جمعه ۱۹ تیر» ساعت ۴:۳۰ مامان منو بیدار کرد که برم آماده شم... منم گفتم میخوام اون بلوزی که زندایی از کیش خریدو بپوشم! مامان گفت بلوز بهتر نداری؟ منم گفتم خودت میگی یه چیزی معمولی بپوش... رفتم سراغ کشویی که توش فقط لباسای مجلسی برای عروسی و این چیزاس و گشتم ازین زیر و رو ها پیدا کردم که زیرش تاپه اما روش یه نیمچه بلوز تور توریه... دانه خودش کوتاس یه دامن بلند داشتم که همرنگه این بود ...مامان گفت من آماده شم دامنه رو پیدا میکنه! منم اماده شدم اما دامنه پیدا نشد یعنی مامان داد بیرون! آخرش همون بلوزو با شلوار پوشیدم! نوه همسایمون هم بود با یه پیرهن کوتاه قرمز! بهم میگه با شلوار اومدی؟ منم میگم اوهوم مگه کجا میخوایم بریم؟ تو با این با این لباس عمری بتونی مانتوت در بیاری! تالارش خوب بود...از شهر زیاد فاصله نداشت! کلا دهش نزدیک شهر بود! خیابونش وسط زمینای برنج بود ...بوی برنج میومد شدید! داشتیم میرفتیم داخل داشتن کباب درست میکردن! من کلی حرف زدم ! که کباب چیه توی این گرما؟ رفتیم تو سالن...... خدا نیاره..سونا بود! صد رحمت به سونا...... گرمای شدید با بوی کباب! دیگه فکرشو بکنین من چقدر حالم بد شد و نزدیک بود..... کلا دو تا کولر داشت! که یکی خاموش بود یکی دیگم فکر کنم تو فن بود.... برای منم کباب آووردن بعد میگن بخور تا سرد نشده! منم که دوس ندارم... مامان گفت فکر کن اگه آیدین با این دختره عروسی کنه عروسیش همینطوری میشه! منم گفتم اگه ازدواج کنه عروسی بی عروسی! کلا عروسی روستایی توی یه چیز خلاصه میشه! فقط خوردن! مامان میگه بی خود نیس اینقد هیکلین ما رو فوت کنن یه ۲۰ تا ملق میزنیم... فکر کنم ۵:۳۰ بود رفتیم ساعت ۶:۱۵ بود که گفتم بلند شیم بریم... مهم تکلیف بود بجا آووردیم... ۶:۴۰ اینا بود که بلند شدیم....بیشترا بلند شدن.... اتفاقای جالب که برام خیلی خنده دار بود هم افتاد اما نمیگم چون قصدم مسخره کردن نیست اما بگم شاید فکر کنین دارم مسخره میکنم برای همین نمیگم!
اومدنه هم نوه همسایمون ۷سالشه این میگه هوا میخواد بارون بیاد..منم گفتم نه...به این گرمی... میگه کجاش گرمه؟ دارم یخ میکنم! میگم به خاطر اینه که روبروی کولر ماشین نشستی!
اومدیم خونه بابا آماده شد منم چند تا عکس از خودم گرفتم که خوشم نیومد... بعد آماده شدن رفتیم خونه عمه...من دیگه لباسمو عوض نکردم.. عمه بزرگه با مادرجون هم اومده بودن اونجا.... تا ساعت ۹:۳۰ اونجا بودیم...
شنبه ۲۰ تیر»صبح رفتم کتابخونه...تا ۱۰:۳۰ درس خوندم بلند شدم رفتم بیرون برای پوران زنگ بزنم که چرا نیومد دیدم از پله ها داره میاد بالا...اومد بهش گفتم میریم نون بخریم؟ گفت بریم.... خودشم قصریخی پاساژبزرگ کار داشت ... رفتیم اونجا...چیزی که میخواستو نداشت یعنی نیوورد ..منم رژ بورژوآ پورسیدم گفت نداره لاکشم گفت نمیاره! باید برم از همون دوست عموم بخرم... بعدم تصمیم گرفتم ازین به بعد بیام ازین خرید کنم بهتره..خوش برخوردتره! من از شعبه شهریارش خرید میکنم مرده خیلی خوشکه اما این خیلی بهتره..... رفتیم کمیا پوران خریدشو کرد... کلا دوبل هم حساب کرد! من نمیدونم چرا این اینقدر گرون فروشه؟ رفتیم اون سمت خیابون که نون ساندویچی بخرم یه زنه به پوران گفت شالتو درست کرد..نگاه کردیم دیدیم به به خواهرای محترم...اینا شیفت صبح هم کار میکنن؟قبلنا صبحا تشریف نداشتن! داخل مغازه نون فروشی هم دیدم اون سمت خط سه خواهر محترم همراه با یه سرباز باتوم به دست دارن دو دختر موعظه میکنن و کارشون شدت گرفت گویا دختره رو میخواستن به زور ببرن! دختره هم نمیرفت! آرایش نداشت اما استینش تا آرنجش بود!
اومدنه هم از شیشه یالیت یه پیرهن دیدم به نظرم خوشکل اومد رفتیم تو .... پوران گفت پرو کن!منم پرو کردم پوران هم ازم عکس گرفت!![]()
بعد ناهار هم برای اینکه خواب از سرم بپره رفتم مجله بخونم که دیدم پوران و منیرا هم اومدن... نشستیم کلی خندیدم طوری که شکمم اینقدر درد گرفت و کلی اشک هم ریختم! آخرش مجبور شدم بلند شم از سالن برم بیرون!
بعد اون رفتم سراغ درس.... یه خورده هم فکر کردم...دیدم نمیشه اینطوری درس خوند...با اینکه میزمو هم جدا میکنم اما اینا میان پیشم باز یه خورده وقتم میره...برای همین گفتم صبحا خونه تنهام هیچکی نیس ..صبحا خونه درس میخونم بعد از ظهر میام کتابخونه!
یکشنبه ۲۱تیر»صبح داشتم تو حیاط درس میخوندم که منیرا زنگ زد! موقعی که با دوست جونش دوس شد حول و هوش روز مادر بود..اینکه هفته پیش به دوست جونش کادو میده دوست جونشم برای جبران و به خاطر اینکه روز مادر براش چیزی نگرفته دیروز یعنی شنبه بهش یه تراول ۵۰تومنی میده
... اینم میزاره تو جیبش میره خونه نمیدونم چطور میشه دقیقا جلوی مادر تراول از جیبش میوفته! مامانشم میگه از کجا آووردی اونم میگه مال بیتاس! کتابخونه گم کرد من پیدا کردم و این حرفا! حالا زنگ زد کلی خواهش میکنه برم کتابخونه چون مامانش اومده و منتظر! منم گفتم خوب غروب بیاد! میگه نه.... کلی خواهش کرد طوری که مجبورم کرد ساعت ۹ بلند شم برم کتابخونه! کلی هم بهش درود فرستادم.. آخه نمیدونم چه سریه که هر کی با دوست جونش لو میره اسم منو میاره وسط!![]()
رفتم مامانش بود...عجب مامانی! ازون مامانا بود...چادری...با چشای سبز... از اونایی که حسم نسبت بهشون بده... شبیه حراست دانشگامون هم بود...به خصوص رنگ چشمش! کلی خالی بستم!گفتم میخواستم برای مامانم کادو بخرم تولدشه...مامانش گفت پول جاش تو کیف پوله چطور افتاد و تو جا گذاشتی؟ منم گفتم چون تو کتابخونه دزدی میشه پولو گزاشتم لای کتاب ... گفت تو هم مثل دخترم چرا نزاشتی تو جیب شلوارت؟ دیگه کلی حرف زدم کلیم شنیدم! داشتم قاطی میکردم! یعنی نزدیک بود حرمتو بزارم کنار یه چیزی بش بگم! که گفت به جون مادرت قسم بخور! منم گفتم این پول اینقدر ارزش نداره که قسم بخورم! مامانش گفت ما گدا نیستیم این پولو میندازم تو صدقه! منم گفتم بندازین حداقل یه ثوابی میکنم در ضمن من منیرا رو یه ماه هم نیمشه میشناسمش هفته بعدم دیگه کتابخونه نمیام پس دوستیمون یه هفته دیگه تموم میشه پس دلیلی نمیبینم که بخوام به خاطرش دروغ بگم.. دیگه اینو گفتم اومدم تو سالن! عصبی بودم فجیع! منیرا اومد گفتم پولو گرفتی؟ میگه نه نیورد فردا میگیرم... منیرا هم عصبی شد..رفتم صورتمو آب بزنم دیدم زنگ زده به دوست جونش داره باهاش کلی دعوا میوفته که مگه من نگفتم پولو نمیخوام..چرا به زور بهم دادی و این حرفا.... تا ظهر که کتابخونه بودم به خاطر عصبانیتم یه کلمه هم نخوندم...
غروب هم نرفتم کتابخونه... نشستم خونه درس خوندم....
یه خوردم خواستم حالو هوام عوض شه شب خواستم سی دی آهنگی که از ایمان گرفتمو گوش کنم
... کلی با اسپیکرم سرو کله زدم...دلو رودشم ریختم بیرون...دیگه سر جاش نمیره
...فکر کنم شکوندمش! کلا عیبش اینه که لال شده! البته اولین اسپیکری که برای کام خریدیم هست! اما تن ایکس باکسه آیدینه داره باهاش بازی میکنه! حالا بعد کنکورم میگیرم میزارم تن کام خودم.... یه چیز دیگم این که آیدین خیلی بدجوری به کامی من چشم داره شدید! میخواد ببره مغازه! ![]()
دوشنبه ۲۲ تیر» صبح خونه موندم و درس خوندم...با ایمان هم صحبت کردم
... بعد صحبت نشستم شروع کردم به تست زدن تا ۱.... ساعت ۱ اومدم نگاه کنم پاسخنامه رو.... از کلم دود بلند شد....من نمیدونم این پارسه چرا جزوه داده؟ من میشه گفت ۴ دور از روی کتاباش خوندم همش برام سوال بود چرا اینقدر بد تست میزنم؟ اما الان متوجه شدم که کتابای خودش تحریف شده! و باید از رو مقسمی خونده شده! حتی معارف هم معارف مدرسان شریف! خیلی دپ زدم توری که الان تو دهنم دو تا تپخال زده! ![]()
غروب رفتم کتابخونه ذخیره خوندم از رو مقسمی...البته از اول هم ذخیره رو از مقسمی میخوندم...اوندفه خوندم دو فصل آخرشو گذاشته بودم...نشستم خوندم تمونم شد.... پوران هم گفت دیروز غروب نیومدی همه اومدن... گفتم کیا؟ گفت مریم اومد..المیرا اومد ...ندا و مائده... دلم برای المیرا و مریم تنگ شد...اما گفتم بهتر... چون خونه بودم درسمو خوندم...
سه شنبه ۲۳ تیر» صبح هم درس خوندم و هم تست زدم....
غروب هم کتابخونه رفتم... از تو کتابخونه هم سیتم مقسمی رو گرفتم که بخونم...میخونم میبینم دقیقا همه سوالای پارسه از اینه! بابا هم زنگ زد که این مرده برق کار هنوز نرفته نمیتونه بیاد دنبالم... آخه یه کنتور جدید گرفتیم تا سیمای بالا و پایین از هم جدا شه! یادتونه که پارسال گفتم از کنتورمون دود بلند شد؟ .... بابای پوران منو رسوند....
چهار شنبه ۲۴ تیر» صبحش مثل دیروز بود .... اتفاق خاصی نیوفتاد.... با بهشید صحبت کردم..سر و صدای عزیز خاله میومد...کلی شیطون شده...
بعد از ظهر رفتم کتابخونه پوران گفت که صبح ح؟ اومد اینجا ثبت نام کنه(همونی که شام خونشون بودیم با بچه ها) تو دلم گفتم کتابخونه فقط همینو کم داشت
... غروب هم اومد... من میزم از اینا جداس هی بهم اشاره میکنه بیا.... کلی چیپس و پفک و بیسکوییت و این چیزا خرید..حالا خوبه دو ساعت بیشتر نمیخواست کتابخونه بمونه!
گفت به بابا زنگ بزنم نیاد منو میرسونه... ساعت ۸:۲۰ بود که بلند شدیم بریم... تو ماشین متوجه شدم که فردا میخوان برن فال قهوه با ورق بگیرن! این قضیه فال زیر سر منیراس.... ۵۰ تومنی که دوست جونش بش داد فقط ۱۰ تومن داره همه رو پول فال داد!
پسره گفت یه چیزی بخر که یادگاری ازم داشته باشی اونم همه رو خرج فال کرد....
شب هم خبر سقوط هواپیما رو شنیدم...خیلی ناراحت شدم! دیروز رییس هواپیمایی عوض میشه و فردا یه هوایپیما سقوط میکنه! من نمیدونم چرا تو ایران هر هواپیمایی سقوط میکنه پشتش یه مسائلی هست!۱۶۸ نفر آدم مردن یه عزا عمومی اعلام نکردن!![]()
اخبار هم یه جک گفته! تورم اومده پایین!
البته این خبر هنوز تایید شده نیست و منتظریم تا ننجون یکی این خبرو تایید کنه!! ![]()
یه چیز دیگم اینکه کنتور قدیمیمون وقتی برق استفاده میشه نمیچرخه وقتی هم همه چیزو خاموش میکنیم برعکس میچرخه!![]()
پنج شنبه ۲۵ تیر» امروز صبح هم رفتم کتابخونه... سیستم و گرفتم خوندم تموم کردم... البته یه فصل زمانبندیش موند! اما اون زیاد مهم نیس! بچه ها هم ۱۰:۳۰ رفتن کلیم اصرار کردن من برم..اعتقادی ندارم برای تفریح خوبه اما نه اینکه یه هفته به کنکورم مونده وقتمو برم اونجا هدر بدم! با ایمان داشتم صحبت میکردم تو نمازخونه نشسته بودم دیدم هی میاد دید میزنه میره! آخرش اومد گفت کی صحبتتون تموم میشه من میخوام صحبت کنم؟! میخواستم بگم هیچ وقت برو یه جا دیگه
اما با دست اشاره کردم ۱۰ دقیقه! اما بازم دلم طاقت نیووردم دلم سوخت از نمازخونه اومدم بیرون رفتم جای همیشگی بالای لوله شفاژ نشستم! ایندفه هم موفق شدم شیر فلکشو بچرخونم
بعد سیستم رفتم کتاب پورانو گرفتم دو فصل آخر معارفش موند و خوندم...ساعت ۱۲:۴۵ شد منتظر شدم بیان ...رفتم قسمت مجلات بخونم..مجله همشهری گرفتم... از طرف دکی نوشته بود :سازندگی هخامنشیان هم مثل ما نبود!!
... یعنی من اینو خوندم مردم از خنده!
خداییش جکای جدید اینقد خنده دار نیست که حرفای دکی هست!
تا یک منتظر موندم رفتم برای پوران زنگ زدم گفتم کتابشو میزارم رو میزی که خودش نشسته بود و دارم میرم....
موقع ناهار گفتم که هفته بعد در چنین روز و زمانی من کنکورمو دادم!![]()
بعد از ظهر هم بیدار شدم نشستم ادبیات خوندم.... این برقکار هم اومد.. کنترمون الان میچرخه! ا
ما مردم از گرما...از ساعت ۵ برقمون قطع بود توی این گرما تا ۷:۳۰..... برای همین گفتم بیام آپ و بنویسم...بعد این آپ هم میرم جواب تستایی که زدمو میبینم با بقیه ادبیات و میخونم...
++++فردا پارسه امتحان دارم...میخوام برم گردو خاک راه بندازم...که این چه کتابایی که دادن...اگه قبول نشم تقصیر ایناس!![]()
پ ن : ایمان = دوست جون![]()
شاد باشین![]()
جمعه ۱۲ تیر»تا شب اتفاق خاصی نیافتاد... بیرون نرفتم.... عصابم بهم ریخته بود شدید!
شنبه ۱۳ تیر»صبح بیدار شدم...ساندویچمو درست کردم... رفتم کتابخونه... درس خوندم... صبح دیگه قرار نبود ندا بیاد اما اومد...تعجب کردم..گفتم چی شده؟ گفت صبر کن بهت میگم..رفت با مبشری صحبت کرد بعد اومد..گفت پنجشنبه پولمو دزدین! میگم چقدر؟ میگه بیست و خورده ای بود! میگه دوهزار و هزار تومنی رو برداشته ۵۰۰ تومنی و پول خوردا رو گذاشته! سوار تاکسی شدم فهمیدم... عخیلی قاطی بود!میگه پول برام اهمیت نداره فقط میخوام بدونم چرا پولمو برداشته! به یکی از دوستا مظنون بود..منم بهش گفتم میگی پول برام اهمیت نداره پس بهتره تهمت نزنی و بگی هر کی پولمو دزدیده واگزارش میکنم به خدا! اما مرغش یه پا داشت.... تا ظهر بود و رفت... منیرا اومد..اونم عصبانی! برای دوست جونش گردنبد گرفته و به مرده گفته پشت گردنبند اسمشو حک کنه مرده هم انگار با سوزن گرفته تراش داده! خیلی خنده دار بود! میگه پنجشنبه مرده بهم داد اینقده ریه کردم! گفتک گریه نداره فقط خنده دار شده! موقع ظهر هم تو کتابخونه ساندویچامونو خوردیم... یه خورده رفتم مجله خوندم تا خواب از سرم بپره... پوران روی میز دستشو گذاشت و راحت خوابید! خوش به حالش هر وقت اراده کنه میخوابه... اما من نه... یه خورده که مجله خوندم اومدم دوباره درس خوندمو شروع کرد... ساعت ۸:۳۰ شب هم بابا اومد دنبالم ....... رفتم خونه یه خورده دراز کشیدم... بعد شام هم برای فردا تو ظرفای در بسته میوه ریختم... تا فردا یادم باشه با خودم ببرم... صحبت از روز پدر شد و بابا باز گفت نمیخواین برام هیچی بخرین!
یه چیز دیگم اینکه صبح از کتابخونه هم رفتم نت سایت پارسه نمیرفت!زنگ زدم به پشتیبانی گفتم ..گفت اونا مشکلی ندارن...رفتم کافی نت خوشبختانه رفت... رتبم افتضاح شد..اینقد دپرس شدم!
یکشنبه ۱۴تیر»صبح مثل دیروز ساندویچمو درست کردمو رفتم.... کل وقایع مثل دیروزه و هیچ اتفاقی نیافتاد... منیرا رفت دوباره یه گردنبند دیگه خرید... اون گردنبند هم به یکی فروخت! ساعت ۶:۳۰ بود که رفتم یه خرده آرایش کردم.چون مامان ساعت ۷ قرار بود بیاد دنبالم بریم برای بابا یه چیزی بگیریم... و اینکه چون دیشبش خواب دیدم یه خورده دیگم با خودم پول آووردم که لاک و رژلب بوژوآ هم بخرم. مامان دقیقا ۷ بود که اومد... ماشین هم دقیقا روبروی کتابخونه پارک کرد..خوب شد تو اون شلوغی جای پارک گیر آوورد.. وسایلمو گذاشتم تو ماشین و رفتیم.. مامان گفت که داشته میومده بابا گفت اگه چیزی بخرین من راضی نیستم و این حرفا... گفت داریم میریم خونه فقط شیرنی میخریم... رفتم یه لوازم آرایش فروشی بهش گفتم رژ و لاک میخوام گفت تموم کردم! مگه میشه جفتشونو تموم کرده باشه؟ خوب بگو ندارم... به طلا فروشی ها هم سر زدیم...طلا که چه عرض کنم جواهر..آدم وقتی اینا رو میبینه نمیتونه طلاهای معمولی با نگین های بی ارزش و انتخاب کنه! .. یه دستبند دیدم بسیار زیبا و بسیار هم پول قشنگ! یه سرویس هم بود که فقط گوشواره و گردنبند بود...خوشکل بود اما پولشم از قبلیه قشنگتره! ..حالا موندم... مثلا همون دستبنده اگه بخوای به صورت معمولی حساب کنی قیمت ۴۲۰ تومن میشه اما قیمتش هست ۱ میلون ۲۰۰! اونوقت اگه بخوای بفروشی مفت هم ازت نمیخرن به جز اینکه از همونی خریدی بدی و ۲۰ درصد کم میکنه! برای همین تو شکم! داشتم ویترین یه طلافروشی هم میدیدم که احساس کردم زانوم چسبید! یکی اون زیر آدامس چسبونده بود! واقعا ما ایرانیا بی فرهنگیما! بعد میگین ما ۲۵۰۰ سال .... اینا همش حرفه! عصبی شدم شدید!
مامان گفت بریم شهریار که لوازم آرایش بخری؟ گفتم نه... بوژوآ رو همه جا دارن... این بهشتی خیلی گرون میگه... فقط ازین به بعد لوازمایی میخرم که بقیه جاها ندارن! مامان کلی ازین اقتصاد اندیشیم تعجب کرد! برای همین رفتیم پیش دوست عموم... بوژوآ رنگ صورتیشو نداشت...کلا رنگ ملایم نداشت... رنگای جیغشو داشت.. گفت میدونم منظورت کدوم صورتیه هفته دیگه میارم... لاکشو نداشت گفت نمیاره... اما یه لاک صورتی ازش خریدم..یه دختره هم داشت رژلب مایع میگرفت یه صورتی دیدم خوشرنگ بود..بهش گفتم تا حالا ازین مارک استفاده کردین؟رنگ میده؟ گفت نه..اما دوستش داره خوشش اومد داره میگیره...شماره ها رو داشت به مرده میگفت و اونم میوورد..منم همون صورتی رو گرفتم... برام آکشو باز کرد که تست کنم..خوشم اومد گرفتم...
اومدیم شیرنی سرا! دقیقا جارو کرده بودن...هیچی نخریدیم .. رفتیم فستیوال... چه عروسکای خوشکلی آوورده... باربی های خوشکلی هم آوورده... بهش گفتم باربی ها چنده؟! خواستم برای آویسا بگیرم...میگه بچه چند ساله؟ گفتم ۱۰ ماه! گفت تو رو خدا ول کن بیا اینا رو بگیر...یه اردک اوورد خیلی باحاله... میرقصه اما قیافش خنده داره..گفت بیا اینو رو بگیر...گفتم پس باشه مامانش بیاد اگه اونم با باربی موافق بود باربی میگیرم!!
اومدیم خونه دست خالی به بابا تبریک گفتیم... رژلبی هم گرفتم امتحان کردم دریغ از یه تیکه رنگ! بی رنگه! پولم پرید! البته مرده گفت بعضی شماره هاش بی رنگه اما این قیافش خیلی صورتیه! تا من باشم مارکی که نمیدونم چیه نخرم! بهتره من برم پیش بهشتی! البته بورژوآ رو از همین مرده میگیرم...
دوشنبه ۱۵ تیر» فتیله دیدم...در حین دیدن به کارای شخصی هم رسیدم... به دوست جون هم زنگ زدم روزشو بهش تبریک گفتم... ناهار و شام هم با بابا بود... برای شام اولویه داشتیم... بابا از صبح نشسته بود داشت آماده میکرد دیگه ساعت ۱ کارش تموم شد! اولویه بابام حرف نداره! من فقط اولویه بابا میخورم مهمونی برم نمیخورم! ناهار هم که دست بابا رو میبوسید!
غروب هم آیدین میخواست بره مغازه جا مداد آرایشی که یه ظرفه گچیه روش طرحش مزرعه بود و گرفت گفت توش میخوام پنس بزارم. بهش گفتم اونی که پارچه ای رو بگیره گفت نه اون سوراخ میشه! منم با اکراه بهش دادم... رفت اومدم پایین پیش مامان نشستم کلی حرف زدم.. مامان میگه چرا دادی؟ میگم خوب دلش خواست که برداره!میگه خوب دادی دیگه نباید چیزی بگی! اما من کلی حرف زدم! هر چند آیدین گفت بخر من پولشو میدم اما... اینقد حرف زدم بابا گفت بخر من پولشو میدم! منم گفتم نمیخوام مال خودمو میخوام...سگ داشت..بیل.. یه آدم..خیلی قشنگ بود... خونه مادرجون رفتیم.... تا ساعت ۸:۳۰ اونجا بودیم... دلم بستنی قیفی میخواست اما گفتن اون سمت شلوغه و این حرفا.... گفتن خونه بستنی هست! دپ زدم شدید... اومدم خونه از تو کمد یه لیوان قدیمی سفالی گرفتم آبیه...فعلا وسایلمو گذاشتم توش تا بعدا رفتم بازار یکی بخرم...
سه شنبه ۱۶ تیر» صبح برای خودم وسایلم آماده کردم... موقع ناهار هم تو کتابخونه بچه ها کلی به به گفتن اولویه رو میخوردن... ساعت ۳:۴۰ م یه اتفاقی افتاد مجبور شدم سریع بیام خونه... اومدم خونه دوش گرفتم و اومدم به بابا گفتم همه از دست پختت تعریف گفتن! بابا هم گفت بسته نمیخواد زیر بغلم هندوانه بزاری! این رفت تا ۲-۳ ماه دیگه شاید درست کنم! ساعت ۶ اومدم تو اتاقم درس خوندم... پوران هم فلش داده بود که فیلمو عکس و اون شبو برزم توش ..فلشش ویروسی بود... منم هل شدم که آیدین نفهمه! تند ویندوزمو عوض کردم! آخه این ویروس قبلن تو کام بود با هیچ ویروس کشی نرفت آخرش مجبور شدیم کل هاردمونو فرمت کنیم! منم چون سریع ویندوز عوض کردم و درایو سی فرمت شد خوشبختانه به بقیه درایو ها سرایت نکرد اگه میکرد آیدین منو میکشت! چون همیشه میگه هر چی میگیری میاری خونه اول امتحان کن ویروس نداشته باشه بعد بازش کن... اما من اول باز میکنم کارم که تموم شد یادم میاد که ....
ویندوز نصب شد اومدم نت دیدم با این ویندوز سایت پارسه میره...حل تشریحیشو گرفتم..خوشبختانه مسائلی که حل کردم درست بوده حالا بقیه حفظ کردنی ها زیاد مهم نیست!میخونم یادم میاد...
چهار شنبه ۱۷ تیر» صبح کتابخونه درس بود و درس...فقط یه نیم ساعت رفتیم نمازخونه پوران ابروهامو برام گرفت.. بهشید هم برام زنگ زد... سرو صدای آویسا هم میومد..الان نشسته هم جلو میره هم عقب... از کارایی که میکنه هم اینه که... بهشید اینجا بود براش یه حلقه خریده بود..یه ستونی هست این حلقه ها رو باید بزاره توش.. بهشید یه بار براش انجام داد آویسا دید و انجام داد و بهشید براش دست زد ... حالا آویسا هم هر دفعه انجام میده کامل منتظره دسته ! یه بار فرزدا پیشش نشسته بود آویسا حلقه ها رو انداخت منتظر بود فرزاد براش دست بزنه فرزاد هم نمیدونست .. آویسا دید فرزاد دست نمیزنه خودش شروع کرد به دست زدن! جدیدا هم هر یه حلقه ای که میندازه منتظر تشویقه! دلم براش خیلی تنگ شد!. برای ناهار هم رفتم خونه... غروب هم با دوست جون بودم.......
اومدم خونه زن همسایمون اومد کارت جشن دخترشو آوورد... همونی که اوندفه عقد کرده بودن! چون موقع مدرسه بود هیچ جشنی نگرفتن برای جمعه میخوان جشن بگیرن...مامان شب گفت میریم؟ منم گفتم نمیدونم... مامان گفت ولش کن... آخه تالاری که گرفتن سمت ده خودشونه! ما هم بلد نیستیم! فقط منو مامان دعوت کرد...
پنج شنبه ۱۸ تیر»صبح کتابخونه درس بود و درس ... چون پنجشنبه بود مامان گفت برای ناهار برم خونه... ناهار و خونه بودم اما برای ۴ کتابخونه بودم... درس خوندیم... ساعت ۶:۳۰ بود که پوران اومد پیشم که در مورد یه چیزی صحبت کنه صحبت رفت به سمت جن و این حرفا! تا ۷ داشتیم در این مورد صحبت میکردیم... آخه یه کتاب داره در این مورده... ساعت ۸ هم بابا زنگ زدکه کارش طول میکشه نمیتونه بیاد دنبالم! منم خودم رفتم... اینقد خیابون شلوغ بود.. دریغ از یه تاکسی! پیش من یه دختره با مامانش ماشینشو دوبله پارک کرد رفت یه چیزی خرید اومد بعد بهم گفت بیا ما تو رو میرسونیم... دیگه سواره ماشینشون شدم و منو رسوندن!
شب مامان گفت عروسی نریم بده ما رو دعوت کرده زشته! مامان و خود من اعتقاد داریم که جایی دعوت شدیم باید بریم چون طرف برامون ارزش قائل شده و مارو دعوت کرده و اگه ما نریم بی ادبیه! ...به مامان گفتم چی بپوشم؟ آخه روستایین و نمیشه پیرهنای خودمو بپوشم چون پوشیده نیس! مامان گفت یه لوز شلوار بپوش بیا... اینقد بدم میام که تو عروسی شلوار بپوشم اما چاره ای نیس!
جمعه ۱۹ تیر»امروز هم بیدار شدم اول رفتم حموم دوش گرفتم بعد صبحانه خوردم... بعد صبحانه تا ۱۱ فتیله دیدم ... اتاقمو مرتب کردمو جارو کشیدم... مقنعه و مانتویی که تو کتابخونه میپوشم هم شستم! نیما هم اومده بود تازه رفت... یانگوم هم نشد ببینم...چون داشتم این آپ و مینوشتم...
صبح هم قرار نبود عروسی بریم... چون مامان گفت آدرسو بلد نیستیم اما الان چون با زنای همسایه میریم اونا آدرس بلدن... برای همین میرویم! امیدوارم خوش بگذره!
اگه کم میام و نت و بهتون کم سر میزنم به خاطر اینکه من یه سره کتابخونه میمونم و وقت نت اومدنو ندارم... دو هفته بیشتر نمونده... شمارش معکوس شروع شده... استرسم زیاد شده... طوری که دور چشم رنگ تیره شده! تمام سعی و تلاشمو دارم میکنم...اگه قبول نشم......... افسردگی میگیرم! میدونم دیر شروع کردم و بقیه بچه ها از مهر شروع کردن اما من از اردیبهشت... اما باور کنین میان کتابخونه هیچی حالیشون نیس! هیچی... میان پیشم یه سوالات مزخرفی میکنن! نمیدونم باید بخندم بهشون یا از اینکه وقتمو میگیرن گریه! حداقل یه سوالی نمیکنن که به درد خودم هم بخوره... تو الفبای کامپیوتر موندن... اگه مثل اینا بخوان قبول شن و من به خاطر بد تست زدن قبول نشم خیلی ظلمه!
![]()
![]()
![]()
شاد شاد باشین
چهار شنبه ۱۰ تیر» صبح کتابخونه پوران نیومد... منم درس خوندم.... اما ساعت ۱۱:۳۰ به بعد بود که ندا اومد سوال بپرسه اینقدی فک زد که عصبی شدم.... ساعت ۱۲:۲۰ هم دیگه بلند شدم رفتم خونه.... بعد ناهار هم خوابیدم تا ساعت ۵! اینقدی کیف داد!!بیدار شدم ساعتو دیدم کلی تعجب کردم که اینقد خوابیدم! آماده شدم میخواستم راه بیوفتم که پوران زنگ میزنه میگه تو کجایی؟ منم میگم خونه.. میگه من میرم کتابخونه بیا اونجا دنبالم... تو دلم گفتم بهتر... چون ف؟؟ بعد یه ساعت تشریف میاره.. اینقد این دختر بد قوله! ساعت ۶ رفتم کتابخونه با پوران رفتیم بانک از حسابش برداشت کرد رفتیم شهریار برای دوست جونش کادو گرفت! ... همون موقع هم ح؟ زنگ زد که شماها کجایین؟ من رفتم کافه نشستم دیدم هیچکی نیومد اومدم تو شهریار... منم گفتم تو شهریاریم آدرس مغازه ای که داشتیم خرید میکردیمو دادیم اومد ... بهم گفت ف؟ نیومد.. گفتم زنگ زدم تو راهن... پوران عطر هم برای خودش خرید... هوا گرم بود ترجیح دادیم بریم کافه منتظرشون بشینیم... که یه ربع بعد این دو تا خانوم اومدن! ساعت ۶ قرارمون بود اینا ۶:۴۵ شایدم بیشتر بود اومدن! ... تا دست چپ س؟ دیدم گفتم نامزد کردی؟ گفت آره... گفتم دروغ میگی کی؟ گفت دو هفته دیگه رسمی میشیم! خبر داشتم دو ماه میشه از سامان جدا شد بعد ۷ سال اما این نامزدی رو نمیدونستم!
طبقه بالای کافی شاپ شلوغ بود ما پایین نشستیم ... اینقد گفتیم و خندیدم... عکس گرفتیم... دیگه نزدیک بود سقف کافه بیاد پایین! بعد ۶ سال همه دور هم جمع شدیم البته دو نفر نبودن یکی که ازدواج کرد رفت شاهین شهر و متوجه شدیم الان یه ساله که مامان شده! یکی دیگم مثل اینکه ف؟ یه جورایی باهاش قهره! ...بعد ۶ سال ...البته ما سه تامون باهم هستیم اما ح؟ و پوران فقط با من در ارتباط بودن با اونا در ارتباط نبودن... قضیه اینکه همه با هم اومدیم چون ف؟ اومد کتابخونه دید پوران با منه تعجب کرد و گفت برای ح؟ هم زنگ بزنیم تا همه دور هم باشیم... در مورد همه چی صحبت کردیم... اینکه توی این مدت چیکار میکردیم... اینک کیا ازدواج کردن و کیا طلاق گرفتن! آمار طلاق چقدر بالا رفته ها! آدم میترسه مزدوج شه! ...... صحبت معلم های مدرسه شد..... کلی خندیدیم........
بعد کافه هم خواستیم دور بزنیم که ح؟گفت با ماشین من بریم... سوار ماشین شدیم ماشینو روشن کرد دیدیم چراغ بنزینش روشن شد! میگه اومدمم روشن بود... حالا با اعتماد به نفس بالا کولر هم روشن میکنه!دیگه اینقد بهش گفتیم رفت بنزین زد! موقع بنزین زدن ف؟ دلش شور افتاد و گفت برگردیم که بره به ماشینش سر بزنه... از اون به بعد دو تا ماشین شدیم...من با ف ؟ بودم... بقیه با ح؟...پاساژ بزرگ هم رفتیم تا یکی از بچه ها رو ببینیم که رفتیم جلوی مغازه دیدیم فقط باباش مغازس که برگشتیم..داشتیم میگفتیم کجا بریم کجا نریم که ح؟ گفت زنگ میزنم خونه به شوهرم میگم که بره بیرون شما شام بیان... زنگ زد شوهرش گفت یه ربع فرصت بدین... ما هم گفتیم تو برو خونه ما هم میریم خونه هامون لباس میگیریم بر میگردیم... تا همه لباس بگیرن و بریم ساعت نزدیکای ۱۰ شده بود...
تو شام درست کردن همه بسیج شدن... اما سرخ کردنش با ح؟ بود..چون موقع ریز کردن و پوست کردن سب زمینی و سوسیس این فقط داشت حرف میزد..تا این سرخ کنه ما هم در حال دیدن آلبوم عروسیش بودیم...بعد شام هم فیلم عروسیشو دیدیم مردیم از خنده!! این باعث شد همه پا شن و ادای آقایونی که تو فیلم در حال رقص بودن و در بیارن!! ... تو عروسیش چقدر هممون کوچولو بودیم..
یه خورده ازین صحنه از خودمون فیلم گرفتیم...بعد هم عکس...... ساعت ۱ بود که اومدیم خونه... اونم به خاطر من چون کلید نداشتم و دیگه بیشتر میموندم خواب همه سنگین میشد منم تو کوچه میموندم!...برای هممون شب به یاد موندنی بود... خیلیم زود گذشت!زمان با هم بودنو میگم.
اومدم خونه ساعت ۱:۱۰ این حدودا بود..خواب از سرم پریده بود... چند بار هوس درس خوندن به سرم زد اما حسش نبود... از طرفی بدون پتو هم خوابم نمیبره اما اتاقم گرم بود .... ساعت ۴ بلند شدم رفتم تو هال جلوی کولر با پتو خوابیدم.....
پنج شنبه ۱۱ تیر»صبح ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم اما تا صبحانه بخورم و آماده شم و وسایلمو بگیرم ساعت ۸:۴۵ کتابخونه بودم... ندا هم منو کشت از بس بهم مسیج داد میای یا نه! اما با آخرین مسیجش که دیدم با ایرانسل خیلی کیف کوک شدم! این چند وقت ایرانسل و همراه خودم کتابخونه نمیبردم اما چون دیروز نمیشد از خط دائمی به پوران زنگ بزنم ایرانسلم تو کیف پولم بود و شانسکی با همون کیف پول اومدم کتابخونه! تا ساعت ۱:۱۰ کتابخونه بودم.. اومدم خونه دیدم بابا داره لباس میپوشه که بیاد دنبالم.. میگه نگرانت شدیم به گوشیت زنگ میزدم اشغاله همیشه قبل یک خونه بودی..ایرانسله دیگه...... منم گفتم اون مال اون موقع ها بود این یه هفته ای خودت یک و نیم یا یک و چهل پنج دقیقه میومدی دنبالم... میگفت فرق میکرد خودت هیچ وقت این موقع نمیومدی...حداقل زنگ بزن که دیر میای!!
بعد از ظهر کتابخونه نرفتم چون میخواستم تست بزنم... گفتم که ذخیره رو برای ۴مین بار میخونم...خیلی راضیم...این ۴فصلی که خوندم فرمولاش و کاملا فهمیدم و میتونم مسئله هاشو حل کنم!
جمعه ۱۲ تیر»امروزم که آزمون داشتم... وای من سوالای این معارفو میخونم دق میکنم! آخه تو جزوه پرسه یه چیزیه تو سوالاشون یه چیزی... تو کتابش اصلا در مورد نماز.شرور (نمیدونم یعنی چی) اینا چیزی نوشته نیس اما سوالا هست... حالا تصمیم گرفتم کتابای گاج دبیرستان و بخونم... چون دقیقا سوالاتش توی معارف دبیرستان هست و من هر چی میزنم برای اینه که از گذشته یادمه! تخصصی ها خوب بود... به خصوص ذخیره! دیگه گردنم درد گرفت...همه رو حل کردم..دوتا ریاضی هم حل کردم اما ترسیدم بزنم! اگه مثل اوندفه درست باشه من دق میکنم از اینکه نزدم! بهمونم یه جعبه دادن توش دو تا مداد و پاک کن و مداد تراش هست! بیسکوییت ایندفشون هم کاکائویی بود.. اما نخوردم...بهمون بیسکوییت ۱۰۰ تومنی میدن بعد خودشون بهترین بیسکوییتو میخوردن... آدم اشتهاش با اینکه صبحانه نخورده و این تبعیضا رو میبینه کور میشه!
اومدم خونه گشنم بود شدید! نشستم لواشک خوردم.. فتیله دیدم...برای دوشنبه کلی برنامه داره... پیشنهاد میکنم ببینین...
بعد از ظهر هم بیدار شدم یه سری کار شخصی کردم به المیرا مسیج دادم کلاردشته میگه اینقده خنکه جاتون خالی!! این آپ و هم نوشتم...... دیگه نمیدونم بعد این چیکار کنم...مامان بزرگم خونمونه فکر نکنم جایی بریم!
سایت پارسه هم نمیره...یعنی میره صفحش داغونه!مثلا ایندفه ذوق داره میخوام زودتر کارنممو ببینم![]()
پریسا جون از شنیدن فوت عمت خیلی ناراحت شدم بهت تسلیت میگم ما دوستای نت هم تو غم خودت شریک بدون..![]()
پ ن : فردا هم یکسره کتابخونم تا ۸:۳۰ شب![]()
دوستون دارم![]()
شاد باشین
سه شنبه 2تير» دم در کتابخونه ديدم الميرا با دوستان داره مياد.. تا منو ميبينه ميگه به خدا کلاس عربي بوديم اما نزاشتيم معلمه چيزي بگه فقط خنديديم.... خيلي کوچولوئه...رفتارش طرز صحبتاش...خيلي باحاله.... ميخواستم درس بخونم اما نميشد عصبي بودم شديد!! ساعت ۶:۳۰ فکر کنم بود که از کتابخونه زدم بيرون تا براي ف؟؟ يه چيزي بخرم..رفتم شهريار همون ساعت فروشي که بهشيد ازش ساعت گرفت يه ساعت اول خودم انتخاب کردم گفتم چند... گفت ۲۴۰ هزار تومن!!! حالا من با خودم ۱۰۰تومن برده بودم اما تا حدود ۸۰ميخواستم! ديگه هر چي ساعت آوورد به دلم ننشست فقط همون ۲۴۰ هزار تومنيه! من نميدونم چي داشت که اينقد گرون بود؟! اومدم بيرون داشتم از شهريار ميومدم بيرون که يه گردنبند ديدم خوشکل... رفتم براش گرفتم... اومدم خونه رفتم دوش گرفتم گردنبند رو گزاشتم...خيلي خوشکله..با اينکه ظريفه اما خيلي نما داره... پوران هم زنگ زد که فردا عروسي دعوتن و نميتونه بياد براي ف؟؟ زنگ بزنم و کنسل کنم... گفتم خودت زنگ بزن!!
مامان هم با دوستاش دوره داشت شب دير اومد خودم شام درست کردم...
چهار شنبه 3 تير» کتابخونه نرفتم... خونه هم نتونستم آنچنان درس بخونم! اما به جاش مافيا بازي کردم..(خيلي وقته تمومش کردم الان فری رايدش و بازي ميکنم) يه ماشين آزاد کردم توووپ!
نزديکاي ظهر هم خانم حسابدار مسيج داد که ويزيتور سارويه براي پنجشنبه مياد بابل ميخوان برن بيرون منم ميام يا نه... که گفتم ميام..براي ف ؟؟ هم مسيج دادم گفتم من دريا باهاتون نميام...بهم يه حرف بد زد گفت همش برنامه ها رو کنسل ميکني!!
غروب هم که با دوس جون بيرون بودم![]()
... خوش گذشت اما جاتون خالي نبود ... يه بار که از پله ها بالا رفتم يه بارم که اومدم پايين سرم خورد به سقف!! اينقدي درد گرفت.. به خصوص موقعي که پايين ميومدم... يواش يواش دردش انتقال پيدا کرد رسيد به بينيم!! کلي به پوران درود فرستادم ! حالا بماند چرا!
پنج شنبه 4تير» کتابخونه به نسبت خلوت بود..بچه هاي رياضي کنکور داشتن بچه هاي تجربي هم فرداش داشتن که نيومدن.. اما الميرا اومد... گفت خونه استرس داشتم اومدم اينجا حرف بزنم که استرسم بره... حالا اومدن سر ميز من...دوستشم اومد... دوستش گير داد پوستم خيلي سفيده! منم گفتم نه... گفت هست! منم گفتم نيس... اينقد هست و نيست کرديم که خودمون خسته شديم بي خيال... پوران هم اومد گفت بعد از ظهر کتابخونه مياي؟ منم گفتم سالگرد روحانيه کتابخونه بستس تازه بيرونم... بعد بهم ميگه چي؟ ميخوان روح روحاني رو احضار کنن؟ مردم از خنده... ديگه الميرا زياد نشست زدم پشتش گفتم بسته ديگه خوش گذشت برين ميخوام درس بخونم...
بعد از ظهر اومدم خونه خانوم حسابدار مسيج داد که برناممون کنسل شد! اينقدي حرصم در اومد!
غروب هم کار خاصي نکردم... يه خورده درس خوندم با يه کاراي شخصي!
جمعه 5 تير» صبح بيدار شدم زدم شبکه دو اينقدي حرصم در اومد که فتيله نداد! يه خورده الکي دور خودم چرخيدم با بهشيد صحبت کرد... ميگه آويسا تپل تر شده.. اينجا اومده بود لاغر شده بود تو عکسي هم گذاشتم مشخصه چون هم سرما خورده بود هم غذا نميخورد فقط تو فکر شيطنت و بازي بود اما اونجا که رفته غذاشو ميخوره فقط يه مشکلي پيش اومده چون تو شلوغي بوده اونجا که تنهاس وقتي خواهرم از اتاق ميره بيرون يا حتي پشتش بهشه گريه ميکنه! تو روروک باشه هر جا بهشيدبره اونم دنبالش ميره! به حدي که بهشيد ميگه ميخوام برم دستشويي بايد بزارم رو بروي دستشويي درم باز بزارم تا منو ببينه! دلم براش خيلي تنگ شد
بعد هم فرزاد مسيج داد و گفت مايکل مرده منم باور نکردم گفتم واقعا گفت آره! زدم کانالاي ماهواره توش چيزي نبود حتي viva هم چيزي نشون نداد... تا اينکه بهشيد زنگ زد گفت کانالي بي بي سي رو ببين... منم زدم ديدم بله... اينقد دپ شدم و اشک ريختم.... حيف شد... واقعا حیف شد....![]()
غروب هم مامان و زنعمو با هم قرار گزاشتن که بریم سرخرود... برای شام هم اونجا بودیم... از دریا عکس هم گرفتم اما سرعت خیلی پایینه حس آپلود کردن نیست به خصوص موقعی بود که خوردشید داشت غروب میکرد... منم لب دریا همونجایی که نشسته بودم با پام یه چاله گنده درست کردم همینطوری که داشتم بازی میکردم یه موجود عجیب مثل عنکبوت از روی پام رد شد منم پامو تکون دادم با صندلم چند بار زدم وقتی که فکر کردم مرد چاله رو پر کردم جامم عوض کردم!![]()
شنبه 6 تیر» صبح کتابخونه درس بود و درس... غروب المیرا اومد...خیلی راضی بود.. بهش گفتم زبان و چیکار کردی؟ میگه خوابم میومد نرفتم!!
اس ۵۰۰ خرید اومده بود که تم هامو بهش بدم...شبهم رفتم خونه پی ام سی داشت آهنگای مایکل میداد منم یه خورده دوباره اشکیدم... اگه سرعت نت خوب بود حتما آهنگ Heal the word ميزاشتم... اين آهنگشو خيلي دوس داشتم...
یکشنبه 7 تیر» به جز درس خوندن و كاراي عادي چيزه ديگه اي يادم نمياد!! به جز اينكه تو تاپ سرچ ياهو مايكل چهارم بود دكي ما هفتم!
تو كتابخونه هم منيرا فقط در حل راه رفتن و عوض كردن رنگ رژ بود گفتم فردا يكي صورتي دارم برات ميارم! آخه قرار داشت... ميگه ميدي بهم
منم گفتم اگه خوشت اومد بردار![]()
دوشنبه 8تیر» صبح منیرا که اومد رژلبو بهش نشون دادم.. علاوه بر اون صورتیه رنگ آجریشو هم بهش نشون دادم.. صورتیه رو برداشت از آجری هم خوشش اومد اما روش نمیشد برداره
پوران که اومد گفت این چقدر خوشرنگه گفتم بردار... گفت نه بابا..منم گفتم بردار... حالا منیرا به پوران میگه بیا عوض کنیم... پوران هم گفت عمرا... دیدم اینا با هم جفت شدن و صحبت میکنن جامو عوض کردم رفتم اون ته نشستم...
بعد از ظهر هم اومدم پوران رژ منو زده بود ..خوشرنگه ها...پشیمون شدم!
شوخی کردم..بهش گفتم بهت میاد گفت میخواد بره رژگونشو بگیره گفتم دارم استفاده نمیکنم فردا برات میارم...دوباره رفتم اون ته نشستم درس خوندم... کتابخونه که تعطیل شد خودم اومدم ..دوتا گیره مو خریدم.. میخواستم داخل کوچمون شم دیدم کوچه بالایی کلی همسایه ها وایسادن... اومدم خونه مامان گفت مثل اینکه پسره تو دریا غرق شده!![]()
اخبار هم به گفته دکی گفته که باید قاتل ندا مشخص شه! واقعا این دکی خودشو داره مسخره میکنه یا ما رو؟ فیلمش هست و مشخصه قاتل کیه! اخبار میگه اغتش*اشگرا لباس بس*یجی پوشیدن اومدن مل*ت و زدن! آخه یکی نیست بگه اون شلی*کایی که از بالای پای*گاه بس*یج بود هم کار مردمه؟ خوبه فیلماشون هست...یا فیلم اینکه یو*گان ویژه با باتوم داره ماشینای مردم داغون میکنه! ![]()
سه شنبه 9 تیر» صبح چون بابا خونه مادر جون کار داشت اول رفتیم اونجا برای همین ساعت ۸:۱۵ رسیدم کتابخونه دیدم یکی از نوع پر حرفا سر میزم نشسته..اول میخواستم اونجا بشینم اما پشیمون شدم رفتم میز بغلیه... این دختره اصلا درس نمیخونه یا در حال حرف زدنه یا اینکه دوس پسرش میاد و میره بیرون در حال قدم زدن! یا داره تلفن صحبت میکنه اوصولا هم ۱۰ به بعد میاد..تعجب کردم که زود اومد . حالا جالب اینجاس که میگه صبح زود آدم درس میخونه واقعا متوجه میشه و به آدم کیف میده! منیرا اومد...یه خورده صحبت کرد منم باهاش صحبت کردم... بعد پوان اومد پچ پچ میکردن عصبی شدم وسایلمو جمع کردم رفتم اون ته ته نشستم....حسابی درس خوندم... ساعت ۱۲به بعد بود که ف؟؟ زنگ زد... زنگ میزد نه صدای اون میومد نه صدای من... چند بار من زنگ زدم چندین بار هم اون... با گوشی پوران براش زنگ زدم برای فردا ساعت ۶ قرار گزاشتیم... گردنبند هم فردا میدم... اومدم خونه به آیدین مشکل گوشیم و گفتم ... تازه علاوه بر اونا آهنگ هم نمیخوند.. کلا بلندگو و میکروفن کار نمیکرد! آیدین گفت ریستش کن اگه خوب نشد بده بهم... ریستش کردم خوب شد! اما کلی تم حدود ۳۰ تا بود که تو حافظه گوشیم ذخیره شده بود پرید!![]()
بعد از ظهر هم پوران اومد گفت رژگونم قشنگه؟ حالا کلی برام داشت غر میداد! رژگونه رو صبح بهش دادم .. خودم دو بار یا سه بار استفاده کردم چون دیروز رژلبو بهش دادم رژگونه هم بهش دادم... اما بهم نیومد!
غروب هم تا ساعت ۷ کلی درس خوندم اما ساعت ۷ فکر کنم بود که پوران از بیرون اومد..با بچه ها رفته بود برای دوست جونش کادو بگیره به مناسبت روز پدر! یه چیزی انتخاب کرد با اصرار منو برد که ببینم حالا پول هم همراش نبود گفت باشه فردا گیر داده بود نه!رفتیم مورد پسند واقع نشد برگشتم تونستم مدارو تموم کنم...برای سومین بار! ذخیره رو برای ۴مین بار شروع کردم نمیدونم چرا فورمولاش تو مغرم حک نمیشه!![]()
الانم با بابا اومدیم کلی ماشین پارک بود مثل اینکه جنازه پسره رو تونستن از دریا بگیرن... به نظرم این یه نوع خودکشیه! خوبه بچه شمالن... ظهر اومدم خونه مامانش جیغ میکشید صداش تا خونه ما میومد! خدا بهش صبر بده و به این جوونا هم عقل!![]()
بعد سه هفته وقتي تونستن صندقوا رو كامل دستكاري كنن راي اونم 10 درصدو اعلام كردن!![]()
++ امروز مامان برای بهشید زنگ زد و گفت آویسا مداد گرفت کل مجله رو خط خطی کرد بهشید هم از دستش گرفت اما بعد چند دقیقه تعجب کرد گفت شاید شانسی خط خطی کرده دوباره بهش کاغذ داد و مداد هم بر عکس! آویسا با دستش مداد و درست کرد دوباره رو کاغذ خط کشید
خاله فداش شه تازه ۱۰ ماهشه! هوشش به خودم رفته![]()
پ ن 1: مايكل 37 مركز خيريه داشته و ملياردها دلار از مالشو وقف امور خيريه كردن اونوقت ايرانياي مسلمون پولدار چي؟ فكر كنم اينقد كار نيك كرده كه هرچي گناه كرده باشه از بين ميره و ميره بهشت!
پ ن 2: آيدين ايكس باكس خريد!
پ ن 3 : کل پولم به خاطر خرید گردنبند رفت... برای خرید بوژوآ گزاشته بودم کنار
الان حتی پول ندارم برای روز پدر برای بابا چیزی بگیرم
دیگه بحث بوژوآ برای همیشه میره کنار!! چون تا پولمو جمع کنم میشه تولد آویسا ...

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

امروز وقتی خبر فوتشو شنیدم شوکه شدم.... صداش و آهنگاشو خیلی خیلی دوس داشتم.... اولین باری که یه کنسرت کامل ویدویی ازش دیدم کلاس پنجم ابتدایی بودم و اون موقع شدم عاشق آهنگاش و رقصاش.... حالا تو سن ۵۰ سالگی چه راحت مرد.... این چند سال اخیر چقدر بهش بد گذشت.... فکر نکنم کسی بتونه جا روی پاش بزاره


پ ن : دنبال سی دی های کنسرت تولدشم
نمیدونم کجا گذشتمشون

شنبه ۳۰ خرداد» دو نوع از رژلب هامو بردم کتابخونه تا ندا امتحان کنه ببینه توش سرب داره یا نه... میگن اگه با طلا بمالی سیاه شه یعنی سرب داره...اولین رژی که دادم اینقدی بهش اعتماد داشتم که ساه شد انگار با مداد مشکی سیاه کردی... دومی هم همین! دپ زدم اساسی ... کلی پولشون دادم اونم مارک؟؟ .... اومدم خونه برای مامان توضیح دادم و گفتم که چطوری...بعد به دستم رژ زدم و لی مالوندم... با گردنبند...النگو حتی سکه نیم که تو کاور نبود مال قدیماس.... سیاه نشد که هیچ! دستم کلی ورم کرد...مامان میگفت بسه دستتو داغون کردی گفتم نه... به خدا ندا میزد سیاه میشد... کلی سابوندم اما سیاه نشد... رفتم دستمو شستم جاش اینقدی قرمز شد ورم کرد که کلی به ندا تو دلم چیزای خوشکل گفتم!
یکشنبه ۳۱ خرداد» به ندا قضیه دیروز و گفتم بعد دستمم و هم نشون دادم... میگه تو بلد نیستی... منم گفتم نخیر... طلات ناخالصی داره
پوران هم اومد حرف منو زد و گفت طلاش ناخالصی داره یا کثیفه که رنگ سیاه میده![]()
غروب هم شکمم درد گرفت شدید میخواستم برم دستشویی پوران و ندا و المیرا هم پا شدن اومدن دنبالم... میگم کجا؟ میگه داریم میام... میگم دستشویی رفتن هم همراهی کردن داره؟ دیگه تو دستشویی صحبت شد منم نرفتم دستشویی خجالت میکشیدم... با موهام ور رفتم بالایی زدم بعدم پوران برام خط چشم کشید دیگه بچه ها کلی به به گفتن خاستیم عکس بگیریم گفتم کی رو دیدن تو دستشویی عکس بگیره؟ که نگرفتیم... منم دیدم اینا چسبیدن نمیرن همینطوری سیفونو کشیدم که دوباره صدا داد ما هم دوییدیم... گفتم تقصیر ندا که گفت اوندفه صدا از بیرونه
بعد ۵دقیقه ساکت شد فهمیدیم سیفون خرابه![]()
دوشنبه ۱ تیر» بعد اینکه المیرا رفت دیدم بچه ها اومدن پشت همون کامپیوتر دارن کارت میگیرن سوال کردم گفتن سیو میکنیم بعد از بالا برامون پرینت میگیرن میفرستن ![]()
سه شنبه ۲ تیر» امروز کتابخونه بی حوصله بودم فقط دو صفحه سی خوندم... نشستم مجله خوندم تا ساعت ۱۲ شد پا شدم اومدم خونه... تو فکرم که برای دوستم داره میره چی بخرم... امروز میرم بیرون دور میزنم ببینم چه خبره... میخوام براش ساعت بگیرم... ۸۵ تومن گزاشتم براش کنار... خدا کنه بتونم یه ساعت خوب براش گیر بیارم... حالا نمیدونم فردا بهش کادو بدم یا گود بای پارتی... دو تا گود بای پارتی میگیره یکی تهران یکیم ویلا... اما فکر کنم فردا بدم بهتره ... با احساس تره... چون خودمونیمون ..... به مامان هم قضیه گودبای پارتی رو گفتم
... به سلامتی دو روز نیستم ... حالا نمیدونم همین دو هفته ای که بابله میخواد بگیره یا میره تهران دوباره برمیگرده شمال...
+ مامان دیروز رفت آتلیه دو تا دیگه از عکسای آویسا رو چاپ کرد
++ از المیرا خوشم اومده شدید.... خیلی دوسش دارم... یادم باشه براش امروز شارژر ببرم... خدا کنه شیمی قبول شه همونی که دوس داره![]()
جمعه ۲۹ خرداد» صبح آزمون داشتم.... ایندفه خیلی ها نیومده بودن...چرا؟ یادش بخیر قبلنا سر جلسه به دوس جون مسیج میدادم بهش صبح بخیر میگفتم
من یکی ازتون نمیگزرم که مسیجا رو قطع کردین خائنا
موقع ورود هم یه دختره که تو پارسه کار میکنه جلوی در با چادر وایساده بود و بهم گفت امروز اینجا امتحان قرآن دارن مقنعتو بیار پایین تر
اینطوری نگفتا اما منظورش همین بود بعدم اینکه بعد امتحان تو محوطه نباش! من که هیچ وقت بعد امتحان تو محوطه نبودم چون دوستی ندارم که بشینم باهاش صحبت کنم...مغنعمم خیلی تابلو کشیدم پایین رفتم سر جلسه دیدم هم دخترا موهاشون کلی بیرونه فقط من حجاب کردم
گرفتم دوباره مغنعمو درست کردم
... بعد امتحان برای بابا زنگ زدم بیاد دنبالم خودمم تو سالن پایینی پیش یه پیرزن که قرآن به دستش بود نشستم .. تا نشستم زنه بهم گفت خسته نباشید!
منم فکر کردم این خسته نباشیدش مقدمه اینه که بهم یه چیزی بگه خیلی خشک و سرد گفتم ممنونم
دوباره زنه مشغول به قرآن خوندن شد ... عذاب وجدان گرفتم که چرا اینطوری صحبت کردم! تو کتابخونه مسابقه بود... بعد هم دختره که تو آزمونا همیشه جلوم میشینه اومد پیشم نشست و صحبت کردیم گفت از ساری میاد... وقتی دوستش اومد رفت من اینقدی براش قصه خردم که این همه راه صبح زود باید پاشه بیاد
خودمم بلند شدم رفتم بابا یه دقیقه بعدش اومد.... داشتم به بابا میگفتم این دو تا دختره دارن میرن ساروین بیا سوارشون کن تا یه جایی بروسنیمشون گناه دارن که دیدم دختره سواره پرشیا شد
خودش از ساری اومد اونم با ماشین بعد این همه من براشون غصه خوردم![]()
یانگوم دیدم بعدم دراز کشیدم....
صحبت های ره*بر هم در نوع خودش جالب بود نمیخوام بهش بپردازم اما واقعا صحبتاش عصبیم کرد چرا توی ایران یه تک تیر انداز پیدا نمیشه؟ ره*بر مثل پدر برای جامعه میمونه اونوقت....... کلیپ اینکه یه دختر بغل بابا مامانش جون میده رو دیدین؟ طبق قانون ۲۷ نمیدونم چی تظاهرات آزاده... البته اینا فقط تظاهرات تو ۲۲ بهمن و ۱۳ ابان و قدس و این چیزا میبینن![]()
![]()
غروب هم رفتیم خونه مادر جون... برای روز مادر نرفته بودیم....
شنبه ۳۰ خرداد» صبح کتابخونه پوران نیومد... درس خوندم بسی... ندا هم اومد گفت با خط دولتی میشه مسیج داد کلی حرص خوردم که خطمو خونه گذاشتم....
غروب هم پوران نیومد.... اتفاق خاصی نیوفتاد... به جز اینکه رفتیم دستشویی که خودمونو تو اینه نگاه کنیم منم همینطوری سیفونو کشیدم که یه صدای وحشتناکی از توش در اومد منو ندا و مائده دوییدیم اومدیم تو سالن.... بعد ندا گفت صدا از بیرونه.... صدای موتور مانند بود... اصلا یه صدای خیلی افتضاح!![]()
یکشنبه ۳۱ خرداد» صبح کتابخونه پوران اومد کفت با دوست جونش میره بیرون... گفتم دستبند خرید ؟ گفت نمیدونم!! یه خورده صحبت کردیم.... غروب هم رفتم کتابخونه دیدم پوران اومد میگم بیرون نرفتی؟ گفت زنگ زد فردا میاد.... برای آنتراک هم رفتیم مجله خانواده سبز و تبلیغاتشو دید زدیم توش بوژوآ بود کلی در موردش صحبت کردم پوران هم هوایی شد
بعد اومدم دیدم دوتا میس کال از بهترین دوست دنیا دارم![]()
الهی من فداش شم زنگ زدم براش کلی ذوق کردم وقتی گفت اومده بابل.... وای خدای من یه سال که ف؟ رو ندیدم
اینقدی شنگول شدم....
دوشنبه ۱ تیر»صبح تو کتابخونه المیرا اومد بیتا بلدی برام کارت بگیری؟ گفتم بریم کافی نت؟ گف نه همینجا... گفتم مگه اینجا به نت وصله؟ گفت اون کامپیوتر وصله.. رفتم دیدم اینکه پرینتر نداره؟! گفت پس بچه ها چطوری گرفتن؟ خودش با دوستاش رفت یه کتابخونه دیگه که عضو بود از اونجا گرفت.... رفتیم بیرون خرید کنیم یه حالی به شکممون بدیم با پوران صحبت شد بهش گفتم امروز رفتی بیرون کادو گرفتی که هیچ اگه نرفتی دیگه بهش فکر نکن و اعصابتو هم خورد نکن... پوران به کادو زیاد اهمیت نمیده اما چون دیده همه بچه ها گرفتن حرصش در اومده.... وای وقتی حرص میخوره در این مورد صحبت میکنه من اینقده میخندم
خیلی باحال میشه خدایی
دوست جونش هم زنگ زد گفت سه نیم میام دنبالت....پوران میگه اگه دستبند نگرفت میرم باهاش بوژوآ میخرم
بهش گفتم خیلی نامردی صبر کن بعد امتحان با هم میخریم![]()
ساعت ۴ کتابخونه بودم که دیدم پوران نشسته بهش میگم اینجا چیکار میکنی
میگه گفت یه مشکلی پیش اومد نیومده دنبالم
به پوران میگم فکر کنم هنوز دستبند گیر نیوورده
بعد گفت المیرا در به در دنبالته... رفتم پیش المیرا تا زدم به شونش دو متر پرید!! با دوستان دور هم جمع شده بودن داشتن چشمک بازی میکردن![]()
گفت خودم میام پیشت ۵ دقیقه نشد اومد پیشم تا ۵:۳۰ با هم حرف زدیم
کلی خاله زنکی کردیم
ساعت ۷ بود که به ف؟ مسیج دادم کی من ببینمت؟ زنگ زد گفت ۵ دقیقه دیگه پیشتم
دیگه اومد رفتیم تو ماشین کلی صحبت کردیم.... دو ماه دیگه میره ایتالیا
دلم تنگ میشه براش... برای پس فردا هم کافی شاپ قرار گزاشتیم... اگه هم هوا خوب بود پنجشنبه میریم دریا....
دیگه اومدم خونه این اپ و دارم مینویسم
++ کلی میخواستم در مورد اتفاقای این چند روز بنویسم اما حسش نیس
شاد باشین
بابای

