Hi
یه چیزی که از جمعه یادم رفته بود این بود که بعد شام پسردایی مامانم رو به ما دخترا که پیش شومینه نشسته بودیم کرد گفت خانوم دکترا و خانوم مهندسا بفرماین آشپزخونه ظرفا دستشونو میبوسه!!خانوم دکتر ما که تازه دانشجو شده بود تازه ورودی بهمن بود!پس نمیشه گفت خانوم دکتر من با دختر خودش که فوق دیپلمیم پس نمیشیم خانوم مهندس پس میموند دو نفر!اون دوتا هم گفتن چطور ما 2سال درس خوندیم مهندس نیستیم اونا که ترم اولن مهندسن؟ منم گفتم حق دارین پس مخاطب نداریم!! آقایون مجبور شدن خودشون برم آشپزخونه! 2نفر ظرف میشستن 2نفر خشک میکردن یه نفرم جابجا میکرد! اون دونفر در حال خشک در حال رقصیدن و حرکات موزون بودن که باعث شد دختر خانوم پاشون به آشپزخونه باز شه و فیلم بگیرن! اگه فرا پس فردا فیلمی از آقایون در حال کار پخش شد بدونین از خاندان من هستن!
شنبه ....هه ...بالاخره این جیگیلی منم زبونش وا شد..
البته یه کد جدید از دوستم که فکر کنم نمیخواد اسمش فاش شه گرفتم...البته قبل اینکه خونه برم گذاشتم میخوند مثل قبلی بود! سکته میزد میخوند... غروب که اومدم دیدم خوب میخونه... فکر کنم مشکل از سرعت نت بود ..چون این چند وقت قبل سرعت نتم خیلی مشکل داشت!
این آهنگ و اینقد گوش دادم اینقد گوش دادم کلی ذوقیدم.... برای بهشید زنگ زدم داشت به آویسا شیر میداد... بهش گفتم شیرو ازش بگیره آخه آویسای ما چند مدل گریه داره که این گریه شیرش خیلی بامزس..هی گفت نه و گناه داره بالاخره ازش گرفت...آی خدا صداشو شنیدم کلی جیغ کشیدم پشت تل...
غروب آقای مدیر اومد ...کیفمو گذاشتم رو صندلی بغل دستی که نیاد پیشم بشینه! اما کیفو گرفت گذاشت اونطرف نشست پیشم!! وای مخم سوت کشید از بس سوال پرسید ازم!!

یکشنبه صبح ساعت 8 یه پی ام داشتم از؟؟... نزدیک بود شناسایی شم اما به خیر گذشت!!
صبح آقای مدیر زنگید یه چیزایی گفت من نفهمیدم... بعد خانوم حسابدار اومد بهش گفتم ... میگه اون پرینت حرفو دیده میگه کار کدومتونه...نـــــــــــــــه....حالا مگه میشه اینو حالیش کرد که این یه کرم کوچولو.... منو خانوم حسابدار حرفایی که میخواستیم بزنیمو هماهنگ کردیم که حرفامون دو جور نباشه!!اول که آقای مدیر اومد خانوم حسابدارو احضار کرد! بعد منو... خوشبختانه چون حرفامون یکی بود قانع شد...اما گیر داد چرا تا حالا به من نگفتی و ازین حرفا!!
غروب یکشنبه هم... اول برای بهشید زنگ زدم آویسا خواب بود...اااااا... بچه چرا اینقد میخوابی.. براش تاب گرفتن گذاشتنش تو تاب اول چشاش تا آخرین حدش باز شد بعد ترسید و شروع کرد به گریه!! البته الان دیگه براش عادی شده میره توش خمار میشه که بخوابه!بهشید هم میگه گناه داره نمیزارتش اون تو،ازش عکس گرفتن گفتن برام میفرستن،هنوز که نفرستادن...به بهشید یاداوری کردم که تولد آیدین و بهش زنگ بزنه!
شب که رسیدم خونه رفتم کادو مامان و بابا رو دیدیم البته خودم گفتم چی بخرن!پوشاک خریدن! از جوراب گرفته دیگه تا بالا! به مامی گفتم کادو نمیکنی؟ میگه نه نمیخواد میگم ااااااا..نمیخواد چیه..خودم لباس و شلوارو جورابشو گرفتم رفتم اتاق مامانی از کمد دیواری رفتم بالا یه چیزی تو مایه های صخره نوردی!! کاغذ کادو گرفتم اومدم پایین..کادو کردم... مال خودمم جعبه داشت که دیگه نیازمندکادو نبود.. آیدینم ساعت 9:30 اومد..اول بهش گفتم مال منو باز کنه!کلی کیفور شد ... خواهش میکنم قابل نداشت!
دیگه شامو و بعدم کیک... وای زدم کانال ایران موزیک یهویی دیدم اسم خواننده نوشته پیشرو و میثم آهنگ نیلوفر.. این آهنگو خیلی میدوستم به خصوص ریتم آهنگش! خیلی دوست داشتم که دستهای تو همیشه مال من باشه.....چون اینو میدونم که با تو بدون یه رویای محاله.... واییییییی کلی ذوقیدم صدای تی وی بلند کردم نشستم خوب گوش کردم..... پی ام سی هم که آهنگ جدید کامران هومن با ابی رو پخش کرد..با این اهنگ رقصیدم آیدین میگه کجاش این ریتمش به رقصی که تو داری میکنی داره؟! گفتم مهم تحرکه! ...چه عجب این ابی یه خورده از ریشش گذشت!
دوشنبه صبح از ساعت 8:30 که اومدم تا ساعت 13:10 فقط داشتم کار میکردم..دیگه جونم بالا نمیومد... کلی خسته شدم... کلی بار فرستادم برای گرگان.. اقای مدیر وقتی بار ها رو میبره بار بری میبینه شماره یکی اشتباهی نوشته شده رو جعبه!! بعد از اون که میاد شرکت به خانوم حسابدار میگه خانوم؟؟ چیزیش شده؟ خانوم حسابدار میگه نه چطور؟ میگه شماره خانوم؟؟ اشتباهی زد!! فکر کنم عاشق شده!!!...خداییش این دیگه آخر باهوشیه!خوب اشتباه ممکنه پیش بیاد چه ربطی به عاشق شدنم داره؟
دوشنبه غروب هم بیکار بودم..برای بهشید زنگ زدم گفت داری چیکار میکنی سرت شلوغه..منم میگم نه! دوشنبه یه حرفایی زده شد که گیج شدم... یهویی همه چی احساس میکنم قاطی شد! نمیدونم واله! اما موندم توش.... رفتم خونه فقط داشتم به این موضوع فکر میکردم ..فکرم خیلی مشغول بود..حموم که رفتم تصمیماتم گرفته شد...
امروزم که اومدم میخواستم تصمیمو بگم که هر چی تو آرشیوم گشتم نشونی ازش پیدا نکردم...مجبورم صبر کنم تا شنبه شاید خودش پیدا شده! صبح اتفاق خاصی نیوفتاد فقط آقای مدیر سفارش محصول داد وای تو چرا اینقد خنگی موجودیه انبارت داره سر به فلک میزنه عجب پرویی هستیا!! تازه میخواد محصول جدید هم سفارش بده... میرم تو اتاقش بهش میگم این محصولات به درد مازندران و گلستان نمیخوره اول بزار ویزتورات یه سفارش بگیرن بعد سفارش میده میگه نه تهران گیر داده حالا پولی نیست که! وقتی میگه پولی نیست میخوام کلشو بکنم چکاش نمیتونه پاس کنه بعد میگه پولی نیست!کاتالوگو بر میدارم همش انگلیسیه!! خوب نگاه میکنم لیست قیمتشم جلومه دو تا محصول ارزون و قابل استفاده تر و انتخاب میکنم از هر کدوم 5تا فکس میکنم تهران... زنگ میزنن به آقای مدیر که محصول ؟؟ نداریم آقای مدیر میگه نمیدونه میاد به من میگه با تهران تماس بگیر قبل اون دوباره کاتالوگ و پشت و رو میکنم یه دونه دیگه انتخاب میکنم قیمتش در همون حده زنگ میزنم تهران میگم همینو جایگزین کنین... آقای مدیر میاد میگه ریش و قیچی دست تو ببینم چیکار میکنی! همیشه همینو میگه اما همون کاری که دلش میخواد انجام میده سفارش 5میلونی امروز ما خیلی بی خود بود! اگه آدم منطقی بود نمیزاشتم تا 20 آدر سفارش بده!خیلی خوش خیاله.فکر میکنه میتونه همه اینا رو بفروشه..موجودی انبارو میبینم 78 میلون! حداقل تا 4ماه تامینه.. تونستم فروش این ماهو خیلی بالا ببرم تا حالا آقای مدیر به این اندازه نرسید اما از ماه بعد دیگه سفارش گرفتن دست ویزیتوراس ببینم چیکار میکنن! ..الانم شرکت تنهام..آقای مدیر زنگیده میاد.... برای ویزیتور ساری که زنگ میزنم در دسترس نیست نمیدونم چرا خطهای ساری اینطورین آخه این هیچ وقت در دسترس نیست! باید بهش بگم یه خورده ساری رو تکون بده!




موهاشم که هیچی..برقی تر شده!!
تو این هفته دو تا تولد داشتیم!!

25 آبان : تولد پریسای عزیزم... تولدت مبارک پریسا جون
26 آبان : تولد داداشی گلم...

![]()
پ ن : ادامه مطلبم یه مطلب که از میل کش رفتم!![]()
شاد باشین![]()
بابای
پاینده باد ایران آریایی![]()
سلام
من از ۵شنبه تا حالا دارم خودمو حلق آویز میکنم که آهنگ جیگیلی تتلو بزارم تو وبم... اما یا نمیخونه یا میخونه برک میزنه برام...دیگه عصبی شدم... در هر صورت از همین جا اعلام میکنم این آهنگ مال وب منه هر کی بزاره وبش خیلی نامرده..!!!
یکشنبه بعد اینکه رفتم خونه چون دپرس بود به خاطر شنیدن فوت مارال رفتم رو تختم توی تاریکی دراز کشیدم.. تا اینکه آیدین اومد صداشو شنیدم که هنوز سلام نکرده میگه بیتا نیست؟ بابا هم گفت بالاس رو تختش دراز کشیده.. من نمیدونم چرا اینا انتظار دارن من همیشه از سقف آویزون باشم
.... اومد بالا بدون اینکه ازم بپرسه لامپو روشن کرد... بهم گفت باز چی شده ..اینجوری رو تخت دراز کشیدی زانوی غم بغل گرفتی؟ ... آیدین دوستم مرد...مرد؟خدار رحمتش کنه، خیلی با هم صمیمی بودین؟ ... نه زیاد اما ترم آخر بیشتر کلاساش با من بود و برای همین باهم خیلی خوب شده بودیم... این چیزا باعث شد که دوتا اشک از چشام بیاد پایین! قبلش اصلا براش نه اشکیدم... تو این حس بودم که مامی منو برای شام صدا کرد... منم آرایشمو پاک کردم رفتم پایین...
بعد شام داشتم میوه میخوردم که یه چیزی یادم اومد. دوییدم رفتم بالا به آیدین که پشت کامی بود گفتم آیدین آیدین آیدین ..میگه افسردگیت خوب شد؟... برای 5 دقیقه مارالو ولش کن ، من ---- گرفتم... تو چی گرفتی؟... من ---گرفتم... آیدین خنده جیغی میکشه ، ---- نه این میشه-----، باید به نیما بگم.. منم با حالت عصبی اما با خنده ملیح گفتم نگو آیدین ، آیدین : نمیشه باید گفت این سوتی ها همیشگی نیست! من : یه برادر خوب همیشه پشت خواهرش، باید هواشو داشته باشه! کلی حرفای خوشکل دیگه هم زدم که شاید یه خورده تحت تاثیر قرار بگیره اما نوچ تاثیر نداشت منم با حالت عصبی از نوع شدید که میخواستم کلشو بکنم گفتم همه آرزو همچین خواهری دارن. من تو خیابون راه میرم همه میگن بیتا بیتا تو رو خدا بیا خواهذمون شو.همه آرزوی همچین خواهری دارن! آیدن: خوبه اینقد عقل دارن که بهت پیشنهاد ازدواج نمیدن! من : نخیرم چون میدونن من قصد ازدواج ندارم برای همین... اصلا من دیگه خواهر تو نیستم اسم منم دیگه نمیاری. گفته باشم... آیدین : داری میای بالا برام یه لیوان آب بیار.. من: خجالت بکش!منت منم نکش!
دوشنبه محصولاتی که از تهران اومده بود رسید... بیچاره سرایدارمون گناه داشت!8جعبه بار بود یکیش هم قد من بود! ویزیتورا قرار بود بیان شرکت برای همین آقای مدیر گفت محصولاتو باز نکنم تا اینا برن.... کار اینا هم اینقد طول کشید که ناهار هم موندن برای همین رفتیم حوریا... من که فقط کباب دوست دارم بقیه غذاها اصلا.... این پسره اومد میگه کباب تموم شده! من زیر لب غرغر کردم پسره دید!! این پسره ته چهرش شبیه فرزاد فرزینه جدیدن دماغشم عمل کرد که دیگه کلا شبیش شده...کلا دوتا لنگه چکمه موجود میباشد که یکی دماغ فرزاد فرزینه یکیم دماغ این!! مجبور شدم جوجه کباب سفارش بدم...
رسیدم خونه ساعت 3 شده بود... ساعت 5 رفتم شرکت دیدم آقای مدیر فوضول چند تا جعبه رو باز کرده و داره فوضولی میکنه!.... به من میگه دختر اگه کار داری برو به کارت برس بعدا بیا بهم کمک کن! من کاری که نداشتم اومدم کامی روشن کردم داشتم میلمو چک میکردم که دوباره صدام زد بیا بهم کمک کن! منم رفتم جعبه اولو باز کنم دوتا از ناخونام درجا شکستن!میخواستم همونجا آقای مدیر اینقد بزنم که بمیره! 10 دقیقه هم نشد گفت بانک کار دارم رفت!! منم تا ساعت 6:30 همه رو جمع کردم...
سه شنبه صبح از یه شرکت دیگه برامون محصول فرستاده شد.... صبح تا ساعت 1 هم نشستم اونا شمارش کردم اما دیگه جمع نکردم.. ساعت 11 اینا بود که برای بهشید زنگ زدم گناهی اونجا تنهاس این آویسا هم بداخلاق! میگه چرا بزرگ نمیشه! یه خورده که صحبت کردیم صدای استارت گریه آویسا هم بلند شد! قدیم ندیما میگفتن که اگه مادر در آرامش باشه بچه هم آرومه خواهر من با شوهرش آرامشه آرامشن از این دوتا ریلکس تر عمری بتونین آدمی پیدا کنین اما نمیدونم این فندقی به کی فته!؟... غروبش سرایدارمون که اومد بهش گفتم بزاره تو انبار... سه شنبه به فکر یه خورده تغییر افتادم... دیگه زیاد به اینکه اطرافیانم چیکار میکنم اهمیت نمیدم.. البته از اول همینطوری بودم اما یه مدت میشد که داشتم به این موضوع اهمیت میدادم!
بگذریم من که همیشه میرم خونه اول دو ساعت جلوی آینه میشینم خودمو نگاه میکنم بعد میرم لباسمو عوض میکنم دوباره جلوی آینه میشینم نگاه میکنم خودمو بعد آرایشمو پاک میکنم... جلوی آینه نشسته بودم داشتم فیلمهایی که از آویسا گرفتم و داشتم میدیدم که آیدین اومد گوشیمو از دستم گرفت که خودش ببینه بعد صدای مامان از پایین اومد که گوشی رو بیار من ببینم... دیگه تا مامان ببینه بعدشم بابا ببینه من دیگه بی خیال فیلم شدم....
چهارشنبه صبح هم .... کارم کلا شده بود با این کد آهنگا سرو کله بزنم برای آهنگ جیگیلی... آخرشم نشد که نشد!! نمیدونم چرا همه آهنگا امتحان میکنم میشه به جز این!
غروبشم که اتفاق خاصی نیوفتاد فقط من برای بهشید زنگیدم که خواب بود!! بیدارش کردم... بعدم دیگه آقای مدیر اومد یکسره فک زد تا 7:10 ...
از تاکسی که پیاده شدم میخواستم برم اون سمت خیابون یه پرشیا از روی پام رد شد!! البته فقط ناخون شستم بهش اصابت کرد.... اما خوب رد شد!!
رسیدم خونه رفتم رو تختم دراز بکشم که مامی گفت قبلنا میومدی خونه میومدی پیش ما یه خورده حرفی صحبتی الان میری دراز میکشی چیزی شده؟ گفتم نوچ فقط خستم.. اگه خسته ای خوب از کارت انصراف بده...نه من کارمو دوس دارم به خصوص بچه هایی که میبینم... اگه بیام خونه دیوونه میشم!
پنجشنبه از صبح تا ظهر نتونستیم هیچ سایتی باز کنیم برای پشتیبان شبکه زنگ زدم پسره پررو شیطونه میگه برم سراغش کلی با دسته جارو بزنمش میگه خانوم من اون دفه هم بهتون گفتم کامی شما نهایت ویروسه!باید ویندوزتون عوض کنین!چون ویروس استفاده میکنم...منم گفتم به تو چه!نگفتم گوشی قطع کردم! آقای مدیر هم که نیست...
ساعت 12 یه مشتری اومد!مثل بچه ها دست به هر چیزی میزد گرفت خرید! تا ساعت یک ما رو معطل خودش کرد!
غروب رفتیم بازار..چون فردا تولد آیدینه برای همین دیگه وقت نداشتم که براش کادو بگیرم...اول میخواستم یه عطر یا ادکلن توپ براش بگیرم گفتم این باشه برای تولد بابا چون تولد بابایی نمیدونم چی بگیرم!بعد گفتم براش ساعت بگیرم! اما چون اوندفه که مشهد بودیم یه ساعت خیلی خوشکل با سلیقه من مامان و بابا براش خریدن! دو روز بعد از که ساعتو بهش دادیم گفت چند روز دیگه تولد دوستمه اینو بهش بدم اشکال داره؟قبل اینکه مامان بهش چیزی بگه من گفتم اگه بدی نشون دهنده اینه که خیلی ---- هستی و برای خانوادت ارزش قائل نشدی! چند روز بعد ساعته غیبش زد!! بهش میگفتم میگفت نمیدونم کجاس تا اینکه مامان و بابایی ایندفه رفته بودن تهران منم ازش اعتراف گرفتم!برای همین گفتم ساعت براش نمیخرم..به جاش یه کیف پول خیلی خوشکل گرفتم...به غیر از کیف پول من شیفته جعبه کیف پول شدم خیلی جعبش نازه!!
رفتم داخل یه لوازم آرایشی(آقای بهشتی) میخواستم بدونم اون اسپری آوورده یا نه!! که اون اسپری و نیوورد اما به جاش الکی کلی چیز خریدم که الان نادمم!!
جمعه صبح هم ساعت 8:30 بیدار شدم.. کلی برای خودم لالایی خوندم که حداقل تا یه ساعت دیگه بخوابم اما نشد!! برای ناهار و شام باید میرفتیم دریا کنار ویلای پسردایی مامانم!! کل خاندان اونجا بودن!! هر خانواده ای یه نوع غذا درست میکنه میبره...ما ساعت حدودا 12:30 اونجا بودیم هیچکی نیومده بود... اونجا قندیل بستم!
چون هوا آقتابی و گرم بود من با یه مانتو و شلوار کوتاه و یه کفش تابستونی با یه بلوز آستین بلند اما پارچش نازک بود رفتم اونجا! اما چون اینا فقط جمعه ها میان و تمام وسایل گرماییشون خاموش بود دیگه قندیل بستم!حالا هر کی هم بهم رسید میگفت نمیدونی اینجا میای باید لباس بپوشی؟ منم گفتم هواشناسی هوای این ویلا رو توصیف نکرد..تا خونه گرم بشه شد ساعت 9 شب به بعد!!فکر کنین ما 12 اومدیم....
بگذریم تا همه بیان شد ساعت 2 ناهارمونو دو نیم خوردیم... وای تا 5 من خمار بود
... اینقدی خوابم میومد... زن یکی از پسردایی های مامانم حاملس
بچش 3وم آذر به دنیا میاد... اینو میدیدم یاد بهشید میوفتادم!!
ساعت 6 من دیگه حوصلم سر رفت گفتیم بریم ویلای عموم سر بزنیم رفتیم دیدیم نیستن منم تمام کفشانو برعکس کردم میخواستم جای گلدونشم عوض کنم دیدم زیرش کلیده!!دیگه عوض نکردم... برگشتیم ویلا...
دخترا ساعت 7 اومدن.. مثلتا درس داشتن.. اینا که اومدن جو یه خورده جوون شد زدیم رقصیدیم
تا 9 ... این باعث شد که گرم بیوفتیم... موقع شام هم دوستم فهامه زنگید بعد کلی حرف زدن گفتن با بچه ها میخوایم بریم مشهد میای یا باز...؟گفتم چی شد امام رضا شما رو طلبید؟گفت نه بابا بعد جریانو گفت... مثل اینکه سامان اینا رو طلبیده..نمیرم!! بعد شام جیم شدیم رفتیم بیرون..
الهی من بگم اینا رو چیکار نکنه... اینقد با سرعت از روی سرعت گیرا میرفتن که من تمام رگای سرم پاره شد از بس خورد به سقف.. آخرش خونریزی مغزی گرفتم! گفتم من دیگه نمیام بی زحمت همین بغل منو پیاده کنین میخوام سوار این بنزه شم
....
نزدیکای سی ساید هم یه پرشیا از وسط نصف شد!! اینقد این بریدگی رو دور زدیم این پرشیا رو دید زدیم که یه پسره هم به ما گفت آیینه عبرته براتون خوب ببینین .. منم گفتم رانندش مثل اینکه یه پسر ناشی بود
ساعت 12 هم برگشتیم ویلا نخود نخود هر کی رود خانه خود...
امروزم تندی اینا رو نوشتم... الان باید برم جامو بدم به خانوم حسابدار...
یه تصمیم هایی هم گرفتم که....
یه چیز دیگم میخواستم بگم... من قبلنا آمار وبلاگم با یه کدی نمایش داده میشد که فقط تعداد کلو نمایش میداد دیگه جزییات نداشت منم همون آمارو منتقل کردم اما ازین به بعد با وبگذار نمایش میده..یه چیز جالب تعداد بازدید کننده هر روزه که اصلا با تعداد آدمایی که میان اینجا نمیخونه... به یاد یکی از پستای دناتا جون افتادم که گفته بود هر کی میاد اینا یه کامنت یه جمله ای بده... حالا هر کی میاد اینجا میخونه یه اسمشو بزاره بره من ببینم اینجا چه خبره!!
شاد باشین ![]()
پاینده باد ایران آریایی ![]()
سلام
پنجشنبه وقتی رسیدم خونه میخواستم درو باز کنم صدای گریه آویسا تو گوشم بود... چون همیشه در این موقع در حال گریه کردن بود!دلم براش تنگ شد...
بگذریم تو حیاط دیدم دوچرخه نیست اما کفش آیدین هست! فکر کردم حتما آیدین نیست با یه کفش دیگش رفته...رفتم خونه دیدم پشت کامیه.... بهش گفتم دوچرخه کو؟ کلی فکر کرد گفت نمیدونم... منم داشتم چپ چپ نگاش میکردم گفت آها دیشب رفتم باشگاه جا گذاشتم!!بهش گفتم آیدین خیلی خنگی ... من نمیدونم جدیدا چرا آلزایمر گرفته.. با خودش نمیگه که من پیاده نرفتم چرا پیاده برگشتم؟
بگذریم لباسمو عوض کردم رفتم که برنج دم کنم... فسنجون هم گذاشتم که گرم شه...فسنجون یه خورده جوش خورد روغن پس داد!برنج هم... اگه فکر کردین شفته شد باید بگم اشتباه فکر کردین...اگه فکر میکنین سوخید بازم اشتباه فکر میکنین..کم نمکم نشد... یه پلویی شد.. اینقد خوشمزه شد....
تا ساعت 5:30 خواب بودم.. البته وسطاش بیدار میشدم میرفتم میدیدم آیدین خوابه دوباره میومدم میخوابیدم.. تا ساعت 5:15 که دیگه خوابم نگرفت.. همه لامپا رو روشن کردم دیگه آیدین هم بیدار شد رفت بیرون.. منم درو قفل کردم با کلی صلوات و نذر و نیاز رفتم حموم... آخه من هیچ وقت که خونه تنهام نمیرم حموم!به خصوص اینکه شب باشه... قبلشم بی سیم و گوشیه خودمو با خودم آووردم گذاشتم پیش در حموم که اگه خدای نکرده یه چیزی شد بتونم تماس بگیرم.. نه در رختکن و بستم نه در خود حموم... باز بود تا بتونم خونه رو چک کنم که دزدی ، جنی چیزی نباشه خونه. با اینکه درها رو قفل کردم اما می ترسیدم...
تا اینکه.... آبمون قطع شد من تو حموم موندم!.. همینطوری برای خودم نشسته بودم داشتم شعر میخوندم .. اول شعرا غمیگینانه بود من رفتم تو حس...که یهویی یه صدایی اومد من از حس اومدم بیرون... به جان خودم خونه ما جن داره، توهم هم نیست. انگاری یکی داشت تو خونه تو راه پله ها میدویید... تو همین موقع یه اس ام اس اومد... مسیج و خوندم... برای اینکه سرم گرم شه آهنگ گذاشتم تو حموم شروع به رقصیدن کردن.. رفتم تو حس رقص که مامانم زنگید.. هنوز سلام علیک نکرده بهم میگه تو نباید یه زنگ بزنی خبری ازمون بگیری؟منم گفتم ااا مامان من امروز صبح چند بار به گوشی بهشید زنگ زدم گفتم مامان کار داره یا نه! مامان گفت وقتی قطع میکردی بهشید میگفت.. گفتم خوب ببخشید... من الان تو حموم گیر کردم آب قطع شده! مامان میگه مگه میشه؟منم گفتم حالا که شده! مامانی که قطع نشستیم دوباره به رقصم ادامه دادم... که یه حرکت ناشایست انجام دادم که سر خوردم افتادم... اینقدی درد گرفت... اما من پر رو تر از اینام... آهنگ بیس سامیارو گذاشتم دوباره جون گرفتم شروع کردم به رقصیدن... که دیدم چلیک چلیک داره آب میاد..البته دیگه نیازی به آب نبود چون من کاملا خشک شدم! که این چلیک چلیک تبدیل به یه فشار خیلی قوی شد... منم تندی خودمو شستم اومدم بیرون... ساعت 7:40 بود!! 2ساعتی تو حموم بودم!
ساعت 8:15 بود که آیدین اومد.. 1000654 بار بهش گفتم که بره از گیت پیتزا بگیره اگه میخواد از جای دیگه بگیره اصلا نگیره! این حاجاقا هم رفت از فلفلی پیتزا گرفت.. البته من مثل دختر خوبا بودم هیچی نگفتم بهش! فقط گفتم چرا از این جا گرفتی؟! پیتزا نبود انگاره داشت نون و سوسیس میخوردی! پیتزای من پیتزا سوسیس بود چون من بقیه چیزا دوس ندارم.. اما باز اینا توش فلفل دلمه ای ریختن منم چنگال گرفتم همشو در آووردم... اصلا بهم مزه نکرد!
جمعه ساعت 7 و خوردی بیدار شدم.. گوشیمو روشن کردم اس داشتم... خوندم رفتم تو کتری آب ریختم جواب اس و دادم دوباره خوابیدم...ساعت 8خوردی دوباره بیدار شدم جواب اس دادم رفتم چایی دم کردم.. دوباره خوابیدم تا 9..صبحانه خوردم...
بعد اینکه ظرفای صبحانه رو شستم و تختمو جمع جور کردم رفتم حیاط که حیاطو بشورم..چون مامان اینا امروز میومدن و چون شب قبل بارون بود حیاط خیلی کثیف بود... باز جو منو گرفت پله ها هم شستم حیاط هم شستم... چقدر حیامون بزرگه؟تموم نمیشد!! بعد اینکه حیاطمون تموم شد کمرم دیگه صاف نشد!! همینطوری دولا رفتم بالا خودمو انداختم رو تخت!برای مامان زنگیدم گفتن رودهن هستن... برای بهشید زنگیدم.. گفت خوبه.. آویسا هم داشت میخوابید...
بعد اومدم پایین روی میزا رو دستمال کشیدم بعدم جارو برقی...
بعد جارو برقی برنج و گذاشتم دم بیاد... بعدم رفتم اتاق خودمون جمع و جور کردم و جارو برقی کشیدم...
خونه شده بود مثل دسته گل!برق خیره کننده ای میزد!
بعدم ناهار خوردیم... ناهار تخم مرغ نیمرو بود... آیدین گفت این چیه؟میرفتم کباب میگرفتم..گفتم بخور خدا رو شکر کن بعضی ها همین قدرم ندارن بخور...به نظر من که خیلی خوشمزس!
ناهارم تموم شده بود داشتم آب میخوردم صدای در اومد... وای مامان و بابا اومدن.. مهم ترین چیز یعنی گاز کثیف بود! گفتم دارم ظرف و میشورم اینو هم تمیز میکنم.. سه سوته بلند شدم رفتم گازو تمیز کردم...
مامانی اومد گفت به به چقدر خونه تمیزه به به.. از صبح تا حالا مشغول بودی؟
مامانی گفت وقتی تو فرودگاه با بهشید و فرزاد از پشت شیشه داشتیم خداحافظی میکردیم آویسا چشاشو درشت کرد ما رو نگاه کرد بعد یه لبخند ملوسانه زد...تا قبلش داشت گریه میکرد..بابایی هم گفت هیچ وقت نمیتونم این لبخندشو فراموش کنم....مامانی یه خورده اشکش در اومد منم گفتم بی خیال حالا ازین به بعد شبا خوب میخوابیم!! که مامی منو بد جوری نگاه کرد...الهی خاله فداش شه...
غروبش حوصلمون سر رفت.. مامی رفت پیاده روی... منم بعد مدتها کامی رو روشن کردم.دیدم عکسام هست.. البته تا عید...عکسای بعد عیدم نیست..مثل اینکه قبلا آیدین ازشون رایت کرده بود.. یه دی وی دی بود روش نوشته بو هیلاری داف گذاشتم تو کامی یه فیلمشو دیدم.. اسم فیلمش نمیدونم چی بود اما فیلمی بود که از پدرشون یه کارخونه لوازم آرایشی بهشون ارث رسیده و اینو خواهرش در تلاش حفظ اینن... بامزه بود!!
شنبه صبح اومدم شرکت دیدم آقای مدیر هست.... اما دو دقیقه نشد رفت.. آخ جون رفت تهران.. یوهوووووو.. باید جشن بگیریم خانم حسابدار.... توی بارون رفتم چیپس و پفک خریدم... جاتون خالی خوشمزه بودن!!
برای بهشید زنگیدم گوشی رو گذاشت زیر گوش آویسا باهاش حرفیدم اونم جواب داد... الهی خاله فدای اون صداش بشه عسلیه من...صداشو شنیدم حالم بهتر شد...
ساعت 4 تو صف تاکسی سنگینی یه نگاه روم بود...نزدیک بود تصادف کنه اما همینطوری داشت نگاه میکرد بی حیا....جدیدا زیاد میبینمش ! زیاد زل میزنه!!
غروب تو شرکت در حال چت آقای مدیر زنگ میزنه تو راهه بابله... نمیدونم چی میگه صداش ضعیفه حواسمم اصلا بهش نیست فقط یه جا فهمیدم که میگه تو و خانوم حسابدار محرم اسرار شرکتین هر چیزیو نباید به ویزیتورا بگین.. 20 دقیقه ای داشت حرف میزد اما اصلا نمیدونم چی گفت!
خانوم ویزیتور هم زنگ زد.. جوابشو قاطعانه دادم..آفرین بیتا گوگول!
شب تو تاکسی صدای اس ام اسم میاد! پسره بغل دستیم نیشش باز میشه! ببند لطفا اونو! بدون توجه میخونم میبینم اس داده که یه فرصت استثنایی ایرانسل آکبند مشابه خط شما! من فکر کردم یکی از دوستامه براش اس میدم سرکاریه؟شب که اومدم خونه میبینم اصلا شماره رو نمیشناسم!!0915 مال کجاس؟
یکشنبه که امروز باشه....روبروی من اون سمت خیابون..بازم اون نگاه! یه خورده نگاش میکنم اصلا همچین آدمی یادم نمیاد.. چرا اینجوری منو نگاه میکنه؟ میام شرکت فکرم کشغوله.. خانم حسابدار یه چیزی رو ده باری تعریف میکنه من اصلا حواسم نیست! میگه چته؟ جریانو میگم!! میگه خوب چرا نگاتو ازش میگیری خوب نگاش کن ببین میشناسیش یا نه!!
امروز بی کار بودم شرکت....
غروب میام شرکت آقای مدیر بود.. گفت یکی از دوستات اومد.. بهش گفتم 4به بعد بیاد... منتظر میمونم آقای مدیر بره..رفت برای دوستم زنگ میزنم که همین الان میاد.. خیلی وقته که ندیدمش.. ساری بود..بهم میگه مارال و یادت میاد؟ آره.. همون دختر سارویه..شیطونه... ترم آخر باهام خیلی مچ شد... دوهفته پیش میدون شهرداری ساری تصادف کرد.. میخندم میگم عادت داره ترم آخرم تصادف کرده بود دو ماه پاش تو گچ بود.. نه ایندفه فرق میکنه مرد بیتا..مرد... باورم نمیشه امکان نداره.. شوخی میکنی مریم؟نه منم امروز باورم نمیشد وقتی زهرا بهم گفت تا اینکه هدی رو دیدم اونم تایید کرد.. وای نه... زمانایی که با مارال بودم مثل یه فیلم جلوم رد میشه.. به همین راحتی...
دوست دارم پنجشنبه برم ساری...برم سر قبرش بهش بگم این تو چیکار میکنی؟ تو الان باید پیش ما باشی جات اونجا نیست مارال... برگرد تو خیلی جون بودی با کلی نشاط!
از موقعی که این حرفو شنیدم تا الان سرم رو گردنم سنگینی میکنه.. نمیتونم کنترلش کنم..
برای رقیه از بچه های ساری اس ام اس میدم...دلم براش تنگ شده...جوابمو میده..مسیجشو میخونم با تموم ناراحتیم خندم میگیره...اولش نوشته سلام بیتا جونم ...خیلی هیجان زده شدم... از جمله هیجان زده خندم میگیره اونم شدید... رقیه رو خیلی دوس داشتم یعنی دارم.. یه دختر ساده اما خیلی باحال بود...ترم آخر باهاش خوب شده بودم..
پ ن 1: مواظب خودتون باشین به خصوص تو خیابون!
پ ن 2: از همتون ممنونم
.. اگه شماها رو نداشتم فک کنم از دوری بهشید کارم به تیمارستان کشیده میشد... به خصوص تو دوست عزیزم که بیشترین وقتم با تو میگذره.. مرسی از اینکه تنهام نذاشتی
.
شاد باشین
بابای
پاینده باد ایران آریایی![]()
سلام...
دوشنبه موقع برگشتن آقای مدیر بهم گفت که آملش خوابیده فردا باهاش برای ویزیت آمل برم... ویزیتور آمل این ماه نمیتونه ویزیت کنه... مجبور شدم بگم باشه!!
سه شنبه صبح... سرم یه خورده شلوغ بود.... آقای مدیر سرما خورد برای همین بهم گفت که نمیتونه بیاد آمل من با خانوم حسابدار برم.. کلی ذوقیدم...
ساعت 3 با خانوم حسابدار قرار داشتم... از بابل که سوار ماشین شدیم تا دوباره که سوار ماشین شدیم داشتیم بر میگشتیم فقط داشتیم میخندیدم
... خیلی خوش گذشت... اوندفه که با ویزیتور ساری رفتم ویزیت زیاد نخندیدم اما ایندفه خیلی خنده دار بود... دکتر آرش م هم که فقط میزد تو سر مال... اصلا نذاشت من حرف بزنم ... میگه من کار میکنم اما میگم املمون خوابیده کامل!! میگه نه... دکتر جالبیه!! خیلی شیطونه... پسرای آملی هم که لهجه هاشون کر کر خنده بود
... خیلی سعی کردیم که خنده مودبانه کنیم اما نمیشد... تو راه برگشت هم چیپس و پفک خریدیم... تو ماشین که داشتیم برمیگشتیم بابل اول چیپس خوردیم.. خوش بختانه آقای راننده چون عجله داشت 3نفر سوار کرد.. برای همین پشت فقط من و خانوم حسابدار نشسته بودیم...
چیپس که تموم شد خانوم حسابدار گفت پفک؟من گفتم نه زشته اما وسوسم کرد...
راننده هم گفت تا کشوری میره برای همین منم گفتم کشوری پیاده میشم اما خانوم حسابدار میدون کارگر پیاده شد... موقع حساب کردن کرایه هم آقای راننده خورد نداشتن و من باید 300تومن بهش خورد میدادم.. از اون طرف اون پسری که جلو نشسته بود باید 100 تومن میداد که اون خورد نداشت! بهم گفت خورد دارم منم فقط 500تومن خورد داشتم که 300تومنش بابت کرایه خودم میرفت.. مجبور شدم خودی نشون بدم و 100تومن آقا پسره هم حساب کنم!
پسره بهم گفت نمیشه از این حرفا حالا داره به جای 100 تومن به من 2000تومنی میده!! منم میگم اگه خواستی بنداز تو صدقه اگه نه هم که مهم نیست..... یه خورده جلوتر که داشتم میرفتم میاد پیشم بهم میگه میشه باهاتون بیشتر اشنا شم منم با این قیافه میگم
نه... اونم گفت مرسی حتما میندازه تو صدقه....
این شب آخرین شبی بود که آویسا پیشمون بود... با اینکه خیلی خسته بودم تا شب آویسا تو بغلم بود و فقط داشتم بوسش میکردم
... بهش میگفتم دلت میاد خاله رو تنها بزاری؟... وقتی بیاد دو ماه دیگس که ما رو نمیشناسه و بیاد بغلمون غریبی میکنه
... گریه میکنه...
چهارشنبه ... صبح که بیدار شدم مثل همیشه رفتم سراغ آویسا.. عاشق طرز خوابیدنشم
... فکر کنم یه 10 دقیقه ای وایسادم و فقط نگاش کردم... یه استکان چای خوردم و رفتم که آماده شم... وسطای آماده شدنم دوباره اومدم پیش آویسا ..دستاشو بوسیدم ... یه خورده اشکیدم دوباره رفتم که آماده شم... لباسمو پوشیدم آماده حرکت شدم دوباره رفتم سراغش... با بغض از خونه زدم بیرون
....
تو شرکت خیلی پکر بودم حوصله هیچکی رو نداشتم... ساعت 9:30 بود که خونه زنگیدم و بهشید گوشی رو گرفت... بهش گفتم مواظب آویسا باشه... بیشتر از 2-3 دقیقه نتونستم باهاش حرف بزنم که اشکم در اومد به خاطر اینکه نفهمه زود گوشی رو قطع کردم... خیلی سخته خیلی.....
ساعت 10 هم مامان و بابا و بهشید و آویسا فرزاد رفتن تهران... امروزا بهشید و فرزاد ساعت 2بعد از ظهر بلیط دارن...
ساعت یک که راه افتادم صدای اس ام اسم در اومد گفتم آیدینه حدسم درست بود نوشته بود برای ناهار چی درست کنم؟ .. آفرین گل پسر.. نمیخواد چیزی درست کنی مامان درست کرده اومدم میام گرمش میکنم....
رسیدم خونه یه حس تنهایی بدی بهم دست داد.... دیگه وسایل آویسا پخش و پلا نیست.... خونه مرتبه! غذا رو گرم کردم موقع ناهار آیدین گفت شام چی بخوریم؟ گفتم مامان شامی درست کرده هست تو یخچال گفت نه کباب میخرم ... گفتم نه... امشب کباب فرداشب پیتزا.. گفت نه... گفتم اااااااا، این هفته زیاد کباب خوردیم!!
موقع خواب بعد از ظهری هم پتو با بالش بهشید گرفتم روش خوابیدم.... بعد از ظهر هم تو شرکت پس زمینه گوشیمو عکس آویسا که سه شنبه ازش گرفتم و گزاشتم... من هیچ وقت پس زمینه عکس نمیزارم همون مال تمم هست....

بیدار شدم دیدم میس کال دارم از گوشیه بابا... زنگ زدم گفتن رسیدم.. آویسا هم حالش خوب بود...
بعد از ظهر تو شرکت اتفاق خاصی نیوفتاد.....
شب موقع برگشتن تو تاکسی یه مسیج از دوستم اومد .. وقت عکس آویسا رو دیدم بغض کردم... این راه هم اینقد طولانی شده بود که انگار به خونه نمیخواستم برسم... خیلی خودمو کنترل کردم فقط یه اشک اومد پایین... از تاکسی که پیاده شدم میخواستم از خیابون رد شم زیاد حواسم نبود نزدیک بود با یه پرشیا تصادف کنم!یعنی نزدیک بود پام بره زیر چرخش!که خورد به لاستیکش!
توی کوچه یه بغض سنگینی تو گلوم بود که داشت خفم میکرد... در حیاطو که باز کردم بغضم ترکید و نشستم رو پله کلی اشکیدم... بعد رفتم تو اتاقم آهنگ هیچکی نمیتونه بفهمه یگانه رو گزاشتم نشستم کلی اشکیدم... صدای هق هقم خیلی بلند بود... نمیدونم چرا خدا باهام این کارو میکنه منو هی تنها میکنه... تنهایی رو دوس ندارم....
سرمو بالا کردم دیدم آیدین روبروم وایساده... نفهمیدم که کی اومد.. از بس صدا بلند بود...ساعت و نگاه کردم دیدم 8:45 ست... گفتم چه زود اومدی؟ گفت میدونستم اگه تنها باشی ... مثلا اومدم که.... فکر کنم یه ساعت و ربعی داشتم گریه میکردم... بلند شدم که برم صورتمو بشورم سرم گیج میرفت .. سردمم شده بود خیلی میلرزیدم...تو آینه که خودمو دیدم وحشت کردم.. تازه میفهمم چشاش کاسه خون شده بود یعنی چی! بینی هم به جای اینکه فقط نوکش قرمز شه کلش قرمز شده بود.. بزرگیشو نشون میداد!حتما باید عمل شه!
تازه چشم به تلفن افتاد که چشمک میزنه.... کلی آدم زنگ زد که همشون ۱۰ به بعد دوباره زنگیدن... بهم گفتن جاشون خالی نباشه... از این جمله متنفرم... چطوری جاشون خالی نباشه؟هست خیلی هم خالی هست...
اومدم ماهواره روشن کردم دنبال آهنگ شاد میگشتم که دیدم بهشید اس ام اس داده.. دوباره بغض کردم... همین طوری که کانال بالا پایین میکردم دیدم کانال دیدار داره فیلم آپارتمان میده... فیلم مزخرفی بود اما حواسمو پرت کرد... شام خوردیم.... کانال ویوا هم داشت فقط آهنگای بیانسه میداد... یه خورده باآهنگاش رقصیدم حالم بهتر شد....
امروز صبح از خواب که بیدار شدم دیدم به صورت خیلی وحشتناکی بارون میزنه.... تو آینه خودمو دیدم ، دیدم چشام بد جوری پف کرده... با ارایش چشمی هم که کردم تا الان که خودمو تو آینه میبینم همینطوریه!!
ساعت 9-10 به بعد بود که بهشید زنگ زد باهاش صحبت کردم... آویسا خوب بود بیدار بود... گفتم مواظبش باش... باز اشکام در اومد ازش خداحافظی کردم... الانم که دارم تایپ میکنم تو چشام اشکه فقط یه تکون میخواد که بریزه...
امروز غروب هم خونه تنهام.. تو فکر این بودم برم بیرون تنها خونه نباشم... اما گفتم نه... فعلا که مامان نست بهتره خونه باشم و از تنهایی و دوری از بهشید آویسا گریه کنم... چون بعد که مامان و بابام بیان حالشون خیلی بده و بهتره من حالم خوب باشه!........
حس اینکه کسی رو خبر کنم نیست....ببخشید...
شاد باشی
پاینده باد ایران آریایی ![]()
سلام علیکم....
جمعه صبح که مثل بقیه جمعه ها گذشت.... یه خورده فرق داشت اونم اس ام اس بازی با ویزیتور ساری بود... این اس ام اس بازی که بعدش موجب تماس با خانم ویزیتور شد باعث شد که من کارتون یانگومو نبینم....
غروبشم جایی نرفتیم چون مامان بزرگم خونمون بود.... غروبشم با ویزیتور اس ام اس + تماس
... مامانی گفت از دیروز تا حالا مشکوک میزنی!!
صبح که با ویزیتور صحبت میکردم در مورد همون موضوعی که ناراحت شده بودم به خانم ویزیتور گفتم اونم گفت چرا به من نگفتی؟ کلی قسم هم خورد که من منظوری نداشتم و ازین حرفا! منم گفتم اصلا مهم نیست اما با کمک هم میتونیم جبران کنیم... اونم اوکی داد....
شنبه صبح رفتم برای شارژ ماهیانه ای دی اس ال.. بماند که ساعت 9 شرکتشون باز شد و من کلی معطل شدم!(10دقیقه) اما من نتونستم شرکتشونو پیدا کنم.. آقای مدیر بهم آدرس داده بود اما روی تابلوهای ساختمون خبری از اسم شرکت نبود... دیگه برای آقای مدیر زنگیدم گفت همون ساختمونه برو توش طبقه 3 یا 4... رفتم تو یه مرده داشت وارد آسانسور میشد پرسیدم اظهار بی اطلاعی کرد.. اول رفتم طبقه سه دیدم یه لامپ هم روشن نیست! شبیه خونه ارواح بود... رفتم طبقه چهار پیداش کردم!
ساعت 11 به بعد خانم ویزیتور اومدن و ما کلی صحبت کردیم و خنده های شیطانی..... شنبه ساعت 12-12:15 بود که یه کاری کردم که نه تنها غرورمو پس گرفتم بلکه ...... هه هه... خیلی خوشحال و شادمانم!!
غروب شنبه هم کلی رقصیدم.... این دوستم که قرار بود جزوشو بهم بده برام نزنگید.. فکر کنم پشیمون شده از نوع وحشتناک!
یکشنبه هم تو شرکت کلی کار بود.... بعضی روزها اصلا کار نیست بعضی روزها هم اینقده سرت شلوغ میشه وقت سر خاروندنم نداری....
برای ناهار که رفته بودم خونه متوجه یه چیزی شدم.. آیدین!! جدیدا یه طوری شده... دپرسه!! فکر میکنم افسردگی گرفته! بعدم فکر کنم یه دوست دخملم جدیدا گرفته!
یکشنبه غروب کل حواسم به آیدین بود... نمیدونم چرا... از موقعی که کار گرفتم از اوضاع احوال خونه خیلی دور موندم به خصوص آیدین که رابطمون با هم خیلی خوب بود... اما الان....
زود رفتم خونه چون فرزاد و بهشید برای شام خانواده ما+ خانواده فرزاد و برای بیرون دعوت کردن....
شب که اومدیم خونه رفتم سراغ آیدین... کلی باهاش حرفیدم اما هیچی بروز نمیداد... بعد بهش گفتم چند تا کلیپ برای گوشیم بلوتوث کنه گوشیم تهی شده... گفت نداره... گفتم یه خورده اس ام اس باحال برام بفرسته میخوام برای یکی از دوستام اس ام اس بفرستم ندارم... میگه ندارم بهت بدم.... برای گوشیشم رمز گذاشته!!
قبلنا گوشیشو میداد من خودم مسیجای جالبشو میخوندم و برای خودم میفرستادم.. اما دیشب به هیچ عنوان راه نداد!!
دوشنبه که امروز باشه کار رو سرم ریخت در حد انفجار... سرمم خیلی صبح درد میکرد... هنوزم درد میکنه...
امروز 13 آبان بود و توی خیابون کلی سر و صدا راه انداختن!اولش که من فکر کردم محرمه!!
ساعت 11 به بعد که مثل اینکه کارشون تموم شده بود و پسرا داشتن بر میگشتن کلی دست و سوت می زدن... که باعث شد من بیام دم پنجره دیدم دارن تو خیابون میرقصن!! این دیگه چه نوع تظاهراتیه؟
غروبم که الان باشه بی حوصلم... سرم درد میکنه.... حالم اصلا خوب نیست! از همه بدترش این آقای مدیر هم شرکته... چرا نمیره بیرون من یه آهنگی گوش کنم؟... میاد پیشم میگه یه چیزی بنویس خطت رو ببینم.. منم اسممو مینویسم بهم میگه تو هم مثل من بد خطی! بی ادب!
چهارشنبه آویسا از پیشم میره....
پ ن 1: قبلنا یه دی سارووو بود که میومد اینجا.. هنوزم میاد؟؟؟ .... یا نمیاد؟؟؟
پ ن 2:ادامه مطلب یه مطلب طنز گذاشتم... مثل اون قدیما!
پ ن 3: این آهنگ محسن یگانه دوس دارم...یه جورایی من ...
شاد باشی
بابای
پاینده باد ایران آریایی ![]()
سلامي چو بوي خوش گل نميدونم چي!!
بعد مدتها به سرم زد كه از خونه آپ كنم.. ياد اون قديما بخير كه علاف بيكار بودم از خونه آپ ميكردم.. آخي چه زود بزرگ شدم!!
يكشنبه كه اومدم خونه كل قضيه اون مرد مشكوكه رو به خانواده گفتم.. از همون اولش كه اومده بود... بابام گفت اين براي تحقيق از خانم حسابدار اومده چون فاميليشو ميدونسته منم گفتم نه بابا .... اين از طرف يكي ديگه اومده براي پسر اون يكيش!! آهان اينو بگم بعدا كه اون آقاهه رفت آقاي مدير به ويزيتوره گفت كه اين براي پسر خودش نميخواد براي پسر دوستش ميخواد!!
دوشنبه صبح كه شركت بوديم... يهويي خانم حسابدار گفت كه اين مرد باباي دوست پسرشه!! دهنم يك و نيم متري باز موند! گفتم از كجا ميدوني! گفت مشكوك شدم و رفتم از پسره پرسيدم اونم گفت آره!! منم گفتم عجب پدر شوهري پوستت كندس!! يه خورده در اين مورد صحبت كرديم كه وقت كاري نوبت صبحم تموم شد!
تو راه خونه داشتم به اين فكر ميكردم كه چه خوبه با يكي كه دوسش داري ازدواج كني!!
غروب دوشنبه هم با دوست گوگولم هموني كه شكست عشقي خورده يعني سپيده باهاش چتيديم.... الهي فداش بشم خيلي دوسش دارم خيلي... اينقد دختر خوبيه... اون قضيه شكست عشقي مال دو ماه پيش بوده گويا!! شايدم يه ماه!! نميدونم.. ازش چيزي نپرسيدم ...اما مثل اينكه با يه پسر 25-26 ساله آشنا شده و خيلي هم راضيه... ميگفت اون موقع ها بعد شكست عشقي مثل ديوونه ها بوده افسردگي گرفته اما از موقعي كه با اين دوست شده خيلي عوض شده حتي طرز فكرش! به گفته خودش خيلي خانومانه تر شده! ميگه وقتي باهاشمو باهاش حرف ميزنم در درجه اول دوستمه بعد دوست پسرم.... اينقد گفت گفت گفت كه يهويي من دپرس شدم! گفتم بس كن ديگه منم دلم خواست! اه بي جنبه!
يهويي ازش پرسيدم قد پسره چنده گفت 195... گفتم چي؟ با اين اختلاف قد چيكار ميكني؟ ميگه رفتم چند كفش پاشنه 10سانتي خريدم! واي اينو گفت من فقط داشتم ميخنديدم... از بس خنديدم اشكم در اومد.. آخه سپيده آدمي بود كه كتوني از پاش در نيومد اونم آديداس! حالا كفش 10سانتي! ميگه مثل عنكبوتا راه ميرم اما مجبورم!
اما خيلي خوشحالم از اينكه يكي پيدا شده كه از افسردگي درش آوورده.. اينطوري كه اين تعريف ميكرد فهميدم واقعا طرف بايد آدم خوبي باشه! خيالم از بابتش راحت شد... اين چند مدت خيلي غصه ميخوردم بابتش... آخه آدمي بود كه صحبت معموليش با خنده بود وقتي بهم گفت شكست عشقي! داشتم ديونه ميشدم.
اين آويسا هم اين چند مدت كه واكسن زده بود خيلي باحال بود.. جنب نميخورد.. نه پاهاشو تكون ميداد نه دستش! ميترسيد... بغلش ميكردي چشاش از حدقه در ميومد از خودشو سفت نگه ميداشت!
سه شنبه يادم نمياد..... فقط يه چيزي كه خانم حسابدار با دوستشون كه باباش اومده بود بحثشون شد و باهاش تموم كرد!! هنوزم كه هنوزه از پسره خبري نيست!
شب سه شنبه هم سپيده برام زنگيد و كلي صحبت رسيد به دانشگاه و .... سپيده تشويقم كرد كه برم مجتمع فني تهران دوره برنامه نويسي ببينم! سپيده خيلي تشويقم كرد گفت بيتا تو مخ برنامه نويسي داري حيفه و فلان... خيلي روم تاثير گذاشت خيلي..... بهش گفتم امسال دوباره تلاش ميكنم ببينم ميشه ليسانس قبول شد يا نه!براي اين دوره ها هميشه وقت هست! ديگه كلي صحبت به اين نتيجه رسيديم كه بريم پارسه ثبت نام كنيم! به قول سپيده آزمون آدمو وادار به خوندن ميكنه....سپيده مرسي!
چهارشنبه صبح بيدار شدم گوشيمو روشن كردم كه ببينم ساعت چند روشن كردم ديدم اس ام اس دارم... اونم ايرانسل!! خوندم ديدم نوشته سلام بيتا جون من alie هستم يهويي دلم هواتو كرده.. چه خبر عزيزم چيكار ميكني؟ من خودم خوابا لود ساعت 6:40 بود گفتم علي كيه؟ اس ام اس مال ساعت 5:45 بود... ديگه تا 7 كه ساعت گوشيم زنگ بزنه خوابم نبرد! فقط تو فكر اين بودم كه علي كيه؟ بعد خوردن صبحانه و آماده شدن ... تو ماشين كه نشستم دوباره مسيجو خوندم... ديدم اااا بابا عاليه نه علي! از بچه هاي دانشگاه...مال بهشهر!! كلي ذوقيدم...
هيچي يه خورده با هم مسيج بازي كرديم.. ساري قبول شده بهم گفت ميتونم برم ازش جزوه هاشو بگيرم! ديگه كلي ذوقيدم كه همه چي جور شده! بهش گفتم چه جوري ازت بگيرم؟ شماره تل خونه رو گرفت گفت شب برام زنگ ميزنه با هم قرار ميزاريم.. من بايد برم ساري ازش بگيرم... هنوز برام زنگ زده! خودم ميخوام زنگ بزنم اما روم نشه! ميترسم از اينكه جزوه هاشو بده پشيمون شده!
آقاي مدير كه صبح اومد با خودش بار آوورده بود... محصولاتي كه توي انبار خونش مونده بود.. اين باعث شد كه من كل محصولات و از تو انبار بكشم بيرون كه هم مرتب شه هم دوباره شمارش شه!
بعد از ظهر كه اومدم روي تختم كه بودم از خدا يه درخواستي كردم.. بهش گفتم ازت خواهش ميكنم تو اين راه كمك كن!
غروبش تا ساعت 6:40 تو شكرت با محصولات سرگرم بودم.. شمارش تموم شد... محصولاتم جابه جا شد!
شب اومدم خونه آويسا نبود... يهويي دلم گرفت... خدايا چه جوري دوريشو تحمل كنم؟ من يك شب نميتونم چه برسه به اينكه بخوام هر 2-3 ماه ببينمش؟
پنجشنبه كه امروز باشه تا ساعت 10 توي انبار بودم... ديگه كارم تموم شد... فقط بايد با موجودي كه تو حافظه كامي دارم چكش كنم! ساعت 11:30 به بعد ويزيتورمون زنگ زد تعريف كرد تعريف كرد حالم داشت بد ميشد!سرم داشت گيج ميرفت ... اون داشت با خنده تعريف ميكرد اما من حالم داشت بد ميشد!
دپرس شدم... به همين راحتي... غرورم چيزي كه چار چنگولي بهش چسبيدم و هيچ موقع ولش نكردم و باعث شد كه ..... اين غرورم به همين راحتي از دست رفت! واي خدا تحمل اينو ديگه نداشتم... متاسفانه بايد بگم خيلي بدي خدا ... تا خونه فقط داشتم همين و تكرار ميكردم...
اومدم خونه وقتي آويسا رو ديدم يادم رفت.. تا موقع ناهار و بعدش تو بغام بود.. واي چقدر دلم براش تنگيد.. عزيز خاله سه شنبه ميره... فرزاد امشب مياد...
موقع خواب دوباره قضيه يادم اومد... يادم افتاد من ديروز همين ساعت همين چيزو از خدا خواستم خواستم كمكم كنه كه حلش كنم نه اينكه غرورمو له كنه خودش موضوع رو حل كنه... گفتم خدايا مرسي اما نبايد بابتش غرورمو ميپرداختم.. خودم از پسش بر ميومدم!
غروب خواهري دوباره رفت خونه مادرشوهرش چون فرزاد شب ساعت 12 به بعد ميرسه...از اون طرف رفتيم بازار... ميخواستم كلي چيز ميز بخرم..اما حسش نبود... فقط آلبوم محسن چاووشي و يگانه خريدم... همين!
اين مسابقه شيطان هم كه داره پخش ميشه خيلي بي خوده.. تبليغاتشو ديدم گفتم چي هست!
موزيك ويديو جديد امير تتلو-رضايا-آرمين-طعمه رو ديدين؟ واي چقدر مزخرف و زشت؟ چقدر خنده دار... واقعا اينا با چه رويي اين و پخش كردن؟ موزيك ويديوش جكه!
پ ن : همين الان خانم حسابدار مسيج داد بهم گفت سر اون قضيه ناراحت نباشم... منم بهش گفتم اصلا فكرشم نكن!
شاد باشين
دوستون دارم
باباي
پاينده باد ايران آريايي
سلام... چطورین؟
چهارشنبه صبح خانم حسابدار بیرون کار داشت برای همین دیر اومد!! آقای مدیر هم ساعت 9 اینا بود که اومد... در شرکت و زدن آقای مدیر خودش در باز کردن... فهمیدم یه مردس... اما ندیدمش! تو صحبتاشون تو راه رو متوجه شدم همون مرده دیروزیس که اومده بود خودشو معرفی نکرد... آقای مدیر و با مد رفت تو اتاقش پشت درهای بسته داشتن صحبت میکردن... وای که من تا ساعت 11 که اینا داشتن صحبت میکردن 1000باری مردم زنده شدم از فوضولی!!
این مرده که رفت بازم نتونستم ببینمش که مطمئن شم همون دیروزیس یا نه... چند دقیقه بعدش خانم حسابدار اومد.... بهش گفتم چقدر دیر کردی... ماجرا رو براش توضیح دادم... با آقای مدیر که صحبت کردم بهش گفتم این همون آقا دیروزیس؟ گفت مگه دیدیش؟منم گفتم نه.. گفت نه این یکی دیگه بود!! خانم حسابدار هم هر کاری کرد آقای مدیر هیچی نگفت!!
ما هم خیلی بهش مشکوک شدیم!!
من اومده بودم خونه داشتم ناهار میخوردم که خانم حسابدار زنگید و ماجرا رو گفت!! این آقا از طرف یکی اومد برای پسرش دختر پسند کنه!!من از خنده داشتم میمردم! آقای مدیر هم به مرد گفتمن نمیتونم همه رو جمع کنم پس شما یکشنبه بیا چون ما جلسه داریم و شما به عنوان خریدار اینجا بیا تا همهروببینی!!
البته اینو آقای مدیر به ویزیتورمون زنگید و گفت و کلی بهش قسم داد که به کسی نگه!
بعد اونم یکی از مشتریهامون که شماره همراه منو داره چون آبش با آقای مدیر تو یه جوی نمیره زنگید و سفارش داد!! بعدم گفت خیلی نیاز داره منم بهش قول دادم که غروب برسونم دستش! چون مراسم 7 خانم دکتر امین زاده بود و آقای مدیر میخواست بره ساری ، سر راهش محصول اینو هم میداد!
ساعت 3 که رسیدم شرکت آقای مدیر هم بود محصولاتو آماده کردم! اما یه فکر پلید شیطانی اومد به ذهنم بار اون پسره گذاشتم پشت یه جعبه که آقای مدیر داره محصولاتو میبره اینو نبینه!! هه هه...
آقای مدیر بعد یه ساعت بهم زنگید گفت یادش رفته محصولات اینو بگیره منم گفتم اشکال نداره خودم میبرمش!(عمرا)
این پسره هم آخرای ساعت کاریم زنگید گفت محصولم چی شد؟ منم گفتم آقای مدیر یادشون رفته اگه خیلی نیاز دارین من مجبورم زحمت بکشم میخوام برم خونه براتون بیارم در غیر این صورت یا فردا یا برای شنبه!!
اونم گفت اشکال نداره فردا... یا شنبه!!
رسیدم خونه برای آوا زنگیدم و تولدشو بهش تبریک گفتم...
پنجشنبه صبح هم همون ویزیتورمون که آقای مدیر قضیه رو بهش گفت اومده بود... و کلی پشت آقای مدیر صحبت کردیم!! یعنی چی؟ مگه شرکت جای این کاراُس؟ مرد واقعا نفهمه!!
دیگه تا محصولات ویزیت آماده شه تا 12:30 طول کشید.. خیر سرمون میخواستم زودتر برم خونه... چون خونه کلی کار داشتم.... ایستگاه تاکسی هم پر بود.. من کلی پیاده رفتم تا به ایستگاه بعدی برسم دیدم اونم پره تا یه خیابونی که میدونستم سر اون پیاده میشن پیاده رفتم... ساعت 1:15 بود که رسیدم خونه... تند رفتم دوش گرفتم ...
بعد اونم ناهار... تولد یه سالگی آیناز بود.. مامان گفت ساعت 5 میریم.... اما ما تا ساعت 5 خوابیدیم.. مامانم که منو بیدار کرد تا چند دقیقه نتونستم تشخیص یدم که کجام!اصلا کیم! چون هوا ابری و بارونی جون میده برای خواب...
گوشیمو نگاه کردم دیدم کلی از این پسره میس کال دارم با یه اس ام اس! محصولشو میخواست!! من گفتم آقای؟؟ خودت گفتی شنبه؟ گفت شنبه که تعطیله.. امروز دوباره مشتری اومده بود! دوبراه کلی ریز ریز بهش خندیدم.. حقشه!! چون اوندفه یه پررو بازی در آورده بود که باید تلافی میشد!
دیگه تا ما آماده بشیم و آویسا رو آماده کنیم بعدم این حاج خانوم شیر بخوره بعدم پوشکش باید عوض میشد دیگه ساعت 6:30 به بعد شایدم بیشتر بود که رسیدیم....
الهی این آیناز اینقد گوگول شده بود! یادم رفت ارش عکس بگیرم... اونجا یا می رقصیدم یا آویسا بغلم بود... الهی خاله قربونش بره چون صدای ضبط بلند بود چشاش شد 8 تا خیلی دختر ساکتی بود! یه بار که آویسا بغلم بود یه خورده نق نق میکرد یه خانومه از فامیلای آوا بهم میگه بهش شیر نمیدی؟ شاید گشنش باشه! منم گفتم این خواهرزادمه!
جمعه صبح هم فتیله جمعه تعطیله دیدم... خیلیم خوب بود!! من این قسمت زندانشو خیلی می دوستم! رخت خوابم ساعت 11:45 که داشتن اذان میگفتن و برنامه رو قطع کردن جمع کردم!
غروبشم عموم اومدن خونمون.. کلی اصرار کردیم شام بمونن گفتن نوچ!!
یه خبر دیگه از بیژن مرتضوی که از عموم گرفتم اینه که ممنوع خروجش کردن اما عموم میگه سراغی ازش نیست مثل اینکه قاچاقی رفت!
شنبه صبح هم کار خاصی انجام ندادیم... تی وی هم که هیچی نداشت! نشستم مجله خوندم... غروبشم رفتم بازار! بهشید میخواست برای خودش بلوز بخره... ما اول رفتیم یه مغازه رو گشتیم این آویسا خانوم مثل دخترای خوب بغل خالش بود اما آخراش دیگه قاطی کرد و شروع به گریه!! ما هم مجبور شدیم بریم تو ماشین که خواهرم بهش شیر بده... بعد اون دیگه ساکت بود...
اومدیم خونه مامان دید که اوضاع آویسا خوبه گفت میبره خونه همسایمون چون هی به مامان میگفتن این دخمل مارا ببره... مامان برد دیدم همسایمون زنگ زده گفت تولد دخترشه و اصرار که منو بهشید بریم... تا منو بهشید بلوزمونو عوض کنیم دیدم مامانم اومده گفت اول پوشک آویسا رو عوض کن! بعدم لباسشو عوض کردیم بردیمش..


تولد 7سالگی دخترش بود... تا 9 اونجا بودیم اومدیم خونه!!
امروز صبحم کلی رو سرم کار بود این آقای مدیر هم میرفت رو اعصابم! خیلی خودمو کنترل کردم...
ظهر که رسیدم خونه دیدم این آویسا یه جوری گریه میکنه که دلم تا اون ته جیگراش میسوخت.. واکسن زدنش اونم دو تا.. زنه گفت تا سه روز درد داره... الهی بمیرم واسش هیچ وقت تو این دوماه اینطوری گریه نمیکرد جیگره آدم میسوزه.. کلی اشک ریخت صورتش قرمز دماغش قرمز....
امروز بعد از ظهر هم ساعت 3 جلسه بود... من قضیه اون آقاهه رو فراموش کردم... اون آقا اومد... حالا ما منتظریم که یکی از ماها رو انتخاب کنه!! به نظرتون اون دختر خوشبخت کیه؟!
پ ن 1: این چند روز نیومدم نت برای همین وقت نمیکنم بیام وبتون... باشه فردا میام بهتون هم سر میزنم هم خبرتون میکنم
پ ن 2 : ادامه مطلب یه داستان از میلم
شاد باشین
خیلی دوستون دارم ![]()
پاینده باد ایران آریایی ![]()


