
اینقده اوندفه مامان برای شام درست کردن منو صدا کرد که خیلی چیز ها یادم رفت بگم! اولیش اینکه چهارشنبه وقتی از خونه عمو اومدیم خونه دستمالم افتاد رو زمین منم دولا شدم که بگیرم سرم خورد به دیوار
اینقدی درد داشت! بهشید که پیشم بود کلی خندید! بهش خیلی جدی گفتم فکر کنم شکست داره خون میاد
واقعا احساس کردم داره خون میاد دستمو گزاشتم تو موهام کلی گشتم دیدم دستم خونی نشد...گفتم حتما از داخل خونریزی داره
بهشید فقط داشت میخندید...اینقد حرصم در اومد بعد رفتم به مامان و بابا و آیدین گفتم هیچکدومشون باهام همدردی نکردن میگن عادت داری![]()
یه چیز دیگم که یادم رفته بود در مورد جارو بود..دو ساعت نشستم تعریف کردم اصل موضوع رو نگفتم! مامان شنبه جارو رو روشن کرد صداش ضعیف میشد یهویی قوی میشد باز ضعیف میشد و الی آخر... به مامان گفتم دوباره بزاره تن شارژ...یکشنبه مامان رفت سراغ جارو به کل دیگه روشن نشد![]()
بگذریم یکشنبه شب یه املتی درست کردم
هر دفه از دفه قبل بهتر تر میشه
من هر دفه به این نکته بیشتر میرسم که از هر سلول دستم یه هنر میریزه
بعد شام هم بابا رفت سراغ جاروی محترم! دل و رودش ریخت بیرون درست شد! البته بابا یه ساعت هی روشن میکرد خاموش میکرد..داشتم عصبی میشدم! چون داشتم پازلمو درست میکردم نیاز به تمرکز داشتم![]()
دوشنبه صبح یه دعوایی شد تو شرکت! یه دعوایی که تا حالا انجام نشد
دلم برای خانوم حسابدار میسوزه من اگه جاش بودم یا مدیرو تا حالا کشته بودم یا اینکه الان یه تیک عصبی میگرفتم
ظهر که داشتم میرفتم خونه به خانوم حسابدار گفتم حرص نخور من نیستم باز دعوا نیوفت بی خیال باش
غروب که اومدم شرکت آقای مدیر اومد یه سره داشت در مورد چک و این چیزا حرف میزد..مخم سوت کشید!![]()
سه شنبه صبح ساعت ۸:۳۰ به بعد که آقای مدیر اومد تو اتاقم و گفت چرا خانوم حسابدار نیومده؟ گفتم نمیدونم شاید رفته بانک..به گوشی خانوم حسابدار زنگ زد خاموش بود! وقتی گفت خاموشه گفتم من دیروز رفتم باز این دوتا بحثشون شد و خانوم حسابدار حتمادیگه نمیاد! ساعت ۹ به بعد بود که گوشی روشن کرد و مدیر موفق به تماس شد! هر چی میگفت بیا اون میگفت نه! خانوم حسابدار گفت فردا میاد!.....
اینقدی دپ شدم!
هیچ کاریم که تو شرکت نداریم برای همین....
غروبش آقای مدیر عصبیم نیکرد..خداحافظی میکرد میرفت باز ده دقیقه دیگه میومد باز میرفت باز میومد...شده بودم در نقش دربون!
موقع برگشت چون دپ بودم شیرنی سرا پیاده شدم رفتم شیرنی خامه ای بخرم....رولت گرفتم با مسغطی
همین موقع یه دختره اومد با چند تا دختر چادری بود! سایه چش آبی ! از نوع پررنگ و خیلی روغنی بعد بالای سایه آبیش سایه قرمز زده بود از همون نوع قبلی تا ابروش!
این دیگه چه نوع آرایشیه؟
رفتم حساب کنم دو تا دختر چاق اومدن با موهای هایلات جیغ شال که انگار نداشتن یقه پالتوشون باز بود تا..... من اینجوری داشتم میدیدمشون
گفتم امروز اینجا چه خبره؟
حالا فکر کنین من که دختر بودم روشون کلید کردم
چه برسه به مردایی که اونجا بودن!![]()
خونه که رفتم هنوز وارد نشدم مامان گفت شیرنی بود واسه چی باز رفتی خریدی؟
منم گفتم رولت دوس دارم! رفتم بسته کاپوچینو رو از تو کابینت بگیرم رو انگشت پام وایساده بودم که دستم برسه صورتمم برده بودم جلو !
رفتم که در کابینت ببندم . در کابینت محکم خورد به فکم.
یادم رفته بود عادی وایسم
.... مامانی بهم خندید
چرا من اینقد بی توجهم؟ آخرش یه کاری دست خودم میدم!![]()
چهارشنبه خانوم حسابدار میومد...بهش گفتم چی شده و ازین حرفا...بهم گفت پررو بهم میگه از این موقعی که تو اومدی تو شرکت اوضاعم اینطوری شده
خداییش این آقای مدیر هم شورشو در آورده باید کشته شده... خانوم حسابدار درد دلای دیگه هم کرد... آدم میترسه به پسر جماعت اعتماد کنه!
دلم براش سوخید! ازدواجش با اون پسره به کل بهم خورد
بهش گفتم ایشاله یکی بهتر پیدا میشه پسره لیاقت نداشت! ![]()
غروبشم تو شرکت بیکار بودم نشستم فیلم با من برقص و دیدم..این فیلمو خیلی دوس دارم
دوس دارم مثل جنیفر تو این فیلم برقصم
بعد اینکه فیلمه تموم شد اینقدی دپ شدم
چرا تو ایران کلاس رقص دو نفره نیس ؟ هان؟
من هر وقت فیلمی میبینم که توش رقصه دپ میشم
تصمیم گرفتم بعد عید برم رقص باله! یکی رو میشناسم ۳۰۰ تومن میگیره یاد میده! نمیدونم کارش خوبه یا نه اما یکی از آشنایان رفت پیشش
ساعت ۶:۳۰ هم اون پسره زنگ زد و محصول سفارش داد بهم گفت تا چه ساعتی هستی بابام میخواد بیاد؟ منم گفت ۷! گفت الان راه میوفته.... میخواستم بگم دیر کنه میرم منتظر نمیمونم اما نگفتم
خوشبختانه مدیر ۶:۴۵ به بعد بود که اومد... منم بهش نایلکسو دادم گفتم آقای؟؟ میاد اینم محصولاتش! هنوز حرفم تموم نشده بود که اومد! محصولو ازم گرفت رفت تو اتاق مدیر صحبت کنن! منم ازشون خداحافظی کردم اومدم...
شب اومدم خونه طبق همه شبا نشستم سر پازلم..خوشبختانه نصف شد! یعنی ۲۵۰ قطعش چسبیده شد! البته الان پایینش و بالاش مونده که خیلی سخته! مثلا قسمت بالاش همه درخت و برگاش! رنگ سبز خیلی تیره که به مشکی میخوره! برای همین خیلی سخته! نمیشه تشخیص داد!
اینم عکس پازلم!! نمیدونم تا هفته بعد تموم میشه یا نه!

پنجشنبه که امروز باشه اتفاقی نیوفتاد! تو شرکت آرامش حکم فرما بود! ساعت حدودا ۱۰ بود که خانوم حسابدار رفت بانک آقای مدیر اومد تو اتاقم بهم میگه پدر شوهر آیندت دیروز ازت کلی سوال پرسید البته درست نیس هنوز که چیزی نشده بگم پدر شوهرت! گفتم چی؟
گفت پدر همون پسره که دیروز اومد . کلی ازم سوال کرد برای پسرش
اینقد حرصم در اومد ... خانوم حسابدار که اومد جریانو بهش گفتم! گفتم داریم میریم خونه یه سر میریم مغازش دو تا آجر میگیریم یکی باهاش شیشه مغازه رو میشکنیم یکیم میزنیم تو فرق سرش...پررو.... حیف که خانوم حسابدار پایه نبود وگرنه میرفتم میکشتمش! نمیدونین من ازین بشر چقدر بدم میاد
میخوام بدونم چطوری این موضوع به مغزش خطور کرد که بیاد ازم خواستگاری کنه! آقای مدیر اومد تو اتاق جریانو برای خانوم حسابدار تعریف کرد منم خیلی عصبانی به آقای مدیر گفتم که اصلا درست نبود شما بدون اجازه در مورد من بهش اطلاعات بدین
آقای مدیر گفت شماره و آدرس که ندادم! یه خورده به سوالاتش جواب دادم! ..فقط من اینو ببینم میکشمش! الان خیلی عصبانیم!
اومدم خونه جریانو به مامان و بابا گفتم..بابا میگه همینکه پسره برای خاستگاری پیش قدم شده و پیشنهاد دوستی نداده یعنی اینکه پسر خوبیه! منم گفتم نمیدونین چه مارمولکیه تازشم سیگاریه! بابا گفت سیگاریه؟ به درد نمیخوره![]()
امروز ساعت ۲:۳۰ هم رفتم اسنخر..چون روز فرد بود نشد بریم ضراپوری رفتم ولیعصر.چقدر کوچیک بود چقدر شلوغ؟ آخرین استخر سال ۸۷! هفته دیگه عمل دارم فکر نکنم دیگه به این زودی ها برم استخر![]()
ساعت ۴ اومدم خونه مامان هم رفت آرمگاه! هفتم پسرداییش بود...خدا رحمتش کنه! ۸۲-۸۳ سالش میشد اما اینقد خوش صحبت بود! من زیاد ندیدمش چون پسر دایی ناتنی بود اما همون چند باری هم که دیدمش خیلی رفتارش گرم و صمیمی بود
آدم خوبی هم بود
آیدین دیشب میگه من خیلی دوس داشتم برم خونش اما یه بار ما رو شام دعوت نکرد![]()
منم گفتم این ناتنی بود بعدم ما که زیاد باهاشون رابطه نداشتیم که میخواستی شام دعوتت کنه!من دو سه بار رفتم اونم عید وقتی کوچیک بودم
خونه ای که ---- داره یه جورایی تو بابل معروفه!
مامان ساعت ۵ از آرامگاه اومد اما گفت رسید هیچکی تو آرمگاه نبود و مراسم تموم شد
بهم گفت تقصیر منه! راس میگه بهم گفته بود اول میرم آرامگاه بعد میریم استخر من گفتم نه![]()
دیگه اینکه یه ۱۵-۲۰ دقیقه ای رقصیدم بعدم اومدم اینا رو نوشتم....
شاد شاد باشین![]()
دوستون دارم![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()
سلام
سه شنبه غروب که من و مامان ساعت ۴:۳۰ آهسته و قدم زنان رفتیم که دسته ببینیم...دیدیم همه دارن بر میگردن! هه .... رفتیم دیدیم از دسته خبری نیست دو سه تا بودن اما بی خود بودن...بهشید و فرزاد دیدیم...با اونا برگشتیم خونه....
اینم عکس آویسا برای غروب سه شنبه


چهارشنبه صبح رفتیم دسته دیدیم..از اونطرفم ناهار خونه عمو جان دعوت بودیم...بعد ناهار اینقد خمار بودم....منتظر بودم آویسا بیدار شه من برم سر جاش رو تخت دختر عموم بخوابم...خوشبختانه ساعت حدودا دو بود آویسا بیدار شد...منم در اتاق و بستم که بخوابم دیدم مامان و زنعمو اومدن...به مامان گفتم شما که نمیخوابین میشینین حرف میزنین چرا اومدین؟ زنعموم نبود! که اینو گفتم...یه ربع بعدم دختر عموم اومد...دقیقا تا ساعت ۳ و خورده ای این دو تا داشتن حرف میزدن!! بعدم بلند شدن رفتن بیرون!
کلی وول خوردم تا خوابم برد..البته فکر کنم ۱۰-۱۵ بیشتر نخوابیدم! با صدای آویسا خانوم بیدار شدم... تا ساعت ۸ شب اونجا بودیم....
پنجشنبه صبح شرکت هم...خیلی وضعیت مالی خرابه! چیکار کنیم؟ کار خاصی نکردیم..از بیکاری رفتم چیپس خریدم منو خانوم حسابدار نشستیم خردیم...نت هم قطعه بیکار بیکاریم...
غروب پنجشنبه هم جایی نرفتم...چون مامان بزرگم خونمون بود.... دوست داشتم برم بازار یه کیف پول بخرم اما نشد! یه خورده پشت کام بودم ..یه خورده اس بازی کردم....بعدم دپ تمام شدم...اومدم دراز کشیدم...یه خورده هم مثل همیشه اشکیدم
مامانی اومد تو اتاق بهم گفت دراز کشیدی..گفتم اوهوم سرم درد میکنه... بهم گفت صدات چرا گرفته؟
نکنه سرما خوردی؟ فیس فیس هم میکنی... پاشو بیا پایین قرص سرما خوردگی بخور..گفتم باشه... مامانی رفت اما تا یه ساعت داشت میگفت بیا قرص بخور! البته بابا هم اضافه شد...بعد اینکه قیافم معمولی شد صورتمو شستم اومدم پایین مامان گفت برو قرص بخور..گفتم خوب میشم! مامان گفت سرما خوردگیت بدتر میشه ها! گفتم سرما نخوردم دوست جون زنگید گفت یکی از بچه های دانشگاه تصادف کرد مرد! مامان گفت ااا یکی دیگه؟ منم گفتم اوهوم یکی دیگه
مامان هم گفت دوست جون چه خبرای خوشی بهت میده ....
جمعه ... از صبح تا ۱۱:۳۰ داشتم اتاقمو تمیز میکردم!
بعدم آویسا رو خوابوندم! خاله نمونه
... برای ناهار هم دایی دعوت بود... خوشبختانه آرشام زیاد اذیتم نکرد
... البته گیر داده بود اسبمو میخواست اما من بهش گفتم پاشو شکوندی بهت نمیدم!
گیر میداد که من اون موقع کوچولو بودم! منم میگفتم اشکال نداره که شکوندی اما اگه بهش دست بزنی بدبخت بی پا میشه! ![]()
بعد ناهار موقع خواب منم حساس به خواب
گیر داد بود که داستان تعریف کن! دید تحویلش نمیگیرم رفت پیش مامانش!
مامانشم یه داستان بلند بالا
شروع کرد به تعریف کردن
.... غروب هم آرشام خان ظرف آجیل گرفت اومد تو اتاقم! بعد اینکه رفتن من اومدم تو اتقم راه میرفت تو پام تخمه و پسته و این چیزا میرفت. مثلا صبح اتاقمو تمیز کردم
نشتم دوباره جارو کشیدم![]()
شبشم چون مامان و بابا رفتن که مامان بزرگمو ببرن خونشون! چون خواهری هم باید وسایلشو جمع چون فردا صبح میخواستن برن! من بعد شام هم ظرفا رو جمع کردم هم شستم !
کوزت تر از من دیدین؟
بعدم مامان دستور داده بودن که با جارو شارژی که خریدن ! همینکه ماهواره تبلیغ میکنه! میچرخه! سویپر فکر کنم! با اون فرشو جارو بکشم...مامان تازه باطریشو گذاشت تن شارژ یه دلم میگفت بر ندارم! بزارم شارژ شه اما گفتم اگه نکنم مامانم میگه تنبلی کردی منم باطریشو برداشتم زدم تنش که جارو بکشم دیدم پف پف میکنه !
دوباره باطریشو در آووردم گذاشتم تن شارژ! با شارژر قبلی گرفتم کشیدم!![]()
تازه کارمون تموم شد که خواهری از بالا صدام زدم که آویسا خانومو بگیرم بخوابونم! مگه من چند سالمه که اینقد ازم انتظار دارن
منم رفتم عزیز دل خاله گرفتم بخوابونم! تا سرشو میزاشتم رو بالش جیغ میکشید! بغلش میکردم میخندید
این صحنه رو چندین بار انجام دادم
دیدم نخیر بخواب نیست! از بس خوابش میومد اینقد چشاشو میمالوند! اما نمیدونم چرا مثل دختر خوب نمیخوابید؟
چند بار بهش گوشزد کردم که آخرین شبه بزار خاطره خوش ازت بمونه!![]()

کار خواهری هم تموم شده بود مامانی هم اومد...آیدین اومد آویسا رو بغل کرد.... بغل آیدین بود شبیه شیخ عرب نشسته بود
تازه کیفشم کوک بود
به مامی گفتم که جاروش شارژ نداشت..
شنبه صبح هم ساعت ۵:۳۰ با صدای دل انگیز آویسا بیدار شدم...ساعت ۶:۳۰ هم اومدم پیش آویسا دراز کشیدم..کلی بوسیدمش... خواهری ساعت ۷:۳۰ رفتن...عزیز دلمم با خودشون بردن!
صبح هم با بیکاری و خوردن چیپس گذشت! رفته بودم چیپس بخرم از سرما یخ زدم..هوا خفن سرد شده بود..![]()
برای عصر هم شرکت نرفتم چون ساعت ۶:۳۰ وقت دکتر داشتم باید میرفتم ساری.... بابایی گفته بود ۵ حرکت کنیم منم گفتم چه زود ۵:۳۰ حرکت میکنیم مگهچقدر راهه؟ ۵:۲۵ تو ماشین نشستیم تا ساعت ۶:۵ تو بابل تو ترافیک بودیم!! تا برسیم ساری و مطب دکتر ساعت ۶:۴۵ شده بود! خوشبختانه دکتر چند دقیقه بعد ما اومد !
رفتیم تو دکتر حرف حرف زد..بعد وقت تعیین کرد برای دو بهمن! البته خودم تعیین کردم!گفت کی؟ منم گفتم دو بهمن!
بهم گفت ۷:۳۰-۸ ناشتا بیمارستان باشم که آزمایش بدم..میخوان ازم خون بگیرن
...
می ترسم! البته تحقیق کردم یه آمپول بیشتر بهم نمیزنن
که اونم بی هوشیه ..فقط سرم که اونم درد نداره..غروب هم ترخیص میشم....
داشتیم از مطب میومدیم بیرون دکتر گفت دو-سه روز قبل پولو به حسابم واریز کنین! وقتی این حرفو زد یاد این افتادم که یکی میمره اما چون پول نداره دکتر بهش نگاه نمیکنه!
فکر میکردم همون روز باید بهش پول بدم... اون هفتش که رفته بودم عکس بگیرم یه زنه جوون اومده بود عکس بگیره نسخشو نشون داد گفت چقدر میشه منشیه گفت ۲۰تومن!زنه هم گذاشت رفت.اینقد دلم براش سوخید!اما سوخدین فایده نداره! اومدم بیرون از منشیش شماره حسابو گرفتم....
موقع برگشتن در حال اس دادن بودم ..به همه...دیگه کل بابل میدونن من کی عمل دارم!
شب اصلا نتونستم بخوابم...هی اتاق عمل میومد جلوی چشام..خیلی مترسم در حد سکته!
یکشنبه که امروز باشه صبح اتفاق خاصی نیوفتاد...از اداره کاریابی برام زنگ زدن بهم پیشنهاد کار دادن توی یه شرکت..ساعت کاریش ۸صبح تا ۲ بعد از ظهره! خیلی خوبه ..اومدم خونه به مامان گفتم بهم میگه آقای مدیر گناه داره...دل منم براش میسوزه به خصوص امروز که از ساعت ۴:۳۰ تا ۵:۳۰ تو اتاق بود با دستش سرشو گرفته بود... من دنبال کار نیمه وقت بودم! حالا فردا میرم ببینم شرایطش چطوریه!محیط کاری! حقوق....
غروب که آقای مدیر شرکت بود یکی از ویزیتورا هم زنگید حقوقشو میخواست..منم دیگه دلمو به دریا زدم و الکی گفتم برای عمل بینیم حقوقمو میخوام..گفت تا آخر هفته بهم میده! منم گفت الان نمیخوام هفته بعد بشه اشکال نداره....اما...از یه طرف همه بچه ها خورد خورد دارن حقوقشونو میگرن فقط من اینجا موندم! از یه طرف هم دلم براش خیلی میسوزه![]()
الانم برم یه شام از نوع املت درست کنم..مامانم ۱۰۰باری صدام کرده.
.چون نمیتونم تا یه مدت بیام وبتون کامنتدونیمو میبندم! بعد که اوضاع نت اومدنم خوب شد و تونستم سر بزنم بهتون کامنت دونیمو باز میکنم! البته اگه تا اون موقع فراموشم نکردین
..
پ ن : وقت نمیشه فردا شب عکس آویسا رو میزارم
شاد باشین![]()
![]()
پاینده باد ایران آریایی![]()
سلام
پنجشنبه عصر من و فرزاد و بهشید همراه با آویسا خانوم رفتیم آتلیه که از آویسا خانوم عکس بگیریم! آویسا وقتی کل آدم جور واجورو اونجا دید شروع کرد به گریه کردن اما وقتی چند تا فلاش خورد به صورتش دیگه فراموش کرد!![]()
بعد عکس گرفتن هم اومدیم طبقه پایین که دوربین بگیرم! بابا گفته بود مثل دوربین خودش یعنی حرفه ای بگیرم و سعی کنم سونی بگیرم ! اما حرفه ای واقعا کار کردن باهاش سخته!فکر کن آدم یه جا میره میخواد سه سوته یه عکس بگیره در ضمن خیلیم گندس! به بابایی زنگیدم و گفتم یه کانن دیدم بگیرم؟ بابایی گفت هر جور خودت راحتی! منم کانن گرفتم...![]()
موقع برگشتن هم به فرزاد گفتم این دفتر خدمات ایرانسلیه نگه داره تا من تکلیفمو با این دو تا روشن کنم
..هر روز از ایرانسل برام مسیج میاد اگه فوتوکپی شناسنامتو نفرستیم تا ۲۲ روز دیگه خطم یه طرفه میشه.... به پسره میگم منکه مدارکمو آووردم چرا نفرستادین؟بزنم زیر گوشت؟
پسر بزرگتره گفت ما فکس میکنیم حالا به دستشون نمیرسه! دوباره فکس میکنیم!
شام هم خونه دایی بودیم.... این آرشام و آیدا دیوانم کردن! از بس سرو صدا کردن رو آویسا هم تاثیر گذاشت برای اولین بار باهاش بازی میکردم خنده همراه با جیغ میکرد!!![]()
رسیدیم خونه ساعت ۱شده بود..منم رفتم پیش آیدین بهش گفتم چرا نمیتونم برم اینترنت؟ آیدین برام درست کرد گوشی دستم بود دیدم گوشیم زنگ میخوره! به آیدین میگم تویی؟ میگه نه.. گوشی رو برمیدارم قطع میشه! میام تو رختخواب میبینم از همون شماره اس دارم... بعد یه خورده اس دادن وقتی اسمشو گرفتم دیگه جواب اس و ندادم..اما طرف فکر کنم بی خوابی زده بود سرش چون ۱۲ بار به گوشیم زنگید! منم چون نمیتونستم بخوابم گوشیمو خاموش کردم!
جمعه
...صبحش که فتیله نداد به جاش من یه پازل ۵۰۰ قطعه ای رو گرفتم که درست کنم..تا ساعت ۱بعد از ظهر داشتم کار میکردم! گردنم اینقدی درد گرفت..خیلی سخته چون خیلی رنگاش تیرس!غروبشم عمو با خانواده اومدن که آویسا رو ببینن اما آویسا خانوم بود خونه مامان بزرگش...
شنبه
صبح هم اومدم شرکت دیدم بله نتمون به سلامتی قطع شده.... با علافی تمام گذشت!غروبشم اتفاق خاصی نیافتاد....یعنی یادم نمیاد!
یکشنبه
آقای مدیر میخواست بره غرب استان برای گرفتن چک از مشتری ها! اگه مشتری ها چکشون و بدن و تاریخ چک ها رو هم ۴۵ روز بعد صدور فاکتور بزنن دیگه مشکلی ما نداریم و از این اوضاع بحرانی خلاص میشیم! اما این کارو نمیکنن نامردا!ساعت ۱۰ صبح شده بود که آقای مدیر زنگید که ماشینشو بردن پارکینگ! و برمیگرده! اینقد منو خانوم حسابدار دپرس شدیم .... اما خوشبختانه تا آقای مدیر بره چالوس و کاراشو انجام بده ما کل روز اونو ندیدیم!
من هفته پیشش یکشنبه گفته بودم وقت دکتر دارم خوب؟ دکتر برام عکس نوشته بود...منم یکشنبه ساعت ۱۱ رفتم پیش دکتر ماهوتی عکس بگیرم! بعد کلی نشستن نوبت من شد رفتم تو مرده بهم گفت همراه نداری؟ منم گفتم نه تنهام...گفت خوب پالتو رو در بیار...هی من این دست اون دست کردم که بره بیرون اما نرفت! منم پالتومو در آووردم...بعد که دستگاه و تنظیم کرد داشت میرفت بیرون گفت تکون نخور نفس نکش....۴ تا عکس بود سر سه تاش اینو گفت اما من همه رو نفس میکشیدم و سر چهارمی فقط نفس نکشیدم..حالا نمیدونم واقعا نباید نفس میکشیدم آیا؟
بهم گفت بشین تا آماده شه! منم نشستم ... که بعد ۵ دقیقه مرده بهم گفت تو یه حالت عکست یه مشکلی پیش اومده عکسه دوباره باید تکرار شه! خود دکتر ماهوتی هم صدا کردن!داشتم میرفتم تو دکتر ماهوتی بهش گفت اشعه چند دادی؟اونم گفت ۸! دکتر گفت خیلی زیاده این لاغره بهش ۳ یا ۴ بده... منم گفتم این اشعه زیاد داده مثل عکس که نور زیاد باشه سفید میوفته حتما هیچی معلوم نیس!![]()
داشتم پالتومو در میاوردم دکتر اومد تو گفت تو عکست یه چیزی هست که ما بهش مشکوکیم برای همین میخوام تکرار کنیم... چند سالته ... منم گفتم ۲۱ سالمه... دکتر گفت خیلی جوونی... خیلی ...منم پیش خودم فکر کردم اینا حتما یه چیزی دیدن که میگه جوونم! دارم جوون مرگ میشم! اینقد ترسیدم..دکتر هم هی میگفت آفرین باریکلا.... کشت منو با آفرین گفتنش! عکس گرفتن که تمو شد دکتر بهم گفت این ناحیت درد میکنه؟ منم گفتم نه..گفت بشین عکست آماده میشه..نشسته بودم بعد ۵دقیقه خود دکتر اومد پیشم گفت دخترم میتونی بعد از ظهر بیای؟ منم گفتم باشه بعد از ظهر میام...دوباره اومدم شرکت از داخل اینقدی دپرس بودم....
رفتم خونه به مامان گفتم... مامان گفت هیچی نیس تازه این عکسا اگه خدای نکرده هم چیزی باشه نشون نمیده! بعد از ظهر اصلا نتونستم بخوابم!
عصر هم اومد شرکت تنها بودم بیشتر دپ زده شدم..ساعت حدودا ۵ بود که مامان زنگ زد گفت عکس و گرفتم گفتم نه ۷تعطیل میشم میرم میگیرم... مامان گفت ساعت ۷:۳۰ از دکتر نعمتی وقت گرفتم... من و بابا میایم دنبالت....
بعد تعطیل کردن شرکت رفتم عکسمو بگیرم زنه بهم یه لبخندی زد که من گفتم حتما بار آخره که منو میبینه! تو ماشین که نشسته بودم داشتم عکسامو میدیدم یهویی جیغ زدم که مامان این تو برای دکتر نامه نوشته! برگه رو گرفتم خوندم
دیدم نوشته نرمال....گفتم آخیش پس هیچیم نیس!![]()
مطب دکتر نعمتی هم اینقد شلوغ بود ساعت ۸ نوبتمون شد... دکتر گفت خیلی حساسی! این که چیزی نیس! بهم گفت برو رو تخت دراز بکش! بعد چند حرکت پزشکی انجام داد...بهم گفت حالا بشین ..چکش آوورد زد به زانوم...زانوم که پرید منم خندم گرفت.
.دکتر هم دید خوشم اومده یه ۴ بار دیگم زد! بهم گفت شیر ماشت میخوری؟ گفتم نوچ! ورزش میکنی؟ نوچ!شنا میکنی؟ قبلنا هفته ای دو بار میرفتم استخر....برام کلی ویتامین و کلسیم نوشت..بهم آمپول کلسیم هم نوشت همونجا اعلام کردم نمیزنم! بهم گفت درد نداره! گفتم من نمیزنم !
بعد اون رفتیم داروخانه...۲۸۵۰۰ تومن پول داروم شد! اونم فقط ویتامین! خنده داره! شب موقع خواب اینقد زانوم درد گرفت! دکتر محکم زد!
دوشنبه
آقای مدیر زنگید که که میخواد بره نوشهر تا ماشینشو بگیره ... من و خانوم حسابدار کلی ذوقیدیمخانوم حسابدار هم قضیه عکسو پرسید که چی شد منم گفتم دکتر رفتم! قضیه چکشو هم بهش گفتم! بهم گفت تو هم که خندت بگیره دیگه خندت تموم نمیشه!
راس میگه من چند بار داشتم با مشتریها صحبت میکردم خندم گرفت نتونستم خودمو کنترل کنم به خاطر اینکه ضایع نشم تلفن و قطع میکنم خندم که تموم شد دوباره زنگ میزنم!
ظهر که رفتم خونه دیدم آویسا خماره
...یه طورایی مظلومه!بعد خواهرم یواشکی بهم گفت اشتباهی به جای اینکه بهش ۲۵قطره ویتامین بده بهش استامینفن داده!!بعدم گفتم هیچکی ندونه!
غروب دوشنبه هم آقای مدیرو زیارت کردم..با افتخار تمام اعلام کرد که با ۱۴۰ تا داشته میرفته و با موبایلشم صحبت میکرده! میگه اگه با موبایل صحبت نمیکردم نزدیک نوشهر بودم میرفتم داخل شهر منو گم میکردن!! گشت نامحسوس اینو گرفته....
موقع برگشت هم رفتم که ببینم این دوربین قبلیمو چقدر میخرن؟ گفت که این مدلش دیگه تو بازار نیست اگه خیلی نو باشه ۲۰ -۳۰ تومن.... منم یه چپ نگاش کردم گفتم که حاضر میشه با این مبلغ دوربینشو بفروشه؟خودم بدم به یکی بهتره!تازه ثواب هم میکنم!فعلا دوربین قبلیمو دارم چون کامیم ویروسیه این دوربین جدیده نمیزنم تن کامیم.... حالا بعدا که کامیم از شر ویروس خلاص شد ممکنه بدم به یکی که نیاز داشته باشه!![]()
سه شنبه
هم که امروز باشه بعدمدتها اومدم نت که بسیار شادمان میباشم!توضیح نوشت
!شماها چرا اینقد منحرف فکر میکنین.هان؟
من چون اسم هیچ دوستی رو نمیگم برای همین میگم دوست جون!حالا قضیه چی بوده... من تصمیم اساسی گرفتم که این بینی رو عمل کنم!
اما یکی از دوست جون ها که وبلاگ میخونن فرمودن که من چرا اینقد اینجا در مورد بینیم صحبت میکنم؟ هر کسی ندونه فکر میکنه از روی بینی بنده میشه ۷-۸ تایی بینی ساخت! برای همین دیگه نخواستم بگم...شنبه دکتر زنگ زدم و ۲۱ بهم وقت داد که برم.. منم تصمیم دارم توی بهمن اینو عمل کنم! اما چون بسیار ترسو میباشم برای همین قصد دارم قبل عمل همه دوستامو ببینم و باهاشون خداحافظی کنم! اما یه دوست جون که میخوام ببینمش و امتحان داره وقت نداره میشه برای ۱۰ بهمن! که منم گفتم ۱۲ عمل میکنم! البته اینا همش شنبه معلوم میشه!شاید دکتر نزاره که خودم برای خودم وقت عمل تعیین کنم!
در مورد رفتنم از وبلاگ هم اینه که اگه عملم با موفقیت انجام نشه من دیگه بینتون نیستم!
حالا قبل عمل میام ازتون خداحافظی میکنم! ![]()
حالا اگه میپرسین که من چرا اینقد اصرار دارم که عمل کنم بیشتر به خاطر اینه دوست دارم قیافمو یه خورده تغییر بدم به خصوص برای عید! ![]()
شاد شاد باشین
دوستون دارم
پاینده باد ایران آریایی![]()
سلام....
دوشنبه شب که رفتم خونه آویسا تازه از خواب بیدار شده بود من که وارد شدم داشت منو نگاه میکرد خواهری گفت هیس ساکت باهاش کاری نداشته
باش بزار بخوابه منم سر جام مثل بچه مثبتا وایسادم ببینم ببینم این چی کار میکنه..عسل من همینطوری داشت منو نگاه میکرد منم دلم طاقت نیوورد رفتم یه چند ماچ از نوع آبدارش کردم ب![]()
اهاش بازی کردم خندید ، خواب هم از سرش پرید
..... تند رفتم لباسمو عوض کردم دوباره اومدم پیشش!
میخواستم برم حموم اما چون عسلی بیدار بود دلم نیومد
....
همین موقع ها هم فرزاد اومده بود و کلی اطلاعات در مورد دوربین جدید داد! گویا داشت میرفت بیرون بابایی بهش گفته بود یه تحقیق هم بکنه! منم کلی ذوقیدم
چون بدون اینکه به بابا بگم بابایی رفته بود دنبالش! بابا گفت پس فردا باهاش برو ..منم گفتم باشه برای پنجشنبه! حالا دوربین خودمو چیکار کنم؟دوربین خودم کانن بود 5مگا پیکسلی! البته مال 6-7 سال پیشه فکر کنم...
بگذریم همین موقع هم آویسا رو بغل کردم چون تازه شیر خورده بود .....با شیر دوش گرفتم!
دیگه خیلی لباسم افتضاح شد برای همین مجبور شدم برم حموم!
بعد شام هم دوباره آویسا رو بغل کردم که دوباره.... یه خوردش احساس کردم ریخت رو فرش که مامان و خواهری نتونستن پیدا کنن و گفتن توهم بود...دوباره رفتم بلوزم عوض کردم اومدم که آویسا رو بخوابونم نشستم رو فرش که احساس خیسی شدیدی کردم!
یعنی من باید دقیقا همونجایی مینشستم که شیر ریخته بود؟
اه اه... ایندفه رفتم شلوارمو عوض کردم!![]()


سه شنبه صبح ساعت 5صبح با صدای رسای آویسا خانوم بیدار شدم!این بچه خواب نداره؟
تو شرکت خاصی نیافتاد!فقط گوشی آقای مدیر آنتن نمیداد!
از تهران آقای دکتر ؟؟ زنگ زدن و به آقای مدیر میگن که چرا گوشیت خاموشه؟ آقای مدیر در جوابش میتونست یه جمله بگه که آنت نمیده! همین!!
دوساعت نشست بهش گفت که من داشتم تو خیابون میرفتم یه آقایی بهم تنه زد و گوشیم از دستم افتاد بردمش تعمیرات و الی آخر..... منو خانوم حسابدار مردیم از خنده!![]()
غروب سه شنبه هم داشتم با ویزیتور ساری حرف میزدم که دیدم پشت خطی دارم آقای مدیر بود بهم گفت من نمیفهمم این چی میگه یه چند لجظه گوشی دستت باشه! منم که شماره رو ندیدم از کجاس کلی طرفمو تحویل گرفتم
و باهاش خوب صبحت کردم آخرای حرفیدن احساس کردم صدای طرف خیلی شبیه اون پسر پررو اس که من باراشو نمیفرستم!
دیگه موندم و بقیه صبحت و خیلی جدی خشک کردم! ![]()
نیم ساعت بعدش دوباره این گل پسر زنگید
و سفارش داد گفت فردا خودم یا بابام میایم بارو میبریم شما زحمت نکشین! میخواستم بهش بگم که بگو بابات بیاد...خودت اینطرفا پیدا نشه!
چهارشنبه که دیروز باشه....صبحش اتفاق خاصی نیافتاد....فقط آقای مدیر جدیدا صبحا شرکت تشریف دارن و میشنن تو اتاق ما و سخنرانی میکنن! در مورد وصولی هاش...ویزیتورا کار نمیکنن...همشم تکراری....اینقد عصبی میشم که دوست دارم جفت پا برم تو حلقش!
بابای این پسره هم نیومد..خانوم حسابدار گفت غروب خودش میاد حالا ببین
خوشبختانه خودشم نیومد!![]()
غروب چهارشنبه....اتفاق خاصی نیافتاد... دوس دارم درس بخونم اما نمیدونم چرا حسش نیست!! تنبل شدم آیا؟ خوب میشه گفت من چند سال درسو گذاشتم کنار! دانشگاه هم درس نمیخومدم...با تقلب پیش میرفت...تقلبا رو یادتونه؟عکسشو گذاشته بودم! هه هه.... عجب دورانی بود!![]()
یه تصمیم هم گرفتم! البته این تصمیمو من هزاران بار گرفتم اما انجامش ندادم!
ایندفه میخوام انجامش بدم! فقط مشکل زمانش بود که با دوست جون حل شد! 12 بهمن به بعد انجام میشه!
اگه با موفقیت انجام نشه دیگه از دستم راحت میشن و وبلاگم تعطیل میشه! دیشب موقع خواب به خاطرش کلی اشکیدم! اوکی شد بهتون میگم و خدا حافظی میکنم ازتون! البته اگه موفق شم بعد یه هفته بر میگردم اگه نه هم که دیگه ....
اینم عکس آویسا دیشب در حال پوشک عوض کردنش!



پنج شنبه که امروز باشد دوباره اینجا یه دعوایی شد که
.....
منم نشستم آپمو بنویسم ...تموم شده بود داشتم عکس آپلود میکردم که خانوم حسابدار به جای اینکه سیم اسپیکرو در بیاره سیم کیسو در آوورد....همه نوشته هام پرید!! اینقد قاطی کردم!
دیگه خبری نیست به جز بیکاری!ای دی اس ال هم امروز قطع میشه!
معلوم نیس کی وصل شه! اگه حسش بود شبا از خونه میام...اگه نه هم دیگه شرمندتونم!
شاد شاد باشی
پاینده باد ایران آریایی ![]()
سلام و علیکم
پنجشنبه صبح شرکت از دعوا خبری نبود!
چون آقای مدیر زیاد شرکت تشریف نداشتن!
با علافی و یه خورده درس خوندن گذشت.... خانم حسابدار اداره پست کار داشت باید یه بسته ای برای شرکت تهران میفرستادیم بهم گفت باهام میای؟
منم گفتم آری! ساعت 12 شرکت و تعطیل کردیم رفتیم اداره پست یه خورده شلوغ بود اومدم روی یه صندلی نشستم تا خانوم حسابدار کارش تموم شه! همینوطری نشسته بودم دیدم یه جعبه اومده تو حلقم!
سرمو برگردوندم دیدم ازین پسر آدامس فروشاس بهم گفت میخرِی؟منم با اشاره چشم گفتم نوچ!![]()
یه چند تا صندلی اون طرف تر دو تا دختره نشسته بودن ..پسره رفت پیش این دوتا ...این دوتا دختره هم مخ پسره رو کار گرفتن و وقتی خندشون تموم شد دیدن نوچ نمیشه از دست پسره خلاص شد! پسره کلی آدامس و دعل بهشون قالب کرد و شده بود 5تومن! دخترا هر چی میدادن به پسره پسره بارشو پس نمیگرفت! هی میگفت بخر دیگه بخر دیگه! فکر کنین یه 20 دقیقه ای داشت همین جمله رو میگفت! آخرش دختره به یه کارمند اداره پست اشاره زد که به این پسره یه چیزی بگه! مرده هم اومد به پسره گفت برو بیرون...پسره هم آدامساشو گرفته بود داشت میرفت بیرون که به دوتا پسره پیش در ورودی گیر داد...همین موقع دوتا دوست این دو تا دختره اومدن و این دوتا بلند شدن که برن! پسره دویید اومد پیششون یه کاغذ داد به دختره..دختره فکر کرد دعا داد به پسره ، پسره قبول نکرد دختره هم انداخت رو صندلی رفت! پسره دوباره کاغذو گرفت دنبالشون رفت گفت به خاطر این نمیخواد پول بدی!دختره هم گرفت رفت!
حالا قضیه چی بود؟ اون دوتا پسره به این پسر آدامسیه تو کاغذ شماره نوشتن و دادن که بده به این دختره!
و اگه دختره گرفت ازش چند تا آدامس بخرن!
ساعت 12:40 هم کار ما تو اداره پست تموم شد ....
غروب با مامانی میخواستم برم بازار! اما سالگرد پسر خاله مامان بود! مامان گفت کارم اونجا تموم شد بهت زنگ میزنم که بیای! منم خوابیدم...یهویی پریدم به ارتفاع 3 متر! ساعتو نگاه میکنم! 3:25...میگم الان صدای تی وی کم میشه..کم میشه
...کم میشه
...نمیشه!
ساعت چنده؟
3:40...بلند میشم...میبینم بابایی بله
....بابا صدای تی وی خیلی بلند نیست؟ .بابا : تو اینجا چیکار میکنی؟با مادر نرفتی؟..برم سالگرد چیکار؟ خواب بودم مثلتا!...بابا کم میکنه منم دوباره میرم تو تختخواب....خوابم نمیبره! میرم پایین یه چیزی بخورم آیدین هم بلند میشه که بره مغازه...بابا : آیدین؟ تو هم خونه ای؟
....
دیگه خواب بی خواب بهترین چیز آماده شدنه...مامان زنگ میزنه...منم میرم...
ازین موبایل فروشی به اون موبایل فروشی.. آخرین جا گفت شنبه زنگ بزن قیمتو بهت میدم اگه او کی شد یکشنبه برات میارم..هیچ جا نداشتن!میگفتن فروشش کمه برای همین سفارشی میاریم!دیگه ذوق زده میشم!
مامانی سو استفاده از ذوق زدگی بودنم کل بابل و اونم پیاده منو میچرخونه!
اومدم خونه خیلی خسته بودم خیلی..خیلی....
جمعه صبح مثل همه جمعه ها...تمیز کردن اتاق و جارو کشیدنش جزو برنامه بود....بعد اینا یه خورده فتیله دیدم...بعد رفتم آماده شدم! بعدم یانگوم دیدم...بعدترش رفتیم دریا کنار..البته فقط منو مامان! آیدین که نمیاد هیچ وقت! بابایی هم سرما خوردگیش بدتر شده بود!
تو ماشین مامان سابقه نداشت از 100تا بالاتر بره! مامان : بیتا چرا ماشین نمیکشه؟چرا نمیره دنده پنج؟..من : مامان خوبه دیگه 130 تا داری میری!
مثل همیشه زودتر از همه میرسیم.... البته 5دقیقه نمیشه دو – سه تا خانواده میان.... تا ساعت یک همه میان.. فکر کنم جمعیتمون 50-80 نفر شایدم بیشتر میشد! شده بود حموم عمومی! خیلی شلوغ و پر سرو صدا بود! یه آقایی نسبتا پیر با دایی مامان میاد! میشینه رو مبل! هی من نگاش میکنم هی نگاش میکنم...اصلا قیافش آشنا نیس!این کیه؟ دور بر مامان اینقد شلوغه که نمیشه ازش پرسید! موقع ناهار میشه...ناهارو میخوریم.. پیر مرد نیست!
تا ساعت 3:30 خمار بودم...حوصلم به شدت سر رفته بود! اینقدی عصبانی شده بودم که نگو
..به مامان پیشنهاد پیاده روی میدم...ساعت 3:30 دریا کنار خلوت بود! خیلی هم سرد بود... به سمت شمال حرکت میکردی دیگه یخ میزدی... در حد انجماد به مامان میگم برگردیم ممکنه سرما بخوریم فردا آویسا میاد عسلی هم سرما میخوره! موقع برگشتن..اون طرف خط مخالف جهت ما یه ماشین وایمیسته داد میزنه.داماد خوش تیپ نمیخوای؟
مامان نگاش میکنه...تند میگه سلام حاج خانوم خوبی؟بعد گاز میده میره! مامان خندش میگیره میگه عجب پررویی شدنا!منم گفتم چه پرو که خودشو خوش تیپ هم میدونه!![]()
به ویلا که برمیگردیم. با یه دختره میشنم صحبت میکنم..حرف حرف..منم خوشحال از اینکه بالاخره یکی رو پیدا کردم!
آخه این رفته بود طبقه بالا خوابیده بودن! از یکی دیگم خوشم نمیاد!
دوتا دیگه هم بعد ناهار رفته بودن بیرون که از ویلا عکس بگیرن!
چون رشتشون معماری بود.... یکیشونم که غروب قرار بود بیاد!![]()
صحبت داغ میشه
مامان منو صدا میکنه که بریم... آخه بابا خونه تنها بود و گناه داشت... دختره بهم میگه بمون بعد شام میریم بیرون تفریح و ازین حرفا
...میگم تا حالا بودم هیچ حرکت مثبتی انجام ندادین؟مامی میخواد بره دنبال مامان بزرگ ببینه من نیستم نگرانم میشه و براش خوب نیس! گفت باشه اما حیف شد.....تو ماشین مامان میگه تا اینجا اومدیم بریم خونه چیکار کنیم؟بریم ویلا عمو! میریم ویلا عمو..عمو و زنعمو تنها بودن...البته پسرعمو با دوستش بود که جزو شمارشات من محسوب نمیشن!
یه نیم ساعت اونجا بودیم زنعموم به مامان گفت برگ درخت نمیدونم چی رو بکن برای تسویه هوا خوبه چون بابایی مریضه بزاریم تو اتاق که آویسا سرما نخوره! موقع برگشتن مامان خیابون پنجم نگه میداره که بره از درخت برگ بکنه!! اول میرم اما چون پالتوم تنگ بود دستم بالا نمیرفت!
مامان پیاده میشه همونی که میخواستم میکنه! من سوار میشم مامان همچنان در حال کندنه!
پشت صندلی ماشین پر میشه از شاخه ها درخت! به مامان میگم مگه میخوای هوای بابلو تصفیه کنی؟چه خبره؟....میریم خونه بابابزرگ مامان بزرگو سوار میکنیم میایم خونه!!
به خونه که میرسیم منم کل شاخه ها رو میگیرم با خودم میبرم خونه ... بابا میگه این چیه؟ منم میگم تصفیه هوا.... یهویی مامان میگه اینا چرا آووردی تو؟ منم گفتم مگه نکندی که تصفیه کنی اینجا رو؟ مامان میگه بزار تراس..برگاش باید جدا شه از این چیزا...
شنبه .... وای که چقدر از شنبه ها بدم میاد!! اه اه.... شیطونه میگه این شنبه ها رو حذف کنم بره..... ایش ایش.... درس میخونم
....... غروبش...اتفاق خاصی نیوفتاد.. درس خوندم!!
آقای مدیر میاد گیر میده که بهش کامپیوتر یاد بدم.
..منم اعصاب جنی!اونم میاد میشنه کنارم...دقیقا رو مخم....یه چیزی سر هم میکنم که گیج تر شه!
سر ساعت 7 هم کامپیوتر خاموش میکنم از شرکت جیم میشم! ![]()
تو کوچه خونمون کلی شادانه دارم راه میرم!
میخندم! کیفم بالا و پایین میدم..خوب تاریکه هیچکی هم نیس...حق دارم که از خودم شادی خارج کنم ندارم؟
به یه 405 پارک کرده نزدیک میشم! شیشه شکستش توجهم جلب میکنه نگاه میکنم میبینم یه پسره توش نشسته زل زده بهم داره نگاه میکنه اونم با تعجب زیاد!
منم موش میشم میرم خونه!![]()
ساعت 1:30 آویسا خانوم میاد....الهی من فداش شم
..چه بزرگ شده!
من و مامان و آیدین و بابا بالای سرش زل زدیم بهش...آویسا بیدار میشه چشاش میشه 8تا!
بیچاره دو ماه فکر میکرده بچه آدم حوا! یهویی 4تا کله دید متعجب گشت!
یه خورده لباشو پیچ میده که گریه کنه باهاش بازی میکنم کیفش کوک میشه و میخنده..خواب از سرش میپره!ساعت 3:3 میخوابم....ساعت 5با جیغ آویسا بیدار میشم! تا:30 6 داشت سخنرانی میکرد....
یکشنبه تو شرکت با چشای پف کرده حضور داشتم
... اقای مدیر هم رفت گرگان...برای همین تو شرکت خیلی خوش گذشت!![]()
اومدم خونه ناناز خواب بود...اینم عکسش!

بعد از ظهر رفتیم بخوابیم باز این آویسا خانوم داشت سخنرانی میکرد
تا بخوابیم نمیدونم ساعت چند بود اما 5:30 بیدار شدم
..بعد آیدین بیدار شد اومد بهم گفت چرا بیدارم نکردی؟تند آماده شد رفت مغازه..منم که مرخصی گرفته بودم...
ساعت 6:30 وقت دکتر داشتم...تا آماده شدم ساعت 6:30 بود....
اینم قبل رفتن به دکتر

رسیدیم مطب ساعت 7 بود!![]()
بعد مطب پیاده روی با مامان! یکی از مشتریان و دیدیم!همونی که من محصولاتشو نمیفرستادم!بعد باباش اومد برد! در حال سیگار کشیدن! منم اصلا به روی خودم نیووردم از کنارش رد شدم
...بعد به مامان گفتم اون کی بود...مامان هم میگه خیلی داشت نگات میکرد بد بود بهش یه سلام میکردی..گفتم به این بچه پرو؟
تازه این به خونه من تشنس!![]()
دوباره رفتیم موبایل فروشی...البته یه جا دیگه..پسره دوست بابا بود... بهش گفتم f480 داری؟ گفت نه این اصلا به درد نمیخوره ازین حرفا فقط همه به خاطر قیافش کیف چرمیش میرن میگرنش! میخواستم بکشمش!
بی ادب..خودت به ظواهر اهمیت میدی
..بهم گفت n82 بگیر...اینقد گفت گفت که منم راضی شدم ان 82 بگیرم!
البته نداشت گفت فردا زنگ بزن.... دیگه کلی تو شک موندم که کدوم گوشی رو بگیرم!
![]()
اومدم خونه مامان و بابا کلی بهم حرف زدن که چرا میخوای گوشی بگیری؟
منم با مظلوم نمایی زیاد گفتم که دوربینم خراب شده این گوشی هم دوربینش برابر با دوربین خودم بود....بابا بهم گفت چک سفید همراه با امضا بهم میده
منو فتوفلاش پیاده میکنه هر دوربینی که خواستم خودم انتخاب کنم مبلغشو بنویسم بخرم بیام! دیگه کلی گفتن گفتن من یه خورده سست شدم!![]()
دوشنبه که امروز باشه وقتی که میخواستم گوشیمو از کیفم در بیارم و کارت مغازه رو دیدم دوباره جو خرید گوشی تو دلم جوونه زد
..زنگیدم پسره نبود باباش بود و بهم قیمت داد..منم گفتم دوباره زنگ میزنم...رفتم خونه به مامان گفتم... بابا و مامان و آیدین بهم گفتن گوشی نخرم
.... منم دیگه ...الان...فقط به خاطر احترام به حرف پدرو مادر چون دوس ندارم اینا ناراضی باشن برای همین نمیخرم
..البته!البته! اگه بابایی خودش برام دوربین گرفت که هیچ!
اگه نگرفت من اسفند گوشی میخرم! این خط این نشون!خودم نمیخوام حرف از دوربین بزنم ببینم خودش میخره یا نه!
یه محصول جدید اومده برامون از آمریکا! از تهران فکس اومده که لیبل این محصولو روی پرچم آمریکا بزنیم!چون اینا تعهد دادن که پرچم مشخص نباشه! جالبه؟![]()
آقای مدیر محصولاتو میبینه عکس یه زنو مرد روشه! میگه قیاففه زن و شوهرای آمریکایی اینطورین؟![]()
ما ورشکسته کامل شدیم!
خانم حسابدار میگه باید دنبال کار باشیم..میگم ولش کن واقعا بعد اینجا میخوای کار کنی؟ حسی داری تو.....
امروز یه استاد دانشگاه بچه های معماری رو دیدم!
هر وقت من پشت سر این استاد صحبت میکردم این پشتم بود!
واقعا خیلی شانش آووردم که سالم از اون دانشگاه فارغ التحصیل شدم!![]()
پ ن : عکسای آویسا رو فردا میزارم![]()
شاد شاد باشی![]()
بابای
سلام خوبین؟
شنبه همونطوری که گفتم چون مامان بزرگن خونمون بود جایی نرفتیم کسی هم نیومد! بعد شام هم مامانی گیر داد به فال حافظ...برای همه فال گرفت! فقط به مرده ها کاری نداشت....فال من خوب بود! یه خورده به درس خوندنم امیدوارترم کرد!![]()
یکشنبه یادم نمیاد...فقط دوباره تصمیم گرفتم گوشی بخرم..اونم سامسونگ! برای همین کل نت و برای انتخاب گوشی گشتم.... البته تصمیم به نوکیا بود اما نوکیا طرحاش دیگه خیلی زشت و پسرونه شده....
موقع ناهار اعلام کردم که میخوام گوشی بخرم....مامانی حرفام تموم نشده مخالفت کرد! بهم میگه ویروس گوشی خریدن بهم دست داده..آخه میخوام ایرانسل بگیرم گوشی ندارم! ![]()
شب اومدم خونه دیدم بابا صداش در نمیاد...سرما خورد...بابام هر وقت سرما میخوره خنده دار میشه....صداش میگیره....کلا جالب میشه!
دوشنبه صبح یادم نمیاد..اما کار داشتم...
غروبش کار نداشتم کتاب باز کردم که درس بخونم..همون موقع آقای مدیر اومدن... باز رفت بیرون نمیدونم پیش کی نشست و یه طرح جدید برای ویزیتورا آماده کرد که من باید اداریش میکردم!دیگه درس بی درس....
سه شنبه آقای مدیر و خانم حسابدار باز سر رفتن به غرب استان دعوا افتادن... آقای مدیر هم عجب گیریه..خوب بی خیال
...میبینی که باهات نمیاد... تازه دختره سرما خورده در حد فجیع...همینقدم که اومده سر کار باید خدا رو شکر کنه
.... با یه ویزیتور دیگه برو
...آقای مدیر برای کارای بانکیش میره بیرون دوباره میاد .... آخرشم با این ویزیتور سارویه میره....
ظهر هم قبل از رفتن به خونه رفتم دفتر ایرانسل ..... به پسره گفتم برای ثبت نام ایرانسل اومدم...میگه ایرانسل ثبت نام نمیکنن ما سند میزنیم!!تو دلم گفتم چه فرقی میکنه؟
کلی شماره داد همشون داغون...گفتم رند تر ندارین؟ گفت چرا بعد یه جعبه آوورد....گفت شماره روش نوشته ببین...منم نگاه کردم رندترینشو گرفتم گفتم اینو میخواد..این به اون نگاه کرد..گفت 20تومن...قیافم تعجبی شد
...من فکر میکردم یه دو-سه تومن گرون تر باشه!!
بقیه شماره ها رو نگاه کردم به دلم ننشست... پسره گفت 18 تومن منم گفتم نه....گفت سود نداره تو دلم گفتم آره جونه خودت..بهش پولو دادم دیدم 17 تومن حساب کرده... دیگه ذوقیدم
...اما پامو گزاشتم بیرون از مغازه پشیمون شدم
...
غروبشم بارایی که از روز قبل اومده بود و شمارش کردم...چون همه جعبه رو باز کردم شرکت شبیه بازار شام شد.....
بابایی زنگ زده بود گفت قبل اومدن به خونه براش آموکسی سیلین (درست نوشتم؟) بخرم....منم رفتم دارخونه تند گفتم که نفهمه دارم چی میگم
....یعنی ضایع نشم
...
تو خونه رفتم کشو رو ببندم دست چپم تو کشو بود محکم بستمش مچ دستم درد گرفت...هنوز درد میکنه
!
چهارشنبه ..امروز صبح که اومدم دو تا ساختمون 5طبقشو رفتم بالا ...اومدم پایین....رفتم بالا
....اومدم پایین.... رفتم بالا....اومدم پایین.... رفتم بالا....اومدم پایین.... دنبال سرایدارمون میگشتم..اومدم شرکت هر 10 دقیقه کلمو از پنجره مینداختم بیرون ببینم یافت میشه یا نه... اما گوهر نایابی شده بود![]()
ساعت 9-10 بود که یافت شد.....کاراش و نیم ساعت انجام داد رفت..بهش گفتم دوباره 12 بیاد برای جارو کردن و این حرفا... اما من خودم از موقعی که صبح این بود تا 1 که میخواستم برم یه سه ایستاده بودم....اینقد خسته شدم...اینقدی که دارم میمیرم
....
رفتم خونه مامانی گفت جمعه ناهار دعوتیم..گفتم کجا؟ گفت دریا کنار...گفتم اااااااا عمو ناهار دعوت کرده؟چه خبره؟
...مامان گفت نه...زندایی مامانم زنگ زده همه خاندان و برای جمعه ناهار ویلای پسردایی مامان دعوت کرده... ذوق کردم
از اینکه جمعه خونه نیستیم... اما ناهار دوس ندارم..نه دوس دارم مهمونی بریم نه اینکه ناهار کسی بیاد خونمون...چون بعد ناهار یه خواب گوگول میچسبه
....
موقع ناهار هم مامان یه در یه موردی مشورت خواست...من که از خدام بود
... بیشتر مامان میخواست نظر آیدین و بپرسه.....
داشتم میومدم شرکت ار کوچمون که زدم بیرون یهویی تو جام میخ شدم! من این زن سوپر مارکتیه رو میینم انگاری حراست دانشگاه و میبینم!
اینقد قیافه شبیه بهم میشه! کلا کپین
!
الانم که اومدم شرکت ....کاری همم ندارم.... اما خیلی خستم خیلی......
امروز اویسا خانوم و واکسن زدن.... عروسکم شنبه میاد..البته شب میرسن 12-1.... اینقدی دلم براش تنگ شده...نقطه شده......
هوا هم خیلی خوب شده...یعنی گرم شده....انگار بهاره! نه زمستون! 
تا حالا که نشد یه صفحه هم بخونم چون این هفته مشغله کاریم زیاد بود!
البته نت اومدنم تونستم خیلی کم کنم و این خیلی خوبه برام... به خصوص وقتی میشینم پشت کام میبینم مسنجرم بستس!کلی ذوق میکنم! امیدوارم همینطوری پیش بره و بتونم ساعت نت و کم و کمترش کنم تا درس بخونم
....
جدیدا ناخونام زیاد میشکنه چرا؟ تا حالا سابقه نداشته! فکر کنم به خاطر باز کردن جعبه ها باشه! رفتم محلول رشد ناخون ماوالا گرفتم!
هنوز استفادش نکردم!
2 دی تولد زیبا جون بود
...زیبا جون تولدت مبارک![]()
3دی تولد هستی جون بود
...هستی جون تولدت مبارک![]()
تولد پریسا جون هم همین موقع هاس
...اما پریسا ماه پیش تو تولد نگرفتی؟
شاد شاد باشین![]()



