سلام خوبین؟
دوشنبه ویزیتورمون هم اومد... بعد از ظهر نشستیم فیلم دیدیم.... بعد اون هم سه تاییمون رفتیم تو توهم... آخه یه فیلم فوق العاده رمانتیک بود و رومون خیلی تاثیر گذاشت!! ساعت 5 هم که کار اینجام تموم شد شیرنی سرا پیاده شد رفتم برای خودم شیرنی خامه ای و آلبالو خشک خریدم چون کیک تولدمو نخورده بودم دلم خواست!! اومدم بیرون یه خانوم نشسته بود عناب میفروخت! دوباره دلم خواست تو یه پلاستیک بود بهش گفتم چنده؟ گفت 1000 تومن گفتم نیم کیلو؟ میگه نه بیشتره 700-800 میشه! منم خریدم... اومدم جلوتر دیدم یه آقاهه عناب میفروشه... عنابشم خیلی درشتر از اینی بود که خریدم ... یک کیلو بود 1000 تومن... رسیدم خونه عنابو وزن کردم نیم کیلو بود!!
شبشم آلبالو خشکی که خریدم خوردم احساس کردم بهش شکر زدن چون خیلی شیرین بود!
سه شنبه صبح از خواب بیدار شدم کمرم یه کوچولو درد میکرد... رسیدم شرکت یه کوچولوش بیشتر شد.... اقای مدیر که اومد رفتم باهاش در مورد حقوقم صحبت کردم! مردتیکه بـــــیـــــپ اصلا قبول نمیکرد منم گفتم تا 31 شهریور میمونم آمار انبارو بهت میدم میرم! گفت باشه! (بی شخصیت!) بعد خانوم حسابدارو صدا کرد خانوم حسابدار گفت نه کجا بره و از این حرفا! نصف مبلغ پیشنهادیم حقوقمو بالا برد...
جواب کنکور هم میومد.. دوستم زنگید بهم گفت که قبول شده البته غیر انتفاعی گنبد رتبش 2000 تا از من بالاتر بود بهم گفت مشخصاتو بده که ببینه... منم دادم اما قبول نشدم... چون فقط من آمل و بابل و ساری زدم... با اینکه رتبم از این بهتر بود... البته من میدونستم که قبول نمیشم چون نخونده بود اما وقتی دیدم دوستم قبول شد و منم اگه گلستانو انتخاب میکردم الان علاف نبودم.. شب خیلی دپرس بودم این نتیجه روم هیلی تاثیر داشت برای همین تصمیم گرفتم بعد ماه رمضون از همه وقتای بیکاریم برای درس خوندن استفاده کنم. چون وقتی دیدم نخونده رتبم این بوده وقتی بخونم میتونم نصف این رتبه رو بیارم و بابل قبول شم... به آزاد هم فکر نمیکنم! اون دوستم کامل یه سال میخوند تازه تمام درساشم کلاس میرفت با این حال رتبش از من بالاتر بود...
غروب که خونه رسیدم رفتم دوش گرفتم که تو حموم کمرم بیشتر درد گرفت و این باعث شد که من هلاک شم!!
چهارشنبه برای سحری که بیدار شدم کمرم خیلی خوب شده بود با این حال برای اینکه مشکلی پیش نیاد دو تا از قرص های مسکنمو خوردم...
صبح میخواستم برم شرکت دیدم کمرم صاف نمیشه... داشتم میمردم!! زنگ زدم شرکت گفتم نمیام... ساعت 9 هم روزمو باز کردم و قرصامو خوردم...زندایی مامانم هم اومده بود منم اینقد کمرم درد میکرد اصلا نتونستم از جام تکون بخورم و برم پایین پیششون و سلامی عرض کنم...
من خیلی پرروام . یکمی حالم خوب شه درجا از تخت بلند میشم.... ساعت نزدیکای 12 بود که کمر دردم بهتر شده بود... میشد نشست... منم رفتم پایین پیش مامانم نشستم بعدم آویسا گریه میکرد رفتم بغلش کردم که دو باره کمرم...........
تا شب بهتر شدم....
پنجشنبه هم صبحش رفتم شرکت آقای مدیر رفته بود تهران.... باید کل کارهای دیروز و چک میکردم...برای همین سرم شلوغ بود... کمرم بهتر شده بود... ظهر موقع رفتن به خونه سوار تاکسی که شدم راننده انگار بلد بود رانندگی کنه... کلی ترافیک هم بود و این هر وقت میخواست یه گاز کوچولو بده تا ماشین حرکت کنه ماشین دو متر از جاش میپرید و کمرم دوباره.........
غروبشم که استراحت مطلق بودم اما دلم نیومد که نیام نت! برای همین دوباره پررو شدم اومدم نت... بعدم اینکه یه وبلاگی بود نشستم از آبانشو خوندم تا الانشو.... دیگه خودم به این نتیجه رسیدم که مردم
از طرفی فونت فارسی خونه هم بهم ریخته و نمیشه کامنت گذاشت!!
جمعه هم این آویسا فقط داشت گریه میکرد... اتفاق دیگه ای نیوفتاد....
امروز صبح دوباره کمردردم شروع شد و از تهران جنس رسید من شمردمشون به سرایدارمون گفتم بزار انبار که یه جعبه کوچولو جا موند و منم بلندش کردم........ و بعد کمرم........
دیگه این کمر کمر بشو نیست!!![]()
شاد باشین
خیلی دوستون دارم![]()
پاینده باد ایران آریایی ![]()
21 سال و یک روز پیش من به دنیا اومدم!!!
تولد 21 ساگیم مبارک
بادا بادا مبارک بادا
خیلی خوشحالم که بازم اینجام و تولد 21 سالگیمو توی این خونه مجازی با شما دوستای مهربونم جشن میگیرم... خیلی دوستون دارم.... خیلی!!
سلام چطورین؟
چهارشنبه صبح اول که بیدار شدم یه اس ام اس زدم برای داییم و تولدشو تبریک گفتم.... اومدم شرکت آقای مدیر بود. البته من سر ساعت رسیدم!! بعد که آقای مدیر رفت ما کلی خوش خوشانمان شد و کلی بازی کردیم.... آقای مدیر ساعت 12 اومد یکسره فک زد تا 2! دیگه مردم!اینقدم خوابم میومد!!
چون میخواستیم بازی کنیم برای همین برنامه رو بستیم... چشتون روز بد نبینه، برنامه دیگه باز نمیشد. هی من ریموش میکردم نصب میکردم اما فقط بار اول نصب میشد وقتی پشتیبانمو بازیابی میکردم بسته میشد دیگه باز نمیشد! قبل رفتنم هم آقای مدیر اومد گیر داد به شماره تلفن یکی از مشتریها!! من هی گفتم صبر کن دارم یه کاری میکنم نمیشه الان بهت بدم.... اینم بست نشست!دیگه مجبور شدم بهش بگم قضیه چیه! اینم که از کامپیوتر هیچی نمیدونه دیگه اعصابمو خورد کرد...
زنگ زدم به همون جایی که این برنامه رو گرفتیم و بهشون گفتم ... گفت میگم آقای ؟؟ بیان پیشتون.... البته فردا صبح..
افطاری هم خونه داییم دعوت بودیم.. بعد افطاری هم که همه شارژ شدن و جشن تولد داییم بود.... بیشترین عذاب تو ماه رمضون اینه که تولد دعوت باشی!! نمیدونی چه عذابیه!!
پنجشنبه ساعت 8:30 اومدم شرکت(نیم ساعت زودتر) که اگه آقای ؟؟ بیاد منم باشم... البته مطمئن بودم که زودتر از 9 نمیاد!اومدم شرکت برق رفته بود... تا ساعت 9 خوشبختانه برق اومد.... تا ساعت 9:20 هی زنگ میزدم به شرکت کامپیوتری اما هیچکی نبود گوشی رو بگیره... بعد اون مجبور شدم زنگ به زنم به آقای؟؟؟ که اونم گوشیشو جواب نمیداد!! دوباره زنگیدم به شرکت که منشیشون جواب داد گفتم با آقای ؟؟ کار دارم. میگه کدومشون؟ میگم مگه چند نفر؟ میگه دو تا برادرن. با بزرگه کار داری یا کوچیکه؟میگم نمیدونم! من فقط یکیشونو میشناسم... میگه ااااااااا چطور نمیشناسین؟ دیگه دو ساعت داشت برام توضیح میداد که کی به کیه!! منم پشت تلفن دیگه خوابم برد چون هر چی توضیح میداد من که نمیفهمیدم!! آخر بهش گفتم این شماره همراه کیه؟ بهم گفت مال بزرگترس... گفتم خوب! میشه شما باهاش تماس بگیرین؟ میگه منم خودم از صبح تا حالا دارم تماس میگیرم جواب نمیده... گفتم من شماره آقای *** گم کردم آقای ؟؟؟ قرار بود اونو بفرسته میشه شماره موبایلشو بدین؟ اونم داد بعد 10 دقیقه صحبت ما تموم شد!! منم برای *** زنگیدم گفت 5 دقیقه دیگه میاد....
آقای *** اومد قیافشو دیدم اینقد تعجب کردم! چون یه ریش پرفسوری خیلی پری داشت اما ازش خبری نبود برای همین قیافش خیلی تغییر کرده بود...
دو ساعت با کامی من ور رفت! هیچ کاری هم نمیکردا! یه بار نصب کرد... پشتیبانمو برگدوند...دید باز نمیشه! بعد زنگید تهران از اونجا یه کد رهگیری گرفت زد برنامه باز شد! شماره رو بهم داد گفت هر چند یک بار این اتفاق میوفته زنگ بزنی تهران حله!!
پنجشنبه افطاری خونه مادرجون دعوت بودیم... آویسا خانوم قبلش اینقد حرص خوردو زور زد که قرمز+سیاه شد! بچه اصلا درک نمیکنه که میخواد بره مهمونی خوشکل باید باشه! دو ساعت لباس پوشندیمش و تل زدیمش که خوشکل شه ازش عکس بگیریم بفرستیم برای باباش که بچه قاطی بود!
خونه مادر جون که رفتیم وقتی سماور و دیدم جای خالی بابابزرگمو واقعا حس کردم! چون ماه رمضونا چایی با بابابزرگم بود! بعدم این که عموم به آویسا گفت این شبیه پسراس!! اینقده بهم بر خورد!!
جمعه هم که هیچی..... چون روزه بودم کسل بودم.... دلم خواب میخواست! اما وظیفه نگهداری از خواهر زاده گرامی نزاشت من بخوابم! یه خورده قاطی کرده بود که من گرفتمش ساکت کردم بعدم دو تایی رفتیم بالا رو تخت مامان و بابام دراز کشیدیم.... اون خوابید اما من نه!هی چشم بهش بود ....

غروب و شب هم فقط کارم آویسا شده بود....
شنبه صبح آقای **** با یه پسره اومده بود برای تسویه حساب!! اما چون خانوم حسابدار برای کارای بانکی رفته بود اونا دست از پا دراز تر برگشتن!
ساعت 3 هم ویزیتور جدیدمون اومد.... من باهاش بابلو رفتم برای ویزیت... چون چالوسیه بابلو بلد نیست! و دیگه هم اینکه آقای مدیر گفت برو ببین این خوب ویزیت میکنه یا نه! البته چون من سرو وضعم درست نبود دیگه تو نمیرفتم! برای همین نمیدونم خوب ویزیت میکنه یا نه!!!
یکشنبه هم یه ویزیتور دیگه که مال ساری بود اومد شرکت.... تا ساعت 3 هم موند... کلی تفریحات سالم کردیم!!
ساعت 3 به بعد هم اون یکی ویزیتور اومد 3 جا توی بابل مونده بود که با هم رفتیم...
بعدم رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم.... بعد اونم مهمونا اومدن....آخه جشن تولدم بود!! افطاری خیلی کم خوردم که بتونم بعد اون خودم تکون بدم.... بعد افطار هم کلی رقصیدم... اما یه چیزی فهمیدم اینه که دیگه خیلی تنم خشک شده اصلا نمیتونم حرکات قبلی رو انجام بدم!! قبلنا خونه بودم هی در حال رقصیدن بودن اما الان دیگه......
کادو ها هم خوب بود...
موقع کیک خوردن هم من اینقد به مامان و بابا سفارش کردم کیک ساده بگیرن. من از اینکه توی کیک گردو+موز باشه متنفرم اما باز تو کیک تولد خودم اینا بود.. فقط اولی رو گذاشتم تو دهنم حالم بد شد!!

امروزم... از دیروز تا حالا آقای مدیر گیر داده بود که برای خانم سوپر وایزر زنگ بزنم بیاد کارتشو بده و تسویه حساب کنه بره... اول گیر داد به خانوم حسابدار اما اون در رفت... امروز همرا با دختر چالوسیه رفت ویزیت آمل!! موندم من... دیگه مجبور شدم زنگ بزنم خوشبختانه دختره گفت که خودش امروز برای تسویه حساب میخواد بیاد!!
از همه اونایی که تولدمو تبریک گفتن ممنونم... واقعا سوپرایز شدم از اینکه یادتون بود...
اوندفه عکس آویسا رو میخواستم بزارم اما آپلود نمیشد... اینم عکسش که باید تو پست قبلی میزاشتم!!

شاد باشین
دوستون دارم![]()
پاینده باد ایران آریایی ![]()
سلام چطورین؟![]()
چهارشنبه بعد اینکه آپم ثبت شد کامی رو خاموش کردم رفتم خونه! اینقد عصبی بودم که هر کی منو میدید متوجه میشد!خونه که رسیدم گفتم میرم دراز میکشم .... تازه داشت خوابم می برد که نق نق آویسا خانوم در اومد ! رفتم پایین آب بخورم دیدم خواهری داره باهاش کلنجار میره! مامان آویسا میبره حموم چون کولر روشن بود خواهرم میخواست روش پتوشو بزاره اینقد وول میخورد که پتو میرفت کنار! منم رفتم آویسا رو گرفتم اومدم بالا گذاشتمش پیش خودم.. بچه اینقد آرامش بود که این باعث شد من کلا خوابو فراموش کنم و بشینم باهاش حرف بزنم و کلی قربون صدقش برم... فکر کنم یه ساعتی من داشتم زیر گوشش حرف میزدم... اینم عکس آویسا در آرامش!!
بعد یه ساعت خوردی میخواست گریه کنه که بغلش کردم بعد بیست دقیقه خوابید ، تا میخواستم بزارمش پایین چشاشو باز میکرد... اینطوری شد که خاله خانومش تا اذان بچه بغل بود!
بعد اذان فیلم کانال سه رو که دیدم دوباره رفتم دراز بکشم... اما این آویسا خانوم خرابکاری کرده بود دقیقا مامان اینو آوورد تو اتاق من عوضش کرد... و آویسا خانوم خمیازه کشید که فکش درد گرفت و یه جیغ کشید! اینطوری شد که خاله خانوم کلا بی خیال استراحت شد!
آویسا کلا گریه نمیکنه اما خدا نکنه خمیازه بکشه! اینقد این دهنو باز میکنه که فکش درد میاد بعدم گریه!!
موقع خواب هم اینقد اعصابم خورد بود هر چی میخواستم به دوستم بگم توی گوشیم نوشتم که اگه اس ام اس داد جوابش از قبل آماده باشه!
پنجشنبه هم شرکت اتفاق خاصی نیوفتاد... اومدم خونه وقتی کامنت های شما رو خوندم یه آرامش حاصی بهم دست داد... تصمیمو گرفتم که هر طوری شده شنبه با آقای مدیر صحبت کنم و حقمو ازش بگیرم!
پنجشنبه بابای فرزاد رفت!
جمعه هم اتفاق خاصی نیوفتاد... تا ساعت 10:30 خواب بودم... بیدار شدم چون حالم خوب نبود روزه نبودم ناهارمو خوردم دوباره خوابیدم.... شبشم مهمون داشتیم... دایی ها اومده بودن با اهل و عیال!
شنبه صبح که رسیدم شرکت آقای مدیر نبود. اما خانوم حسابدار گفت که ندا قراره بیاد! ندا نماینده از طرف تهرانه! اینقد حرص خوردم گفتم مثلا امروز تصمیم داشتم که با آقای مدیر صحبت کنم! ندا که اومد دختر خوبی بود اما احساس کردم که خودشو یه خورده میگیره! انگار مدیر شرکته. هی میگفت تعداد کارکنان اینجا زیاده ما تهران که کل ایرانو داریم 8 نفریم اما شما 6 نفر... آقای مدیر هم که وقتی یه تازه وارد میبینه هر چی میگه رو قبول میکنه برای همین خانوم حسابدار گفت که فعلا دست نگه دارم تا حال و هوای ندا از کله آقا مدیر بپره!
یکشنبه هم یادم نمیاد چی شد... اما ساعت 9 رفتم دراز بکشم که صدای اس ام اسم در اومد... نگاه کردم دوستمه... اینقد اعصابم خورد شد.. اس ام اسشو خوندم نوشته بود چطوری دوست مهربونم! دوباره خرش شدم و براش اس ام اس دادم.... به همین راحتی! انگار نه انگار که من تو این چند روز داشتم از دست کاراش سکته میزدم! از این اخلاق زود خرکیم متنفرم!!
دوشنبه .... تو شرکت داشتم ضعف میرفتم! اینقدم حوصلم سر رفته بود.... انگاری ساعتها تکون نمیخورد!
رفتم خونه افتادم رو تختم... دیشب هم بعد افطار آویسا رفتم خونه مامان بزرگش... دیشب اینقد راحت خوابیدم! فکر کنم مامانمم یه خوابه راحت کرد.. بیچاره کمبود خواب فجیع داره چون اینو خواهرم تو یه اتاق میخوابن!
دیشب هم بعد مدتها اومدم نت.... کامنتهاتون خوندم کلی شرمندتون شدم... فکرشو نمیکردم کسی نگران شم اما واقعا ازتون ممنونم این چند وقت اصلا حس هیچ کاری رو نداشتم... آخه هیچ چیزی بدتر از این نیست که یه دوست بعد مدتها وقتی اتفاقی براش افتاده به یادت میوفته و ازت کمک میخواد تو هم میری ببینی چشه اما اینقد دیوانس که هر حرفی رو از سر دلسوزی براش میزنی فکر میکنه دشمنشی و داری بهش حسودی میکنی!
امروز هم اتفاق خاصی نیوفتاد... فقط میکروفون گوشی آقا مدیر خراب شد!
نرم افزار ما هم خراب شد.. یعنی وقتی ببنیدیش دیگه باز نمیشه و باید ریمووش کنی و دوباره نصب کنی!! آخرین پشتیبانی هم که ازش گرفتیم مال دیروزه! یعنی تمام فاکتورهای امروز و سنداش پر شدن!
بگزریم.... یکی هست نمیدونم کی اما هر روز با 20 تا آیدی میخواد منو ادد کنه بدون اینکه خودشو معرفی کنه... واقعا بیکاره.... اما اعصابمو بد جوری داره بهم میرزه! از همینجا دارم بهش اطلاع رسانی میکنم!
دوم اینکه احتمالا یه آیدی دیگه میسازم شما ها رو ادد میکنم! که دیگه راحت باشم از دست مزاحمت ها!
سوم اینکه از کجا میدونین آویسا شبیه منه؟ فرم چشاش شبیه ماس! گردیه صورتش شبیه خواهرمه! لباش شبیه منه و ..... به درخواست سولماز جون میخواست عکس نوزادیه خودمو بزارم اما هر کاری کردم که آلبوم خراب نشه اما خراب میشد که عکسشو در بیارم برای اسکن! شاید از روش عکسیدم!
رویداد های بیست شهریور:
تولد داییمه!! بابای آیناز.... تولدش مبارک![]()
سالگرد ازدواج نارسیس جان و آقا امیر.....مبارکه! با بهترین آرزوها.....![]()
شاد باشین
دوستون دارم![]()
![]()
پاینده باد ایران آریایی
دوشنبه صبح ویزیتور غرب مازندران اومد با آقای مدیر بحثش شد و استعفا داد رفت!همینجوری داره وضعمون بدتر میشه!غروبش که تو شرکت بودم بحث ماه رمضون و پیش کشیدم گفتم میخوام 8 ساعت و یکسره بمونم. گفتم 8 تا 4 بمونم یا 9 تا 5؟ گفت همون 8 تا 4....
اومدم خونه مامان گفت مثل اینکه امشب یک ساعت ، ساعت رسمی رو میکشن عقب.... ما هم میخواستیم اخبار گوش کنیم که ببینیم صخت داره یا نه اما 8:20 شب برقمون رفت! 2 ساعت بعد برق اومد و تونستیم اخبار شبکه دو رو ببینیم که چیزی در این مورد نگفت!
سه شنبه که سحری بیدار شدیم تی وی که روشن کردیم دیدم شبکه مازندران به جای اینکه ساعتش 4:20 باشه زده 3:20!مامان گفت کشیدن عقب؟ بقیه شبکه ها زدم دیدم ساعت 4:20 نشون میده! مامان میگه حتما مازندران این کارو کرده! منم میگم مگه میشه؟ ساعت 5 یعنی 4 شبکه مازندران که شد دوباره یه ساعت کشیدن جلو ساعتو درست کردن!
صبح بارون میومد برای همین هوا خیلی خنک شده بود....
صبح رسیدم شرکت 8:10 بود آقای مدیر بود که من اومدم اما خانوم حسابدار نه! تو شرکت خبری نبود! هیچکس سفارش نمیخواست! آقای مدیر یه متنی در مورد وظایف سوپر وایزربرای خانوم سوپر وایزر نوشت! خانوم حسابدار تایپش کرد که بعد از ظهر خانوم میاد بهش بدم! بعدم میگه از فردا 9 تا 5بمون!
ساعت 12بود که آقای مدیر میخواست بره بر میگرده به خانوم حسابدار میگه که هر وقت خسته شدی میتونی بری از نظر من مشکلی نداره!! میتونی همین الانم بری! خانوم حسابدار بهش میگه نه تا ساعت 4 میمونم! اما آقای مدیر دوباره بهش میگه نه دختر برو خسته ای!! تو جا داری و از این حرفا! بعد بهم میگه تو تا چند میمونی؟ میگیم 4! چطور؟ میگه تا 5 نمیمونی؟ میگم 8 اومدم 4 میرم! میگه دیرتر اومدی! میگم ده دقیقه دیر اومدم فوقش از اون طرفم 4:10 برم!
خیلی اعصابم خورد شد! به خاطر فرقی که میزاره! البته با خانوم حسابدار اصلا مشکلی ندارم یه ذره هم بهش حسودیم نمیشه چون خیلی دختر خوبیه! از کارای آقای مدیر اعصابم خورد میشه! برای فرقایی که میزاره! مثلا دو هفته پیش خانوم حسابدار راحت یه هفته از آقای مدیر مرخصی گرفت و رفت مسافرت. اما هفته پیش من برای خواهرم فقط ساعت کاری عصرمو میخواستم مرخصی بگیرم خیلی اذیتم کرد و اصلا مرخصی نمیداد! منم که عصبانی از اتاقش اومدم بیرون به خانوم حسابدار گفتم که غروب نمیام ! اگه هم بخواد حرفی بزنه از اینجا میرم! بعد خانوم حسابدار نمیدونم بهش چی گفت که قبول کرد! و کلی چیز های دیگه... احترامی که میزاره... تمام رفتارش فرق داره!
سر این موضوع اعصابم خیلی خورده اصلا دیگه تحملشو ندارم! ازش بدم میاد... دیگه دوست ندارم اینجا کار کنم میخوام استعفا بدم اما از اینکه بیکار شم و حوصلم سر بره میترسم ... میخوام دنبال کار بگردم!دیگه نمیتونم اینجا رو تحمل کنم... هر چقدر میگذره چشام باز تر میشه! ساعت کاریم بیشتره، کارام بیشتره اما حقوقم نصف بقیس! البته همینقد حقوقیم که میگیرم چون نیاز ندارم میزارم بانک یا چیزاری بیخود میخرم! اما همش تو ذهنم اینه که چرا من نباید از حق خودم دفاع کنم؟ قراردادم یه ماهه که تموم شده اینقد روشو ندارم که برم بهش بگم قرار دادم تموم شدس و من شرایط جدیدی دارم اگه قبول نداری من از اینجا میرم... بارها تصمیمشو گرفتم اما نمیتونم بگم!
بگذریم آقای مدیر دوباره ساعت1:45 بود اومد یه چک داد به خانوم حسابدار که بره نقد کنه و به حسابش واریز کنه که چکی که به ویزیتورمون بابت تسویه حساب داد پاس شه!وقتی میره خانوم حسابدار میگه از اون طرف میره خونه!
ساعت 2 سوپر وایزر اومد ... ساعت 3:30 به بعد بود که آقای مدیر زنگید. میگه چه خبر؟ منم گفتم سوپروایزر ساعت 2 اومده ساعت 4:30 میره. شما زودتر بیاین تا درو قفل کنین! میگه تو تا 4:30 بمون من نمیخوام باهاش روبرو شم میگم نه اما اینقد اصرار میکنه که منم تا 4:30 موندم... از این خانوم میترسه!
خوشبختانه بهشید رفته بود دکتر بخیشو بگیره از اون طرفم اومد دنبال من!
اومدم خونه نمازمو خوندم و دراز کشیدم! خیلی خسته بودم....
بعد اینکه اذان مغرب و گفتن میخواستیم افطاری بخوریم برق رفت! ما هم کلی فخش نثارشون کردیم! بعد افطار کل دایی ها و زندایی ها به جز یه دایی و زنش! اومدن خونمون!
امروز صبح هم خواب بودم صدای آیدین شنیدم که به مامان میگه بیتا سرکار نمیره؟ منم میگم ساعت 8:15 بلند میشم که 9 برم! مامان میگه 9:10 هست! منم تند بلند میشم گوشیمو میبینم! نمیدونم چرا زنگ نزده؟ به مامان میگم چرا بیدارم نکردی؟ گفت نمیدونستم خوابیدی فکر کردم رفتی! صورتمو شستم زنگیدم آژانس. بعدم تند اومدم لباس پوشیدم یه خورده لوازم آرایشم انداختم تو کیفم... تا کفشمو بپوشم آژانس رسیده بود!نمیدونم چرا اینقد زود رسید! رسیدم شرکت 9:30 بود! خوشبختانه آقای مدیر نبود اما خانوم حسابدار میگه 9:10 زنگ زد!
نشستم آرایش کردم که قیافم درست درمون شه!
بعدم برای اون دوستی که باهاش مشکل دارم 5 شنبه هم بودم پیشش اس ام اس دادم اونم جواب اس ام اسمو داد چند تا اینطوری مسیج دادیم که آخرین مسیجش دلمو شکوند... الان خیلی اعصابم خورده از اینکه هر دفه خودمو کوچیک میکنم و حالشو میپرسم... دلم براش میسوزه اما اون واقعا مثل مار میمونه....
فعلا سر همین موضوع اعصابم خیلی خورده و حس خبر دادن نیست
برای همین کامنت اینو میبندم.....
پاینده باد ایران آریایی
سلام ....
اول یه چیزی بگم تو پست قبلی یه چیزی یادم رفت اونم این بود که دوم شهریور تولد مامان مهربونم بود... تولدش مبارک....
چهارشنبه غروب که مهمون داشتیم.....
پنجشنبه صبح چون تو شرکت تنها بودم مانتومو در آووردم . 2 ساعت بعدش گفتم ممکنه آقای مدیر بیاد مانتومو پوشیدم که همون موقع صدای زنگ در اومد منم هول میشم زیپ مانتو تند میکشم بالا که زیپ یه خورده بالاتر از شکمم گیر میکنه، حالا من هی زور میزنم نه زیپ پایین میاد نه بالا میره... مقنعمو کشیدم پایین که مشخص نباشه رفتم پشت در، درو که باز کردم دیدم سرایدارمونه!! میخواست ببینه چیزی نیاز دارم یا نه!منم گفتم نه... دوباره با زیپ کشتی گرفتم دیدم فایده نداره!زنگ زدم خونه گفتم بابا ساعت 12:30 بیاد دنبالم.بعد اونم آقای مدیر اومد گفت که میخواد به مشتریهاش یکی از محصولاتو به عنوان هدیه بده... حساب کرده میشه حدود 2 میلون... واقعا آدم خریه! تو این اوضاع نداری داره خیرات میکنه!
بابا هم اومد ماشینو او سمت خیابون پارک کرد .....منم کیفمو گرفتم جلوم رفتم .....
غروب پنجشنبه هم مهمون اومد... ساعت 7:30 هم رفتم خونه دوستم (همون دوستی که گفتم باید تلافی کنم!!) ساعت 8 هم از اونجا آژانس گرفتم برگشتم!! باز مثل قبل دستام دراز شدن!! عمری دیگه من از این حرفی بزنم!
جمعه هم که ساعت 10 بیدار شدم... از بس کمبود خواب دارم... البته نی نی ما خیلی دخمل خوبیه و شبا زیاد گریه نمیکنه اما خوب کمبود خواب دارم... نشستم کل اتاقمو تمیز کردم و جارو کشیدم... دقیقا از دوشنبه که نی نی ما به دنیا اومد این اتاقم .... من هر شب بعد فیلم ترانه مادری تا ساعت 1 مینشستم اتاقمو تمیز میکردم اما اصلا فایده نداشت....جمعه هم که خونه موندیم... از بیکاری نشتم از نی نی فندوقی عکس گرفتم... اینم عکساش........




شنبه صبح ساعت 8:30 رسیدم شرکت!!خوشبختانه آقای مدیر هنوز نیومده بود... بعد شرکت هم رفتم بانک به حسابم پول واریز کنم... اینقد بانک شلوغ بود همه هم مذکر! تنها مونث من بودم!
اومدم خونه مامان گفت من میرم حموم صداتون کردم بچه رو بیارین.5دقیقه نشد بهشید گفت بچه رو ببر زودتر بیاد که خشک شه سرما نخوره! منم گفتم زودتر بیاد میتونی لباس بپوشیش؟ گفت آره! منم بردمش دادم به مامان. مامان اینو شست تحویل داد تا بهشید بخواد پوشکشو ببنده بچه دوباره.... دوباره فرستادیمش حموم!

اومدم خونه تا ناهار بخوریم و ظرفا جمع شه ساعت شد 3:15... منم گفتم دیگه آماده شم برم... اما گفتم یه پنج دقیقه دراز بکشم..... بیدار شدم 3:55 بود.. اصلا به فکر شرکت نبودم! یهویی شرکت اومد تو ذهنم از جام تند بلند شدم و آماده شدم... رسیدم شرکت 4:20 بود....
سوپروایزر هم یه نیم ساعت بعد اومد، نیم ساعت بعدش هم آقای مدیر اومد... یه خورده در مورد ویزیتورا صحبت کردن... من که هیچی نگفتم ، فقط شنونده بودم..
شبم که اومدم خونه دیدم عمه و خاله بابام خونن....
امروز صبح هم آقای مدیر که اومد دقیقا تمام حرفای خانوم سوپروایزرو گرفت برعکس کرد و جنبه های منفیشو به خانم حسابدار گفت!بعد اونم که ویزیتورمون اومد هم گفت...واقعا آدم مزخرفیه... اگه هم این خانوم چیز بدی گفت باشه یه مدیر هیچ وقت نباید جنبه های منفی رو بگه تا همکارا برای هم جبهه بگیرن، اینجوری شرکت خودش بیشتر لطمه میبینه!
بهشید هم برام زنگ زد گفت که اداره ثبت و احوال اسم آروشا رو قبول نمیکنن!! بچم بی هویت شد! من گفتم حالا چی میخواین بزارین؟ گفت نمیدونم فعلا به فرزاد گفتم بیاد ببینم چی میشه!میگن باید منبعی که این اسمو گرفتین بیارین ما میفرستیم ساری بعد اونا تحقیق میکنن 2-3 ماه طول میکشه ........
یه ساعت بعد دوباره بهشید زنگ زد گفت بیتا اگه آویسا (آب پاک تمیز) بزاریم اشکال داره؟ منم گفتم نه چه اشکالی داره؟ گفت ناراحت نمیشی؟ منم گفتم نه.... دوباره گفت یه اسم دیگه هم انتخاب کردیم آرشیدا(آریایی درخشان) ... گفتم آویسا قشنگ تره!
دوباره بهش زنگ زدم گفتم بهشید اگه از آرشیدا خوشتون میاد همونو بزارین گفت باشه....
ویزتورمون هم که از تهران اومد برام لواشک آوورده!
بهشید ناهار خونه مادرشوهر بود... اومدم خونه مامام میگه فرزاد که اومده بود گفت نکنه اسم بچه رو آویسا بزاریم بیتا ناراحت شه چون میخواست اسم دخترش باشه! مامانم گفت نه ! ناراحت نمیشه تازه از کجا معلوم که بیتا بچش دختر باشه؟
اینطوریا شد که الان دختر آینده من اسم نداره!
ساعت 2 هم بهشید اس ام اس داد که شناسنامه آویسا رو گرفتن!
تازه هم رفتم میلمو چک کردم دیدم آلبوم ماهان بهرام خان هم اومده! نکته جالبش اینه که لینک آهنگا رو گذاشتن اما با کیفیت پایین که باعث شه ما بریم بخریم!! البته دانلودش نکردم! چون احتمالا میخرم ببینم این همشهری چیکار کرده!؟

شاد باشین![]()
بابای
پاینده باد ایران آریایی ![]()
سلام....
نی نی آروشا ما هم به دنیا اومد... اینم عکساش که با گوشیه خودم از بیمارستان گرفتم.. بقیه عکسا تو دوربینمه که الان باهام نیست!




چهارشنبه صبح اتفاق خاصی تو شرکت نیوفتاد اما غروبش که اومدم شرکت دیدم یه پسره تو راه پله ایستاده. ساعت 4:30 که سوپروایزر اومد دیدم همچنان وایساده... ساعت حدودای 6 بود که سرایدار اومده بود من درو باز کردم دیدم همچنان وایساده... ساعت 6:30 بود که همکارم پایین کار داشت رفت اومد دیدم پسره تو پاگرد نشسته... ساعت 7:30 که همکارم رفت دیدم همچنان نشسته! یه خورده ترسیدم! اینم عکسش! ار چشمی گرفتم!.. ساعت 8 که داشتم میرفتم . دیدم یه پیرمرده از مطب اومد بیرون پسره هم دویید دستشو گرفت!! پسره 4 ساعت اونم ایستاده منتظر باباش شایدم بابابزرگش بود!!

شبش که اومدم خونه مامانم گفت که همه اتاقمو گشتن برای کمربند! بهشید گفت نکنه تو اتاق مامان گذاشتی گفتم نوچینا من تو اتاق خودم گذاشته من هی به شما میگم که اتاقم جن داره شما باور نمیکنین! من وجود جنو تو اتاقم حس میکنم!! من رفتم اتاقم لباس عوض کنم بهشید هم رفت اتاق مامان که بگرده، دو دقیقه نشد که با کمربندم اومد... بهم میگه 20 بار بهت گفتم برو اتاق مامان هم بگرد!
پنجشنبه صبح هم خانوم حسابدار نیومد. آقای مدیر هم که فقط دو تا 5دقیقه ای اومد رفت! من تنها بودم! یه گندی هم زدم که نمیگم!! بعدم نشستم یه جوری سرپوشیده کردم که اگه یه موقع کسی دید فکر کنه خودش اینطوری شده!!
غروب پنجشنبه رفتم خونه دوستم! یه ضد حالی اونجا خوردم.دوست دارم تلافی کنم! البته از اون تلافی ها نه! یه تلافی خیطی!! بعد خونه دوستم رفتم خونه عمه کوچیکه!!
جمعه صبح هم باز از کنتور دود بلند شد... بابا هم فیوزشو کند بعدم رفت دنبال عموم... عموم اومد درست کرد بعدش زود رفت ما اومدیم کولر روشن کنیم دیدیم روشن نمیشه! سیماش قاطی کرده بود... فکر کنین ما از ساعت 10 تا 6 غروب بدون کولر بودیم دیگه پخیدیم!!
شنبه صبح هم خانوم حسابدار اومد! کلی حرفو خنده. از شیراز برام یه گوشواره هم آوورد... گفتم ما به ویزیتور نیاز داریم آقای مدیر زنگ زد به ویزیتور قبلی بهش گفت بیاد باهاش صحبت کنه... یه دادو بیدادی راه انداخته بودن البته آقای مدیر در این مواقع موش میشه و حرفی نمیرنه.. این دوتا اصلا باهم نمیسازن امیدوارم قبول نکنه که بیاد....غروبشم یادم نمیاد!
یکشنبه صبح از آقای مدیر برای غروب مرخصی خواستم. چون ساعت 4:30 آرایشگاه وقت خواستم... دیدم باز داره نفهم بازی در میاره مجبور شدم بهش دروغ بگم ... گفتم دکتر وقت دارم..
خوشبختانه آرایشگر قبلیه بود رفتم پیش اون... من از سوم دبیرستان پیش این میرم اما الان 3ماهی میشه که رفته تهران ماهی یه روزشو اینجاس! دیگه رفتم پیش این بهش گفتم برام خط چشم بکشه! کلی غصش گرفت چون من خیلی پلک میزنم اینم هی پاک میکنه هی میکشه! کارش که تموم شد کلی ذوقیدم... رفتم خونه دیدم هیچکس نیست تا مامان بیاد من جلوی آینه بود داشتم خط چشمو نگاه میکردم! کلا تو عمرم من 5بار خط چشم کشیدم!برای همین جای بسی ذوق بود!!
شبشم که عروسی دعوت بودیم... اینم یه عکس از عروسی... تو باغ بود... من وسطا رفتم جلو برقصم که خوانندهه گفت هر کی اقا دامادو دوست داره بپره!! من نمیدونم اینو از کجاش آوورد همین کارش باعث شد یه پاشنه 10 سانتی روی پای من فرود بیاد و من ناقص شم!! دختره با اون کفشش اصلا نمیتونست راه بره... یه پاشنه نازک داشت.. راه میرفت تلوتلو میخورد چه برسه که باهاش برقصه چه برسه که باهاش بپره! بعد اینکه منو ناقص کرد رفت کفششو در آوورد اومد جلو رقصید... منم دیگه نرقصیدم..... ما ساعت 2 بلند شدیم چون بهشید فردا صبح باید بستری میشد...

دوشنبه هم صبح که اومدم شرکت... اینقد بیکار بودیم.. عصبی شدم از بس بیکار بودیم آقای مدیر که اومد بهش گفتم امروز بعد از ظهر و فردا بعد از ظهر و چهارشنبه کلشو نمیام... اون بزور گفتم سه شنبه نیا اما چهار شنبه بیا... بعد شرکت هم رفتم بیمارستان دیدم خواهرم همچنان لباس پوشیده آماده اینه که دکتر بیاد و از اتاق عمل صداش کنن.. تا ساعت 3بودم فرزاد میخواست بره خونه وسیله بگیره مامان گیر داد منم باهاش برم خونه استراحت کنمقبول نکردم اما اینقد گفت منم گفتم به شرطی که رفت اتاق عمل برام زنگ بزنین من بیام...
ساغت 4 بود که مامان زنگ زدو گفت بهشیدو بردن منم تند آماده شدم برای آژانس زنگیدم رفتم... تو ماشین بغض کرده بودم اشکم داشت در میومد.. خیلی کنترل کردم که نیاد.. رسیدم بیمارستان ساعت 4:20 بود مامان گفت همین الان بچه رو بردن ... بهشید هنوز تو اتاق عمل بود... یه خورده رفتم تو اتاق بهشید اشکیدم بعد اومد پیش مامان... ساعت 5 هم بهشیدو آووردن... اینقد درد داشت... جیکش در نمیومد یه آخ هم نمیگفت فقط لباشو گاز میگرفت...منم دیدم خواهرم داره کلی درد میکشه اشکام در اومدن... پرستار که اومد بهش مورفین بزنه یه آخ کوچولو گفت که من همونجا حالم بد شد و سرم گیج رفت...اومدن فشارمو گرفتن گفتن پایین افتاده.. هر چی گفتن شیرنی بخورم نخوردم...
بعدم نی نی آووردن... وای اینقد گوگول بود... سفید با موهای مشکی... اون عکساش تو دوربینم بود و چون فلاش دوربینم قطع کردم عکسام تار افتاد...
سه شنبه صبح هم رفتم پیش نی نی .... دیدم بچه پوست صورتش قرمز شده.. دیگه اثری از سفیدی نیست! آوا اومده بود گفت دایی رو راه نمیدن چون آیناز باهاشه.. من رفتم پایین آینازو گرفتم که دایی بره بالا. آیناز هم چون تازه از خواب بیدار شده بود خیلی شنگول بود ... نگام میکرد خودش میخندید...
عمه خانوم نی نی ما که اومد میگه لاله گوشش چسبیده.. فرزاد گفت یعنی چی؟ عمه کوچیکه گفت دو نوع گوش داریم مال ماها رو ببین چسبیده نیست اما مال این چسبیده... منم گفتم به خالش رفته ! گوشمو نشونشون دادم...
البته فعلا نمیشه گفت شبیه کیه اما چیزای تابلوش شبیه ماس... گردی صورتش به بهشید رفته.. موهای مشکیش به بهشید رفته. چونش شبیه منه... گوششم شبیه منه.. الهی من فداش بشم...
ساعت 6 بهشید اومد خونه... ساعت 8بود که برق رفت از طرفی خانواده فرزاد هم اومدن... توی تاریکی! براش کلی کادو آووردن. از طلا و سکه و وجه نقد گرفته تا لباسو عروسک! طلا و سکه و پول به بهشید خیلی چسبید اما لباس نه! البته خوشش اومده اما غصش گرفته که چطوری ببره؟؟ برای بهشید و فرزاد هم کادو گرفتن...
بعد اونم نیوشا و دایی و آیدا اومدن... آیدا کلی ذوقید!!
وای......... ساعت 12 رفتیم بخوابیم... کلا بچه ساکتیه اما من تازه چشام گرم شده بود که نی نی فندقیه ما یه جیغ کشید من دو متر پریدم! ساعت 1 دوباره... 1:30... 2:5 دقیقه گریه وحشتناک.... 2:35....3 دیگه قاطی کرده بود تا 3:20 یه ریز داشت گریه میکرد.. تا آروم شد یه خرابکاری افتضاحی هم کرد که مامان میخواست پوشکشو عوض کنه دوباره شروع کرد... چشاشم به قاعده کف دست باز بود.. اصلا نمیخوابید! همه ما ساعت 4 خوابیدیم...
بیچاره بابابزگ و خالش که باید صبح بیدار میشدن!
امروز صبح هم داشتم میومد یه صدای عجیب غریبی در میوورد... کلا خیلی ریز میزس.. لپاش اندازه گیلاسن!
شرکت هم اتفاق خاصی نیوتاد خانوم حسابدار و یکی از ویزیتورا رفتن تهران...آقای مدیر اومد کلی حرفید مخمو خورد رفت...
زیاد شده میدونم... من شنبه میخواستم آپ کنم نشد... دوشنبه هم از بیمارستان اومدم میخواستم آپ کنم نوشتم و برق رفت... برای همین...
سعی میکنم امروز به همتون سر بزنم... اگه نشد میشه برای هفته بعد.... چون این فندوق ما کاراش اینقد زیاده که نمیرسم از خونه آپ کنم...
5 شهریور سالگرد خواهر مهربونم با فرزاد عزیز مبارک![]()
شاد باشین
بابای
دوستون دارم

