تبليغاتX
دوستانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
شروع سال 1388
 

سال ۱۳۸۸ مبارک... 

سال نو رو به همه دوستای عزیزم تبریک میگم. ایشاله سال خوبی براتون باشه.. سالی همراه با شادی و سلامتی و موفقیت  برای تک تک تون آروز میکنم.. 

 

سال ۸۷ فکر کنم سال خوبی برای همتون بود.. چون تو اکثر وبلاگا که میرم ازین سال به خوبی یاد کردن.. 

سال ۸۷ برام سال خوبی بود. 

۲۷ اردیبهشت تو شرکت کارگرفتم! چیزی که دوست داشتم..  تو یه محیط خوب.. 

۴ شهریور خاله شدم.. آویسا یه نعمتیه که خدا بهمون داده.. 

۲۸ آذر دوست جونو برای اولین بار دیدم. خدا رو شکر میکنم که انتخاب درستی انجام دادم و باهاش آشنا شدم.. 

۲ بهمن عملی بینی انجام دادم! که شاید باورتون نشه هنوزم که هنوزه باور نمیکنی همچین کاری کردم! خیلی خوشحالم که به ترسم غلبه کردم و خدا رو شکر که بینیم خوشکل شده!

و توی زمستون هم تصمیم به درس خوندن گرفت... که یواش یواش این تصمیم قوی شد باعث شد که از کار شرکت استعفا بدم . که ازین بابتم خوشحالم... 

 

امیدوارم سال ۸۸ هم خیلی بهتر از سال ۸۷ باشه و بتونم خیلی خوب درس بخونم و دانشگاه قبول شم. 

 

همچنین برای شما... سال ۸۸ خیلی بهتر و بهتر باشه... 

 

عیدتون مبارک... 

 

هر روزتان نوروز 

              نوروزتان پیروز

 

+نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت12:27توسط بیتا |
آخرین خاطره از آخرین روز 87
 

دیشب مامان متوجه شد که خا*تمی کنار گرفته! چون مامان تصمیم گرفت بعد ۳۰ سال بره رای بده! اخرین باری که مامان رای داد سی سال قبل رای آری نه بود که نه انداخت! و تا الانم جزو افتخاراتش بود و همه جا میگفت اما وقتی فهمید خا*تمی کاندید شده تصمیم گرفت به شناسنامش حالی بده که نشد! خدا نخواست!

امروز صبح هم بعد خوردن صبحانه هال و جارو کشیدم بعدم آماده شدم که با مامان برم مانتو بخره! آیینه رو گرفتم آرایش کنم اما حسش نبود.. فقط یه رژ زدم... رفتیم بیرون اینقد خیابون خلوت بود.. اول رفتیم مانتو سرا که مامان چیزی نپسندید... بعدم رفتیم کژال که نزدیکای باغ فردوس به یه ترافیک بدی خوردیم! کژال مامان یه مانتو دید خوکل بود پوشید اما دوختش خیلی بد بود! به درد هیکل ناقصا میخورد!

بعد اون رفتیم هایلند! مامان داشت مانتو میدید منم داشتم کیفاشو میدیدم که یه کیفش نظرمو جلب کرد و گرفتم ..  موقع حساب کردن هم به آقای هدایتی گفتم شما معلم ریاضی من بودین! آقای هدایتی معلم ریاضی راهنمایی بود.. وقتی میومد نیازی نبود بریم دفتر ببینیم هست یا نه بوی عطرش کل سالن میپیچید! خیلی تمیز راه میرفت! بر عکس یه معلم علوم بود اینقد شلخته بود که نگو.... بهم تخفیف داد فیض بردم! مامان هم هیچی نگرفت!

دیگه اومدیم خونه و دارم اینا رو مینویسم

یه چیزی هم که یادم رفت بگم این بود که اوایل اسفند یه شب که آیدین اومد خونه گفت که محسن چاووشی و محسن یگانه با یه خواننده دیگه که نمیدونه بابلسر کنسرت دارن و مغازه بغلیشون بلیط کنسرت و ۱۰ تومن میفروشه! منم گفتم چه گرون! چون قرار بود دو هفته دیگش بریم بابلسر گفتم میرم از خود بابلسر میخرم که ارزونتره! برای دوست جون هم مسیج داده بود که میاد یا نه! اونم گفت میاد که کلی ذوقیدم! دیگه این قضیه یادم رفت که فکر کنم هفته پیش بود که اخبار شبانگاهی کانال سه گفت که این یه کلاهبرداری بود و همچین خواننده هایی اصلا کنسرت نداشتن! آهان بلیطشم مال ۵ فروردین بود! خیلی شانس آووردم که نرفتم نخریدو وگرنه سکته میزدم!

شاد باشین

دوستون دارم

 

+نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت12:23توسط بیتا |
شرکت بی شرکت!
 

سلام

 

يكشنبه بعد اينكه آپ كردم مثلا ميخواستم يه نيم نگاهي به كتابا بندازم اما نشد! ترجيح دادم يه خورده برقصم.. تازه داشت رقصم ميگرفت كه مامان براي شام منو صدا زد...

شامو خورديم و داشتم ظرفا رو جمع ميكردم كه دايي با خانواده اومد... اومدن آويسا رو ببينن اما آويسا خانوم تشريف نداشتن! ديگه كلي صحبت شد از درو ديورا... آرشام هم اومد ازم اجازه گرفت كه يه عروسك و بگيره منم چون كار داشتم گفتم خودش بره يكي رو بگيره رفت تو اتاق و دوباره برگشت بهم ميگه بيتا خودت بده... اين بچه هنوز ياد نگرفت بهم بگه بيتا جون! انگار هم سنشم! اومدم بالا يكي از سگا و بهش دادم و اومدم پايين.. نيم ساعت نشد ديدم دو تا سگ ديگه هم برداشته با خودش آوورده! روش باز شد!

دوشنبه صبح اتفاق خاصي تو شركت نيوفتاد...

ظهر كه رفتم خونه بابا از سركار اومد ماهي خردي.. اينقد ماهي هاش خوشكلن! شبيه پري ميمونن! خودشون كوچولو و تپلن اما دمشون بزرگ و خوشكل!

بعد از ظهر هم رفتم شركت آقاي مدير نبود... تنهايي گذروندم! يه خورده به اتفاقات كه اين چند وقت تو شركت افتاد فكر كردم.. براي ويزيتور هم زنگ زدم و كارش داشتم از عروسي ديشبش كلي تعريف كرد.. دلم آب شد!

شب بعد شام زندايي و آرشام اومدن كه آويسا رو ببينن! اين زنداييم خيلي بچه دوست داره! حالا خوبه دورو برش بچه زيادن! آرشام كه خوشبختانه از اول تا آخر پيش ماهي ها نشسته بود و از جاش جم نخورد... بعدم زنداييم گفت فردا مثل پارسال همه خانوما جمع ميشن ميرن ويلا براي چهارشنبه سوري.. گفت منم برم .. منم گفتم نميتونم... چون شبش نامزدي خواهر شوهر بهشيد بود! زندايي گفت اون كه شبه من ميرسونمت... گفتم نميشه آرايشگاه هم وقت دارم تازه سركار هم ميرم... اونا از ناهار ميرن تا شب...

سه شنبه صبح شركت تون سكوت بود تا آقاي مدير اومد و حسابدار و صدا زد.. واي واي... تا حالا همچين دعوايي نيوفتادن! آقاي مدير به حسابدرا گفت كه من حقوقتو چك ميدم اونم قبول نكرد! عصبيم كردن!

به مدير گفتم كه انبارو بشماره تا فردا باهام تسويه حساب كنه! بهم گفت خودم بشمارم و آمارو بهش بدم! بهم اعتماد داره! منم رفتم تو انبار شمردم.. هم دستي بهش دادم هم از توي كامپيوتر براش پرينت گرفتم! خوشبختانه كسري نداشتم!

بعد از ظهر هم ساعت ۲:۳۰ آرايشگاه وقت داشتم براي ابرو... ايندفه خيلي خوشكل گرفت و خوشبختانه راضيم... اومدم خونه استراحت كردم ....

ساعت ۵:۳۰ هم يه آرايشگاه ديگه وقت داشتم براي موهام... رفتم اونجا ديدم بهشيد نشسته !بهش گفتم تو كه هنوز روت هيچ عملي انجام نشده؟ آخه ۴:۳۰ بهش براي شنيون وقت داد! ساعت ۶ وقت بهشيد شد .. با دوست جون مسيج بازي كردم تا نوبتم شه.. يه خورده دپ هم زده بودم... آخه رو بينيم خيلي جوش زده بود از يه طرفي هم كنار لبم يه خورده پايين تر يه جوش گنده زده بود...فكر كن تا حالا صورت صاف باشه تا يه جا دعوت شي صورتت اينطوري بشه!

كار بهشيد تموم شد ..موهاشو خوشكل درست كرد.. نوبت من شد... گفت ميخواي كوتاه كني؟ منم گفتم اوهوم.. كه كلي غصه خوردن! هميشه ميخواد رو موهام يه حركتي انجام ده كلي واسم ناز ميكنه! خوب چيكار كنم موهام پره؟ داشتن موهام دسته بندي ميكردن كه يكي از دستياراش داشت به بهشيد يه چيزي ميگفت.. گوشمو تيز كردم شنيدم كه ميگفت اون خواهرتون كه هميشه ميومدم كجاس چرا نمياد؟ بهشيد هم ميگفت همينه ديگه.. ميگه نه اون كه ... بهشيد ميگفت من همين يه خواهرو بيشترو ندارم!

يعني من يه بيني عمل كردم اينقد قيافم تغيير كرده؟ من يك بهمن اومدم اينجا ابروهامو گرفتم كه صاف كرد ديگه نيومدم تا ۲۷ اسفند كه اونم براي موهام...

موهامو كوتاه كردم... تا گردنمه!  يعني گردنمو كامل ميپيشونه! بعدم داد به دستيارش موهامو سشوار بكشه كه مغز سرم سوزوند! من كاملا ميديدم كه از موهام بخار ميزنه بيرون! بعد ميگفت نه از ريشه بايد صاف شه! ميگم مگه موهام فره؟ نميخوام صاف شه... موهامو پر پري كرد..خوشكل شد.. آرايشگره خودش اومد جلوشو برام سشوار كشيد و مدل داد.. جلوشو يه دسته كج گرفت از بالا... بعدم بالاشو سيخ كردم.. ديگه از تو آينه خودمو ميديدم كلي ذوق ميكردم و قربون صدقه خودم ميرفتم..كارم كه تموم شد گفتم برام يه خط چشم هم بكشه...

كارم تموم شد زنگ زدم بابا بياد دنبالم... نشسته بودم داشتم عكس عروسا رو ميديدم كه يهويي نگاه كردم ديدم آرايگره با ۵تا دستيارش زل زدن منو ميبينن!! نميدونم چرا! من كه نگاه كردم روشونو برگردوندن!

اومدم خونه آرايش كه ميكردم قربون صدقه خودمم ميرفتم.. لباس پوشيدم به مامان گفتم ازم عكس بگيره... عكس گرفت يكي از يكي بدتر شد! تار شد..سياه شد... نميدونم مامان چطوري عكس ميگيره! آخرشم عصابش بهم ريخت گفت چه وقته عكس گرفتنه؟

رفتيم نامزدي .. آويسا در حال گريه بود چشاش ريز.. خواهري هم خيلي خوشكل شده بود .. كلي ازش تعريف كردم كه از عروس هم خوشكل تره! آويسا رو برديم تو اتاق و باهاش بازي كردم و اوضاعش رو براه شد.. جوراب شلواريشم در آوورديم..  دوباره اومديم نشستيم... آخونده رفت و بزن بكوبشون شروع شد.. ۴ بار رقصيدم... نميدونم چرا هي گير ميدادن برقص! منم ميرقصيدم!

داماد باحال بود.. شاد بود..هي ميخنديد... موقع رقص اول كه عروس و داماد ميرقصيدن دختره ميرقصيد داماده هم لبخند تحويل ميداد و فقط دست ميزد.. اينقد حرصم در اومده بود اگه اونجا نشسته بودم هولش ميدادم كه يه تكون بخوره و برقصه!

ساعت ۱۰:۳۰ به بعد هم موقع خواب آويسا بود و قاطي كرده بود.. بردمش تو اتاق بعد نيم ساعت خوابيد كه خواهري اومد و گفت جورابشو در بيارو پاشو ميگره گناه داره! جوراب در آووردن همانا باز شدن دهن آويسا هم همان.. من اومدم بيرون تا بهشيد بخوابونه!‌

تا ساعت۱۲:۳۰ اونجا بوديم... اومديم خونه تا بخوابم ساعت ۱:۳۰ شده بود.... قبل خواب به مامانم گفتم مامان چقدر صورتم صاف شده! اصلا حواسم به بتونه كاري كه كردم نبود صورتمو شستم تا عمق فاجعه نمايان شد!

چهارشنبه صبح هم شركت اتفاق خاصي نيافتاد فقط عصباني بودم! دوست جون فكر ميكرد ناراحتم اما  ناراحت نبودم خيلي عصباني بودم! در حد كشتن و اين حرفا!... كارامونو جمع و جور كرديم.. درايواي كامپيوتر كه توش آهنگ و فيلم و عكس بود و فرمت كرديم.. تا ساعت ۱۲ كه مدير اومد و باهامون تسويه حساب كرد... يهويي دلم يه جوري شد.. گناه داشت.. آخه با همه تسويه حساب كرد! يعني بقيه بچه ها هم بعد عيد اينجا كار نميكنن! قراره زنش صبحا بياد شركت و خودش بره ويزيت... مرد خوبي بود! زيادي ساده بود و به خاطر ساده بودنش چه تهران و چه مشتري هايه اينجاش خيلي راحت ازش سو استفاده كردن!

بعد اونم رفتم مخابرات دبيت كارت - شارژايرانسل-كارت اينترنت خريدم... ۱۵ تومن حقوقي كه گرفتم رفت!

تو راه خونه تصميم گرفتم كه براي دوستام زنگ بزنم و باهاشون برم بيرون.. اما تصميمم عوض شد.. دلم خواست تنها برم بيرون و براي اعضاي خانواده عيدي بخرم!‌ اوصولا تنها جايي نميرم.. اما دلم خواست تنها باشم! كلي تصميم ديگه هم گرفتم كه نميشه گفت! اما رسيدم خونه دوست جون مسيج داد كه غروب ببينمش.. براي همين تصميماتم بهم خورد.. البته دلم خواست لج كنم اما نشد چون هم عيد بود هم تولدش!

براي غروب هم كه با دوست جون بوديم... دلم بستني وانيلي ميخواست اما.. انگار شيرو گذاشتن تو فيريزر يخ زدن آووردن بيرون... نخوردم!

تو كافي شاپ يه دختر پسره روبرو بودن.. فكر كنم تصميم گرفته بودن كه باهم صحبت كنن و سنگاشونو بزار كنار.. بلند هم صحبت ميكردن ميشد از ته توهه قضيه سر در آوورد اما چون حواسم به دوست جون بود نفهميدم چي شد فقط گاهي اوقات يه نيم نگاهي مينداختم كه هي دوست جون ميگفتن زشته! آخه كجاش زشته؟روبرو هستن و خودشون ميان تو ديد! از قصد كه نگاه نميكنم!

سمت راست هم يه دختر پسره بودن از اول تا آخر سرشون دولا بود! نتونستم بفهمم چيكار ميكنن تا موقع رفتن كه ديدم دختره دستش موبايله تكس ميخونه پسره هم داره رو كاغذ مينويسه!

نزديكاي رفتنمون هم يه دختر پسره اومدن.. كه خيلي جاي خوبي نشستن اما حيف كه دير اومدن و ما هم ميخواستيم بريم! وگرنه من دوست داشتم بشينم ببينم كار اينا چي ميشه! اينا اومدن سمت چپ نشستن و چون روبروشون آينه بود دقيقا ميشد راحت ديدشون زد.. دختره در حال فيس فيس كردن بود پسره هم سرشو با دو تا دستاش گرفته بود مثلا خيلي دپ بود! هراز گاهي به دختره يه چيزي ميگفت! دوست جون گفت بريم اما من گفتم ۵ دقيقه بشينيم ببينم چي ميشه!  كه ديدم ساندويچ سفارش دادن! آخه آدم در اوج افسردگي ساندويچ ميخوره؟ ديگه رفتيم نميدونم چي شد!

ايشاله دفعه بعد به سوژه هاي بهتري نصيبمون بشه!

پنجشنبه هم كه امروز باشه... بيدار شدم صورتمو شستم تو آينه هيچ خبري از جوشاي رو بينيم نبود! فقط ظهوركرده بودن كه منو تو عروسي زشت كنن! و جلوي دوست جون هم صورتم بد باشه!صبح ميز كامپيوتر و تميز كردم با كتابخونه بالاش... سه تا از عروسكامم هم شستم! كامي هم تميز كردم برق افتاده انگار تازه خريدمش! كمد اتاقمو هم تميز كردم بعدم جارو و اين حرفا...

غروب هم با مامان رفتم بازار.. سبزه و سنبل خريديم.. منم رفتم براي خودم خط چشم البته ازين ماژيكياش خريدم.. چون مثل مداده خيلي راحت تر بايد باشه..فردا تمرين كنم ببينم ميتونم يا نه!  دلم خواست كرم پودر بوژوآ با سايه و رژگونشو بخرم! رژلبشو نداشت... مامان بود نميشد خريد! چون ميگفت داري لازمت نميشه!‌اما دلم بوژوآ ميخواد... دلمم يه چيزي بخواد بايد به دستش بيارم!

تو راه برگشت به يه طلا فروشي برخورديم... انگشتر انتخاب كردم خوشكل بود! ۶۰۰ تومن! طلا زياد نداشت به خاطر برليان روش گرون بود!‌ يه دستبند هم ديدم ۱۸۰۰! دلم خواست دستبند يا انگشتر و بگيرم! اما نميدونم مامان چرا مخالفت كرد! نه كه هميشه ميگه طلا بگير نه كه ايندفه گفت طلا نگير!‌ اونم ميدونين به خاطر چي؟

به خاطر اينكه من چند سال پيش كه قهوه خوردم و نقش و نگارشو ديد ميزدم روي نعلبكي بزرگ عدد ۸۸ بود و خواهري محترم اينجور تعبيركردن كه من ۸۸ ازدواج ميكنم ! مامان هم حالا ميگه نميخواد طلا بگيري امسال ازدواج ميكني! منم گفتم نوچ من ۵ سال ديگه ازدواج ميكنم! اونم گفت ؟؟؟؟؟؟؟

تو راه خونه هم صحبت از درس شد و مامان تاكيد كرد كه رو تصميم وايسمو تنبلي نكنم!

خونه هم اتفاق خاصي نيافتاد...

فردا آپ ميكنم براي تبريك اين حرفا... الانم خيلي خستم و خوابم مياد.. آپ كردم كه آپ خاطراتم مصادف با سال نو نباشه!

شهاب جان تولد ۲۰ سالگيت مبارك

شاد باشين

دوستون دارم....

+نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت0:20توسط بیتا |
یک دو سه پارسه!

سلام

چهارشنبه غروب تو شرکت اتفاق خاصی نیافتاد..از روی بیکاری برای مشتری های غرب استان زنگ زدم چون برای اونطرف ویزیتور نیست و خیلی کار خوابیده.. آقای مدیر اومد و منو در حال تماس گرفتن دید کلی خوشحال شد و تشکر کرد! اما کسی چیزی سفارش نداد! تازه برای یه مشتری که زنگ زدم تا ۲۰ دقیقه داشت صحبت میکرد و منو نصیحت میکرد که چرا برنامه ویزتمون اینجوریه؟ .. فقط تونستم یه سفارش صدو خوردی بگیرم!

مچ پام هم به شدت درد میکرد.. نمیدونم چرا! الکی خودش درد گرفت...

پنجشنبه صبح هم برای یه مشتری گرگان زنگ زدم و سفارش ازش گرفتم!  از تهران هم محصولاتی که سفارش دادیم و فرستادن.. ساعت ۱۱ میخواستم برم پارسه که گوشیم زنگ خورد! وای سپیده بود.. کلی جیغ کشیدم و از خودم خوشحالی در کردم.. بهم گفت اینهمه مدت زنگ نزدم که ببینم از رو میوفتی برام زنگ میزنی یا نه! کلی خوشحال شدم که صداشو شنیدم... روزای دانشگاه چه خوب بود! دلم تنگ شده شدید....  پارسه ثبت نام کرده و بهم نگفته بود!  دیگه تا ۱۱:۲۰ داشتم باهاش حرف میزدم که حسابدار عصبانی شد و بزور خواست که من قطع کنم و پاشم برم.... دیگه ازش خداحافظی کردم و عازم پارسه شدم!

رسیدم اونجا یه پسره بود داشت فرم پر میکرد... به منم فرم دادن که پر کنم! یه جا هم شماره همراه میخواست مونده بودم که خط ثابتو بدم یا ایرانسل! پسره دوتا صندلی باهام فاصله داشت اونم دو تا خط داشت چون برای چند نفر داشت فرم پر میکرد هی زنگ میزد و زنگ میزدن و اطلاعات ردو بدل میکردن! فرم خودش که پر کرده بود گذاشته بود رو دسته صندلی بغلیش یه دید زدم دیدم ۰۹۳۵ منم ایرانسلمو نوشتم!  دیگه فرمم تموم شد دادم به دختره گفت رو اون میز کتاباتو چیدم به جز ویژوال گفت بقیه هست! منم چکشون کردم و یه دختره دیگه اومد یه سری توضیحات داد ... توی دو تا ازین جعبه ای ها کتاب پر شده بود...  اینقده سنگین بود! توی تاکسی که نشستم وسیله هام تا سقف بود... از اونطرف هم رفتم بانک که هم به حسابم پول بریزم هم اینکه مامان بهم پول داد که اگه شد با پول نو تعویض کنم! که مرد گفت پول نو ندارن! نمیدونم راست گفت یا دروغ اما از اول هم به مامان گفتم بانک خصوصی پول نو نمیده!

دیگه تا بیام خونه از نفس افتادم! احساس میکنم دستام چند سانتی بلند تر شدن! وقتی مامان  منو دید به جای همدردی گقت آژانس میگرفتی ! بعدم بابا گفت زنگ میزدی من میومدم دنبالت! منم گفتم بانک کار داشتم...

کتابو رو میبینم یه حس خوب و بد بهم دست میده... حس بد به خاطر اینکه چرا اینچند وقت اینقد کاهلی کردم و امروز و فردا کردم نرفتم سراغش! حس خوب هم... دوباره حس درس خوندن بهم دست داده! اولین آزمونش جمعه بوده که من نرسیدم.. آزمون بعدی ۲۸ فروردینه که سوالات این آزمونو بهم میدن...

تو هر آزمون هم ۲۵ درصد مطالبه.. یعنی من تا ۲۸ فروردین باید ۵۰ درصدو بخونم!! اگه بشه!

بعد از ظهر خیلی خسته بودم و واقعا دلم خواب میخواست اما نشد.. یعنی داداشی محترم نذاشت بخوابم!

غروب هم با بهشید رفتیم بازار... اول رفتیم کادو کارت تا برای آویسا چیزی بگیرم.. که از وسایلش خوشم نیومد... حتی عروسک باربی هاشم قشنگ نبودن! بعد اون رفتیم شهریار و بهشید برای فرزاد ساعت گرفت! بعدم رفتیم عروسک فروشی داخل شهریار..باربی اونم زیاد جالب نبود... اما برای آویسا یه مجموعه خریدم که توش ماشین لباسشویی و اتو و میز اتو و جا رختی و سبد لباس و این چیزا داره..البته بالای ۳ ساله... اما خودم که بچه بودم ازین چیزا خیلی خوشم میومد! به بهشید گفت بعدا با خودت بیار تا با آویسا خاله بازی کنم

بعد اون رفتیم کافی شاپ یه چیزی خوردیم... دوباره رفتیم بازار.. کفش خریدم!! کفشش خوشکله اما پاشنه داره.. من و کفش پاشنه دار؟ اما نمیدونم چرا مهر کفشه به دلم نشست و نتونستم ازش بگذرم ! البته سه سانت بیشتر پاشنه نداره.. خسته شدم از بس کتونی پوشیدم! البته بیشتر دلم کیف میخواست اما .....

اومدم خونه مامان کلی تعجب کرد که من کفش خریدم ! بعدم رفتم کیف پولمو دیدم ارور میده نو ماني!  كلي دپ شدم كه كل پولم رفت!

جمعه صبح هم بعد صبحانه كوزت شدم و حسابي اتاقمو تكوندم! ماه شده! اما از نفس افتادم! غروبشم حوصلم خيلي سر رفته بود درست يه هفته مامان بزرگم خونمون بود... داييم زنگ زده بود كه بابابزرگم اومده مامان هر چي زنگ ميزد نه موبايلش جواب ميداد نه خونه.. ديگه ساعت ۸بود كه تلفن خونش جواب داد كه بي فايده بود.. مامان مامان بزرگمو بعد شام برد خونه...

غروب هم آویسا رو بغل کردم آووردم تو اتاق که با هم برقصیم آخه دستاشو تکون میده اما سیم اسپکیرم قطع شد و از صدایی خارج نشد! علاوه برا این آویسا بوس هم میکنه!

شنبه صبح هم اتفاق خاصي نيافتاد ...آقاي مدير تهران رفت... فقط از تهران محصول رسيد... يه سري محصولات جديد هم اومده كه يه خورده سرم با اونا گرم شد... نزديكاي ۱۲ هم ويزيتور ساروي اومد.. در مورد عروسي صحبت كرد.. دلم ميخواست برم اما نشد الان اونا تو عروسين دارن ميرقصن...

غروبشم رفتم تو انبار دنبال يه قفسه ميگشتم كه محصولات جديد بچينم. ساعت ۷ كه ميخواستم بيام ديدم كه ميزم خيلي شلوغه يه ۵دقيقه اي معطل شدم و ميزمو ظاهرا تميز كردم!

اومدم خونه مامان ميگه چرا اينقد رو بينيت جوش زده؟ منم رفتم خودم تو آينه ديدم ... خيلي جوش زده چرا؟ بهشيد ميگه به خاطر اينكه نميشوريش! نميدونم خوب خوشم نمياد بهش دشت بزنم... فقط ميزارم زير شير آب ديگه بهش دست نميزنم.. آخه هنوز ورم داره وقتي دست ميزنم يه حس بدي بهم دست ميده.. حالا نزديك عيد من با اينا چيكار كنم؟

مادر شوهر بهشيد هم زنگ زد و ما رو براي جشن نامزدي دخترش سه شنبه دعوت كرد! يعني چهارشنبه سوري فوت شد! دلم چهارشنبه سوري ميخواست هر چند كه فكر كنم ....

يكشنبه كه امروز باشه با مامان صبح رفتم بازار كه كفش بخره... اينقد شلوغ بود كه منصرف شديم و رفت گوجه و سيب و كيوي و اين چيزا خريد... من نميدونم چرا همه يه هفته مونده به عيد يادشون مياد كه براي خودشون چيزي بخرن... من كه خريداي عيدمو دي انجام دادمالبته هميشه بهمن خريد ميكنم اما امسال آخراي دي خريد كردم... به جز كفش و كيف! كيف خوشكل كه مورد نظرم بود هنوز پيدا نكردم و كفش هم هفته پيش گرفتم!  تو اون شلوغي يكي از دوستاي اول دبيرستان و ديدم با يه پسره بود... باهاش سلام عليك كردم .. چهارماه مزدوج شد! نسبت به بچه هايي كه ازدواج كردن شوهر اين خيلي خوشتيپ و خوش قيافه تره! البته اين دوستم يه قيافه خيلي بامزه اي داره.. ايشاله خوشبخت شن! از بچه هاي اول دبيرستان فقط همينه كه هميشه ميبينمش! بقيه رو تا حالا يه بار هم نديدم!

بعد اون رفتيم اميد شهروند .. مامان خريداشو كرد اما چون من دختر خوبي بودمو نق نزدم برام پاستيل خريد... اومديم بيرون هم برام بستني قيفي گرفت... چون خيلي دختر خوبي بودم

بعد از ظهر هم اين همسايه بغليمون نميدونم چيكار داشتن ميكردن كه يه سر و صداي راه انداختن كه نتونستم بخوام و سرم به شدت درد گرفت... حتي آويسا هم از خواب پريد! به همين دليل به خورده با دوست جون مسيج بازي كردم اما يهويي غيب شد تا حالا هم خبري ازش نيست نميدونم كجاست!

امشب فرزاد مياد براي همين بهشيد رفت خونه مادرشوهرش... حوصلم سر رفته شديد!

غروب هم تبليغات بوژوآ رو ديدم... يه جورايي دلم خواست كه رژ لب و رژ گونه با ريملشو برم بخرم! رژ لب صورتي كه تبليغ ميده خيلي خوشكله! اگه چهارشنبه با دوست جون نرفتم بيرون ، با دوست جوناي ديگه ميرم بيرون و ميرم اين سه تا رو ميخرم! با لاك صورتي! اگه هم مدير بهم حقوق نده مجبورم برم از بانكم پول استخراج كنم اما بايد باهام تسويه حساب كنه چون من كه ديگه نميبينمش!

يه چيز ديگه كه از پست قبلي جا مونده بود اين بود كه تو يكي ا ز روزايي كه ظهر داشتم ميرفتم خونه معلم رياضي اول دبيرستان سوار تاكسي كه من نشسته بودم شد! قيافش اصلا تغيير نكرد.. فاميلش يادم نمياد... يه چيزي تو مايه هاي تبريزي بود!

فردا يا پس فردا ميام بهتون سر ميزنم

برم يه نگاهي به كتابام بندازم... دارم يواش يواش شروع ميكنم كه آماده نبرد شم این روزا تو خونه راه میرم میگم یک دو سه پارسه! یا اینکه الان دارای اعتماد به نفس پارسه ای ام

امروز هم مامان موقعی که داشت پول میداد تو کیف پولش عکسی که مال اول دبستانم بودم و دیدم کلی ذوق زده شدم اومدم خونه یکی رو گذاشتم تو کیف خودم..چه کوچولو بودم!

پ ن : تو سی دی دوست جون ساسی مانکن هست

شاد شاد باشي

دوستون دارم

باباي

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/25ساعت20:32توسط بیتا |
مشتاق دیدار

سلام

 

پنجشنبه بعد آپ کردن احساس خیسی شدید کردم.. دیدم بعله! آویسا خانوم لطف کردن هر چی شیر داخل معدشون تجمع کرده بود و روی پاهای بنده ریختن! جالب اینه که چون دولا شده بود داشت با کیبورد بازی میکرد لباس خودش یه قطره هم نریخت! بعد اینکه چند تا ماچ آبدارش کردم جیغ زدم بهشید بیا بچتو بگیر

 

جمعه صبح فتیله نداد برای همین حوصلم سر رفت... تا ساعت 11 یه جورایی گذشت اما بعد اون دیگه قاطی کردم شدید... برای دوست جون مسیج دادم کلی خودم و لوس کردم کلی هم ذوقیدم!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

غروبشم رفتیم دریا کنار ویلای عمو.. رفتم خودمو وزن کردم شدم 65 کیلو! نزدیک بود 6 تا سکته با هم بزنم! 4 بار امتحان کردم هر 4 بار میگفت 65 کیلو!! بعدش افسردگی گرفتم و یه گوشه ساکت نشستم! تا ساعت 8 اونجا بودیم اصرار کردن که شام اونجا بمونیم اما جمعه بود و باید میرفتیم دنبال مامان بزرگم!!

شب اومدم خونه رفتم از مامان یه کاتالوگ بگیرم که توش در مورد یه قطره آبلیمو نوشته بود که ضد چاقیه! هر کاری کردم بهم نداد تازشم کلی دعوام کرد!! دوباره دپ زدم اوومدم جلوی آینه نشستم کلی تو فکر رفتم که کی من 5 کیلو چاق شدم خودم خبر دار نشدم؟ البته یه چند وقتیه احساس میکنم که دستام تپل شده اما چون همه بعد عملم میگفتن لاغر شدم من کلی ذوق میکردم! همش به خاطر خوردن هر روز چیپس! کلی فکر کردم.. کلی.. که باید رژیم گرفت!  از همون شبش شروع کردم شام نخوردم به این بهونه که سیرم!

 

شنبه صبح توی شرکت یه غلغله ای شد... خانم مدیر اومد... نیم ساعت بعدم ویزیتور سارویه اومد... باهم دعوا افتادن چه دعوایی! ازین دعوا زنونه های جیغی! من که تا حالا این چیزا رو ندیدم چشام شد 8 تا رو صندلی نشسته بودم و میلرزیدم!! خدا نصیب کنه! نمیدونین چی بود! یه نکته جالب این بود که خانم ویزیتور به زن مدیر میگه از شرکت بره بیرون! خلاصه اینکه ویزیتورمون رفت زن مدیر هم تا ساعت 1 بود با ما رفت!

ظهر که رفتم خونه مامان به صورت خیلی جدی باهام صحبت کرد حالا که تصمیم گرفتم از فروردین درس خوندنمو شروع کنم حتما این کارو کنم و تنبلی نکنم! منم گفتم حـــــــتـــــمــــا!

ناهار هم فسنجون داشتیم نتونستم جلوی خودمو بگیرم!

بعد از ظهر هم که داشتم میرفتم تو شرکت تو تاکسی که بودم یه قیافه آشنا رو دیدم... ای وای خانم زهلی معلم برنامه نویسی دوم دبیرستان... دوست داشتنی ترین موجود تو مدرسمون بود... اینقد دوسش دارم... همونجا میخواستم شیشه تاکسی رو بکشم پایین و جیغ بزنم زهلی دوست دارم....

غروب هم تو شرکت باز زن مدیر اومد! یعنی این همیشه میخواد بیاد؟ دوباره شروع کرده بود به غیبت کردن پشت ویزیتور ها و ... تهمت هم میزد! اصلن خوشم نمیاد یکی بیاد پیشم پشت سر یکی دیگه حرف بزنه! نمیگم خودم خیلی خوبمو ازین حرکات انجام نمیدم اما از اینکه یکی بیاد پیشم علاوه بر حرف زدن تهمت هم بزنه متنفرم!دیگه داشتم عصبی میشدم میخواستم از پنجره هلش بدم که بیوفته پایین! که خوشبختانه تونستم موضوع رو بکشونم سمت بچه هاش تا از بچه هاش صحبت کنه! خدا رو شکر تا موقع رفتن داشت در مورد بچه ها صحبت میکرد! هر چند دیگه از سرم داشت دود بلند میشد!

موقع رفتن وقتی داشتم از راه پله های شرکت میرفتم پایین آقای علیجان تبارو دیدم! اینقد نگام کرد نمیدونم شناخت یا نه اما من عمرا به این سلام میکردم! هیچ وقت ظلمی که تو مدرسه به ما کرد یادم نمیره! همه رو ساعت 1:30 تعطیل میکرد اونوقت ما 7 تا رو با اینکه میدونست همه با هم میریم یکی یکی میفرستاد ..تا آخرین نفر بفرسته میشد ساعت 2! ما هم نیم ساعت دیرتر از بقیه میرفتیم خونه هامون!

شب شام هم سه تا لقمه بیشتر نخوردم!

 

یکشنبه صبح دوباره زن مدیر اومد! باز دوباره صحبت و این حرفا! دیگه دارم خسته میشم! تازشم با مدیر بی شخصیت هم بحثم شد! تا حالا خیلی احترامو نگه داشتم اما بهش اجازه نمیدم که فکر کنه من خیلی سادم و میتونه حقمو بخوره! اوصولا من زیاد برای دیگران خط و نشون میکشم اما همیشه سکوت میکنم دیگه ببینین دیروز چه فشاری روم اومد که با این بحث کردم کلی صدام میلرزید! بهش گفتم فردا تسویه کنه که برم! که دیگه ترسید گفت چشم!

نزدیکای ظهر هم آقای جمالی اومد شرکت! اول که اومد شرکت تعجب کردم! آخه کارمند بانک--- هست.. بعد فهمیدم که توی خدمات کامپیوتری هم کار میکنه! برای پرینترمون اومده بود!

موقع ظهر که داشتم میرفتم خونه آقای شیر افکن مامور پایاپای بانک کشاورزی دیدم... باهاش یه سلام علیکی کردم..کلی خوشحال شدم که دیدمش.. تو بانک چقدر بهم خوش میگذشت!

غروب هم تو شرکت اتفاق خاصی نیافتاد.. دیگه اینجا موندن خیلی بیخود شده! هیچ کاری نیست! نشستم بازی کردم بابا نوئلرفتم مرحله سوم و که آخری هم هست! زن مدیر هم ساعت 6 به بعد اومد تا 7 که میخواستم برم بود...

 

شبش هم آیدین با یه گل مصنوعی اومد خونه! مامان بهش میگه خواستگاری بودی؟ .. گفت خوشم اومد خریدم! منم گفتم نه!از کجا خریدی ؟ چند گرفتی؟... داداشی منم خیلی تابلوئه! گلش ازین گلای تابلوئیه که مشخصه یکی با دست ساخته! یعنی ازینایی که تو بازار هست نیست! تازه آیدین پول این چیزا میده؟

 

دوشنبه هم یه خورده بازی کردم.. خیلی سخته همش میبازم! یه خوردم که بازی میکنم چشام درد میاد. خانوم مدیر اومد یه ربع بود رفت! بعد من تو اتاق خودم خانوم حسابدار هم تو سالن گرفتیم صندلی جفت کردیم دراز کشیدیم!!

نزدیکای ظهر هم که داشتم میومدم خونه آقای قرنی رو دیدم.. اینم مامور پایاپای بانک کشاورزیه.... بهش سلام کردم میگه از دور داشتم میومدم میگفتم این خانوم قیافش چقدر آشناس! ...

 

ناهار زیاد خوردم.. من هر وقت تصمیم به رژیم میگرم اشتهام بیشتر میشه! یادمه دوم دبیرستان بودم تابستونش رژیم گرفتم در عرض یک ماه و نیم 2 کیلو چاق تر شدم! البته همه میگن قدم بلنده وزنم خوبه اما من باید دوباره بشم 60!

غروب زنگ زدم پارسه رفت تلفنشون رفت رو منشی! تا ساعت 5 بیشتر باز نیستن... یه خورده بازی کردم و آقای مدیر اومد..موقع رفتن تا دم در اومد و ازم کلی تشکر کرد اما فکر میکنه با این تعریفاش میتونه منو گول بزنه!

رفتم خونه آویسا بود...کلی دلم براش تنگید....

 

سه شنبه صبح هم اتفاق خاصی تو شرکت نیافتاد...  زنگ زدم پارسه ... شماره حسابشونو گرفتم که پول واریز کنم...

ناهارمو خیلی خیلی کم خوردم!

ساعت 4:20 رسیدیم شرکت حمید و دکتر اومده بودن... ویزیتور ها هم یه ربع بعد رسیدن.. من که تو اتاق خودم بودم.. حوصلشونو دیگه ندارم ..منکه زیاد نیستم پس به من دیگه ربطی نداره! با هم صحبت کردن و ویزیتورا و حسابدار اومدن تو اتاق.. همشون عصبانی منم داشتم میگفتم چیزی نشده که آخرش اینا به این نتیجه رسیدن که من خیلی بی خیالم! من خودم سر یه مسئله کوچولو خیلی حرص میخورم اما اینا حرص خوردنشون بی فایده بود من همه این حرفا رو قبلا بهشون زده بودم بهم میگفتن ما پشت مون گرمه! برای همین دیروز کلی خندیدم !

 

ساعت 6 به بعد بود که زن مدیر اومد و یه غوغایی به پا کرد... آبرمون رفت! دکتر میاد به من میگه این خانومش چرا اینقد عصبیه؟

شب هم که آخرین قسمت مردان درجه دو بود... زنه بیپ بیپ جیسون و انتخاب کردم.. اینقد دلم برای آدام سوخت.. وقتی داشت حرف میزد بغض کردم... خیلی نامرد بود....

 

چهارشنبه هم که امروز باشه خیلی روز بی خود و گرمیه! بابا زنگ زد و که پولو به حساب پارسه واریز کرده! منم زنگ زدم بهشون گفتم.. بعدم گفتم که فردا میام کتاب و با تاریخ آزمونو میگیرم ازتون... البته به آزمون اولشون نمیرسم اما گفتن سوالا رو بهم میدن!

تا الان هم دراز کشیده بودم... خانوم حسابدار داشت بازی میکرد وقتی رفت گفتم کارت اینترنت که همرامه از همین جا آپ کنم...

 

یه چیزیم عرض کنم.خودتون که میدونین من نت کم میام.. برای همین تصمیم گرفتم که قسمت نظراتمو ببندم تا مجبور نشم هر شب بیام نت! فقط اولین پستی که تو ماه جدید میدم قسمت نظراتو باز میکنم! اینطوری بهتره! راحت ترم.. چون فروردین به بعد خونم اگه قسمت نظراتمو نبندم به جای اینکه سرم تو کتابام باشه توی مانیتوره!

 

برای چند تا از بچه ها هم باید زنگ بزنم که کتابامو بیارن...

یه چیز دیگم اینکه هفته دیگه جشن نامزدی خواهر شوهر بهشید.. تصمیم گرفتم اون کت و دامنی که چند ماه پیش گرفتم و بگیرم بپوشم! آستیناشم بلنده!خدا کنه اون روز هوا سرد باشه...

دو روز پیش آرایشگاه زنگ زدمو برای هفته بعد وقت گرفتم برای مرتب کردن موهام... به بهشید میگم دعوتیم؟ میگه نمیدونه!خودم خودمو دعوت کردم!

 

شاد باشین

دوستون دارم

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت12:55توسط بیتا |
اخراجی ها 3

سلام عليكم

 

جمعه صبح فتيله و اين حرفا... نزديكاي ظهر بهشيد اومد وسايل آويسا كه جا گذاشته بود گرفت ما هم كلي ازش اطلاعات گرفتيم.. آخه شب گذشته بله برون خواهرشوهرش بود... كلي اطلاعات دادو رفت خونه مادر شوهرش... غروبشم بيكار خونه بوديم.چون مامان بزرگ خونمون بود! شبشم اينقدي حوصلم سر رفته بود.. آويسا نيست جاش خيلي خالي ميشه!

شنبه و يكشنبه و دوشنبه صبح هم يادم نمياد تو شركت چه خبري بود!

دوشنبه تو راه شركت بودم كه خانم حسابدار زنگ زد كه حميد و جهانگير دارن ميان! منم گفتم آقاي مدير چالوسه... ميگه منم گفتم بهشون حميد گفت به مدير چيزي نگو... رفتم شركت تا رسيدن ساعت 5:30 شده بود... وقتي رسيدن گفتن براي مدير زنگ بزنم! يه خورده سوال پرسيدن من خيلي محدود جوابشونو دادم! عمرا بتونن از زبون من يكي حرف بكشن!

تا 6 موندن بعد رفتن ساري... بعد دپ زده شدم.... شبم اومده بودم خونه رفتم رو تختم دراز كشديم...

سه شنبه صبح از حميد و جهانگير خبري نبود... مدير فكر ميكردن تو بابلن تو هتل خواب! اما اينطور نبود! با دو تا از ويزيتورامون گرگان بودن!

غروب كه اومدم شركت ديدم حسابدار همجنان هست... تا ساعت ۶:۳۰ بود... بعد ديد از اينا خبري نميشه رفت... منم ساعت ۷رفتم خونه....

چهارشنبه صبح اومدم شركت قبل اينكه حسابدار بياد مدير و اومد و كلي حرف زد... بچه ها پشتشو خالي كردن! اينم عصباني شد و گفت همه به جز من بيرون! واقعا خيلي بده كه روزيتو بگيري بعد بهش از پشت خنجر بزني.... حسابدار زنگ زد به ويزيتور و وزيتور هم زنگ زد به حميد و بعدم حميد زنگ به مدير و گفت كه اين چه كاري و ازين حرفا ... منصرفش كرد....

نزديكاي ساعت يك ويزتور مون اومد و گفت و حميد بهش گفته كه بره چكا رو جمع كنه و  به مشتريها كه داره چك ميكنه بگه كه چك و در وجه شركت تهران بنويسن! اينقد عصباني شدم بهش گفت چطوري دلت مياد ؟ تهران به اينا وعده وعيد داده كه نمايندگي اينجا رو ميدن بهشون! چه خيال خامي! بحثمون به جايي نرسيد و من اومدم خونه!

خوشبختانه من چون بهشون شك كرده بودم صبح به ۶-۷ تا مشتري كه براي سفارش زنگ زده بودن من بهشون گفتم كه چك و در وجه شركت ما بزنن!

غروبم به طور غير مستقيم به آقاي مدير گفتم كه به مشتري هاش بگه!

پنجشنبه هم كه امروز باشه... شركت تنها بودم.. حسابدار سرما خورده بود نيومد!

غروب هم كه با دوست جون قرار داشتم... تو كافي شاپ يه دختر پسر جلوشون يه بشقاب بود توش كلي دستمال بود... دختره در حال فين فين كردن بود.....

سمت راستمون هم يه دختر پسره بودن... پسره كه رفت دختره دستمال به دست بود اونم در حال فين فين....

سمت روبرو مايل به چپ هم يه دختر پسره بودن در حال كاراي بد بد بودن... من كه نگاه ميكردم... بد آموزي داشت واسم!

سمت چپ هم يه پسره بود كيفش جادويي بود!‌هر ۲۰ دقيقه يه چيزي ازش ميومد بيرون!

ديگه همين اتفاقا افتاد....

الانم كه خونم آويسا بغلمه هي با دستش ميزنه به كيبورد كلي حروف نوشته ميشه..من پاك ميكنم روزي از نو.... چرا بغلمه نميدونم! اما احساساته خالش داره بهش انتقال پيدا ميكنه... شبا هم ميخوابونمش!

خوب ديگه نميتونم بيشتر ازين تايپ كنم... كلي مختصر هم نوشتم اينو مديون آويسايين كه بغلمه!

بعدم اينكه از دوست جون امروز سي دي كه تو ماشينش بود گرفتم چرا توش ساسي مانكن نيس؟ فكر كنم قرار بود باشه! الان ۵ تا ترك بيشتر نمونده!

 

شاد باشين

دوستون دارم

باباي

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت21:45توسط بیتا |
دوران بي پولي

سلام علیکم

 

یکشنبه و دوشنبه شرکت اتفاق خاصی نیوفتاد.. نه صبح نه بعد از ظهر... یعنی چیزی یادم نمیاد.. فقط اینکه مدیر راه میره و بهم میگه نمیخوای بمونی؟ تصمیمت جدیه؟ ازین چیزا... دعوای همیشگی حسابدار و مدیر... دیگه چیزی یادم نمیاد...

سه شنبه صبح ساعت ۸بیدار شدیم رفتیم خونه مادرجون... هر سال شله زرد درست میکنن... همه هم اونجا جمعن... امسال خیلی مفید بودم روی تمام شله زردا رو من نوشتم! البته با شابلون اما خوب من نوشتم..بعدم روش با خلال پسته تزیین کردم... دیگه نهایت مفید بودم

غروبش هم جایی نرفتیم... اومدم پشت کام در حال نوشتم اون یکی وبلاگ بودم که بهشید تشریف آووردن و گفتن حوصلم سر رفته! اومد پیشم بشینه منم صفحه رو گزاشتم زیر که بهش خیلی بر خورد و قاطی و این حرفا بعد رفت سراغ گوشیم و الکی گفت مسیج دارم و مثلن داشت میخوند که منم از پشت کامپیوتر شیرجه زدم افتادم روش که گوشی رو بگیرم که دیدم مسیجی در کار نیست دیگه بهشید کلی حرف زد دیگه مجبور شدم کارمو سیو کنم و بیام رو تختم دراز بکشم و حاج خانوم بیاد پشت کامپیوتر...تازه نشسته بود کلی بهم حرف هم میزد

بعد مامان اومد آویسا رو هم آوورد... منم رفتم بغلش کردم... نشسته بود داشت بازی میکرد منم در حال مسیج دادن.. اسباب بازیش از دستش میوفته منم حواسم نبود رفت بگیره افتاد شبیه الا کلنگ هست... شبیه اون شده بود... رو شکمش تاب مبخورد.. دستا پاها بالاتر بودن 

چهارشنبه صبح که شرکت اتفاق خاصی نیافتاد.... فقط به مدیر گفتم غروب نمیام... میخواستم بهشم بگم حقوقمو بده.. حدس بزنین تو کیفم چقدر پوله؟ ۴تومن! با پولو خوردا ممکنه بشه ۵ تومن روم نمیشه توی این وضعیت ازش حقوقم و بخوام... شنبه میرم از حسابم پول میکشم مامان میگه چقدر میخوای من میدم ! منم گفتم نوچ از حسابم میکشم مثلتا دستم تو جیب خودم میره

بعد از ظهر هم آویسا که بیدار شد خواهری سریع کاراشو رسید تحویل مامان و بابا داد رفتیم بازار... میخواست برای فرزاد برای عیدش ساعت بگیره! خیلی وقت بود به قول خودش تنهایی نرفته بودیم بیرون... رفتیم شهریار و ساعت و دید و پسندید... اما دفعه بعد میریم میخریم... میخواست شال هم بخره هر چی میگم بزار یکی دو هفته دیگه میگه شال ندارم... آخه الان همه جا حراجه و شالاشون بافت... تو شال فروشی خواهری دنبال شال میگشت من یکی انتخاب کردو خریدم اصلا قصد خرید نداشتم. چون پول نداشتم.. بهشید حسابمو کرد... الان بهش بدهکارم یه زمانی من خیلی وضعم خوب بود... عجب روزگاری شده

بعد اونم رفتی کافی شاپ به یاد قدیما.... دیگه ساعت ۸بود اومدیم خونه... حال آویسا هم خوب بود.. شنگول بود... اومدیم خونه شالو گزاشتم سر مامان کلی به به گفت.. بعد به بهشید گفت تو چرا چیزی نگرفتی؟ بهشید گفت قشنگش همین بود فقط.. بعد مامان هم گفت بیتا بده به بهشید... منم گفتم نمیخوام باهاش انس گرفتمدیگه اینقد بهشید گفت که قبول کردم.. اما بهش نیومد  دوباره مال خودم شد

پنجشنبه که امروز باشه صبحش بیکار بودم.. آویسا رفت حموم. اومد خوابوندمش.. بعد حوصلم سر رفت شدید .. تا ساعت ۱۱ که آویسا بیدار شد... تا ۱۲ هم باهاش سرگرم بودم اما خودم بعد اون خیلی بی حوصله شدم . آویسا رو دادم به بابا خودم اومد بالا رو تخت دراز کشیدم

غروبش هم بهشید خونه مادرشوهرش رسوندیم.. گویا امشب بله برون خواهر شوهرشه... بعد اون رفتیم بازار... مامان برای خودش کفش میخواست هم دنبال یه چیزی برای آویسا بودیم که عید بهش بدیم.. مامان که کفش پسند نکرد..یا از مدل پاشنش ایراد گرفت یا مدل جلوش... خلاصه ایراد میگرفت... بعدم گیر داد من کفش بخرم... خرید کفش برام معضله... من پاییزو زمستون فقط به خاطر اینکه راحت کفش میخرم خیلی راحتم... چون یا بوت میپوشم یا کتونی... اما تابستون... این مامان و نمیشه راضی کرد که تابستون هم کتونی پام باشه... گیر داد برای عید کفش بخرم.. کفشا رو میدیدم اینطوری میشدم میگم کتونی بگیرم میگه نه! منم گفتم هیچی نمیگیرم

بعد اونم رفتی برای آویسا... یه مغازه بود ..وای پسره منو مامان و خفه کرد.. نمیزاشت بیرون بیام.. تمام مغازشو داشت میریخت بیرون ! دیگه عصبیم کرد بعد رو به مامانم گفتم بهتره که بهشید باشه خودش انتخاب کنه! پسره گفت من فکر کردم مامان شمایین! شما خالشین؟ منم گفتم بله بی شخصیت... اومدیم بیرون مامان گفت آخیش زودتر میگفتی....

بعد اون رفتیم سوار ماشین شدیم برگردیم مامان رفت نون بگیره گفتم برام چیپس بگیره... اومد و راه افتاد گفتم با طعمه چی گرفتی؟.. گفت واییی  یادم رفتم دلم چیپس میخواست رفتیم دنبال مامان بزرگم اومدیم... یعنی اینکه فردا جمعس و ما خونه موندنی... هی به مامان میگم جمعه نیار ما بریم بیرون باز جمعه میاره

 

موندم خودم برای آویسا چی بگیرم؟ میخواستم خرس وینی پوه بگیرم تو شکمش کیسه آبگرم میرفت.. کاتالوگشو دیدم خوشکل بود.. فارش هم دادم که بیارن اما مامان گفت این همه پولشو میدی که نشونم نمیده استفاده هم نمیشه خورد تو ذوقم شدید... گفت لباس بگیر براش!... الان تصمیم گرفتم برم براش عروسک باربی بگیرم... حالا ببینم چی میشه!

 

یه چیزی هم یادم رفت تو پست قبلیم بگم.. پنجشنبه هفته پیش که از بیرون اومدیم.. تو کوچمون یه زن و شوهر داشتن میرفتن که من دیدم یهویی مرده از پشت لگد زد به زنه و بعد با دستش محکم زد... من اینطوری شدم  گفتم مامان مرده داره زنه رو میزنه که دیگه رد شده بودیم مامان گفت نه شوخی میکنین الان بغل کرده مامان داشت از تو آینه میدید که گفت بیتا مرده رفته شیشه نوشابه برداشته میخواد بزنه تو سر زنه مامان ترمز کرد که ببنیم دیدیم صاحب سوپر و دوتا پسره اومدن مرده رو گرفتن بعد به مامان گفتم زنه رو سوار کنیم فرار کنیم.. مامان گفت هیچ وقت توی این مسائل دخالت نکنه دختره خودش خیلی احمقه که با همچین مردی داره زندگیشو ادامه میده... اونشب اینقد حرص خوردم.. یعنی آدم ازدواج کنه که آخرش این بشه؟ اینا که تازه اول راه اینطوری بودن... واقعا اون دختره با چه امیدی داشت زندگی میکرد؟ به خاطر آبروش؟

 

دیگه اینکه... اومدم وباتون اما نمیدونم چرا صفحه کامنتتون نصفه باز میشه... نمیتونم کامنت بدم...

 

مهران جان تولدت مبارک ایشاله جشن ۱۲۰ سالگیتو خودم اینجا برات بگیرم...

 

سوم هم اینکه نعیم جان اگه میای وب من یه کامنت بده چون آدرس وبتو گم کردم..

 

پ ن : رفتم وبلاگ اين...لينك وبلاگ.. صاحبش فوت كرده.. دپ زدم!

 

دوستون دارم

شاد شاد باشي

 

پاينده باد ايران آريايي

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت21:21توسط بیتا |
آویسا سوخت!

سلام علیکم

 

دوشنبه صبح رفتم حموم .... از حموم اومدم فکر کردم ان + یک تا مسیج از دوست جون دارم اما دریغ از یکی.... چون با ذوق فراوون رفتم سراغ گوشیم وقتی دیدم هیچ مسیجی ندارم قیافه ضد حالیم واقعا دیدنی بود! هه هه خودم الان فکر میکنم کلی خندم میگیره!

غروبش رفتیم خونه دایی.... اونروز چسب نزاشتم .. دایی و زندایی تو راه پلشون که منو دیدن کلی Wooooooow گفتن و اینکه چقدر قیافم تغییر کرد.... کلی ازم تعریف کردن منم در حجد فضا ذوق کردم... یه بیست دقیقه بعدشم آویسا خانوم اومد... خوابش میومد و بهشید هم ا منو میبینه به یاد این میوفته که اومده اینجا استراحت کنه! آویسا رو خوابوندم.... تا ساعت حدودای 8 اونجا بودیم کلی اصرار کردن شام بمونیم مامان هم گفت امشب شامو درست کردم باشه برای دفعه بعد که شام درست نمیکنم!!

قبل اومدن آویسا تازه بیدار شده بود غذاشم خورده بود خواهری فرمودن که میریم بیرون آویسا رو شما ببرین!

اومدیم خونه یه خورده آویسا نق نق کرد سی دی آهنگاشو گذاشتیم کلی کوک شد... اینم عکسایی که همون شب ازش گرفتم

 

یه ساعت هم نشد خواهری اومدن....

بعدم خودم از خودم عکس گرفتم... از تمام رخ چون ورم داره زیاد از قیافم خوشم نیومد.. اما نمیرخ خیلی خوشکل شد برای همین ذوق کرد 8 تا عکس از نمیرخ از خودم گرفتم.....

سه شنبه صبح ساعت 7 گوشیم زنگ خورد منم گفتم یه 5 دقیقه بخوابم...خوابیدن همانا بابا ساعت 7:40 به زور منو بیدار کرد! تازشم من کلی عصبانی شدم که نمیزارین 5دقیقه بخوابم بعد که گوشیمو نگاه کردم نادم شدم!

اتفاق خاصی تو شرکت نیوفتاد اگه هم افتاد یادم نمیاد.... فقط چون چسب نزاشته بودم خانوم حسابدار 5دقیقه منو معطل خودش کرد هی نمیرخ به چپ هی به راست ...

غروبشم همینطور یادم نمیاد.... فقط اینکه یکی اومد تو تاکسی نشست خیلی بوی سیگار میداد! حالم داشت بد میشد....

چهارشنبه شرکت تنها بودم... آقای مدیر منو برد تو اتاقش کلی حرف زد از اینکه چرا سال جدید نیستم....میگه خانومش گفته که ویزتورمون مخ منو زده که من اینجا دیگه کار نکنم!! منم گفتم این تصمیم خیلی وقته گرفتم اما الان دارم عملیش میکنم و به بچه ها هیچ ربطی نداره!

اومدم تو اتاق خودم باز دوباره اومد تو اتاق و شرو کرد به حرف زدن .... که ما بین حرفاش بهم گفت میدونی حسابدار چقدر حقوق میگیره.... گفتم میدونم... از تعجب شاخ در آوورد.....

غروب چهارشنبه هم شرکت تنها بودم... لامپهای تو سالن و خاموش کردم 4تا صندلی جفت کردم و روشون دراز کشیدم... چهارشنبه اینجا خیلی گرم بود و منم سرم به شدت درد گرفته بود!

نزدیکای رفتنم به خونه بابا زنگ زد که خواهری آویسا رو گذاشتن پیششون و خودشون رفتن بیرون خرید کنن... آویسا هم تازه خوابید اومدم زنگ آیفونو نزنم با کلید درو باز کنم!!

رسیدم خونه آویسا خواب بود ... تا لباسو عوض کردم و دستامو بشورم دیدم صداش در اومد... مامان داشت شام درست میکرد بابا هم بغلش کرد و بهم گفتن برم سوپشو گرم کنم و بهش بدم... منم سوپشو گرم کردم ... موقع سوپ دادن بهش هنوز غدا نداده جیغش در اومد! منم تندی بغلش کردم و مامان و بابا گفتن که سوپشو زیاد گرم کردی منم گفتم نه خوردم زیاد گرم نیست! بعد اینکه ساکت شد دوباره رفتم بهش سوپ بدم اول رفتم خودم یه خورده بخورم دیدم قاشقش داغه داغه.... به خاطر همین جیغش در اومد!!

 

 

پنجشنبه صبح هم اتفاق خاصی تو شرکت نیوفتاد.... تو راه خونه هم یکی از زندایی هامو دیدم بهم میگه چون بینیت مشکل نداشت زیاد قیافت تغییر نکرد... آخرش نفهمیدم من قیافم تغییر کرد یا نکرد؟!  رفتم خونه دیدم آویسا عسل رفته بود حموم اومده بود...منم دلم نیومد ازش عکس نگیرم..اینم عکساش....

 

 

اينم يه عكس از نميرخ...موهاي جلوش بلند شده و ديگه سيخ نيس اما پشتش يه خورده سيخه

 

 

اينم يه عكس در حال ذوق كردن و بال بال زدن

 

 

بعد عکس گرفتن دیگه خسته شد و خواهری هم در جا گفت بــــــــیــــتا بخوابونش!!

 

غروب پنجشنبه قرار بود بریم بازار .. اما بابایی حالش بد شد .. از اونجایی که پنجشنبه هم مطب دکترا بستس مامان زنگ زد به داییش اونم گفت ساعت 6بیا خونم.... رفتیم اونجا .....بعد اونکه نسخه نوشت فقط رفتیم همون مغازه که مامان برای خودش لباس دیده بود.... مامان یه شلوار گرفت برای خودش منم یه بلوز گرفتم... بعدم اومدیم خونه.

موقع اومدن خونه دختر همسایمون منو دید بعد کلی به به گفتن و کلی از بینیم تعریف کردن و قتی من ذوق زده کامل شدم بهم میگه راستی کجاشو عمل کردی؟ یعنی واقعا اینا فکر میکنن بینی من خوب بود؟

جمعه صبح راس ساعت 9:28 بیدار شدم... اینقد ذوق کردم تا اون موقع خوابیدم...  البته حیف شد خاله هتی ندیدم! بعد خوردن صبحانه اومدم اتاقم تا موقعی که یانگوم شروع شه داشتم اتاقمو مرتب میکردم! یه چیزی در حد افتضاح بود! البته اتاقم ظاهرش تمیز بود از باطن مشکل داشت!

خواب بعد از ظهری هم تا ساعت 5:30 ادامه داشت... در حال چایی خوردن بودیم که آویسا اومد...

اینم عکسش....

 

 

قیافشو ... شبیه کدو قل قل زن شده... الهی من فداش شم... حالش انگاری زیاد خوب نبود... یه چیزی تو مایه های سرما خورده بود... آخه خواهری من فکر میکنه خودش گرمشه بچه هم گرمشه... ببینین با لباس تو خونه همینطوری بچه رو آوورده بیرون!

همون موقع ها هم مامان یکی از دوست جونا زنگ زد و گفت با دخترش بیشتر در تماس باشم.... دانشگاه قبول نشده گویا افسردگی گرفته!

خواهری تا ساعت 7:30 موندن و رفتن.... شبش فرزاد میرفت.... اما بهشید موند.... بهشید این ماه موند....

بعد اینکه اینا رفتن ما هم رفتیم بیرون دور زدیم و بعدم دنبال مامان بزرگم....

 

یه چیزیم بگم من یه ماه پیش در چنین روزی بیمارستان بودم... الان که فکر میکنم اصلا باورم نمیشه من ترسو همچیم حرکتی انجام دادم!!  

شنبه هم که امروز باشه تو شرکت اتفاق خاصی نیافتاد...

غروبشم این آپ و نوشتم.... داشتم میومدم شرکت چیپس خریدم بومبا! اینقد بد مزه بود که فقط دو تا دوه خوردم.... فکر کنین چقدر بد مزس که من ازش گذشتم! بعد اون یادم افتاد تو کیفم لواشک دارم... نشستم لواشکمو خوردم!

 

در مورد دوست جون هم ... دیگه دیگه!!! فعلا نپرسین بعدا بهتون میگم!

 

یه چیز دیگم به جون خودم نباشه من بی معرفت نیستم... من اکانتم 3شنبه تموم شده بود تا این لحظه بدون اکانت بودم....در ضمن من خیلی زور بزنم هر روز 15 دقیقه بیشتر نمیتونم بیام نت که حداکثرش میشه یکی دو تا وبلاگ.... یه خورده درکم کنین.... مهم اینه که من همیشه به فکرتونم...

 

يه چيز ديگه.. مردان درجه دو ميبينين؟ فكر ميكنين كدوم انتخاب ميشن؟ من دوس دارم آدام انتخاب شه خيلي مهربونه

 

خیلی خیلی دوستون دارم

شاد و بهاری باشین

بابای

 

پاینده باد ایران آریایی

+نوشته شده در شنبه 1387/12/03ساعت20:53توسط بیتا |

 


Runtime Error

Server Error in '/' Application.

Runtime Error

Description: An application error occurred on the server. The current custom error settings for this application prevent the details of the application error from being viewed remotely (for security reasons). It could, however, be viewed by browsers running on the local server machine.

Details: To enable the details of this specific error message to be viewable on remote machines, please create a <customErrors> tag within a "web.config" configuration file located in the root directory of the current web application. This <customErrors> tag should then have its "mode" attribute set to "Off".


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="Off"/>
    </system.web>
</configuration>

Notes: The current error page you are seeing can be replaced by a custom error page by modifying the "defaultRedirect" attribute of the application's <customErrors> configuration tag to point to a custom error page URL.


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="RemoteOnly" defaultRedirect="mycustompage.htm"/>
    </system.web>
</configuration>