تبليغاتX
دوستانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
تبریک
 

تبریک بابت وصل شدن اس ام اس....

+نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت12:56توسط بیتا |
روز مادر مبارک
 

چهارشنبه ۲۰ خرداد»غروب  تو کتابخونه ساعت ۶ به بعد همه رفتن بیرون! همه بادکنک به دست و دست بند و این حرفا... خلوت خلوت بود... شب هم بیرون نرفتیم و خونه بودیم... فکر کنم تنها کسایی که خونه بودن و جایی نرفتن فقط مابودیم

پنجشنبه ۲۱ خرداد » صبح کتابخونه خبر خاصی نبود... اومده بودم سر میز پوران که بهش عکس آویسا که تو گوشیم بود و نشون بدم که مبشری بهم میگه اینجا چیکار میکنی چرا حرف میزنی ! منم گفتم سوال علمیه 

غروب هم کتابخونه نرفتم... خونه موندیم.. من و بهشید و مامان و آویسا... بعد مدتها ما سه تا تنها موندیم... کلی حرف خانومانه زدیم... شب هم دایی و زندایی و آرشام وعلی اومده بودن.

جمعه ۲۲ خرداد » صبح بعد صبحانه رفتیم رای دادیم... خودکار هم با خودم بردمنه بابا رای داد نه مامان! مدرسه ها خیلی شلوغ بودن .رفته بودیم خونه آرشام تا یه سی دی به داییم بدیم دیدم مسجد رو به روی کوچشون هم حوزس هیچکی نیس..من رفتم رای دادم نوشتم مو*سوی مردک چپ نگام کرد داشتم میومدم از مدرسه بیرون داییم و دیدم که تحت حمایتهای ما از مو*سوی برای اولین بار اومد به شناسنامش یه حالی بده اومدم بیرون بابا تازه داشت ماشین و پارک میکرد بهم میگه چه زود اومدی! اومدم خونه به مامان کمک کردم کلی! دیگه فتیله ندیدم نمیدونم یانگوم داد یا نه!

غروب هم حوصلم بسی سر رفت! مامان گفت بریم دریا من مخالفت کردم... تو شهر گشت زدیم همه حوزه ها تا جا داشت پر بودن... بعد گشت و گزار رفتیم خونه مادرجون... شب هم بعد شام من و مامان فیلم دعوت و دیدیم... چه مزخرف بود!

شنبه ۲۳خرداد » صبح بیدار شدم و نتیجه آرا رو دیدم یخ زدم! با اینکه میدونستم دکی میشه اما... دیگه رای نمیدم! به نظرم رای و فقط اونایی باید بدن که تو سازمان دولتی کار میکنن. من که جایی کار نمیکنم تازه کار هم پیدا نمیشه! اگه هم بشه باید یه پارتی خیلی کلفت داشته باشی که اون موقع هم به صفحه آخر شناسنامت نگاه نمیکنن! برای همین ازین لحظه به بعد رای نمیدم! تو کتابخونه هم بچه ها همه دپ بودن و تو سکوت گذشت...

غروب هم بچه های دکی رفتن جشنی که تو استادیوم آزادی برگزار میشد ...منم ساعت ۷ بود از کتابخونه اومدم بیرون تا برای مامان چیزی بگیرم... کلی فکر کردم تنها چیزی که به ذهنم رسید کیف پول بود.چون مامان خودش تصمیم خرید داشت. برای بهشید زنگ زدم اونا خیابون مدرس بودن. بهشون گفتم من میرم شهریار . اگه شما کیف پول خوشکل دیدین بخرین برای منم زنگ بزنین که دنبالش نرم تو شهریار کیف پول خوشکل داشت اما مدلاشون دخترونه بود میدونستم مامان قبول نمیکنه از شهریار زدم بیرون اومدم سمت خیابون شهدا چون سمت مدرس بهشید اینا بودن و میدیدن.. ازین مغازه به اون مغازه که بهشید زنگ زد که کجام برم پیششون... قرار شد دوباره بریم شهریار ببینم اینا چیزی قبول میکنن یا نه بعدم بریم پیش آقای بهشتی که بوژوآ بخرم... تا اینکه فرزاد رفت یه مغازه تا برای خودش بلوز بخره و بعد فهمیدم بهشید هم دنبال لباس برای خودش و  اگه اینطوری پیش بره جفتمون به هیچ کدوم از کارامون نمیرسیم برای همین گفتم من دوباره میرم سمت شهدا ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه! چیزی پیدا نشد رفتم پاساژ ملک تجار اونجا یه کیف پول دیدم به نظرم خوشکل اومد. اما توش جای پول اصلا نداشت!  برای بهشید  زنگیدم که بیاد نظر بده.. تا بهشید بیاد منم اونجا بودم یه زن مسن حدودا ۶۰ ساله بود کیف انتخاب کرد ۷۶ تومن چون مثل اینکه این زنه زیاد اونجا خرید میکرد بهش ۷۰ تومن داشت میداد. فروشنده داشت برای زنه کیف میزاشت داخل نایلکس که زنه میگه ااا کیفش مارک نداره بعد پولشو گرفت کیفو پس داد! تو دلم گفتم این با این سنش دنبال مارکه بهشید اومد داشت میگفت خوشکله خوب مامان پولشو میتونه اینجا ها بزاره منم گفتم میدونم مامان خوشش نمیاد! چون باهاش میرفتم میدیدم از چی عیب میگیره!در حال فکر کردن بودم که بگیرم یا نگیرم!که چشم به یه کیف دیگه خورد خیلی خوشکل بود و جلب توجه میکرد!توشم کلی جا داشت! اونو گرفتم... بعد با بهشید رفتیم مانتو فروشی یه مانتو دید..دیگه گفتم من برم ... من ازشون جدا شدم تا اینا برن شیرنی بخرن و بیان...

من اومدم آویسا خواب بود بعد بیدار شد... بهشید ساعت نزدیکای ۱۰ بود که اومد! تازشم رفتن کیک خریدن این همه سفارش کردم که رولت بگیرین نگرفتن گفت تموم شد..منم کیک دوس نمیدارم بهشید برای روز پدر هم کادو داد چون نیستن... کتاب شاملو خردین.مامان از کیف پول خوشش اومد چون خیلی خوشکله فکر میکنه کلی بابتش پول دادم

یکشنبه  ۲۴ خرداد » صبح دوباره تو کتابخونه بین بچه های دکی و مو*وی بحث و نزاع شد شدید .. البته من فقط سکوت کردم ( یه چیزی همه این صحبتا تو سالن خارج از کتابخونه میشه.خود کتابخونه ساکته !) المیرا که اومد بهش گفتم پارچه سبز بده بهم.. اونم بست برام. احساس کردم خونه به کف دستم نمیرسه.. با دوست جون هم صحبت کردم گفت درش بیارم بیرون گیر میدن.. برای همین در آووردم رفتم لاک خریددقیقا سبز سبز...

ظهر اومدم خونه داشتم لواشک میخوردم که تی وی صحنه کشته شدن مردم نشون داد که از پایگاه ۱۱۷ بس*یج شلیک شد... کلی خون و این چیزا... حالم بد شد همه لواشکا حروم شد رفت تو دبلیو سی خیلی دپ شدم

غروب هم اومدم کتابخونه لاکو زده بودم دیگه کلی بچه ها ذوق زدم کردن شب هم موقع خواب اینقدی هوا گرم بود که نشد بخوابم مامان هم گیر داده بود از بیرون باد میاد کولرو روشن نکنیم... تا ساعت ۱:۳۰ من بالش به دشت فقط داشتم اتاقو عوض میکردم مامان میگفت بیا اتاق ما خنکه منم لج کردم گفتم نه...ساعت ۱:۳۰ شد دوباره اومدم اتاقم بخوابم دراز کشیده بودم که احساس کردم یکی داره کف پامو قلقلک میده! پامو کشیدم گفتم توهمه! اما دوباره شد که من یه جیغ کوتاه کشیدم و پریدم از جام! مامان بود! نزدیک بود سکته کنم! خواب از سرم پرید کتابمو گرفتم درس خوندم ساعت ۲ نشده بود! تا ساعت ۴:۱۵ درس خوندم بعد رقتم خوابیدم...فکر کنم ۴:۳۰ شده بود! منظورم ۴:۳۰ صبحه ها! شدم ابوریحان بیرونی

دوشنبه ۲۵ خرداد » صبح کتابخونه خبر خاصی نبود. درس خوندم... میخواستم بیام خونه رفتم پیش المیرا تا ازش خداحافظی کنم در حال حرف زدن بودیم که دوستش میاد میگه شما دوتا با هم دختر خاله اینما هم گفتیم نه!!! اومدم خونه آویسا داشت میخوابید منم برای بهشید داشتم جریاناته دیشبو میگفتم که آویسا کلی خود شیرینی کرد که منم هستم بیا بغلم کن منم بغلش کردم داشتم با بهشید صحبت میکردم که خودشو خم میکنه صورتشو میاره جلوی صورتم تا فقط اینو ببینم الهیییییییییی آخه من چطوری دوریتو تحمل کنم اینقد خودم خوابم میومد که آویسا رو دادم به بهشید که خودم برم بالا بخوابم که رفتم بالا اویسا گریش در اومد مجبورشدم برم پایین بگیرمش بیارم... اما نه گزاشت خودش بخوابه نه من وقتی که خواب از سرم پرید ساعت حدودا یک بود  که خانوم خوابید.دختر خاله مامان هم نیم ساعت بعد اومد که آویسا رو ببینه. آویسا چون از خواب بیدارش کردیم اینقدی گریه کرد که نزاشت اون خوب معاینش کنه...

غروب هم چون از شب قبلش خیلی خوابم میومد تصمیم به رفتن کتابخونه نداشتم اما عذاب وجدان گرفتم که برم اما بابا نزاشت! میگه خطرناکه! حالا خوبه مسیرم اصلا به سمت دانشگاه نیست! میگه میگیرن این ناخوناتو میشکنن دیگه نرفتم کتابخونه... چون آویسا هم بود نشد درس بخونم

یه شعار جالب هم که میدادن این بود :

تورمو ننجون مهدی فهمید *** این کوتوله نفهمید

 

سه شنبه ۲۶ خرداد » صبح ساعت ۷ با صدای آویسا بیدار شدم خیلی خوابم میومد برای همین نرفتم پیشش. ساعت ۸ شد که دلم طاقت نیوورد رفتم پیشش. بغلش کردم آووردم پیش خودم.. کلی بازی کردیم. ازش عکس گرفتم...

 

اینقد وول میخوره که همه عکساش تار میوفته..نمیدونین چند تا عکس گرفتم تا چند تا خوب در اومد... با هم رفتیم صبحانه خوردیم.ساعت ۱۰ آرایشگاه وقت داشتم مامان هم کار داشت.. برای همین رفتم اتاق بهشید خوابیده بود اینقد من و آویسا بازی کردیم اونم از ذوق جیغ میکشید که اینا رو از جاشون بلند کردیم.رفتم آرایشگاه دختره شاگرد اینقد تحویلم رفت اومد جلو سلام کرد و دست داد بهم گفت اتفاقا چند روز پیش داشتیم در مورد شما صحبت میکردیم که خیلی وقته نمیان... منم گفتم داشتم ابرو هامو پر میکردم.دقیقا بعد ۶۲ روز رفتم آرایشگاه!

غروب هم رفتم کتابخونه.درس خوندم. پوران نیومده بود...

چهارشنبه ۲۷ خرداد » صبح رفتم کتابخونه... در حال درس خوندن بودم که سر کله پوران هم پیدا شد. متوجه شدم دقیقا همین امروز که من با دوست جون قرار دارم این هم قرار داره.میگم کنسل کن فردا برو. میگه نه تو بدون هماهنگی من قرار گزاشتی تو باید کنسل کنی چون قرار بود پنجشنبه بری! منم گفتم عمرا! دوباره نشستم درس خوندم که یادم اومد امروز فوتبال داره دوست جون هم فوتبال دوست.. برای همین رفتم براش زنگ زدم که اگه دوس داره فوتبال ببینه فردا همدیگه رو میبینیمکه دوست جون گفت نه میخواستم بیام تو سالن ندا و المیرا رو دیدم داشتم صحبت میکردم که مرده از بالا اومد پایین تا روزنامه ها رو بده منم مقنعم رو سرم نبود! در جا مقنعمو گزاشتم تا ساعت ۱۱ بودم چون آخرین روزی که بود بهشید بود برای همین رفتم خونه. داشتم میرفتم خونه پوران گفت اگه امروز میخوای چیزی دستگیرت بشه زودتر بیا !!... تو راه برای دوست جون زنگ زدم و قرارو یه ربع زودتر گزاشتم. به پوران هم دوباره زنگ زدم که به ندا بگه چون شماها همتون ؟؟ هستین بیتا خجالت میکشه نمیاد! تا اینطوری سورژه از دستم در نره کارت شارژ با پیراشکی خریدم. چون بهشید پیراشکی گرم خیلی دوس داره  . رفتم خونه میخواستم برم حموم که آویسا هم بیدار شد و چون چیز زده بود با هم رفتیم حموم اینقد این بهشید گفت بیپ نمیشوری که آخرش نصیبم شد... یه نیم ساعتی با آویسا حموم بودم کلی کیف داد بهمون  که این آب کشیدم دادم به مامان.... 

داشتم آماده میشدم که برم پیش دوست جون که دیدم پوران زنگ میزنه میگه دوست جونش نمیتونه بیاد دنبالش برای همین من باهات بیام؟منم گفتم بیا دوباره داشتم آماده میشدم که گفتم نکنه دوست جون ناراحت شه ! برای همین برای دوست جون زنگ زدم و گفتم... دیگه پوران هم ما رسوندیم دوبار به دوست جونش سلام کردم تا سلام میکردم غیب میشد... اینقده بهم بر خورد شب هم اومدم خونه بهشید بود یه خورده صحبت کردیم فرزاد اومد رفته بود عکسایی که دیروز رفتن آتلیه از آویسا گرفتن و تحویل بگیره هم اینکه عکسایی که خودمون با دوربین گرفتیم و چاپ کنه...عکسای آتلیش خیلی خوشکل شد... داشتم عکسا رو میدیدم که دیدم ۳ تا عکس تکی خودم هم چاپ کردن دیگه ذوق مرگ شدم در حد مرگ کلی بهشید و بوس کردم این عکس هم عکس آویساس که از آتلیه گرفتن. من از روی عکس. عکس گرفتم.

 

بعد اون رفتن خونه مادرشوهرش برای خداحافظی برای شام برگشتن. مامان بهشون میگه شما خود آویسا رو دارین دیگه آلبومشو میخواین چیکار؟ هر چی گفتیم تاثیری نداشت آلبومشو برد. آویسا الان در حال حاضر ۱۸۰ عکس چاپ شده داره! حالا بماند که کلی چاپ نشد! از آویسا هم همین عکسشو یهمون داد..یعنی ازین عکس ۳ تا چاپ کردن یکی برای ما یکی برای مادر فرزاد یکیم خودشون.

ساعت ۱۲بود رفتن تهران.فرداش ساعت ۷ بلیط هواپیما داشتن. موقع خواب اینقدی اشکیدم

پنجشنبه ۲۸خرداد » امروز صبح یه خورده دپ بودم... اگه آویسا بود الان بیدار بود و با هم کل بازی میکردیم... رفتم کتابخونه جای همیشگی نشستم از دوستان کسی نبود.... ساعت 9 هم برای بهشید زنگ زدم فرودگاه بودن و منتظر بودن بارها ترخیص شه. اومدم داخل سالن رفتم قسمت مجلات و روزنامه جام جم گرفتم بخونم که پوران اومد... بهم گفت به خاطر تو دیروز با دوست جون دعوا افتادم. گفتم چرا؟ گفت بهت سلام نکرد... گفتم اتفاقا منم تعجب کردم میگه بهش گفتم میگه خجالت میکشم!! گفتم وااااا... گفت برام چیزی نگرفت! گفتم به چه مناسبتی؟ میگه مثلا خانومشم! گفتم خوبه حالا... میگه نه باید میگرفت . من بهش چیزی نگفتم خودش شروع کرد که من سلیقتو نمیدونستم برای همین چیزی نگرفتم... تو برو یه چیزی انتخاب کن من میگیرم. منم گفتم تو نظرت چیه.گفت میخواستم دستبند بگیرم.میگه باشه انتخاب میکنم... منم به پوران گفتم تو واقعا گفتی میری دست بند انتخاب میکنی؟ میگه آره! میگم چه پررویی!میگه چرا؟ مگم اینطوری بده زشته... بهم میگه شنبه صبح میریم بیرون طلا فروشی تا دستبند انتخاب کنم غروب هم با این برم بخرم! منم گفتم چشم!

ساعت 10 بود که المیرا هم اومد... عکس آویسا رو بهش نشون دادم . کلی قربون صدقه هم رفتیم بعد گفت عکس مامان و بابا هم آووردم بیا بهت نشون بدم... من رفتم دیدم گفت بیا به پوران هم نشون بدیم. رفتیم پیش پوران. عکس نشون دادیم... المیرا گفت دیروز چی گرفتی؟ داغ پوران تازه شد و گفت کوفت هم نگرفتم!! یعنی من مردم از خنده! بعد المیرا گفت خواهرش (سوم راهنمایی) از دوستش سرویس تیتانیوم گرفته .. بعدم خواهرش رفت شهریار قیمت کرد که قیمت سرویس چقده.. المیرا میگه اونوقت به من هیچکی تبریک نگفت.. منم گفتم اشکال نداره یکی دوماه فکر کنم صبر کنی روز دختر میشه اونوقت بابات حتما یه چیزی میگیره! میگه نه بابا این همه سال روز دانش آموز اومد و رفت هیچکی برام هیچی نگرفت منم گفتم بی خیال بابا من دانشجو هم شدم کسی برام چیزی نگرفت!! بعد پوران گفت مامان برای روز زن برام یه شمع خوشکل گرفت 38 تومن.ازش عکس میگیرم میارم ببنین... منم گفتم دردت چیه؟ کادو گرفتی... میگه نه دوست جون وظیفه داشت بگیره... دیگه من و المیرا دپ شدیم گفتیم حتما حتما از مامانامون یه کادو بگیریم که رو این پوران کم شه... بعدم به پوران گفتم بهم دست نزن باهات قهرم... دیگه رفتم درس خوندم ... وسط درس خوندن هم دوست جون زنگ زده بود منم رفتم سالن بیرونی صحبت کنم داشتم میومدم دیدم مرده بالای پله واساده منم تند مقنعمو گزاشتم . حالا مبشری هم داشت از پله ها میومد پایین من تند رفتم تو سالن تا مبشری چیزی نگه!... تا ساعت 12 درس خوندم... بلند شدم از رو نقشه جایگاه خواهرم پیدا کردم.. دقیقا باید نقشه نصف شه رو هم بیوفتیم... وسایلمو جمع کردم رفتم پیش پوران باهاش صحبت کردم متقاعدش کردم که حالا که دوست جونش میخواد کادو بگیره بهتره خودش بره انتخاب کنه نه ما... میگه سلیقه نداره.. میگم اینطوری برات لذت نداری..اونطوری سوپرایز میشی.. مشخصات اون چیزی که میخوای بگو تا بره دنبالش... گفت باشه.. خدا رو شکر که متقاعد شد چون اصلا حوصله گشت زدن تو طلا فروشی ها رو نداشتم. حالا فکر کنین باز غروبش با مامان میخواستم برم طلا فروشی..قصد دارم یه سرویس برای خودم بخرم.

اومدم خونه.. کامنت ها رو خوندم.. از کامنت نعیم جان خوشحال شدم..خوش اومدی. راستی اولین باری که اومدم وبت صفحه اصلی باز میشه اما ادامه مطلب میگه فیتلره! یا کامنت دونی هم بعد چند بار برام باز شد.چرا؟ اینا رو نتوستم تو کامنتی که برات گزاشتم بگم چون یادم رفت..الانم چند بار اومدم بگم میگه فیلتره!

بگذریم بعد ناهار خوابیدم.اینقد کیف داد..تا ساعت ۴:۴۵ خوابیدم.بیدار شدمم هندوانه خوردم کلی کیف داد.چون خیلی وقت بود در کانون گرم خانواده چیزی نخوردم.هر وقت از کتابخونه میومدم تنها مینشستم میخوردم... برای همین اینقد خوردم که الان تو شکمم احساس میکنم فقط آبه! بعد هندوانه هم اومدم دارم این آپو مینویسم.

الان رفتم پایین شیرنی بخورم دیدم شبکه خبر داره از مجروحین که توسط اغتشاش گران داخل بیمارستان بستری شدن مصاحبه میکنن... من فقط میخوام بگم خجالت نمیکشین؟ چقدر فیلم... اه اه.. حالم دیگه بهم میخورده.. ازین اخبار دروغین! اگه هم اغتشاشی بوده از خودشون بوده تا با این بهونه مردمو زندانی بکنن یا بکشن... فیلم تیر اندازی که از پایگاه شلیک شده همه جا پخش شده که اول خودشون شروع کردن... نیم ساعت پیش همسایمون اومده بود میگه دو روز پیش دخترش امتحان داشت دانشگاه مازندران(بابلسر) میگه آدمای نقاب دار ریختن تو دانشگاه اینقد دانشجویانو زدن حراست دانشگاه هر کاری کرد نتونست جلوشونو بگیره جند تا از دانشجویان هم با خودشون بردن! اینا کین؟ حتما اینا هم اغتشاش گران مو*سوین؟ نخیر اینا نیروهای بس*یج مردمین!

 

این راهپیمایی ۲۲ بهمن نیستا! اونقت اینو با تجمع مردم تو ولیعصر مقایسه کنین! جمعیت ولیعصر خیلی کم بود اه زیاد بود مثل قبل با دوربین حرکت میکردن! بهتره خودتونو گول نزنین

++  به گفته دکی ایران داره رو دستهای امام زمان میچرخه!! امام ها از خون و خونریزی پرهیز میکردن اونوقت این مردک که هر چی ناسزا بگم براش کمه اینجا رو دریاچه خون کرده

+++ بهشید هم رفت من بوژوآ نخریدم! باید صبر کنم بیاد... چون تنهایی نمیشه.. یکی باید نظر بده... مامان که کلی تو ذوق میزنه بعد میگه خوبه! هر چند من رژ و رژگونه صورتی استفاده میکنم و به قول بهشید رنگ مورد نظر از قبل مشخصه اما خوب باید یکی باشه... حالا صبر کنم تا بیاد

+++این چند وقت هم فرزاد هم بهشید خیلی اصرار کردن که باهاشون برم..گفتم درس و کنکور... میگن بعد امتحان!شاید بعد کنکور رفتم.اگه نمیرم بیشتر به خاطر مامانه! چون کم کمش من یه ماه اونجام مامان تنهایی دق میکنه

 ++++ رقص آویسا با اون دست زدناش منو کشته

پ ن ۱ :  آپم طولانی شد فکر کنم فقط یه نفر تا آخر بخونه

پ ن ۲ :  عکس باز میشه لینکشو برداشتم.... هورا

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت19:42توسط بیتا |
خون هموطنان

 

امروز رادیو جوان اخبارش گفت که در تظاهرات دیروز که مجوز نداشت ارازل و اوباش میخواستن به کلانتری حمله کنن که ۷ نفر کشته شدن! ......... از کی تا حالا برای تظاهرات مجوز گرفته میشه؟ این همه کشورها که توش راحت تظاهرات برگزار میشه مجوز میگرن؟ نه اونا یه چیزی به اسم آزادی دارن که ما نداریم.... ۷ نفر مردن! چه راحت میگن ۷ نفر مردن؟ دارن در مورد ۷ تا جون انسان صحبت میکنیم نه حیوون!

به قول شعارهای دیروز

احمدی به گوش باش ما مردمیم نه اوباش

بعد رادیو جوان منظر موندم تا اخبار بی بی سی شروع شه...بقیه کانالها رو نگاه نمیکنم چون طرفدار خودشونن و دلشون به حال مردمای ما نمیسوزه... بی بی سی عرب و انگلیس فقط داره صحنه های تظاهرات و نشون میده....

ساعت ۱ بعد از ظهر اخبار شروع میشه....خیابون ها رو نشون میدن.... خون ریخته... انگار سر گوسفند و بردین... یه آمبولانس میان تا جا داره توش مجروح میزارن.... یه جنازه میزارن رو صندوق عقب تاکسی و دارن میبرن....

بعدم فیلم این آقا پسر و نشون میدن که مردم دارن دستشو میبندن!

 

گفتگوی تلفنی با تهران.... پسره میگه  از پایگاه بس*یج شلیک شده.... ما هم اون پایگاه رو آتیش زدیم.... مجری میگه مگه اقای مو*سوی نگفته با آرامش برخورد کنین؟ میگه اول اونا شکلیک کردن بعد ما اونجا آتیش زدیم!  پسره میگفت انتظ*امات با ما کاری نداشت اما بسی*جی ها...

دیروز شعار میدادن....

بسی*جی بی غیرت دشمن خون ملت

خوب رادیو جوان گفته کلانتری اما پایگاه بس*یج بود!  سانسور خبری شدید! فیلتر شدن سایتها....

اینجا هم دیروز دکه ۱۱۰ رو آتیش زدن! البته مردم ایستاده بودن و خیلی آروم میگفتن مرگ بر دیکتاتور... که یگان ویژه ریخت و  ....

بابا میگه همه این حمله ها زیر سر بسی*جیاس

 

متاسفم..... برای شمایی که دلت به حال هم وطنانت نمیسوزه و میگی ارازل و اوباش کشته شدن! حالا اگه به نفعه خودشون بود شهید بودن! به عقیده من بهتره هر چه زودتر این جریانات تموم شه چون ایکس بیاد تو این معادله یا ایگرگ فرق نمیکنه همین آش و همین کاسس.... جون شما بیشتر ارزش داره

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت21:33توسط بیتا |
بگم....؟

بگم که جمعه رفتم رای دادم و وقتی نوشتم میر *حسین*موس*ی خام*نه مردک منو چپ چپ نگاه کرد؟

بگم که خیلی شاد بودم چون مطمئن بودم بالای ۷۰ درصد مردم به همونی که من رای دادم رای دادن؟

بگم که از سرباز ها شناسنامشونو گرفتن و خودشون براشوی تو برگه رای اسم دکی نوشتن و منم فقط خندیدم که با این چیزا دکی از این امتحان رد میشه....

بگم که شنبه صبح وقتی بیدار شدم و تی وی روشن کردم نتیجه رای و دیدی یخ زدم؟

بگم که دپ شدم؟

بگم که مامان فقط داشت بهمون میخندید و حرفایی که این دو هفته رو زده بود دوباره زد که اینا فقط بازی بوده تا شما برین رای بدین.....

بگم که تو کتابخونه همه ساکت بودن فقط طرفدارای مو*سوی اومده بودن و همه چیز تو سکوت بود...

بگم که شهر انگار مردماش مرده بودن؟

بگم که غروب بیرون شلوغ شد؟

بگم که ۱۵ نفر و گرفتن؟

بگم که گارد ویژه فرستادن ؟

بگم که وقتی شب از تلویزیون و کانالهای ماهواره ای خارجی مثل یورو نیوز و سی ان ان داشتم صحنه های درگیری رو میددم اشکم از چشام در اومد؟

بگم که این رییس جم*هور محبوب شما صندلی قدرتشو داره روی خون جوونای ما میذاره؟

بگم که تا قبل انت*خابات زیاد برام مهم نبود که کی رای میاره اما امروز برای خودم لاک سبز خریدم و زدم .....

بگم های زیادی وجوده داره اما چه فایده.........

بگم که برای خودم و همه مردم ای*ران متاسفم که تو چنین فضایی داریم زندگی میکنیم...

بگم که فقط اونایی خوشحالن که از این راه یه نونی داره میان تو سفرشون؟

بگم که نرفتن مسیج داره روانیم میکنه؟ این همه محدودیت واسه چی؟

بگم که خیلی زیبا به استقبال روز مادر رفتن و به دخترهای ایرونی خیلی زیبا تبریک گفتن؟

 

نفرین به شماهایی که جونای ما رو دارین خونین میکنین

 

 

 تو این عکس خانومای مسن هم هستن! بهتره نگیم فقط جونا اعتراض دارن بلکه همه سنین

 *** خواهشا طرفداری دکی اینجا کامنت حمایت از دکی نذارن چون بهتره یه خورده دلتون به حال همونطناتون بسوزه نه برای این دو*لت... اگه مشکلی نیست چرا رای دوباره شمارش نمیکنن؟ چرا دوباره رای نمیگرن؟ از چی میترسن؟

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/24ساعت21:1توسط بیتا |
یاداوری

 

سه شنبه ۱۹خرداد»  بعد نوشتن آپ هر چی ثبت میزدم این بلاگفا میگفت  حجمش بالای ۸۰ کیلو بایت ثبت نمیشد!اینقد عصبام خورد شد..دلم میخواست زودتر ثبت شه برم پیش آویسا.... گرفتم نصفش کردم..نصفش ثبت شد قسمت دوم یک چهارم پست اول بود بازم ثبت نیمشد! اینقد باهاش سروکله زدم که اکانتم تمو م شد ...منم کام  و خاموش کردم رفتم پایین پیش آویسا.... باهاش بازی میکردی اینقد جیغ میکشید از بس ذوق داشت... اینطوری بود که از ساعت ۱۲:۳۰ تا ساعت ۳ یکسره داشت جیغ میکشید... ازش فیلم هم گرفتم اما عکس نه.. حالا بعدا عکسشو میگیرم میزارم... ساعت ۳:۳۰ هم میخواستم آماده شم برم کتابخونه سرم خیلی درد میکرد... اما چون کتابمو گزاشته بودم مجبور بودم برم... کتابخونه هم پوران اومد صحبت روز مادر و خرید کادو شد... من داشتم تقویمو میدیدم و که میگه روز پدر برای دوست جون چی بخرم؟ منم گفتم تو روز مادر ول کردی رفتی روز پدر؟ مگه اون بابا شده؟ میگه برای تولدش نتونستم چیزی بگیرم... حالا میگه چطوری اون روز ببینمش؟ آخه تعطیله! منم گفتم فرداش میبینی ... یه هفته روز پدره! ... بهش میگم هفته دیگهیکشنبه بعد کتابخونه ساعت ۷بریم کادو بخریم برای مامانامون! میگه نه من نیستم! میگم کجایی؟ میگه روز مادره با دوست جون بیرونم!میگم دعوتت کرده یا خودتو انداختی؟  میگه نخیر دعوت کرده حالا قراره شنبه بریم خرید.... جفتمون نو مانی هستیم!  این میخواد بره از بانک پول بکشه اما من گفتم فعلا با همین پولی که خونه دارم یه چیزی میخرم..... دلم نمیاد از بانک بکشم با اینکه هر دفه میگم برم بکشم اما تا حالا نکشیدم تا ساعت ۷:۱۵ کتابخونه بودم و اومدم خونه... اومدم خونه دوتا عمم با شوهر عمم خونمون بودن... شوهر عمم برای خداحافظی اومده بود... ۲۷ میره آمریکا!

یه جا مامان به عمه گفت مادرجون هیچی نمیگه؟ چون عمم تا سال دیگه میره... میگه چرا... میگه اگه من بمیرم تو نیستی گریه کنی... حالا بهشید میگه حالا مونده تا یکی دوسال دیگه! شانس آووردیم کسی متوجه حرف بهشید نشد! حالا بهشید منظور نداشت اما کلا حرفش خیلی بو دار بود!!

بعد اینکه اینا رفتن آویسا چند تا عطسه و سرفه.... سرما خورد... برای دختر خاله مامان زنگ زدیم اونم اسم یه شربتو گفت فرزاد رفت خرید... شب اصلا نخوابید...  چون با بینی نمیتونست نفس بکشه از طرفیم بدون پستونک خوابش نمیبره...خیلی گریه میکرد... دلم ریش ریش شد...

شب قیل خواب هم اومدم کل آپمو کپی کردم همینطوری ثبتو زدم دیدم ثبت شد حالا دوباره میخواستم برم قسمت ویرایش کل براش عنوان بزارم نمیشد! شیطونه میگه از بلاگفا کوچ نشینی کنم برم یه جا دیگه

 

چهار شنبه ۲۰ خرداد»  صبح میخواسم برم کتابخونه آویسا همچنان خواب بود... رفتم کتاب بگیرم دیدم نشستس... الهی خاله فداش شه بی حال بود.... منم رفتم کتابخونه... میخواستم سی بخونم... اصلا حوصله نداشتم... اومدم قسمت مجله ها که یه چیزی بخونم شاید حوصلم برگرده که صدای تشیع جنازه اومد.. دو تا فوضول هم رفتن دم پنجره... هی گفتن بیا بیا ببین چه خبره... منم رفتم دیدم..کلی آدم بود! بالای تابوت هم عمامه بود...فکر کنم طرف آخوند بود... بچه ها تک تک اومدن لب پنجره همین موقع یکی با صدای فوق العاده بلند عطسه کرد بچه ها همه با هم خندیدن! ...ساعت ۱۱ وسایلمو جمع کردم اومدم خونه... الانم بهشید زنگ زد که آویسا رو بردن دکتر ..گفت چیزی خاصی نیست...

روز مادر نزدیکه... فکرمو بسی مشغول کرده...

 

یاد آوری نوشت

هفته پیش یکشنبه بابا رفت دو تا جعبه بستنی خرید... یکی ساده...یکی هم ازینایی که توش شکلات داره... مامان اومد کلی قاطی کرد..گفت چرا دوتا جعبه گرفتی؟ بابا گفت ساده برای بیتا اونم برای اویسا الان فریزرمون و باز کنین تو کشو ها فقط بستنی یافت میشه!

هفته پیش چهارشنبه شب مامان بزرگم میخواست بره دستشوی گفت تو دستشویی گربس... ما هم فکر کردی توهم میزنه! که صدای گربه اومد بعد دویید اومد تو اتاق.... رفت زیر مبل راحتی.... بیرون نمیومد! دیگه با تلاشهای بابا اومد بیرون و از در رفت بیرون... مینی گربه بود هنوز به سن بلوغ نرسیده بود! از پنجره دستشویی که یه خورده بازه اومد!

یکشنبه همین هفته که گفتم پوران جیم شد... من میرم خونه ظهر و میگم کتابمو با خودم نمبرم..میزارم پیش بچه ها هم باشه... برای پوران هم جزوه دست نویس خودمو بردم ... اونم صبح رفت آرایشگاه جزوه رو گذاشت و رفت! منم داشتم میرفتم خونه کتابای خودمو با جزوه گزاشتم رو میز پیش بچه ها... بعد از ظهر کتابخونه بعد اینکه صندلی پیدا شد کتابمو گرفتم دیدم جزوه نیست... به مائده میگم جزوه کو.. منو میبینه اینطوری بعد میشنه میخنده با ندا در گوشی صحبت میکنن دو تایی میخندن... من میگم سر جزوم چه بلایی اومده؟ میگه دختره اینجا نشسته بود گرفت برد!! منم گفتم برد؟ میگه آره حتما اشتباهی برد! حالا دارن تابلو میخندنا! منم عصبی شدم میگم قیافش یادتونه میگن نه! من میگم راستشو بگین... با جزوم چیکار کردین...  مائده داشت مترکید از خنده رفت بیرون... ندا گفت دست پورانه... میگم پوران که با خودش نبرد...  میگه اومد برد... میگم کی اومد؟ میگه اومد  بعد رفت آرایشگاه! میگم صبح آرایشگاه بود... بعد میگه پوران  ساعت ۳ اومد با دوست جونش رفت بیرون گفت بهت نگیم! ... منم گفتم اصلا دیگه برام مهم نیست که چیکار میخواد بکنه... اوندفه که داشت لو میرفت بهش گفتم رفتنتو کمتر کن... اگه کارش نداشته باشی شبم نمیره خونه! اما الان میبینم که خودش اینقد کم اهمیته منم دیگه به ظاهر بی خیال شدم... یعنی حرصمو میخورم اما دیگه بروش نمیارم!

 

یه چیز دیگم که یادم رفت این بود که از مشهد اومد تو نظر خصوصی یه شرکت کامپیوتری تو بابل برام نظر گزاشت پیشنهاد همکاری داد... اسم سایت و ایمیل و شماره هم گذاشت

+++ برادر المیرا هم چیزیش نیست رفت تهران آزمایش داد گفتن هم کم خونی عامل خونریزیشه هم چون خیلی عصبیه یکی از مویرگهای بینیش پاره شد... خدایا شکرت

فعلا همین

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت12:20توسط بیتا |
منطقه آزاد

پنج شنبه ۱۴ خرداد» شبش تا بهشید برسه ساعت ۱۱:۱۵ این حدودا بود... وای عزیز دلم خاله فدای اون لپاش شه اینقد بزرگ شده... اول ما رو دید شبیه خجالت زده ها بود...بعد یه ربع دیگه شنگول به بالا شد... نفسه منه

جمعه۱۵ خرداد» صبح با صدای آویسا بیدار شدیم...با اینکه دیشب فکر کنم نزدیکای یک بود که خوابید اما ساعت ۶صبح بیدار شد پیش مامان و بابا بود... منم رفتم پایین پیششون.... تا ساعت ۷بودم اما خسته بودم و خواب آلود دوباره اومد بخوابم که بیست دقیقه هم نشد دلم طاقت نیوورد دوباره رفتم پایین پیش آویسا الهی من فداش شم با اون دستای تپلش یه دستی میزنه... صدای دستشم بلنده ساعت ۱۰ این حدودا بود که بهشید و خانواده رفتن به خونه مادر شوهرش سر بزنه...منم توی این فرصت گرفتم اتاقمو مرتب کرد بعد با آیدین نشستم فیلم اخراجی ها رو دیدم.... برای ناهار بهشید اومد قرار بود ناهار بریم بیرون که موافقت نشد بابا رفت ناهارو گرفت اومد بعد ناهار هم کلی با آویسا بازی کردم اونم ذوق زده شده بود...دستمو چنگ میگرفت... چون دستاش کوچولو بعد میخواد دستمو بگیره دستشو محکم جمع میکرد شبیه نیشگون میشد بعد دیگه خسته شد برای همین تا ۶ بعد از ظهر خواب بود... بیدار شد بستنی هم خورد بعد اون هم رفتیم خونه مادرجون... اما شب خونه بودیم.... اومدیم خونه دیگه آویسا خوابید تا فرداش.....

شنبه ۱۶ خرداد» صبح بیدار شدم آویسا هم بیدار بود... بعد صبحانه یه خورده باهاش بازی کردم بعد رفتم کتابخونه... به خاطر همین دیر رسیدم تو کتابخونه هم پوران میگفت چهارشنبه غروب یه دختره دعوا افتاد چه فحشایی که نمیداد!! گویا این دختره بیرون کتابخونه با یه پسره دعوا میوفته...پسره هم دوست دوست پسرش بود! بعد فحش و فحش کاری! طوری صدای دختره بلند بود که پوران میگه من راه پله وایساده بودم میشنیدم! بعد دعوا دختره میاد بالا و میره دستشویی که صورتشو بشوره...پوران هم حس کنجکاویش گل میکنه و میره میپرسه که چی به چیه.... همین که اینا داشتن صحبت میکردن خواهر دختره با دوست خواهر دختره میان که دختره رو آروم کنن اما دختره با دوست خواهرش دوباره دعوا میوفته.. از پایین هم نگهبان زنگ میزنه به بالا و ... مبشری هم میاد دستشویی که ببینه مجرم کیه!! دختره قاطی تر میکنه و .... کار به زدو خورد هم میرسه! بین دختره با دوست خواهرش.. مبشری هم به دختره میگه برو بیرون باید برات پرونده درست کنم... دختره هم با همون عصبانیت میاد تو سالن که کیفشو بگیره در جمع حضار کلی فحش بد بد به مبشری و بقیه نثار میکنه! و میره....

بعد از ظهر هم تو کتابخونه خبر خاصی نبود... فقط اینکه پوران از دپ بودن در اومد و با یه مسیج دوباره شاد شد به جاش من کلی حرص نوش جان کردم! سیستم میخوندم.... تست هم میزدم...  شب هم مناظره کر*بی با دکی بسیار خنده دار بود

یکشنبه ۱۷ خرداد» صبح کتابخونه سیستم خوندم... تا ساعت ۱۱ کتابخونه بودم... به خاطر اینکه آویسا خونه بود زود رفتم خونه... رفتم خونه خواب بود... اما ۲۰ دقیقه بعدش بیدار شد..کلی باهم بازی کردیم... بهشید و فرزاد هم بازار بودن.. آویسا پیش مامان بود...

غروب هم کتابخونه... سیستم تموم شد... پوران جیم شد! منم ساعت ۷ رفتم خونه...بازم به خاطر آویسا!  اما نبودن منم از فرصت استفاده کردم رفتم حموم اما نیم ساعته اومدم... چون میترسیدم بهشید و آویسا بیان من نباشم... اومدم بازم اینا نیومدن.بهش مسیج دادم که بیان.. اومدم نت... پنج دقیقه هم نبودم اعصابم ریخت بهم... براشون زنگ زدم گفتن دارن میان...منم کامو خاموش کردم و موهامو خشک کردم اینا اومدن... اما آویسا خوابش میومد منم اینو گرفتم خوابوندم... اما تا میخواستم جابجاش کنم خودم از تخت بیام پایین بیدار میشد آخه خیلی بد میخوابه... میخوابونمش پاش بالای دستمه... یواش پاشو برمیدارم میزارم رو تخت اون یکی پاش میاد تو شکم... دیوونم کرد ساعت ۱۰ بیدار شد دیگه شنگول بود برای همین تا ۱۲ با ما بیدار بود... مناظره کر*بی با مو*سوی هم بسیار جالب بود این مناظره ها شدن طنز...

دو شنبه ۱۸ خرداد» صبح بیدار شدم آویسا هم بیدار بود.... بازم به خاطرش دیر رسیدم کتابخونه... مدار خوندم.. مخم پوکید.

بعد از ظهر هم تو کتابخونه یه عدد صندلی نبود که من بشینم! رفتم قسمت مجله ها نشستم.... داشتم مجله میخوندم که یکی بلند شد مائده هم رفت صندلیشو برام گرفت. صدای بوق ماشین خیلی میومد... طرفدارای دکی و موس*وی ریخته بودن تو خیابون و طرفداری موس*وی حلقه اتحاد بستن و .... افتضاح بود... تا ساعت ۲-۳ شب اینا تو خیابون بودن! یکی دیگه میخواد رییس شه نمیدونم اینا چرا جوش میزنن و اینقد بهم میپرن! پوران هم ساعت ۸شب اومد..با دوست جونش بیرون بود! ساعت ۸:۳۰ هم که رفتیم پایین باباش نیومد مجبور شدیم برسونیمش...

منظره هم جالب بود.... شاید به رض*ایی رای بدم!

سه شنبه ۱۹خرداد» صبح هم کتابخونه بین طرفدارای دکی و موس*وی کلی بحث بود..البته تو سالن دستشویی! چون نمازخونه رو بستن... من که رفته بودم دست به آب یه دختره مخزن آب سرد کن توش پر آب کرد به یه دختره گفت کمک میکنی ببریم تو سالن؟ دختره هم گفت نه تو طرفدار موسوی هستی .... دختره هم گفت کمک کردن چه ربطی داره؟

ساعت ۱۱ هم اومدم خونه... آویسا خواب بود گفتم بیام آپ بنویسم..الان ۱۰ دقیقه ای میشه بیدار شده...دیگه منم برم

** اینجا هم منطقه آزاد شده بود....

 

شاد باشین

بابای

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت12:5توسط بیتا |
اینطوریاس
 

 

سه شنبه ۱۲ خرداد»  صبح گوشیم ساعت ۷:۱۰ زنگ خورد گفتم یه ۵ دقیقه بخوابم... بیدار شدم ساعت ۸ بود!! تند تند آماده شدم صبحانه خوردم رفتم کتابخونه! ساعت ۸:۴۰ این حدودا بود...یه جای خالی پید نمیشد بالاخره ازون ته ته ها یه صندلی گرفتم و اومدم روی یه میز دیگه نشستم... پوران هم نیومد...  اتفاق خاصی نیافتاد... فقط ادبیات خوندم چون قرار بود پوران جزوه دانشگاهی سیستم خودمو برام بیاره که نیومد مجبور شدم فقط ادبیات بخونم!

بعد از ظهر هم پوران یادش رفت جزومو بیاره.... تا ساعت ۷ بودم کتابخونه..چون خونه کار داشتم و میخواستم برم حموم... اومدم خونه مامان داشت زنگ میزد به گوشی داییم که شام بیان ... از حموم اومدم دیدم مامان گفت که داییت حرکت کرده و نزدیکای تهرانن... تو دلم گفتم بهتر!

چهار شنبه ۱۳ خرداد» صبح بیدار شدم دیدم ساعت ۸:۳۰!! ساعت یادم رفت زنگ بزارم! به جاش ساعت سه و نیم بعد از ظهر زنگ گذاشتم... گوشی رو برداشتم به مائده مسیج دادم برام جا بگیره..چون کتابخونه خیلی شلوغ شده و ۹ به بعد دیگه جا نیست! صبحانه نخورده رفتم کتابخونه! ساعت ۱۰ بود که رفتیم یه چیزی بخریم بخوریم... دوستان به این نتیجه رسیدن که قیافم بدون آرایش معصوم تره.. دوست جون هم گفت غروب میرم پیشش آرایش نکنم اما گفتم عمرا! دو هفتس آرایش نکردم دلم میخواد.... ساعت ۱۱ به بعد بود که شکمم درد گرفت...درد که نه یه جوری بود...پوران هم همینطور بود...فکر کنم از شیرکاکئویی بود که خردیم...بیشتر طهم شیر با وانیل میداد!! خیلی بد طعم بود...همیشه میخریدیم و میخوردیم... اما ایندفه...

غروب هم با دوست جون بودم....

شب که اومدم خونه گلوم اینقدی درد میکرد که صحبت نمیتونستم بکنم...البته از صبح بیدار شدم درد میکرد...

پنج شنبه ۱۴ خرداد» صبح بعد صبحانه اتاقو تمیز کردم  و جارو کشیدم...مافیا بازی کردم... لباسای شسته شده رو تا کردم بعدم دراز کشیدم تا ناهار آماده شه...

الانم که از خواب بیدار شدم چند تا آهنگ گوش دادم و گفتم بیام آپ کنم چون امشب بهشید میاد و فکر نکنم بتونم بیام نت... برای همین کامنت های این پستمو میبندم...

 

++ مناظره دیشب هم جالب بود! به جای اینکه دو طرف به این بپردازن که برنامشون چیه داشتن تو سر هم میزدن... این دکی حالمو بهم میزنه ... چقدر این بشر چندشه! شاید به ر*ضایی ر*ای بدم!مشخص نیس فعلا! .. این کر*بی میبینین؟ چه دستای سفید و تمیزی داره!! انگار دست به آب هم میره یکی باهاش میره تمیزش میکنه! شایدم به کر*وبی رای دادم حداقل با ۷۰ تومنش میشه لوازم آرایش خرید  اما دوست جون میگه مو*سوی!

 

+++ در مورد دوستم...اگه شما هم جای من بودین همین کارو میکردین نمیزاشتین مامانش بفهمه!

++++ یکی عمرشو کرد مرد اونوقت کل کش*ور باید تعطیل شه!!  تا حالا کدوم کش*ور و دیدن که به خاطر فوت یکی فرودگاه های کشور تعطیل شن؟ اگه فرودگاهو صبح تعطیل نمیکردن الان بهشید اینا رسیده بودن... اما الان ساعت ۱۲ شب به بعد میرسن... واقعا دیگه شورشو در آووردن

+++++ نمازخونه کتابخونه رو به خاطر بحث هایی که توش میشد بستن! فقط موقع اذان ظهر به مدت ۲ ساعت باز میشه! تا انت*خابات اینطوریاس.....

شاد باشین

بابای

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/14ساعت19:54توسط بیتا |
آلوچه چه ها که نمیکنه!

جمعه ۸ خرداد» صبح ساعت ۶:۴۵ بود که بیدار شدم دیدم بابا آشپزخونس نون خریده داره تیکه تیکه میکنه گفتم چای دم بدم یا آماده میخوری؟ منم گفتم هیچکدوم! یه دونه سوهان خوردم.بابا چپ چپ نگاهم کرد گفت همین؟ گفتم خودشون اونجا بیسکویت میدن!(چقدم میخورم!) آرایش که نمیخواستم بکنم فقط یه رژ زدم به جاش گرفتم کتابامو مرتب کردم تا ۷:۳۰ بعد بابا منو رسوند... ایندفه جام خوب بود..سمت چپم دیوار بود اما ردیف سوم بودم... از گشنگی مردم! بیسکویت هم با طمع توت فرنگی بود که بمیرم هم نمیخورم! توت فرنگی دوس دارم اما اسانسشو تو چیزای دیگه دوس ندارم..با موز هم هیمنم! از کیکایی که توش موز داره اینقد بدم میاد!

بگذریم...عمومی که نرسیده بودم بخونم...همینطوری زدم... تخصیصی هم ساختمان چون نخوندم نزدم به جاش زبان تخصصی که تا حالا نگاه هم نمیکردم زدم! ۳۳ درصد زبان تخصصی زدم!

ساعت ۱۰:۵ خونه بودم...مامان با تعجب گفت چقدر زود دادی.... بالش آووردم با پتو تو هال دراز کشیدم فتیله دیدم... هوا خیلی سرد بود بابا و مامان هی میرفتن میومدن درو پنجره رو باز میزاشتن..من پشت سرشون میبستم..عصبیم کردن

غروب هم مامان خونه زنداییش دعوت بود رفت اونجا..منم تنها بودم خونه...البته بابا بود..بابا پایین بود داشت تی وی میدید منم پشت کام...  مامان ساعت ۸اومد میگه بریم خونه عموم!میگم الان؟ میگه یه نیم ساعت میشینیم بر میگردیم..به خاطر تو میگم خونه تنها بودی حوصلت سر رفت زنگ زدیم نبودن

شنبه ۹ خرداد» صبح  داشتم میرفتم کتابخونه میخواستم آرایش کنم صورتمو دیدم که چقدر صاف شده برای همین بدون آرایش رفتم کتابخونهبا بابا رفتم برای همین ۸:۵ رسیدم هم از دوستام هیچکی نیومد! منظور دوستان بود...پوران میسج داد که دوشنبه میاد. ساعت ۱۰ بود که مائده اومد... داشت سیب زمینی سرخ میکردم ندا هم نیومد... ساعت ۱۰:۳۰ رفتیم نماز خونه سیب زمینی خوردیم... برای ناهار اصرار کرد که حتما بمونم چون تنها بود منم گفتم اگه بعد از ظهر نخوابم عمرا بتونم درس بخونم!

ظهر اومدم خونه دیدم مامان آلوچه ترش خرید برای درست کردن ترشی... هر کاری کردم بهم نداد منم لج کردم کلی آلوچه معمولی ریختم تو ظرف خوردم .... بعد از ظهر هم میخواستم برم کتابخونه یه پلاستیک پر آلوچه (گوجه سبز شما) ریختم با خودم بردم..... مائده زیاد نخورد بیشتر خودم خوردم بازم رفته بودم بدون آرایش بودم...

شب اومدم خونه دیدم آوا و زندایی اصفهانی هست...بالاخره سوغات و آوورد این زندایی اصفهانی خیالش راحت شد. شام هم مونده بودن... این محبوبه هم پشت هم بهم میگفت بیتا بده... یه جا هم کسی به کارمون کار نداشت یه حرکت بد کرد منم زبون در آووردم کلی ادا در آووردم دلم خنک شد بچه با تعجب منو نگاه میکرد آیناز هم بود... الهی من فداش شم...اینقد بچه مظلومه... شکلات گرفتم به آیناز دادم اما به محبوبهه میخواستم بدم گفتم بگو بیتا نازه...دوسش دارم...قشنگه..با کلی حرف دیگه اونم چون شکلات میخواست تند تند میگفت..دیگه دق کرد تا شکلات بهش دادم اما از حق نگذریم با اینکه پدر و مادرش اصلا بهش نمیرسن قیافش خیلی ژولیدس و لباساش مرتب و تمیز نیس اما خیلی خوشکله!

موقع شام هم داییم بابای آیناز به دایی بابای محبوبه میگه چرا اینطوری بچه رو لباس میپوشی؟ مثلا اسلامیه( این داییم خیلی مومنه طوری که میاد من رو شلوارکم دامن لنگی که دارم میپوشم!) داییم گفت نه این پیرهن نمیپوشه سختشه ..وگرنه چه اشکالی داره پیرهن بپوشه زیرشم بلوز شلوار آستین بلند بپوشه یعنی من مردم از خنده.. حالا بچه سه سالشه! مثلا خونه ما بود با شلوار بلند بلوز آستین بلند و یقه کیپ!

اینا که رفتن من و مامان تا ساعت ۱ بیدار بودیم خونه رو مرتب کردیم..بچه ها حسابی خونه رو بهم ریختن...ظرفای شامم من شستم! کمرم شکست! مامان هالو جارو کشید... بابا میگه تو هم مثل مامانت وسواسی گرفتی...ظرفا فردا میشستین یا میخواستن زندایی ها کمک کنن میزاشتین... آخه اونا قلقه ظرفای ما رو ندارن لکش خوب پاک نمیشه

یکشنبه ۱۰ خرداد» صبح داشتم صبحانه میخوردم سردم شد و میلرزیدم در حد فجیع...بعد هم دست به آب  و  دیگه حدس بزنین .....  حالم افتضاح شد! به خاطر آلوچه ها!  اومدم دراز کشیدم و نرفتم کتابخونه... تا ساعت ۹ تو تختم بودم مامان بیدار شده بود نای اینکه برم بهش بگم هم نداشتم... تا اینکه مامانو صدا کردم..مامان میگه خونه ای؟ منم قضیه گفتم منم گفتم نه با با من ظهر آلوچه خوردم دیگه نخوردم! نمیدنست که با خودم کتابخونه هم بردم مامان نبات داغو با چهل گیاه و قرص بهم داد... حالا فکر کنین تو روز آفتابی و گرم من با دوتا پتو دراز کشیده بودم میلرزیدم! مامان گفت بریم دکتر منم گفتم نه!گفتم چیزیم نیست منو چشم زدن ساعت ۱۰ بود که با گوشی داشتم آهنگ گوش میدادم که حالم یواش یواش بهتر شد... واقعا میگن موزیک شفای هر دردیه راست گفتن!

بعد از ظهر هم رفتم کتابخونه... المیرا یه برادر داره که باهم دوقولوان... چند وقت پیش میگفت از بینی داداشش خون میاد ما هم میگفتیم چیزی نیس به خاطر استرس کنکور... آزمایش داد جوابو گرفتن به سرطان خون شک کردن و الان میخوان ازش تست سرطان بگیرن... دیشب اینقد دپرس بودم .... خیلی دپ زدم...براش دعا کنین که جواب تستش منفی باشه آخه خیلی کوچولوان...متولد ۷۰...

آهان یه چیزم یادم رفت بگم هفته پیش یکی ساعت ۱:۴۰ شب بهم مسیج داد سلام عزیزم خوبی فدات شم؟ حالا این مسیج تا ساعت ۲ داشت میفرستاد...من بیدار بودم... تا اینکه ساعت ۲ مسیج داد بیتاجون خوابی؟ منم گفتم شما؟ نمیدونم یه چیزی گفت و بعد زنگ زد به گوشیم جواب ندادم اونم مسیج نداد تا فرداش... فردا کلی قسم خورد من دخترم ...اما اطلاعات نمیداد میگفتم میخوام باهات دوست شم! منم جواب مسیج نمیدادم چون معرفی نمیکرد... تا یکشنبه که الان باشه دارم براتون میگم...شب به آیدین مسیج دادم دیدم بعد جواب مسیج آیدین این هم مسیجی به همون مضمون داد! ...بله دوست جون آیدین بود...آیدین گفت شمارتو از تو گوشیم گرفت... منم گفتم دختر پررو...مثلا میخواد خودشو بهم نزدیک کنه تا عروسمون شه اما عمرا... چشم سفید گیس بریده 

دوشنبه ۱۱ خرداد»  صبح کتابخونه تا ساعت ۹ از هیچکدوم از بچه ها خبری نبود... پوران اومد...میخواست با دوست جونش ناهار بره بیرون..بهش گفتم دلم شور میزنه نرو...

بعد از ظهر که اومدم خونه دیدم پوران زنگ زده که مامان رفته کتابخونه دیده من نیستم الان زنگ میزنه خونتون...فقط گوشی رو بده به یکی که بگه توام نیستی... قطع کرد نیم ثانیه هم نشد که مامانش زنگ زد..منم دوییدم گوشی رو دادم به مامان بهش گفتم بگو من نیستم بعدا توضیح میدم... مامان هم انجام داد...بعد مامان گفت قضیه چیه منم گفتم پوران با دوستای دانشگاهیش ناهار رفته بیرون مامانش حساسیت داره گفته که با من ناهار بیرونه...مامان گفت نباید دروغ میگفتی و حتما یه چیزی هست و ...مامان منو کشت..هی میومد تو اتاق میگفت عذاب وجدان دارم و این حرفا.... پوران ساعت ۲ اومد خونمون به خونشون هم زنگ زد... مامانش راضی شد!   بعدم آماده شدم و رفتیم کتابخونه..حس آرایش کردن هم نداشتم پوران هم زد تو ذوقم میگه آرایش کرده و نکردت هیچ فرقی نمیکنه ساعت یه ربع به سه کتابخونه بودم ...پوران دپ زده بود اساسی... تا ساعت ۴ کتابخونه بودم و داشتم باهاش حرف میزدم...اما کو اثر ؟ مامانش قضیه این پسره رو میدونست... اما از پوران قول گرفت که دیگه سراغش نره! گفت جنازتم بهش نمیدم هر چی بود بالاخره به خیر گذشت

تو نمازخونه که نشسته بودیم بحث سیا*سی شده بود شدید! طرفدارای دکی داشتن خودشونو براش میکشتن! تا اینکه بالاخره مسئول اومد ما رو از نماز خونه انداخت بیرون! آهان دختره میگه ما باید به پیرو خط ره*بر و اما*م و این حرفا باشیم...من چه میدونم گفت اگه دکی رییس بشه اسرا*ییل گفت ترورش میکنن... دیگه من مردم از خنده

با خودم فقط ادبیات بردم که حوصلم سر رفت ساعت ۷ خونه بودم... برای همین گفتم بیام آپ کنم تا زیاد نشه....

دوست جون هم سلام رسوند

 

شاد باشین

بابای

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت20:52توسط بیتا |
پر حرفی!

 شنبه ۲ خرداد» صبح رفتم کتابخونه فقط مائده بود .. بعد هم المیرا... ساعت نزدیکای ۹ بود که ندا هم اومد...میگم اومد یعنی اینکه وقتی میومدن کتابخونه میومدن سراغ میزم و ماچکاری و این حرفا بود..نه که رفته بودم مشهد و نورانی شدم ماچ لازم شده بودماز پوران هم خبری نبود... ساعت ۹:۳۰ این حدودا بود که رفتم دست به آب که تو سالن دستشویی نمازخونه ندا و مائده رو دیدم در حال حرف زدن بودن... آخه مائده هم مشهد بود... برای همین تا ساعت ۱۰:۱۵ مخ منو کار گرفتن... ساعت و که نگاه کردم تعجب زده شدم  عذاب وجدان گرفتم و رفتم سالن تا درس بخونم... یه ربع نشد که پوران اومد... هم خواب مونده بود هم خودش اومد هم تو ره با پسر خالش کار داشت و .... اینکه اومد نخود کشمشی که گرفتم و به بچه ها تعارف کردم... بعد همه میگن مشهد بودی؟ منم میگم واقعا شماها احساس نکردین که من یه هفته کامل نبودم میخواستم با پوران بد برخودر کنم اما نشد گفتم به من چه اینکه حرف گوش نمیده...ساعت ۱۱ منو کشوند تو سالن بیرون و در مورد دوست جونش حرف زد.... منم بهش گفتم بهتره تو کتابخونه بهش مسیج ندی و حرف نزنی چون تا تو بخوای ازون عالم ملکوت بیای بیرون کتابخونه بسته میشه دیگه کلی چشم چشم کرد! میخواستم تا یک بمونم اما دوازده نیم راه افتادم که بیام خونه... میخواستم بیام پیش شماها

اومدم خونه و صورتم شستم مامان گفت زیر چشت چقدر سیاه شده؟ منم رفتم خودم تو آینه دیدم ... دور چشم خیلی بدجوری شد... علاوه بر جوش پوستش سفت شد و چروک افتاد... انگار دور چشم یه زنه ۷۰ سالس...

برای همین غروب که میخواستم برم کتابخونه کلی چشمو آرایش کردم که نشون نده اما بازم میداد... رفتم کتابخونه دیدم بچه ها اون ته ته نشستن و برای منم جاگرفتن... آهان اینو یادم رفت بگم پوران یکسره میمونه. تا ساعت ۷ یه کلمه هم درس نخوندم جامو عوض کردم باز پوران اومد پیشم دیگه گفتم بهتره کتابو ببندیم بریم تو سالن حرف بزنیم که حداقل مزاحم بقیه بچه ها نشیم... رفتیم نمازخونه نشستیم ....

شب هم کتابخونه تموم شد دیدم بابا نیومده دنبالم زنگ زدم خونه بود و گفت تو بهم چیزی نگفتی... بابای پوران منو رسوند.... اومدم خونه گوشیمو چک کردم دیدم بابا از ساعت ۸ تا ۸:۲۰ به گوشیم زنگ زده بود ..هم ایرانسل هم دائم...ساعت ۸ ایرانسل بود که ۲ تا میس بود اما ۸:۲۰ خط دائمم بود که ۶ تا میس بود... منم گوشیم رو سایلنت بود برای همین متوجه نشدم...زنگ زده بود که بپرسه بیاد دنبالم یا نه.

یکشنبه ۳ خرداد » نشستم مدار خوندم... البته لا به لاش هم صحبت بود... نمیدونم چیکار کنم ! دیگه دارم عصبی میشم!نه تو خونه میتونم درس بخونم نه دیگه کتابخونه داشتم میومدم پوران گفت با دوست جونش ناهار میره بیرون... منم گفتم زود بیاساعت ۲:۳۰ داشتم آماده میشدم دیدم بهم مسیج داد که رفت... ساعت ۳ کتابخونه بودم اما اینقد خواب آلود بودم که تا ساعت ۶:۳۰ پوران بیاد هیچی تو مخم نرفت... انگار داشتم داستان میخوندم!  از یه طرف خواب از یه طرفم نگران پوران بودم بهم قول داده بود ساعت ۴:۳۰ میاد.مائده گفت هفته پیش تو نبودی میرفت بیرون ساعت ۷:۳۰ میومد! من گفتم مامانش بیاد چی؟ گفت اتفاقا ۵شنبه هم میخواست بره گفت دلم شور میزنه نرفت مامانش ساعت ۵:۳۰ اومد دنبالش!  پوران که اومد گفت بریم پایین یه چیزی بخریم رفتیم یه چیزی خردیم و خوردیم خواب از سرم پرید به پوران گفتم باهام کاری نداشته باشه تا ۸.. از اون موقع میریم نمازخونه هر چقدر دوست داره حرف بزنه دوباره همه مطالبی که از ساعت ۳ تا حالاش نشستم خوندم و دوباره خوندم تا تو مغزم بره ساعت ۸ هم طبق قولی که به پوران دادم رفتم نمازخونه و حرف زدیم... بهم گفت سنگدل میگه چطوری دلت میاد که یه هفته دوست جونتو نبینی؟ میگه اگه خودش به دوست جونش بگه نمیاد اون بزور میاد دنبالش و میرن بیرون تا همدیگه رو ببینن  من گفتم خوب درس دارم این جمعه آزمون دارم. فقط یه هفته واسش وقت دارم تازه با دوست جون هم توافق کردم اگه درسم تموم شد پنجشنبه ببینمش باز پوران گفتم اگه من بودم همون شنبه میدیدمش... تو سنگدلی 

بابا که اومد دنبالم گفت از طرف دانشگاه زنگ زدن و باهام کار داشتن.گفتم چیکار داشتن؟ گفت نگفتن..یه خانوم بود که صداش جوون بود.. بابا گفت کارای دانشگاه و انجام ندادی؟ منم گفتم چرا انجام دادم و تموم شد که بهم مدرکمو دادن وگرنه که نمیدادن... دلم اینقده به شور افتاد که رفتم خونه برای مریم زنگ زدم و گفتم برای تو هم زنگ زدن گفت نه! گفت فقط همون موقع که میخواست مدرک بگیره از طرف کتابخونه زنگ زده بودن که کتاب گرفته... منم گفتم نه بابا من که مدرکمو گرفتم تموم شد رفت...

دوشنبه ۴ خرداد » صبح موندم خونه و برای دانشگاه زنگ زدم... بخش آموزش بود... خودمو معرفی کردم و گفت حتما خانونم حیدری باهات تماس گرفته... تا گوشی رو گرفت گفت بیتا خودتی؟ منم گفتم آره..کلی احوال پرسی کردو گفت که حساب کردن دیدن اون موقع که پول سرویس میگرفتن نفری ۳۰۰ الی ۵۰۰ تومن زیاد گرفتن تو راضی هستی که ما اینا خرج دانشگاه کنیم؟ گفتم منظورتون ۳۰۰ تومن تکیه دیگه گفت آره ..گفتم خرج کنین... ملت دیوونن!! برای این مقدار زنگ زدن... حالا فکر اینو نمیکنن من از بابل پاشم برم ساری باید ۲تومن خرج کنم که برم ۳۰۰ تومن بگیرمحالا اینکه دو ترم آخر قضیه سرویس اومد..ترم آخرم چون من دو درس بیشتر نداشتم و همیشه از سرویس جا میموندم با تاکسی میرفتم دانشگاه از ۲۵ تومن پول سرویس ۱۰ تومن دادم..چون گفتم سمسکنده خونه دارم.. حالا من دانشگاه ساز هم شدم

تا برم کتابخونه ساعت ۸:۴۰ این حدودا بود... صبح مدار منطقی رو خوندم و تموم کردم... داشتم میومدم خونه بهشون سفارش کردم که کتابامو گذاشتم و مواظب باشن سر جام کسی نشینه ندا گفت برای ناهار با دوست جونش میره بیرون گفتم پوران تو رو هم هوایی کرد؟.... ساعت ۱۲ بود که رفتم خونه..چون میخواستیم بریم پیشواز دایی و زندایی و آیناز کوچولو... آهان پوران هم با یه مانتو رنگ روشن که به نارنجی میخورد اومد..نارنجی نبود..به خردلی هم میخورد... گفت میخواد با دوست جونش ناهار بره بیرون اوندفه هم گفت چرا رنگ تیره میپوشی برای همین رنگ روشن پوشید  البته قضیه منتفی شد چون دوست جونش کار داشت نمیتونست

رسیدم خونه برای بابا هم زنگ زدم که بیاد ناهار بخوره که زودتر راه بیوفتیم بریم فرودگاه. اما ساعت ۱:۳۰ بود که داییم زنگ زد ما فرودگاهیم!! مامان میگه تو که صبح زنگ زدی که ساعت ۲:۳۰ میرسیم؟ دیگه مامان و بابا ناهار نخورده رفتن......دیگه من نرفتم... من و آیدین نشستیم ناهارمونو خوردیم.. میخواستم برم کتابخونه گفتم ولش کن یه ساعت زودتر میرم اما وقتی خوابم میاد و هیچی حالیم نمیشه چه فایده؟ استراحت میکنم بعد میرم... اما چه استراحتی؟ اینقدر اینو اون زنگ زدن که نزاشتن بخوابم...

ساعت ۴ کتابخونه بودم باز اینا وسایل منو جمع کردن گزاشتن پیش خودشون.. رفتم دیدن در حال خندیدنن..تا ساعت ۵ هم تو جمعشون بودم که ساعتو نگاه کردم عذاب وجدان گرفتم رفتم سر یه میز دیگه... تا ساعت ۷ کتابخونه بودم سیستم عامل خوندم... ساعت ۷ رفتم خونه... رسیدم خونه دیدم زندایی اصفهانیه و بچش که دخترداییم میشه با مامان بزرگم خونمونن...

ساعت ۸:۳۰ بود که راه افتادیم رفتیم سالن..ولیمه داییم بود...  آوا هم چه حجابی کرد و چه روسری بست! همه که از مکه میان اوایل جو گیرن و حجاب و این حرفا بعد مدتی یادتشون میره و میشن آدمی که قبلا بودن..ازین خوشم نمیاد! تنها کسی که بعد و قبلش فرقی نمیکرد مامانم بود بلوزی که زنداییم از کیش آوورده بود و پوشیدم اما زنونه مردونه قاطی بود همه با چادر و مانتو نشسته بودن... منم مانتومو در نیوردم

سه شنبه ۵خرداد » صبح با بابا رفتم کتابخونه برای همین ۸:۵ اونجا بودم.. رفتم سر یه میز جا گرفتم برای پورانم میز پشتیه جا گرفتم...  پوران دوباره با مانتو رنگ روشن اومد گفت امروز میره... بعدم گفت من اونجا تنها بشینم؟ اینقد حرف زد خوشبختانه المیرا اومد پیشش...ساعت ۱۲:۳۰ هم دوست جونش زنگید که داره میاد.. منم داشتم میرفتم که پوران گفت صبر کن باهم بریم... منم گفتم همینم مونده که سوار ماشین دوست جون تو بشم برای همین زودتر رفتم که حتی دوست جونش منو نبینه!!  موقع رفتن هم بهم گفت دیر میاد باز بهش گیر ندم!

ظهر رفتم خونه دایی و زندایی بودن خونمون... تا از در اومدم تو دختر داییجان به رسم خوش آمد خواستن منو بزنن! تازه از اول تا آخر روبروم نشسته بود اخم میکرد بهم تازه سه سالشه! البته برای بار اول منو دید... دیروز که اومدم خونه خواب بود.. ولیمه هم شلوغ بود..

بعد از ظهر هم دکتر وقت داشتم برای پوست دور چشم. دکتره بهم گفتم که چه ضد آفتابی استفاده کردم منم گفتم دکلره.گفت برای ضد آفتاب نیست اونم یه بار.. گفت احتمالا حساسیت پوستی آوورده...بعد با ذره بین اومد جلو..منم از توی ذره بین داشتم میدیدمش ...آخه باحال بود گنده شده بود! تا اینکه دکتر گفت چشاتو ببند بهم گفت چیزی نیست... بهش گفتم زیر چشم هم تیره شده...گفت ارثیه و کبد و...حالا دو ساعت داره توضیح میده! حالا خوبه من در زمینه پوستی اطلاعاتم زیاده!دیگه منم کلی براش حرف زدم گفت شاید استرس داری یا آب زیاد نمیخوری! در مورد جوشهایی که بعضی اوقات رو گونه یا زیر لبم میزنه هم گفتم... گفت پوستت خوبه این جوشها هم برای سنته...بعد ۲۵ سال خوب میشه! بدون آرایش رفتم که پوستمو خوب ببینه!  ..کرم بتازونیت داد فقط! گفت دورچشت فعلا آرایش نکن و نزار نور آفتاب هم بهش بخوره.. عینک دودی بزار...

رفتم دارو گرفتم ۱۰۰ تومن! حالا من با خودم ۵۰ تومن پول بردم به مامان هم گفتم کمه! آخه کرمهای پوستی گرونه٬ به نظرم دکترش گیج بود... در مورد جوش زیر چونمم باید دوباره پیوربالانسم و بزنم تا خوب شه!

غروب هم دیدم سر میزم المیرا و مائده نشستن! تا ساعت ۶ داشتیم بلوتوث بازی و صحبت میکردیم! که دوباره وجدان همیشه بیدارم اومد سراغم و میزمو عوض کردم... ساعت ۴۰-۷:۳۰ بود که پوران اومد بهش گفتم باهام حرف نزنه! اونم حرف نزد...

شب هم اومدم خونه سالادو با نایسر دایسر درست کردم!حتی گوجه هم با اون درست کردم! یه قطره هم گوجه آب پس نداد خیلی باحال شد همه قطعه هاش اندازه هم شده... فقط کاهو و خودم ریز کردم اول گذاشتم تو نایسر دایسر طول میکشید برای همین خودم درست کردم.... دایی شام بودن... دایی میگفت بیتا خانوم نازه! محبوبه دختر داییم پشت سرش میگفت نه بیتا بده تا موقع شام بهم میگفت بیتا بده اما بعد شام باهام خیلی خوب شد... البته قبل شام هم اصلا باهاش خوب نبودما... میخواستم کلشو بکنم! موقع سالاد درست کردن مامان گفت بچس! منم گفتم کجا بچس؟ خیلی هم میفهمه! کلا من اینطوریم... با بچه ها لج کنم هیچ رقمه زیر این حرف نمیرم که اونا بچن و نمیفهمن! بعد شام هم خود محبوبه بامن خوب شد برای همین باهاش خوب شدم وگرنه عمری

این زندایی اصفهانی هم خیلی باحاله راه میرفت میپرسید آوا کی سوغاتی ها رو میده نکنه ما بریم بعد بهمون بده حالا با اون لهجش.... دیگه کلی خندیدم

چهارشنبه۶ خرداد» صبح  بیدار شدم دور چشمو دیدم دیدم خیلی خوب شده دیگه از چروکش خبری نیست!  کتابخونه هم رفتم سر یه میز نشستم که پر بود و کسی نمیتونست بشینه... البته صندلی جلویی خالی بود برای پوران گرفتم..روبروم بشینه نمیتونه حرف بزنه و اینکه چون روبرومه حواسم بهشه! ندا که اومد سوال بپرسه بهم گفت ناهار بمونم... گفت دو تا کنسرو ماهی آوورده و مائده هم کلی ماکارونی آوورده.. منم گفتم قربونت ماهی اصلا دوست ندارم در ضمن باید برم خونه چون غروب هم نمیام. میخوام برم حموم بعدم خونه دایی. ساعت ۹ اینقد این شکمم یه چیزی دلش خواست که منو پوران رفتیم پایین..بهش گفتم چی شده مانتو مشکی پوشیدی؟ گفت دوست جونش دیشب گفت که با این مانتو خیلی خوشکل میشی دیگه اینو نپوش فقط موقعی که منو میبینی بپوش دوباره اومدیم سراغ درس خوندن.. ساعت ۱۰:۴۰ بود سرمو بالا بردم دیدم پوران نیست! معلوم نیست کی جیم شد!  رفتم دنبالش دیدم نماز خونه نشسته داره حرف میزنه! بهش گفتم کی اومدی من ندیدمت؟ گفت اتفاقا از کنارت رد شدم.. میگه متوجه نشدی؟ منم گفتم نه! میگه گفتم چرا بیتا بهم هیچی نگفت! گفتم خوب بسته بیا درس بخون... میگه آنتراکمه..اومدم دوباره سالن درس خوندم..ساعت ۱۱ شد..بهش مسیج دادم که بیاد درس بخونه... دیوونم کرد به خدا ساعت ۱۱:۳۰ اومد.. ساعت ۱۲ شد رفتن ناهار بخورن! بهم  گفتن بیا! گفتم این چند صفحه مونده رو باید تموم کنم... دوما جلوی ناهارمو هم میگیره! ساعت ۱۲:۴۰ درسم تموم شد رفتم پیششون که خداحافظی کنم بزور گفتن بخور...ته دیگ ماکارونی خوردم.. ندا هم با دوست جونش دعوا افتاد! نزدیک بود اشکش در بیاد! بهش گفتم تو که مگی برات مهم نیست؟ مائده هم با دوست جونش دعوا افتاد! سر اینکه که چرا اینقد دیر به دیر میاد شمال تا همدیگه رو ببینن! الان یه ماه شده! همه اینا تقصیر پورانه!تازه پوران پیشاپیش گفت که شنبه برای ناهار میره..غروب هم میخوان برن سینما!

منو دوست جون هم میخواستیم پنجشنبه همدیگه رو ببینیم که فاطمیس و تعطیل! ضد حال!

غروب هم رفتیم خونه داییم .... آوا همچنان با حجاب بود.... قربون آیناز برم...خیلی باحالهبابا و داییم زودتر رفتن خونمون ما هم موندیم که مثلا پیاده بریم اما مامان آرشام مارو رسوند..اومدیم خونه به بابا گفتم حلیم و درست کنه ( این آماده ها رو میگم باید توش آب بریزی)... هر چی به بابا میگفتم میگفت نه! نون و پنیر میخوریم! خودم برم درست کنم! میگفت میخواستین تا این موقع نمونین! گفتم این همه بودن... تازه مسئولیت همسر داری و فرزند داری چی میشه؟ یعنی بچه هات گشنه بخوابن؟ دیگه ۱۰ دقیقه ازین حرفا زدم رو بابا تاثیر نداشت اومدم اتاقم صدای بابا رو شنیدم که یه چیزی زیر لب گفت و رفت آشپزخونه حالا این حلیم ۱۵-۲۰ درست میشه بابا داشت ۴۰ دقیقه درست میکرد... دیگه ضعف رفتم! البته به خاطر اینکه غروب هم لواشک خوردم هم کلی آلوچه حالم بد شد

پنجشنبه ۷ خرداد»  صبح ساعت ۹ بیدار شدم... بعد صبحانه هم اومدم اتاقمو مرتب کردم..اتاقم که مرتب بود... بیشتر لباسامو جابجا کردم...بعدم میز آرایشم... رژ لب صورتیم که خیلی دوست دارم داره تموم میشه ..هر دوتا ریملم هم دیگه دارن نفسای آخرشو میکشن... برای همین بهشید که اومد میرم رژ لب صورتی با ریمل بوژوآ رو میخرمدوست دارم کرم پودرشو بخرم اما کرم پودر خودم نصف شده تازه یکی دیگم دارم هنوز استفاده نکردم. اونو میخواستم به بهشید بدم که بهشید گفت مال خودش هنوز تموم نشده بعد اون میخواستم درس بخونم اما گفتم بیام کامنت هامو چک کنم..کامنت چک کردن همانا!چک کردن میل هم همان! تا ساعت ۱۲ تو نت بودم اما به جاش کلی مدل لباس شب خوشکل گرفتم بعد اونم رفتم لواشک خوردم... تا ۱۲:۳۰ هر کاری کردم نتونستم این نیم ساعته رو درس بخونم اومدم دوباره پشت کام مافیا بازی کردم

با بهشید هم صحبت کردم..صدای آویسا هم میومد

غروب هم تا ۴ خواب بودم بیدار شدم اومدم اینجا دارم آپ مینویسم تا الان... البته به دوست جون هم مسیج میدم.. گفت سلامشو برسونم

یه چیز دیگم اینکه مامان رفت از آیدین در مورد دختره سوال پرسید.. خدا به دادمون برسه هیچ رقمه از نظر خانوادگی-فرهنگی بهم نمیخوریم! مامان گفت قبل من تو باید میپرسدی مثلا خواهرشی همیشم در حال پچ پچ کردنین.... من اگه تا حالا نپرسیدم به خاطر این بود که ۱۰۰ در ۱۰۰ آیدین میگفت به مامان نگو از اون طرف هم مامان سوال پیچم میکرد... من اگه کسی بهم بگو نگو نمیگم اما اگه نگه کل شهر میفهمن

 

پ ن  ۱ : میگن دکی تبلیغات ان*تخاباتی نمیکنه پس این همه ستاد تو شهر چه خبره؟ توش کلی زن سوسکیه ملت پول ندارن نون بخورن بعد این مردم از کجا پول دارن که پوستر و عکس اینهمه تبلیغات براش بکنن؟ البته اگه منم بودم نیازی به تبلیغات نداشتم زرنگ بوده همه سفرهای دوره دومشو گذاشته نزدیکای انت*خابات... خوب اینم تبلیغه دیگه!... با حرفای کر*وبی خیلی حال میکنم...خنده داره

پ ن ۲ : فردا آزمون دارم..دعا کنین ساختمان با درسای عمومی و نرسیدم بخونم البته آزمون بعدی ۳ هفته دیگس که مباحث این آزمونه با آزمون قبلیه انشااله کل کتابا این هفته تموم میشه... برای همین ازین به بعد تست زدن هم همراه خوندن شروع میکنم

 پ ن ۳ :مسنجر هم میخوام! از عید تا حالا برام نصب نیست!

شاد باشین

بابای

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت19:23توسط بیتا |
مشهد 2

از کامنت آقا سعید متوجه شدم که شنبه و یکشنبه تو پستم حذف شده.. از بس دیروز بلاگفا اذیتم کردم... فقط یه ساعت داشتم دکمه ثبت و میزدم و ثبت نمیشد.

 

شنبه 26 اردیبهشت » صبح ساعت 5:30 بود که حرکت کردیم و ساعت 8 گرگان بودیم که احساس کردیم ماشین صدا میده بابا گفت برای لوله اگزوزه... خروجی گرگان یه نمایندگی داشت رفتیم اونجا دیدیم اصلا لوله اگزوز سر جاش تشریف نداره! کلی ماشین هم بود که تو صف بودن. بابا هر چی بهشون میگفت ما مسافریم اصلا حرف گوش نمیدادن..تا اینکه مامان پیاده شد و داشت گشت میزد و یه پسره اینو دید فکر کرد مامان تنهاس چون همه آقا بودن برای همین بدون نوبت کارمون انجام داد بعدم که ماشینو میخواست بیاره بیرون همچین گاز داد بعدم ترمز! که جای لاستیکش رو آسفالت موند. بعدم صبحانه خوردیم اینطوری شد که ما 2ساعتی گرگان معطل شدیم.

برای ناهارم رفتیم بابا امان اینقدی مگس داشت که پشیمون شدیم و مامان گفت هر وقت گشنت شد بگو منم پشت ماشین دراز کشید تا 20 کیلومتری مشهد! ساعت 6 بود که هتل آپارتمان رسیدیم و ناهار خوردیم و خوابیدیم. ساعت 8بلند شدیم که خسته بودیم برای همین اصلا حس رفتن به حرم نبود.. فقط مامان و بابا رفتن شام بگیرن.. مامان و بابا که رفتن منم رفتم درو ببندم همچین محکم پامو زدم به میز که دو تا اشک اومد پایین... چیپس هم برام گرفتن.. چیپس های مشهد با اینجا خیلی فرق میکنه هم ورقه هاش کلفت تره هم چاشنیش بیشتره! شام نخوردم فقط چیپس خوردم چون ناهار و بد موقع خوردیم اشتها نداشتم.

 

یکشنبه ۲۷ اردیبهشت » صبح ساعت ۷بیدار شدیم و وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم هتل... هتل رفتیم زنه پذیرشیه همچین مامان و شناخت و باهاش احوال پرسی کرد کلی متعجب شدم! درسته هر سال میریم اما کلی مسافر میره اونجا...عجب حافظه ای! بهمون گفتن اتاقمون ساعت ۱۰ آماده میشه بریم صبحانه بخوریم بعد..این زنه سفارش میگیره هم ما رو شناخت! عجبا!! بعد صبحانه من و مامان رفتیم حرم بابا موند تا اتاقو تحویل بگیره! گفت با سرویس بعدی میاد حرم! ساعت ۱۱:۳۰ بود که از حرم اومدیم رفتم پذیرش کلید بگیرم که گفت آقای ؟؟ تو اتاقن!! فامیلی م هم بلد بود!!

بعد از ظهر هم سرویس هتل میبرد بازار روسها - پنج راه که بدرد نمیخوره منو مامان رفتیم بازار بابا هم رفت حرم... یه بلوز و تاب خریدم... شب هم دربست گرفتیم بیایم هتل مرده از اتوبان زد مامان ترسید و عرق کرد... اما من هی اشاره میزدم که راه و درست میره چون هر جا که تابلو خیابون؟ بود اونم میرفت.. که مامان طاقت نیوورد و بهش گفت چرا از داخل شهر نرفتین مرده هم گفت این موقع شلوغه...ساعت ۸:۳۰ بود...

بعد شام مامان و بابا گفتن میرن پارک بغلی پیاده روی من اینقد خسته بودم که نرفتم. آسانسور طبقه چهار و زدم پیاده شدم...رفتم سراغ اتاق خودمون هی کلید میزدم در باز نمیشد دیگه کشتی گرفتم کار به طعنه زدن در هم رسید...کلید و برداشتم که برم به پذیرش بگم چشم به شماره در خورد دیدم هست ۵۰۸ گفتم وای طبقه پنج پیاده شدم! معلوم نبود کی آسانسور و زده بود که اینم طبقه پنج وایساده بود... شانس آووردم که کسی تو اتاق نبود یا سر نرسیده بود وگرنه اگه منو تو اون وضعیت کشتی گرفتن میدیدن خیلی آبروریزی بود... از پله ها رفتم پایین... دیدم هر دو تا آسانسور داره کار میکنه من دکمه جفتشونو زدم دوییدم تو اتاق خودمون... بعدم تاپ و بلوزی که خریده بودم و پوشیدم یه خورده رقصیدم بعدم برای سارا زنگ زدم و ۵۰ دقیقه ای صحبت کردیم... که مامان و بابا اومدن...

+نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت13:27توسط بیتا |
از مشهد تشریف آوردم

دوشنبه 28 اردیبهشت » صبح من و مامان رفتیم زیست خاور... یه پیراهن خیلی خوشکل خردیم برای عروسی خواهر شوهر بهشید... قیمت پیراهن تو مشهد نسبت به بابل خیلی خیلی ارزون تره! مامان هم یه پیراهن برای آویسا خرید خیلی خوشکله...از جلوی یه مغازه ظرف فروشی رد شدیم داشتم ویترینشو نگاه میکردم تا مامان از مغازه لباس فروشیه بیاد بیرون .. مامان اومد گفتم این سینی و نگاه کن چقدر خوشکله... من عاشق این ظرفای نقره مانند که طرح قدیم میزنن هستن..همینطوری الکی رفتیم تو و با کمال ناباوری هم مامان سینی چایی که پرکارتر از همه بود و برام گرفت! به همین راحتی! خودم الان تعجب زدم! توش هم قلم زدس خیلی خوشکله! یه بلوز تو خونه ای هم مامان برام گرفت!

پوران و ندا هم از بس بهم مسیج میدادن کچلم کردن!! یه ادکلن هم دیدم ۶۶ تومن! به نظرم ۲۵میل بود اما روش نوشته بود ۱۰۰ میل! نمیدونم چرا اعتماد نکردمو نخریدم! به نظرم اومد با ۶۶ تومن میتونم یکی بهتر بخرم و اینکه واقعا ۱۰۰ میل باشه..مارکش معروف بود اما خیلی کوچیک بود به ۵۰ میل نمیخورد چه برسه به ۱۰۰ میل!

اومدیم هتل بابا زد تو ذوقم که کار دست اصفهان خوشکل تره! این 3 تومن هم ارزش نداره! بعد اینکه کلی تو ذوقم زد گفت خوشکله ! مامان گفت حیف شد قندونشو نگرفتیم غروب بریم قندونش هم بگیرم گفتم حالا به خاطر یه قندون بریم اونجا؟ باشه سال دیگه... بابا هم که رفته بود حرم نمایشگاه کتاب داشت قرآن فارسی با دو تا کتاب ضرب المثل های ایرانی با ریشه و حکایتش گرفت... یکی که خیلی بزرگه مثل لغت نامه میمونه! مامان هم زد تو ذوقش که این چیه رفتی گرفتی!! کلی خوشحال شدم که مامان زد تو ذوقش اما کلی از بابایی طرفداری کردم! خوب بابام این کتاب ها رو دوس داره...

غروب مامان و بابا با سرویس هتل رفتن پروما... من موندم خونه که مثلا درس بخونم... اول اول مهم ترین چیز دوست جون بود که باهاش صحبت کردم بعد نشستم وی بی خوندم تا نزدیکای 8 که حوصلم سر رفت که چرا مامان و بابا نیومدن...چیپس و آب پرتغال خوردم تند هم آب پرتغالمو خوردم که مامان نبینه بگه برم براش چایی سفارش بدم اما دیدم بازم نیومدن! که زنگ زدم براشون گفتن تو سالنن!

اومدن مامان کلی عصبانی بود! از سرویس جا موندن! سرویس گفت ساعت 7:15 روبروی پروما اون سمت خط وایمیسته.. مامان و بابا هم ساعت 6:40 بود از پروما میان بیرون و روبروی سرویس اون سمت میشنن و بستنی میخورن! در حال نوش جان کردن بودن که سرویس راه افتاد! مامان هم بستنی انداخت دویید سمت ماشین که بابا گفت کجا داری میری؟ دیگه عصبانی اومدن به ناظر گفتن... ناظر هم گفت پول آژانس چقد شده ما میدیم که بابا گفت نه! مامان گفت باید میگرفتی تا از حقوق راننده کم شه که بفهمه سر ساعت حرکت کنه ...

سه شنبه 29 اردیبهشت » صبح رفتیم حرم.. زیارتم یه طور خاص بود... از ته ته دلم.... برای بچه های کتابخونه.... برای دوس جون...برای مامان مامانم.... برای شما....برای همه...داشتم میومدم هم برای خودم...بعد حرم رفتیم پاساژ مرکزی فاز 2 نزدیک حرم.. یه صندل رو فرشی برای تو خونه خریدم...

غروب هم رفتیم الماس شرق! بعد کلی جستجو عطرفروشی رو پیدا کردم... من میدونستم طبقه چهار سمت چپ روبروی شال فروشی! اما مامانو بابا میگفتن اینقد بالا نبود.. که دقیقا همونجایی که من گفتم بود... سه نوع عطر خردیم... اشانتیونشم برای آیدین گرفتم..البته چون مقدار عطرم زیاد بوده اشانتیونشم زیاد شده برای همین به آیدین گفتم براش خریدم!موقع پول دادن هم دختره همچین حاجی یه کلام شده بود که عصبیم کرد اینهمه ازش خرید کردم تخفیف نمیداد آخر دیدم راه نمیاد گفتم میرم شعبه یک با اون پسره که صاحبه اینجاس حساب میکنم که گفت سربازیه! مامانم همچین گفت آخی که انگاری دامادش سربازیه! والله!ا اینقدم عطر تست کردم تا آرنجم عطری شد شالمم عطری شد کم اومد دستای مامان هم عطری شد! عطر که خریدم خیالم راحت شد من فقط به خاطر عطر اومده بودم الماس شرق!

دیگه گشت زدیم... مامان نایسر دایسر خرید! میخواست سفارش بده براش بفرستن که من گفتم از همین جا بگیره! مامان میترسید اصل نباشه! منم پداگ خریدم... خودمم میخواستم اینو سفارش بدم... جای حبوبات و نمک فلفل ترشی و این چیزا هم یکی دیدم خوشکل بود.. یه جا قیمت کردم 52 تومن یه جای دیگه 32 تومن یه جا هم 30 تومن! حالا دو تومن اختلاف مهم نیس اما اون 52 تومنیه دیگه خیلی متوهم بود! رنگشم نارنجی ایند خوشکل بود مامان داشت راضی میشد بخره واسم تا رفتیم تو مغازه یهو گفت اینا باید باشه که ببینی کابینتت چه رنگیه منم تند بدون معطلی گفتم نارنجیه! مامان یه چپکی نگاه کرد برام نخرید! یه چیز دیگم از الماس شرق خریدم که فعلا سکرت میباشد تا ........ ساعت 7:10 هم رفتیم تو سرویس نشستیم مامان هم راننده و گیر و آوورد در مورد دیروز گفت ! از قضا دیروز دو تا ماشین اومد.. یکی 6:45 حرکت کرد یکیم 7:15! مامان گفت دروغ میگه! که دیدیم برای الماس شرق هم دوتا سرویس اومد! که دیدیم راست میگه اما خوب مامان و بابا از کجا میدونستن دو تا سرویس میاد؟

یه سرویس ساعت 5 از هتل حرکت میکنه یکیم 5:30... برای همین ما 5:30 و دیگه نمیدیدم و نمیدونستیم... تا پارسال هم یه سرویس بود!برای اینکه کسی جا نمونه هر دو تا سرویس ساعت 7:15 حرکت کردن!

شب هم ندا برام مسیج داد که فردا میان مشهد ! منم گفتن واقعا؟ گفت آره . اصلا باورم نمیشه مرسی از دعات!!... منم گفتم عجب! چه زود دعاش براورده شدا!

شبش هم خواب دیدم آویسا بغلمه دارم بوسش میکنم بیدار شدم داشتم بالشتو بوس میکردم!

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت »دیشب قبل خواب گوشیمو ساعت ۳:۵ تنظیم کردم که بیدار شیم و با سرویس هتل برای شب بریم حرم! من و مامان!! بیدار شدم تنبلیم گرفت و حسش نبود برای همین مامان تنهایی رفت! ۵ دقیقه نشد که دیدم در میزنن! رفتم درو باز کردم مامان و دیدم مثل شسکت خورده ها! اینقد اون موقع صبح خندیدم که بابام بیدار شد! آخه قیافه مامانم خیلی بامزه بود! مامان گفت سرویس ساعت ۳ میرفت نه ۳:۳۰!

صبح من و مامان رفتیم حرم بابا هم با اون سرویس رفت آرامگاه فردوسی! بعد حرم رفتیم بازار... مامان برای خودش یه روسری گرفت منم شال! پسره به طرز باور نکردنی شال و بهم تخفیف داد!

بعد ناهار دوباره مامان رفت حرم اما من و بابا گرفتیم خوابیدیم... بعد از ظهر هم با سرویس هتل رفتیم بازار سپاد..هیچی نداره فقط برای نخود کشمش رفتیم منم به خاطر توت و آلبالو خوشک... توتاشون بدرد نمیخورد مال پارسال بود هنوز مال امسال و نیووردن البالو خشک هم نداشتن گفتن وزارت بهداشت بهشون گیر داده و اگه بیارن مغازشون بسته میشه  رفتم خودمو وزن کردم دوباره شدم ۶۴۷۰۰... مثل قبل... مامان میگه مانتو شال شلوار لی و کفش هم همه وزن داره... همونجا بالای ترازو گفتم پوران میکشمت خودمو کشتم و خودمو ترک دادم و چیپس نمیخوردم و لاغر شدم با ورودش به کتابخونه منو چاق کرد

شب هم اومدیم خونه وسایلمون جمع کردیم که چیزی جا نمونه! رفتم صورتمو بشورم دیدم دور تا دور چشم جوشای ریز ریز زده

پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت »صبح ساعت ۴:۱۵ بزور بابا منو بیدار کرد!  وسایلو که دیشب جمع کرده بودیم... تا با هتل تسویه کنیم و راه بیوفتیم ساعت ۴:۴۰ شد...  ساعت ۸رسیدیم بابا امان خواستیم صبحانه بخوریم که مگس ها ما رو بیچاره کردن!  اصلا حواسمون نبود! برای همین الکی ۳۰ دقیقه اونجا معطل شدیم و اومدیم تو پارک بجنورد صبحانمونو خوردیم... منم پشت ماشین دراز کشیدم تا جنگل گلستان! فقط گهگاهی بلند میشدم و بیرون دید میزدم... اطراف خیابون شقایق وحشی در اومده بود اینقد قرمز بود که آدم دلش میخواست ساعتها پیششون بشینه... بعد اینکه جنگل گلستان تموم شد دوباره دراز کشیدم ..مامان گفت هر وقت گشنت شد بگو منم گفتم بریم گرگان اینجا رستوراناش تمیز نیستن.... بابا هم گرگان از کمربندیش زد برای همین مجبور شدیم ناهارمونو بهشهر بخوریم...

ساعت ۴:۳۰ بود که رسیدیم تا پامو گذاشتم تو خونه پوران مسیج داد که کجام! بو میکشه دیگه خونه افتضاح بود! یعنی حیاط و آشپزخونه... بابا رفت سراغ حیاط مامان هم آشپزخونه منم هالو جارو کشیدم بعد اومدم سراغ اتاق خودم ... قبل اینکه لوازم آرایش ها رو باز کنم بزارم سر جاشون گرفتم تمام لوازماتی که نمیخواستم انداختم! یه نایلکس شد! چهار تا پنکیک بود که دوتاشو فقط یه بار استفاده کردم! خیلی سفید بودن استفاده نمیکردم...  دوتا رژ گونه که هم از رنگش زیاد خوشم نمیومد هم دیگه خیلی وقت بود خریده بودم.. رژ لب و نمیدونم چند تا انداختم اما زیاد بود!  کلی مداد انداختم...  یه دونم سایه انداختم... حالا شاید به نظرتون زیاد نباشه تا یه نایلکس پر باشه اما از اونجایی که من هیچ وقت جعبه هاشونو نمیندازم با جعبه دارم برای همین جا زیاد اشغال میکردن... الان کشوی لوازم آرایشم اینقد سبک شده! البته چند تا رژ لب هم هست باید انداخته شه اما دلم نیومد استفاده نمیکنم اما نو تشریف دارن! خودم نخریدم مامان خرید از مکه آورد... اونم مارک مای بل لاین فرانسه که من نه تو بابل پیدا کردم نه مشهد... فقط تبلیغاتشو تو کانالای فرانسوی که بیانسه تبلیغ میکرد میدیدم و حسرت میخوردم... اما من این رنگشو استفاده نمیکنم ... حالا گزاشتم باشه بهشید بیاد ببینم چی میشه

در حال جمع کردن بودم با پوران هم مسیج بازی میکردم مثلا کتابخونه بود! یه اعترافی کرد که بهش گفتم تا جمعه فرصت داری وصیت نامتو بنویسی که شنبه ببینمت زنده نمیزارمت!   اتاقمو جارو هم کردم....

شب هم خسته بودم بدون شام خوابیدم فقط بستنی خوردم قبل خواب رفتم سایت پارسه کارنامه هفته پیشمو گرفتم!! دروس اختصاصیمو همشو منفی زدم!  ممنونم تشویقم نکنین موقع خواب دپ زدم کلی تصمیمات گرفتم!یک : صبح سر ساعت ۸کتابخونم تا یک ..بعد ناهار میرم کتابخونه تا ۸:۳۰.. دو :نمیزارم هیچ کدوم از بچه هایی که منو میشناسن به خصوص پوران سر میز من بشینه!

جمعه یک خرداد »صبح ساعت ۹:۱۵ اونم فقط بخاطر فتیله بیدار شدم... یه خورده فتیله دیدم رفتم حموم.... اومدم دوباره فتیله دیدم اما قسمت آخر بود و نیایش و این حرفا.. یانگوم دیدم..بعد یانگوم هم پداگ آووردم استفاده کنم کار خاصی نکرد فقط تا الان پام داره میسوزه! مرده گفت یه ساعت بعد حموم اما یه ساعت بعد حموم باز پام خشکه فرقی نمیکنه فکر کنم ۲۰دقیقه بعد حموم خوب باشه! .... ساعت یک بود که اومدم مافیا بازی کردم برای ناهار مامان میخواست سالاد درست کنه برای همین رفتم آشپز خونه پیشش چون میخواست از نایسر دایسر استفاده کنه.. گوجه رو گذاشتیم توش کل کابینت با دیوار آب گوجه شد! تازه ریزشم نکرد فقط له شد! اما خیار و پیاز و خوب ریز کرد... بعد زدیم تی وی دیدیم گوجه رو ریز میکنه بعد میزاره!

غروب هم تا ۵خوابیدم بیدار شدم به مامان گفتم موهامو اتو کنه .. موقع اتو کردن داشت مدل میداد گفتم نمیخواد مدل بدی.. گت خیلی دلتم بخواد باید خدا رو شکر کنی قبلنا مادرامون ازین کارا نمیکردن برامون تازه بهمون حرف هم میزدن و کلی چیزای دیگه... من از یه جمله ای که گفتم به شدت نادم شدم

قبل اینکه بیام سراغ کامپیوتر مامان داشت وسایلو جمع میکرد بهش گفتم سینیم خیلی خوشکله کاش اون ظرف جای نمک و فلفل و حبوبات و شکر و اینا رو میگرفتیم مامان گفت تو که نمیدونی کابینتت چه رنگیه... گفتم هر رنگی باشه خودم اسپری میخرم رنگ نارنجیش میکنم

 

کل وقایع مشهد و هر شب قبل خواب تو برگه ای که با خودم آوورده بودم نوشتم تا یادم نره

 

طبق آماری که گرفتم فقط ۳ درصد پست قبلیمو کامل خوندن! ۸ درصد نصفه خوندن ... جمعا ۱۱ درصد کامنت دادن در صورتی که آمار وبلاگم مثل قبله! یعنی ۸۹ درصد بدون این که ببینن و یه شاخه گل بزارن دیدن زیادنه فرار کردن و رفتن! حالا که اینطوره منم فقط ازین به بعد پیش کسایی که برام کامنت میدن میرم! فکر نکنین الان عصبانیم نه اتفاقا در کمال خونسردی دارم لواشک میخورم با یه دست تایپ میکنم اگه هم اینو گفتم بخاطر اینه که من وقت نمیکنم روزی ۵دقیقه هم بیام نت اما با این حال هر وقت میام وبایی که آپ شده کامل میخونم کامنت میدم...اما وقتی میبنم شما ها.....از شما هم انتظار ندارم که پستای زیاد منو بخونین

 

++ تازه فهمیدم چرا دور چشم جوش زده..چهارشنبه که داشتم میرفتم حرم ضد آفتاب زیاد اومد منم دور چشم زدم میدونم ضرر داره اما فکر نمیکردم جوش بزنه! گفتم یه بار که ۱۰۰۰ بار نمیشه!

پ ن ۱: از خداحافظی کردن هستی عزیزم خیلی ناراحت شدم

پ ن ۲: روشنک مخ ملتو کار گرفتی !

پ ن ۳:از دیروز تا حالا دارم به روز مادر فکر میکنم. مامان زیست خاور یه کیف پول دید که فوق العاده خوشکل بود اما صاحبش نبود.. چهارشنبه اگه بابا فردوسی نمیرفت باهامون میومد حرم من میتونستم به بهونه درس خوندن بیام زیست خاور و اون کیف و میخریدم... حیف شد.

پ ن ۴:اومدم آپ هاتونو خوندم اما به جز وبلاگ پریسا(دنیای کوچک من) هیچ کدوم از وبلاگای دیگه کامنت شون برام باز نشد

 

شاد باشین

دوستون دارم

+نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت20:44توسط بیتا |