تبليغاتX
دوستانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
قبول نشدم!
 

سلام.....

 

یکشنبه موقعی که سوار تاکسی شدم یه زن و شوهر هم کنارم سوار شدن... شوهره که حرف میزد بوی سیگارش تا پیش من میومد..داشتم خفه میشدم!واقعا این زنا چطوری بوی این سیگارو تحمل میکنن؟ وقتی پیش شوهره میخوابن حالشون بد نمیشه؟اصلا نمیتونم با این موضوع کنار بیام! مثل همیشه تو ترافیک خیابون مدرس موندیم..این شوهر همچنان در حال نطق کردن بودن!صحبتش منو یاد یکی از آشنایان مینداخت! همش دروغ و چاخان! تازه یه حرفای بد بد هم زد البته مثلا یواش داشت حرف میزد که بقیه نشنون!

دوشنبه  صبح یادم نمیاد چی شد..اما برای بعد از ظهر که رفتم شرکت داشتم در آسانسور باز میکردم دیدم یه زنه که بچه بغلشه منو صدا میکنه! گفتم بله؟ میگه پول ندارم که برای بچم دارو بخرم بهم پول میدی؟ منم بدون اینکه بهش توجه کنم در آسانسورو بستم! سر و وضعش از من بهتر بود! تازه داشت میرفت دکتر بعد میگه پول ندارم!واقعا بعضی ها چطوری روشون میشه؟

سه شنبه صبح آقای مدیر و خانم حسابدار یه دعوای فجیعی افتادن که سرم درد گرفت...اعصابمو خورد کردن یه کاری میکنن که فردا پس فردا جفتشونو بندازم بیرون! تقصیر جفتشونه! اه اه...

چون فردا تولد بابا بود من سه شنبه رو 8 ساعتو کامل موندمک یعنی تا ساعت 4! رسیدم خونه به مامانی گفتم که بریم بازار برای بابایی یه چیزی بخیریم؟گفت هوا سرده نمیخواد! تو خسته نیستی دختر؟ برو استراحت کن!به زور میخوان منو بفرستن تو تخت خواب! منم دیدم نمیشه رفت بیرون رفتم حموم! از حموم که اومدم دیدم مامان دستش یه چیزیه! گفت همسایمون برای جای سکه خریده! منم گفتم خریده؟ اینکه درست کردنش کاری نداره!! مامانی گفت نه اینکه خیلی هنر داری؟ منم گفتم پس چی؟ از هر سلول انگشتم یه نوع هنر میریزه!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com این مایه ننگو ببر خودم درست میکنم! برای بابا که بیرون بود زنگیدم سفارش مقوا و روبان و گل خشک شده دادم که بخره بیاره تا هنر نمایی کنم! دیگه بابایی خرید..منم تا ساعت 1:30 روشون کار کردم 32 تا درست کردم...2 تاش قابل استفاده نبود یعنی چسب زیاد زدم چسب زد بیرون منم رفتم با دستمال تمیز کنم دستمال بهش چسبید! اما 30 تا دیگه یکی از یکی گوگول تر شدن!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

عکسشو در همین مکان به نمایش میزارم که شما هم با هنرمندی که تا حالا هنرشو رو نکرده بود آشنا شین... او قسمت نارانجی توش سکه میره!

 

 

موقع شام هم دوست جون زنگید بهم گفت جواب تکمیل ظرفیت اومده! تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comیه ماه پیش من تکمیل ظرفیت ثبت نام کردم همین دوست جون که انرژی مثبته بهم گفت شرکت کنم و 100% قبول میشم! منم شرکت کردم ....حالا زنگ زد که خودش بابل قبول شده منم برم ببینم!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comاینکه گفت بابل قبول شده چون رتبش از من بالاتر بود منم گفتم قبولم..اما ...اما...قبول نشدم! آخه چرا؟ مگه میشه؟ اون رتبش از من بالاتر بود چطور قبول شد؟ تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comچرا من قبول نشدم؟ الهی این سنجشتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com... یه خورده اشکیدم...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

چهارشنبه صبح بابایی منو ساعت ۸ به زور بلندم کرد! یعنی صدای تی وی رو بلند کرد آهنگ مثلا بود..بابایی هم میدونه من چطوری بلند کنه! تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

منم با کلی فحش به همسایه ها رفتم صبحانه خوردم.. بابایی موقع صبحانه بهم گفت مگه میشه که دوست جون قبول بشه من قبول نشم؟ حتما انتخاب شهر بد کردی! منم گفتم نه همه چی درست بود!بابایی گفت پس برو اعتراض کن! منم گفت بابا یه چیزی میگیا….

بعد صبحانه  زود آماده شدم... ساعت ۹ آماده آماده بودم... هی میگفتم چرا همسایه ها نمیان چرا نمیان؟ آخه اینا همه سال صبح کله سحر ما خواب بودیم میومدن دقیقا روزی که ما زود بیدار شدیم اینا ساعت ۱۰:۳۰ اومدن....

زیاد نموندن و رفتن ما هم جنگی سوار ماشین شدیمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com که بریم خونه مادرجون!من از زمانی که یادم میاد عید غدیر ناهار خونه مادرجونیم! یعنی هر ساله اینطوری بوده...صبحا همسایه ها میان!بعد ما میریم خونه زندایی مامانم ! بعد خونه مادرجون...زندایی مامانم چون شوهرش فوت شده دیگه بابا نمیاد! منو مامان پیاده شدیم که بریم اونجا..چند دقیقه بعد هم یه دایی مامانم با خانوادش اومد!دیگه صحبت داغ شد! من ساعتمو نگاه کردم دیدم ۱۲ شده! به مامی اشاره کردم که بریم چون ناهارو زود میخورن! مامی هم گفت باشه لباستو بپوش! من دو ساعت پالتو پوشیده مامی وایساده همچنان داره حرف میزنه گرفتم نشستم مامی یه ۲۰دقیقه ای ایستاده سخنرانی کردن بعد رفتیم! از خونه زندایی مامان تا مادرجون ۵دقیقه پیاده بیشتر راه نیست!

خونه مادرجون هم جمعمون جمع بود کلی خوش گذشت البته یه خانواده عموم به جز زنعموم بقیشون نیومدن...سرما خوردن در حد فجیع..

غروب هم برگشتیم خونه یه خورده دراز کشیدم دیدم دایی جان زنگ زدن که میخوان بیان خونمون و تاکید کردن همین الانم راه میوفتن!من بلند شدم آماده شدم!کلی نشستم دیدم نیومدن!گرفتم دکمه پالتو جدیده که شل بودو دوختم!بازم نیومدن! رفتم کامی رو روشن کردم تازه داشتیم به نت کانکت میشدم که زنگ زدن..حالا نیمتونستین ۵دقیقه دیرتر بیان؟

آرشام ساکت بود خوابش میومد اما شکلات که خورد انرژیش فوران کرد اول جورابشو در آوورد...بعدم کل لباسشو در آوورد و با لباس تو خونه ای بود،موقع عیدی دادن هم تاکید کردم که این هنر بندس فیض ببرین! تا ساعت ۱۰ مهمون داشتیم!

 

پنجشنبه صبح نشستم فتیله دیدم....شرکت نرفتم...خودمون خودمون تعطیل کردیمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com... ساعت 11 هم رفتم تو اتاقم که آماده شم.. آخه برای ناهار با دوست جون قرار داشتم... این هوا هم ضد حال شده..صبحا آفتابیه...11 به بعد بارون میاد... زود آماده شدم میخواستم موهای جلومو سشوار بکشم اما حسش نبود...آخه دستم درد میگیره! مامانی بهم دستکش و با چتر داد!همه رو گزاشتم تو کیفم!نمیخواستم برم کوه....

 

دیدم مامانی داره با خواهری تلفنی صحبت میکنه منم تندی جیم شدم که نبینه چتر دستم نیست بارون هم دیگه نمیزدتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com..تند از خونه زدم بیرون..تازه کوچمونم تموم نکردم که این ابرای عقده ای منو خیس خیس کردنتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com..نامردا...5دقیقه تحمل میکردن من سوار تاکسی میشدم...همه موهام خیس شد!موش آبکشیده شدمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com...نمیخشمت ابر عقده ای... اینقده زشت شدم... کلا هر کی میخواد منو ببینه باید غروب ببینه...صبح و ظهر قیافم خوب نمیشه!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خوش گذشت جاتون خالی..قائمشهر هم یاد گرفتم...

 

ساعت 4:30 رسیدم خونه...به مامانی گفتم بریم بیرون؟ مامانی میگه خیلی ددیی شدیا!! منم گفتم ااا...هنوز کادو تولد بابا رو ندادم....  به مامان گفتم میرم یه کوچولو استراحت میکنم اگه هوا خوب بود و بارون نمیزد بریم؟ مامان گفت ببینم چی میشه... اما بارون اومد...هیچ جا نرفتیم....

 

جمعه صبح فتیله دیدم...یانگوم هم موفق شدم ببینم...غروب جمعه قاطی کردم..هیچ جا نرفتیم چون مامان بزرگم خونمون بود..اگه مامان بزرگ نبود تنهایی میرفتم بیرون پیاده روی...

 

شنبه صبح که امروز باشه...صبحش الافی بود... اما ساعت 10 به بعد یه کوه کار ریخت تو سرم. تا ساعت 1:30 تو شرکت بودم....

غروبشم که الان باشه...یه خورده بیکارم....

 

اما تصمیماتمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.... تصمیم گرفتم درس بخونمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com...برای همین دیگه کمتر میام نت...فقط صبحا 8:30-8 تو نتم...مسنجرم دیگه باز نمیشه! تا اطلاع ثانوی...دیگه همینا...میخوام درس بخونم تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو امسال بزنم توی گوش این رییس سنجشتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com نامرد الهی جیزو ولیز شه که منو قبول نکردن....نامردای بچه بد....

 

شب یلدای خوبی داشته باشین... ما که هیچ حا نمیریم...امسال همه خونه عمو ویلای دریا کنار جمعن اما چون مامان مامانم خونمونه ما هیچ جا نمیتونیم بریم...فکر نکنم کسی هم بیاد

 

شاد باشی

بابای

 

 

+نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت19:4توسط بیتا |
اندر احوالات سفر!
 

سلام

 

دوشنبه بعد آپ تند تند نشستم کارامو انجام دادم! که زودتر برم...چون به مامی گفتم 12 تعطیل میکنم که دیگه نهایتا 12:30 خونه باشم..اما همینکه عازم بودیم یکی زنگید و سفارش داد!تا ساعت 12:20 این حدودا بود که من موندم.رسیدم خونه نزدیکای یک بود... بعد ناهار هم راه افتادیم به سمت رامسر!

هوا خوب بود ....

رسیدم به خونه رامسر اینقدی خوابم میومد!! دیگه هر 3 تا مون رفتیم که بخوابیم..من تازه چشام داشت گرم میشد که دیدم نور خورده به چشم! چشامو باز کردم دیدم اس ام اس دارم اونم از کی !! از دوست جون!

یکشنبه دوست جون مسیج داد که میخواد برای سامان کادو ولنتاین بگیره منم دوشنبه باهاش برم!فکر کنین از الان میخواد کادو بگیره!! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمنم گفتم فردا نیستم ..که یه خورده درگیری لفظی به وجود اومد!! باز دوباره مسیج داد من چیکار کنم؟ اون که عروسیه برادرش اونم که تهرانه دختر خالشم نمیدونم کجاس؟ منم گفتم صبر کن بزار هفته دیگه با هم میریم...میگه هفته دیگه دیره!!منم گفتم دیره؟ کو تا ولنتاین؟ میگه اگه الان نخرم نزدیکاش بارای به درد نخورد میاد بازار و اینکه چون همه هجوم میارن برای کادو ، کادوی من تکراری میشه! میخوام کادوم تک باشه! اه اه... خداییش این همه ما رو کشت! از الان کادو میگیره برای ولنتاین!دو ماه دیگه برای عید میگیره..دو ماه دیگش برای سالگرد...دوماه دیگش تولد...باز دوباره....

 

سه شنبه صبح بعد صرف صبحانه بارو بندیلمون جمع کردیم که بریم رشت..

اینم یه عکس از رامسر البته از پشت پنجره قبل از رفتن ما...

 

 

تو راه رشت یعنی تو استان گیلان اولین سوغاتی مونو برای آویسا خریدیم! یه جاروی کوچولو! تازه دسته جاروشم بلند گرفتیم که میخواد اتاق خاله رو جارو بزنه کمرش درد نگیره!!

یه شهر بود که ما ازش رد شدیم خیلی جالب بود..کلا خیابوناش قدیمی...پل هاشم قدیمی...یه شهری بود واسه خودش!

 

به ورودی رشت که خواستیم آدرس بپرسیم که کجا بریم.. مامانم رفت از یه پیرمرد آدرس پرسید که هیچی متوجه نشدیم! ... به مامان گفتم از جون بپرس که لهجه نداشته باشه!چون اون مرده خیلی پیر بود !دوما اینکه اوایل شهر که میشه ورودی روستاها بود که دیگه.... مثلا همین سرایدار خودمون حرف میزنه من هیچی نمیفهمم!

دیگه تا برسیم نزدیکای یک بود... وسایلمونو گذاشتیم از سرایدار آدرس یه رستوران گرفتیم که بریم ناهار بخوریم...

تو رستوران ما دو ساعت نشستیم دیدم هیچکی نمیاد ازمون سفارش بگیره! 2-3 تا گارسون هم وایساده بودن اما اصلا ما رو تحویل نگرفتن!تا اینکه بابایی اشاره زد یکی اومد گفت خودتون باید برین صندوق سفارش بگیرین فیشو بدین به ما!

غروبشم رفتیم بازار....وووی...انگاری هر چی رشت جمعیت داشت اومدن بیرون...اصلا راه نمیشد رفت!! اینقدی شلوغ بود! هیچی هم نخریدیم فقط بابا چای خرید...اونم اصیل!

زود اومدیم خونه... رسیدیم خونه اینقدی حوصلم سر رفت!

 

چهارشنبه صبح هم رفتیم بندر انزلی! اینقدی بندر انزلی رو دوس دارم خیلی خیلی زیاد! رفتیم تالاب .. فکر کنم اسمش گل لاله! خوشکل بود... بعد رفتیم ناهار خوردیم! موقع ناهار هم مامانی هم گفت که بیتا شوهر نکن! اگه ازدواج کنی ما تنها میشیم!نمیخواد ازدواج کنی اصلا!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir منم ذوقیدم در حد فضا!

بعد ناهار هم تو خیابون گشتیم ...یه خورده بازارشم گشتیم...پشت ویترین مغازه یه پالتو بود دلبری میکرد! رفتم تو پسره بهم داد که بپوشمش اومدم بیرون مامان گفت خیلی برات گشاده! پسره گفت این XXL سایزXL  باL  تموم شده فقط مدیومش مونده که اندازه شما نمیشه! دیگه من کلی دلشکسته شدم! پسره هم نمیخواست مشتری از دست بده کلی برام پالتو آوورد فکر کنم 8-7 تایی من پالتو پرو کردم که هیچ کدوم به دلم ننشست! فقط همون اولیه رو میخواستم..بهش گفتم مدیومش بده گفت اندازتون نمیشه اما میدم بپوشین که خیالتون راحت شه! پوشیدم اندازم بود.... دماغش سوخت! اما کوتاه بود خیلی نگرفتم...اون اولی هم پوشیدم کوتاهیشو نشون میداد اما چون گشاد بود زیاد به چشمم نمیومد....

خیلی دوست داشتم از بندر انزلی عکس بگیرم اما اینقد هوا ابری بود که چون گوشیم فلش نداره عکس خیلی سردو بی روح میوفتاد.. یه عکس میزارم که از تو ماشین گرفتم هیچی معلوم نیس!!

 

 

این عکسم فقط به خاطر این گرفتم که نوشته بود فیلم برداری و عکس ممنوع! منم عکس گرفتم که ببینم کی میخواد جلو عکس گرفتن منو بگیره؟ نه تنها عکس میگیرم بلکه پخششم میکنم!

 

 

ساعت 8 بود که رسیدیم رشت...بابایی اول جلوی یه رستوران نگه داشت که پیاده شیم شام بخوریم..اما من خیلی خسته شده بودم اصلا اشتها نداشتم گفتم من شام نمیخورم...دیگه مامی هم گفت نمیخوره بابایی هم گفت خستس اشتها نداره... اومدیم خونه فقط یه پرتغال خوردم...خیلی خسته بودم....

موقع خواب بارون میومد..... مامانی گفت فردا برمیگردیم که بابات خداقل جمعه بتونه استراحت کنه...

 

پنجشنبه صبح که بیدار شدیم بارون میزد از نوع افتضاح! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irصبحانه که خوردیم مامان به بابایی گفت امروز راه میوفتیم؟ بابا گفت چه زود؟ گفتم بارونه هیچ جا که نمیتونیم بریم...حداقل فردا استراحت میکنیم ....

 

 

به رامسر که رسیدیم تو فکر این بودم که برم عروسی یا نرم؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir داشتم به این فکر میکردم که رسیدم به بابل زنگ میزنم  آرایشگاه اگه  بهم وقت داد میرم... تا ساعت 12:30 ذهنم مشغول بود کلی! دیگه زنگیدم آرایشگاه بعد کلی من من کردن و نازو افاده بهم 6 وقت داد...ساعت 3:30 رسیدیم کلید نداشتیم...کلید حیاط داشتیم اما کلید ورودی 2تا...یکی دسته منه که خونه جا گذاشتم یکی هم عمومی بود که دست آیدین بود... آیدین هم با خودش برده بود...بابایی ما رو جا گذاشت رفت مغازه آیدین که کلید بگیره...حالا باد میزد من میلرزیدم! مجبور شدیم بریم خونه همسایه! زن همسایه بهم میگه دماغت عمل کردس؟ منم میگم نه میخوام بکنم؟ میگه کجاشو منم میگم اینجا؟ میگه دماغت که کوچیکه من گفتم نه تو عکس خیلی بده...دخترشم حرفمو تایید کرد..

 

اینم یه عکس از رامسر

 

بابایی که اومد میخواستم برم حموم اما یهویی به ذهنم اومد که نکنه باد زده آبگرمکن خاموش شده باشه که دیدم بله......تا آب گرم بشه ساعت 5 شد..از حموم که اومدم تندی آماده شدم رفتم آرایشگاه.... رفتم آرایشگاه بوی عروس میومد...غروس داشت مثل اینکه! فقطم من بودم! خودشم میخواست بره بیرون برای همین تند کارامو انجام داد...بهم میگه چقدر موهات بلند شد؟ یه سال شده؟ منم گفتم پارسال مهر بود..

به یکی دختره اونجا بود میگه من پارسال موهاشو آناناسی کوتاه کوتاه کردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ببین چقدر بلند شده... دیگه 3-4 دختره دیگه هم بودن دهنا دو متر میگفتن وای چقدر رشد موهاش خوبه! آرایشگره گفت امشب کل موهات میرزه!

 

اومدم خونه آماده شدم..رفتم عروسی...تو ماشین بودم دوست جون اس ام اس داد که مامانش مریض شده نمیتونه بیاد! رفتم عروسی دیدم اون دوست جون هم از تهران نمیاد..منم تک و تنها! زیاد نرقصیدم...کلی انرژی برای رقص داشتم اما زیاد نرقصیدم!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دوستم که خواهرشوهر عروس بود خیلی ناناز شده بود، لباسشم خیلی خوشکل بود! کلا دو تا خواهرشوهر از نظر ظاهری خیلی بهتر از عروسه بودن...

یه حرکت جالب هم از دی جی اونجا بگم...دی جی یهویی از اونور سالن هلک هلک راه افتاد اومد از میزی که من نشسته بودم دستمال برداشت رفت! حرکت فوق العاده خنده داری بود!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irدوروبرش کلی میز بود اومد این سمت سالن....

یواش یواش با دوتا از دوستای دانشگاهی دوستم هم سر صحبتو باز کردم...دختره دماغش عمل کرده بود اصلا خوشم نیومد البته گفتم خوبه بهت میاد اصلا مشخص نیست عمل کردی! کلی ذوق کرد گفت خودشم راضیه!

 

جمعه صبح هم تا بیدار شم ساعت 10 بود... روز جهانیه کودک بود برنامه های شبکه دو هم خوب بود..البته من تا 12 داشتم اتاقمو جمع و جور میکردم اما صدای تی وی رو بلند کردم که اگه یانگوم داد ببینم! نداد چرا؟

 

غروبشم تا 5 خواب بودم بیدار که شدم اینقدی سرم درد میکرد...عمو با خانواده تشریف آووردن..حنا بهم گفت یه رسم دارم برام میکشی؟  عمو گفت کلی روش فکر کردم... دیگه رسمشو کشیدم براش توضیح هم دیدم... ساعت 7 بود که رفتن منم یه قرص خوردم دراز کشیدم...

 

شنبه صبح هم شرکت اینقدی کار داشتم..البته کار از قبل مونده بود..قبل اینکه برم!

شنبه ظهر موقع رفتن تو تاکسی یه دختر پیشم نشسته بود دانشجو بود.. گوشیش زنگ میخوره بعد دو ساعت راس میگی راس میگی بعد اینکه گوشی رو قطع کرد زد با دست زد به سرش بعد شروع کرد به شماره یکی گرفتن طرف هم جواب نمیداد اینم هی میگفت دیونه گوشی رو بردار... یهویی تو ترافیک قاطی زد گفت پیاده میشم!تا پیاده شد گفت میخوام برم شیرنی سرا!دوباره سوار شد!تا آخر راه هی میگفت دیونه این چه کاری بود کردی....فکر کنم دوستش خودکشی کرده بود!

 

یکشنبه که امروز باشه...بازم کار داشتم...اتفاق خاصی نیوفتاد...اوضاع مالی شرکت خیلی بده...میشه گفت خیلی محترمانه ورشکست شدیم!!

 

این هم خوشم اومد گذاشتم---> خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

الانم با خواهری داشتم صحبت میکردم آویسا خانوم قاطیه داره گریه میکنه!

 

پ ن : یه خورده ادب تو خصوصی رعایت کنین!منظورم شماها نیستین اون غریبه هایی که میانو میگم!

 

شاد باشین

بابایخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

پاینده باد ایران

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت17:55توسط بیتا |
منم بابای
 

سلام

 

پنجشنبه بعد آپ چون بیکار تشریف داشتم گفتم با آیدی قدیمیم آن شم ببینم دنیا دست کیه! تو اون آیدی فقط دخترا دانشگاه توش ادن! رفتم دیدم کلی ازشون پی ام دارم کلی ذوق کردم!! اما آیدی یکی دیدم با پی ام هاش کل ذوقم پر پر شد! دیپه پفتم بسه پاشم برم خونه که همین موقع آقای مدیر اومد و بهم گفت دختر داری میری؟ منم گفتم آره گفت من میرسونمت گفتم نه و نمیخواد ازین حرفا که دیدم کلی داره اصرار میکنه تو دلم گفتم اگه نرم باهاش منم اخراج میشم! ماشینشو از سمت راننده چسبونده بود به دیوار منم که از این طرف سوار شدم بعد اون که میخواست سوار شه نمیتونست یه وضع خنده داری بود! من رومو کردم سمت شیشه از خنده منفجر شدم تا این اومد تو دیگه به روی خودم نیووردم! که خودش گفت من از این سمت پیاده شده بودم .... بعدم گفت من میرم این پولو به ؟؟ میدم بعد تو رو میرسونم! منم گفتم نه نمیخواد مسیرتون دور میشه و به ترافیک میخورین منو ایستگاه تاکسی پیاده کنین خودم میره!خدا رو شکر بدون چونه زدن منو پیاده کرد!

از خواب بعد از ظهری که پیاده شدم یهویی  به یاد ---  افتادم  دپرس بشدم! البته اصلا برام مهم نبود اما این یه ماه خیلی دارم اذیت میشم!

بعد چایی خوردن اومدم بالا دیدم 4تا میس دارم یکی از مریم بود یکی از آقای مدیر یکیم از ویزتور..همینطوری داشتم چک میکردم که دیدم خانم ویزیتور زنگید و گفت یه نمایشگاه تو گرگان داره برگزار میشه تو میای؟ منم گفتم باشه گفت من فردا میام که بار بگیرم از شرکت! منم گفتم باشه فردا میبینمت! نیم ساعت بعدم آقای مدیر زنگید و همین قضایا رو گفت!

قرار بود اصلا بهش در مورد اتفاقی که افتاد صحبت نکنم اما نمیدونم چرا همه چیمو زود لو میدم...

بعد اون نشستم کلی به خودم قول دادم که دیگه بهش هیچی نگم یه خوردم ....

تا شب دپرس بودم تا ساعت 1 نشسته بودم مجله میخوندم! دیگه چشام درد گرفت رفتم بخوابم اما اینقد فکرم مشغول بود که اصلا خوابم نمیبرد یا میخوابید 15-30 دقیقه دیگه بیدار میشدم...اینقد از اینکه خوابم میومد اما خوابم نمیگرفت عصبی شده بودم!ساعت 4 دیدم نمیشه نشستم آهنگ گوش کردم تا 5:20 بعد خوابم برد اما فکر کنم 5:45-6 بود که بیدار شدم!

 

ساعت 10:30 جمعه همه خانوم ویزیتور زنگید که نزدیکای بابله ، من تازه صبحانمو خورده بودم سریع رفتم آماده شدم اما دیرتر ازین به شرکت رسیدم! بیچاره وایساده بود چون کلید نداشت..برای آقای مدیر هم زنگ زد که بیاد! دیگه محصولاتو بهش دادم گفتم که من نمیتونم بیام چون من دوشنبه نیستم ...کارمون 12 تموم شد اما یه برگه که روش لیست محصولاتی که بهش داده بودمو نوشتم گم شد! همه جعبه ها هم بسته شدم بود مجبور شدیم همه چسبا رو باز کنیم دنبالش بگردیم اما پیدا نشد! دوباره همه رو ریختم بیرون نشستم لیست گرفتم! برای همین تا یک کارمون طول کشید ..البته آقای مدیر منو رسوند از اون طرف خودش با ویزیتورمون رفت گرگان...

 

ساعت 11 این محدوده هم دوستم زنگید گفت عروسیه سامان پنجشنبه 21...من کلی ذوقیدم طوری که تمام ناراحتیم کلا بر طرف شد!!البته بعدش یادم اومد که 5شنبه نیستیم اما پیش خودم گفتم که مامان و بابا راضی میشن! یه چیز دیگه اینکه اینا واقعا اسماشون سامان هس نه اینکه ما اینا رو به اسم مستعار سامان صدا میکنیم!

 

رسیدم خونه دیدم نیما هم خونمونه... کلی شوخی و این حرفا بعد رفتم پیش مامان گفتم که عروسیه سامان پنجشنبس ...مامان گفت ااا نیستی... منم گفتم خوب اگه صبح پنجشنبه حرکت کنیم میرسیم دیگه!مامان گفت اذیت نکن بزار سفر بهمون خوش بگذره!کلی رو مخ مامان کار کردم اما اصلا فایده نداشت...

اومدم پیش بابایی بالاخره هم دخترم هم اینکه آخریم با کلی مزایای دیگه بابایی حتما قبول میکنه! به بابایی گفتم یه جمله گفت اونم این بود اگه دوس داری بری عروسی اصلا مسافرت نیا!!

 

مامان گفت امروز غروب جایی میری؟منم گفتم نه! گفت برای داییت زنگ بزنم که شام بیان؟منم گفتم بزنگ! در تمام امور ازم نظر میخوان!

 

بعد ناهار به مامان و بابا گفتم باز ساعت 3-4 بیدار نشن سرو صدا کنن..میخوام بخوابم بعدم چایی هم ساعت 5:30 به بعد باشه که ساعت 4 منو بیدار نکنین که چایی بخور... بابایی گفت چشم امر دیگه؟ منم گفتم فعلا چیز خاصی به ذهنم نمیرسه!

خوابیدم چه خواب خوبی هم بود اما با صدای تلفن دو متر پریدم! ساعت نگاه کردم دیدم 3..از صحبتهای مامان فهمیدم دایی....بابای نیما! گفت میخواد بیاد اینجا.... دوباره خوابیدم نیم ساعت نشد این دایی جان تشریف آووردن! اینقدی حرص خوردم...صداش میومد میگفت که خونه تنها بودم گفتم بیام به خواهرم سر بزنم!!

من همینطوری رو تختم دراز کشیده بودم به شانس خودم فحشای خوشکل میدادم.. دوباره داشتم خمار میشدم که دیدم صدای آیفون اومد..عمو همراه خانواده اومدن... یه روز میخوام استراحت کنن همه میان حالا یه روزی که حوصلت سر میره هیچکی نمیاد!

داشتم با گوشی ور میرفتم که دیدم شماره دوستم افتاده...خزر شهر بودن..گفت نیومدی جات خالیه و ازین حرفا... بعدم یه چیز دیگه شد... گفتم عمری اگه اینو بهش بگم!

 

دیگه خودمو مرتب کردم رفتم پایین... عمو تا ساعت 6 بیشتر نبود..زنعموم حالش زیاد خوب نبود... اون دایی هم داشت میرفت مامان گفت شام باش اونم گفت نه برم خونه....

 

ساعت 7 هم بود که اون داییم که شام دعوت بود اومد...یعنی آوا + آیدا.... وای این آیدا چقدر حرف میزنه... بهم میگه هفته پیش سرما خوردم دستمو آمبولانس وصل کردم... کلی بابت این حرفش خندیدم...دیگه این رو مخم بود ول کنم نبود تا اینکه من مشغول اس بازی شدم اینم دید بهش توجه نمیکنم رفت سراغ آیدین... بیچاره آیدین! تا ساعت 12 رو مغزش داشت اسکیت سواری میکرد....

 

شنبه صبح هم ... مامانی زنگ میزنه یه چیزی میگه ها... از نوع خنده دارش! رفتم خونه مامی و بابایی داشت در همین مورد حرف میزد... من که در هالو باز کردم بابایی گفت دددرین بیتا وارد میشود! من که میدونم مامانی فقط با این کاراش میخواد من حرف بزنم بعد بشینه به حرفام بخنده! البته این موضوع باعث شد که مامان دو موردو لو بده! میگم این چند وقت کارو کاسبی خوابیده بود نگو مامان لو نمیداد!

 

شنبه غروب.... اتفاق خاصی نیوفتاد...از تهران بار اومد...

 

یکشنبه هم... صبح تنها بودم..اتفاقی نیوفتاد...

غروبش! باز گفتم.... نباید میگفتم فکر کنم! اما ازش بیشتر خوشم اومده!

 

دوشنبه هم که امروز باشه... نشستم کارامو راس و ریس کردم ...

من امروز ساعت 1-2 با ، بابایی و مامان میرم رامسر..فردا میرم رشت! البته قرار بود بریم بندر انزلی نشد !بعد اردبیل بازم نشد! برای همین این چند روز هستیم رشت...

من که خیلی خوشحالم عید قربون نیستیم...از کباب به شدت بدم میاد و اینکه هر جا هم بری بوی کباب میده! بعدترش هم این میشه که سیخ و میگرن جلوت هی میگن حیفه بخور..من دیگه زرد و سبز میشم! درک نمیکنن دوس ندارم! البته پارسال نرفتم خونه مامان بزرگ... موندن تو خونه بهتره!

 

خوب من برم..اگه رسیدم بهتون خبر میدم اگه نه هم که هیچی

 

عیدتون مبارک... امیدوارم گوشت قربونی جذب بدنتون شه

 

فردا هم تولد وب ایمانه...از همینحا بهش تبریک میگم ..چون نیستم

 

 

بابای

شاد باشین

 

 

پاینده باد ایران آریایی

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت11:41توسط بیتا |
من و بابام!
 

سلام علیکم

 

هم اینک که در حال آپ کردن میباشم شکم بنده به طرز شگفت آوری موزیک مینوازد....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ای خدا خیلی تو شکمم خالیه . یه سفره پر از چیپس برام پهن کن...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

دوشنبه شب که رفتم خونه وقتی وارد دستشویی محترم شدم تا صورتمو بشورم دیدم که این سرویس دستشویی (منظورم آینه و مخلفاتش) خیلی قدیمی شده! مامان اینا تابستون میخواستن عوض کنن اما هنوز که هنوزه عوض نشده! اومدم بیرون به مامانی گفتم مامان نمیخواین سرویس دستشویی رو عوض کنین؟ خیلی قدیمی شده! بابایی به جای مامانی فرمودن: همه این چیزا رو تو نخ میدی به مامانت و بعدم مامانت...تو چرا شوهر نمیکنی تا ما راحت شیم! گفتم دوس ندارم الان زوده کوچولوام!حالا منم دیگه برم شما تنها میشین در حد فجیع!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

سه شنبه صبح...این چند روز بارون میزنه در حد اینکه انگار خدا میخواد اینجا یه اقیانوس ایجاد کنه!برای همین بابایی منو میرسونه! اما چون باید میرفتم کیفیت شبکه برای شارژ ماهیانه و از اونجایی که شرکتش دیرتر باز میشه من صبح نیم ساعت دیرتر بیدار شدم بابایی هم فکر کرد نازدار خونش خوابش میاد خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبرای همین بیدارم نکرد منم که از خواب بیدار شدم در نهایت آرامش صبحانمو خوردم و آرامش تر داشتم کارامو انجام میدادم که بابایی گفت بیتا دیرت نشه؟من دیگه دیرم شد زود باش دیگه!منم گفتم امروز تو برو من باید برم یه شرکت دیگه!بابایی گفت چرا زودتر بهم نگفتی؟ منم گفت یادم رفت!ببخشید!!سلانه سلانه اومدم بالا برای آرایش این چیزا! یه نگاهی تو آینه انداختم دوباره دپ شدم! من 20 بار هفته پیش به این زنه گفتم فقط زیر ابرومو تمیز کنه و یه خورده مرتبش کنه دارم ابروهامو پر میکنم که مدلشو عوض کنم دوباره این زنه گرفت نازکش کرد! حاصل یه ماهمو گرفت بر باد داد! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irچرا من تا حالا متوجه ابروهام نشدم و بعد یه هفته شدم فکر کنم حکمتی بود چون همون موقع میفهمیدم میرفتم میکشتمش! حالا من برای عید غدیر چیکار کنم؟

 

 
گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

داشتم بند کفشمو میبستم خانوم حسابدار زنگید که نمیخوای بیای شرکت؟منم گفتم باید برم نتو شارژ کنم!گفت فکر کردم سرما خوردی!نم گفتم ازین خبرا نیست..رفتم شرکته بهش گفتم الان نتمون قطعه یا وصله دختره گفت قطعه گفتم بی زحمت وصلش کنین همین الان چون کارامون میخوابه دختره هم گفت شرمنده نمیشه چون دیگه دست ما نیست و تهران این کارو انجام میده ما پولو امروز به حسابشون واریز میکنیم 48 ساعت بعد وصل میشه!منم گفتم یعنی اصلا راهی نداره؟گفت چرا شما همون روزی که قطع میشه برای شارژ میان؟ گفتم هوا بارونیه حسش نبود! دیگه داشت رسید بهم میداد من دیدم این گوشیش داره زنگ میخوره یه خورده سرمو بردم جلو ببینم کیه!انگاری دختر رو میشناسم!! بعد گفتم خانوم گوشیتون زنگ میخوره خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irنگاه میکنه به شماره میگه ولش کن!

برگشتنه هم برای خانوم حسابدار زنگیدم گفتم نتمون قطعه یا وصله؟گفت وصله! این دختره داشت توهم میزد.

 

صبح نتمون وصل بود...و اتفاق خاصی نیوفتاد به جز اینکه دوباره موضوع سفر من پیش کشید و حتی برای تهران هم آقای مدیر زنگید که من با هزینه اونا برم یا هزینه خودش!مردم از خنده این دیوانس!

بعد از ظهر برای بابایی زنگیدم که هر وقت میخواد بره خونه بیاد دنبالم آخه بارونه، اومدم خونه بوی عدس پلو میومدم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبه مامی گفتم نگو حقیقت داره و امروز واقعا ما عدس پلو داریم..مامی گفت از این به بعد تو آیدین یه لیست بدین من درست کنم بابایی هم گفت زودتر ازدواج کن توقعات زده بالا!گفتم اگه من ازدواجم کنم هر روز ناهار اینجام که شماها احساس تنهایی نکنین...

 

عصر که رفتم شرکتم دیدم نتم قطعه..کلی قصه خوردم...اینقدی حوصلم سر رفت ! یه خورده آهنگ گذاشتم که برقصم اما رقصم نمیومد.. با دوستم اس بازی کردم بعدم براش زنگیدم و در مورد جمعه آینده یعنی فردا صحبت کردیم! بهم گفت باز نخواب منم گفتم فکر نکنم بتونم بیام!همینطوری داشتیم میحرفیدم که دیدم خواهری به گوشی زنگید.. خداحافظی کردم و با خواهری صحبت کردم! دیگه فکر کنم به زور این ساعت شد 5:30 رفتم انبار با گوشیم داشتم آهنگ گوش میکردم و از پنجره هم داشتم بیرونو دید میزدم!

دیگه کلافه شدم در حد فجیع!برای همین تا ساعت 7 فقط راه میرفتم که مثلتا پیاده روی شه!من هر وقت حوصلم سر بره کلی ناراحت میشم!

 


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

شبم اومدم خونه میخواستم برم حموم با اینکه اصلا حسش نبود به مامی گفتم میرم حموم مامی گفت چقدر حموم میری هوا سرده سرما میخوری؟منم از خدا خواسته گفتم پس میرم دراز میکشم..رفتم رو تختم دراز بکشم احساس کردم که خوشخوابش سفت شده!بعد که اومدم پایین به مامی گفتم برام یه خوشخواب بخرین این دیگه به درد نمیخوره!باز این بابایی گفت مگه نمیخوای بری؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بابایی گیر داده در حد فضا..منو میخواد شوهر بده سمت شرق!آیدینو میخواد بفرسته سمت غرب!بعد دوتایی در ماه فقط در حال گردش از این نقطه به اون نقطه ایران باشن....  جدیدا این تصمیمو گرفتن و میخوان زودتر عملیش کنن!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

چهارشنبه صبح دیدم بابایی نمیخواد ماشینو ببره من دو ساعت موندم که با بابایی برم!گفتم بابایی ماشینو نمیبری هوا سرده سرما میخوری!گفت خوب بگو منو برسون سوییچو بیار!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اومدم شرکت دیدم نت هنوز وصل نشده کلی عصبی شدم! خانوم حسابدار هم که دیگه 4و5 شنبه نمیاد..چون اسفند ارشد امتحان داره! منم حوصلم سر رفت! دیگه تا 11:30 خیلی تحمل کردم! زنگیدم برای پشتیبانی که نتمو وصل کنن کلی از کارام مونده!اونا گفتن زنگ میزنن تهران تا اونجایی که از دستشون بر میاد پیگیری میکنن...5دقیقه دیگه نتم وصل شد و من از خوشحالی کلی جیغ کشیدم! معتاد شدم رفت!

اومدنه هوا بارون میزد زنگیدم به بابا که داره میره خونه بیاد دنبالم...سوار ماشین شدم گفتم چه خوب شد که صبح با ماشین رفتی وگرنه چطوری میخواستی برگردی؟

 


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

عصر هم داشتم میومدم چون بارون میزد چترمو گرفتمو بارونش زیاد نبود اما خیلی باد میزد که دیدم یه خورده این چترم قسمت فنرش خم شده..چترو بستم به راه خودم ادامه دادم!از بارون متنفرم شبا خوبه بیاد اما روزا خوشم نمیاد...اومدم شرکت آقای مدیر بود چترمو باز کردم که خشک شه دیدم کلی از دم و دستگاش زده بیرون!آقای مدیر هم چون شرکت تشریف داشتن و بیکار بودن گیر دادن به چتر بنده و نیم ساعتی روش معطل شدن و گرفتن درستش کردن!!درست درست نشده اما خیلی بهتر شده!

تو تاکسی موقع برگشتن دو عدد ساروی نشسته بودن و داشتن با آقای راننده که پیرمردی بین60-70 بود بحث میکردن!آقای راننده گفت همین یه خیابون میبینی به کل ساری می ارزه!و اون پسره هم کلی لاف زد و از شهر خودش تعریف کرد اگه حسش بود حتما تو بحثشون شرکت میکردم و این ساروی رو یه کاریش میکردم! کلا ساروی ها حسودن! پسرک ساروی که کم آوورد میگه پدر بزرگ من حاج رضوانیه کل ساری اینو میشناس! من نمیدونم این جملش چه ربطی داشت!

 

حالا یه چیزی یادم اومد...هفته پیش بود که پشت چراغ قرمز بودیم و یه 405 پلاک ساری هم جلوی ما! چراغ که قرمز شد راننده ماشینشو پارک کرد...چراغ که سبز شد از پارک اومد بیرون.. فکر کنم تو ساری رسمه که پشت چراغ قرمز رسیدن ماشینشونو پارک کنن!!

 

شبشم ساعت74:45 رفتم حموم اومدم بیرون ،نشستم پایین دیدم ساعت 9:30 شده!!! باورم نمیشه خودم فکر میکردم باید ساعت 8:30 باشه و ساعت اشتباهه!!

 

پنجشنبه که امروز باشه بیکارم در حد تسبیح چرخوندن کنار تیر برق وایسادن! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irحوصلمم خیلی سر رفته...اتفاق خاصی که فعلا نیوفتاده...

 


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

پ ن 1 : ادامه مطلب یه شعر طنز میزارم

پ ن 2: این عکسایی که گذاشتم از میلم گرفتم تحت عنوانه "اسرار عجيب و شگفت انگيز در زير دريا " حالا من تو این شک موندم که اینا رو انسانها درست کردن یا اینا اون پایین خودش بوده اینا کشف کردن؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

شاد باشین

بابایخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

پاینده باد ایران آریایی

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت10:46توسط بیتا |
سفر خارج
 

سلام ...

 

پنجشنبه ..یه چیزی که یادم رفت تو پست قبلی بگم این بود که من از صبح تا نزدیک های ظهر با سپیده چت کردم...عکسشو برام گذاشت!تا یه ساعت فکر میکردم که داره منو سر کار میزاره چون اصلا شبیه خودش نبود! بهم گفت همش نقاشیه! موهاشو مشکی کرده بود..فرم چشاش و لباش فرق کرده بود..خودشو برنز کرده بود...حتی فرم صورتشم تغییر کرده بود..اندازه یه درصدم شبیه خودش نبود...اینقد بهش گفتم که داری منو سر کار میزاری که آخرش ناراحت شد رفت..خوب چیکار کنم باورم نمیشد!

پنجشنبه تا پایان وقت کارم اصلا آقای مدیرو ندیدم...فقط تلفنی باهاش تماس داشتم و خیلی سعی کردم که یه کاری کنم از تصمیمش منصرف شه...که خوشبختانه روش تاثیر گذاشت و گفت برای خانوم حسابدار زنگ بزنم که شنبه بیاد...

برای خانوم حسابدار زنگ زدم و گفتم گفت آقای مدیر باید زنگ بزنه و بگه...منم گفتم حالا شما هم کوتاه بیا درسته که کار آقای مدیر درست نبودو نباید شما رو میزاشت اما حرکت شما هم بد بود...باید قبول کنین که بد بود..دیگه گفت باشه میام!

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

اومدم خونه بعد ناهار که بابایی و دادشی خوابیدن مامانی گفت صبح که با بهشید تماس داشت بهشید گفت که فرزاد گفته خرداد که قرار داد خونه خودشون تو بابل با مستاجرشون تموم شه ممکنه برگردن بیان بابل.چون فرزاد میگه آویسا که اینجا باشه چون تنهاییم بچه اجتماعی نمیشه و یکی دیگم اینکه مسیر رفت و آمدشون خیلی بده..هفته گذشته فرزاد موقع رفتن به شرکت تصادف میکنه از نوع بد...4-5 ماشین بدجوری میخورن بهم.... دیگه ماشین دوستشم بدجوری داغون شده و ماشینشو برده شیراز که بفروشه! دیگه اینطوریا شد که اینا تصمیم گرفتن که مثل قبل بشه یعنی بهشید اینجا باشه و فرزاد هم اونجا...

البته مامی گفت سکرته و اینکه فرزاد به بهشید گفت فعلا بهتره کسی ندونه...بهشید هم به مامی گفت کسی ندونه...مامی هم به من گفت...الان من به شما میگم که....

 

بعدم رفتم که بخوابم..یه آنتراک وسط خواب داشتم گوشیمو نگاه کردم دیدم یه میس از مریم دارم....دوباره خوابیدم بیدار شدم دیدم دوتا میس از آقای مدیر دارم...ویبر گوشی رو روشن کردم که اگه آقای مدیر زنگ زد متوجه شم... آقای مدیر زنگید میخواست بدونه که من چیکار کردم..گفتم برای خانوم حسابدار زنگیدم شنبه میاد ...

ساعت 5 بود که بیدار شدم کاملا اومدم پایین!! زنگیدم برای مریم دیدم خونشون کسی جواب نمیده گوشیشم راه نمیداد...گفتم حتما باز دودر کرده با دوست پسرش رفته بیرون میخواست اطلاع بده من حواسم باشم...مریم خیلی راحت بیرون میره و حتی پسره اینو تا دم در خونشون میرسونه این هیچ ترسی نداره اما از خواهرش که 3-4 از خودش کوچیکتره میترسه!! این خواهره هم تو نوع خودش خیلی گیره و خیلیم حساس نسبت به دوستی دختر پسر! برای همین مریم همیشه به این میگه با من بیرونه!تمام کادوهاشم من براش میخرم! دیگه خیلی دوست خوبیم خودم میدونم!!

 

ساعت 6:30-7 بود که رفتیم خونه دایی...شام اونجا بودیم..از آرشام عکس گرفتم میخواستم بزارم پشیمون شدم... اینقد باحال حرف میزنه...شنگارو بده..منظورش چنگاله...از بچه هایی که اینطوری حرف میزنن خیلی خوشم میاد و دوسا دارم باهاشون حرف بزنم...

آیدا هم اومد..تا آیدا اومد پریدم جلو گفتم پــــــــخ..این شروع پخ پخ بازی ما بود که آخرشم به دعوا منجر شد...دختر کوچولو بهم میگه تو داری ادای منو در میاری.منم گفتم نخیرم من اول گفتم پخ پس تو ادی منو در آووردی..دیگه بحث بینمون بالا گرفت اگه 6ساله نبود و همسنه خودم بود میزدمش چون خیلی حرصمو در آوورد...دیگه دعوامون ادامه داشت تا بابایی اومد گفت بسه مگه همسنیشی؟این بچس!من بعضی اوقات اصلا نمیتونم درک کنم که با یه بچه طرفم!

 


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

جمعه صبح هم... میخواستم برم حموم که پشیمون شدم چون جمعه ها فشار آب خیلی کمه ....یه خورده نشتم مجله خوندم...بعدم یانگوم دیدم...دوباره مجله خوندم ...

بعد ناهار هم خوابیدم...یه خواب به معنای واقعی..با صدای بابام بیدار شدم که دیدم تلفن دستشه گفت دوستمه! منم گفتم خوب میگفتی خوابم گفت گفتم اما باهات کار داره..تا گفتم الو کلی فحش نثارم کرد که چرا جواب مسیجاشو نمیدم ..گفتم خواب بودم حالا چی شده..گفت آماده شد با بچه ها میخوایم بریم بیرون..کجا؟؟ ..میخوایم بریم دریا کنار بیتا تند آماده شو ما همه اینجا آماده ایم منتظریم سامان بیاد دنبالمون باشه؟

گوشی رو قطع کردم دوباره دلم خواب خواست اما بیدار شدم تند آماده شدم..فکر کنین یه ربعی من آماده شدم! پدیده نادر! البته خواب از سرم نپریده بود هنوز...بعد اینکه آماده شدم دیدم اینا نیومدن هنوز کامی رو روشن کردم به دوتا وبلاگ فکر کنم سر زدم که اینا اومدن..

 

دیگه اومدم تو ماشین نشستم میگم ااا این سامان چرا اینقد قیافش تغییر کرده؟ کلا استیلش عوض شده! به روی خودم نیووردم نشستم اس ام اس دوستمو که همشون فحش بودو خوندم...بعد گذاشتم تو کیفم که گفتم اا این سامان اون سامان نیست این یکی دیگه سامانه!

رفتیم دریا کنار گفتم از نگهبانی دوم بریم ..اینجا آشناس ضایع میشم... دیگه سامان ما رو همون اول پیاده کرد که با دوست جونش دوتایی لاو تو لاو برن گردش! منم بوت پوشیده بودم پدر پامو در آوورد اینقد غر غر کردم که رفتیم خیابون 10 که هم دریا ببینیم هم من بالای یه سنگی بشینم!

تازه اول خیابون 10 بودیم که سامان 2 برای دوستم زنگید که ببینه کجاس.اونم گفت با سامان1 دریاکناره..اونم گفت با دوستاش خزرشهره..بریم اونجا!

 


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

دیگه برای دوست جونمون زنگیدیم که بیاد دنبال ما.... منم همونجا نشستم تا بیان..رفتیم خزر شهر سامان 2 با 3 تا از دوستاش بود...یه دوستش که 10 دقیقه هم نشد رفت! باز دوباره این دوتا سامان دوستای ما رو گرفتن رفتن..منو با یکی از دوستامون موندیم..اینقد دختر دوست پسر ذلیل میشه؟ تو منو به اون سامان فروختی؟نامرد... اون دوتا که رفتن اون دوتا پسره نیششون باز شد... عرفان سریع گفت که من ماشین دارم بیا با ماشین من دور بزنیم ..دوستم گفت باشه منم گفتم نخیر من دوست دارم پیاده روی کنم...اما چه پیاده روی کردم من!! پام به شدت درد گرفت!عمری من دیگه این بوتو بپوشم...این دوستم که انگار نه انگار...از اول تا آخر داشت برای سامان 3 اس میداد...منم هر از گاهی گوشیمو دید میزدم مییدیدم اصلا خبری نیست! آهان اینو بگم ما تو دوستا 4تا سامان داریم!!

دیگه بعد یه ساعت مجبور شدیم سوار ماشین عرفان بشیم چون عملا نابود شدم! این عرفان هم عصبیم میکرد آدم شوخی بود اما هی این آیینشو درست میکرد بعد از تو آینه لبخند تحویل میداد... این دوستم که اصلا توی باغ نبود! آخرش مجبور شدم به اون دوستم اس بدم که کجایین شما؟ منو با سه تا خلو چل گذاشتین رفتین؟باز نگو که من نمیام باهاتون بیرون...دیگه کلی اس ام اسی دعواشون کردم...

 

دیگه دوستامو پیدا کردم رفتم سوار ماشینشون شدم دیگه همینقد دوتایی بودن با هم کافیه!

دیگه برای شام رفتیم بوف... دوستم پیشم نشست از اول تا آخر داشتم زیر گوشش غر غر میزدم که بی معرفتی منو تنها گزاشتی ازین حرفا...دیگه اینقد گفتم که آخر یهویی محکم بوسم کرد گفت ببخشید منم قانع شدم...

 

موقع شام هم این عرفان گیر روبروم نشست...انگاری داشت لقمه هامو میشمرد...دیگه عصبی شدم نتونستم هیچی بخورم..هیچی نخوردم!اینقدی هم گشنم بود...از اونطرف پامم اینقد درد میکرد که ترجیح دادم آژانس بگیرم بیام خونه...از طرفی چون مامان بزرگم خونه بود نگرانم میشد که نگران بودن اصلا براش خوب نیست!

 


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

شنبه صبح هم خانوم حسابدار نیومد...ساعت 9 به بعد بود که آقای مدیر اومد گفت خانوم حسابدار نیومده منم گفتم نوچ... برای ویزیتورا هم زنگیدم که کارشونو شروع کنن...که گفتن میام شرکت با آقای مدیر صحبت میکنیم بعد...خانوم حسابدار که براش یه مشکلی پیش اومد به کل نیومد شرکت...ساعت 11 به بعد هم دوتا ویزتوره اومدن یکی هم که ازدواج کرده بود با شوهرش اومد..اون موقع آقای مدیر نیومده بود گفت اینقد شوهرم عصبانیه میترسم که یه چیزی بشه! آقای مدیر اومدو اینا رفتن حرف بزنن...وای یه دعوایی شده بود!شوهره که ساکت بود اما ویزیتوره از اول تا آخر داشت جیغ میکشید....

غروبشم برای بهشید زنگ زدم یهویی خودش بخث اومدن به بابلو گفت ...منم گفتم خودم میدونم! البته مامی گفت بهت نگم چون گفته بودی...کلی خندیدیم...گفت مهم نیست که کسی بدونه مهم اینه که اومدیم بابل یهویی بروی فرزاد نیارین...چون اون گفت کسی ندونه...

 

یکشنبه صبح هم از صبح با سارا داشتم اس بازی میکردم تا ساعت 3:30...همین باعث شد بعد از ظهرش نخوابم و بیام شرکت خواب و آلود باشم... خبرهای تازه این بود که یکی از بچه های دانشگاه که نامزد گرفته بود نامزدیشو بهم زد...نگران دختره نباشین من دلم برای پسره میسوزه که با این دختره نامزد کرده بود...از اولم من به سارا گفتم این یه ماه هم...

 


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

دوشنبه.... این چند روزه آقای مدیر گیر داده به من که من خیلی دختر خوبیم و سرم تو کار خودم گرمه...مشخصه که خانواده خوبی دارم..ازین حرفای خوشکل موشکل..گیر داده که منو بفرسته خارج!اونم قبل عید! هه هه..منم گفتم مرسی. اینم میگه نه باید بری... حالا که من رفتم اون اتاق به خانوم حسابدار میگه این کوچولو موچولو میترسم بفرستمش اروپا میفرستمش آسیا اما لیاقتش اروپاس...رفتم خونه نشستم با مامی کلی خندیدم....

برای عسلی هم امروز زنگ زدم ..صدای تلفن بیدارش کرد یه سره داشت گریه میکرد..نذاشت دو کلمه با خواهری حرف بزنیم...


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

دیگه همین

 

امروز تولد پریسا جونه...پریسا جون تولدت مبارک....

 

پ ن : این عکسایی هم که گذاشتم عکسایی ازGiethoorn نام دهکده اي در هلنده كه به ونيز هلند مشهور شده.دهکده‌اي که تو بخش قديمي اون هيچ جاده‌اي وجود نداره و تو بخش جديد
فقط جاده باريکي براي تردد دوچرخه ساخته شده.
به نظرم بهشته!

 

شاد باشین

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت18:0توسط بیتا |
زنده ام!!
 

علیک سلام !!

 

اول اول بگم من زندم چیزیمم نشده!! هه هه... نمیدونستم با یه کامنت بستن اینقد آدم مهمی میشم!! وگرنه زودتر این کارو میکردم!! کامنتو بستم چون.... نه اینکه دوست نداشتم نظر بدین نه ! به خاطر اینکه یه کوچولو ناراحت بودم شما ها هم همتون با احساس!میومدین ابراز ناراحتی میکیردین که من دوست ندارم تو ناراحتیم کسی شریک شه! چون من ناراحتیم دو دقیقه هم طول نمیشه!! سیاست ندارم!اول باید با این اشکا که تند تند بی خود میان پایین یه کاری کنم!!

سه شنبه بعد آپ رفتم جلوی پنجره، بیرون دید زدم ..پنجره رو باز کردم هوای خیلی خنک بود باد سرد هم میخورد تو صورتم یه خورده حالمو جا آوورد... آهنگ شاد هم گذاشتم که حالم خوب شه!! اما خیلی تو فکرش بودم نمیدونم چرا! با اینکه هنوز.... اما خیلی فکرمو به خودش مشغول کرده.

یه ساعت بعد باهاش صحبت کردم حالم خوب شد!نیشمم تا گوشام باز شد!! به این میگن غصه خوردن به سبک بیتا! صورتمو شستم دریغ از آرایشی که روش مونده باشه!

خودمو تو آینه دیدم حالم بد شد!! چقدر زشت!! هه هه.... زنگ زدم آرایشگاه وقت گرفتم!! رسیدم خونه  حس هیچی نبودوو ناهارو خوردم آماده شدم برای آرایشگاه.. بعد آرایشگاه هم دوباره اومدم خونه رفتم شرکت!!

شرکت دیدم مسیج دارم از سارا!! بچه پرو مسیج میده بهم میگه بی معرفتو بی وفا و از این حرفا ... حالا خوبه من هر دفه دارم براش اس ام اس میدم یا زنگ میزنم اما جواب نمیده! براش اس دادم گفت 10 دقیقه دیگه زنگ بزن..

زنگ میزنم میگم خجالت نکشیدی این اس ام اسو برام فرستادی؟ من زنگ میزنم چرا جوابمو نمیدی؟ میگه اینقد سرم شلوغه و ازین حرفا..میگم اس ام اس چی؟ بهم میگه سرم شلوغه وقت اس دادنم ندارم! گفتم ساری خیلی پررویی بهم اینهمه لقب دادی بعد خودت میای میگی وقت ندارم جوابتو بدم!!واقعا که!!

 

بعد شرکت که رفتم خونه سرم سنگینی میکرد..خسته بودم از نوع فجیع!چون بعد ناهار استراحت نکردم خیلی خمار بودم..تخت خودم که مرتب بود دلم نیومد بهمش بزنم روش دراز بکشم برای همین رفتم رو تخت داداشی ..همونجا خوابم برد..نمیدونم کسی بیدارم کرد یا خودم بیدار شدم اما از پله ها که داشتم میومدم پایین تلو تلو میخوردم!

شاممو خورد  بعد اینکه عشق/پولو دیدم رفتم خوابیدم..

 

چهارشنبه صبح هم کسی شرکت نبود.. تو نت هم هیچ خبری نبود... از ساعت 10 به بعدم هیچی سایتی واسم باز نمیشد... هر چند کلی کار داشتم.... انبار خالی بود باید از اون انبار بار میووردم میزاشتم توی این بار با یه شمارش کلی!! تا ظهر وقتمو همین گرفت..  برای بعد از ظهر که رسیدم شرکت دیدم شماره خانم ویزیتور افتاده!زنگیدم واسش گفت آقای مدیر اینا رو از ماشین پیاده کرده ساکاشونو انداخته رفته! الانم اینا دارن میرن ترمینال! آقای مدیر به  یه چیزی حساسیت داره اونم این که باید یکی جلو بشینه وگرنه بهش بر میخوره میگه من رانندتون نیستم! اینا داشتن میرفتن 4 تا بودن اما برگشتنه یکی موند و شدن 3 تا.. این 3تا هم رفتن پشت آقای مدیر گفت یکی بیاد جلو که هیچکی نمیره بعدم بگو مگو شروع میشه  اونم اونا رو پیاده میکنه خودش بر مگیرده...

آقای مدیر هم یه ساعت بعدش زنگ زد گفت برای تک تکشون جدا گانه زنگ بزن و بگو که اخراجن بیان برای تصفیه حساب....

غروبم برای گرگان چند تا سفارش داشتم که نشستم آمادشوون کردم...

 

بعدم که بیکار شدم دیدم تو نت نمیره...حتی مسنجر هم باز نمیکنه!! یه خورده دست کاری کردم که دیدم نتم جلوی چشام پرپر شد و ترکید... اینقد غصه خوردم زنگ زدم برای پشتیبانی شرکتشون بسته بود...

 

 

پنجشنبه  که امروز باشه صبح دیدم از آقای مدیر هم خبری نیست.. بعد خودش زنگید که کار بانکی داره دیر میاد یا ممکنه نیاد... گفت بچه ها اومدن منم گفتم نه ... گفت خبر دارم ازشون؟ منم گفت نه! یه ساعت بعد دوباره زنگید گفت من با بقیه کار ندارم فقط برای خانوم حسابدار زنگ بزن ببین این چرا این کارو کرد!!

برای پشتیبانی زنگیدم پس نتمو گرفتمو تونستم دوباره وصل شم!!

امروز صبح هم کارم شده صحبت با بچه ها!! الان اوضاع خیلی قاطیه!! خیلی.....

 

راستی ادامه مطلب پست قبلیمو دیدین؟

این سرایدارمونم اومده نفهمیدم چی میگه 20 بار تکرار کرد آخر خودش خسته شد گفت ولش کن!!

 

شاد باشین

بابای

 

ایرانی باشین

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07ساعت11:39توسط بیتا |
این روزها هم بگذرد.

 

سلام خوبین؟

 

شنبه شب ساعت 10رفتم که بخوابم!! همه چی واسه خواب محیا بود اما هین که چشام داشت گرم میشد یاد 50 تومن پول ناقابل افتادم که من اوندفه از کیفم در آووردمش کجا گذاشتم!! کلی بابتش توی تختم غلط خوردم! یه دلم میگفت برم بگردم پیداش کنم یه دلم میگفت بی خیال واسه فردا!! دیگه ساعت 10:45 تو همین محدوده زمانی بود که من بلند شدم رفتم گشتم و بالاخره این تراول ناقابلو پیدا کردم گذاشتم پیش بقیه ...رفتم خوابیدم تا ساعت 7 صبح!!

یکشنبه صبح یادم نمیاد.... غروبم یادم نمیاد.. فقط برای بهشید ساعت 5 زنگیدم صداش از ته چاه میومدم!!خواب تشریف داشت.بهش گفتم هر وقت داره به عسلی شیر میده برام زنگ بزنه... یا ساعت بعد زنگید داشت بهش شیر میداد!ازش گرفت خاله فداش شه شروع کرد به گریه کردن اینقدی دلم براش تنگ شده.بهشید گفت اواسط دی میان!خیلی دیره.. .

بعد شرکت قبل رفتن به خونه رفتم داروخونه چون قرص فولیک اسیدم تموم شد و اینکه به سفارش دایی جان مامان جان برای خودم امگا3 هم بخرم! رفتم دکتر سرش زیاد خلوت نبود پسرش رفت برام قرص آوورد گفت بسته ای میخوای یا تعداد؟گفتم تعداد هم میدین؟10 تا لطفا... ازش پرسیدم خودم میخوام بخورم هر چند روز بخورم؟ گفت بابا؟ باباش گفت هر روز! منم گفتم پس 20 تاش کن.... گفتم کی بخورم؟ گفت قبل ناشتا،بابا؟ باباش گفت بعد صبحانه بهتره!!... من فکر میکردم این پسرش هم ممکنه داروسازی چیزی باشه اما مثل اینکه شوته!

شب که داشتم میرفتم خونه دو متر جلوتر از کوچمون یه ال نود پارک بود در جلوی رانندش باز بود و یه پا زده بود ازش بیرون... داشتم داخل کوچه میرفتم گفت پیس پیس پیس ...دورتر که شدم یهویی گفت هـــــــوی..خیلی بهم برخورد حیف که حسش نبود وگرنه تیر برقو از جاش در میووردم مینداختم رو ماشینش!

اومدم خونهه اول مامانی گفت امگا رو خریدم؟گفتم بلی اطاعت امر شد!بابا گفت ایرانی که نخریدی؟ منم گفتم نمیدونم؟فرقیم داره؟بابایی گفت اااا رفتی ایرانی خریدی؟ منم گفتم نمیدونم چیزی نگفت اگه فرقی داشت حتما ازم میپرسید!

 

دوشنبه صبح ساعت گوشیم که زنگ خورد نشستم رو تخت کلی فحش دادم به آقای مدیر.. اصلا من کار نمیخوام میرم استعفا میدم... بعد صبحانه رفتم قرص امگا مو بخورم دیدم اندازه تخم مرغه ! من چطوری قورتش بدم؟ طراحی بهتر نبود؟ خوردم تا 10 دقیقه فقط داشتم سرفی میکردم تا ساعت 10 فکر میکردم هنوز تو گلومه نرفته پایین! یه روز درمیون یا دوروز در میون میخورم ، خوردنش سخته.اصلا به چه دردی میخوره؟.... تو شرکت همه برق گرفته بودن... همه... تا آخرنیش که ویزیتورمون از ساری اومد ساعت حول و حوش 11 بود.. اولش خوب بودا اما خانوم حسابدار رفت یه چیزی تعریف کنه واسش که بخندیم!اما اون پی به یه ماجرا برد و شروع کرد به جبغ و داد کشیدن با آقای مدیر و اینکه با من تصفیه حساب کنین میخوام برم...یه قاطی شده بود که تصورشو نمیکنین...سرم درد گرفت در حد انفجار! آخرش آقای مدیرو فرستادیم یه اتاق دیگه و ویزتورمونم انداختیم بیرون...

 

غروب که اومدم دیدم از تهران بار اومده بود...من منتظر یکی بودم که بیاد برای همین دست به بارها نزدم! که دوستمم نیومد..... برای بهشید زنگ زدم آویسا قاطی کرده بود داشت گریه میکرد..تلفنو گذاشت رو آیفون من داشتم باهاش صحبت میکردم که ساکت شد!!

 

سه شنبه که امروز باشه احساس کردم روز شادی ممکنه باشه چون آقای مدیر با بچه ها رفتن تهران و من تنهام... اما نشد... یه موضوع خیلی بیخود و کوچولو... فکرشو نمیکردم یه موقع از همچین چیزی ناراحت شم و کار به این جاها برسه که اشکمم بابتش در بیاد.....

سرایدارمون قراره ساعت 11 بیاد بارها رو بلند کنه بزاره انبار ..هنوز نشمردمش! از طرفی هم قیافم تابلو شده... لوازم آرایشم همرام نیست که بخوام بازسازی کنم....

این آپ کوتاه شده چون ناراحتم از نوع فجیع و چیزی یادم نمیاد!! اما گفتم آپ کنم شاید حالم خوب شه!

 

شاد باشین

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت9:38توسط بیتا |
عروسک
 

سلام خوبین؟

 

چهارشنبه صبح از فرزاد یه مسیج رسید دستم که تمام عکسای آویسا رو توی 4 تا میل برام فرستاده... وووی کلی ذوقیدم... عکسا رو داشتم از میلم میگرفتم هر یه دونه عکس که میگرفتم آقای مدیر میومد تو اتاق یه چیزی میگفت میرفت!! من کلی حرص میخوردم..بابا برو بشین تو اتاقت دیگه...

رسیدم خونه عکسا ریختم تو کامی که به بابایی و مامانی نشون بدم...مامانی کلی از خودش احساس خارج کرد!!در جا هم تلفن گرفت زنگید به بهشید!! بابایی هم که شعر مخصوص خودشو که زمانی آویسا بود میخوند و شروع کرد به خوندن!!

غروب چهارشنبه هم طی تماس تلفنی که با بهشید داشتم کلی جیغ کشیدم پشت تلفن که این عسلی من چی میگه با اون موهاش....

اینم عکساش

 

 

این عکسشم دلم نیومد سایزشو کوچیک کنم فقط 600*800 کردم که زودتر باز شه...

 

پنجشنبه صبح هم تو شرکت یادم نمیاد چی شد اما این ویزیتور ساری قرار بود بیاد اینقد طول داد که من تا ساعت 12:30  براش موندم که ببینمش اما بی خیال شدم اما خانوم حسابدار که باهاش کار داشت موند....

غروبش قرار بود یکی از دوستام بیاد خونمون که ساعت 3 به بعد بود مسیج داد من نمیام تو بیا! من کلی حرصم در اومد این فقط انتظار داره ما بریم خونشون خودش هیچ جا نمیره منم گفتم نمیام باهاتم قهرم تا موقعی که بیای خونمون!کلی قوربون صدقمم رفت که کلی کیفور شدم اما به هیچ وجه خـــــــر نشدم!!

 مامی هم برای زندایی جان زنگید که اگه خونن بریم پیششون اینم گیر داد که فرداشب شام بریم خونشون .. مامی گفت پس من و بابایی میریم خونه مادرجون! من دیدم دوستم که نمیاد پس منم همراه بابا و مامان میرم... رفتیم خونه مادرجون که نبود!! مامانی گفت پس بریم خونه بابای خودش مامان بزرگمون بگیریم بیاریمش خونمون.. رفتیم اونجا اونا هم نبودن...

دوستم همین موقع مسیج داد که بی وای هستن منم برم پیششون منم گفتم نوچ نمیام...برگشتیم خونه مامان رفت پیاده روی بابایی نشست پای تی وی ..منم دپرس که از همه جا رونده شدیم برگشتیم خونه ، جلوی آینه نشستم.... کلی غصه نوش جان کردم...

 

شب هر کاری کردم خوابم نمیبرد..... شبیه مرغی که توی جوجه گردون فر باشه فقط داشتم وول میخوردمو دور خودم میچرخیدم....

 

جمعه صبح هم خیلی خوابم میومد...رفتم حموم که خواب از سرم بپره اما بدتر شدم!! یانگوم دیدم بعدش دراز کشیدم...خیلی خوابم میومد...خمار خمار بودم!... زندایی جان هم زنگید که یه کاری براشون پیش اومد میخوان برن تهران....مهمونی کنسل شد!!به همین خوشکلی...

بعد ناهار میخواستم بخوابم که این آیدین ساعت 2:30 تا 3 که میخواست بره بیرون اینقد سرو صدا کرد که من نتونستم بخوابم.... بعدشم که مامان و بابا بیدار شدن و شروع کردن به دامب دامب کردن!! این دامب دامب صدای گردو شکستن اونم جلوی حیاط که سمت اتاق خوابمه!! نزدیک بود اشکم در بیاد میخوام بخوابم...درک کنین تو رو خدا...ساعت 4:30 بود که تلفنمون زنگ خورد منم دیگه بی خیال خواب شدم!! اما از تو قاطی قاطیه بودم شبیه این جن زده ها فقط کافی بود یکی بهم ناخونک بزنه تا من منفجر شم!!بابا و مامان داشتن رو تراس سبزی پاک میکردن بهم میگن خوب خوابیدی!؟منم میگم گذاشتین ؟ ساعت 2:30 که گل پسرت بعدشم که شما و ....

اومدم نشستم پای ماهواره چند تا آهنگ شاد نگاه کردم اگه فکر میکنین که پا شدم رقصیدم باید بگن اشتباه فکر میکنین چون من قاطی تر از این حرفا بودم!!فقط یه خورده به آرامش رسیدم همین!!

مامی هم درو یه خورده باز کرد دید من یه خورده آرومتر و اخمام رفته بهم میگه زنعمو زنگ زد پا شو آماده شو بریم اونجا شام دعوت کرده...

 

منم چون یه خورده از جن زدگیم مونده بود زیاد آرایش نکردم یعنی همه چی بود اما از نوع کمرنگش!! کارم که تموم شد جلوی آینه نشسته بودم تا مامانی هم آماده شه بعد یه نگاهی به خودم انداختم گفتم به به چه آرایشی شده ها... خیلی گوگولک شدم!!

 

رفتیم خونه عموم وزیر دست چپم دختر عمو حنا بود وزیر دست راست هم پسر عمو جان محمد بود... این محمد آخرین قیمتهای گوشی و وسایل صوتی داره.... کاتالوگ گوشی رو بهم داد کلی در مورد گوشی با هم بحث کردیم... آخرین قیمتها هم ازش گرفتم!! از پنجشنبه تصمیم گرفته بودم که ال جی KE990 بگیرم چون خوشکل بود به آیدین گفت فقط گفت به درد نمیخوره توضیحات بیشتر نداد چون میدونست اگه یه توضیح کوچولو بده من تا شب آویزونشم! اما توی کاتاوگ محمد دیدم، دیدم اصلا به درد نمیخوره!هیچ امکاناتی نداره..پشیمون شدم!!

 

بعدم زنعموم فیلم عروسی گذاشت مال سال 70 اون موقع من 4سالم بود..مثلتا گذاشت که من خودمو ببینم! من اصلا تو فیلم نبودم اما این دختر عموم(حنا رو نمیگم) از اول تا آخر آویزون عموم بود.... کلی حرص خوردم کلی!!

گوشیمم که دست پسر عموم بود هر چی بود و نبود و گرفت برای خودش بلوتوث کرد! حالا خوبه تو گوشیه من هیچی نیست!

 

شبم داشتیم میومدیم رفتیم دنبال مامان بزرگم که بیاریمش خونه خودمون...خیای خوابم میومد سه سوته ولو شدم رو تختم... اما شب بیدار شدم ساعت گوشی رو دیدم 2:24 شب...وای خدا من میرم خودکشی کنم... مامان بزرگم تا ساعت 7 که من بلند شدم برای خوردن صبحانه یکسره داشت خروپف میکرد چند بار بلند شدم بالششو تکون دادم یه 5دقیقه ساکت میشد دوباره شروع میشد!! چون صاف خوابیده بود برای همین... اما صبح که بیدار شدم داشتم تختمو مرتب میکردم بیدار شد ازم ساعتو پرسید به پهلوش خوابید!

 

امروز صبحم از بس تو صف تاکسی به صورت یه میخ وایسادم کمرم درد گرفت.. نامردا ....اتفاق خاصی تو شرکت نیوفتاد...

بعد از ظهرم نتونستم بخوابم!! الان دارم از خواب میمیرم!!! از نوع خفن خوابم میاد...

 

پ ن : ادامه مطلب دو تا مطلب گذاشتم یه شعر طنز با یه داستان...

 

شاد باشین

دوستون دارم

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

 

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت16:12توسط بیتا |

 


Runtime Error

Server Error in '/' Application.

Runtime Error

Description: An application error occurred on the server. The current custom error settings for this application prevent the details of the application error from being viewed remotely (for security reasons). It could, however, be viewed by browsers running on the local server machine.

Details: To enable the details of this specific error message to be viewable on remote machines, please create a <customErrors> tag within a "web.config" configuration file located in the root directory of the current web application. This <customErrors> tag should then have its "mode" attribute set to "Off".


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="Off"/>
    </system.web>
</configuration>

Notes: The current error page you are seeing can be replaced by a custom error page by modifying the "defaultRedirect" attribute of the application's <customErrors> configuration tag to point to a custom error page URL.


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="RemoteOnly" defaultRedirect="mycustompage.htm"/>
    </system.web>
</configuration>