پنجشنبه ۲۷ فروردین » بعد آپ سه تا کتابو گذاشتم جلو و فقط روی نکته هایی که با ماژیک کشیده بودم نشستم خوندم.. هر چی میخوندم استرسم بیشتر میشد انگار فردا کنکور دارم
و احساس میکردم که دیگه نمیکشم و همه چی از یادم داره میره! دیگه نزدیکای یه ربع مونده به نه بود که بی خیال شدم و کتابو بستم رفتم پایین پیش مامان و بابا....
جمعه ۲۸ فروردین » صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم و آماده شدم ... تو آیین نامش نوشته بود که کیف نبرم منم دو تا مداد با یه پاک کن با دوهزار تومن پول گذاشتم تو جیب مانتوم
... نوشته بود آرایش نکنم!
اما پیش خودم گفتم که برای کنکور که رفته بودم انگار سالن مد بود مگه میشه دخترا آرایش نکنن؟![]()
با این حال فقط یه رژ لب صورتی کمرنگ با یه ریمل زدم
... بابا هم آماده شده بود که منو برسونه.... رسیدیم بابا گفت زنگ بزن بیام دنبالت! منم گفتم موبایلمو نیووردم چون تو آیین نامشون نوشته بود ممنوعه!
بابا گفت کنکور که نیست اینا همون آیین نامه کنکورو کپی میکنن میدن به شما!
بیا مال منو بگیر زنگ بزن خونه میام دنبالت... گفتم نه! حالاببینن بد میشه! ساعت ۱۰:۴۵ بیا دنبالم...
رفتم داخل رویه اولی صندلی تو حیاط نشستم... دخترا و پسرا میومدن با چه تیپایی اونوقت من
....... همشونم دستشون گوشی بود نیمدونم اون موقع صبح با کی داشتن صحبت میکردن! منم مثل مظلوما اونجا نشسته بود
تا یه دختره هم اومد پیشم نشست و باهاش سر صحبت و باز کردم بعد یه دختر دیگه اومد.... یکیشون مال ساری بود یکی هم قائمشهر!
ساعت ۷:۵۰ بود که به دوتا دختر گفتم بهتره بریم سالن چون من باید میرفتم کارتمو هم میگرفتم! ما که بلند شدیم راه افتادیم انگاری رهبر تظاهرات کننده ها باشیم کلی آدمی پشت ما راه افتادن !![]()
رفتم تو سالن یه پسره رو دیدم قیافش خیلی آشنا بود کلی فکر کردم که این کیه یادم نمیومد!![]()
سر ساعت ۸ هم آزمون شروع شد... ادبیات بدک نبود
... معارف!! ا... اشتباه خوندم!
من معاد خوندم اما از جهان شناسی اینا اومده بود! زبان هم زدم واسه خودم!
اما نخونده بودم! ساعت ۸:۳۰ تموم شد!
۶۰ تا سوال بود کلا... همینطوی برای خودم سوالا رو چک میکردم تا ۹... دیگه دفترچه رو بستم گزاشتم رو زمین... درو دیورا نگاه کردم تا رسیدم به سقف! سقفش نم داشت!![]()
دفترچه دوم هم ۹:۱۵ دادن.... ریاضیشو نگاه کردم خیلی دلم سوخید.. مشتق و حد بود... یه چیزایی یادم بود میخواستم حلش کنم که ترسیدم منفی شه نگاه نکرده رفتم سراغ زبان تخصصی! اونم نخونده بودم نگاه نکرده رفتم سراغ مدار منطقی
... خوب بود...بعدم سی
... خیلی خوب بود... سیستم عامل و ذخیره... اینهمه سیستم عاملو خوندم اما..بدک نبود... ساختمان داده ها رو نخونده بودم اما قیافه سوالاش آشنا بود
..داشتم فکر میکردم که یادم اومد که اون پسره که قیافش آشنا بود پسر همسایه روبرویی بود که کچل کرده بود!
ملا حواسم خیلی جمع امتحان بود نمیدونم چرا یهویی اومد تو ذهنم!
ساختمان داده ها هم سه تا زدم و بیخیال شدم..ساعت ۱۰:۲۰ دادم اومدم بیرون... هوای بیرون خیلی سرد بود. داشتم میدادم دختر عموی پسر همسایمونم که یه کوچه بالاترمیشنن هم دیدم!
تا ساعت ۱:۳۰ توی سالن پایینی نشستم چون هوای بیرون خیلی سرد بود.. بعد گفتم بابا عادت داره همیشه یه ربع زودترمیاد برم که الان اومده! رفتم نیومد.. دیگه گفتم الان میاد برای همین پیش در وایسادم... این پسر همسایمون هم با دوست دخترش! هی از جلوم رد میشد اصلا به روی خودش هم نمیورد! که یه خورده خجالت بکشه اینقد جلوم رژه نره! قبلنا یه چیزی به نام حیا بودن! از سرما یخ زدم بابا ساعت ۱۰:۵۵ اومد! چشم زدم بابامو همیشه زود میومد!
اومدم خونه میخواستم برم حموم اما گفتم الانه که یانگوم بده تا ساعت ۱۲ نشستم که دیدم نداد رفتم حموم....
غروب هم که عروسی برادر نیوشا بود... ساعت ۴:۳۰ بلند شدم ساعت ۴:۵۰ آماده بودم! زیاد آرایشم نکردم یعنی آرایشم شبیه بیرون میرفتم بود حسش نبود چون خوابم میومد هیچ حسی نبود !... زنونه مردونه جدا بود...عروسه قیافش بدک نبود از دور خیلی بامزه بود اما از نزدیک زیاد نه.... من و آوا و زن پسردایی و مامان پیش هم نشسته بودیم... پشتمون هم سه تا ازدوستای عروس بودن... خاله عروس هم فکر کرد ما جزو دوستای عروسیم کلی ما رو شرمنده کرد!یکی از دوستای عروس بینیشو چسب زده بود.واقعا بد عمل کرده بود ! بعدم اینکه خیلی کلاس میزاشت!من اگه به جاش بودم با چسب نمیومدم عروسی.مثلا اگه چسبشو بر میداشت چی میشد؟ اون یه هفته ای که چسب میزدم میرفتم شرکت تو خیابون ماسک میزاشتم با این حال خیلی سختم بود چه برسه به اینکه با چسب بیام تو عروسی چپ و راست هم عکس بگیرم!! اما دو تا دختره که خواهر هم بودن لباسشون خیلی خوشکل و تک بود! فکر کنم رفتن از دبی یا ترکیه گرفتن... عمرا تو ایران ازین لباسا باشه... من که از اول تا آخر چشم رو لباس این دوتا بود فکر کنم همون شب لباسشون پاره پاره شد!
زیاد نرقصیدم به دو دلیل! یکی اینکه مجلسش تو دلم ننشست دوما اینکه انرژیمو برای شب نگه داشتم! عروسیشون زیاد خوش نگذشت ساعت ۷:۱۵ بود که بلند شدیم..تازه میخواستن کیک بدن که ما بلند شدیم....
اومدیم خونه تا مامان نماز بخونه من آرایشمو پاک کردم تا دوباره آرایش کنم.. سایه مشکی زدم خراب شد... بعد گفتم مثل قبنا با سایه سرمه ای سیر کار کنم بازم نشد! انگار ارایش کردن یادم رفت! من قبل اینکه برم شرکت یعنی تا یه سال پیش چون خط چشم بلد نبودم با سایه کار میکردم انصافا هم خیلی خوشکل میشد بعد که رفتم سر کار دیگه سایه نمیزدم و از سایه زدن هم خوشم نمیومد یعنی آرایشم خیلی کمرنگ تر از قبل شد اما جمعه دیگه عصبی شدم هی میکشیدمو پاک کردم آخر معمولی زدم و بلند شدم رفتم...
ساعت ۹رسیدیم عروسی دومیه... این عروسی خواهر زنداییم بود...یعنی خاله آرشام! عروس داماد که اومدن بعد رقص اولشون که تنهایی من با دو تا آهنگ اومدم رقصیدم بعد اومدم نشستم... جلو خیلی شلوغ شده بود ...که من طاقت نیووردم میخواستم برم جلو که دیدم آوا و زن پسرداییم هم بلند شدن اومدن... رقصیدم تا موقع شام!... تا شام و آماده کنم هم چند ت از آهنگای ابی روخوندن... وای یعنی اگه چشاتونو میبستین انگار ابی داشت براتون میخوند... زن پسرداییم هم که عاشق ابیه جو گیر شده بود داشت خود زنی میکرد!
بعد شام هم قاطی شد ... خواننده گفت براتون یه سوپرایز دارم... کلی حرف زد تا گفت که یکی از بهترین دی جی های ایران اینجاس و بعدم تن ویدئو پروژ.کتور تصویر کانال پی ام سی اوم و تبلیغات تاپ ۲۰ که داشت شماره ۱۳ میداد... من همونجا گفتم مامان دی جی مانسیه.. آوا گفت نه بابا ... بعد دیدیم آهنگ فرهاد پخش شد و بله دی جای مانسی بود... بعد این آهنگ یه آهنگ شاد هم خودشون اجرا کردن من هی داشتم دنبال دی جی میگشتم که یه فرد جدید بیاد... بعد اجرای دو تا آهنگ اون کسی که کیبور میزد اومد خودشو معرفی کرد که دی جی خودشه! بعد دیگه دم و دستگاش و راه انداخت و به قول خودشون آتیش زدن... دوباره رفتم جلو از ساعت ۱۲ تا ۱:۴۰ رقصیدم... چون عادت به کفش پاشنه دار هم ندارم دیگه پام داغون شد.. اومدم نشستم ساعت ۲ شد که زن پسرداییم دوباره منو بلند کرد همونجا صندلی ها رو دادیم کنار با هم رقصیدم تا ساعت ۳:۱۵.... آخرین رقص هم دوباره رقص دو نفره عروس و داماد بود و بعدم بابای.....
ساعت ۳:۳۰ اومدیم بیرون تا عروس و داماد تا خونه همراهی کنیم... گوسفند کشتن! من پشت به صحنه بودم تا موقعی که مامان گفت بیا گوسفند و بردن... دیگه رفتیم تو حیاط .. من از دری رفتم که خون نبود... همینطوری تو حال و احوال خودم بودم ک نمیدونم چی شد زمین و نگاه کردم دیدم چند قطره خونه پشتم نگاه کردم دیدم گوسفند سر بریده پشتمه! حالم بد شد اومدم بیرون!داشتیم بر میگشتیم که مامان ماشین عروسو دید و میخواست بره یه شاخه گلشو بگیره!
چند سال پیش تی وی یه برنامه پخش کرده بود که توش گفته بودت اگه یه شاخه گل از روی ماشین عروس بگیرین شگون (درسته؟) داره! از اون موقع مامان هر ماشینی ببینه آشنا باشه غریب باشه میره میگیره! من هی میگفتم بده زشته که رفت به زنداییم گفت اونم کند و آوورد... اینم عکسش:

اونی که سمته چپه شاداب تره غنچه بوده دیروز کامل باز شد... این عکس هم مال امروزه...
تا بیام خونه ساعت ۴:۳۰ شده بود تا برم تو رختخواب ساعت ۵ شد! خواب هم از سرم پریده بود!... آخرین باری که ساعتو نگاه کردم ۵:۴۰ بود دیگه نمیدونم کی خوابم برد اما ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم دیگه خوابم نبرد...
شنبه ۲۹ فروردین» صبح برای پارسه زنگ زدم.. آخه دیروز گفت زنگ بزن تا برام آزمون اول و کپی بگیره... بعد رفتم کتابخونه... زنه گفت قبضش تموم شده اما میتونم برم بشینم ..منم گفتم من امروز برای ثبت نام اومدم ... بعدم رفتم پارسه...امید شهروند هم رفتم هر چی پاستیل نوشابه ای داشتو گرفتم!با دوتا چیپس....
اومدم خونه اومدم تو نت که هم کارنامه پارسه رو بگیرم هم بیام دیدن شما.. نمیدونم برای شما هم اینطوریه یا نه اما وبلاگ بلاگفا برام باز نمیشه!
بعد از ظهر هم چون دیشب یوسف ندیدیم نشستیم یوسف دیدیم تا بخوام بخوابم شد ۴ تا ۵:۲۰ خوابیدم که مامان منو صدا کرد..چون قرار بود خونه عمه بریم...
میخواستم کفشمو بپوشم پام توش نمیرفت.. پام خیلی ورم کرده بود تپل شده بود.. یه جورایی بی حس شده بود!
خونه عمه برای کامپیوترشون رفتم بهم گفته بود ویندوزشون عوض کنم اما نیاز به تعویض ویندوز نبود... تا ساعت ۸:۳۰ اونجا بودیم....
یکشنبه ۳۰ فروردین » صبح ساعت ۷ بیدار شدم .. ساعت ۸:۱۵ کتابخونه بودم.. داشتم با مسئولش در مورد تمدید صحبت میکردم که دیدم یه دختره اومده روسریش بازه گلوش مشخصه چشم شد ۸ تا! زنه گفت براش هنوز قبض نیومده منم بدون ثبت نام رفتم نشستم.. داشتم وسایلمو رو صندلی میزاشتم که دیدم دختر جلوییم مغنعشو در آوورده! داشتم مینشستم دیدم بیشترا با بلوز شلوارن!
بیشتر کتابخونه ها قسمت دخترانش اینطوریه اما تعجب من به این خاطر که من بار اولی که داشتم ثبت نام میکردم یه خانمی بود به اسم مسلمی! ازونا بود! به عکسم که سیاه سفید هم بود گیر داد که ریشه موم مشخصه دوباره رفتم عکس گرفتم!
وقتی پامونو تو کتابخونه میزاشتیم باید با حجاب کامل انگار داریم میریم حوزه میومدیم.. موقع درس خوندن اگه ریشه مو مشخص میشد میومد تذکر میداد... حتی بیرون از محیط کتابخونه میرفتیم حرف میزدیم میومد بهمون تذکر میداد... اگه مو بایل خاموش میدید که .......
برای همین وقتی دارم مقایسه میکنم میبینم ....راحت میتونی مسیج بدی.. راحت بچه ها میرن تو سالن بیرونی با موبایلشون حرف میزنن و ...... کلا همه چی برعکس شده!
تا ساعت ۹:۳۰ ساختمان داده ها خوندم اما هیچی نفهمیدم! چون کلا درس سختیه!و اینکه جزوه های پارسه فقط نکتس چون توضیح نمیده متوجه نمیشم فقط آشناییت داره! کتابو بستم نشستم سیستم عامل خوندم! تا ساعت ۱۲ نشستم و فصل یک و دوباره تموم کردم! آخه آزمون ایندفه جمع بندی آزمون یک و دو هست!
بعد از ظهر هم میخواستم برم کتابخونه اما خیلی خوابم میومد..هنوز کمبود خواب جمعه رو داشتم... از ساعت ۲:۳۰ خوابیدم تا ۵:۵۰! بیدار شدم سرحال شدم! چایی و خوردم نشستم درس خوندم..مدار منطقی... مامان رفته بود بیرون اما بابا بود خونه... داشت تی وی اتاقشونو تمیز میکرد و بلند بلند زن زیبا رو هم میخوند نمیزاشت حواسم جمع باشه!با اینکه صداش خیلی کم بود اما نمیدونم چرا دوتا گوشم شبیه دیش شده بود تا امواج صدای بابا رو دریافت کنه!
دوشنبه ۳۱ فروردین »صبح بیدار شدم تا برم کتابخونه مامان گفت که میره بازار خونه کسی نیست و نمیخواد برم...منم از خدا خواسته نشستم درس خوندم و فصل دو سیستم عامل هم تموم کردم!
برای دوستمم زنگ زدم که اگه کتاب ساختمان داده ها همونی که استادمون درس داده رو داره بهم بده.. کتاب خودمو دادم به یکی از دوست جونو بهم برنگردوند!
غروب هم تنبلی کردم نرفتم کتابخونه از ساعت ۴ درس خوندم تا ۸...مدار خوندم...
اینم عکس آویسا... دلم براش خیلی تنگ شده!!

آخرین شبی که خونمون بود...

یه چیز دیگم بگم از اینکه تو پست قبلی قاطی کردم ببخشید نظراتم از این به بعد بازه![]()
شاد باشین![]()
دوستون دارم
یکشنبه ۲۳ فروردین » غروب نشستم معارف خوندم... فصل دوم معاد ... این چیزا رو میخونم اینقدی میترسم. بعدم رفتم تو فلسفه بافی برای خودم
... قبل اینکه ما بیایم فرشته ها بودن... قبل فرشته ها دیگه کسی نبود.. اونوقت خدا تنهایی اون موقع حوصلش سر نیمرفت؟
کلی برای تنهایی فکر کردم اما مخم به چیزی نرسید.![]()
دوشنبه ۲۴ فروردین » صبح نشستم ادبیات خوندم! اول که رفتم سر فصلا رو گرفتم مثلا زده بود درک مطلب از ۱۰-۱۸ ... منم کتاب و باز کردم دیدم پیش شعرا شماره داره ... منم از شماره ۱۰ تا ۱۸ خوندم...
من تخصصیها رو از اول کتاب میخوندم تا اونجایی که ایندفه آزمون داریم اما عمومی رو فقط مال آزمون دوم و میخونم... خیلی خوشحال که سه سوته شعر ها تموم شد
... یه ذره فکر کردم گفتم باید نصف کتاب تموم بشه برای این آزمون اما اینجوری بخوان پیش برن که عمرا بتونن تموم کنم!
برای همین متوجه اشتباهم شدم... اونا شماره صفحه بود
...۱۰ تا ۱۸... صفحه ۷۰ تا ۷۷.. و الی آخر.....
بعد از ظهر بیدار شدم رفتم حموم... از حموم که اومدم دوباره سر حال شدم و ادبیات خوندم...
سه شنبه ۲۵ فروردین » ساعت ۹:۳۰ آرایشگاه وقت داشتم رفتم هر چی زنگ زدم درو باز نکردن..هوا هم خیلی سرد بود...یخ کردم.. برگشتم خونه... تا خونمون پیاده ۱۰ دقیقه راهه... اومدم خونه ناخونام همه کبود شده بود... ساعت ۱۰:۱۵ دوباره زنگ زدم دیدم هستن... رفتم کلی عذر خواهی کردن بابت اینکه دیر رسیدن... البته خونه آرایشگره هم همونجاست من دیگه زنگ در خونشون و نزدم! ابروهامو برداشت.. خوشل شد... داشتم شالمو میزاشتم احساس کردم یه سمت ابروم قدش بلندتره بهش گفتم همون طوری وایساده تیغ زد به ابروهام... پشت پلکمو خون آوورد... اومدم خونه... صورتمو شستم یه ته آرایش خیلی کمرنگ کردم و رفتم اداره پست... زنه گفت دفترچه تموم شده برای فردا صبح بیا... سوار تاکسی شدم هلن پیاده شدم عکس بگیرم دیدم بستس! خورد تو ذوقم اساسی! دوباره سوار تاکسی شدم .... رفتم خونه.. هیچ کار مفیدی نکردم!
غروب هم خوابیدمو بیدار شدم.. دوباره دنبال لباس گشتم... دنبال یه پیرهنم گشتم مامان گفت خودت اوندفه گفتی به درد نمیخوره انداختی! منم تازه یادم اومد انداختم پیرهن به این خوشلی ... دپرس شدم شدید.. اصلن دلم نمیخواست این لباسی که انتخاب کردمو بپوشم... اما مجبور شدم بپوشم... لاک زدم ..ساعت شد ۶... نشستم دوباره لغت های ادبیاتو خوندم... ساعت ۷ بود که شروع کردم به آرایش کردن... اومدم مثل همون دفه که تمرین کردم سایه مشکی بزنم دیدم زشت شد پاکش کردمو بیخیال شدم! با سایه سرمه ای میتونم خیلی خوب در بیارم اما مشکی ...خط چشم کشیدم! بله بالاخره تونستم یاد بگیرم هر چند شاید مدل خاصی نتونم بهش بدم اما همینکه پشت چشم نازک هست برای دل خوشیم کلیه!
تا آماده بشیم و سوار ماشین شدیم ساعت بود ۸:۴۴.. مامان رفت عینکشو تمیز کنه که شیشه عینک در اومد... دو ساعت من و مامان تو ماشین داشتیم با عینکش کشتی میگرفتیم که بره سر جاش که نشد! همینطوری گذاشت تو چشش! یه طرف شیشه داشت یه طرف نداشت! توی راه حالم یه طوری شد انگاری دم آخری بود... رسیدیم عروسی سرم درد گرفت کلی... حالم خیلی بد شد! جشن حنابندون بود.. داخل سالن که شدم خواهر شوهر عروس که دوست جون خودمم هست دیدم بهم میگه بیتا خیلی شبیه بهشید شدی اومدی تو اول فکر کردم خواهرت اومده! خودشو ۲۵ کیلویی لاغر کرده.. مانکن شده خیلی خوشکل شده.
الهی عروس اینقد خوشکل شده بود... به خصوص لباسش.. پارچه لباسش مشکی بود بعد با سنگهای خیلی قشنگی روش کار شده بود..مدلش خیلی قشنگ بود...تاجشم قشنگ بود...
گروه نوازندشونم خیلی باحال بودن.. از تهران اومده بودن... مجلسو واقعا گرم کردن... منم که حالم بد بود از اول تا آخر نشسته بودم... دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و رفتم جلو رقصیدم.. وسط رقصیدن دیدم دو تا خوانندشونم جو گرفتشون اومدن جلو داشتن وسط عروس داماد میرقصیدن! منم داشتم با آوا میرقصیدم یهویی دیدم از پشت یکی کمر منو محکم گرفت یدفه سنگکوپ کردم! نمیدونم چرا فکر کردم خواننده هس! آخه از پشت بهشون نزدیک بود... برگشتم دیدم دوستمه یعنی خواهر شوهر عروس!یه ۴-۵ تا آهنگ رقصیدم که تموم شد یعنی موقع شام بود!
شام میخواستم سوپ بخورم که به جاش فقط یه دونه کالباس خوردم! حالم خوب نبود .... دلم به حال خودم سوخت!
ساعت یک شده بود گوشیمو نگاه کردم دیدم از داییم یه میس کال دارم به آوا گفتم که گوشیت همراته؟ گفت آره گوشیشو دید از داییم ۱۱ تا میس داشت
.. تا اومدیم خونه ساعت ۲ شد... تو راه هم من هم مامان میگفتیم که بابا چقدر نگران ما شده!! رسیدیم خونه صدای خروپف بابا تا توی هال میومد!
تا بخوابم ساعت ۳ شد....
چهارشنبه ۲۶ فروردین » صبح که بیدار شدم آماده شدم رفتم اداره پست... ساعت ۱۰ رسیده بودم... دیدم ۳تا دختره دارن با زنه بحث میکنن! منم بی توجه به حرفاشون میگم دفترچه بدین...میگه تموم کردن.. یه دختره که بود گفت مسخره بازیه سه روز دارم میام میگن تموم شد بعد زنه منو میبینه میگه از خوابتون بزنین صبح ساعت ۷:۳۰-۸ اینجا باشین بیان بگیرین... منم گفتم وقتی شما اینقد نمیدونین که تقاضاتون چقده دونه ای میارین بهترازین جمله چی دارین بگین؟ اگه همه ما ساعت ۷:۳۰ اینجا باشین بازم کم میارین! صبح که دفترچه ها مشتری ها رو نمیبینن که به تعدادشون زادو ولد کنن.... بعدم اومدم
...
اینقد اعصابم خورد بود که میخواستم زنه رو بکشم.. این داره به من میگه کی بلند شو
.. تو تاکسی که بودم یهویی به ذهنم رسید که به دوست جون بگم برام تهیه کنه! که اونم قربونش برم برام تهیه کرد!![]()
فوتو فلاش پیاده شدم و رفتم عکس گرفتم... دختره گفت ۱۱:۳۰ آمادس.. رفتم خونه دوست جونم! این نه یکی دیگه دوس جون..دختره! کلی حرف و صحبت... بهم گفتن خیلی لاغر شدم من گفتم نه بابا ۵ کیلو چاق شدم میگن نه اشتباه میکنم! نمیدونم شاید ترازو اشتباه گفته... شایدم به خاطر بینیم باشه که صورتمو لاغر نشون میده فک میکنن لاغر شدم!
ساعت ۱۲ دوباره رفتم عکاسی... مثلا گفتم سیاه سفید بگیرم که آرایشی که کردم نشون نده.. آخه برای کتابخونه میخواستم.. اما چون با دوربین دیجیتالی میگیرن سیاه سفیدش مصنوعی میشه! دور چشم خیلی مشکی شده خدا کنه کتاب خونه قبول کنه... هلن با دوربین قدیمیا هست با اون عکس میگیره سیاه و سفیدش طبیعیه!
مامان عکسمو دید گفت مغنعمو بد گذاشتم برای همین زشت شدم!!![]()
غروب هم که با دوست جون بودم![]()
...
پنجشنبه۲۷ فروردین» صبح نشستم فصل دو سیستم عامل و که قبلا خونده بودم یه دور دیگه از روش خوندم...فردا آزمون دارم
...
ساعت ۲ هم رفتم سایت سنجش ثبت نام کردم
...
نخوابیدم...اعصابم خورد شد... اومدم نت به وبلاگاتون سر بزنم که فقط دو تا وبلاگ برام باز شد!![]()
مامان رفته بود عیادت زن پسردایی بابام که بیمارستانه اومد برام آلبالو خشک گرفت! چند تاشو خوردم اعصابمو آروم کرد
....
در آخر هم اینکه دوباره میخوام نظر خواهیمو ببندم... وقتی میبینم که شما ها میاین اما نظر نمیدین خیلی ناراحت میشم! آمار وبلاگم مثل قبله اما تعداد نظرات نه! فقط ۳-۴ نفر میان.... بلاگفا برام هر وبی رو نشون بده که آپ شده میرم پیشش اما نمیدونم چرا شماها نمیاین... درسته که مثل قبل زیاد بهتون سر نمیزنم یا کمتر کامنت میدم اونم به خاطر وقته کمیه که میام نت... من اوصولا بعد از ظهرا از ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱۲:۵۰ دقیقه نت میتونم بیام یعنی ۲۰ دقیقه! توی این ۲۰ دقیقه سعی میکنم هر وبی که آپ شده برم اما شما ها.... این چند بار هم باز کردم به خاطر آقا سعید بود که از دستم خیلی دلخور شده بود الانم که دیگه نیست پس دوباره نظراتمو میبندم و ماهی یه بار باز میکنم...
شاد باشین
بابای
شنبه ۲۲ فروردین » صبح ذخیره رو باز کردم بخونم... مامان هم رفته بود بازار بهترین فرصت برای درس خوندن بود
.. چون خونه ساکت ساکت بود... اما اما
.... ساعت ۹:۳۰ یه هویی به مغزم زد که بیام کامنت چک کنم!
هی به خودم گفتم بیتا دختر خوب و ناز درستو بخون ساعت ۱۲:۳۰ مثل همه روزا برو نت... اما این دل حرف گوش کن نبود! دلش کامنت میخواست!
منم تصمیم دلم شدم اومدم کامنت چک کنم! یهویی به سرم زد که برم آرشیو سال های قبل که ببینم این موقع چیکار میکردم!
رفتن به آرشیو همانا! من تا ساعت ۱۰:۴۰ داشتم آرشیو پارسال فروردین و میخوندم همان!
یهویی ساعت و نگاه کردم دیدم
... تند کامپیوتر و خاموش کردم اومدم سر ذخیره.. اما دلم آروم نمیشد
! کلی عذاب وجدان داشتم که چرا رفتم نت
! تا ساعت ۱۱:۳۰ به زور کلمه به کلمه کتاب و تو مغزم فرو کردم چون عذاب وجدانم خیلی زده بود بالا
...دیگه نتونستم به درس خوندن ادامه بدم پا شدم رفتم حموم..
از حموم اومدم مامان هم اومده بود و گفت آقای مدیر و بیرون دیده و .... زنداییم زنگ زد و کلی در مورد عروسای این دوره زمونه صحبت کردن !
آخه یکی از دوستاش داره مادر شوهر میشه و عروسه نیومده نیومده جد و آباد مادر شوهر و پدر شوهر و آوورده جلوی چششون!
زنداییم میگه دختر قبلا ازدواج کرده و طلاق گرفته باید اینقد تجربه داشته باشه که همه چی ظاهر زندگی نیس! ![]()
بعد از ناهار میخواستم بخوابم به آیدین کلی هشدار دادم که میخوام بخوابم! اونم گفت ساعت ۳ (نیم ساعت دیگه میشد) میخواد بره ورزش امروز نمیخوابه! منم گفتم خدا رو شکر داری حاضر میشی هم سرو صدا نکن!
در اتاقمو بستم خوابیدم...
بیدار شدم کلی کیفور بودم از اینکه بعد مدتها در کمال آرامش خوابیدم
گوشیمو نگاه کردم دیدم میگه ۵:۵۹ دقیقه!![]()
![]()
باورم نمیشد تند بلند شدم به حالت عصبانی رفتم که مامان و بابا بگم که چرا منو بیدار نکردن
که یادم اومد خواهر شوهر دختر خاله مامانم / مادر شوهر یه دختر خاله دیگه مامانم! فوت کرده و مامان و بابا اونجان... رفتم آشپزخونه آب گذاشتم تا جوش بیاد و برای خودم کاپوچینو درست کنم!... از بس خوابیده بودم سرم هی گیج هم میرفت! اصلا تعادل نداشتم!
رفتم سراغ تی وی که یه آهنگ شاد بزارم تا خواب از سرم بپره اما یهویی به ذهنم رسید ممکن مامان و بابا بیان برای همین اومدم اتاقم .تند تند رخت خوابمو مرتب کردم میز و صندلمیم درست کرد مثلا داشتم درس میخوندم
..لامپ ها رو هم روشن کردم موهامو درست کردم بعد صورتمو شستم! بعدم رفتم آشپزخونه ظرفای ناهار که شسته شده بود و گذاشتم تو کابینت... برای خودم کاپوچینو هم درست کردم داشتم پودر شکلات روشو میزاشتم که بابا اومد... تا اومد بعد سلام گفت خواب بودی؟
منم گفتم نه داشتم درس میخوندم!
پرسیدم مامان کجاست بعدم فنجونمو گرفتم رفتم بالا سراغ درس! همون ذخیره که ایشاله هر کی اینو آورده تو کاردانی به کارشناسی همیشه لوله های آب خونشون بترکه!
فنجونو گذاشتم روی میز هی میز تکون میخورد .فنجون هم یه تکونی میخورد میترسیدم بریزه اما نمیریخت
.. اما آخرین بار همچین بد تکون دادم که کمتر از نصفش ریخت رو میز!
شانس آووردم رو کتابم نریخت! با دستمال کاغذی خشکش کردم اما لک شده بود... دوباره رفتم آشپزخونه دستمال آووردم تمیز کردم... اینقد عصبانی بودم اون لحظه
! در حد کشتن و خونریزی و این حرفا!
از یه طرف عذاب وجدان برای درس خوندن
.. از یه طرف دپرسی
... اون هفته خیلی بهتر بود اما اواخر هفته قبل تا به امروز درس خوندنم زیاد پیشرفت نداشت
... مثلا همین ذخیره باید در عرض یه روز تمومش میکردم! دیگه نهایت یه روز و نصف! برنامه ریزیم هم همینطور بود...
کتاب ذخیره جلوم بود و مثلا داشتم میخوندم اما حواسم نبود.. فقط فکرم به این بود که اینطوری نمیشه درس خوند و موفق شد و باید یه برنامه ریزی درست حسابی بکنم!
.. تنها چیزی هم به ذهنم رسید و بهترین راه حله رفتن به کتاب خونس!
من فقط اونجا میتونم درس بخونم! خونه نمیشه .. تلفن که زنگ میخوره تمام حواسم پیش مامانمه اگه مامانم یواش صحبت کنه نشنوم تا تموم بشه میرم پایین که کی بود و چی گفت و این حرفا... دوم این کامپیوتر که تو اتاقمه هی منو وسوسه به اومدن به نت یا بازی پازل میکنه
.... سوم که هی بلند میشم میرم آشپزخونه سراغ غذا.. با اینکه سیرم اما نمیدونم چرا دوست دارم فقط یه چیزی بخورم که الان گیر دادم به زرشک! ![]()
اگه هم این دو هفته ای تو خونه موندم به خاطر اینکه تاریخ عضویتم تو کتابخونه تموم شده و جدیدا میخوای تمدید کنی ۲تا عکس هم ازت میخوان.. منم عکس نداشتم و تنبلی میکردم نرفتم دنبالش.. گفتم خونه میخونم... مامان از اول میگفت من تو خونه نمیتونم بخونم.. چون من به کتاب خونه عادت دارم به یه محیط ساکت که نتونم جم بخورم وفقط درسمو بخونم!
جایی که هیچ کاری به جز خوندن نتونم انجام بدم... دیگه قراره برم عکس بگیرم
...
اون شب با همه عذاب وجدانی تا ساعت ۸:۳۰ درس خوندنم بعد اون رفتم سراغ کارت کتابخونه! همیشه جلوی چشم بود اما نمیدونم هر چی میگردم چرا پیدا نمیشه! کارت ورود به جلسه المپیاد و که مال سوم دبیرستان بود پیدا کردم
اینو نه! همیشه میدمش! حالا نمیدونم چیکار کنم!
یکشنبه ۲۳ فروردین » صبح ذخیره خوندم و بالاخره تمومش کردم
.. بعد فکر کردم چی بخونم! از درسای تخصصی ساختمان داده ها مونده... عمومی هم چیزی نخوندم... ساختمان داده ها مبحثش مشکله و هم اینکه باید ۲۰۰ صفحه بخونم! بنابراین برای این آزمون نمیتونم برسم و بخونم و تصمیم گرفتم از معلوماتی که از موقع دانشگاه داشتم اینو بزنم
.. و اینکه بشینم ادبیات و معارف بخونم که وقتی سوالای عمومی رو دادن من خودمو باد نزنم تا سوالای تخصصی بدن
....
سر فصلهای ادبیات صبح رفتم گرفتم... نشستم ادبیات خوندم... بدک نیست...
زنداییم هم زنگ زد و گفت عروسیه پسر اون زنه دوسش جمعس و شاید عروسیه جمعه رو نیاد...مامان که داشت صحبت میکرد به مامان گفتم بپرسه اسم دختره چیه! ..زنداییم اسم و فامیل اون دختره رو گفت من از تعجب شاخ در آووردم!
همکلاسی و دوستم تو دوران ابتدایی بود... تعجبم به خاطر این بود که این هم سنه منه کی ازدواج کرد که طلاق گرفت و دوباره داره ازدواج میکنه!![]()
مامان که قطع کرد گفتم مادر شوهرش حق داره که پشت عروسش اینطوری حرف بزنه!
چون اون موقع زمان ما که ابتدایی بود و بچه ها چشم و گوش بسته بودن
این به ظاهر خودش خیلی اهمیت میداد و خیلی مغرور و خیلی شر و خیلی زبون داشت... اون موقع که بچه ها رو حرف معلمشون حرف نمیزدن این جواب معلم و مدیر و میداد... اصلنم براش مهم نیست که طرف مقابلش کی بود... تازه اون موقع به همه میگفت مامانم آلمانیه! بعدها دوم-سوم راهنمایی بودم و تو عروسیه یکی اینو دیدم متوجه شدم خالش آلمان زندگی میکنه... دیگه فکر کنین اون موقع یعنی ۱۴ سال پیش این اینطوری بود چه برسه به الان! البته قیافش خیلی بامزس! حتی پارسال هم دیدمش قیافش همونی که قبل بوده هست هیچ تغییری نکرد!
اگه زود به زود آپ میکنه به خاطر این که حجم نوشتن کمتر بشه و برای خودم بهتره...
شاد باشین
دوستون دارم![]()
سه شنبه ۱۸ فروردین » بعد آپ یه چیپس گرفتم با آیدا خوردیم... البته از ساعت ۴ که اومده بودم داشتم فکر میکردم که چیپسمو بهش بدم یا نه!!
بعد اون که فیلم عروسی دید به مامانم گیر داد که حوصلم سر رفت بریم بیرون مامان و بابا هم هر چی میگفتن شب شده سرده نیمشه میگفت نه.. دیگه با مامان راهی شدن... بعد نیم ساعت برگشتن دیدم دست مامان پره!! مامان گفت منظور داشته تا درو بستم لیست سفاراشاتو داد بیرون... بعد اینکه اومد نیم ساعت نشد گفت حوصلم سر رفته گفتم برو بالا با عروسکا بازی کن
... صدای شعر خوندش پایین میومد اما بعد چند دقیقه ساکت شد... حدس زدم که سر وقت لوازم آرایشا باشه که ساکته. پنج دقیقه نشد دیدم دویید اومد پایین رفت سراغ مامانم که صورتم میسوزه! مامان هم صدام کرد میگه بیتا بیا ببین چی زده به صورتش که میگه میسوزه ... بو هم میده! رفتم پیششون دیدم بوی ادکلنی که عمم سه سال پیش داده بود به من و یه خورده نگهش داشتم میده... بغلش کردم بردم دستشویی صورتشو شستم گفت بازم میسوزه صورتشو با ژل شستشو شستم گفت خوب شده اما چشش میسوزه دهنشم طعم میده! بغلش کردم گذاشتم رو تخت گفتم چشاشو ببنده بعدم رفتم شکلات آووردم دادم بهش بخوره تا تلخیش بره!
دراز کشیده بود رفتم سراغ ادکلن دیدم هیچی توش نیست.... خالیه خالی! شیشه رو آووردم پایین به مامان و بابا نشون دادم کلی هم ناراحت بودم چون من اینو پارسال تو بابل قیمت کرده بودم ۸۵ تومن بود البته عمم گفته بود ۵۰ تومن.. عمم سه -چهار سال پیش خریده بود... یه بار که رفته بودم خونشون گفتم خوشبو اونم رفت برام گرفت... بگذریم تو اوج ناراحتی هم مامان هم بابا تقصیر انداختن گردن من که این بچس چرا این وسایلو میزاری دم دست! من گفتم دم دست ؟ جاشون رو میزه..بابا میگه بچس تو نباید اینجا میزاشتی... دیگه اینقد گفتن منم اعصابم خورد شد شیشو انداختم سطل آشغال...
البته الان پشیمونم چون مارکش نمیدونم فقط قیافه شیشو میدونم چه شکلیه! قبلا اسمش و تو گوشیم نوشته بودم چون یکی از دوستام میخواستم اما مثل اینکه پاک کردم و نیست...
رفتم پیش آیدا دراز کشیدم چشاش خوب شده بود.. حالا دیگه دپرس بود که چرا مامان وباباش نیومدن دنبالش حتما فراموشش کردن... منم گفتم نه هنوز بازارن ..اومدن میان دنبالت.. دیگه اینقد گفت که بوسش کردم رفتم دوربینمو آووردم تا عکسای آویسا رو ببینه.. خوشبختانه سرش گرم شد اما تموم شد دوباره دپ زده شد
... من رفتم پایین تا براش آبمیوه بیارم اومدم بالا دیدم خودشو زده به خواب.. کلی باهاش حرف زدم تا خندید اما گفت میخوام بخوابم... گفتم بیا شام بخور بعد بخواب اما گفت سیرم... گفتم بیا یه فیلم خنده دار میزارم برات تا ببینی!گفت نه من فقط جومونگ میبینم بقیه فیلما صحنه داره!! من نمیبینم! یعنی اینو گفت من مردم از خنده! بچه ۶ساله و ازین حرفا! تازه بعد از ظهر هم داشت در مورد لباس عروسی اظهار نظر میکرد یه چیزایی گفت که نمیتونم بگم... دیگه برقو خاموش کردم.. اومدم پایین.... البته از ساعت ۴ که اومده بود تغذیه شد تا همون موقع شب...
ساعت ۱۰:۳۰ بود که مامانش اومد..تا اون موقع بازار بودن! رفتم آیدا رو صدا کردم هر چی صدا کردم دیدم جواب نمیده تا گفتم مامانت اومد گفت راس میگی؟تند بلند شد و خوراکیهایی که مامان براش خریده بود گرفت و رفت...
آیدا برامون خیلی عزیزه چون بعد من هیچ نوه دختری نیومد تا این!
چهارشنبه ۱۹ فروردین» صبح نشستم سی خوندم... خوب بود
....
غروب هم سی خوندم... تا ۶:۳۰ خوندم... که تموم شد... بعد یه استراحت کوچولو کردم و ذخیره و بازیابی شروع کردم.... فصل یکش که مال آزمون قبلی پارسه بود تموم کردم...
پنجشنبه ۲۰ فرودین » صبح هم ذخیره خوندم فصل دو.... رکورد تموم شد حالا اومدم سر بلاک.. اما حس خوندن نبود.. چون خونه شلوغ بود....
غروب دوباره رفتم سراغ سیستم عامل و دوباره الگوریتم های زمان بندی و خوندم تا فرمولاشون با هم قاطی نکنم....
شب بعد نماز اومدم آرایش کردم .. تمیرینی برای سه شنبه... با سایه مشکی دور چشم کار کردم خوشکل شد... از اینکه دور چشم مشکی شه خیلی دوست دارم... تایید شد برای سه شنبه!
شب موقع خواب هم سیم کارتمو عوض کردم چون قبض گوشی برای همه مسیج اومده منم گزاشتم که مسیج نیومد.. اما یکی از دوست جونا همونی که گفتم قوت قلبه مسیج و داد گفتم جزوه هاشو برام دسته بندی کرد تا برم ازش بگیرم...
جمعه ۲۱ فروردین » صبح تا ساعت ۱۰ فتیله دیدم..میخواستم ذخیره بخونم دیدم خونه شلوغه نمیشه... برای همین آمار گرفتم دستم و خوندم.... البته تو هال نشستم هر چند وقت یه بارم تی وی روشن میکردم تا یه موقع یانگوم نده... آمار فصل دو که مال آزمون ایندفس و خوندم اما چیزی در درون مغز من نیس! نمیدونم چرا آمار اینقد فراره! حافظم برای ذخیره آمار مثل حافظه رم کامپیوتر میمونه! یانگوم هم دیدم بسی خرسند شدم!
بعد از ظهر اومدم بخوابم تو اوج خواب گوشی آیدین زنگ خورد یعنی میخواستم بلند شم برم اتاقش خودشو با گوشیش از پنجره پرت کنم بیرون!
من تو خواب بعد از ظهرم خیلی حساسم اگه یه عاملی مانع خوابم بشه به شدت عصبانی میشم هیچ سرمم به خاطر اینکه نخوابیدم خیلی درد میگره!
دوباره اومدم بخوابم که صدای آیدین میومد..خروپف! چند بار بلند شدم رفتم پتوشو تکون دادم اما اثر نمیکرد... دیگه آخرین بار بلند شدم پتوشو همچین تکون دادم که از تنش کشیده شد! جالب مبگه من بیدارم منم تو توهمم این خروپف نمیکرد! دیگه خوابم نبرد گوشی به دست دم اتاقش نشستم تا خروپف کردم برم صداشو ضبط کنم... قبل آپ به صدای ظبط شده گوش دادم خیلی ضعیفه به درد نمیخوره!
ساعت ۴ پتو به دست اومدم پایین فیلم شبکه ۱ دماغ و دیدم...بعد نبود... دلم برای دختره سوخت..گناهی وضع مالیشون بد بود اونوقت دوستش... اونوقت کار هم بکنی مامان و بابات بهت تهمت هم بزنن...
بعد اون چند تا از لباسامو پوشیدم ..نمیدونم برای سه شنبه چی بپوشم واقعا
!! لباس ندارم
از طرفی وقت بیرون رفتن هم ندارم... چون جمعه آزمون دارم..نمیتونم برم بیرون..فعلا یه لباس کاندید شده قشنگ هست اما دوست ندارم بپوشمش!
حالا نوبت تولده...
۲۰فروردین تولد دوست عزیزم کسی که قبل از این وبلاگ هم بهترین دوستم بوده مهسای عزیزمه
... تولد مبارک عزیزم.. دوست دارم
۲۱فروردین تولد دوست نازنینم طوبی عزیزمه
.... تولد مبارک... دوست دارم
آهان یه چیز دیگم یادم اومد..جمعه ۱۵فروردین مراسم عقد دختر همسایمون بود خودش سوم دبیرستانه پسره ۲۱ سالشه...پسره چند تا کوچه بالاتر میشینه... من فهمیدم اینقد حرص خوردم که این پدره باید کشته شه
..چون اینا هنوز سنتای قدیمیشون دارن که دختر زیر ۱۵ سال باید ازدواج کنه..یکی از دختراش هم سن من بود به زور تونس دپلمشو بگیره تا بعد ازدواج کنه الانم بچش اواخر فروردین به دنیا میاد... خلاصه کلی عصبانی شدم... چند روز پیش متوجه شدیم که دختر و پسره ۲ سال باهم دوست بودن!
میگن داماد هم خیلی خوشکله اما مامان هر چی میگه من میگم تا حالا ندیدمش! دختره معمولیه..ایشاله خوشبخت شن! خدایا منو ببخش که کلی فحش نثار باباش کردم!![]()
شاد شاد باشین
دوستون دارم
پنجشنبه ۱۳ فروردین » بعد آپ حالم خیلی بد شد
... چشم درد هم به درد های دیگه اضافه شد
... دم آخری میخواستم به دوست جون وصیت کنم
که نشد
....
جمعه ۱۴ فروردین » صبح با بهشید صحبت کردم.. تولدش بود
... تولدش مبارکاد باشه... صبح مامان و بابا رفتن بازار من موندم و کارای خونهبرای صبحانه تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم بعدم داشتم کانال ماهواره رو برای یه آهنگ خوب بالا پایین میکردم تا برم ظرف بشورم که احساس کردم بوی سوختگی میاد! تندی اومدم تو آشپزخونه دیدم هیچی رو گاز نیست به جز تابه ای که توش تخم مرغ نیمرو کردم.. نگاه کردم دیدم به جای اینکه خاموشش کنم شعلش کم کردم.. در و پنجره رو باز کردم تا بوش بره. بعد گلپرو با اسپند قاطی کردم دود کردم تا بوش بره... ظرفا رو شستم اما همچنان بوی سوختگی میومد! خیلی بد بو بود!
دوباره رفتم گلپر گرفتم و دودش کردم که یهویی ظرفش آتیش گرفت
هر چی فوت میکردم خاموش نمیشد آخر مجبور شدم روش آب بریزم خاموش شه!
دیگه به جای بوی گلپر بوی ذغال میومد! رفتم بالا تختمو مرتب کردم از پله ها که اومدم پایین یه هاله دود تو اتاق بود!!
اما به جای بوی ذغال همون بوی گلپر میومد!
.. ساعت ۱۱:۳۰ کارام تموم شد که اومدن بابا هم گفت چه عجب بوی خوب میاد گلپر دود کردی
... وقتی اومدن مامان اندازه قدم سبزی خریده بود! چون با بابا رفته بود وقتی میخرید میداد به بابا . بابا هم میزاشت تو ماشین برای همین حساب خرید سبزی از دست مامان در رفت... اومد من و مامان و بابا نشستیم به سبزی پاک کردن...
غروب هم میخواستم درس بخونم اما دیدم کلی سبزیه... من و مامان و بابا نشستیم پاک کردیم... ساعت ۸-۸:۳۰ بود تموم شد... مردیم دیگه... از سبزی پاک کردن خیلی بدم میاد اگه بهشید بود بهشون دست میزدم اما سبزی خیلی زیاد بود و مامان گناه داشت!
شنبه ۱۵ فروردین » صبح درس خوندم... بابا که ظهر اومد گفت دکتر تقی نژاد فوت کرده.. اصلا باورم نمیشد.. گفتم مطمئنی؟ اینقد گفتم مطمئنی که بابا عصبانی شد!
بعد از ظهر هم موقع درس خوندن دلم اینقد چیز ترش میخواست! هیچی نداشتیم..رفتم زرشک گرفتم خوردم..دلم طاقت نیوورد و به بابا گفتم برام چیپس میخره؟ بابا هم رفت چیپس خرید... آخرین باری که چیپس خوردم تو شرکت بود.. موقع سی خوندن هم... این کتابای پارسه هم مشکل دارن! مثلا مینوسه مثال! بعد صورت مساله نیست راه حلش هست! یا مثلا میگه (البته گفتن نداره همه میدونن) که تو سی پلاس پلاس یا سی بین حروف بزرگ و کوچیک فرق قائل میشه بعد تو مثالش موقع تعریف متغیر
A رو تعریف میکنه اما تو برنامه از a استفاده میکنه! حالا بعد ها برای نویسندش میل میزنم و گوششون میکشم!
.... شب هم برای سپیده زنگ زدم باهاش صحبت کردم... کلی هم خندیدم
دلم براشون کلی تنگ شده...
شب موقع خواب اینقد خوابم میومد اما نمیتونستم بخوابم.. احساس میکردم نفسم بالا نمیاد... تپش قلبم زیاد شده.. دارم میمرم
از بس زیاد شنیدم که فلانی تو خواب سنگ کوپ کرده و مرده میخوام بخوابم میترسم!
یکشنبه ۱۶»صبح نشستم درس خوندم... سیستم عامل... موخم پوکید.. ساعت ۱۱:۳۰ دیگه هنگ کردم
و رفتم حموم...از حموم اومدم مریم زنگ زد.. فکر کرد من کلاس میرم میخواست بعضی از درس ها رو کلاس بره نمیدونست کجا میره فکر میکرد منم میرم. اما من عمرا برم کلاس! حاضرم ۲۰تا کتاب دور خودم جمع کنم اما کلاس نرم! خوشبختانه تا حالا هم درسی کلاس نرفتم به جز اول راهنمایی و دوم راهنمایی اونم زبان... همیشه از کتابای کمک درسی استفاده میکردم که خوشبختانه جواب داده!
بعد از ظهر دوباره نشستم سر سیستم عامل
.. تموم شد... خدا رو شکر!! البته برای آزمون پارسه تموم شد! دخی هم زنگ زد.. بهش گفتم پارسه ثبت نام کردم... گفت فردا میاد خونمون کتاباشو نگاه میکنه...منم گفتم باشه...
دوشنبه ۱۷» صبح داشتم سی میخوندم که دخی زنگ زد و گفت میخواد بیاد خونمون... ساعت ۱۰ بود که رسید.. کتابای پارسه رو بهش نشون دادم.... نشستیم کلی حرف زدیم... من از دانشگاه خودمون و استاداش گفتم تا رسید به دانشگاه اینا... دیگه در مورد دوست جونش گفت و غیره... تا ساعت ۱:۱۵ بود هنر چی اصرار کردم ناهار باشه نموند.. رفت...
بعد از ظهر داشتم درس میخوندم که زندایی مامانم زنگ زد که نزدیکای خونمونه ما خونه ایم که بیاد یا نه.... اومد..تازه نشست که یادش بود تعمیر کار تلویزیون قراره بیاد خونشون...اونم ساعت ۶! دیگه تا ۶:۳۰ بود رفت... بعد اونم مامان رفت بیرون... منم یه تماس تلفنی داشتم... بعد اون نشستم سی خوندم... موقع درس خوندن هم صدای اذان اومد یه هویی دلم نماز خواست! نشستم نماز خوندم.. خیلی وقته که نماز نمیخونم.. میخوندم اما یه مدت بود... الان دوباره شروع کردم به نماز خوندن..
شب موقع شام دایی و زندایی اومدن کارت عروسی دادن.. سه شنبه و جمعه هفته بعد.. کلی ذوق دارم! چون خوشبخانه توی این عروسی آشنا هست و منم میتونم برقصم
سه شنبه ۱۸ » صبح نشستم سی خوندم
...
بعد از ظهر ساعت ۴ آیدا اومد... از ساعت ۴:۳۰ من کتاب دستم بود تا ۷ اما یه کلمه که نخوندم هیچ! هر چی هم تا حالا خونده بودم احساس میکنم پرید! از بس این دختر حرف میزنه! الان از مغزم عکس بگیرن میبینن بغلاش جوییده شده!
تازه الان گیر داده بود که فیلم عروسی بهشید و بزارم! تازه اومدم نت ... حالت میگم ۵دقیقه وایسا! هی میگفت بیتا جون چقدر تنبلی! میخوای فردا شب برام بزاری! اینقد گفت که مجبور شدم دی سی کنم برم براش فیلم بزارم...
الانم چون نمیتونم درس بخونم بهتر دیدم آپ کنم!
شاد باشین
خیلی دوستون دارم
جمعه ۳۰ اسفند » بعد اینکه آپ کردم رفتم سراغ تخم مرغها و رنگ کردنشون... بعد اونم سفره هفت سین و چیدم !
دو سه دقیقه قبل از سال تحویل هم دوست جون مسیج داد
منم مسیج دادم که مسیجم زود دلیور شد! کلی تعجب کردم چون اوصولا نزدیکای سال تحویل مسیج نمیره! بعد اینکه سال تحویل شد و ماچ کاری با خانواده تموم شد اومدم دوباره به دوست جون مسیج بدم که مسیجا نمیرفت!
سال تحویل بهشید از فرزاد ساعت گرفت جالبش اینه که بهشید هم برای فرزاد ساعت گرفت! ساعتاشونم از یک مارکه! این میگن تفاهم همه جانبه!
یه ساعت بعد سال تحویل هم رفتم خوابیدم!
بیدار شدم آماده شدم که بریم خونه مادرجون(مامان بابام) .. تو راه به همه دوستام حتی همکلاسی های دوران دانشگاه هم مسیج دادم! اما نصف بیشترشون هنوز به دستشون نرسیده!
خونه مادرجون همه جمع بودن! داشتیم بر میگشتیم مادرجون برای فردای ناهار دعوت کرد! مثلا هممون جمعه اومدیم که فردا ناهار نباشیم.. چون مادر جون دیگه پیر شده و خسته شده! که ناراحت شد و گفت تا موقعی که من زندم شما ها ناهار باید بیان! اول فروردین با عید غدیر هر کسی هر جایی باشه باید برای ناهار خودشو برسونه خونه مادرجون!
شنبه اول فروردین » صبح رفتیم خونه بابای مامانم... تا ساعت ۱۱:۳۰-۱۲ اونجا بودیم... بعد اومدیم خونه مادرجون... همه اونجا بودن... ۲۷ نفر بودیم! آویسا رو هم حساب کردیم!البته یه پسر عمم سربازه نبود!
موقع ناهار هم گفتن سال دیگه دو تا بشقاب به این سفره اضافه میشه! یکی پسرعمم که باید زن بگیره! یکیم من!
منم گفتم عمرا وقتی بزرگتر از من هست من همچین کاری کنم! اول پژمان بعدم آیدین بعد من!
بعد ناهار هم خانوما داشتن صحبت میکردن گفتن فردا ساعت ۵- ۵:۳۰ میان خونمون... مامان هم کلی اصرار کرد که ناهار بیان !
من کلی تعجب کردم
چون مامان چطوری میخواست از ۲۷ نفر پذیرایی کنه! چون شب میرسیدیم خونه تعداد زیاده و غذا درست کردن سخته!
مامان میخواست بره دست به آب منم دنبالش رفتم! چون مادرجون به اینکه از دستشویی بالا استفاده کنیم حساسیت داره برای همین باید بریم حیاط! منم میترسم! رفتیم حیاط مامان گفت حالا اینا فردا میخوان برن؟ رفتیم بالا بگو زندایی زنگ زد فردا میخوان بیان خونمون
میگم مامان کلی اصرار کردی بعد میگی اینو بگم؟
مامان گفت تعارف کردم!
میگم این تعارف بود؟ دو ساعت داشتی اصرار میکردی! تعارف یه جمله ایه!
مامان میگه فردا سوم فلانیه من صبح میخوام برم خونشون!
اومدیم بالا خبری نبود و کلا خودشون هم بیخیال ناهار شدن چون عمه خانوم گفت نه!
ساعت ۴ هم رفتیم خونه دایی بابا! عیدی گرفتم بسی خرسند شدم!
موقع برگشتن هم مامان به عمه کلی اصرار کرد که فردا ناهار منتظرشونه! ![]()
غروب اومدم خونه رفتم حموم اومدم دو دقیقه نشد که دایی (آرشام) اومدن خونمون! اینا هر وقت میان من میخوام برم حمو یا تو حمومم یا اومدم و موهام خیسه!
زنداییم هم همیشه به حموم من گیر میده!![]()
یکشنبه دوم فروردین » صبح ساعت ۶ بیدار شدم و درس خوندم!
البته میخواستم ساعت ۵ بیدار شم ! اما نشد! چون شب دیر میخوابیم .. تا ۷:۳۰ بیشتر دووم نیوردم دوباره خوابیدم!
صبح هم که مامان رفت خونه دختر داییش که فوت شده بود اومد دوباره کلی برای فامیلاشون لاو ترکوندو تعریف کرد!
ناهار هم که مهمون داشتیم!
ساعت ۵ به بعد هم که همه یواش یواش اومدن! ساعت ۷ هم نیما زنگ زد که بیان که سرو صدا رو شنید گفت هر وقت اینا رفتن زنگ بزن که ما هم بیایم! هم مامان هم بابا از سمت خانواده خودشون بزرگترن برای همین ما روزای اول عید بیچاره ایم
تا ۹ موندن...
اینا که رفتن مامان برای زنداییم زنگ زد اونم گفت فردا صبح میان... برای همین ما چون آماده بودیم رفتیم خونه دایی ( آرشام)
دوشنبه سوم فروردین » صبحش که دایی و زندایی و نیما اومدن... زندایی و دایی و مامان و بابا با هم برای ناهار دعوت بودن! همون دختردایی مامانم فوت کرده بود... صبح هم زنعموم زنگ زد ما رو شام دعوت کرد!
ساعت ۱ هم نیما میخواست بره خونه! هر چی گفتم ناهار بمونه رفت! معلوم نیس خونه تنهایی میخواست چیکار کنه که از دست پخت من دست کشید
البته فقط پلو درست کردم
اما همون پلویی که من درست میکنم کلی خوشمزس![]()
غروب هم میخواستیم بریم خونه عمو سومیه! که دایی یکی مونده به آخری زنگ زد میخوان بیان خونه ما ! که مامان گفت فردا بیان...
موقع آرایش کردن هم کلی قربون صدقه خودم رفتم
بعدم لباس جدید پوشیدم که واسه خودم غش کردم
گفته بودم که لباسای عید و من قبلتر میخرم! اینو که دی گرفتم! همون موقع هم خریدم پروش نکردم اومدم خونه هم نپوشیدم . تا اون روز.. خیلی خوشکله فکرشو نمیکردم! به مامان گفتم ازم عکس بگیره که تار شدن
دیگه دوباره ژست گرفتم برای عکس گرفتن که بابام منو دیدیه داد کوچولو زد! آخه دو ساعت آماده پایین نشسته بود منتظر بود تا من آماده شم اونوقتم منو در این حال دید کلی حرف زد
منم که از رو نرفتم گفتم بابا تو بیا عکس بگیر مامان تار میگیره!![]()
تو راه خونه عمو هم پسردایی مامان همراه با خانواده دیدم! از ماشین برای سلام علیک پیاده شدیم که زن پسرداییم بعد اینکه بهم سلام کرد گفت بیتا تویی؟ فکر کردمن بهشیده! چقدر تغییر کردی! بینیتو عمل کردی؟ آره؟ من ندیدم بعد عملت؟ ....... کلی حرف زد![]()
خونه عمو هم رفتیم ... از اونطرف همه با هم جمع شدیم رفتیم دریا کنار... نزدیکای دریا کنار هم تصادف شده بود اینقد ترافیک شده بود که هرکی پشت ترافیک بود فکر میکرد تصادفش ۱۰۰۰ تا کشته داره اما چیزی نبود ۳ تا ماشین زدن به هم که ماشیناشون یه خورده خسارت دید!
قبل شام من داشتم نطق میکردم که یهویی چشم خورد به ساعتم دیدم دو تا نگینش نیست! اینقده دپ زدم! همونجا هم برای دوست جون مسیج دادم که نیگین ساعتم افتاد
خیلی لوسم میدونم
مامان گفت یکی از نگین را تو آشپزخونه دیده اما انداخت تو سطل آشغال
گفت بده از همونجایی که خریدی درست کنه! بعدم گفت از کجا گرفتی؟ چند گرفتی؟ .. منم یه چیزی سرهم کردم گفتم
نزدیک بود جلوی مامان کم بیارم![]()
بعدم رفتم خودم وزن کردم دیدم شدم ۶۴ کیلو! ۱کیلو کم کردم ! کلی ذوقیدم! چون بدون رژیم ۱کیلو کم شدم![]()
تا ساعت ۱ هم اونجا بودیم! موقع برگشتن من رفتم دستشویی که صدای زنعمومو شنیدم داره عیدی میده منم تندی اومدم بیرون که از قلم نیوفتم
اومدم بیرون دستش اسکناسو دیدم اما ندیدم چند تاس! بعدم دنبال یکی داشت میگشت که عیدی بده! منم هی جلوش رژه میرفتم که منم هستم!
که دیدم رفت طرف خواهرم گفت این عیدی آویسا!
دیگه تو دستش اسکناس نبود
منم همونجا دپ زدمو خودم رو مبل انداختم!
بهم عیدی ندادن![]()
اومدیم بیرون داشتیم خداحافظی میکردیم من همچنان دپ بودم! وبلا بغلیشون سه تا ماشین پر از پسر پارک کرد و پیاده شدن! که فرزدا صدای ضبطش بلند کرد عموم هم داشت دست میزد که اون پسرا شروع کردن به رقصیدن! یه خورده دید زدم تو روحیم اثر گذاشت و شاد شدم!
اما تا موقع خواب فقط داشتم میگفتم دیدین بهم عیدی ندادن؟
سه شنبه ۴ فروردین » صبحش بهشید میخواست بند ساعتشو بده کوچیک کنه منم باهاشون برای ساعتم رفتم... دو سه جا رفتم گفتم باید بدم طلاسازی... شلوارمم دادم تنگ کنن.. وقتی شلوارمو دادم به پسره یه شلوارم که اندازم بود و دادم بهش که اندازشو بگیره! بهم میگه شلواری که اندازمه کشیه! منم گفتم نوچ نمیدونم جرا اینقد اصرار داشت که کشیه منم قاطی کردم و گفتم مارک هر دو تا شلوار یکیه!![]()
بعد از ظهر هم جایی نرفتیم.. منتظر دو تا دایی آخری بودیم که بیان خونه ما... آیناز چه بزرگ شده! خیلی وقته ندیدمش! خیلی باحال شده! صامته! کپیه قیافیه مامان بزرگ آواس! رفتن جارو برقی کشیدم کل اتاقو! بابا هم گفت مثل مامانت شدی تا یکی میره بند و بساط جارو رو پهن مکینی!
بعد اونم اون یکی داییم بابای آیدا زنگ زدو گفت حالشون خوب نیست و فردا میان.. اما ساعت ۱۰:۳۰ زنگ زد و گفت میان... تا بیان ساعت ۱۱:۱۵ شد و تا ساعت ۱ بودن! اینقدی خوابم میومدم خمار شدم!
چهارشنبه ۵ فروردین » صبح خونه خلوت بود و خالی! هم درس خوندم هم بعد مدتها صدای دوست جونو شنیدم!
ساعت ۱۲:۳۰ به بعدم هم درسو تعطیل کردم اومدم پشت کامی .. هم آهنگ گوش میکردم هم میرقصیدم (رقص که چه عرض کنم وول میخوردم
) هم به دوست جون مسیج میدم! به این میگن بیتای چند کاره![]()
غروب هم رفتیم خونه همه دایی های مامان!! اولین جایی که رفتیم موقع برگشتن دقیقا پامو گذاشتم رو لبه تیز درشون! بماند که کلی درد گرفت و منم به روی خودم نیووردم اما همه فهمیدن
حتی پسردایی مامان! با اینکه پشت به من بود نمیدونم از کجا فهمید و گفت که اینجا تلفات زیاد داده![]()
اومدیم خونه مامان گفت به آقای مدیر زنگ بزنمو عیدو بهش تبریک بگم.. دوبار زنگ زدم گوشی رو برنداشت... ۵دقیقه نشد که خودش زنگ زد... عیدو تبریک گفتم... مرد خوبی بود.
پنجشنبه ۶ فروردین » صبح بهشید و فرزاد و آویسا با دوستای دانشگاهی بهشید و شوهراشون رفتن ویلا! ییلاق ! سر صبحانه یکی از دوستای بابام زنگ زد و خبر داد که یکی از دوستاشون بیمارستانه بابا هم صبحانه نخورده رفت! در حال درس خوندن بودم که دیدم زنگ میزنن! دختر خاله مامان بود... دکتر آویسا هم هست
دیروز خونه یکی از دایی ها اینو دیده بودیم و مامان ازش پریسد مطب میره یا نه! گفت نه اما من سعی میکنم دو سه روز دیگه بیام تو خونه آویسا رو ببینم و چک کنم! که آویسا نبود!
بابا که اومد گفت وضعیت دوسش زیاد خوب نیست.. تو کماس.. دکتر گفت نباید نا امید بشین ممکنه یه هفته دیگه بهوش بیاد یا یه سال یا چند سال ....
بعد از ظهر هم موقع خواب با گوشیم اومدم کامنت چک کردم.یه کامنت خصوصی خوندم که... نتونستم بخوابم !
غروبشم رفتیم خونه دو تا از دایی هام...
جمعه ۷ فروردین » صبح کوزت شدم و مامان ازم کلی کار کشید ! ساعت ۱۲ تازه اومد پشت کامی میخواستم بازی کنم که بهشید اومد... رفتم سراغ آویسا...
غروب هم قرار بود کا خاندان مامانم بیاد یعنی دایی ها و دختر دایی ها و ....
که فقط دختر خاله مامان با شوهرش و یه خانواده دایی مامان با همه ضمائمشون اومدن... بقیه نیومدن... بچه پسردایی مامانم پسره و سه ماه از آویسا کوچولو تره اینقد نازه وخیلیم ساکته! بر عکس آویسا!تا ۸ بودن و رفتن و ما هم برای عید دیدنی رفتیم خونه بابای فرزاد... شب هم که بهشید داشت وسایلشو جابه جا میکرد و آویسا هم شلوغی رو دید به هیجان افتاد و دیگه نخوابید..چشاش ریز ریز شده بود میخواستم بخوابونمش جیغ و گریه... تا مینشست خوب میشد... دیگه این باعث شد سیمای مغزش قاطی کنه تا یک شب نخوابید مجبور شدیم ببیریمش با ماشین دور بزنیم خانوم بخوابه!
شنبه ۸ فروردین » صبح ساعت ۷ صبح بیدار شدم... چون بهشید میخواست بره.. تا صبحانه بخورن و برن شد ۹.. منم بعدش رفتم حموم ... اومدم اتاقا رو جمع جور کردم و بعدم درس خوندم... دیروز غروب هم رفتیم خونه عمه کوچیکه! اصلا ازش انتظار نداشتم بهم عیدی بده اما داد... كلا از همه عيدي گرفتم به جز همون عمو دريا كناريه!
اومديم خونه نيمه دوم فوتبال بود و بابا داشت ميديد كلي حرص و ... منم بابا رو ميديدم كلي ميخنديدم ميگفتم بابا حرص نخور يه چيزيت ميشه! كه بابا منو فرستاد بالا تو اتاقم .... منم فقط صداشو ميشنيدم و ميخنديدم... آخرش باختن! كلا از اول كه ديدم احمد*نژاد اومده گفتم ميبازن آخه قدمش نحسه!
يكشنبه 9 فروردين » مامان صبح رفت بازار منم نشستم درس خوندم... فعلا دارم مدار منطقي ميخونم! مامان برام زنگ زد و گفت دو تا كدو از يخچال بگيرم و بپزم! كلي هم تاكيد كرد كه حواسم باشه يه موقع نسوزه! منم كدو رو گذاشتم رو گاز شعلشم زياد كردم تا زودتر بپزه منم يادم نره.... در حال درس خوندن بودم كه ديدم يه بوهايي مياد!! يادم افتاد كدووووووو! تندي دوييدم پايين رفتم آشپز خونه ديدم آبش كلا خشكيد! اون ته ديگ شد در حد ذغال! چون كدو ديگه نبود و ميخواستم رد گم كنم اون تيكه هاي ذغالش و با چاقو كندم بعدم گرفتم رندش كردم كه مامان نفهمه نصفش نيست! قابلمه هم گرفتم شستم ! بعدم گلپر و اسپند و قاطي كردم و دود كردم كه بوي سوختگي هم بره!!
مامان اومد سلام نكرده گفت سوزوندي؟ منم گفتم از كجا فهميدي؟ گفتم اولا ميدونستم يادت ميره دوما از بوش... گفتم بوي گلپر؟ ميگه نه بوي سوختگي!
دوباره نشستم سر درس! فكر كنم حل بعضي مسائل پارسه اشتباهه! سر يه مسئله جدول كارنو اصلا به تفاهم نميرسيم! جدول كارنو خيلي آسونه! دوما اين و من سوم دبيرستان خيلي سخت ترشو حل ميكردم ... نميدونم چرا هر كاري ميكنم جوابامون يكي نميشه ! اين كه بماند ميگم راه حل كتاب هم اشتباس و من قبول ندارم!
غروبش با مامان رفتیم بازار... برای ساعتم.. معضلی شده! نزدیک بود ضایع بشم! میخواستم برم قصر یخی و ازش اتو مو بخرم اما چون به مامان گفتم ساعتو از شهریار گرفتم و اون روز دوباره اصرار داشت بریم پیشش نشد برم شهریار! یعنی کلا بهش نزدیک نشدم! آخرشم مامانو راضی کردم که ساعتو بده خشایار درست کنه... رفتیم بسته بود! بیشتر طلا فروشی ها باز بود اما از شانس من.... چند جا اتو مو قیمت کردم همه یه چیزی میگفتن و یه مارک! خلاصه رفتم پیش دوست عموم و خدا رو شکر همه مارکا رو داشت اما بهم یه مارک گمنام داد گفت چند تا آرایشگر بردن ببر اگه راضی نبودی بیار ازت میگیرم یه یکی دیگه بگیر یا پولتو میدم...
داشتم با مامان صحبت میکردم چشم خورد به سایه های بوژو آ ... دلم دوباره خواست ... اما مامان میگه یا اون لوازم آرایشاتو استفاده کن یا بندازشون بعد بیا بگیر... کرم پودرشو قیمت کردم چقدر مناسبه؟یعنی اگه اونطوری که اینا تعریف میکنن باشه و من بخوام از این به بعد این مارکو استفاده کنم هزینم نصف میشه!
اومدیم خونه ساعت ۸ شد میخواستیم بریم خونه آیدا که تلفن کردیم کسی جواب نداد...
دوشنبه ۱۰ فروردین » صبحش درس خوندم... اون مسئله کارنو هم دوباره حل کردم جوابش درست شد! پس نتیجه گرفتم که کتابای پارسه مشکل نداره! تا ۱۲:۳۰ خوندم... مدار منطقی تموم شد... یعنی برای آزمون پارسه تموم شد... من هم برای این آزمونو میخونم هم آزمون قبلی! چون این دومین آزمونه و منم باید از اول بخونم تا .....
غروبش دوباره میخواستیم بریم خونه دایی که فهمیدیم شب مهمون دارن نرفتیم... میخواستیم بریم خونه دختر خاله مامان که بابا گفت ما هر سال میریم اینا نمیان نرفتیم...
شب هم مامان بهم گفت شام درست میکنم منم گفتم آری! کوکو درست کردم! تازه داشت آشپزیم میگرفت که مادرشوهر بهشید زنگ زد و گفت میخوان بیان... رفتم لباسمو عوض کردم دیگه وقت نشد که آرایش کنم اومدم سراغ کوکوها...ده دقیقه نشد اینا اومدن.. آشپزیمم تموم شده بود... یه دقیقه نشد که دایی و زندایی مامان هم اومدن! داشتم پذیرایی میکردم که دایی مامان بهم گفت که من هیچی نیمخوام فقط چاییتو میخوام... اگه بهشید بود بعد که اینا میرفتن کلی بهم تیکه مینداخت!
شب بعد مرد دوهزار چهره دوست جون گفت میخواد فردا بره مشهد! یه چیزی تو دلم هری ریخت پایین ! دوست ندارم بره خوب! راه طولانیه خطرناکه.... یه دو دقیقه اشکیدم و خوب شدم... مسیج دادن ها ادامه داشت تا یک شب! به دوست جون گفتم بخوابه چون فردا صبح مبخواست حرکت کنه... دیگه خواب از سرم پرید... مامان بزرگمم داشت خروپف میکرد... یه خورده تکونش میدادم تاثیر نداشت... آخرین باری که ساعت گوشیمو دیدم ۳:۷ شب بود... دیگه نمیدونم کی خوابم برد!
سه شنبه ۱۱ فروردین » صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم و به دوست جون مسیج دادم که ببینم کجان! به هر دوتا خطش مسیج دادم که دلیور نشد.. در حال فکر کردن بودم که اینا کجان .. به گوشیش زنگ زدم دیدم زنگ میخوره... دوباره مسیجمو سند کردم .. خوشبختانه نرفت... کلی ذوق کردم و خیالم راحت شد!
ساعت ۸ بلند شدم که صورتمم بشورم تلو تلو میخوردم.. پشت چشمم کلی پف داشت! صبحانه خوردم...رفتم سراغ ابروهام...بعدم حموم.... تو حموم قندیل بستم!
نمیدونم باد سرد از کجا میومد!! البته هوا خیلی سرد بود ناجور بارون میومد....
ظهر که آیدین اومد برام کارت شارژ گرفت.. من قبل اینکه کد و وارد کنم حساب کردم که چه مبلغی میشه... بعد اینکه کدو وارد کردم دیدم نامردا بهم ۱۰ درصدی که تبلیغ میدن اضافه نکردن! ایرانسل دزد!بعد از ظهرش تا ناهار بخورم و مامان هم موهامو درست کنه شد ۳:۳۰ ...حالا عروسی هم دعوت بودیم ۳ تا ۶... اینقدم خوابم میومد... آخه کی این ساعت جشن عروسی میگیره؟ قاطی کردم گفتم خوابم میاد نمیام... مامان به زور منو برد... گفت برات ارزش قائل شدن و دعوتت کردن... عروسیه پسر پسردایی بابابزرگم بود!
به مامان گفتم چی بپوشم گفت کت و دامن! منم پوشیدم.. اما تو ماشین اینقده عصبانی شدم که یه لباس آستین بلند دارم تو عروسی میپوشم!
کارد میزدی خونم در نمیومد...
رفتیم عروسی خوشبختانه همه لباسا آستین بلند بود! البته اینقد هوا سرد بود... یه بارون مفتضحی هم میزد! تا ۶:۳۰ اونجا بودیم رفتیم خونه دایی.... تا ۸ هم خونه دایی بودیم... رفتیم خونه عمو کوچیکه... یه نیم ساعت هم اونجا بودیم... تو ماشین هم به دوست جون مسیج دادم چون خبری ازش نبود غیب شده بود....شب اعصابم بهم ریخت... نتوستم بخوابم... نمیدونم کی خوابم برد..
چهارشنبه ۱۲ فروردین » تا ساعت ۱۰ خواب بودم... صبحانه که خوردم ناخونامو کوتاه کردم... اتاقمو تمیز کردم... بعدم اومدم قسمتی ازین آپ نوشتم...
غروبشم بعد اینکه از خواب بیدار شدم و کلاه قرمزی دیدم درس خوندم تا ۹شب! شب هم داشتم کانال ها رو بالا پایین میکردم که دیدم برنامه نود داره میده و مسابقه نظرسنجی گذاشته که باخت تیم ملی تقصیر کی بود... من دلم برای علی دایی سوخت و گزینه یک که بازیکنان بود و انتخاب کردم و فرستادم... بعد اون مامان و آیدین گفتن که عکس و فیلم آویسا رو میخوان ببینن... تا ساعت یک شب هم داشتیم عکسا و فیلما رو میدیدم... اومدم بخوابم که دیدم مسیج دارم ! همون شماره ای بود که به نود مسیج داده بودم.. نوشته بود گزینه شما بازیکنان... سیستمهای حرفه ای صوتی و تصویری اتومبیل جی وی سی ! من کلی ذوقیدم و فکر کردم که برنده شدم! مامان هم فقط کلمه اتومبیل از دهنم شنید فکر کرد من ماشین برنده شدم! حالا فکر کنین ما چقدر ذوق کردیم! آیدین هم هی میگفت نه بابا... دوباره تی وی رو روشن کردیم دیدم نود داره همچنان میده همچنان هم ملت دارن مسیج میدن! مسیج تبلیغاتی بود!!
پنجشنبه ۱۳ فروردین » صبح ساعت ۴:۳۰ بیدار شدم... خواستم به دوست جون مسیج بدم اما صبر کردم تا ساعت ۵شه بعد.. مسیج دادم گویا بیدارش کردم! اشکال نداره هر چه از یار رسد نکوست!
یه نیم ساعتی بهم مسیج دادیم خواستم بخوابم که بابا بیدار شد
و کلی تو آشپزخونه سرو صدا کرد..بعدشم مامان بیدار شد و ...... فکر کنم تا بخوابم ۶:۳۰ شده بود... صبح با صدای بابا بیدار شدم که گفت بیدار شم دیر میشه... داشتم صبحانه میخوردم که احساس کردم آیدین هر دو ثانیه میره دست به آب! بله ... آقا سرما خورد... مامان بهش قرص داد اما فایده نداشت... زنگ زد به دایی و گفت که ما نمیایم.. به من گفت میخوای تو برو منم گفتم نه...
موقع سبزه گره زدن هم آیدین نیومد گره نزد گفت این همه سال گره زدیم چی شد؟ منم گفتم راست میگه.. مامان گفت شما همه چیز دارین نیازی به ارزو نیست... منم دیدم مامان راس میگه و گره زدم...
ساعت ۱۰ شده بود که مامان گفت بریم امام زاده عبداله آمل ... اما برای ناهار برگردیم... آماده شدیم رفتیم .. به کمربندی آمل رسیدیم یه ترافیکی بود که ماشین هر چند دقیقه یه ملیمتر حرکت میکرد.. هوا گرم بود و سرم درد گرفت.. به تقاطع که رسیدیم دور زدیم برگشتیم بابل.. اومدیم خونه ساعت ۱:۳۰ بود!! اومدیم دنبال آیدین که بریم بیرون ناهار بخوریم.. اما حال آیدین خیلی بد بود و نمیتونست... بابا گفت میره میخره میاد...
بابا بعد یه ساعت اومد و گفت که همه رستورانای شهر بستس... اینقد عصابم خورد شد! خوشبختانه مامان برای من مرغ ترش درست کرده بود .. چون اگه میرفتیم ۱۳ به در بیرون من کباب دوس ندارم نمیخورم... مرغ ترش خوردیم...
اومدم بخوابم با اینکه مسکن خوردم سرم داشت منفجر میشد و نتونستم بخوابم... ساعت ۵ که از رختخواب بلند شدم حرکت میکردم انگار مغزمم داشت تکون میخورد! آیدین حالش بهتر شد و رفت بیرون.. مامان هم بهم گفت بریم بیرون اما من گفتم حالم خوب نیست و خودشون رفتن...
اومدم این آپ و نوشتم... اومدم ثبت کنم که... آپم پرید
.. نزدیک بود گریم بگیره... اومدم بازی کنم که ... دوباره تصمیم گرفتم این آپو بنویسم... امروز بدترین روز زندگیم بود
... الان حالم اصلا خوب نیست... دیگه چشم نمیبینه... سرمم داره میترکه..دل و رودمم قاطیه
....
شاد شاد باشین

