقتم.
يكشنبه كه داييم اينا اومده بودن زنداييم بهم پيشنهاد يه كار تو ساري داد. كه حقوق پايش 250 تومن و اينكه طرف منو بيمه هم ميكنه هر 6ماه هم 90 تومن به حقوقم اضافه ميشه. شركتشم يه شركت عمراني معتبر بود. اما كارش يه سره بود. از ساعت 8صبح تا 4بعد از ظهر. تا چهارشنبه دو دل بودم . مامان ميگفت چون بيمه ميكنه خوبه. اما من گفتم دانشگاه ساري- كارمم ساري. يه شوهر ميمونه كه اونم از ساري ميگيرم ديگه!

ديگه تا 4شنبه دو دل بودم شبش زنگ زدم به زنداييم گفتم. زنداييم زنگ زد براي طرف و گفت يكي رو استخدام كرد! حالا كه يكي استخدام شده ميگم حيف شد!
آيدين فهميد وبلاگ دارم اما فعلا آدرسشو نميدونه!
تصميم گرفتم براي كارشناسي آزاد شركت كنم ببينم چي ميشه! با اينكه از آزاد متنفرم(به خاطر چادر گذاشتنش) اما فكر كنم مجبورم. نميدونم دفترچش اومده يا نه!

امروز اخبار گفت كه مردم آمل 1.5 تن برنج با نميدونم چند ميلون تومن پول براي عراق فرستادن. من ميگم احيانن مردماي عراق همونايي نيستن كه 8سال باهاشون جنگيديم و كلي كشته داديم؟ من نميگم كمك نكنن اگه ميخوان كمك كنن اول به مردم خودشون كه برنج شده كيلويي4500 و خيليا قدرت خريدشو ندارن دوم به كشوري كه واقعا نياز داره. مثل چين. با زلزله وحشتناكشون. اگه اين زلزله ميومد اينجا ميدونين چي ميشد؟ همه زنده ها ميرفتن زير خاك هر چي مرده و جسد بود ميومد بالا رو زمين!!
آرشيو وبلاگمم دارم به يه جا ديگه منتقل ميكنم كه اگه بعد ها مشكلي پيش اومد ديگه......
ديگه همين. مثلا خسته هستم كه اينقد زياد نوشتم!
شاد شاد باشين
خيلي دوستون دارم ![]()
باباي
پاينده باد ايران آريايي ![]()

