شنبه بعد آپ برای همون دوستی که گفتم جمعه ساعت 6 اس ام اس داد زنگ زدم!! باهاش خیلی سرد صحبت کردم چون بهش گفتم که فقط هر وقت کمک خواست بهم بگه دیگه نباید رابطه دوستی بین ما باشه چون این چند وقت ، فقط داشت نیرنگاش برام رو میشد و همینقدرم که من ازش گذشتم خیلی خوبم!! بهم گفت مشکلی نداره فقط یه چیز دیگه مونده تا من بدونم! گفتم چی؟ میگه نمیشه همینطوری بگم اول باید به جون خواهرت که میدونم خیلی دوسش داری قسم بخوری و بگی که منو میبخشی و حلالم میکنی!! دست گذاشت رو نقطه حساسم! گفتم اول بگو شاید نشه به راحتی گذشت گفت نه نمیگم!حرصمو در آوورد گفتم چی شده خدا ترس شدی؟ گفته من خیلی گناه کردم حداقل میخوام حق الناس گردنم نباشه! گفتم چی شده به فکر مردن افتادی؟خبریه؟ میگه نه فعلا! اما شوهر دختر خالم مرده منم ترسیدم!... قسمو خوردم و شنیدم که بگم... کلی مقدمه چینی کرد و خاطرات پارسال تابستونو که با هم بیرون بودیم گفت دیگه حوصلم سر رفته بود گفتم خوب مقدمه چینی نکن! که یهویی خیلی تند بهم گفت چی شد. شوک بهم وارد شد! چند بار صدام کرد بیتا بیتا بیتا ... یهویی به خودم اومدم اشکام در اومدن گفت داری گریه میکنی؟ نتونستم جوابشو بدم فقط گفتم خیلی بدی و گوشی رو قطع کردم... نشستم کلی اشکیدم دوستمم هی برام زنگ میزد و اس ام اس میداد اما واقعا نمیتونستم ببخشمش چون با آبروم بازی کرده بود... در حال گریه بودم که دیدم همون دوستی که شکست عشقی خورده بود برام پی ام داده!! مشغول چت کردن باهاش شدم دیگه همه چی فراموش کردم نیشم تا بنا گوش باز شده بود!!
دوستم گفت برای کارای دانشگاه فردا میاد ساری.. منم ناهار دعوتش کردم... خیلی خوشحال شدم بودم که فردا میبینمش.. دلم اینقدی براش تنگ شده بود.....
دیگه چون سرحال شدم به تلفن دوستم جواب دادم بهش گفتم بخشیدمش اگه چیز دیگه ای هم هست بگه... شبیه سریال شده هر ماه یه چیزی یادش میاد!! گفت نه دیگه این آخریش بود گفتم میبخشمش اما دیگه اصلا دوست ندارم باهام تماس داشته باشه. حالا گیر داد هر کاری بگی من برات مکنم؟ گفتم چیکار میتونی بکنی که جبران شه؟ گفت نمیدونم!! گفتم تنها کاریکه میتونی بکنی اینه که فکر کنی من دیگه مردم رفتم زیر گل تا دیگه آبروم از این به بعد حفظ شه....
دیگه بعد اون آماده شدم که برم خونه... یه بارون وحشتناکی میزد... تا رسیدم به ایستگاه تاکسی شبیه این دخترا تو فیلم هندی که زیر بارون آواز میخونم شدم!!تو صف تاکسی هم 5-6 جنس مخالف وایساده بودن.. از تاکسی هم که خبری نبود!! در همین حال یه کمری بی ادب دقیقا رفت جایی که آب بارون بود و من توسط آبهایی که روم ریخته شد یه دوش اساسی گرفتم!!! پشت سرشم یه ماشین دیگه اومد که تکمیل کرد!! پسره که بغل دست من وایساده بود رفتم عقبتر وایساد کلی خودشو از صحنه دور کرد!! اما من فکر کنم نیم ساعتی معطل ماشین شدم بی خیال همون سرجام وایسادم! دیگه خیس شده بودم برای همین نیاز به سوسول بازی نبود!
یکشنبه صبح یکی از دوستای دوران دبیرستانم اومد پیشم!! یه دو سالی میشه که همدیگه رو ندیدیم.. فقط تماس تلفنی! تا منو میبینه میگه : ااا دماغت که هنوز سرجاشه؟ منم گفتم مگه قرار بود نباشه؟ میگه عمل نکردی هنوز؟ گفتم انشاله دی ماه...
نزدیکای ظهر هم برای اون دوستم که قرار بود بیاد زنگیدم که گفت جاده هراز بسته بود از فیروز کوه داره میاد... ساعت 2:30 – 3 به بعد میرسه.... برای همین قرارمون کنسل شد و گفتم اگه فردا تونست حتما باهام تماس بگیره.....
اومدم خونه بهشید که نبود... رفته بود خونه مادر شوهرش....بعد از ظهر که رسیدم شرکت دیدم خانوم حسابدار و ویزیتورمون چطور در حال خوردن لواشکن!! منم گفتم نامردا بدون من؟! بعد خانوم حسابدار گفت بیا اینم برای تو! خیلی ترش بود... جای همتون خوردم!
غروبشم که آقای مدیر اومد گفت برنامه ویزیتورمون چیه!منم گفتم هیچی! میگه نرفت بابلو ویزیت گفتم نوچ! قائمشهر چطور؟ بازم گفتم نوچ..قاطی کرد گفت پس برای چی اومد؟ شبم که رفتم خونه جای آویسا خیلی خالی بود!!
دوشنبه صبح!! فروشمون باز یه تکونی خورد! اما... صبح کار خاصی نکردم فقط برای خواهری زنگیدم گفتم امشب بیاد اما گفت نه گفتم دلم برای فندوقم تنگ شده گفت اینا هم دلشون تنگ میشه تازه باید عادت کنی من 20 روز دیگه میرم!!اونوقت میخوای چیکار کنی؟
بعد از ظهر شرکت هم تا ساعت 5:30 رقصیدم!! بعد مجله موفقیت خوندم... بعدم دیگه نت.... شبم داشتم میرفتم داشتم پنجره هارو میبستم یه چیزی بوم صدا کرد!کله رو انداختم بیرون دیدم یه پژو معلوم نیست به چی زده کل جلوش رفته! همه جا رو نگاه کردم اثر از ماشینی که بهش زده باشه نبود!فکر کنم یارو فرار کرد رفت!!
امروز صبح هم شرکت خبر خاصی نبود...آقای مدیر خیلی داره زور میزنه که فروش ببره بالا اما اینقد خنگه که کاری نمیتونه از پیش ببره!! امروز با یکی از مشتریها صحبت کردم فقط داشت ویزیتورای یه شرکت دیگه رو به رخمون میکشید!! خب راست میگن!! تا یه ویزیتور میاد اینجا رشد میکنه میره! و یه ویزیتور جدید میاد که تو حرف زدنش مسلط نیست... دوما اینکه همه شرکتای موفق ویزتور مرد دارن.. اما ویزیتورای ما همشون خانمن... هر چی تهران و بعضی اوقات حرف میشه ما میگیم که یه ویزیتور مرد بیار میگه نه!!! از بس شکاکه فکر میکنه اگه یه پسر بیاره یا ما رو میخوره یا ما اونو میخوریم!! اینطوری پیش بره ما سقوط میکنیم از نوع افتضاح!!
ظهر که رسیدم خونه این عسلی هم اومده بود
..... وای که خاله داشت از دوریش پر پر میشد!! کمتر از 20 روز دیگه خواهرم میره من چیکار کنم؟میمیرم!!
داشتم با آویسا بازی میکردم که مامان بهم میگه بیتا اوندفه رفتی آلبوم یه خواننده خریدی که بابلی بود اسمش چی بود؟ مجتبی بود؟ منم گفتم نه ماهان بود مجتبی همخونی میکنه!! برادرشه! مامان میگه بهرام خان؟ منم میگم اوههوم... بعد مامان یهویی میگه اااااااا این مجتبی و ماهان پسرای محبوبن! منم میگم محبوبه کیه؟ میگه یادت نمیاد باهاشون بازی میکردی؟ محبوبه؟؟؟ دوست من؟ منم میگم نه!!
حالا مامان گیر داده بود
که من باید اینا رو یادم بیاد که خوشبختانه بهشید از حموم اومد و منو نجات داد!! گفت بیتا اون موقع خیلی کوچیک بوده یادش نمیاد! مامان میگه نه با هم بازی میکردن!!منم میگم مــــــن؟بهشید میگفت من با مجتبی بازی میکردم!
هیچی قضیه ازین قراره که مامان بعد مدتها دوسشو میبینه و میفهمه که پسرش خواننده شده!
به بهشید گفتم این الان کلی کلاس داره، میتونی همه جا بشینی بگی اینا بچه بودن با تو همبازی بودن!!
برای بعد از ظهر هم که اومدم شرکت دیدم 3 جعبه هست.... اینقده غصم میگیره وقتی بار میرسه!!
مانتومو در آووردم نشستم همه رو شمارش کردم و جابه جا کردم.... چرا این آقای مدیر نمیفهمه که ظرفیتامون پر شده!!
دیگه کارام تموم شد آقای مدیر هم اومد. رفت پایین بانک که همون موقع یه مرده ریشو با قد بلند و شکم گنده اومد.. گفت با آقای ؟؟؟کار دارم گفتم نیستن.. یه خورده سوالای مشکوکانه پرسید رفت، مرده قیافش شبیه این اطاعاتیا بود!!
آقای مدیر هم که اومد بهش گفتم قضیه گفت نمیشناسه!!
دیگه اقای مدیر همچنان داره فک میزنه مثل پیرزنا.. مامانم زنگ زده صدای گریه آویسا میومده بعد میگم صدای گریس مامانم میگه آره... مامانم اسم قرص گفته بود که بخرم براش!! بعد آقای مدیر فوضول میگه مامانت چقدر درد داره که داره گریه میکنه!! منم گفتم مامانم نبود...
طبق آخرین اخبار ارسالی هم اینک آقای مدیر رفتن!!
پ ن ۱: از انتخاب عنوان برای پستم متنفرم!مگه دارم انشا مینویسم که موضوع بدم؟
پ ن ۲: مثل اوندفه از میلم یه چیزی کش رفتم گذاشتم تو ادامه مطلب..
شاد باشین
بابای
پاینده باد ایران آریایی ![]()
سلام........
پنج شنبه صبح شرکت کار خاصی انجام ندادیم!! منم گردنم هنوز خوب نشده بود....
رسیدم خونه قبل ناهار رفتم یه دوش گرفتم ، از حموم اومدم بهشید هم برام کرم نمیدونم چی مالید گردنمو بستم! ناهار و خودم بعدم لالا... از خواب بیدار شدم گردنم خوب شده بود!
بیدار شدم چون سالگرد بابابزرگم بود مامان و بابا رفتن آرامگاه... دوست بهشید هم اومده بود پیشش ... من چون قیافم درست نبود حس درست کردنشم نداشتم تو اتاقم موندم و پایین نرفتم!!
به جاش رفتم از تو کمدم و یه جعبه که توش وسایلی که از دوستام به عنوان یادگاری دارم و گرفتم آووردمش پایین.... بیشترشون کارت تبریکه!
این کارتا رو میدیدم دیگه رفتم تو اون زمان... به خصوص کارتایی که مال دوران ابتدایی و مال دوستم آیلین بود... اینقده دلم هواشو کرد که بغض کردم و قتی کارتاشو با دست نوشته هاشو میدیدم... خیلی دلم براش تنگ شده خیلی... تا پارسال هم خیلی دنبالش گشتم اما اصلا پیداش نکردم... من و آیلین از پیش دبستانی تو یه کلاس بودیم تا اول دبیرستان! موقع دبیرستان انتخاب رشته کردیم از هم جدا شدیم.. همه چیزمون با هم بود به خصوص اینکه اون خواهر نداشت... از چیزی نبود که من در موردش خبر نداشتم... تا اینکه این خانوم خونشونو عوض کردن دیگه ارتباطمون قطع شد.. چون من شماره جدیدشونو نداشت اون بی معرفتم دیگه ازم سراغ نگرفت! نمیدونم اینقد من به فکرشم اونم به فکرمه؟ اصلا سالی یه بار به من فکر میکنه؟ اصلا یادش هست یه بیتایی بوده؟
بعد اینا رسیدیم به یه سی دی با یه سر رسید!! سال 83 این سی دی ها با سر رسید یه بوی خیلی خوبی میداد اما هر چقدر من بوش کردم یه ذره هم بود نمیداد.... سی دی رو گذاشتم تو کامی اصلا نمیدیمش اما به یاد اون کسی بهم داد افتادم بغضی که برای آیلین تو گلوم بود ترکید کلی اشکیدم... دلم برای این هم خیلی تنگ شده این هم خیلی بی معرفته... میدونم اصلا بهم فکر نمیکنه اگه هم فکر کنه کلی بهم فحش میده....فعلا تنها آرزوم دیدنه این دوتا دوستمه! فقط یه بار!
تو حال و هوای اینا بودم که گوشیم زنگید.... یکی از دوستای دانشگام بود.. بعد کلی صحبت و اینا بهم گفت اصلا حالش خوب نیست! دچار یه شکست عشقی شده! من که اشکام هنوز کامل خشک نشده بود با شنیذن این حرفش نشستم فقط خندیدم.... آخه اینو ازین حرفا؟ شکست عشقی؟ هر چی بهش گفتم منو نمیتونی خر کنی میگفت جونه بیتا راست میگم.. این ازین دخترایی بود که به پسرا اصلا وابسته نمیشد و فقط به خاطر تفریح باهاشون بود.. حتی با ؟؟؟ یکی از پسرای گروه Emziper هم دوست بود!! خیلی خندیدم اما وقتی دیدم صداش میلرزه باورم شد.. کلی بهش دلداری دادم اما فایده ای نداشت... بهم گفت اصلا در این مورد با بچه ها صحبت نکن به خصوص؟؟؟.......
وقتی گوشی رو قطع کرد گفتم اینم از پنج شنبم!! این دوستای من ممکنه سالی یه بارم به یادم نیوفتادن اما تا به مشکلی برمیخورن سه سوت شماره منو میگیرن!! همه میان با من دردو دل میکنن بعضی وقتا میگم پس خودم چی؟ خودم با کی دردو دل کنم؟ من همه چیزمو به مامان میگم اگه بعضی مسائل نشه گفت به بهشید حتما میگم.... اما یه مورد هست داره خوردم میکنه اما هیچکی نمیدونه!
دیگه دوست بهشید رفت منم صورتمو شستم داشتم آماده میشدم مامان و بابا هم اومدن... بعدم آماده شدیم رفتیم خونه مادرجون....
اینم عکسای آویسا برای پنجشنبه قبل رفتن به خونه مادرجون:



جمعه صبح از خواب بیدار شدم دیدم اس ام اس دارم اونم برای 6 صبح!!یه چند روزی میشد که کسی اس ام اس نداده بود.. این اس ام اس هم درخواست کمک بود! البته هنوز نمیدونم موضوع چیه اما شاید بعدآپ تماس گرفتم ببینم چه خبره!!.... چرا فتیله نداد؟ اه اه.. ازین خاله شادونه اصلا خوشم نمیاد!!! تا ساعت 11 نمیدونم چیکار کردم اما بعد اون نشستم اتاقمو جمع جور کردم....
شب شام هم داییم قرار بود بیاد!!
زندایی هم اومد بهم گفت که عروسی خواهرش کنسل شده، شده برای بعد عید ... یعنی سال 88.... حالا من چیکار کنم؟
بعد اینکه دایی اینا رفتن من از بالای پله هالمونو دیدم ، دیدم همه چیز از دست این آرشام بر عکس شده!! من نمیدونم پسرای این دوره زمونه چرا اینقد غیر قابل کنترل شدن! حالا شانس آوریدم فقط اینا بودن اگه آیدا هم دعوت بودن دیگه هیچی.... علاوه بر برعکس بودن کلی آلودگی صوتی ایجاد میکردن!!
اینم عکسای آویسا برای دیشب:




شنبه صبح هم که امروز باشه... سوار تاکسی که بودم احساس میکردم اکسیژن مونده شده دارم تنفس میکنم.. این آقای راننده چون سردش بود تمام پنجرها رو کشیده بود بالا برای همین اکسیژن تو ماشین انقضا شد....
امروزم یکی از مشتری هامون سفارش داد و بالاخره تونستیم ازون مرز بگزریم و بتونیم درصد این ماه هم بگیریم...
بعد از ناهار چون هوا خنکه جون میده برای لالا....... من اصلا خوابم نبرد ... دیگه هر دفه گوشیمو میدیدم میگفتم پنج دقیقه دیگه پنج دقیقه دیگه....... دیگه خوابم برد تا ساعت 3:30.... دیگه اومدم شرکت دیر شد.......
یه چیز دیگم اینکه من اوندفه با آقای مدیر سر اینکه ساعت کدوممون درسته بحث کردم! بهش گفتم ساعتش 5 دقیقه جلو.. خودم نشستم ساعت کامپیوتر با ساعتی که تو سالنه رو تنظیم کردم... امروز که سوار تاکسی شدم دیدم اختلاف زمانی 5دقیقه ای دارم!! خونه اومدم با ساعت بابام که ثانیشم تنظیمه چک کردیم دیدم 5دقیقه من از زمان عقبم!!
الانم فعلا کار خاصی ندارم
به جز اینکه عکسای آویسا رو برای باباییش میل کنم
پ ن : دو تا مطلب جالب برام میل شده بود تو ادامه مطلب میزارم اگه دوست داشتین بخونین... آغاز تا پايان يك ترم دانشگاه به روايت تصوير ! یکی دیگم مروري بر آرزوهای ویکتور هوگو...
شاد باشین
بابای
پاینده باد ایران آریایی
سلام .....
شنبه داشتم میرفتم خونه از سوپر کوچکون برای خودم کلی چیپس و پفک خریدم!! یه جورایی مغازشو از چیپس تهی کردم!! بعد اینکه جارو زدم کارم تموم شد دیدم 7 تا نایلون شد!! البته تو هر کدومش 3 تا بیشتر جا نمیگرفت.. تو 2-3 تاشم دو تا بود!! پشیمون شدم میخواستم یه خورده کمترش کنم اما گفتم چقدر هر دفه بیام کوچولو کوچولو خردید کنم؟
یکشنبه سایت شرکت تهرانمون که هک شده بود درست شد!! به همین راحتی!! فکر نمیکردم به این راحتی ها درست شه!! نمایندگی گیلانمون هم لغو شد.. اونی که نمایندگی گیلان داره 3 ماه دیگه فرصت خواست تا بتونه اوضاع اونجا رو روبراه کنه...
یه سری برگه داشتم باید فوتو میگیرفتم رفتم پایین ، پسره فوتویی به من میگه چطوری!! من تو دلم گفتم جانم؟ از این نوع طرز صحبتش اینقد شوکه شدم که جوابشو فکر کنم ندادم! نمیدونم چرا یهویی احساس صمیمیت بهش دست داد! داشت راه میرفت دیدم می لنگه.. دیدیم پاش بستس اونم صورتی! پیرهنشم صورتی بود... این پسره همیشه لباساش رنگ شاده من هیچ وقت ندیدیم تیره بپوشه... خوبه که حداقل بهش میاد.
برای بعد از ظهر که داشتم میومدم شرکت نرسیده به مقصد همه مسافرا پیاده شدن من موندم و آقای راننده که یه پسر جوون بوده.. سی دی گذاشت تو دستگاش بعد آهنگ رضا صادقی اومد نشست بلند بلند خوندن!! احساس خوش صدایی در حد فوق العاده زیاد بهش دست داده بود...
اومدم شرکت چون کاری نداشتم نشستم رقصیدم!!البته به رقص نمیخورد به نرمش هم نمیخورد! یه مخلوطی برای تحرک بود...
دوشنبه هم صبح اومدم شرکت فروش کلی این ماه و دیدیم دیده افتضاحهه!! خانوم حسابدار گفت اصلا این خوب نیست.. من و خانوم حسابدار علاوه بر حقوق ثابتی که میگیرم اگه فروشمون از یه حدی بره بالا به ما یه درصد کامل میده! منو خانوم حسابدار اسم مشتری ها رو گرفتیم و بهوشن زنگ زدیم و کلی سفارش گرفتیم...دیگه اینقد سرمون شلوغ شد که من به جای 12 ساعت 1 از شرکت رفتم!!
غروبشم که دیدم صدای دعوا میاد منم ذوخیدم گفتم آخ جون بزن بزن شده... رفتم دم پنجره دیدم چیز خاصی نشده فقط یه آقایی که قیافش شبیه معتاد عمله ای بود داه با سرباز (همون آقا پلیسی که سر چهارراه وایمیسته) داره بحث میکنه.. این آقا پلیسه هم اصلا بهش محل نمیزاره.. یه نیم نگاه هم نمینداخت.. اونم خسته شد رفت.. حیف شد که صحنه اکشن نشد!

دوستمم بهم زنگید منم تونستم مقاومت کنم... بعد اینکه قطع کرد گفتم آخـــــــــــــیــــــــــــش!!!راحت شدم!
قبل رفتن به خونه داروخانه کار داشتم برای آویسا باید دستمال مرطوب میگرفتم.. که یه پسره بود هی به آقا دکتره التماس میکرد دکتر هم میگفت بدون نسخه پزشک نمیتونم بدم اونم گیر داده بود اساسی!! معتاد بود... جدیدا چقدر معتاد زیاد شده ها!!خیلی زیاد شده... خیلی....
اومدنه تو کوچمون یه دختر پسره رو مشاهده کردم در حین انجام دادن کارهای بد بد! یکی نیست به اینا بگه کوچه جای این کاراس؟ خجالت نمیکشین؟ بیام بزنمتون؟ حداقل نمیرن داخل کوچه همون سر کوچه... این دختر و پسر و زیاد تو کوچه ها دیدیم .. دختره خیلی سنش زیاد باشه اول یا دوم راهنمایی ... پسره هم دیگه خودشو بکشه 17 سالش بیشتر نیست! قیافه پسره شبیه اینایی که تسبیح دور دستشون میچرخونن و به تیر برق تکیه میدن تخمه میشکنن!!
سه شنبه صبح که داشتم میومدم شرکت دیدیم سر یکی از کوچه ها یه چیزی نوشتن... از اولش بگم... دو ماه پیش سر همین کوچه که تیر برق داره یه برگه اندازهA3 زدن توش یه 10 خطی نوشتن به اینکه اینجا آشغال نریزین اما خیلی محترمانه خواستن و نوشتن در همه ادیان الهی در مورد همسایه آزاری هست و این حرفا!! ماه پیش ظهر که داشتم میرفتم خونه دیدم دو تا پسره دارن برگه میچسبونن تن دیوار همین کوچه به این مظمون از اهالی محترم خواهشمندیم که در این مکان آشغال نریزن... حالا ادبی تر نوشته بودن بعد هر کلمه ای تو یه برگهA4 تایپ شده بود.... صبح سه شنبه دیدم علاوه بر اون دو تا این سمت کوچه برگه چسبوندن لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد!! فکر کنم نتونستن از در صلح وارد بشن برای همین مجبور شدن.......
صبح ساعت 8:15 رسیدیم شرکت با آقای مدیر بحثم شد.. بعد خانوم حسابدار ساعت 8:30 رسید اینم بحثش شد! ویزیتورمونم که ساعت 12 به بعد بود رسید اونم بحثش شد! سه شنبه چون خانواده مادری بابام میخواستن بیاین خونمون من جامو با خانوم حسابدار عوض کردم و به جاش من یکسره موندم... از اونجایی هم که ویزیتورمون از ساری اومده بود اقای مدیر ما رو ناهار برد بیرون.. البته خودش نیومد فقط ما رو رسوند... بعد ناهار که اومدیم شرکت تو را پله دو تا دختر با یه پسر دیدیم.. دو تا دختره بماند که اصلا قیافه نداشتن اینقد آرایش داشتن
که عروس اینقد آرایش نیمیکنه!! پسره هم که با اینا بود خیلی شنگول بود!!
غروبم که مهمون اومد... اِ اِ اِ فوتسالو دیدین؟ اینقد دلم سوخید... خیلی حیف شد!! ساعت 8 به بعد بود که منو بهشید رفتیم پوشک آویسا رو عوض کنیم چنان جیغی کشید !! بهشید فقط تونست چسب پوشک جدیدشو ببنده دیگه نتونس لباسا بپوشه! از بس جیغ میکشید بابایی من و بهشید کلی دعوا کرد!! بعد اومد بچه رو گرفت ... بهشید هم ناراحت شد لباساشو داد به مامان گفت اگه تونستین بپوشینش! دیگه از دیروز تا ظهر که من خونه رفتم و ازش خبر دارم همچنان قاطیه!! فقط گریه!!

امروز صبحم بیدار شدم دیدم قسمت سمت راستم بی حسه!! شبیه این سکته کرده ها... الان خوب شده اما گردنم همچنان مشکل داره!! چون گردن شکسته بودم کار خاصی تو شرکت نکردم! برای ظهر هم اومدم خونه قبل اینکه درو باز کنم صدای جیغ اویسا میومد!! نمیدونم باز چش شده!
کلی هم تم برای گوشیم گرفتم.. اینقدی خوشکلن!!
غروبم که اومدم در حال نوشتن این آپ بودم که سرایدارمون اومد یه نامه بهم داد که براش تایپ کنم!! نامه ای بود برای رییس جمهور! توش در مورد مشکلات و این چیزا بود.. وای خدای من دوتا بچه تالسمی داره که دانشجو.. خودش بهم گفت شهریه دانشگاشون (پیام نور) نمیتونم بدم همسایه ها بهم کمک میکنن.. البته این یه تیکه تو نامش نبود!تا الان دپرس بودم کاش میتونستم کمکش کنم!!
به نظر خودم این دو تا جمله قشنگ بودن برای همین اینجا گذاشتم!

چارلی چاپلین میگه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را میکردی .. اما حالا که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص .
دکتر علی شریعتی هم میگه :ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد
شاد باشین
دوستون دارم
پاینده باد ایران آریایی![]()
سلام خوبین؟
پنجشنبه صبح از موقعی که اومدم شرکت کامی روشن کردم تا ساعت 11:30 داشتم وبلاگ ساناز جونو سرچ میکردم تا پیداش کنم!! در صورتی که خودش تو پست قبلیم تو کامنت اولش آدرس وبشو برام گذاشت اما این چشم ندید!!!
نمیدونم چشام آلبالو گیلاس میبینن یا اینکه ..... البته به اینکه چشام ضعیف شده هیچ شکی نیست اما اینکه دقتم کجا رفته؟ من 3 ساعت داشتم با این بلاگفا کشتی میگرفتم اما آدرس بود!!
بعد اون چون خسته شده بودم آقای مدیر هم رفته بود نشستم ورزش کردم!!البته میخواستم برقصم اما خانوم حسابدار اهل این چیزا نیست برای همین ورزش کردم!!
موقع اومدن به خونه هم موقعی که منو خانوم حسابدار داشتیم از خط رد میشدیم یه پرشیا که توش دوتا پسر نشسته بودن نمیدونم از کجا پیدا شدن که نزدیک بود ما رو له کنن!! نزدیکای له کردنمون من یه چیزی گفتم که نمیدونم پسره چطوری شنید اونم یه چیزی گفت بعد خانوم حسابدار یه چیزی گفت! من دست خانوم حسابدارو کشیدم که بیاد وگرنه فکر کنم یه دعوای درست حسابی میشد!
وقتی که سالم از خیابون رد شدیم دیدیم صدای دادو بیداد از یه ماشین خط میاد!! یه دعوایی شده بود با کلی فحش!! مرده به راننده هی فحش میداد میگفت کراکی!! خانوم حسابدار گفت فحش جدیده؟ منم گفتم تو جاهای عمومی نمیشه هر فحشی داد !!
غروبشم میخواستم برم بیرون مانتو بخرم اما حسش نبود.. یه خورده تو خونه نشستم دیدم نمیشه به مامان گفتم بیاد بریم بیرون....رفتیم شهریار دنبال پیرهن گشتم برای عروسی....... من نمیدونم چرا هم از پشت برام گشادن... یعنی گودیه کمرش باید گرفته شه!!بگذریم... مامانم همیشه دوست داشت و داره که من یه کت و شلوار داشته باشم و تو یه مهمونی بپوشم!! اما من اصلا دوست ندارم... من داشتم لباس میپوشیدم که از اتاق پرو بیام بیرون مامان یه کت و دامن برام آوورد که بپوشمش! منم فقط برای اینکه ناراحت نشه پوشیدم... یه کت کوتاه با آستین بلند... دامنشم از زانوم پایین تر بود .... خوشکل بود وقتی پوشیدمش مامانی خیلی خوشش اومد اینقد هم این در اتاق پرو باز گذاشت که پسره هم منو دید و خیلی پرو هم بهم گفت چقدر بهتون میاد!! مامانم کلی ازم تعریف کرد فقط به خاطر مامان خریدمش!!
اومدم خونه دوباره پوشیدمش که بهشید ببینه دوباره مامان نشست ازم کلی تعریف کرد و بهم گفت آدم شدی!! میگه چون هیچ کدوم از لباسای مجلسیت آستین ندارن و اصلانم کت نداری قیافت خیلی تغییر کرده... دروغ چرا وقتی خودمو تو آینه دیدم از خودم خیلی خوشم اومد!!
برای همین تصمیم گرفتم که اگه اون عروسیه مراسم حنابندون داشته باشه ما هم توش دعوت باشیم همینو بپوشم... فقط نمیدونم این آستین داره مسخره نیست که تو جشن حنابندون بپوشمش؟
شبم نشستم فیلم تلافی دیدم...ظاهرا فیلم باید خنده دار میبود اما من از همون اول فیلم که فهمیدم دختره میمیره نشستم گریه کردم تا آخر!!
شبم فکر کنم ساعت دو نیم بود که یه رعدو برق وحشتناکی زد که من یه دو متری پریدم تا حالا همچین صدایی نشنیدم.... بعد اونم بارون تند... کلا هوا قاطیه... دوباره اومدم بخوابم اما این آسمون اینقد فلاش میزد که اصلا نمیشد خوابید.. تخت منم زیر پنجرس هی این برقا میخوردن تو چشم...
جمعه صبحم فیتیله جمعه تعطیله دیدم... البته تا 1!! بعد رفتم فیلم چپ دست دیدم... من خیلی وقته میخوام این فیلموببینم اما همه میگفتن این فیلمو دیدیم.. هی میگم من ندیدم شما دیدین میگن نه... البته من فیلم آمریکاییشو فکر کنم دیدم.... آخه دقیقا اون قسمت تیمارستان یادمه!!فیلمش بد نبود!!
غروبشم که میخواستیم بریم خونه عموم رفتیم که ایسا رو آماده کنیم ... هوا خیلی سرد بود برای همین یه لباس پوشوندیمش میخواستیم یکی دیگه بپوشونیمش تنش نمیرفت مجبور شدیم یه شماره بزرگتر تنش کنیم که وقتی اونو پوشیدیم آویسا توش گم شد.. منو خواهرم اینو گذاشتیم رو زمین خودمون فقط داشتیم میخندیدم
این عکس آویسا قبل پوشیدن لباس:


این عکس آویسا بعد پوشیدن لباس:

اینم عکس آویسا برای امروز که داشتم میومدم شرکت خواب بود!!

تا 9 خونه عموم بودیم... کلی اصرار کردن که شام بمونیم اما چون قرار بود مامان بزرگم شب بیاد خونمون اومدیم خونه....
شبم داشتیم تی وی میدیدم .. آویسا هم تو کریش بود منم داشتم با پام تکونش میدادم که بهشید گفت آویسا روببین انگاری نفس نمیکشه!! منم تندی بغلش کردم دیدم نفس میکشه... کلی پشتشو زدم من و بهشید همینطوری داشتیم گریه میکردیم مامانم ازم گرفت از پا آویزونش کرد سه چهار تا زد به پشتش نفسش اومد... خیلی لحظه بدی بود شبش اصلا نتونستم بخوابم با اینکه بهشید تو اتاق من نمیخوابه اما هر نیم ساعت نیم ساعت میرفتم بالای سرش که وضعیتشو ببینم... فکرکنم شیر آوورد بالا اما مثل اینکه قورتش میده بهش میچسبه....
امروز صبح تو صف تاکسی من پشت یه پسره وایسادم قیافه پسره باشخصیت بود! جلوی این پسره هم دوتا زنه با یه دختر وایساده بود! یه تاکسی اومد که نفرات جلو سوار شدن اما یه نفر میخواست که این پسره باید میرفت که موقع رفتن یه دست به یه جای این دختره زد... این 3تا هم روستایی بودن دو تا زنه با دختره شروع کردن به فحش دادن!!اونم فحشای خوشکل!پسره که بروی خودش نیوورد رفت سوار تاکسی شد فقط دوبار پشتشو نگاه کرد اما این سه تا با این که پسره رفته بود همونطوری داد میزدن فحش میدادن!! سوار تاکسی هم شدیم این سه تا پشت من نشستن همیچنان فحش میدادن! راننده تاکسی گفت چی شده؟ اونا هم شرح دادن راننده گفت خوب شما اشتباه کردین کفشتونو در می آووردین میگرفتین میزدین اگه هم میمرد 4تا شاهد داشتین تبرئه میشدین!
من از حرف راننده خندم گرفت که یهویی اون زنه به من میگه! آره امثال شما ها هستن که به این پسرا رو میدن! تازه با شماها اگه اینکارو بکنن شما خوشتون میاد بهشون هیچی نمیگین اینا پررو شدن...
منم خیلی عصبی شدم پشت کردم بهش گفتم خانوم درست صحبت کن! اولا اون پسر یه کار زشت کرد اما شما تو ملا عام فحشایی دادین و الانم تو تاکسی دادین که از کار اون پسر خیلی بدتره... دومن اینکه من با اینکه پیش اون آقا وایساده بودم با من کاری نداشت اما با دختر خانوم شما که وسط شما دوتا چادری وایساده بود این کارو کرد حتما از دخترتون یه چیزی دیده که دختروتونو ترجیح داده نه منو !
وای من اینو گفتم زنه شروع کرد....... راننده تاکسی هم گفت خواهر من این خانوم راست میگن این چه حرفایی که از دهنتون خارج میشه واله ما مردیم به بقیه این حرفا رو نمیزنیم... دیگه من پیاده شدم!
شرکت اومدم رفتم تو سایت شرکت دیدم سایته هک شده!! کلی خندیدم ... البته من خیلی خوشحال شدم.... چون من به آقای مدیر پیشنهاد ساختن یه وبلاگو دادم که اون منو بیچاره کرد... گیر داده که بالای عکسش دریای خزر باشه ... چون این کل شمالو داره برای همین... حالا من یه قالب گرفتم گوگول! اینقد خوبه کلی امکانات داره.. مثل سایته اما.... حالیش نمیشه که! فعلا که سایتمون هک شده وبلاگ ساختن هم تعطیل!
بعد از ظهر هم که میخواستم بیام شرکت تاکسی که پشت چراغ قرمز بود یه پسره برگه تبلیغاتی داده که توش نوشته بود جشن بزرگ گل و گلاب از ساعت 7شب تو استادیوم آزادی... برای بچه هاس من خیلی دلم خواست که برم!!به خصوص الان که یه ماشین هست هی تبلیغاتشو میکنه پشتشم یه عروسک هست برای بچه ها دست تکون میده بچه ها هم کلی ذوق میکنن!! اینقد دوست دارم برم!!
یه چیز دیگه.. در مورداینکه گفتین بابای آویسا چیکار میکنه... بابای آویسا اینجا نیست... هر ۲۲ روز ۸روز میاد اینجا... خواهرم هم آبان میره...
شاد باشی
دوستون دارم
بابای
پاینده باد ایران آریایی
سلام، چطورین؟
یکشنبه صبح ساعت 10 بود که آقای مدیر و خانوم حسابدار رفتن چالوس-نوشهر-شهسوار... من تنها بودم.. تا غروبش.. البته کلی کار داشتم... هر چند وقت یه بارم که خسته میشدم میرقصیدم
..
دوشنبه آقای مدیر رفت تهران... ما هم به همین مناسب جشن گرفتیم
... من رفتم چیپس و پک و آب میوه خریدم... یه موزیک آروم هم گذاشتیم داشتیم از فضا نهایت استفاده میکردیم که دیدیم زنگ خورد.. من رفتم از چشمی دیدم دیدم 2تا پسرن... خانوم حسابدار گفت اینا از طرف؟؟ اومدن... در اتاق بستم خانوم حسابدار تو اتق بود داشت جمع و جور میکرد... پسره اومد با دوستش بود.. داشت در اتاق و باز میکرد من گفتم لطفا اونجا بشنین من صداشون میکنم! خانوم حسابدار اومد کارش با من بود.. پوستر و کاتالوگ این چیزا میخواست... اوندفه اومد من نبودم خانوم حسابدار بهشون داد.. البته اینا بهوه بود بیشتر برای اشانتیون اومده بودن... که منم بهشون ندادم.. فط یه اشانتیونو بهشون دادم بقیه رو ندادم!!
غروبشم آقای مدیر زنگید خیلی خوشحال بود... تونست بعد مدتها نمایندگی گیلانو بگیره... به گفته خودش اونا میگفتن که خراسان و گیلان بگیر که کلا شمال دستت باشه ... اما اون خراسانو قبول نکرد چون سخته ...
سه شنبه صبح هم اتفاق خاصی نیوفتاد فقط آقای مدیر کیفش کوک بود و یه سره حرف میزد.. الان ما به یه ویزیتور دختر که پوست صورت عالی داشته باشه تو رشت نیاز داریم(اینم آگهی استخدام)... ظهر که رسیدم خونه آیدین پشت کامی بود که من یادم اومد این هاردمون پریده..... من همینطوی داشتم با آیدین حرف میزدم که یه چیزی یادم اومد... چشام تیره و تار شد فشار افتاد پایین قلبم درد گرفت سکته مغزی هم کردم... وای خدای من الان که دوباره یادم اومد عصبی شدم... یادم اومد عکسای خودمم پریده... من هفته ای چند بار از خودم می عکسیدم اینا که بماند عکسایی که توی مهمونی یا عروسی بودیم... وای دارم سکته میزنم...من اصلا دیگه از خودم عکس ندارم... ای خداااااااااااااا

غروبش که رسیدم شرکت دیدم خانوم حسابدار و آقای مدیر و ویزیتورمون در حال چایی خوردنن!! آخه ما از آقای مدیر به خاطر نمایندگی گلستان شیرنی خواستیم. هم این هم اینکه تعویض ماشینش!! آقای مدیر از موقعی که ماشینشونو ارتقا دادن با کت و شلوار دیده میشن!!
به من گفتن چایی میخوری گفتم نه.. گفتن شیرنی!! گفتم نه... آخه از این کیک خامه ای بود که من دوست نمیدارم...
دیگه اینا همشون با هم رفتن بیرون.... من خیلی کار داشتم خیلی اما 15 دقیقه نشستم رقصیدم
.. آخه آخرای آبان عروسی دعوتم این کمر هم که خشک شده!! تا ساعت 7:30 شرکت بودم... خیلی سرم شلوغ بود... هر موقعی که از تهران بار میرسه من عصبی میشم!
شبم رفتم خونه دیدم آیدین گوشیشو عوض کرده... یه خورده سر گوشی هامون بحثمون شد.. اونم به گوشی من اهانت کرد!!
منم الان تصمیم گرفتم که یه گوشی جدید بگیرم تو این گوشیمم یه ایرانسل بخرم بندازم توش..
دیشبم رفتم سراغ حساب بانکی هام.. قیمت رنو چنده؟ فکر کنم در حال حاضر بتونم یه رنو بخرم!! اگه نه ژیان رو شاخشه!!
امروزم صبح ساعت 8 رسیدم شرکت! تا ساعت 10 نه از خانوم حسابدار خبری بود نه از آقای مدیر. به موبایلشم میزنگیدم در دسترس نبود... گفتم خدایا این دختر چی شده؟ خیلی نگرانش شدم... آقای مدیر که اومد بهش گفتم خانوم حسابدار کجاس؟ گفت رفت یه جا بر میگرده!! از اینکه رمزی صحبت کرد اصلا خوشم نیودمد!!
ساعت 10:30 بود که خانوم حسابدار اومد بهش گفتم کجا بودی؟ دیگه بهم گفت .. کار شخصی بود...
امروز سرم خیلی شلوغ بود داشتم کار میکردم که چشم به ساعت خورد ساعت 12:30 شده بود.. فکر کردم تو توهمم ساعت 11:30... ساعت کامی هم دیدم دیدم 12:30 دیگه تندی زدم بیرون... وای مدرسه ها هم تعطیل شده بود یه شلوغ بازی شده بود....
خدا رو شکر خونه که رسیدم بابام هم بود دیگه زود ناهار خوردم و رفتم استراحت کردم...
داشتم میومدم شرکت آویسا خانومم از خواب بیدار شد در حال گریه کردن بود... البته اولش نق نق بود اما این خواهر خانومه ما اینقد با آرامش کاراشو میکنه که این دخمله ما اعصابش خورد میشه و یه جیغ میکشه!! خواهرم نتونست ساکتش کنه فرزاد ازش بچه رو گرفت.. بغل فرزاد که رفت گریش بیشتر شد.. بعد مامیم گرفتتش. اول که رفت بغل مامان ساکت شد اما یه ثانیه شد که جیغ کشید.... دیگه من گرفتمش ساکت شد... یه دو دقیقه ای بغلم بود وقتی اعصابش آروم شد دادم به مامانم اومدم شرکت...
کلا هر کی وظیفه ای داره... بهشید بهش شیر میده بابام بعد اینکه بهشید بهش شیر داد بغلش میکنه تا .... بزنه... بعد مامانم وظیفه پوشک عوض کردنشه! منم وقتی گریه میکنه ساکتش میکنم!! بعدم وقتی که بیداره اینقد باهاش بازی میکنم تا لبخند بزنه!!
اومدم شرکت یه سری کار داشتم تا الان...
فکر کنم دفترچه دانشگاه آزاد هم اومده... نمیخوام بگیرمش.. چون کارمو نمیخوام از دست بدم... باشه سال بعد... تصمیم دارم بخونم
همین بابل قبول شم که دیگه کارمو از دست ندم
در مورد قبض موبایلم منظورم این نبود که 9600 زیاده.. منظورم این بود مال من که همیشه زیر 5 میومده چی شد که دوبل شد؟ تعرفشون گروون شد یا نه؟
ساناز خانومی کجایی عزیزم؟ بی زحمت اومدی دوباره آدرس وبتو برام بزار... دوست دارم![]()
شاد باشین
دوستون دارم
پاینده باد ایران آریایی
سلام خوبین؟
سه شنبه صبح آقای مدیر بهم گفت دوباره برای شرکت ADSL بزنگ بگم چی شد؟ منم گفتم باشه... آقای مدیر رفت گرگان... آقای مدیر وقتی یه جا میره و ما مطمئن میشیم که این حالا حالاها نمیاد خیلی ذوق میکنیم!! خانم حسابدار کارای بانکی داشت رفت بیرون... منم داشتم با یکی از مشتری ها حرف میزدم که تلفنم قطع شد!! فهمیدم که داریم ADSL دار میشیم!! با اون خط دوباره برای مشتریه زنگیدم....
نیم ساعتی تلفنم قطع بود یکساعت بعد اون منشی اون شرکت زنگید گفت که آقای ؟؟؟ برای 11:30 میاد.... منم به خانوم حسابدار زنگیدم که بیاد... ساعت 12 بود که یه پسره تپل و قد کوتاه اومد... کاری نداشتا اما الکی خودشو نیم ساعتی انداخت تازشم نمیخواست بره... ما 20 بار ازش تشکر کردیم که یعنی برو اما انگار بهش چسب زده بودن!!
آقای مدیر هم زنگید گفت من دیشب شنیدم که پنشنبه هم تعطیله شما هم اخبار گوش کنین اگه تعطیل بود نمیخواد بیاین!!
بعد اونم منو خانم حسابدار نت بازی کردیم بعدم کار بعدترشم داشتیم می حرفیدم که برام مسیج اومد... دوستم منو خونشون دعوت کرد!! حالا قیافم خیلی افتضاح بود هر چی گفتم بنداز پنجشنبه گفت نه!! منم زنگ زدم به آرایشگاه خودم که تشریف نداشت ! زنگ زدم یه آرایشگاه دیگه به زور ساعت 5 بهم وقت داد... ساعت 5 هم رفتم یه دونه مشتری هم بیشتر نداشت!! مثلا آخرین مشتریش بود... بعدا از زبون مشتری فهمیدم که ساعت 8:30 وقت داشته اونم بزور خودشو این ساعت انداخته!
رسیدم خونه رفتم دوش بگیرم... دیگه تا بیام افطاری بخورم ساعت 6:30 شد.. فقط یه دونه چایی خوردم بلند شدم آماده شدم که برم خونه دوستم... تا ساعت 9 خونه دوستم بودم بعد اونم بابام اومد دنبالم رفتیم خونه مادرجون... عمم با پسراش از کرج اومده بود... یه سری چیزای خفن از گوشی پسر عمم بلوتوث کردم... شب که اومدم خونه هر چیزی که گرفتمو ریختم تو گوشی آیدین از گوشیه خودم همشو پاک کردم!!
چهارشنبه صبح هم تا ساعت 11 خوابیدم... البته 9 بیدار شدم اما حس اینکه از تخت خوابم دل بکنم نبود!! برای ناهار با داییم اینا رفتیم فیروز کوه یه سد داره اونجا.... اسمش یادم رفت!! قبل از اینکه اینجا سد بزنن یه باغ سیب بود بابام میخواست بخره 3-4 میلون بود... الان فکر کنم 3-4 سالی میشه که سد و زدن الان همون زمینا شده 500-600 میلون!!
غروب هوا اینقده سرد شده بود منم داشتم با آیدا و آرشام بازی میکردم سراشیبی بود دوییدم یه جا گل بود پام لیز بود رفتم تو آسمون بعد اومدم پایین!! گلی شدم در حد فجیع!! بابام بهم گفت مثلا اوندفه تولدت بود الان 21 سالته این چه حرکتیه یعنی الان تو یه جا میخوای بری بیرون باید مثل بچه ها 2 دست لباس با خودت بیاری که یکی کثیف شد یکی دیگه بپوشی؟ من اینقد نادم شدم! البته بابایی اینا رو تو ماشین بهم گفت!!

پنجشنبه صبح ساعت 9 بود بیدار شدم اما گوشیمو روشن نکردم که خدای نکرده این آقای مدیر منو گیر نیاره!! یه سری کارای بانکی داشتم رفتم انجام دادمشون بعدم رفتم یه سری به بانک کشاورزی زدم... وای اینقد دلم برای بانک تنگیده بود... برای صندلیم.... چقدر تو بانک بهم خوش میگذشت چقدر سوژه بود برای خنده!! من رفتم 4-5 تا زنه بودن... از مشترهای ثابت بانک خبری نبود....
غروبشم خانواده عموم اومدن.....
جمعه صبح هم نشستم جمعه فتیله تعطیله دیدم!! غروبشم داییم و زنداییم آیدا اومدن... آیدا گیر داده بود لاک دستمو براش بزنم منم هر چی بهش میگفتم نمیشه الان میری مدرسه.. بچه راضی نمیشد.. دیگه کلی باهاش حرفیدم تا راضی شد فقط پاشو بزنم!
شنبه صبح هم که من اومدم شرکت دیدم دزدگیر زده نیست.. زنگ زدم دیدم درو کسی باز نکرد ... دیدم در قفله... درو با کلیدم باز کردم فکر کردم آقای مدیر صبح زودتر اومده حتما رفته بانک... تا کامی روشن کنم و پنجره ها رو باز کنم یه 5دقیقه شده بود میخواستم برم روم به دیوار دست به آب که صدای آسانسورو شنیدم... گفتم حتما خانوم حسابداره ... منتظر موندم تا زنگ بزنه بعد برم که پشت در نمونه... یه 5 دقیقه دیگه هم وایسادم دیدم خبری نشد رفتم سمت دستشویی... هی دستگیره در میچخونم که در باز شه در باز نمیشد... اینقد باهاش ور رفتم چند بارم بهش تنه زدم اما در باز نمیشد... فکر کردم در گیر کرده تا اینکه صدای آقای مدیر بعد 2-3 دقیقه کشتی گرفتن من در اومد که کیه!! اینقد خجالت کشیدم!!
همون موقع هم زنگ در خورد خانوم حسابدارمون اومد!! قضیه بهش گفتم گفت اتفاقا من بودم اما چون اومدنه سرایدارمونو دید گفت آقای مدیر اومده اما من هنوز نرسیدم اینم به خاطر اینکه صبر کنه تا من بیام تا حالا داشت با آسانسور طبقه ها رو بالا پایین میکرد!!
ساعت 10 به بعد خانوم حسابدار داشت ضعف میرفت تو یخچال یه چیزایی پیدا میشد اما مال قبل ماه رمضون بود ... من لوازم تحریر فروشی کار داشتم بهش گفتم میرم یه چیزی میگیرم.. رفتم که یه چیزی بخرم میدونین کی رو دیدم؟ پژمان بازغی رو دیدم...... دو ساعت روش زوم کردم که ببینم خودشه یا نه که صحبت کرد مطمئن شدم خوشه دو تا کیک خرید... میخواستم باهاش هم عکس بگیرم هم امضا اما از اونجایی که خیلی وقته کار نمیکنه گفتم به درد نمیخوره!!
غروبشم داشتم میرفتم خونه کلی برای خودم چیپس خریدم.......
امروزم خانوم حسابدار با آقای مدیر رفتن چالوس.... من اینقده امروز سرم شلوغ بود که نگوووووووووووو.... تا حالا هم داشتم کار میکردم... یه سری کار دیگه هم مونده....پول موبایلم هم برام اس ام اس زدن 9600.... وای خدایا چرا اینقد زیاد شده!! در یه دهه اخیر بی سابقه بوده!! باید دنبال علتش بگردم!!
یه چیز دیگه... من چرا تو بعضی از وبلاگا نمیتونم نظر بدم؟ مینویسه امکان درج نظر برای شما وجود ندارد... چرا؟ مثل وبلاگ تیرمن و آرین... چرا؟
شاد باشین
دوستون میدارم![]()
بابای
پاینده باد ایران آریایی
سلام خوبین؟
آپ قبلیم دقیقا هفته پیش بود فکر کنم زیاد شه....
از شنبه تا چهارشنبه هر چی فسفر سوزندم هیچی یادم نمیاد.. فقط کارتم مشکل داشت نمیتونستم نت بیام....
فقط یه چیزی یادم میاد که یکی از این روزا که میخواستم برم خونه یه پسره رو دیدم.. من این پسره رو فکر کنم دو سال پیش بود دیده بودمش که الان بعد دو سال نه بلوزش نه شلوارش نه کیفش نه قیافش هیچ تغییری نکرده... دقیقا همون دوسال پیشیه بود!!
پنجشنبه صبح هم یادم نمیاد.. اما بعد افطار رفتیم بیرون... رفتم شهریار اول رفتم آلبوم ماهانو خریدم... بعد اونم رفتیم چند تا مغازه که مامان برای خودش بلوز بخره.. که تو یکی از مغازه ها یه پیرهن بود که خیلی جلب توجه میکرد. هی بهم چشمک میزد منم رفتم تو اتاق پرو پوشیدم بعدم یه نگاهی تو آینه به خودم کردم.. وای چقدر زشت!! لباسو نمیگم خودمو میگم!! یه موهای داغونی داشتم.. برای همین قیافم خیلی زشت شده بود.. موهای جلوم خیلی بد شده حتما باید یه قیچی بهش بخوره تا مثل آدم وایسه! پیرهنه خیلی خوشکل بود مامان که منو دید بهم گفت پشت کن منم پشت کردم مامان گفت از پشت برات گشاده تو آینه که دیدم دیدم مامان راست میگه منم با حسرت اون لباسو گذاشتم اومدم... اومدم بیرون هی به مامان گفتم بریم بریم (به خاطر قیافم) که مامان یه نگاه خشانت بار بهم کرد گفت باز بچه شدی؟ دیگه گفت موقع رفتن برام چیپس میخره منم راضی شدم.....

جمعه صبح ساعت 11 بیدار شدم.. رفتم سراغ آویسا باهاش باری کردم... خاله واسش پرپر شه توی دو ماه و دو روزگیش اولین لبخند و به خالش زد... منم یه ماچ شدید کردمش بچه چشاش چپ شد!! کلی باهاش بازی کردم اونم هی از خودش شادمانی در میکرد!!
شبشم یکی از دوستام اومد خونمون کتابامو ازم گرفت که یه نگاهی کنه ببینه دنیا دست کیه!
شنبه آقای مدیر که اومد یه خورده آه و ناله کرد... منو خانوم حسابدار دلمون سوخید به چند جا زنگیدیم اما دریغ از یه سفارش!! آقای مدیر رفت بیرون اومد گیر داد که خانوم حسابدار بره توی اتاق خودش بشینه چون ما حرف میزنیم... حالا خوبه وقتی این هست ما ظاهرو حفظ میکنیم!!دیگه گیر داد خانوم حسابدار هم اسباب کشی کرد.. البته مواقعی که آقای مدیر هست اون تو اون اتاقه!!
شبشم که داییم افطاری بود خونمون... کلی عروسک دادم به آرشام اما گیر داده بود به اسبم... منم هر چی میگم پاشو اوندفه شکوندی من بهت نمیدم میگه من نشکوندم شکسته بود!! بعضی اوقات اینقد حرصمو در میوورد که دوست داشتم از پا آویزونش کنم!

یکشنبه صبح من که رسیدم هیچکسی شرکت نبود.... یه خورده برای خودم بالا پایین پریدم که تحرک داشته باشم... تا ساعت 3 هیچ کار به خصوصی انجام ندادم ... ساعت 3 هم رفتم ساری ... با ویزیتورمون ساعت 4 میدون ساعت قرار داشتم. هم من هم اون یه ربع زودتر رسیدیم خوشبختانه معطل نشدیم... راه افتادیم رفتیم خیابون قارن از اولین ساختمونی که وجود داشت شروع کردیم تا رسیدیم به انتهای خیابون قارن و بعدم فرهنگ... هیچکدوم نبودم همه میگفتن 4:30 به بعد دکتر میاد... به انتهای خیابون که رسیدیم دو باره اومدیم اول خیابون همونجایی که گفتن 4:30 به بعد نشستیم نزدیک 5 بود اما دکتر نیومده بود.. رفتیم اطرافو دور زدیم اونا هم نیومده بودن... نامردا همشون ساعت 5:30 به بعد اومدن... ساعت 6 هم رفتم پیش دکتر پیشکاری برای دماغم... از مدل دماغایی که اونجا بود به جز یکی از بقیه خوشم نیومد... رفتیم تو هی این دماغمو بالا و پایین کرد گفت زیاد کاری نداره اینجا رو میگیرم یه خورده هم نوکشو میدم بالا در ضمن از داخل هم انحراف داری!!!
من هی بچه بودم یعنی راهمایی-ابتدایی هی میگفتم میخوام بخوابم نفسم بد میاد اما بهشید میگفت توهمه... از موقعی هم که دکتر گفته احساس میکنم نفسم بد میره میاد..
تا رسیدم خونه دیگه نزدیکای 7 بود مامان برام افطاری آوورد .. چایی که خوردم یه بارون وحشتناکی زد همراه با طوفا شدید! یه لقمه نخوردم که برقمون قطع شد!! بعد اون یه خورده استراحت کردم رفتم سراغ آویسا....
یه چیز دیگه این چند وقتی که نرفتم ساری، ساری چقدر تغییر کرد!!
همه صبحها یا با صدای ساعت بیدار میشن یا با صدای خروس.. ما هم با صدای آویسا! نمیدونم چه گیریه که حتما کل گریه های روزانشو باید از 7 تا 8 بکنه!!امروز صبح زیاد کار خاصی نداشتم اما از ساعت 11 به بعد تا الان خیلی سرم شلوغ بود... دارم از خستگی میمیرم..
فکر کنم دوستای خواهرم خونمونن... امیدوارم قصد اینکه برای افطار بمونن نداشته باشن چون خیلی خستم!
پ ن : ببخشید که اینقد دیر به دیر میام پیشتون این چند وقت خیلی سرم شلوغ بوده و از خونه هم وقت نمیشه بیام پیشتون... شرمنده....
شاد باشین
خیلی دوستون دارم![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()



