تبليغاتX
دوستانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
سوت

سلام

 

دوشنبه از تهران مدیر عامل و آقای دکتر اومدن.... برای بحث و گفتگو.... کلی اتفاقات بامزه و خنده دار افتاد اما اصلا حسش نیست که بگم! چون من همه اینا رو جمعه نوشتم اما پرید الان انگیزه ندارم... فقط اینو بگم که حمید (مدیر عامل شرکت) به آقای مدیر تا ۳۰ بهمن فرصت دادن تا ۱۵ میلونو واریز کنن در غیر اینصورت....

سه شنبه که تعطیل بود..صبحش فتیله دیدم اما زود تموم شد.... غروبش هم کارتون پاندا دیدم بعدم رفتم حموم.... اتفاق خاصی نیافتاد! شبش با بینیم ور رفتم و کلی فین فین کردم به جای کثیفی ۷تا نخ بخیه گره زده افتاد!

شب میخواستم بکشم عمل بازدم انجام میدادم سوراخ بینی سمت چپ صدای سوت میومد

چهارشنبه صبحش حسابدار نیومد شرکت.. آقای مدیر دم پنجره وایسادن و کلی نطق کردن... تازه گفتن این نیروها به درد نمیخوره من کارای حسابداری بلدم بعد عید تنها باشم شرکت حقوقمو ۲ برابر میکنه... کلی حرف زد اما من گفتم نه.... اولا واقعا تصمیمم برای درس خوندن جدیه! دوما اصلا دیگه دوس ندارم اینجا کار کنم... از محیطش دیگه زده شدم! اصلا کار نیس... وقتی میخوام اونجا بیکار باشم بهتره بیکاریم تو خونه باشه ...کنار خانوادم باشم....  همین الانش رفتارم تو خونه خیلی عوض شده... اون شلوغی های قبل و ندارم چون وقتی میام خونه خستم...... این بیتا رو دوس ندارم اینطوری بگذره افسردگی میگیرم

غروب چهارشنبه هم رفتیم دکتر... اینقد شلوغ بود... دو تا دختره بودن ۳روز بود عمل کرده بودن همچین رو مبل لم داده بودن انگاری تازه از اتاق عمل اینا رو آوورده بودن... به مامان میگم من اینطوری بودم؟ ... من خیلی شنگول بودم... مامانم میگه من از بس میترسیدم وقتی عمل شدم یه انرژی توصیف نشدنی بهم وارد شده ... یکی از این دخترا باند پایینش شبیه متکا درست کرده بود مامانم گفت اونو ببین... دیدن همانا و من و مامان تا ۲۰ دقیقه ای داشتیم میخندیدم... مامان که کامل قرمز شده بود!

بعد یه ساعت نشستن رفتیم تو..دکتر گفت چسبمو در بیارم... چسبو در آووردم بعد یه خورده دید زدن کلی به به گفت... بینیمم اینقد بد فشار داد من اینطوری شدم من به بینیم دست نمیزنم بعد اونوقت این محکم فشار میده.... بهش گفتم دیروز چند تا نخ بخیه افتاد گفت اشکال نداره.. میخواستم بگم از دیروز تا حالا بازدم انجام میدم از سوراخه بینی سمت چپ صدای سوت میاد... اما خجالت کشیدم نگفتم دکتر گفت میتونم چسب نزنم اما مامان گفت بینیش نمیوفته دکتر گفت نه... اینقد مامان اصرار کرد که دکتر گفت یه هفته دیگم چسب بزن اومدم بیرون به مامان گفتم تا فردا شب چسب نمیرنم..

داشتیم سوار آسانسور میشدم که یه خانومه به حالت دو از مطب اومد بیرون گفت بینیت خیلی خوشکل شده خودت به دکتر مدل دادی؟ گفتم پیش خیاط نیومدم که مدل بدم؟ فقط بهش گفتم که میخوام طبیعی باشه

پنجشنبه صبح هم بازم خانوم حسابدار نیومد... گوشیشم جواب نمیداد... آقای مدیر بدجوری قاطی کردن....

بعد شرکت رفتم برای دوست جونم کادو گرفتم... تا حالا کسی رو دیدین ۳ساعت قبل لحظه دیدار بره کادو بخره؟ خداییش ۱ماه داشتم فکر میکردم که چی بگیرم..خیلی کار سختیه...اولین بار هم بود و بی تجربه! خدا به دوست جون رحم کنه با کادو هایی که من بهش میدم

غروب هم که با دوست جون بودم....

آهان بهشید هم پنجشنبه میرسید اما چون نه من نه مامان خونه بودیم رفتن خونه مادرشوهرش... من ساعت حدودای ۷بود که رسیدم خونه هنوزبوتم در نیووردم بهش مسیج دادم که نمیخواین بیان؟ اونم گفت الان....

الهی . آویسا چقدر عسلی شده عسلم میشینه .. سرلاک میخوره... بزرگ شده نفس خاله شده....

جمعه صبح با صدای دل انگیز آویسا بیدار شدم رفتم بغلش کردم اومدم پایین با هم بازی کردیم

صبح هم عموم با خانواده اومدن یه سری بزنن و احوالی بپرسن که مامان اصرار کرد ناهار باشن... اینطوری شد که موندن... آویسا وقتی زنعموم و حنا رو دید کلی گریه کرد غریبی میکرد... بعد یه ساعت یخش باز شد! فتیله دیدم... آویسا رو خوابوندم... بیدار شد... خواهرم بهش شیر داد بعد رفت حموم.. آویسا هم بغلم بود ... احساس خیسی کردم...دیدم بله... من نمیدونم این پوشکا کجاش ۱۲ساعته و قابل جذبن؟ آویسا رو هم فرستادم حموم خودمم که....

بعد از ظهر من حتما باید بخوابم  اما فوتبال داشت... الهی این استقلا ل و  پرسپولیس از صحنه روزگار محو شن که نمیزارن ملت راحت بخوابه.... پسر عموم و فرزاد استقلالی بودن بقیه بی طرف....

منم بند بساطمو جمع کردم اومدم پیش آویسا خوابیدم... اما نشد که بخوایم

به گفته یکی از دوستای عموم سرخرود قو اومده ما هم رفتیم اونجا... قو که نبود هیچیه عدد پر هم نبود.. هوا خیلی سرد بود اویسا هم بغلم خواب بود اصلا بیرون ماشین نرفتم... سرکاری بود!

 

شنبه صبح هم خانوم حسابدار نیومد..چون امتحان ارشد داشت... اتفاق خاصی نیافتاد...  اما غروبش اومد .. کلی حرفیدیم و اطلاعات رد و بدل کردیم...

شب هم آویسا پیشم بود.... بهش سرلاک دادم بهش سرلاک بدی از بس ذوق داره میلرزه و کلی حرف میزنه....  عشق منه

یکشنبه هم امروز باشه صبح مدیر رفت تهران.... ما هم جشن گرفتیم و چیپس و پفک و آبمیوه خردیم....

دیگه اتفاقی نیافتاد...

غروب هم تنها بودم... چهار تا صندلی چسبوندم بهم گرفتم دراز کشیدم 

داشتیم میومدیم خیابون شریعتی ترافیک شدید بود... جلوتر که رفتیم دیدیم یه عدد وانت به یه بچه زده... البته من فقط دیدم یه آدم دراز به دراز افتاده ...حالم بد شد دیگه نگاه نکردم...راننده گفت بچس.... یه چند متر جلوتر هم ۳تا ماشین زدن بهم.... این خیابون سریعتی هم شبا با اون چراغاش واقعا مزخرفه...

برای همین اصلا حس نوشتن ندارم ..فقط برای اینکه زیاد نشه نوشتم....

پ ن ۱ : خیلی خوشحالم فردا تعطیله!

پ ن ۲ : وقتی درس داری همه ش می نالی ...بابا این هم شد زندگی...همه ش درس.. درس..! وقتی تموم می شه دلت براشون تنگ می شه...بابا زندگی که بی تحقیق و درس و بحث و دانشگاه هم که نمی شه...

شاد شاد باشین

بابای

دوستون دارم

 

پاینده باد ایران آریایی

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/27ساعت20:40توسط بیتا |
عصبی میشوم!

سلام

 

یکشنبه بعد اینکه آپ و ثبت زدم رفتم وبمو دید اینطوری شدم.. پشیمون شدم از اینکه خبرتون کنم! چون تیکه تیکه نوشتم فکر نمیکردم اینقد زیاد بشه!

دوشنبه صبح تو شرکت در حال چرت زدن بودیم که اون آقاهه ناظر از تهران اومد...ساعت ۱۰ قرار بود بیاد که ۱۰:۱۵ رسید.. ویزیتور ساروی گفته بود من ساعت ۹:۳۰ بابلم! اما لطف کردن ساعت ۱۱:۳۰ رسیدن! بعد اینکه خانوم تشریف آووردن جلسه برگزار شد... آقای مدیر منو معرفی کردن چون بچه ها رفته بودن تهران این مرده اونا رو میشناخت... آقای نوری تو جواب مدیر گفت چرا ایشونو از روی امضاشون میشناسم! چون برگه های درخواست با امضای من فکس میشه!

این آقا هم هیچی حالیش نبود! از اون شرکت که اوندفه نماینده فرستاده بودن دکتر بود و کلی صحبت کرد و بهمون کلی اطلاعات داد اما این هیچی... من دیدم زیاد خوب حرف نمیزنه حوصلم سر رفتو به بهونه های مختلف میومدم تو اتاق... ساعت ۱۲:۳۰ به بعد بود که آقای نوری همراه با مدیر و ویزیتور رفتن سمت غرب استان!

غروبشم چون شرکت تنها بودم پالتومو در آووردم و رفتم تو انبار که ببینم این چند وقت سر انبارم چه بلایی آووردن.... یه خورده مرتب کردم چند تا محصول هم آووردم....

سه شنبه صبح که آقای مدیر اومد بهش کلی حرف زدم که چرا انبارم و اینطوری کردن؟ چرا محصولاتی که تموم شده بود از اون انبار نیوردن ؟ من با این حالم گرفتم جابجا شون کردم؟ آقای مدیر گفت من که بهت نگفتم انجام بده خودت اینکارو کردی! منم گفتم وقتی شما به حالم توجه نمیکنین من مجبورم خودم دست به کار بشم!

ساعت ۱۰ به بعد بود که آقای مدیر با اون آقا  رفتن گرگان که نوری اونجا رو هم بازرسی کنه!

صبحش اتفاق خاصی نیافتاد ....

غروبشم تک و تنها شرکت بودم اینقدی حوصلم سر رفت....

شب اومدم خونه طبق عادت همیشه از پله پریدم بابایی کلی دعوام کرد! حالا خوبه من فقط یه پله رو میپرم! میگن برای بینیم خوب نیس... این بهونس قبل عملم هر وقت میپریدم بابایی میگفت ااااااااا....

چهارشنبه هم آقای مدیر گفتن که محصولاتو میخواد بفرسته تهران تا چکشو بگیره! البته تهران خودش خیلی وقته که این پیشنهادو داده... بهمون گفت که محصولاتو شمارش کنیم! به سرایدارمون گفتم که بیاد جعبه ها رو از تو انبار بیاره تو سالن که بشه شمردتشون.... من و خانوم حسابدار بودیم سر وقتشون ....

نزدیکای ظهر هم ویزیتورمون اومد کلی صحبت کردیم...آخه هفته آخر اسفند عروسی یه ویزیتور...حنابندونش تو ساریه جشن عروسیش تو مینو دشت! بچه ها رو کلی تشویق کردم که مینو دشت هم بریم.....

غروب هم آقای مدیر رو اعصابم بود.. نمیدونم چرا نمیرفت.... بود تو اتاقش فقط داشت با تلش حرف میزد... ازمم موجودی انبار خواست از تو کام در آووردمو بهش دادم.... بعد جولوشون تعداد محصولاتی که میخواست بفرسته رو نوشت که بهمون تعداد آماده کنیم!

برای یه شرکت ۵ میلون برای یه شرکت هم میشد ۳۱ میلون.... اون ۵ میلونی رو گفت خودش آماده میکنه! ساعت ۶ رفت منم اومدم تو اتاقم....

پنجشنبه از صبح ساعت ۸ تا ساعت ۱:۳۰ من داشتم تنهایی محصولاتو میشمردم! فکر کنین فقط ساعت ۱۱:۱۰ بود که رفتم بشینم استراحت کنم چون سرم یه سره پایین بود احساس کردم بینی داره میوفته کف زمین! که ۵دقیقه نشد که خانوم حسابدار زنگید بلند شدم رفتم در و باز کنم دیگه ننشستم.... حالا جالبه من از ۸ تا ۱:۳۰ ۳۱میلون محصولو آماده کردم بعد آقای مدیر تا ۱۱ نتونست اون محصول ۵میلونی آماده کنه! اونو من نیم ساعته آماده میکردم! چون محصولاتش کوچیکه و سبک!  اما اون محصولاتش خیلی سنگین تره!

البته طول کشیدن محصولات من به خاطر این بود که من یه جعبه محصولاتو گم کردم! بعد فکر کردم که محصول کم آووردم دوساعت منو خانوم حسابدار داشتیم حساب میکردیم که جابجا کنیم !

ساعت ۱ بود که اون جعبه رو پیدا کردم! بعد به آقای مدیر گفتم بیاد ببینه و برای خودش تو کاغذ بنویسه...  یه محصول دیگه در حال نگاه کردن بودیم که آقای مدیر فرصت نبود نگاه کنم گفت کم گذاشتی برو از تو انبار بیار و درست کن! بابای منم زنگید که داره میاد دنبالم..حالا توی این احوال که بابام داره میاد آقای مدیر دو ساعت داره با زنش حرف میزنه منم اعصابم خورد شد رفتم گفتم بابام بیاد من میرم! که قطع کرد....

بابایی اومد یه ۱۰ دقیقه هم معطل من شد....

اومدم خونه دیگه هیچ نایی نداشتم...توی این مدت اینقد اونجا کار نکردم!

بعد ناهار به مامان گفتم منو زود بیدار نکنه ...چون قرار بود بریم بازار...خیلی خسته بودم.. هر چند اصلا خوابم نبرد.... ساعت ۵:۳۰-۵ که رفتیم بازار... میخواستم شال و شلوار و کیف و عطر بگیرم! اما! شال نگرفتم! شلوار هم چون مسیرمون به مغازه ای که خودم خرید میکنم نبود رفتم یه جا اینقد پرو کردک که خسته شدم تو اتاق پرو! اما شلواراش به دلم نمینشست! به نظرم دوختش مال ایران بود! اینطوری بود که شلوار هم نخریدم! کیف هم نخریدم اما کیف پول خریدم! من همیشه از ویترین مغازه این زنه رد میشدم کیف پولای مشکی خیلی خوشکلی داشت اما ایندفه چیز جالبی نداشت اما یکی خریدم !مشکی نیس! عطر هم...من پارسال از مشهد عطر گرفتم اسمشو نمیدونستم داره تموم میشه یه خورده تهش بود من با شیشه بردم که پسره بو کنه همینو بده! پسره اسم یه عطرو گفت من گفتم نمیدونم اگه میدونستم که شیشه نمیووردم! بعد آوورد تا بو کنم اما چون مماخم کیپ بود بویی زیاد حس نکردم اما حس کردم بهش میخوره...خریدم..... یع جوراب خردیم..دیگه همین!

بیرون که بودم با اینکه ماسک گذاشته بودم و فقط یه خورده بالای بینیم مشخص بود که چسب داره همه منو چپ چپ نگاه میکردن! از جلوی پسرا هم رد میشدی یه چیزی میگفتن! از جلوی دو تا دختره رد شدم یکی خیلی با ناز و عشوه گفت وااااااای دماغشو! تو دلم گفتم تو الان زیر این ماسک چی میبینی که میگی و وااااااااااای دماغشو؟

حالا خوبه من تو شهریار بودم ۲تاپسر با ۱دختر دیدم که بینیشون چسب زده بود ماسک هم نداشتن! بیرون شهریار دست فروشا بساطشونو پهن کرده بودن یه دختره هم داشت شال پرو میکرد تو پیاده رو! همچین دستشو باز کزدو زد تو صورت مامانم که من خشکم زد! اگه من جای مامانم بودم فکر کنم بینیم کج میشد!

بعد این تصادف مامان منو بزور برد تو خیابون که از خیابون بریم گفت پیاده رو شلوغه یه چیزت میشه رفتیم آب میوه بخریم من گفت انار پسره میگه انار ندارم آناناس بدم؟ همونجا میخواستم خفش کنم!  مامان گفت بیتا آناناس بگیر من گفتم روزی ۳نوبت دارم میخورم دیگه حالم بد شده آلبالو بگیر! موقعی که مامان داشت حساب میکرد منم روم بود سمت استند چیپسای مزمز اینطوری داشتم نگاه میکردم مامان هم دید دختر خوبی بودم یه دونه همش سوپر چیپس مزمز گرفت! خوبه سایزش بزرگه

ساعت ۸:۳۰ بود که اومدیم خونه.... بابایی تا ما رو دید گفت ۳ ساعت بودین بیرون همین قدر خرید کردین؟

جمعه صبح هم که میدونین.... فتیله دیدم...اما دیگه اتاقمو تمیز نکردم...مامان خودش اتاقمو تمیز میکنه نه که مماخم عملیه خوب نیس برام غروب هم رفتیم خونه عمو.... حنا منو دید راضی شد که بینیشو عمل کنه.... پسر عموم هم ازم شارژ ایرانسل گرفت! ای نامردا ازم مالیات هم کم کردن به پسر عموم گفتم تا آخر هفته وقت داره نقدا ۵۰تومن بهم بده!  به خاطر مالیات!

شنبه صبح هم شرکت اینقد کثیف بود که ..... ما هم در به در دنبال سرایدار که بیاد تمیز کنه.... ساعت ۱۱ به بعد بود که اومد تمیز کرد...هر چی گفتم اتاق ما رو هم تمیز کنه گفت کار دارم باشه برای بعد 

غروبش رفتم انبار هم مرتب کنم....آخیش خلوت شد....

همین موقع ها بود که مشتریمون از چالوس زنگ زد که چرا بارم نرسیده؟ منم گفتم زنگ میزنم باربری میپرسم... تو کامپیوتر دیدم شماره نیس دنبال دفتر تلفن میگشتم که پیدا نکردم... از اونجایی که کلید همه اتاقا بهم میخوره رفتم اتاق آقای مدیر چون دفتر تلفن اونجا بود... شماره باربری رو گرفتم و همونجا زنگ زدم و داشتم صجبت میکردم که چشم خورد به کشوی آقا مدیر دیدم بازه....

حس فوضولیم گل کرد که قرارداد خانوم حسابدارو ببینم.... وقتی دیدم اینقد عصبی شدم.... حقوقش دوبرابرو نیم حقوقه من...اونوقت این چیکار میکنه؟ هیچ کار!  عصبانیتم به خاطر این که ازم بالاتر میگیره نبود به خاطر این بود که راحت منو دور زد من ساده هم این چند وقت چقدر غصشو میخوردم و اینم حتما تو دلش بهم میخندید..... از آقای مدیر هم خیلی عصبی شدم که بین بچه ها فرق میزاره....

در جا زنگیدم واسه مامان گفتم من از فردا دیگه کار نمیکنم.... خیلی عصبی بودم..تمام تنم میلرزید.... مامان گفت تو که تا آخر اسفند بیشتر نمیخوای بمونی یه ماه هم باش که حداقل عیدیتو بگیری!!

نمیدونم اینو گفتم یا نه اما تصمیم گرفتم تا آخر اسفند که با شرکت قراردادم تموم میشه دیگه قرار داد نبندم...چون میخوام درس بخونم و اینطوری هم نمیشه درس خوند... به اینکه رتبم به نرم افزار برسه امیدی ندارم اما توی این سه ماه تمام سعیمو میکنم که حداقلش سخت افزار و قبول شم!

بگذریم..کم کم آروم شدم...

شب اصلا نتونستم بخوابم...تا ساعت ۴ بیدار بودم و داشتم فکر میکردم...با خانوم حسابدار خیلی صادق بودم چرا بهم نگفت؟ هان؟ بعد کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که اگه منم جاش بودم هیچ وقت نمیگفتم چون ۱۰۰درصد بچه ها همه اعتراض میکردن.... برای همین دوباره به این نتیجه رسیدم که دختر خوبیه اما گفتم رفتارم نسبت بهش عوض میکنم یه خورده سردتر باهاش رفتار میکنم....

یکشنبه هم امروز باشه صبح رفتم شرکت ...خانوم حسابدار نیومد چون این هفته ارشد امتحان داره.... ساعت ۸:۳۰ بود که آقای مدیر زنگید و گفت از کشوش دفترچه بانکه پارسیان و بگیرم و ببرم بانک پارسیان بدم به مدیرش.... سوار تاکسی که شدم کیف پولمو باز کردم دیدم یه صد تومنی بیشتر ندارم بقیه همیش ۵۰۰۰تومنیه! ۱۰۰تومنیه و دادم رفت.... بانک پارسیان رفتم مدیرش نبود! رفته بود مرخصی برای آقای مدیر زنگیدم که مدیر نیست دفترچه رو به کی بدم؟ اونم گفت صبر کنم الان خودش میاد.. دو دقیقه نشد که اومد و دفترچه رو ازم گرفت منم پیاده رفتم شرکت. ۵-۱۰ دقیقه بیشتر راه نبود....

آقای مدیر هم اصلا دیگه شرکت نیومد.... خوشبختانه!

ظهر هم تو ایستگاه تاکسی وایسادم به هر تاکسی که وایمیستاد میگفتم ۵۰۰۰تومنی دارم همچین گاز میداد میرفت که انگاری من تراول دارم... نامردا! بعد ۲۰ دقیقه وایسادن به این فکر رسیدم که پیاده میرفتم الان رسیده بودم! مغازه ها هم بسته بود نمیتونستم خورد کنم! بالاخره یه تاکسی وایساد و سوار شدم! دربستی بود... یه پیرزنه سوار بود .... ۵۰۰۰تومنی دادم هر کاری کردم ازم نگرفت! بهم گفت ببخشید باید برم توی این کوچه این خانوم برسونم بعد شما رو برسونم ....اون زنه رو رسوند بعد کلی ازم معذرت خواست که اومد تو کوچه...اینقد خجالت زده شدم ... واقعا بعضی ها انسانن!

متاسفانه یادم رفت که کد ماشین و ببینم بعدا اگه سوار شدم حساب کنم!

غروب هم از شرکت هم حسابدار اومده بود هم ویزیتور سارویه... بعد کلی خندیدن آقای مدیر اومد.... با موهای جینگیلی! منکه درو باز کردم خندم گرفت! بعدم به بچه ها اشاره زدم! قرار بود از تهران بیان شرکتمون.... آقای مدیر به ویزیتورمون پول داد که بره شیرنی بخره منم میخواستم برم که خانوم حسابدار کلی خواهش کرد که اینو با آقای مدیر تنها نزارم!

ویزتورمن آبمیوه هم خرید اومد.. آقای مدیر وقتی اومد تو اتاق این آب میوه رو در جا گذاشت زیر کاپشنش که من از خنده از اتاق زدم بیرون بعدم خانوم حسابدار!

از بس خندیدم الان احساس میکنم بخیه هام باز شده به قول مامانم که همیشه بهم میگه دکتر کارشو خوب انجام داد الان نوبت تو که مواظب باشی که منم.... یا در حال حرف زدنم یا خنده!

بعدم اینکه با خواهری صحبت کردم... تلفن و گذاشت رو آیفن با آویسا صحبت کردم الهی خاله فداش شه کلی صداهای قشنگ قشنگ از خودش در آوورد آخرشم خنده جیغی کرد که دل خاله براش غش و ضعف کرد

دیگه همین...این آپم یه خورده کوتاه تر از دفعه قبلی شد....

در آخر من گوشی میخوام چرا هیچکی درکم نمیکنه؟

 

شاد شاد باشین

خیلی دوستون دارم

 

 پاینده باد ایران آریایی

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/20ساعت21:45توسط بیتا |
بیتا و مماخ جدید

سلام خوبین؟

 

سه شنبه بعد شام نشستم سر پازلم و ۱۳ قطعش گذاشتم سر جاش ... اینم عکس پازلم!

 

بعد اون رفتم سراغ گوشیم و دیدم که ... ته قلبم خالی شد! اینقدی ترسیدم! اما خوشبختانه به خیر گذشت!

چهارشنبه از ساعت ۶ بیدار بودم تو رختخوابم منتظر بودم که مامان و بابا بیدار شن یه صبحانه بخورن من نباید صبحانه میخوردم! ساعت ۷ به بعد بود که اومدم پایین مامان و بابا هم در حال خوردن صبحانه بودن! صورتمو شستم و آماده شدم... تا کارای اونا هم تموم شه و راه بیوفتیم ساعت ۷:۳۰ شده بود! بابایی اینقد به من و مامان حرف زد ! چون دکتر گفته بود ۷:۳۰-۸ اونجا باشیم! من و مامان و هم با گفتن این حرف که دکتر خودش ساعت ۹ میاد قضیه رو میپیچوندیم!

اما اینقد من خوش شانسم که تو کمربندی ساری - قائمشهر تصادف شده بود (زانتیا با پیکان) که ترافیک فجیعی شده بود! ساعت ۸:۴۵ رسیدیم بیمارستان تندی رفتیم پذیرش کارا که انجام شد گفت بشینین صداتون میکنیم! منم نشستم مامانی گفت حداقل بهشون بگو آزمایش میتونی بدی یا نه؟ منم رفتم به پسره گفتم که دیرم میشه میتونم برم آزمایش بدم؟ پسره گفت برو آزمایشگاه پیش آقای جعفری بگو امیر حسین منو فرستاده!

من و مامان رفتیم آزمایشگاه کلی آدم بود! خلاصه آقای جعفری هم پیدا کردیم گفت برگت کو؟ گفتم آقای امیر حسین فرستاده! گفت دکتر کیه؟ منم گفتم پیشکاری. گفت بشین صدات میکنم! نشستم خواهری زنگید و داشتم باهاش صحبت میکردم که منو صدا زدن! رفتم بشینم به آقای جعفری گفتم من تا حالا آزمایش ندادم یه کاری کن درد نداشته باشه  سمت راستو دید رگ پیدا نکرد بعد سمت چپ.... داشت سرنگ و باز میکرد من دیدم دو تا سرنگه! گفتم دو تا؟  گفت نه شجاع! دارم سوزنشو عوض میکنم که درد نداشته باشه! کلی ذوقیدم  موقعی که داشت الکل میزد به دستم من سرمو برگردوندم سمت راست با دستمم جلوی چشامو داشتم  بعد چند ثانیه دیدم میزنه به دستم منم رومو برگردوندم که چی کار داره؟ دیدم کارشو انجام داده تموم شد رفت بهم پنبه داده که نگه داشته باشم  اصلا متوجه نشدم که کارش کی شروع شد کی تموم شد!

من داشتم از خودم ذوق در میکردم که بهم گفت شالتو بده کنار . رومو برگردوندم که بگم چرا؟ دیدم دستش تیغه  من گفتم میخوای تیغ بزنی به گوشم؟  گفت درد نداره من چشام داشت از حدقه میزد بیرون و مامان و نگاه میکردم که کارش تموم شد اصلنم درد نداشت!

دوباره رفتیم پذیرش که کارام تموم شده بود و بهم گفتن برم طبقه دو بخش سه!  رفتیم بخش سه پرستار بهم گفت برم از داروخانه لباس و درجه بخرم! خریدم اومدم بالا بهم گفت بیام تو برم تو اون اتاق لباسمو عوض کنم! لباسمو عوض کردم و اومدم بیرون به پرستاره میگم برم کدوم اتاق؟  پرستاره میگه فشارتو گرفتن؟ منم گفتم نه؟ میگه پس کجا میخوای بری؟ برو دوباره تو... رفتم تو یه پرستار دیگه اومد بهم گفت درجت همراته؟ گفتم دست مامانمه الان میگیرم میارم! درجمو آووردم و فشارمو گرفت! نبضمو هم گرفت! درجه حرارتم گرفت! منم فکر کردم تموم شد چون پرستاره رفت منم بلند شدم رفتم بیرون دیدم از پشت صدام میزنه که کجا داری میری؟ بهم میگه چرا اینقد عجله داری؟ من گفتم مگه تموم نشد؟  گفت نه برو تو اتاق... دوباره رفتم دیدم یه قرص نصف شده آوورده با یه لیوان میگه بخورم... منم گفتم دکتر بهم گفت هیچی نخورم پرستاره گفت این قرص خود دکتر قبل عمل به همه مریضاش میده فقط آب زیاد نخور! منم خوردم دیگه فکر کردم واقعا کارم تموم شدس بلند شدم رفتم که دیدم یکی صدا میزنه خانوم کجا؟ برگشتم دیدم یه پرستار دیگس! اون پرستاره میگه دختر تو چرا اینقد فراری هستی؟  یه پرستار دیگه اومد سر وقتم بهم گفت بشین.... منم مثل گل دخترا نشستم اسم و فامیلمو پرسید و داشت پروندمو تکمیل میکرد با یه دست دیگشم گل مریم بو میکرد! اینقد این پرستاره با احساس بود که نگو بعدم روی باند مشخصاتمونوشتن چسبوندن دوره دستم! بهش گفتم این چیه؟ گفت برای شناساییته! منم گفتم مگه میخوام برم جنگ که برام پلاک درست میکنین   خندید بهش گفتم اون قرص چی بود؟ گفت آرامش بخش بود...

نشسته بودم که پرستاره بهم گفت لاک داری؟ منم گفتم اوهوم...گفت برو استون بگیر پاکش کن! مامان رفت پایین منم با پرستار رفتم که اتاقمو نشون بده....  رفتم اتاقم داشتم وسایلمو جمع و جور میکردم که همراه مریضی که بود میگه خودت میخوای بستری شی؟ منم گفتم آره! گفت ااا چته؟ گفتم هیچی برای عمل بینی اومدم... بهم گفت بینیت که مشکل نداره شوهرت چطوری گذاشت؟ گفتم ازدواج نکردم  گفت خانوادت چی؟ گفتم راضین... اون مریضه گفت تو نازی این کارو نکن! گفتم به حساب دکتر پول ریختم پشیمونی فایده نداره!  

مامان که اومد من رفتم رو تختم نشستم بعد پشتی دادم به دیوار این تخته یواش یواش راه افتاد جلو من در حال حرف زدن با خواهری بودم فکر میکردم تا یه جایی تخته خودش وایسه  که نامردی نکرد یهویی فاصله بین تختو دیوار زیاد شد نزدیک بود بیوفتم اورژانسی برم بینی رو عمل کنم  توی بیمارستان اصلا استرس نداشتم خیلی شاد هم بودم! مریضی هم که تو اتاقمون بود خدا نیاره برای هیچکس سرطان داشت!  اینقد این و همراش منو ناز میدادن و به من میگفتن خانوم خوشکله و ناز که من کلی کیفور و ذوق زده شده بودم قیافم از اول تا آخر این طوری بود  نیم ساعت بعدش همراش رفت و برادر و خواهراش اومده بودن ملاقات! مامان که از اتاق رفته بود بیرون من دیدم زنه داره گریه میکنه منم رفتم بیرون!

تو سالن مامان داشت با سه تا زنه صحبت میکرد! یکیش که مامان ناهید بود و از قبل باهاشون آشنا شده بودم! ناهید از تهران اومده بود که پیش دکتر من دماغشو عمل کنه!یه زنه دیگه هم نمیدونم چیکاره بود اما آملی بود بهم گفت دماغت خوبه تازه خیلیم قشنگه کجاشو میخوای عمل کنی؟  من گفتم قشنگه؟ شما لطف داری  ساعت ۱۰ بود که یه عملی رو آووردن تو اتاقش! من و مامان و مامان ناهید دوییدم رفتم اتاق دختره که دماغشو ببینیم ... چیزی که معلوم نبود... بعد اون رفتم تو اتاق ناهید دیدم بی حاله! مامان و با مامان ناهید تو بخش کلی دوست پیدا کرده بودن در حال صحبت بودن.... منم در حال اس دادن به دوست جون  و صحبت با خواهری  بودم.... تو سالن آقای جعفری هم دیدم میگه هنوز عمل نشدی؟ منم گفتم نوچ!... همینطوری تو سالن در حال قدم زدن بودم که چشام سیاهی و رفت و سرم گیج  خوشبختانه نزدیک اتاقم بودم و خودمو انداختم رو تخت....فکر کنم قرص آرامش بخش داشت اثر میکرد  دیگه دراز کشیده بودم بیکار تا نوبتم شه.... استرس هم نداشتم اصلن  خواهری هم هر پنج دقیقه زنگ میزد که ببینه من رفتم یا نه و بهم میگفت استرس نداشته باشم  به هر کی میگفتم اصلن استرس ندارم اصلن باور نمیکرد  خودمم نمیدونم چرا اینقد من ریلکس بودم

یه پرستار جوون اومد که فشارمو بگیره بینیش خیلی خوش فرم بود و مامان ازش میپرسه کجا عمل کردی گفت بابل اسم دکتر و گفت اما نشناختیم الانم تو ذهنم اسمش نیس بهم گفت بابل دکترای خوبی داره چرا اومدی ساری؟ مامان هم یه چشم غره ای رفت.. گفتم نگشتم این و هم چون میشناختم که قدیمیه اومدم...اما از شما پنهون نباشه برای این بابل عمل نکردم چون بابل عملاش بیشتر کلنیک مهرگان انجام میشه اونجا هم کلنیکه فاقد امکانات!خدای نکرده یه چیزی بشه سه سوته میفرستنت سرد خونه مثل وسام خدا بیامرزی

ساعت ۱۱:۳۰ بود که یه مرد اومد صدام زد که برم برای عمل... از هم اتاقیم خداحافظی کردم. برای دوست جون و خواهری هم اس دادم که من رفتم  گوشی رو دادم به مامان که بهشید به گوشی مامان زنگید و خودم برداشتم باهاش صحبت کردم کلی هم دلداری داد  

من رفتم تو بخش عمل بهم کلاه دادن که بزارم سرم ..کلاه که گذاشتم به مامان گفتم بهم میاد  این حرفم باعث شد سه تا پرستار مرد که مثلا بادی گاردم بودن خندشون بگیره  مامانی گفت آره....

بعد مامانمو فرستادن بیرون من و هم فرستادن تو سالن گفتن برو روی اون صندلی بشین.. یه دختره هم نشسته بود عمل داخلی داشت...اینقدی استرس داشت با دستاش بازی میکرد ناخنشم کبود شده بود کلی دلداری دادم بهش... دختره ۵ دقیقه دیگه رفت تو اتاق عمل من تنها شدم

تنها شدم تازه بهم استرس و ترس وارد شد.... چون اینقدی آدم سبز پوش میومدن و میرفتن... یه زنه از اتاق عمل اومده بود بیرون آستینش تا بازو زده بود بالا انگاری رفته بود قصابی... من این همه سبز پوش دیدم لرزش شدید گرفتم...پاهامو اینقد تکون میدادم...دستمم بود رو سرم .... داشتم میلرزیدم بغض هم کرده بودم..... خیلی لحظه بدی بود بیست دقیقه بعد دکتر خودمو دیدم که از اتاق عمل اومد بیرون و بهم گفت استرس داری؟ من قیافم تابلو بود اما گفتم نه

ده دقیقه بعدش منو صدا زدن که برم تو اتاق عمل.... بهم گفتن رو تخت بشینم ... دختره داشت دستمو میبست گفتم دستمو چرا میبندی گفت به خاطر اینکه تکون نخوری... گفتم ممکنه بهوش بیام؟ گفت احتمال داره اما چیزی حس کردی خودتو تکون نده! دیگه اینقدی خودم حرف زدم و ازش سوال پرسیدم و که داشت آمپول بهم تزریق میکرد گفت چشتو ببند و حرفتو بزن  منم چشم بستم و نمیدونم حرفم کی قطع شد آهان اینم یادم رفته بود ارین لوله اکسیژن هم گذاشته بود تو دهنم نصفش بیرون بود منم دستم بسته بود هی میگفتم اینو بزار تو تر نصفش بیرونه پرستاره هم خیلی محترمانه فکر کنم قاطی کرد کلا لوله رو عوض کرد  یه چیز دیگم اینکه دکترم اومده بود بهش کلی وصیت کردم که میخوام دماغم طبیعی باشه نگیره از همه جاش بزنه هیچی نمونه  کلا تو اتاق عمل رفته بودم اینقد پر حرفی کردم که اصلا استرسم یادم رفته بود

خوب داشتم میگفتم که من در حال حرف زدن با چشای بسته بودم که نمیدونم که خوابم برد! بیدار شدم صدای سوهان کشیدن انگار میشنیدم انگار یه آهنو دارن برش میدن. حواسم بود که خودم تکون ندم اما چشامو میخواستم باز کنم که نمیشد....دوباره خوابم برد.... .... بیدار شدم صدای پرستارو شنیدم که داشت به دکتر میگفت آقای دکتر دماغش چقدر خوشکل شده.. دکتر هم گفت آره خیلی خوب شده.. چشامو نمیتونستم باز کنم اما اینقد خوشحال شدم...پرستاره داشت تعریف میکرد که من خوابم برد........ با یه درد کوچولو که دکتر یه چیزی رو تو دماغم فرو کرد بیدار شدم..بعدم پرستاره داشت صورتمو با پنبه میشست... سعی کردم چشامو باز کنم...بعد شستشو تونستم چشامو باز کنم اما همه چی تار و سیاه میدیدمدکتر بهم گفت تشنته؟ منم گفتم آره بعد با پنبه لبمو خیس کرد..بعد اون تونستم اطرافمو ببینم  بعد تخت آووردن گفتن یواش بیا رو این تخت....منم رفتم رو اون تخت بعد منو بردن تو ریکاوری (درست نوشتم؟) پرستاره همونی که منو بیهوش کرد اومد پیشم که ازم بپرسه من خوبم یا نه! منم نشستم همه اینایی که اینجا نوشتم و بهش گفتم و اون گفت درسته من سه بار بهت آمپول زدم و حس کردی؟ گفتم نه  بعدم دکتر اومد بهم گفت خوبم منم گفتم آره....

یه ربعی اونجا بودم که منو منتقل کردن به بخش... تا از در منو آووردن بیرون مامانمو دیدم  منو بردن تو اتاقم..وای این تخت سواری خیلی کیف داره ها  منو بردن تو اتاقم بهم سرم زدن ... از مامان گوشیمو خواستم که اس بدم..ساعت بود ۱:۴۰ دقیقه!

مامان که بود پیشم کلی حرف زدم تمام اون ماجرا ها رو تعریف کردم واسش مامان گفت چرا اینقد حرف میزنی؟ الان نباید حرف بزنی!  به زور منو ساکت کرد...بعد یخ آووردن که مامان بزاره رو صورتم که صورتم مثل کیک پف نکنه  نزاشتم که مامان بزاره میزاشت سرم درد میگرفت  ناهیدو برده بودن تو اتاق عمل و باباش اومده بود... کلی دادو بیداد کرده بود!

قضیه سر این بود که تا اون روز دکتر اصلا ناهیدو ندیده بود گفتم که مال تهران بودن... بعد عمل من دکتر میاد تو بخش و بینیشو میبینه! دکتر گفت ۲میلون میگیرم اما بینیش کج بود اینم درست نیمشه! مامان ناهید هم هیچی نمیگه! مامان ناهید که میره مامان من بهش میگه دو میلون هم میدی دماغشم کج؟ چرا قبول کردی؟ مامان ناهید هم زنگ میزنه به شوهرش و میگه....بابای ناهید هم میاد بیمارستان میگه که دختره منو از اتاق عمل بیارین بیرون! ..... مامان ناهید میاد پیشم منم تنها بودم منتظر بودم یکی بیاد حرف بزنم  مامان ناهید میره و دوباره میاد به مامانم میگه میشه بابای ناهید بیاد دخترتونو ببینه که چقدر سر حاله؟ منم گفتم اشکال نداره... هر چند باباش نیومد....

عمل ناهید هم انجام شد دماغشم دکتر صاف کرد! دکتر اومد سر وقت من! منم چشم بسته بود و داشتم با گوشی آهنگه خاله تی ام و گوش میدادم با یه دستمم در حال حرکات موزون بودم  که چشمو باز کردم دیدم دکتر بالای سرمه  دکتر بهم گفت چقدر سرحالی پرسید درد - سرگیجه- حالت تهوع که ندارم؟ منم گفتم نوچ... مامان پرسید دکتر میشه باندشو باز کنین ببینم؟ (چون مال ناهیدو باز کرده بود) دکتر گفت نگران نباشین بینیش خیلی قشنگ شده...  دکتر گفت اگه حالت خوبه سرمت که تموم شد میتونی بری خونه....تا ساعت ۵ من روی اون تخت دووم آووردم اما دیگه حوصلم سر رفت... مامان منم انگار نه انگاره... هر از گاهی میومد بهم سر میزد مثلا همراه من بود اما بیشتر تو اتاق اون دختره که اولین عمل بود بودش! چون نمیدونم این دختره چطوری بود همراهش یه پسره بود اونم از نوع خفن! مامان میرفت بهش سر میزد! پسره به مامانم میگه شما دماغتونو عمل کردین پسره توهم بود!

مامان من هر دفه میومد تو اتاقم فقط به سرمم گیر میداد که نمیره...اینقد این پرستاره رو بابت سرم صدا زد که پرستاره آخرش گفت شما چه گیری دادین به این سرم؟ ساعت ۵ به بعد بود که سرم و گرفتم دستم و تو راهرو در حال قدم زدن....به عیادت ناهید هم رفتم.... شبیه مرده ها بود... نمیدونم چرا من ایتقد سر حال بودم در حال قدم زدن بودم که دیدم خون داره میره تو سرمم ترسیدم اومدم تو اتاقم مثل بچه خوبا دراز کشیدم...

مامان هم بود دنبال کارای ترخیصم.... مامان اومد با آبمیوه گیر داد که بخورم...چون همون دختره که با دوست پسرش اومده بود آبمیوه خورد خونریزی کرد پرستار هم گفت آبمیوه بخورم ببینم خونریزی دارم یا نه!  به زور آبمیوه خوردم که خونریزی هم نداشتم الحمداله! حالا پرستاره گیر داد که حتما برم دستشویی! منم گفتم اینجا نمیرم دستشویی!  آخه فرنگی بود تمیز نبود گفت تو سالن معمولی هست برو اونجا! گفتم اول این سرمو در بیار بعد....ساعت ۶:۳۰ بود که سرمم و در آووردن منم رفتم دستشویی تا خیال این پرستاره راحت بشه منو ول کنه  بعدم برای بابایی زنگیدیم که بیاد دنبالمون...

ساعت ۷ هم شاممو آووردن دوباره پرستاره اومد گفت بخورم که ببینم حالم بد میشه یا نه  گیر داده بود ... منم سوپمو همشو خوردم تا دیگه این بهانه نیاره...بعدم لباس میخواستم بپوشم که بلوزم چون یقش بسته بود نمیشد بپوشمش...تاپ فقط تنم بود تا بابا بیاد برام لباس بیاره.... این تختو هم  مامان گرفته بود آوورده بود بالا منم یه طوری توش ولو بودم که کسی میومد تو منو نمیدید....

پرستاره اومد تو همون گیره! یهویی گفت این شماره ۲۱ باز کجا رفته!من داشتم نگاش میکردم که منو دید..بهم گفت اینجوری چرا هستی؟ سرت گیج رفت؟ اینهمه گفتم راه نرو... منم گفتم خوبم

ساعت ۸ بود که بابایی اومد و من و مامان از کل بخش سه خداحافظی کردیم و اومدیم  موقع سوار شدن آسانسور پرستاره منو میبینه میگه دستشویی رفتی

بیمارستان خوبی بود و خوش گذشت!

پنجشنبه صبح مامان و بابا رفتن ساری که مدارک پزشکیمو بگیرن و من خونه تنها بودم... مامان تلفنو از پیشم برداشت که حرف نزنم!اما رفتن دوباره تلفنو گرفتم..با هیچکی حرف نزدم به جز خواهری اونم ۱۰ دقیقه!

در کل اتفاق خاصی نیوفتاد پنجشنبه اما حوصلم سر رفت اساسی! تازه ناهار و شام خوردنم اینقد خنده دار بود.. با یه دستم آینه داشتم تو آینه خودمو نگاه میکردم تا دهنمو پیدا کنم

جمعه صبح هم نشستم فتیله دیدم خیلی مزخرف بود! یانگوم نداد! این خاله شادونه هم با اون حرف زدنش رو اعصابه من  تنها تفریحم فقط صحبت و اس دادن بود.... که مامان و بابا اجازه حرف زدن هم بهم نمیدادن! مامان میگه خیلی حرف میزنی

غروب جمعه هم عموها اومدن...حنا خیلی دماغش مشکل داره و حتما باید عمل شه! منو دید شروع کرد به گریه کردن! حالا اول راهنماییه! کلی مونده تا عملش! گریه کردنش شدید شد رفت دستشویی ! یه ربعی اونجا موند

بعد اونا هم دایی ها اومدن.... آرشام از اول تا آخر اینطوری داشت منو میدید اینقدی خنده دار بود!

شنبه هم باید غروبش میرفتم دکتر.. از صبح که بیدار شدم اینقد استرس داشتم! به خاطر اینکه خیلی حرف میزدم !ترسیدم نکنه بخیم باز شه... مامان هم میگفت دکتر وقتی داشت بخیه میزد باید زبونتم چسب میزد اینقد حرف نزنی تازه خیلیم راه میری و از پله بالا و پایین میری!

خب چیکار کنم حوصلم خیلی سر رفته بود! هیچ کس منو درک نمیکرد

صبحش یه زندایی و با عروسش اومده بودن خونمون...یه ساعت بعدم نیما اومد....نیما که یه ساعت موندو رفت اما زندایی و عروسش تا ساعت ۱ بودن! چون بحث خانومانه شده بود از نوع جدی! منم چون توی این بحث شرکت داشتم نه تنها اطلاعاتم زده بالا بلکه الان احساس بزرگی میکنم

اینا که رفتن من رفتم نایلونی که نیما برام آوورده بود و دیدم دیدم برام ماالشعیر آوورده با طعم لیمو و هلو! از کی تا حالا برای یه عمل کرده ماالشعیر میارن

بعد ناهار منو مامان رفتیم شرکت چون یه وسیله میخواستم ! رفتم بچه ها بودن! خندم گرفته بود شدید تند اومدم بیرون...

غروب رفتیم دکتر خوشبختانه هیچی نگفت! دو تا گلوله خیلی کوچیک هم تو دماغم بود و برداشت... اولی رو که برداشت اکسیژن رفت تو دماغم همراه با بوی عطرم اینقدی احساس خوبی بود که اصلا نمیتونم براتون بگم! هیچی بهتر از نفس کشیدن اونم از راه بینی نیس! بهم گفت چهارشنبه بیام که کل باند و برداره!

از اونجایی که این چند وقت فقط سوپ میخوردم اینقدی عقده ای شده بودم که از مامان و بابا درخواست ساندویچ همبرگر کردم  آخه این دهنم اصلا باز نمیشد! مامان و بابا هم اجابت کردن! وای نمیدونین موقع شام من چه زجری کشیدی! دهنم اصلا باز نمیشد! با چاقو ساندویچ و اندازه قند میکردم و میزاشتم تو دهنم نمیتونستم بجومش اینقدی عصبی شده بودم چون شام خوردن خیلی طول کشید و تیکه هاشم خیلی کوچیک بود وقتی تموم شد هنوز گشنم بود 

یکشنبه کلا قاطی بودم چون حوصلم بد جوری سر رفته بود! بعد دیدن خاله هتی  اومد پشت کامی و اومدم نت! البته قاچاقی! چون مامان رفته بود حموم منم اومدم! وقتی کامنت ها تونو خوندم مخصوصا اونایی که تو خصوصی بود اینقد تحت تاثیر قرار گرفتم که نگو... واقعا دوستای خوبی هستین.. خیلی دوستون دارم...خیلی ..اصلا قابل گفتن نیست! فکر نمیکردم اینقد مهم باشم..کامنتها رو چند بار خوندم تا احساس کردم مامان داره کارش تو حموم تموم میشه منم تندی کامی رو خاموش کردم رفتم رو تختم دراز کشیدم

غروب یکشنبه هم مامان دندون پزشکی وقت داشت رفته بود ..بابایی هم داشت تی وی میدید... من یه عدد بیتا اینقد قاطی کرده بودم و حوصلم سر رفته بود که نگو! اومدم پشت کامی نشستم و یه خورده ازین آپو نوشتم... تا مامانم اومد و منو دعوا کرد که چرا رعایت نمیکنم و استراحت نمیکنم  منم موش شدم رفتم رو تختم دراز کشیدم  با دوست جونم اس بازی کردم... شبشم عذاب وجدان گرفتم چون فرداش امتحان داشت منم نذاشتم درس بخونه

دوشنبه هم آقای مدیر زنگید و گزارش کار شرکت داد... خانوم حسابدار هم زنگید....

خاله هتی دیدم.. این آپ و نوشتم  چون مامان رفته بود بازار....اومد رفتم دراز کشیدم بعد از ظهر نتونستم بخوابم... هنوزعادت نکردم صاف بخوابم.. چند بار برای دوست جون اس میدم که ببینم امتحانشو چیکار کرده اما مسیجم نمیرسه نمیدونم چرا!  تا ساعت ۵ کارم همینه میبینم هیچ خبری نیس بی خیال میشم و به یه دوست جون دیگه مسیج میدم! کلن این چند روز کارم همینه ! مسیج دادن به دوست جون ها....  با این دوست جون مسیج بازی میکنم و خبر فوت مامان بزرگ یه دوست جونو میده! میگم همونی که به کاراش میخندیدن؟ میگفت نه مامان باباش! کلی اطلاعات رد و بدل کردیم.... دلم برای این دوست جونم خیلی تنگیده خیلی وقته ندیدمش بعدم گفت که یه دوست جونم با سامان رابطشو بهم زده اینقدی دلم براش سوخید گناه داشت الان یه سامان کم شد!

چون بیکار بودم دراز کشیدم کلی فکر اومد تو ذهنم خیلی.... به اتفاقات چند وقت گذشته! احساس میکنم خیلی تغییر کردم و بزرگ شدم که اینو اصلا دوس ندارم... تو بعضی از چیزا هم باید تغییر رفتار بدم!

سه شنبه صبح هم خاله هتی دیدم..... اومدم نت ! خوشحال و شاد تو نت بودم که اکانتم تموم شد! سریع برای آیدین مسیج دادم که برام اکانت بخره! نامرد بهم مسیج میده برات خوب نیس! کاری نکن کابل کیس و با خودم بیارم مغازه برو رو تختت مثل دخترخوبا دراز کشید! این مسیجش باعث شد زنگ بزنم بهش با این حالم کلی داد بکشم رو سرش داد میکشیدم اینقدی کیف میکردم!

غروبشم اتفاق خاصی نیافتاد! یعنی یادم نمیاد! اما شبش که آیدین اومد خیلی دپ بود خیلی ! موقع شام خوردنش دلم طاقت نیاوورد رفتم بالا سراغ گوشیش! میدونم کار خوبی نیستا! اما برادرمه دوسش دارم! کاپشنشو که رفتم بگیرم احساس کردم جیباش خیلی سنگینه! دستمو گذاشتم تو یکی دیدم گوشیشه که خیالم راحت شد! بعد رفتم سراغ اون جیبش که دستم خورد به یه جعبه! ندیده سکته زدم آووردم بیرون دیدم جعبه آدامسهخیالم راحت شد! گوشیشو نگاه کردم البته مسیجاشو نخوندم فقط رفتم دید زدم که چه شماره هایی هست! چیزی دستگیرم نشد اما به این فکر افتادم که براش یه کادو بخرم تا خوشحال شه اما نمیدونم چی! کادو خردین برای پسرا خیلی سخته! میخوام یه چیزی باشه که خیلی خیلی خوشحال شه

چهارشنبه صبح خاله هتی! صحبت با خواهری! شنیدن صدای گریه آویسا  این از صبح!

غروب هم دکتر وقت داشتم که باند و بخیه و در بیاره!ساعت ۶:۴۵ به بعد بود که رسیدم دکتر اینقدی شلوغ بود... نشستیم ...اما! همه اونایی که اومده بودن برای ترمیم اومده بودن....نمیدونین چی بینی هایی بود! یا نوک بینیشون رفته بود آسمون یا کلن بینی رو قطع کرده بود! نزدیک بود اشکم در بیاد اینقد استرس داشتم اینقد استرس داشتم که اصلا قابل توصیف نیس! مامانم بهم میگفت گفتم که پیش این عمل نکن... نوبتم شد اصلا دوس نداشتم برم و باندشو برداره!

موقعی که رو تخت دراز کشیده بودم فقط داشتم مامانمو نگاه میکردم که عکس العملش چیه! وقتی دیدم لبخند زده خیالم راحت شد! بهم گفت میتونم بلند شم و خودمو تو آینه ببینم! خودمو دیدم ذوق کردم! دوباره دراز کشیدم و بینیمو چسب کاری کرد! بهش گفتم میتونم برم حموم؟ گفته سه روز دیگه

پنجشنبه هم صبح به جز دیدن خاله هتی کار مثبت دیگه ای انجام ندادم...البته مامانم اومد سراغ اتاقم و تمیز کرد جارو کشید منم تشویقش کردم

غروبشم من و مامان رفتیم که برای شرکت یه پالتو بخرم! پالتو رو انتخاب کردمو خریدم موقع پول دادن یه پالتو دیدم روش زده بود ۱۵ تومن  پسره گفت شگفت انگیزه؟ منم گفتم باور نکردنیه!گفت قیمت اصلش ۹۵ تومن بوده اما چون تک سایز مونده و هر کی هم میاد میپوشه اندازش نیس شرکت قیمتشو اینقد کرده... مامان گفت بپوشتش! من دیدم کلاه داره خوشم نیومد ! پسره گفت سایزت نمیشه! منم به خاطر رو کم کنی رفتم پوشیدمش! بعدم از اتاق پرو اومدم بیرون که ببینه سایزم شده خوشکل بود اما نگرفتمش

جمعه صبح هم کل برنامه فتیله رو دیدم البته ساعت ۸بیدار شدم که خاله هتی هم ببینم بعد از ظهرش تولد دوست جونم بود اما نرفتم...چون ۱۰ روز بود نرفتم حموم! حالا موها رو بیخیال شیم پوست صورتم لایه هایی از پوست بود! با اینکه روزی چند بار با پنبه صورتمو میشستم باز اینطوری شده بود  برای همین نرفتم....

غروب هم کسی خونمون نیومد حوصلم بد جوری سر رفت قاطی هم کرده بودم

شنبه صبح ساعت ۷:۴۵ بیدار شدم! صبحانه خوردم رفتم حموم! وای یه حس خوبی بود وقتی آب خورد به موهام! بعد ۱۲ روز! رفتم حموم! ساعت ۱۰:۲۰ از حموم زدم بیرون اصلن دوس نداشتم بیام بیرون فقط به خاطر خاله هتی! بعد دیدن خاله هتی بینی رو چسب کاری کردم احساس کردم بینیم مومیایی شده! زنگ زدم به یه دوست جونم گفتم چسبی که دکتر زده بود رنگش کرم بود اما مال من سفیده! فرقی هم داره؟ گفت آره وقتی میری داروخونه باید بگی چسب ضد حساسیت بینی بده! منم گفتم اوه!

آرایشگاه هم رفتم! بهش گفتم فقط مدل بده حتی المکان سعی کنه نازک نشه! یه خورده هم قدشو کوتاه کنه! نازک کرد که هیچی! هیچی از قدشم برام نزاشت!! بهش گفتم احساس نمیکنی یه خورده زیادی کوتاه شده؟ گفت نه مثل قبل کوتاه میکردم زیاد نشون نمیداد! من تصمیم گرفته بودم تا عید ابروهامو نازک نکنم بعد بگیرم مدلشو تغییر بدم که ..... البته قشنگ برداشت

غروبشم رفتم دوست جونمو دیدم  لحظه های خوب و دوست داشتنی بود

ساعت ۶:۳۰ اومدم خونه بابا میگه چقدر زود اومدی؟ خوشبختانه مامان نبود...  بعد شام مامان گفت ساعت چند اومدی؟ منم گفتم نزدیکای ۸!  اگه میگفتم ۶:۳۰ اونم مثل بابا میگفت چقدر زود اومدی!!

یکشنبه هم که امروز باشه صبح رفتم شرکت! بچه ها همه بودن بهم گفتن چقدر تغییر کردم و بینیم چقدر خوب شده! یکی از ویتورا که دقیقا ۲۰ دقیقه یه ریز داشت ازم تعریف میکرد منم ذوقیدم در حد فضا

در کل بینی خیلی خوب شده اما احساس میکنم قیافم قبلا بهتر بود نمیدونم یه خورده باید بگذره تا عادت کنم به این قیافه و بینی جدید! بابایی که هر دفه یعنی روزی سه بار میخواد قطره بریزه کلی به به میگه مامان هم که کلی ازم تعریف میکنه ! خودم فعلا احساس خوبی ندارم  یکی از دوستای مامان تو ورزش به گفت  خودش میگه که بینیش خیلی بزرگ بود خیلی خیلی... میگه وقتی که عمل کردم تا یه ماه کارم شدم بود گریه که چرا بینیم اینقد کوچیک شده! البته بینیش خیلی خوشکل شده خیلی هم قیافه خودش قشنگ شده! مامان قبل عملش دیده بود !مامان گفت بینیش خیلی بد بود!

غروب هم تو شرکت تک و تنها بودم...حوصلم بسی سر رفت! هیچ کاری هم نداشتم... اوضاع شرکت همچنان وخیمه... یه نماینده از تهران اومده اما من موفق نشدم ببینمش! فردا میبینمش!

 

در مورد عکس بینی! خودم تصمیم داشتم بزارم اما چون نظر دوستم برام مهمه نمیتونم بزارم... ازم نخواین لطفا چون دوس ندارم سر دو راهی قرار بگیرم

دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده.... تا جایی که رسیدم امشب بهتون سر نمیزنم اگه نشد چون نزدیکای شامه میشه برای فردا

 

شاد شاد باشین

دوستون دارم خیلی

 

پاینده باد ایران آریایی

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت21:10توسط بیتا |
تنفس

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت11:5توسط بیتا |
بیتا و روز بد!

سلام..چطورین؟

 

جمعه صبح بعد صبحانه نشستم فتیله دیدم تا خداحافظی کردن! بعد اینکه خداحافظی کردن و اذان داشت میداد اینقد عصبی بودم به خاطر اینکه یانگوم نداد! البته زیر نویس داد و خود عمو قناد هم گفت رویای من و ساعت ۱:۳۰ میده اما من اصلا دو زاریم نیافتاد که همون یانگومه

غروب هم جایی نداشتیم که بریم منم از روی بیکاری رفتم حموم یه خورده کف بازی کنم اینقد حال میده! شامپو بیش از حد نیازتونو بزنین به موهاتون بعد کلی بسابونین تا کف کنه ! خیلی کف میکنه! بعد با یه دستون کفو بگیرین با یه دست دیگه محکم بزنین به اون کف دستون ! بعد کفا پخش میشه! اینقد خوشم میاد تو رختکن بودم مامان بهم گفت زود آماده شم که عمو دارن میان! مامان حرفش تموم نشده بود که زنگ زدن تشریف آووردن! زنعموی محترم به حد وحشتناکی سرما خورده بود و صداشم در نیومد! از همه مهمتر من به این نکته پی بردم درتماس تلفنی که مامان با زنعمو داشت مامانیکل اصرار کرد که بیان!اینا قبول نکردن چون محمد فرداش امتحان داشت ساعت ۸ بود که رفتن! به مامان گفتم مگه نمیدونی من هفته دیگه عمل دارم؟ دیدی زنعمو سرما خورده چرا دعوتشون کردی؟ اگه سرما بخورم چیکار کنم؟ مامانی گفت تو که چند صد متر باهاش فاصله داشتی!

بعد شام دوباره این جارو روشن نشد و بابا رفت سراغش! نسبت به صدای این جارو آلرژی پیدا کردم

شنبه صبح بیدار شدم گلوم یه خورده درد گرفت چند عدد سرفه هم کردم هر چی قرص بود گرفتم خوردم تا خوب شم رفتم شرکت دلم طاقت نیوورد ساعت ۹ به مامان زنگ زدم گفتت دیدی مریض شدم  تقصیر تو بود حالا چیکار کنم؟ مامان گفت از قبل سرما خورده بودی....  ساعت ۱۱ این حدودا بود که پدر اون پسره اومد تا یه فاکتور کذایی بگیره بده به بانک برای مضاریه! زنگ که زد خانوم حسابدار رفت از چشمی نگاه کرد گفت ؟؟؟ ...بعد من گفتم میرم تو انبار در و باز کن! هی نه و آره دیدم اون دوباره زنگ زد! دیگه با گفتن من بمیرم تو بمیری رفت درو باز کنه من دوییدم رفتم تو انبار....

؟؟؟ که اومد تو اتاق به خانوم حسابدار گفت همکارتون نیستن؟ اونم گفت انباره! بعد ۵-۱۰ معطل کردن رفت ! داشت میرفت هم گفت به همکارتون سلام برسونین وقتی رفت خانوم حسابدار با خنده اومد و اداشو در آوورد..کلی خندیدم اما خیلی حرصم در اومد! نمیدونم من چرا از هر کی بدم میاد.....

غروب هم شرکت اتفاق خاصی نیافتاد! خیلی بیکاریم! چرا؟

شب هم...یه سوال چرا مجموعه در جستجوی خوشبختی رو دو هفتس نمیده هان؟ نشتم سر وقت پازلم

یکشنبه هم .. صبحش اتفاق خاصی نیافتاد! ظهر که داشتم میرفتم تو خونه یه پراید بود که توش پسر بود خیلی مشکوک بود! 

عصر هم داشتم میرفتم شرکت یه پژو ۴۰۵ بود که توش یه خانوم با عینک دودی بود ! خیلی مشکوک بود

غروب تو شرکت اینقدی حوصلم سر رفت...تو اتاق خودم که بودم اینطوری میشدم رفتم میزی که تو سالن بود و تمیز کردم بعدم از تو انبار چند تا بسته حوله اشانتیون آووردم گذاشتم روش بعد خودم رفتم بالای میز دراز کشیدم 

همینطور که دراز کشیده بودم به یاد یکی از دوست جونا افتادم و بهش اس دادم و درخواست جزو ازش کردم.....  هر وقت میرم سراغ درس خوندن زده میشم چون خیلی سنگینه برام اما این دوست جونم چون کلاس میرفت گفتم جزوشو بگیرم یه خورده مغزم آماده شه! تنها درسی که باهاش مشکل ندارم سیستم عامله! ذخیره و ساختمان عصبیم میکنن!

شب هم رفتم خونه برادری رفت فیلم زن دوم آوورد....تا ساعت ۱۲:۳۰ پای تی وی بودیم اما تموم نمیشد خیلی مزخرف بود منو آیدین رفتیم خوابیدیم اما مامان تا ساعت ۱:۲۰ داشت میدید..بعد کلی حرف زد که این چه فیلم مزخرفی بود؟ چرا اینقد طولانی بود؟

دوشنبه خانوم حسابدار چون غروبش امتحان داشت نیومد شرکت! منم چون روز آخر این ماهم بود و تا ۱۵ بهمن نیومدم شرکت کلی کار کردم! گرفتم انبار و مرتب کردم با ماژیک هم روی کارتن ها نوشتم که توش چه چیزایی هست!

غروبشم همینطوری بود.... کلی کار کردم...آقای مدیر هم فقط یه بار اومد شرکت کلی دردو دل کرد که از بچه ها از هیچکدومشون راضی نیس به جز من! بچه های شرکت همه روی آقای مدیر وایمیستن و تا اون یه چیزی میگه اونا جوابشونو میدن! اما من آقای مدیر دو ساعت حرف هم بزنه من هیچ واکنشی نشون نمیدم نه تایید نه مخالفت! کار خودمو انجام میدم آقای مدیر رفت اما چند بار زنگ زد تا ببینه چه خبر شده و برای روزهایی که من نیستم چیکار باید بکنن....

ساعت ۷ که داشتم در شرکتو میبستم یهویی دلم گرفت دلم برای شرکت خیلی خیلی تنگ میشه امیدوارم توی این ۱۵ روزی که نیستم کارای شرکت به خوبی پیش بره و اوضاع مالیش مثل سابق بشه!

شب هم نشستم سر پازلم! گردنم درد گرفت! فکر کنم ۱۰-۱۵ قطعش بیشتر نمونده اما اصلا بی وجدان راه نمیاد!

سه شنبه هم که امروز باشه مرخصی گرفتم که خودمو برای فردا  آماده کنم!

اما ضد حال هایی که خوردم.... ۱- صبح بابایی زنگ زد که سیبا قطع شده چند تا بانک رفته آخرشم رفت بانک مرکزی گفتن از تهران قطع کردن!  چیکار کنم؟ گفتم زنگ میزنم به دکتر ببینم موبایلش جواب میده یا نه! که موبایلش جواب نداد!  مطبشم منشیش هنوز نیومده بود! ۲- زنگ زدم آرایشگاه وقت بگیرم که یه مرده جواب داد گفتم آرایشگاه ؟! گفت بله اما امروز تعطیله!

اینقد عصبی شدم اینقد عصبی شدم که میخواستم دورخیز کنم مستقیم برم تو دیوار رفتم حموم! از حموم که اومدم زنگ زدم برای منشی مطب بهم شماره حساب بانک سامان داد! دوباره زنگ زدم به بابا گفتم! گفت دوباره میره ملی اگه باز نشد میره سامان!

زنگ زدم به یه آرایشگاه دیگه ! نامردا اصلا گوشی رو نگرفتن! خدا آدمو محتاج نکنه! نشستم جلوی آینه که خودم بگیرم اما اینقد ابروم پر شده بود که نمیشد!

دوباره زنگ زدم به آرایشگاه خودم که خوشبختانه یه زن گوشی گرفت گفت اگه تا قبل ۱۱ میتونی خودتو برسونی بیا! منم ذوق کردم در حد فضا!که ضد حالای صبح برطرف شد! رفتم آرایشگاه فقط خودم بودم! منم گفتم حالا که ابرو پر شده خیلی خوب میتونه برداره! ابروهامو گرفت تو آینه زیاد دقت نکردم! چون آرایشگره میخواست بره بیرون منم پولو دادم اومدم خونه!اومدم خونه جلوی آینه که خودمو دیدم  حالم داشت بد میشد! چرا اینطوری گرفت؟ ابرومو کلفت گرفته اونم بی حالت! صاف شده! لنگه به لنگس! قد ابرومو هم کوتاه نکرده! خودم دست به کار شدم یه جاهاییشو گرفتم که از حالت صاف بدونش در بیاد در کل الان ...... اینم سومین ضد حال!

ساعت ۴ با دوست جون قرار داشتم! گفتم ۴ که بتونم بخوابم! اما تا نهار بخوریم و ظرفا جمع شه و منم رفتم تو تختم ساعت شد ۲:۴۰!!! گوشیمو برای ساعت ۳ زنگ گذاشتم! ۵دقیقه نشد که ساعت ۳شد! یعنی زمان زود گذشت!

خوش گذشت جاتون خالی! دلتون آب چیپس خوردم! البته تا آخر نخوردم. فکر کنم چشم زدن جدیدا یه خورده چیپس میخورم شکمم جوابم میکنه!

قبل اینکه برم خونه برای مامان زنگ زدم که بریم بیرون... تو مطب داییش باهاش قرار گذاشتم! رسیدم خیلی خوشحال رفتم بشینم که مامانم گفت کارم تموم شد چقدر دیر کردی؟ من گفتم من دیر نکردم شما بدون نوبت میرین حساب کتاب من بهم میخوره!

پیاده داشتیم میرفتیم نزدیکای کوچه آقای مدیر من از دهنم پرید چه خوبه که آقای مدیرو ببینم! هنوز از دهنم کامل خارج نشده بود که دیدیمش! خیلی تابلو دست مامانو گرفتم گفتیم برگردیم! مامان گفت دید! یه حالو احوال مختصر کردیم!

اومدم خونه لباس و عوض نکرده زنگیدم به خانوم حسابدار و جریانو گفتم! چون آقای مدیر فکر میکرد امروز عمل دارم! بهش گفتم به آقای مدیر بگه که من صبح کار بانکی داشتم و بعد از ظهر هم آزمایشگاه!

الانم که دارم اینو مینویسم بعد اینم میرم سراغ پازلم ۱۳قطعش مونده!

دیگه همینا... فردا ساعت ۷:۳۰ بیمارستان بستری میشم... خوبی بدی هر چی ازم دیدین من و حلال کنین شاید مسخره باشه اما واقعا فکر میکنم که میمرم! توی این مدت اگه از دستم ناراحت شدین من و ببخشین واقعا نمیخواستم ناراحتتون کنم سعی کردم کسی ازم دلخور نشه!

برام دعا کنین... دعا کنین که زنده برگردم.... دعا کنین که بینیم خوش فرم شه! ... اصرارم برای عمل بیشترش برای اینه که رو ترسم  غلبه شه بعد برای مدل بینیمه! نیاز به این شجاعت دارم!

البته اگه امروز به حساب دکتر پول واریز نمیشد فکر نکنم فردا میرفتم برای عمل! اما الان مجبورم! فکر کنم فردا منو بزور پرتاب کنن تو اتاق عمل.... کلی هم باید اشک بریزم..آبروزی میشه شدید!!

نمیرسم بهتون سر بزنم ببخشین

 اینم عکس بچه گی خودم البته قبلا گذاشتم اما گفتین آویسا شبیه منه یا نه منم گفتم نه شبیه خواهرمه اما نمیدونم چرا بعضی ها اصرار دارن شبیه منه

                    

شاد شاد باشین

خیلی خیلی دوستون دارم شما ها مثل یه دوست واقعی برام بودین

برام دعا کنین

بابای

+نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت20:29توسط بیتا |