تبليغاتX
دوستانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
میخوام برم
 

جمعه 18 اردیبهشت »  بعد اینکه آپ کردم مامان اومد اتاقم گفت که زنبورا لباسمو کثیف کردن! این زنبورا شهد بهار درخت نارنجو میگیرن نمیدونم چطوری میگیرن که تو راه بازگشت نصفش میریزه! حالا منم یکی از بلوزایی که شسته بودم سفید بودکلی بهش لکه بر زدم که تمیز شه ...اینقده عصبانی شدم دوییدم حیاط که لباسا رو جمع کنم دیدم نست اومدم بالا دیدم مامان جمع کرده گذاشته تو اتاق خودشون تا کامل خشک شن! یه خورده تو حیاط چرخیدم میخواستم بیام اتاقمو جارو کنم که مامان جارو رو از دستم گرفت گفت تو خوب نمیکشی من خودم میکشم! کلا مامان کار کسی رو قبول نداره! اتاقمو جارو کشید منم دستمال کشیدم دیگه برق افتاد اتاقم.... بعد نشستم اون یکی وبمو آپ کردم....

 

شنبه 19 اردیبهشت » صبح هم کتابخونه...با پوران.... فرستادمش یه میز دیگه... تنها نشستم درس خوندم برای همین مفید بود....  غروب هم پوران بود و بساط آبمیوه و چیپس و راه انداخت... بهش گفتم فردا صبح نمیام... دیگه درس بود و درس.... شب تا 8:30 هستم میام پایین بابام اومده و تا برسم خونه نزدیکای نه میشه! دیگه تو مایه های خودکشی و این حرفا!!

 

یکشنبه 20 اردیبهشت » صبح کتابخونه نرفتم... حالا یه صبح نمیخواستم برم خونه ساعت 6:30 بیدار شدم دیگه خوابم نبرد اینقده قاطی کردم! مامان یه کفش دیده بود برام میخواست بخره من گفتم بیا ببینم ... برای همین رفتیم بازار ... کفش که نخریدم... به جاش دو تا گیره مو خریدم... از جلوی یه مغازه هم گذشتیم یه بلوز تن ویترینش بود خیلی خوشکل و ساده بود... رفتیم تو گفت همین یه دونه مونده که تو ویترینه اگه میخوای برم درش بیارم... منم گفتم میخوام... آوورد دیدم پشتش تا کمر بازه... مدلش خیلی قشنگ بود و واقعا دلم میخواست مامان گفت بگیر اما نگرفتم...

بعد اونم رفتیم مامان گفت برم سبزی بگیرم... سبزی همه جا بود دسنه ای 100 تومن... یه جا مامان قیمت پرسید گفت 100 تومن مامان رد شد گفت بیا جفتی 150 بگیر مامان گفت نه دسته ای 50 بدی میگیرم! کلی قسم خورد که خودش دسته ای 80 تومن خریده... مامان گفت نه... گفت بیا بگیر 50 تومن... تا مامان نشست کلی آدم اومدن سبزی بگیرن.... یه زنه پیشه مامان بود مامان سبزی دستش بود از دست مامان کشید گرفت!! یه دونه برگ تو دست مامان جا موند! مامان چپ نگاش میکنه میگه سبزی رو از دست من چرا میگیری؟ میگه نه من از تو سبد برداشتم!مامان میگه برگش تو دست من بود!! حالا پرو پرو نمیاره نمیده ..... مامان از زنه کلی سبزی خرید... یه چند تا شاهین هم داشت زنه به مامان گفت اینا رو هم بگیر تموم شه مامان میگه نه پلاسیدس! میگه به خدا من اینا رو ساعت 4صبح چیدم آفتاب خورد پلاسیده شد!! میخواستم بگم تو که تازه گفتی اینا رو 85 تومن خریدی؟ میگن دروغگو کم حافظس!!

دوباره موقع برگشت مامان بهم گفت بلوزه رو بگیر منم گفتم نه....

 

ساعت 4 بعد از ظهر هم که کتابخونه بودم... پوران گفت چی خریدی منم جریان بلوزه رو گفتم گفت شب میرم میخرم!  کلا پوران بهم چسبیده....   توی کتابخونه هم کلی دوست پیدا کردم... المیره مائده ندا سمانه و غیره... اینا مهمتریناش بودن!

 

دوشنبه 21 اردیبهشت » پوران اول صبح وارد نشده محکم زد  به پشتم که بلوزه رو یکی دیگه خرید! گفتم خوب من چیکار کنم؟ بشین درستو بخون... ندا هم رشتش مثل منه یه سوال ساختمان داده ها رو آوورد که براش حل کنم.. حل کردم جواب درست اومد یهویی نمیدونم از کجا حرکت موزون اومد تو بدنم...پوران کلی خندید.... خوب خودمو تشویق کردم... یکی از عواملی که نمیشه خونه درس خوند همینه اینکه من هر چیزی حل کنم دوساعت میشنم برای خودم دست میزنم و .... اینطوری شد که صحبت از رقص شد و به پوران گفتم میخوام برم کلاس رقص میای؟ اونم گفت اتفاقا منم پارسال میخواستم برم چون تنها بودم نرفتم. پورانم مثل من روزی دو سه ساعت میرقصه با این تفاوت که میشینه آرایش میکنه و لباسشم عوض میکنه بعد میرقصه اما من حوصله لباس عوض کردن ندارم آرایشو که همیشه دارم... اما لباس و نه.... گفتم رقص عربی... گفت عربی که بلدیم بریم ترکی! گفتم نه اول عربی بعد ترکی بعدم باله... گفت باشه قبول... گفتم بسه دیگه حالا بشین درستو بخون....

غروب هم کتابخونه... باز پوران هوس خرید کرد... هر چی میگم من تو رژیمم مسخرم میکنه که کجاتو میخوای من لاغر کنی؟ من اینقده دوس دارم هیکلم مثل تو بشه.... از شنبه به بعد بینیمو تو کتابخونه چسب میزنم میترسم نوکش بیوفته... آخه یکی از همین برو بچ بینیش و سه بهمن یعنی یه روز بعد من عمل کرد این منو ترسوند برای همین چسب میزنم...بهش گفتم با این بینی چسب زده کجا بیام؟ میگه همه بینیشون عمل کرده نیس الکی چسب میزنن میان بیرون اونوقت میگی سختمه؟ ...بزور منو برد پایین!

سه شنبه  22 اردیبهشت » درس بود و درس... گهگاهی صحبت با پوران و بقیه و بچه ها.... بهشید زنگ زود و با هم صحبت کردیم... اتفاقا همون موقع داشتم بهش فکر میکردم... صدای آویسا میومد...بهشید میگه میشینه شکمش میاد رو پاش! دستشو میبره بالا میرقصه... عسلی دست هم میزنه... خاله قربونش بره...دلم براشون یه ذره شد... هم آویسا هم بهشید... بهشید خیلی خواهر خوبی بود تا اول دبیرستان مجبور بود به خار من بیاد رو زمین بخوابه منم از پشت لباسشو میگرفتم میخوابیدم... اوصولا شبا میترسم بخوابم... بعد اول دبیرستان خوب شدم و رو تختم میخوابیدم... اما تنها نمیخوابیدم... شبایی که بهشید نبود آیدین نبود اگه این دو تا هم نبودن وسط مامان و بابا.... اما الان دیگه نه... بگذریم...  بهشید گفت برای مامان چی بخره؟ برای روز مادر؟ گفتم مگه نزدیکه؟ گفت آره... خرداده.... .وای من که نو مانیم!! .... موقع برگشت زنه کتابخونه دار به پوران گفت حجابشو رعایت کنه! بهش میگم با منم بود؟ میگه اره گفت شما... میگم تو رو نگاه کرد من که مقنعه میزارم با تو بود...

غروب هم پوران ساعت 5 اومد... بهش  گفتم چه وقت اومدنه؟ میگه خواب بودم الانم اینقد خوابم میاد.... هر چند وقت یه بار مجبور بودم بزنم به دستش تا از عالم ملکوت بیاد بیرون... ساعت 6:30 بود که مریم هم اومد کتابخونه... کتاب میخواست... میخواست بره ما هم باهاش رفتیم پایین کلی خندیدیم... اومدنه پفک هم خریدم که پوران تشویق شه! هم خودم....

شب اومدم خونه ده دقیقه نشد که دایی و آوا اومدن... هم برای خداحافظی هم اینکه کارت شام ولیمه رو آووردن.... اینا نشسته بودن که اون داییم هم با خانواده اومدن(آرشام) تا 10 بودنو رفتن...

 

چهارشنبه  23 اردیبهشت » صبح یه خورده بغض و این حرفا.... ساعت 8 صبحانه! راس ساعت 9 هم با مامان آماده شدیم که بریم بدرقه دایی و زندایی و آیناز کوچولو.... داشتیم راه میافتادیم که داییم زنگ زد گفت که اینا خودشون یه ربع دیگه حرکت میکنن... اما چون زنداییم و نیما سر کوچمون منتظر بودن دیگه راه افتادیم... رفتیم اونجا مامان کلی آشنا دید که میخواستن برن مکه... همه برای بدرقه اومده بودن الا دایی و آوا و آیناز... ساعت 9:30 شد..9:40....9:50... ماشینشون حرکت کرد رفت!!!اینا نیومدن.... مامان عصبانی! که اینا چرا اینطورین.. این همه آدم براشون ارزش قائل شدن اومدن بدرقه انوقت اینا نیومدن؟ ( چون فرودگاه ساریه..کاروان از بابل اتوبوس میگیره و حجاجو میبره!)مامان منو رسوند کتابخونه ساعت 10:30 بود... البته قبلش پوران زنگ زد که کجام... رفتم کتابخونه دیدم پوران دوتا های بای و یه دونه چیپس و شیر قهوه خریده واسه خودش... گفتم چه خبره؟ میگه خیلی گشنم بود!!شیر قهوه شیرین بود و بهش نساخت و حالش بد شد...

بعد از ظهر تو کتابخونه! فقط خندیدم! همین!! بماند که خنده از کجا شروع شد اما پوران فهمید که مائده 5سال با یکی دوسته پسره اهل منطقه دو تهرانه و تحصیلات نداره برای همین خانوادش ناراضین و اینا تصمیم گرفتن 5سال دیگم صبر کنن!! پوران که فهمید منفجر شد شروع کرد به نصیحت!! اینقده حرص میخورد.... من و ندا فقط میخندیدیم.. اینقد از چشام اشک اومده بود که بماند آرایشم پاک شد چسب بینیمم باز شد... منم گفتم تا ما رو ننداختن بیرون کتابمو گرفتم رفتم روی یه میز دیگه درس بخونم تا روی صندلی نشستم صندلیه یه صدایی داد! به دختر گفتم صندلیه شکسته بود میگه نه! دوباره رفتم سر میز خودم بغل پوران فقط میخندیدم ...پوران به زور منو بلند کرد از سالن برد بیرون... هر کی منو میدید فکر میکرد من نشستم کلی گریه کردم! بعد اون ما 4 تا جدا جدا روی یه میز نشستیم و درسامونو خوندیم..البته دیگه ساعت 7 شده بود!

 

پنجشنبه 24 اردیبهشت » صبح کتابخونه... پوران ساعت 9 اومد بدون عصاب.. میگم چی شده؟ میگه یه کیلو چاق شدم!! منم گفتم دیدی گفتم این همه میگم چیپس نخوریم ... تحرک که نداریم هر روز میشینیم چیپس میخوریم؟ دیگه اینم رفتم تو فاز دپرسی دیگه ازین به بعد هیچی نمیخوره.... این دختره هم که خیلی منو دوس داره اسمشو نمیدونم توت فرنگی آوورده بود تعارف کرد اما صبح بود حس خوردن نبود.. مریض هم شده بود .... اسم دکترشو گفتم منم گفتم ااا دایی مامانمه! قبل اینکه  چیزی بگه تا شرمنده شه!!

اون دختره بلند شد که بره به پوران گفتم ظرف توت فرنگیشو بگیریم قایم کنی پوران میگه خوب میخوای بخوری بخور میگم نه اشتها ندارم دوس دارم ظرفشو قایم کنم ببینم عکس العملش چیه دیگه اینقد پوران  گفت که دختره اومد!

موقع رفتن هم رفتم از بچه ها خداحافظی کردن من و تا دم در همراهی کردن گفتم مگه کجا میخوام برم؟ حالا خوبه یه 750 کیلومتر میرم اونطرف... به همشون قول دادم که از طرفشون دعا کنم و ... دیگه اینقد گفتن.. اول گفتن دانشگاه... بعد شوهر!!! ... شوهر دانشجوی دکترا! سوم نخود کشمیش! چهارم هم سالم برگردم تا نخود کشمش شون به دستشون برسه!!

 

تو خیابون هم با پوران خداحافظی کردم کلی سفارش کردم که درس بخونه... حالا از اونجا زنگ میزنم چکش میکنم!

رسیدم خونه یه خورده زیر ابروم در اومد تمیز کردم... چرا ابروم پر نمیشه؟ داره نگرانم میکنه همینطوری نازک مونده.. من هر بار که نازک میگیرم بعد پرش میکنم که خیالم راحت شه اما از 25 فروردین تا حالا اون قسمتایی که باید در بیاد نمیاد... حالا اومدم مجبورم بهش تونیک کافیینه بزنم تا در بیاد...

 

غروب هم با دوس جون بودم... خیلی خیلی خیلی خوش گذشت... جایزه هم لواشک گنده گرفتم... دارم برچسب لواشکو برای یادگاری جمع میکنم! پشتشون هم تاریخ میزنم!

کافی شاپ هم ایندفه خلوت بود من فکر میکردم شلوغه اما ما رفتیم دو تا خانواده بودن... ده دقیقه نشدن رفتن بعد یه خانواده اومدن.... این دختر پسره هم اینقد عشقولانه بازی در آوردن... به دوست جون گفتم باید  ازش عکس بگیرم بزارم تو وبم ... آخه کاراشون با احساس بود....

 

شب هم اومدم نت که به وبلاگاتون سر بزنم که اکانتم دو دقیقه نشد تموم شد! به آیدین مسیج دادم گفت میخره برای همین این آپو تا پنجشنبش نوشتم اما اومد گفت یادم رفت!

برای مریم هم زنگ شدم مامان و بابای اینم یکشنبه میرن مکه.... الان هر کی رو میبینم دارن میرن مکه......

 

جمعه 25 اردیبهشت» صبح آزمون داشتم.... خیلی خیلی سخت بود! نمیدونم شاید ایندفه خوب نخوندم..... خیلی بد دادم!  جامم خیلی بد بود... اولین شماره کلاس بودم هم جلوم دیوار بود هم سمت چپم ..برچسب شد شدم... داشتم صندلی رو جابجا میکردم که یه خورده فاصله بدم پام خورد به دیوار یه صدای عجیب تو خالی بودن کرد...بعد با دست هم زدم به دیورا چپیه دیدم اونم همون صدا رو میده... چند بار دیگم با پام زدم... کیف میداد... شبیه اینایی که دنبال گنج هستن تو دیوار میگردن شبیه اونا بود...

اومدم خونه فتیله دیدم چون اعصابم بابت امتحان خورد بود حوصله نداشتم اومدم مافیا بازی کردم ....

غروب هم رفتیم خونه مادرجون... محمد هم بود... یعنی عموم و خانواده بودن... محمد گفت چهارراه فرهنگ گوشی ان 76 داره 270 تومن... من ذوق زده گفتم از مشهد بگیرم... حالا آیدین میگه از نظر سخت افزاری گوشیه خوبی نیس و چن از بازار جمع شده اگه مشکلی پیش بیاد قطعاتش ممکن گیر نیاد .. اما من این گوشی رو دوس دارم... نمیدونم والله... موندم ... از طرفی خیلی دلم میخواد از طرفی هم با این حرف آیدین....

بگذریم..عموم 52 سالشه! تار به تار موشو بگردی یه تار موی سفید نمیتونین پیدا کنین اینقد مشکیه موهاش... زنعموم گفت به خاطر زن خوبه! مامانم گفت یعنی من زن بدی بودم که بابام یه خال موی مشکی هم نداره!! کلی بابت این موضوع خندیدم اما به خاطر اینه عموم خیلی خیلی بیخیاله...

داشتم میرفتم خونه مادرجون کارت اینترنت گرفتم... اومدم این آپو ثبت کنم... متاسفانه فکر نکنم بتونم به کسی سر بزنم... اگه هم سر بزنم نمیتونم آپشو بخونم.. چون الان باید وسایلمو جمع و جور کنم.... فردا صبح میریم مشهد... اگه خدا خواست برگشتم میام به تک تکتون سر میزنم

 

 

++ مدار جان چرا کامنتدونیتو  بستی؟

++ روشنک دلت میخواد کشته شی؟ باز وبتو بستی؟

 

شاد شاد باشین

دوستون دارم

بابای

 

+نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت21:29توسط بیتا |
رختشویی!
 

شنبه 12 اردیبهشت» بعد آپ مامان رفت بازار منم نشستم درس بخورم مثلا! اما نشد... حسش نبود!!  رفتم تو حیاط... چون شبش کلی باد زد بود کلی بهار ریخت حیاطمون سفید سفید شد! مامان میخواست مربا بهار درست کنه منم نشستم دونه دونه داشتم جمعشون میکردم که دیدم یه چیزی خورد به پشتم! پشت کردم و دنبال شی گشتم دیدم هسته ازگیله! هسته رو گرفتم درو باز کردم دیدم دو تا وروجک تو کوچه نیستن... دوتا پسر همسایه...5-6 سالشونه اما هنوز ماداراشون نتونستن این دوتا رو رام کنن! هسته رو انداختم جلوی درمون همینطوری وایسادم تا اینا پیداشون بشه تا اینکه یکیشون سرشو کرد بیرون صداش کردم بیاد... نمیومد... اینقد گفتم بیا بیا که اومد... بهش گفتم هسته رو جمع کنه ببره تو خونشون بریزه.... گرفت جمع کرد رفت! به اون یکی هم که داشت منو نگاه میکرد گفتم اگه دوباره بریزین جارو میدم دستت کل کوچه رو جارو بزنی!! بعدم گفتم جلوی در خونه خودتون بازی کنین....

بعد اینکه مامان اومد نشستم مافیا بازی کردم..کلا درس نخوندم!

غروب هم سی رو گرفتم دستم که بخونم.... اما این شکمه کلی چیز دلش میخواست یکیش چیپس بود! به بابا گفتم چیپس بخره گفت الان میگی چیپس بخرم؟ میگم الان که ساعت هفته! اون دفه گفتی ساعت نه این وقت شب برم جیپس بگیرم.. بگین نمیخوام بخرم چرا با احساسات من بازی میکنین؟

دوباره کتاب و گرفتم دستم بخونم دیدم صدای بابا از تو حیاط میاد که به مامان میگه آدم 20 تا آویسا داشته باشه اما یه دونه ته تغاری نداشته باشه! خرید واسم!!!

 

یکشنبه 13 اردیبهشت » صبح سی نشستم خوندم... اما تو مغزم نمیرفت...ساعت 11 هم نشستم سر ابرو هام..تمیزشون کردم تا از فرداش برم کتابخونه....

غروب هم رفتم حموم اومدم خسته بودم نتونستم درس بخونم! نمیدونم چرا از حموم اومدم اینقد خسته شدم!

 

دوشنبه 14 اردیبهشت» صبح رفتم کتابخونه...پوران هم اومد ثبت نام کرد.... الان که این اومده زیاد مفید نمیخونم..قبل این که بیاد من ساعتایی که اونجا بودم اندازه یه دقیقه هم تلف نمیشد اما این که اومده یا میخواد بره خرید منو با خودش میبره یا سوال داره... یه خورده هم حرف.... نشستم سیستم با مدار منطقی خوندم..

غروب هم همینا رو خوندم...تا 8:30 هم کتابخونه بودم..بابام میاد دنبالم... دوتا دختره هستن مثل منن... از روی جزوه های پارسه میخونن البته فوتو شده... بهم گفتن ویژوال بیسیک و گرفتم؟ گفتم نه نیومده! با اعتماد به نفسه بالا گفتم! گفت دوستم گرفته!! گفتم نه بابا!!!!! اینقده حرصم در اومد چون گفته بودن تماس میگیرن...

 

سه شنبه 15 اردیبهشت» صبح اول نشستم مدار منطقی خوندم... تمومش کردم نشستم سیستم عامل خوندم... تا ساعت 1:10 سیستم تموم کردم...بعد اینکه تموم شد دیگه گردنم صاف نمیشد... رفتم دستشویی که مقنعمو بزارم قیافم شبیه میت های رو به قبله شده بود! بعد اون رفتم پارسه کتاب ویژوالمو گرفتم.. قبل اینکه من چیزی بگم دختره گفت زنگ زدم در دسترس نبودی! منم گفتم جان کلت! البته تو دلم گفتم! آهان رتبه نرم افزار ایندفم شد 185 سخت افزار هم شد 348!!! اینم برای محض اطلاعه شما! البته من غلطام بیشتر از درستامه..به دختره گفتم ایندفه تو مباحث سی فایل نیومده.. آخه ایندفه سی تموم میشه آزمون بعدی ویژواله... گفتم فردا تماس بگیر ...

رفتم خونه ساعت شده بود 1:40... دست به کمر وایسادم وسط هال گفتم یه موقع شما نگران من نشین... مامان گفت اتفاقا نگرانت شدم گفتم حتما تاکسی گیرت نیومده!! به هر حال باید یه زنگ میزدن...40 دقیقه تاخیر داشتم!!

بعد از ظهر ساعت 4 با دوست جون قرار داشتم... تا ناهار بخورم و جمع جور کنم شد ساعت 3! خیلی خسته بودم گفتم یه ده دقیقه دراز میکشم... خوابم برد! شانس آوردم ساعت 3:30 بیدار شدم..تند بلند شدم ده دقیقه ای آرایش کردم... هر حرکتی میکردم یه بسم اله میگفتم که خراب نشه بخوام پاک کنم و دوباره آرایش کنم... ساعت 3:45 تو کوچمون بودم! دیگه ببینین من چه سریع آماده شدم!!

تاکسی گرفتم پیاده شدم... دوباره باید تاکسی میگرفتم که دیدم اثری از تاکسی و مسافر نیست! یه پلیس وایساده بود گفتم ببخشد اینجا ایستگاه تاکسی بود چی شد؟ گفت جلوتره... رفتم رفتم اووووووه... قبل ایستگاه تاکسی کلی صف بود... منم وایسادم... به دختره میگم اینجا ایستگاه تاکسیه فلان جاس؟ گفت نه! گفت اما تاکسیایی که میان دست تکون بدی شاید ببرنت! من در حال قصه خوردن که چرا در بست نگرفتم؟ که چشم به ایستگاه تاکسی خورد! کلی پیاده رفتم نشستم دیدم مسافر نیس گفتم دربست ببره دیگه.... همینطوریشم 7 دقیقه دیر کرد داشتم... بعد هم که دوست جونو دیدم و........ تو کافی شاپ هم کلی سوژه بود... البته من پشت به صحنه بودم میخواستم دوست جونو ببینم خودشون میومدن تو دید من... یه دختر پسره که کارای بد بد میکردن! ! البته دوست جون نمیزاره خوب خوب دورو برمو نگاه کنم از بس میگه زشته..زشت کارای او دو تا بود اونم تو ملا عام...دو تا دختر هم روبروی ما بودن از اول تا آخر یکیشون به صورت تابلو داشت منو دید میزد! نمیدونم چرا نگاشم میکردم از رو نمیرفت.......

دوست جون هم یه سی دی آهنگ شاد برام رایت کرده تا باهاش برقصم

 

چهارشنبه 16 اردیبهشت » صبح کتابخونه... ذخیره خوندم... خیلی خوب بود!  خیلی....  من همیشه میگفتم ذخیره سخته سیستم راحته... سیستم شده بودم 18 ذخیره 14! داشنگاه و میگم! اما الان ذخیره رو خوب میفهمم اما سیستم و نه! تست ذخیره و ایندفه فک کنم بالای 50 زدم اما سیستم و فک کنم 20 و خوردی... آخه پارسه تک نشون نمیده خودم حساب کردم! سیستم و میفهمم اما سر آزمون نمیدونم چرا برام نا آشناس... اما ذخیره تستاش آشنا آشناس! شاید به خاطر اینه که من ذخیره رو از روی پارسه میخونم!.. اومدم برای خونه برای پارسه زنگ زدمو گفت فایل هم ایندفه میاد! بیچاره شدم کلیه!

بعد از ظهر هم کتاب خونه با خودم زبان تخصصی و زبان عمومی و ذخیره بردم...ذخیره که تموم کردم بعدم که زبان و خوندم.... شب هم که اومدم خونه بابا گفت نارنج هست میخوای بخور.... منم گفتم آب بگیری میخورم! اینقد بد نگاه کرد!

ساعت نزدیکای 9 بود که دایی(آرشام ) اومد..زنداییم یه بلوز خیلی خوشکل گرفت که کلی ذوق کردم! ساعت 9:40 بود رفتن.. داشتم ظرفای شام و میچیدم که دیدم زنگ میزنن..دایی(آیدا ) اومده بود...یعنی اینا همیشه موقع شام میان! حالا شاممون زیاد بود بعد اینا شام نخورده بالای مبل میشنن میگن نه ما میریم بیرون شام میخوریم! اینقده من از دست نیوشا حرص میخورم که فکر نکنم تا حالا از دست کسی اینقد حرص خورده باشم! خلاصه اومدن باهامون شام خوردن و ساعت 11 رفتن.

 

پنجشنبه 17 اردیبهشت »  صبح کتابخونه ادبیات و زبان و خوندم...ادبیات و کلشو خوندم! به جز لغت حفظی.. یه صفحشو خوندم... گفتم روزی یه صفحه بخونم تا قاطی نشه! بعدم زبان خوندم....

بعد از ظهر که اومدم خونه مامان کلی شاکی بود..دوستش صبح اومده بود خونمون دخترشم باهاش اومده بود... این از یه طرف قضیه! طرف دیگه قضیه اینه که هفته دیگه دایی و آوا و آیناز میرن مکه! غروب پنجشنبه خونه آوا مراسم بود به مامان گفته بودم میرم کتابخونه نمیام.. این دو تا قضیه با هم جمع شد تا مامان منفجر شد! تا من پامو گذاشتم تو خونه مامان شروع کرد به اینکه من هیچ جا باهاش نمیرم! این دخترش اومده بود.بعد اونقت عکستو میخواست ببینه که دختره من چه شکلیه.. حالا من میگم مادر جان اینا تازه اومدن بابل..میگه رفتم خونشون اوندفه هم رفتم خونه یکی دوستم تو با من نیومدی اما دخترای اینا باهاشون بودن! من میگم خوب من رفتم کتابخونه درس خوندم یه ماه دیگه کنکورمه! چند سال پیش شما دوره داشتین من نیومدم؟ دیگه مامان میگفت من میگفتم که آخر من کلی قاطی کردم!

 

 غروب مامان رفت خونه آوا منم رفتم کتابخونه...نشستم سی خوندم.. تا ساعت 7:30 بیستر نموندم.. پوران هم اصرار داشت که من شام برم خونشون ! اومدم خونه رفتم حموم اومدم مامان اومد! تا اومد گفت همه گفتن چرا بیتا نیومد!!!؟

 

جمعه 18 اردیبهشت » ضد حال فتیله نداد!! یانگومم نمیدونم داد یا نداد من یادم رفت ببینم! از دیشب تصمیم گرفتم که جای لباس های تابستونی زمستونی رو عوض کنم. چند تا از لباس های زمستونی که استفاده شده بود برای مهمونی هم باید شسته میشد بعد جابجا میشد... برای همین صبح همه رو جمع کردم رفتم حیاط به روش دستی شستمشون! اینقده کیف داد.... 6 تا بلوز آستین بلند دو تا آستین کوتاه یه مقنعه با یه مانتو.... کلی کیف داد کلی..

بعد اومدم بالا کشویی که توش لباس های تابستونیم بود و خالی کردم زمستونی ها رو تا کردم گزاشتم توش. اون یکی کشو هم خالی کردم... بعد تابستونی ها مو تا کردم گذاشتم تو این کشو ها........ برای همین تا ساعت 12:30 مشغول بودم یادم رفت یانگوم ببینم بعد اونم اومدم مافیا بازی کردم... الان تو مرحله ای هستم که باید فرانکو بکشم و اسناد و ازش بگیرم.

 

غروب که الان باشه بیدار شدم لواشک خوردم (دوست جون خرید واسم) بعدم بستنی... بعدم ابرومو تمیز کردم.. چون یکشنبه من ابرومو تیغ زدم آخه شبیه پرز بود نمیشد با موچین گرفت امروز در اومده بود کلفت شد تونستم با موچین بگیرم..فعلا قصد رفتن به آرایشگاه و ندارم  میخوام پرش کنم...

برای خواهری زنگ زدم میگه آویسا جدیدا با سرعت غیر مجاز تو روروکش راه میره! راستی چهارشنبه هم عکسشو برام میل کردن... قیافش خیلی شبیه تر به بهشید شده خیلی ..... تغییر خاصی نشده فقط تپل تر شده!

دیگه همین فعلا....  حالا نمیدونم بیام وب شماها سر بزنم یا اتاقمو جارو بکشم!! حالا ببینم کیا آپ کردن اگه تعداد نفرات زیاد نبود میام بهتون سر میزنم...

 

پ ن : چاق شدم! تقصیره دوست جونه از بس میگه لاغرم من خوردم خوردم الان به این روز افتادم!

 

شاد باشی

دوستون دارم..

 

+نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت17:53توسط بیتا |
اضافه نوشت پست قبلی
 

سلامی دوباره!

 

کلی چیز یادم رفت تو پست قبلی بنویسم برای همین الان دوباره مینویسم!

 

یکی اینکه سه شنبه شب قبل از شام رفتم ظرفای شسته شده رو جمع کنم رنده رو انداختم پشت فریزر... فیریز کوچولومون که تو آشپزخونه خلوته!  با یه حالتی اومدم به مامان گفتم یعنی اعتراف کردم که خودم کلی قربون صدقه خودم رفتم!

 

چهارشنبه صبح به خاطر اینکه دیشب مهمون داشتیم نرسیدم که کتابایی که فردا میخوام با خودم ببرم کتابخونه رو بزارم تو کیفم برای همین صبح تند تند تمام وسایلمو از کیف در آووردم و کتابا رو جابجا کردم.... حرکت کردم رسیدم به ایستگاه سوار تاکسی شدم کیفمو باز کردم هر چی دنبال کیف پولم گشتم پیدا نکردم! سکته زدم صورتم شد سفید عین میت ها! خدا برای هیچ بنده ای اینو نیاره! آمـــــــــین... مونده بودم چیکار کنم! سمت چپم یه دختره نشسته بود که تو کتاب خونه خودمون بود بهش گفتم ببخشین شما کتابخونه میرین؟ (با حالت زار بخونین) اونم گفت آره! گفتم ببخشین شرمنده میشه کرایمو حساب کنین من کیف پولمو نیووردم ؟ دختر گفت باشه این حرف چیه! پیاده شدیم به دختره گفتم که زنگ میزنم مامانم کیفمو بیاره و بهش میدم گفت این چه حرفیه 100 تومن که ارزش نداره! منم گفتم نه ... از من اصرار از اون انکار! زنگ زدم به مامان و اونم ساعت 10 کیفمو آوورد...ظهر داشتم برمیگشتم خونه اول رفتم سراغ دختره هر چی گفتم نگرفت بهش گفتم پس به نیتت میندازم تو صندوق صدقات! اونم گفت هر طور دوست داری!

موقع خواب داشتم به این فکر میکردم که فردا ریاضی بخونم یا نه که خواب دیدم سر جلسه پارسم و میگن دوتا درس جدید به آزمون امسال اضافه شده!

 

پنجشنبه صبح در حال تست زدن بودم که بابام منو صدا زد! برام یه جعبه بستنی خرید!توش 51 دونس! من بستنی فقط ساده چوبیش دوست دارم! هم در حال تست زدن بودم که تلفن خونه زنگ زد و گوشی رو برداشتم گفتم بله؟! یه پسره بعد کلی مکث کردن گفت سلام حالتون خوبه؟ بیتا خانوم؟ گفتم بفرمایید.. گفت میشه با بیتا خانوم صحبت کنم؟ گفتم بفرمایید... بعد گفت شما کسی رو به اسم معین هاشمی میشناسین؟ منم گفتم نه.. گفت یه طور دیگه بگم شما دکتر طاهر نظری میشناسین؟ منم گفتم بله( بله یعنی میشناسم نه مریضش بودم تا حالا نه آشنامونه) گفت یکی از مریضاشون به فامیلیه... کلی مکث کرد گفت اصلا شما این شماره موبایلو میشناسین... شماره رو گفت منم گفتم نه.... گفت ببخشید اشتباه گرفتم حتما اون یه بیتا خانوم دیگس!! قطع کرد....

شمارشو دیدم از تلفن همگانی زنگ ده بود! مامان اومد بهش قضیه رو گفتم...... گفتم این چند وقت من نبودم مزاحم تلفنی داشتین؟ گفت نه... البته به مزاحم تلفنی هم نمیخورد! قضیه مشکوک بود!

بعد از ظهر هم که رفته بودیم خونه همسایمون زن همسایمون گفت ایشاله ایندفه نوبت مریم بشه مامان مریم از دهنش در رفت گفت هنوز که چیزی معلوم نیست؟! بعد مامانم گفت مگه خبریه... یهویی به خودش اومد گفت نه! اما مشخصه خبریه!! ای مریم بسیجی تو هم؟

دیشب موقع خواب هم فیلم سینمایی کانال یک دیدم 5دقیقه آخرش خیلی خندیدم اونجایی که انگشتت قطع شد!

 

شبش خواب دیدم که ساعت 10:10 روز جمعس و من یادم رفتم برم آزمون بدم و تازه یادم اومده بود!

 

 

 

 

جمعه 11 اردیبهشت » امروز صبح آزمون داشتم... با خودم گوشی هم بردم..تو محوطه نشسته بودم که دیدم باز گله ای جمع شدن دارن میرن من منتظر بودم که خلوت شه منم برم ساعت 7:45 بود.. رفتم دیدم همه تو سالن پایین جمع شدن منم تک و تنها سختم بود دوباره اومدم تو محوطه یه صندلی بود روش دو تا دختره نشسته بودن منم روش نشستم ... یه دختره بلند شد یکی دیگه که موند باهاش سر صحبت و باز کردم.. داشتم حرف میزدم یه چیزی مثل بمب صدا کرد! یه دختره با مخ خورد رو زمین . خیلی دلم به حالش سوخت! جدا از دردش اینکه بد خورد رو زمین جلوی این همه آدم بیوفتی خیلی ضایعس! دخترایی که پیشش بودن مثل ماست داشتن میدیدنش! آخرش یه پسره که داشت از جلوش رد میشد اومد وسایل دختر ه رو جمع کرد داد بهش! من ازش دور بودم! وگرنه میرفتم کمکش! دو تا دختر دقیقا پیشش وایساده بودن ! بگذریم دوباره به صحبت پرداختیم ساعت بود 7:53! یه مرده از سالن اومد بیرون میون این همه جمعیت اومد به ما دو تا گفت شما آزمون ندارین اینجا نشستین! بسی ضایع شدیم! کلی آدمم نشسته بودن نمیدونم چرا فقط به ما گفت! میخواست ضایع کنه!... ایندفه بچه های کامپیوتر و برق تو یه کلاس بودن... خدا نصیب نکنه! برق همه پسر بودن با چه قیافه هایی!! یه پسره بود دیگه داشت عصبیم میکرد یعنی کرد !میخواستم بکشمش! از اول جلسه تا آخر جلسه داشت با پشت سریش حرف میزد! هر چی مراقب بهش چیزی میگفت اصلا به روی خودش نمیوورد! میرفت میومد... مراقب میگفت بری برگتو میگیرم... میگفت حوصلم سر میره... بعد اینکه عمومی تموم شد تا تخصصی بدن چند تا مسیج به دوست جون دادم..البته مراقبه نبود!

اومدم خونه دیگه ساعت 11 شد... خسته شدم! فتیله دیدم ..با بهشید صحبت کردم صدای آویسا میومد... میگه آویسا جدیدا گاوشو بغل میکنه با گوشاش بازی میکنه میخوابه! بعد هم گفت دیروز دیدم شکمش از 4 پله به 8پله صعود کرده گرفت دور کمرشو اندازه گرفت 54! منم امروز مال خودمو اندازه گرفتم 66 هستم!!  آزمون ایندفه بهتر بود...

اومدم پشت کام دیدم بعد مدتها ورد نصب شده! گ.یا سی دیش پیدا شده! ازین بابت خوشحالم!

جمعه  هوا خیلی گرم بود با این حال خوابیدم تا ساعت 5! بعد اونم مامان گفت بریم دریا کنار! منم گفتم میریم اونجا چه فرقی با خونه؟ اینا میشینن حرف میزنن بعد اونجا من دوباره تنهام! مامانم همینطوری زنگ زد برای داییم که ببینه زنداییم اومده یا نه! نیومد دوباره برای شام دعوتشون کرد...  رفتیم خونه مادر جون! اونجا دو تا از عموها با خانواده ها بودن.  حنا دختر عموم تو امتحان نمیدونم چی که برگزار شد ریاضی بود عربی و فکر کنم علوم! تو مازندران اول شد تو کشور 23! بی خود نفرستادنش تیز هوشان! این همه بچه دارن اون راهو میرن بعد زنعموم..... بگذریم حنا و محمد رضا کچلم کردن! اومدیم خونه... 10 دقیقه نشد که دایی اومد... آرشام هم دوباره خوابید! خوشحالم که میاد میخوابه! از صبح تا قبل از شام 1259 بار رفتم تو سایت پارسه اما صفحه حل تشریعی بالا نمیاد!

یوزارسیف هم تموم شد حالا جمعه ها چی ببینیم؟ بعد یوزارسیف هم دایی رفت... باز پسرداییم گوشیشو جا گذاشت! دیشب آیدین بازی مافیا نصب کردم بیشتر از بسی خوشحال و خرسندم! این بازی رو 1254058 بار هم  بازی کنم سیر نمیشم! خودم میخواستم نصب کنم اما حس اینکه سه تا سی دی باید نصب شه نبود!

 

شنبه 12 اردیبهشت » امروز صبح هم بلند شدم تا حالا کار خاصی انجام ندادم ...بعد اینکه دکمه ثبت و زدم میرم سایت پارسه کارنامه با حل تشریعی رو بگیرم

 

 

 ++ یه چیزم که میخواستم بگم در مورد تیم بستکبال بابل بود... من همیشه از طریق اخبار ورزشی مازندران پیگیری میکردم... یه چیز جالب که تو اخبار بود این بود که هر وقت میبرد اخبار میگفتم بیم مازندران ! هر وقت هم میباخت میگفت بیم بابل!!

 

پ ن : استقلالی شدم!

 

پ ن 2 : تو کامنت هایی که تا الان برای پست قبلی دادین چقدر در مورد دعوا با دوست جون نوشتین؟ خشنین! روم تاثیر بد میزاره!

پ ن 3 : اینایی که به این رنگ نوشتم اضافه شده در ساعت 9 :30 روز شنبه!

پ ن 4 : امیدوارم همه رو نوشته باشم !!

 

 

 

شاد باشین

بابای

 

 

+نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت13:20توسط بیتا |
پنیر

یکشنبه ۶ اردیبهشت » صبح قرار بود برم کتابخونه اما از اونجایی که خیلی وقت بود با دوست جون تماس تلفنی نداشتیم یعنی فکر کنم ۴-۵ روز بود ( آره دوست جون؟) نرفتم کتابخونه تا با هم صحبت کنیم.... ۵۷ دقیقه صحبت کردیم!! کلی انرژی گرفتم! بعد نشستم سر درسم...

غروب هم نمیخواستم برم اما ساعت ۵ دخترایی بابای مامانم زنگ زد که میخواد بیاد خونمون! برای همین من رفتم کتابخونه.... تا ساعت ۸:۳۰ اونجا بودم!

دوشنبه ۷ اردیبهشت » صبح نشستم سی خوندم ساعت ۱۰ بود که به ذهنم رسید که سی رو تموم کنم چی بخونم اونوقت؟نوبت ساختمان داده ها بود.. خودم که پارسه داشتم که نمیشد خوند از اونطرفم نتونستم کتاب ساختمان حسن و از مریم بگیرم ... به فکرم رسید که برم کتاب ساختمان مقسمی رو بخرم... بعد یش خودم گفتم چرا همیشه من برم کتاب بخرم دیگران استفاده کنن هان؟ پوران کتابو داره میرم ازش میگیرم.. براش زنگ زدم و گفت داره (میدونستم داره سوال مصلحتی بود!) گفتم ساعت ۱۱ میام میگیرم( چون از سی ۴صفحه مونده بود میخواستم تموم شه برم بعد بابا میخواد بیاد خونه بیاد دنبالم!) اما گفت که مامانش از کربلا داره میاد و ساعت ۱ میرن استقبال و این حرفا ... منم گفتم پس همین الان راه میوفتم.. ساعت ۱۱ آژانس اومد دنبالم رفتم.. دیدم تنهاس فکر میکردم خونشون باید شلوغ باشه ... در حال تمیز کردن بود... کتابو ازش گرفتم فکر کنم ۵ دقیقه هم نشستم اومدم خونه.... ساعت ۱۱:۳۰ خونه بودم! نشستم بقیه سی رو خوندم و تموم شد....

ظهر که آیدین اومد یه خورده در مورد کار صحبت کرد و از تو دهنش پرید که بهتره جدی تر بشه تا زودتر سر و سامون بگیره! من چشام ۸تا شد دیدم مامان چیزی نگفت منم چیزی نگفتم...۱۰ دقیقه بعد مامان داشت میرفت حیاط تا درو بست دوباره درو باز کرد به آیدین گفت چی گفتی؟ سرو سامون بگیری؟ آیدین سر ته قضیه رو ماستی کرد ! مامان هم گفت آهان!

غروب هم کتاب خونه نرفتم.... چون حموم میخواستم برم.... ساختمان داده ها رو خوندم.. مامان رفت پیاده روی از اونطرف میخواست بره خونه آرشام....  اومد گفت که رفت خونه دایی دید نصف درشون بازه اونم هر چی زنگ زد بعد رقت داخل رفت تو هال و پذیرایی و اتاق خواب ها رو دید کسی نبود اومد درو بست...خودشم از اونطرف رفت خونه داییش... موقع شام بابا گفت نکنه براشون اتفاقی افتاده که اینا یادشون رفت درو ببندن؟ مامان هم زنگ زد خونشون داییم گوشی رو برداشت و گفت زنداییم رفته کیش... و مثل اینکه پسردایی جان میرن مدرسه یادشون میره درو ببنده! حالا داییم میگه ما تازه ۵دقیقه اومدیم خونه ساعت ۹:۳۰ شب بود! چون زنداییم نیست بچه ها ناهار بودن خونه مادر زنداییم داییم مغازه!  داییم هول میخوره به مامان میگه خونه مرتب بود مامان هم میگه آره چون ایناپایین یه سوییت دارن دیگه نرفته بود بالا رو ببینه! مامان برای فردا شب شام دعوتشون کرد!

 سه شنبه ۸ اردیبهشت » صبح رفتم کتابخونه...ساختمان داده خوندم.. این مقسمی هم حالش خوب نیستا! اسم درسی که میاد هست ساختمان داده ها در سی پلاس پلاس! بعد این همه الگوریتمای توش به زبان پاسکال!پاسکال دیگه منسوخ شده حتی تو واحد داشنگاهی هم نبود به جاش ویژوال بیسیک اومد اونقت این تو کتابش به زبون پاسکال حالا بعضی جاها به زبون سی نه سی پلاس پلاس...حالا جالبش اینه که اول کتابش زده طبق آخرین تغییرات و ویرایش جدید.. اینم چاپش مال مهر ۸۷... یعنی بعد کنکور! یعنی ندید که تو کنکور سی بود نه پاسکال؟ تازه سال ۸۶ هم سی بود... بعد این تغییرات و ویرایش جدید چیه؟  با خودم علاوه بر کتاب مقمسی کتاب پارسه هم بردم... تا حداقل الگوریتماشو ازپارسه ببینم... حالا اندر احوالات محیط کتابخونه رو بگم!ده دقیقه بعد اینکه نشستم درسو شروع کردم بوی مرغ سرخ کرده اومد! خوب بود قابل تحمل بود... بعد بوی ساندویچ شامی اومد! شامی خونگی نبود شامی بود که از بیرون خریده بود... اینم گفتم عیب نداره قابل تحمل بود! ساعت ۱۰ دیدم سه تا دختر که جلوم نشسته بودن روی میز من بودن... از کیفشون سه تا نون آووردن بیرون بعد هم یه ظرف! در ظر فو باز کردن  خدا نصیب نکنه برای کسی! بوی پنیر اونم پنیر محلی! سه تا دختره مشخص بود که از روستا اومده بودن! از پنیر به شدت متنفرم.. حتی بوی پنیر تبریزی هم حالم بد میکنه.... الان حدوده یه سال میشه که پنیر خامه ای میخورم اونم سه تا لقمه! اینقدم توش گردو میرزم که طعمش حس نشه... بیشتراز طعم از بوش بدم میاد! اینا نوش جونشو باشه نشستن خوردن تا ۱۱... اما دیگه بوی پنیر مونده بود و منم دیگه رو به موت بودم.... صندلی های دیگه هم پر شده بود نمیتونستم جامو عوض کنم! ساختمان تموم شد!

ساعت ۱:۱۰ دقیقه خونه بودم... بعد از ظهر داشتم میرفتم کتابخونه تو کوچه دیدم از مریم مسیج دارم که لطفا با من تماس بگیرید! شارژ گوشیم کم بود و ترسیدم شارژم تموم شه برای همین بهش مسیج دادم که کتابخونم! از تاکسی که پیاده شدم دیدم اینو خالش جلوی در کتابخونن! یعنی ضایع شدن در حد اینکه یه گنجشک بگیره مانتو مشکیتو تو خیابون جلوی کلی آدم کثیف کنه! بهم گفت کجا بودی اومدیم بالا نبودی! منم مونده بودم نمیدونم از کجا یهویی تو ذهنم اومد بهش گفتم که کتابمو اشتباهی آووردم رفتم خونه دوباره! کتاب حسن و برام آوورده بود.... باز هم کتاب ساختمان همین حسن که توش به زبان سی پلاس پلاسه! ازش کلی تشکر کردم....رفتم کتابخونه نشستم ادبیات خوندم... تو حال درس خوندن بودم یعنی واقعا موقعی که میخوام درس بخونم البته تو کتابخونه اینطوریم حواسم به هیچ جا نیست فقط رو کتاب متمرکز میشه که یکی زد به شونم منم دو متر از جام پریدم بدجوری هول خوردم... یکی از اون دخترایی بود که صبح سر میزشون نشسته بودم و پنیر میخوردن... اول کلی عذر خواهی کرد بعد گفت این ماژیک شماس منم گفتم بله گفتم صبح جا گذاشتین منم کلی ازش تشکر کردم... بدون ماژیکم میمرم! ادبیات خوندم! بی خود یه درس عمومی کلی وقتمو گرفت!  ساعت ۸:۳۰ هم بابا اومد دنبالم.. اومدم پایین دیدم بابا هست!

شب هم که دایی با دوتا پسراش اومده بودن... موقعی که اومدن من پشت کامی بودم و داشتم سرفصل ها رو مینوشتم آخه ادبیات و قاطی نوشته بودم اما چون از دفعه قبل یادم بود درست خونده بودم اما توی برگم اشتباه نوشته بودم...داشتم برگمو تصحیح میکردم که دیدم آرشام مثل نور که به خط مستقیمه مستقیم اومد بالا بدون سلام و نگاه به من رفتم رو تختم بالاشتو جابجا کرد خوابید! دو ثانیه نشد صدای خروپفش زد بالا! رفتم پایین با داییم سلام علیکی کردم و اومدم بالا دیدم کامی ریست کرده و دیگه بالا نمیاد! این دیگه لگن شد رفت!  یه نمونه لگنیش اینه که من الان ساعتو تاریخشو تنظیم میکنم کامپیوتر خاموش میکنم و روشن میکنم میبینم دوباره ساعت و تاریخش صفر میشه! فکر کنم از باطریشه... یه نمونه دیگشم این که میگه  IDE نمیشناسه! هر چی میگم تو خودته میگه نه! دیگه بی خیال شدم و رفتم پایین.... زنداییم نبود کیف نداد... تازه دلمم کیش خواست! مثلا قرار بود برای عید با دوستا بریم اما فقط نقشش کشیده شد عملی توش نبود!

 

چهارشنبه ۹ اردیبهشت» صبح رفتم کتابخونه... معارف خوندم!! فکر کنم ایندفه مبحثشو درست خوندم! کل وقتمو همین معارف گرفت!اتفاقی نیوفتاد فقط کار دوست جونم جدی جدی شد و رفتنی شد! یه خورده دپ زدم اما خوب شدم!

بعد از ظهر هم کتابخونه نرفتم...برای خانوم حسابدار زنگ زدم و یه خورده آمار رد و بدل کردیم... بعد با دوست جونم صحبت کردم.... بعد اون نشستم دو فصل معارفی که مونده بود و خوندم.. همش آیه قرآنی... مگه تفسیر قرآنو میخوایم امتحان بدیم؟ خوب سخته قاطی میشه!

مامان بیرون بود اومد گفتم یه بستنی چیزی میخریدی! دیگه این بستنیه افتاد تو جونم... آیدین که اومد بهش گفتم هیچی نخریدی؟ یه پفکی چیپسی... دست خالی چرا میان خونه؟ دیگه این موند برام... دپ زدم شدید! حتی مسیجای دوست جون هم نمیتونست آرومم کنه دلم فقط چیپس/پفک میخواست! بابا هر چی میگفت من فردا از هر کدوم یه جعبه میخرم من آروم نمیشدم! لج کردم شام هم نخوردم!   هر چی هم گفتن ته تغاری یعنی لوس و این حرفا اصلا اهمیت نمیدادم فقط به چیپس فکر میکردم! از طرفی گشنمم شده بود اما غرورم اجازه نمیداد برم به شامی که مونده بود دست بزنم! ساعت ۱۱ رفتم سیب زمینی پوست کردم و برای خودم سرخ کردمو نشتم خوردم... رفتم ظرف بشورم داشتم اسکاجو میکشیدم رو چاقو ..چاقو برعکس گرفتم کشیدم انگشتمم برید... اول فکر کردم قطع شد چون بدجوری خورد اما دیدم خون نمیاد بقیه ظرفا رو شستم که دیدم انگشتم میسوزه! به جای اون انگشت یه انگشت دیگه برید! یه خورده خیلی کم خون اومد اما برای دوست جون مسیج دادم که خون میاد کیسه کیسه!

پنجشنبه ۱۰اردیبهشت» صبح هوا ابری بود جون میداد برای خواب.... گفتم خونه درس میخونم خوابیدم تا ۸:۳۰!  تا صبحانه بخورم و درس بخونم شد ۱۰ نشستم تست زدم تا ساعت ۱:۳۰ برم البته دلم میخواست ریاضی بخونم اما بازم وقت نشد!

ظهر ویندوز هم نصب کردم...

غروب هم رفتیم خونه همسایه... همونی که گفتم همسنه منه بچه به دنیا آوورد...همسایه جمع شدن که هم برای خودش کادو ببرن هم برای خواهرش که ازدواج کرد...منم چون دوستم بود رفتم...  اون خواهرش که ازدواج کرده نبود ما هم رفتیم از طرف مدرسشون زنگ زده بودن که چرا مدرسه نیومده! مامانش گفت حالش خوب نبود! اومدم خونه چون بیرون بودم یه خورده تست سیستم عاملو زدم اما دیگه حواسم پرت بود نتونستم بخونم... اومدم این آپو نوشتم!

 فردا هم آزمون دارم

شاد باشین

دوستون دارم

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت21:47توسط بیتا |
بهار نارنج!

دوشنبه ۳۱ فروردین » بعد آپ حالم خیلی بد شد انگاری سرم داشت میوفتاد رو زمین.... گردنم تحمل سرمو نداشت...اشتهایی به خوردن شام نداشتم اما خوردم چون شامو دوست داشتم توش سیب زمینی سرخ شده داشت!! بعد شام حالم بدتر شد و رفتم رو راحتی دراز کشیدم ... سردمم شد رفتم رو تخت دراز کشیدم .. رفتم دستشویی کل شام! مامان میگفت به خاطر آلبالو خشک که زیاد خوردم منم گفتم از صبح خوردم دیگه چیزی نخوردم دوباره اومدم رو تخت دراز کشیدم میلرزیدم مامان برام نبات داغ درست کرد .... شب اصلا نتونستم بخوابم فقط میلرزیدم احساس کوفتگی تو بدنم...

 سه شنبه ۱ اردیبهشت » صبح بیدار شدم حالم بد بود ... داشتم از پله ها میومدم پایین سرم گیج رفت نزدیک بود بخورم زمین که بالای پله نشستم! مامان گفت بریم دکتر منم گفتم که صبحانه بخورم حالم خوب میشه ... بعد صبحانه بازم مثل دیشب بودم... مامان گفت دکتر منم ازش وقت گرفتم اگه تا ۹:۳۰ خوب نشدم بریم دکتر.... دوباره اومدم دراز کشیدم!مامان سر ساعت ۹:۳۰ اومدم بالای سرم! که بریم دکتر منم گفتم دکتر بریم چیکار کنیم؟  نه تب دارم نه گلوم درد میکنه نه عطسه! فقط بهم آمپول تقویتی میده تازشم الان حالم خیلی بهتر شده سرم گیج نمیره تا ۱۰ صبر کن! ساعت ۱۰ شد به مامان گفتم خیلی خیلی بهتر شدم بعد منو مجبور کرد که دو سه دور تو اتاق راه برم که ببینه سرم گیج میره یانه! که نرفت و بی خیال من شد!

ناهارو یه کوچولو خوردم گفتم شاید مثل دیشب دوباره حالم بد شه! خوابیدم غروب که بیدار شدم خوب خوب شدم..چایی خوردم و رفتم حموم تا سبک شم! از حموم که اومدم خیلی خیلی بهتر شدم! بعد اون میخواستم درس بخونم که حسش نبود به جاش اومدم تو نت گشتم...رفتم وبلاگ نی نی کوچولو..از دوستای قدیم ندیم... هر چند وقت یه بار میرم.. آخرین باری که رفتم ۷ آذر ۸۶ بود.. از ۵مرداد ۸۶ آپ نکرده بود.... یهویی دیدم آپ کرده اونم مرداد ۸۷!! کلی ذوقیدم... براش کامنت دادم.. چون خیلی نگرانش بودم همیشه به این فکر بودم که چی شد یهویی رفت!  

چهارشنبه ۲ اردیبهشت» صبح رفتم کتابخونه... نشستم ذخیره خوندم البته ایندفه از رو کتاب مقسمی! قبلا این مباحث و از رو پارسه خونده بودم اما خواستم از مقسمی بخونم که بیشترا میگن مرجعش اینه!  کتابشو خیلی وقت بود خریده بودم یعنی ترم دو دانشگاه اما چون دیده بودم قطرش زیاده بدون اینکه نگاه کنم فکر میکردم مباحثش خیلی سگینه! نشستم از روش خوندم خیلی خوب بود خیلی... راضی بودم حالا نمیدونم چون قبلا از روی پارسه خونده بودم برام قابل هضم بود یا واقعا کتابش برام روون بود... ساعت ۱۲ به بعدم هم نشستم مدار خوندم...

اومدم خونه ساعت ۱:۱۰ بود.. جو درس خوندن منو گرفته بود گفتم بعد ناهار ساعت ۳ میرم! اما دراز کشیدم تا استراحت کنم خوابیدم ۳ بیدار شدم اما دوست داشتم بازم بخوابم برای همین ۳:۳۰ بلند شدم ..ساعت ۴ کتابخونه بودم.... اصلا جا برای نشستن نبود کل سالن و بالا و پایین کردم اما جا نبود که شانسکی یه جا پیدا شد! تا یه ساعت بعد یواش یواش بچه ها رفتن ساعت ۶ هم دیگه میشه گفت خلوت شد.... ذخیره و مدار تموم کردم اومدم خونه...

شب بعد شام بابام گفت که شناسنامم کجاست؟ (دفترچه بیمم مهلتش تموم شده میخواست تمدیدش کنه)منم گفتم تو همون صندوق آبیس! گفت نیس..منم گفت هست... گفت نیس... گفتم هست...  با لحن تند گفت میگم دیدم نیس..منم گفتم هست هی بابا گفت هی من گفت ..حالا میام بالا بهش میگم بده من ببینم نمیده! جلوم تک تک وسایل توش آوورد بیرون گفت دیدی نیست! منم گفتم من میزارم این تو خودتون گرفتین گمش کردین! میگیرین گمش میکنین حالا میگی کجاس؟ یه ۱۰ دقیقه بعد بابا گفت تازه یادم اومدم قبل شام شناسنامتو گرفتم گذاشتم تو پاکت دنبال کارت ملیت میگردم... میگم توی شناسنامه بود..میگه نبود...بود...نبود...بود..نبود...خودت گمش کردی.... از اول توش نبود...بود...قهر کردم اومدم پایین بعد ۱۰ دقیقه بابا میاد واسه آشتی میگه خودم از لای شناسنامه گرفته بودم گذاشتم تو جیبم... بابایی فراموشی گرفته از نوع شدید

پنجشنبه ۳ اردیبهشت» صبح هوا ابری بود جون میداد برای خواب.... اینقده خوابالود بودم گفتم میخوابم تا ۸ همین خونه میشینم درس میخونم اما وجدان همیشه بیدارم گفت بیتا تو تو خونه درس بخون نیستی از طرفی فردا هم جمعس که نمیتونی درس بخونی پاشو برو کتابخونه... دیگه مسیج دوست جون هم که توش از نکات ایمنی پر بود  باعث شد خواب از سرم بپره برم کتاب خونه...

با خودم کتابای سی و ادبیات بردم... اما یادم رفت برگه ای که توش سر فصلها رو نوشته بودم و ببرم. تا ساعت ۱۲ سی خوندم... بعد ادبیات...

موقع ناهار هم مامان گفت که مادرجون صبح زنگ زده و ... خیلی وقت بود نرفتم خونشون... به مامان گفتم غروب بریم اونجا... غروب رفتیم خونه مادرجون

جمعه ۴ اردیبهشت » صبح تا ساعت ۹ خوابیدم... اینقدی کیف داد بعد اونم صبحانه و فتیله... اینقدی عمو فروتن و دوست دارم مخصوصا وقتی ادای پیرزن یا بچه رو در میاره خیلی گوگول میشه... بعد اون همونجا نشستم زبان و خوندم... یانگوم هم دیدمبعد یانگوم دلم یه چیز ترش خواست میخواستم آلبالو خشک بخورم که بابا+مامان منو دعوا کردن که انگار نه انگار رو به قبله بودم! منم دپ زدم اومدم تو اتاقم... که چند دقیقه بعد بابا با یه لیوان اومد تو گفتم این چیه گفت آب نارنج...اینقدی ذوقیدمخوردمش اینقدی خوشمزه بود کیف داد که کوک کوک شدم... لیوان و گرفتم بردم آشپزخونه گفتم یکی دیگم میخوام که مامان اینقدی چپ نگاه کرد که منم از رو رفتم

بعد ناهار به مامان گفتم اصلا نمیخواد دست به سیاه و سفید بزنه خودم جمع میکنم و میشورم ... ظرفا رو شستم مطمئن شدم که همه تو اتاقاشون دراز کشیدن رفتم تو حیاط چوپ برداشتم خواستم این نارنج و که تو عکس میبینین و بکنم که دیدم اینقدی دورش شکوفه داره دلم نیومد ...به جاش دوربینمو آووردم عکس گرفتم....

            

اینم یه عکس دیگه... شکوفه ها رو میبینن... وقتی وارد حیاط میشیم اینقد بوی بهار نارنج میاد که آدم دلش میخواد!

           

آهان یه توضیح در مورد نارنج! بابا همه نارنجا رو نمیچینه چند تا رو میزاره اینایی که میمونن از اون ترشیشون خیلی کم میشه یه جوری ملس میشن و خوشمزه!

غروب هم رفتیم خونه عموم... از پسر عموم چند تا آهنگ شاد گرفتم... صحبت از گوشی شد این پسرعموم آمار کل گوشی های موجود تو بابل و قیمتاش و داره حتی میدونه کدوم مغازه چی داره چی نداره... کل بابل میدونن من دنبال ان۷۶ هستم مخصوصا همین وروجک ... بهم میگه تاج موبایل داشت و هفته آخر اسفند ۲۷۰ تومن فروخت... یعنی اینو گفت میخواستم همونجا بکشم حیف که عموم بود... بهش گفتم چرا بهم نگفتی؟ میگه دماغتو عمل کردی فکر کردم از فکرش اومدی بیرون! اینقدی حرصم گرفته بود گفتم دماغ چه ربطی به گوشی داره؟ 

اومدم خونه اومدم نت کامنت من جونو دیدم کلی خوشحال شدم.. عزیزم واقعا با کامنتت اونم بعد سه سال خوشحالم کردی

شنبه ۵ اردیبهشت »  صبح بیدار شدم دیدم گلوم یه خورده دردناک شده هوا هم ابری بود نرفتم کتابخونه تو خونه نشستم درس خوندم.... سی خوندم تا ۱۱:۳۰ ... یهویی یاد ویزیتور سارویه افتادم و براش مسیج دادم اما جوابمو نداد! بعد اونم زبان... چرا زبان اینطوریه؟ خیلی اه اهه ساعت ۱۲:۴۵ بود اومدم کامپیوترو روشن کردم که بیام آپمو بنویسم دیدم خانوم حسابدار مسیج داده که اگه درس نمیخونم برام زنگ بزنه... منم گفتم نه زنگ بزنه.... زنگ زد کلی با هم حرف زدیم... دیلم براش خیلی تنگ شده  گفتم خوبه تو یه شهریم... بیا با هم قرار بزاریم همدیگه رو ببنیم... ۳۴ دقیقه صحبت کردیم

غروب هم ساعت ۴ بیدار شدم و چایی خوردم رفت درس بخونم اینقدی خوابم میومد  که از چشام اشک میومد ... برای همین تا ساعت ۵ رقصیدم سرحال شدم... بعد نشستم درس خوندنو شروع کردم! مامان هم میخواست بره پیاده روی بهش گفتم برام بستنی بخره که... اومدم برام شیرنی کشمشی خرید(خیلی دوس دارم) اما دلم بستنی میخواست..... ساعت ۷:۳۰ دوباره به ویزیتور سارویه با خط ثابتم مسیج دادم گفتم شاید ایرانسلمو نداشته باشه برای همین جواب نداده... که دیدم زنگ زد و با هم صحبت کنیم... گفت شماره ایرانسلمو داره صبح هم بهم مسیج داده هم به ایرانسل هم خط ثابت اما مسیج دلیور نشد... گفت این هفته میاد بابل میخواد ساعت بخره( تو ساری ساعت فروشی وجود نداره)... گفت زنگ میزنم که شما هم بیای.. گفتم زنگ بزنه حتما میرم چون خودمم دلم براش تنگ شده تا ساعت ۸:۳۰ هم درس خوندم.... فردا به احتمال ۹۹.۹۹٪ میرم کتابخونه!

یه چیز دیگم اینکه ساعت ۶ به بعد بود که گوشیم زنگ خورد شماره تهران بود منم ذوق کردم گفتم حتما ساراس... برای همین با انرژی تمام گفتم بله که دیدم صدای دختر غریبه! بهم گفت از شرکت گن های لاغری نمیدونم چی زنگ میزنه به گن لاغری نیاز ندارم؟ منم گفتم نه خودم لاغرم که دختره قطع کرد بی ادب یه خداحافظی نکرد  اینم شمارش۷۷۹۵۳۰۴۹ .. اگه نیاز به گن داشتین زنگ بزنین براتون میفرستن

شاد باشین

دوستون دارم

+نوشته شده در شنبه 1388/02/05ساعت21:2توسط بیتا |