تبليغاتX
دوستانه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
آویسا
 

پنجشنبه22 مرداد » بعد آپ مامان اومد آويسا هم كه باهاش بود ..آويسا بردم با 1000 تا مشقت خوابوندمش..  اينقد لالايي خوندم كه گلوم خشك شد! موقع شام هم بيدارش كرديم.... اومد وسط سفره نشست! به خاطر حضورش مجبوريم رو زمين سفره بندازيم كه اونم كلي شيطوني ميكنه.... ساعت نزديك 11 بود كه بهشيد و فرزاد اومدن....

جمعه 23 مرداد » صبح يه خورده فتيله ديدم با سريال همسر يا دردسر.... عمم ميگفت خنده داره اما نميدونم چرا من خندم نميگيره.... دراز كشيده بودم آويسا كلي اذيتم كرد... گيره سرمم گرفت شكوند.... خودش فهميد كار بد كرده اينقده صورتشو به صورتم مالوند كه من بيشتر شرمنده شدم....

غروب هم جايي نرفتيم چون زنعموم گفت ميايم بهتون سر ميزنيم كه نيومدن.... شب موقع شام خوردن هم كلي از كاراي آويسا خنديديم.... يه خورده هم ازش فيلم گرفتيم.... ساعت 12 شب خوابيد!

 

شنبه 24 مرداد » مامان رفت بيرون... آويسا ساعت 8 بيدار شد اما خوابش ميومد كلي نق نق ميكرد منم ساعت 9:30 بود خوابوندمش.... تا آويسا بيدار شه و بهشيد و فرزاد برن ساعت حدودا 11:30 شد كه من تنها شدم و حوصلم سر رفت...اومدم پشت كام و داشتم تو هاردم ميچرخيدم كه مسنجر و پيدا و كردم..ذوق كردم! بعد 6 ماه.... نصب كردم.... همون موقع اومدم نت با مسنجرم آن شدم مامان از بيرون اومد و منم رفتم پايين پيشش آمار در بيارم....

غروب با مامان رفتيم بازار...كلي گشتم تا براي آويسا يه چيزي بخرم...براش يه آباژور گرفتم.. قاب عكس و ساعت هم داره...

 

يكشنبه 25 مرداد» صبح كلا همه چيز قاطي بود...ميخواستم برم حموم كه بهشيد اومد و گفت آويسا رو هم ببر حموم.... بعد حموم هم بهشيد لباس ميپوشيد در ميوورد... از هر لباسي يه عيبي ميگرفت... اينقده قاطي بود... از روي ناچاري گفتم بيا لباس منو بپوش...تاپ و دامنم و آووردم بيرون از كشو گفت نميخواد... خودم گفتم بپوشم ببينم چطوريه.... واي تاپه با دامنه اصلا نميخورد....يه چيز افتضاحي بود.... اين شد كه منم لباس در ميوردم ميپوشيدم....قاطي كردم شديد.... چند تا پيرهن هم پرو كردم اما اصلا خوشم نميومد.... ساعت 12 بود كه فرزاد اومد دنبال بهشيد رفتن يه لباس بخرن.... منم تصميم گرفتم همون تاپ و با شلوار بپوشم....

ساعت 5 و خورده اي بود كه رفتيم خونه مادر شوهر بهشيد كه جشن تولد اونجا بود... آويسا تب داشت.... بي حوصله و كسل.... جشن تولد خوبي بود... ساعت 8 بود كه بهشيد و فرزاد از مهمونا خداحافظي كردن و آويسا رو بردن دكتر.... قبلش مامان براي دختر خالش كه دكتر آويساس چند بار زنگ زده بود اما گوشي رو برنميداشت! براي همين آويسا رو بردن پيش دكتر؟؟؟ .... يك ساعت بعد براي بهشيد زنگ زديم و گفت دارن ميان و دكتر گفت تبش زياد بالا نيست ...يه ويروسه..منشيش گفت امروز 55 نفر اومدن همين شكلي بودن... دكترش گفت تا 48 ساعت تب داره خوب ميشه.... بعد اينكه تماسمون قطع شد يه ربع بعد فرزاد زنگ زد كه داشتن ميومدن به آويسا تو ماشين تشنج دست داد! اينا رفتن بيمارستان كودكان.... ما هم رفتيم... آويسا بي حال بغل بهشيد خوابيده بود تبش بود 40! اونقت دكتر بيپ بيپ گفت تبش پايينه!! بهشيد گفت با دست تبشو اندازه گرفت يه دماسنج نزاشت كه ببينه تب بچه چنده؟.... آويسا رو بردن اورژانس ميخواستن رگشو پيدا كنن اينقد گريه كرد .... صداي گريش تو سالن كه نشسته بودم ميومد....دقيقا 1ساعت چهل دقيقه طول كشيد اينا رگشو پيدا كنن!! گناهي تپله رگش پيدا نميشد!! صداشو ميشنيدم كلي اشك ميرختم.... تا ساعت 12 من و مامان اونجا بوديم... اومديم خونه چشماي بابا هم قرمز بود داشت تو حياط قدم ميزد...  اينم از پايان تولد كه خوش نبود...

مامان بالاخره تونست با دختر خالش تماس داشته باشه گفت مسافرته

 

 

دوشنبه 26  مرداد » صبح مامان زود رفت بيمارستان.... منم خونه تنها بودم حسابي گريه كردم.... براي اينكه حال و هوام عوض شه اومدم نت يه خورده كامنت دادم اما اصلا حال و هوام عوض نشد بدتر هم شد.... همه مهموناي ديشب هم زنگ ميزدن حال آويسا رو ميپرسيدن... زندايي مامان هم زنگ زد گفت براي ؟؟ اين زنگ زدين؟ منم گفتم مسافرته.... حالا منم حالم خوب نبود اين هي گير داد ميگه كدوم كشوره؟ منم گفتم نميدونم مسافرت داخل يا خارج.... گير داده بود خفن!بهشيد اومد ... كيك تولد آويسا رو آوورد.... تا كيك ديدم باز زدم زير گريه... اومد استراحت كنه ديشب كلش بيدار بود... تا خوابيد نيم ساعت نشد كه مامان زنگ زد كه ميخوان از آويسا آزمايش بگيرن...اونم از نخاع!! حتما بايد مامانش باشه..... بهشيد كه رفت من دوباره براي مامان زنگ زدم كه مگه تو آزمايش خونش چيزي بوده كه ميخوان اينو بگيرن... مامان گفت نميدونم... گفتم اونجا مركز آموزشي بچه هم شده موش آزمايشگاهي اگه لازم نيست اين كارو نكنن... بعد اون هم كلي اشكيدم... ناهار هم خودم درست كردم...

غروب بيدار شدم اينقده چشم و سرم درد ميكرد..انگار روي چشم وزنه گزاشته بودن.. بابا بهم گفت كيك ميخوري؟ منم با بغض گفتم آويسا نيست چطوري كيكشو بخورم؟ باز دوباره  كلي اشكيدم...

شام هم خودم درست كردم اينقدي خوشمزه شد....

 

سه شنبه 27 مرداد » صبح اتفاق خاصي نيوفتاد.....

غروب هم رفتم آويسا رو ديدم.... بچه آب شد.... اينقدي لاغر شد.... اينم عكسش....با لباس بيمارستان بزرگ شده...

شب هم اومديم خونه .... شام هم خودم درست كردم....همه گفتن به به ... به به. خودمم فكر نميكردم دستپختم اينقد خوب باشه! چون اوصولا كاري نميكنم فكر نميكردم چيزي ازم بربياد....

موقع شام هم س؟ اومد كارت جشن نامزديشو آوورد...

 

چهارشنبه 28 مرداد» رفتم شركت.... يه چند تا محصول ميخواستم...خريدم...دوباره بهم پيشنهاد كار داد.... نميدونم...تا جواب كنكورم نياد نميتونم تصميم بگيرم. سرشم خيلي شلوغ شده..نمايندگي گيلان هم گرفت.دو محصول ديگم نمايندگيشو گرفت.فكر كنم اوضاعش اگه بلوف نزده باشه خوب شده!  تو راه هم داشتم ميومدم خانم حسابدارو ديدم...كلي باهام صحبت كرديم....

غروب هم با ايمان بودم...

شب هم رفتم بيمارستان آويسا رو ديدم. از بيمارستان اومدم يادم اومد امروز تولد پوران بود!‌بهش مسيج دادمو تبريك گفتم..

 

پنجشنبه 29 مرداد » صبح يه خورده نت بودم...بقيه هم فارسي1 ديدم... غروب هم جدول سودوكو حل كردم بعد اومدم پشت كام يه خورده ازين آپ نوشتم... ساعت 7:30 به بعد هم براي جشن نامزدي دوستم آماده شدم... ساعت 8:40 بود كه راه افتاديم رفتيم دنبال پوران ...ساعت 9:30اونجا بوديم...فكر ميكرديم باغه..چون تو كارتش نوشته بود اوصولا تو اون مسير هم همشون باغه... اينم باغ بود اما وسطش سالن بود... رفتيم فقط مامانش با چند تا دختر انگاري دختر خالش بود... خيلي زود رفتيم... تا 10:30 نشستيم پشت سر همه از رو بيكاري حرف زديم و خنديديم تا عروس خانم تشريف بيارن... از ساعت 10:30 به بعد هم كه رقص شروع شد منو پوران رقصيديم تا آخرين آهنگش كه باباي بود... البته وسطش چند تا آنتراك داشت...مثلا رقص حلقه - كيك و غيره....

ساعت 12 به بعد بود كه ح؟ با شوهر محترم اومدن... مجلس هم تموم شد عكس گرفتيم و آمديم خونه.... اومدم خونه دقيقا 1:51 بود.... همون موقع يكي ديگه از دوستام كه بينشون اختلاف هست و دعوت نشده بود مسيج داد كه آمار بگيره... منم جواب دادم رفتم صورتمو شستم اومد ديدم 4 تا ميس دارم و داشت زنگ هم ميزد.... ساعت 2 خوردي بود... خندم گرفت منم آماري نداشتم كه بدم.

 

جمعه 30 مرداد » مامان ساعت 4:20 صبح براي خوردن سحري منو بيدار كرد... نميدونستيم اذان كيه! شبكه مازندران هم قطع بود.... سحري خورديم من رفتم حياط يه دقيقه نشد صداي اذان اومد...

بيدار شدم اين آپو نوشتم.... اينقدي كسل بودم... فقط منو مامان روزه بوديم... آويسا هم ساعت 3 ميشد كه ترخيص شد اومد خونه...براش قربوني كرديم و گوشتشم كلا داديم بيرون... اومد كلي شنگول بود... ساعت 4 با هم رفتيم بخوابيم... آويسا خوابيد اما من نه..داشتم از تخت ميوفتادم... ميخواستم برم رو زمين بخوابم ميترسيدم بيافته... ساعت 7 بيدار شد... كلي شنگول بازي در آوورد... دلم براش خيلي تنگ شده بود...

 

شنبه 31 مرداد » صبح براي سحري بيدار شدم بعد خوردن سحري داشتم ميوه ميخوردم كه اذان گفتن... يه قطره هم آب نخوردم...  الان از تشنگي دارم ميميرم!‌ صبح نزديكاي 10 بيدار شدم رفتم شركت كه براي تولد مامان يه محصول بخرم.... كلي صحبت كرد... از بچه ها... دوباره بهم پيشنهاد داد... منم گفتم كه اگه دانشگاه قبول شم نميتونم 8 در روز باشم... در مورد حقوق پرسيد بهش گفتم به شريط الان بستگي داره ازه هنوز مشخص نيست كه من باشم يا نه بهتره هر وقت جدي شد در اين مورد صحبت كنيم.... بعد اون هم اومد شيرني سرا زولبيا باميه خريدم...ديروز موقع افطاري زولبيا با حلوا نبود اصلا بهم كيف نداد (حلوا با آرد برنج)...

خوابيدم ساعت 5 بيدار شدم... اتاقمو مرتب كردم..رفتم جشن نامزدي خيلي بهم ريخت مرتب نكرده بودم البته ظاهر اتاق تميز بود اما باطن نه... جارو كشيدم... براي همين تشنه تر شدم...

 

++ فردا جواب اوليه يعني رتبم مياد... قبول ميشم؟ رتبمو چند تقريب ميزنين؟

 

پ ن : پنجشنبه داشتم ميلمو چك ميكردم يه آيا ميدانستيد بود كه يه جملش اين بود : آيا ميدانستيد كه انسان در طول عمر خود به طور متوسط 8 عنكبوت در خواب ميخورد؟ .... فكر كنين.... مثلا ممكنه تا حالا شما دو تا عنكبوت خورده باشين... نوش جانمون!

پ ن : زياد شد ميدونم...قرار بود وسط هفته آپ كنم اما با اتفاقي براي آويسا افتاد حسش نبود.

 

 

شاد باشيد...

 

+نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت18:54توسط بیتا |
تولد
 

جمعه 16 مرداد » غروب مامان كلي كار داشت بعد اينكه كاراشو انجام داد ساعت 8 بود كه رفتيم خونه مادرجون....

شنبه 17 مرداد » صبح بيكار بودم.... كشوهامو مرتب كردم.... توجه كردين من هميشه در حال مرتب كردن كشو هستم؟ مرتبه اما هفته اي يه بارم شده بايد لباسارو بريزم بيرون دوباره بزارم توش..

غروب هم ميشه گفت اومدم به همه وبلاگا سر زدم...امير متين وبتو حذف كردي؟ ...بعد دو هفته!بهشيد هم ساعت 7 زنگ زد گفت داره مياد...علاوه به اينكه به وبلاگها سر زدم با بچه هاي كتابخونه هم مسيج بازي كردم... مائده و ندا ميرن فني حرفه اي دوره سخت افزار ميبينن...هر روز 8تا 12:30... مائده كلي تعريف كرد وسوسم كرد كه منم برم.. گفتم از پس فردا ميام. چون فرداش آويسا بود اونم اولين روز دلم نيومد كه برم.... ساعت 11 رسيدن.. آويسا يه گوگولي شده واسه خودش... لاغر شده..غذا نميخوره...غذاي خودشو كه نميخوره...غذاي ما رو ميخوره كه اونم با كلي بازيگوشي....

مامان غروب رفته بود بيرون اومد برام عصاره رز ماري خريد.... خدا كنه جواب بده و ابروم در بياد...

 

يكشنبه 18 مرداد» به خاطر حضور آويسا ساعت 7صبح بيدار شدم!‌ صبح داستم با آويسا باز ميكردم رفتم بغلش كنم كمرم به شدت گرفت! كلي درد كرد... اما تا غروب كه آويسا بود به روي خودم نيووردم...اگه به روم ميووردم مجبورم ميكردن استراحت كنم....

غروب هم رفتن بانك ديدم..... با دوست جون ايمان صحبت كردم... بعد اونم رقصيدم.... احساس ميكنم لاغر شدم! هر كسيم منو ديده هم گفته! خرسند شدم!

دوشنبه 19 مرداد » صبح ساعت 7 بيدار شدم...صبحانه يه دونه كلوچه خوردم با چايي... تند آماده شدم شد 7:40... با مائده 7:45 قرار داشتم...چون فني حرفه اي اميركلاس بلد نبودم...بارونم ميومد شديد... بابا داشت صبحانه ميخورد به خاطر من صبحانش نصفه گذاشت اومد منو برسونه.... براي مائده زنگ زدم كه بياد يه سمت ديگه وايسه تا بابا ما رو ببره كه گفت تازه شير خورشيده!! ضد حال! بابا منو پياده كرد منم نزديك يه ربع وايسادم تا اومد... سرما خورده بود...رفتيم كلاس سه چهار نفر سرما خورده بودن...با مربيشون در مورد كلاس صحبت كردم...ديدم همه اينا رو دانشگاه ياد گرفتم... حالا اينا آزاد ميخوندن بهشون ياد ندادن.. منتظر موندم تا آنتراكشون بعد برم ... داشتم ميرفتم يه دختره ترم 7 دانشگاه صنعتي نوشيرواني سخت افزار ميخوند داشتم باهاش صحبت ميكرد گفت من هيچكدوم اين چيزايي كه اينجا ياد ميدن و بلد نيستم! كلي تعجب كردم من نرم افزار اون سخت افزار..... اينجاس كه قدر استاد علينژاد با اون همه سخت گيري هاش و بدي هاش دونستم..و بهش دورود فرستادم تو دلم ازش تشكر كردم و از اينكه كلي پشت سرش حرف زدم و فحش دادم و نقشه كشيدم خجالت زده شدم!اومدنه هم بارون شديد ميزد خيس خيس شدم...

 

اومدم خونه دستمو تا آرنج چند بار شستم صورتمو هم شستم... آخه بچه ها سرما داشتن اين روزا هم آنفولازاي خوكي زياد شده....حالا اگرم سرما خوردگي معمولي باشه من سرما بخورم آويسا هم سرما ميخوره...قرص سرما خوردگي هم خوردم....

غروب ساعت 5 بود كه بهشيد اومد آويسا رو گذاشت پيشمون رفتن بازار.... پستونك آويسا هم تو كيفش بود... ساعت 8 بود كه خيلي خوابش ميومد اما چون پستونكش نبود نميخوابيد...تا بهشيد بياد ساعت 9 شد... اون موقع رفتم آويسا رو خوابوندم... ساعت 11:45 بيدار شد اينقد شنگول بود تا يك به خاطرش بيدار بوديم...

صحبت از تولد آويسا شد... تولدش 4 شهريور تو ماه رمضونه... حالا بماند كه ماه رمضونه فرزاد نيست اون موقع... آخه ايندفه بهشيد ميمونه فرزاد ميره... براي همين گفتن تولدشو پنجشنبه بگيرن. س؟ به پوران گفت كه آخر اين هفته نامزديشه به بيتا بگو باز جايي نره بگه نگفتي... براي همين تولد آويسا رو انداختيم هفته بعد يكشنبه....

 

سه شنبه 20 مرداد» صبح با صداي آويسا بيدار شدم... آويسا بيدار شه كل خونه به مامان باباش بيدارن! آويسا بيدار شد صبحانش خورد با مامانم رفت از حموم داشت ميومد بهشيد تازه بيدار شد كه لباساشو آماده كنه! بهشيد ميگه اومدم استراحت كنم! بعد اونم اومدم اتاقمو مرتب كردم چون قرار بود پوران بياد....

پوران اومد تا ساعت 2 بود...دقيقا 1:57 بود رفت! هر چي گفتم ناهار بمونه نموند...

غروب هم بوديم خونه مادرجون....

پي ام سي هم يه آهنگ جديد از تتلو و طعمه داد... از صداي تتلو خيلي خوشم مياد اما جديدا شعراش از حد مزخرف هم گذشته.... خودشون آيا خجالت نميكشن ؟

 

چهارشنبه 21 مرداد » صبح تا 9 خوابيدم... آويسا نيس جبران كمبود خواب ميشه.. صبح يه خورده با صورتم بازي كردم.... ايران موزيك هم ميديدم....عجب خواننده هايي اومده ! خيلي عتيقن! براي اولين بار هم عصاره رز ماري رو استفاده كردم... س؟ هم زنگ نزد احتمالا به خاطر هوا جشن نامزديش عقب افتاده....چون احتمالا تو باغ باباش ميگيره... كشو لباساي زير تختمو هم مرتب كنم..نميدونم تو تولد آويسا چي بپوشم...دو دست لباس كانديد هستن.... داشتم اين آپو مينوشتم گوشي تو گوشم بود داشتم آهنگ گوش ميدادم اونم با صداي بلند.... هر 5 دقيقه يه بار به مامان ميگم منو صدا كردي؟ اونم عصبي شده بود شديد.... اومدم آپ كنم كه اكانتم تموم شد...

غروب هم كه با دوست جون ايمان بودم...

 پنج شنبه 22 مرداد » صبح اينقدي خوابم ميومد....دوست داشتم تا ساعت 12 بخوابم.....اما نشد...با بهشيد و فرزاد صبح رفتم براي تولد آويسا چيزي بخرم....اما هيچكدوم از عروسكا به دلم ننشست...مجبورم شنبه باز برم....

غروبم كه الان باشه يانگوم ديدم....البته تكراري.... همه دارن ميرن بيرون...بهشيد فرزاد هم امشب ميرن بيرون شام تنهايي بخورن....سالگرد ازدواج(اصلش 5 شهريوره اما چون فرزاد نيست امشبه)... آويسا هم پيش ماست....

حوصلمم يواش يواش داره سر ميره!

 

++ قالب وبمو عوض كردم.... از اين خوشم اومد..اما اون قالبو خيلي دوس داشتم چند روزي بود كه قالبم بهم ريخته بود نميدونم براي شما قالبم ميومد يا نه.... اما براي من كه نميومد...براي همين موقتا اين قالبو گذاشتم تا اون قالب و درست كنم...

 

تولد مامان مدار مبارك.... داشتم به اين فكر ميكردم كه چرا تو مرداد تولد كسي نيست؟ رفتم تو آرشيو مرداد پارسال ديدم تولد مامان مداره.... رفتم وب مدارجان هم ديدم بله تولده....

 

راستي بهشيد ايندفه اومد از هواپيماشون كلي تعريف كرد.... گفت اينقد داغون بود .... ميگه مشخص نبود مال چه زمانيه.... ارتفاعشم خيلي پايين بود.... فرزاد از مهماندار ميپرسه چرا اينقد ارتفاع كمه؟ مهماندار هم به شوخي يا جدي نميدونم ميگه اگه بيشتر بره بالا همه چيزش جدا ميشه!! اينم از هواپيماهاي ما.... واقعا پول نفتمون چي ميشه؟

 

 

شاد باشين

دوستون دارم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22ساعت19:27توسط بیتا |
Part 2

شنبه10 مرداد» از صبح بیدار شدم و صبحانه خوردم سعی کردم بیام نت نشد که نشد...نزدیک بود گریم بگیره!!!انواع راه ها رو امتحان کردم...همسایمون اومد خونمون بهم میگه آیدین کارت شارژ ایرانسل میفروشه؟ میگم نه! گفتم میخواین؟ گفت آره...گفتم من میخوام برم بیرون برات میخرم... رفتم بیرون هم برای این شارژ خرید هم برای خودم .... بانک هم رفتم...دوباره اومدم خونه سعی کردن برای اومدن به نت شروع کردم اما نشد که نشد ...برای همین گفتم حداقل بیام آپمو بنویسم که یادم نره چی به چیه! آخراي آپ نوشتن بابا اومد و بايد اينو تند تمومش ميكردم ميرفتم ناهار..

بعد ناهار هم تندي وسايلمو آماده كردم...با دايي قرار ساعت 4 داشتيم... تا وسايلمو آماده كنم ساعت سه شد اينقد گيج ميزدم براي خواب! حوصله اينكه رو تخت بخوابمو بعد بلند شم تختمو جمع كنم نداشتم!بالش گرفتم روي زمين مثل مستمندا خوابيدم! ساعت 4 بابا منو بلند كرد و آماده شديم رفتيم....

ساعت 7:30- 8 بود كه رسيديم رامسر...هوا فوق العاده بود...بارون ميومد...اينقد خنك بود! به سوييت كه رسيديم همه رفتن براي پذيرش...بعد هم اتاقو داد... مامان گفت طبقه اول! همه رفتن فقط من موندم! منم چمدون لباسا رو گرفتم از پله ها رفتم بالا! سه طبقه! هي ميرفتم بالا هيچ خبري نبود! چمدون هم سنگين! دوباره اومدم طبقه اول براي بابا زنگ زدم اما چند تا بوق خورد قطع شد! تا اينكه سرايدار كه داشت يكي از اتاقو رو تميز ميكرد اومد بيرون گفت از پشت ساختمون بايد ميرفتم! منفجر شدم ! چمدونو دوباره گرفتم اومدم از پله ها پايين داشتم از سالن ميومدم پايين كه بابا رو ديدم! اينقده قاطي بودم! بابا ميگه رفتيم بالا بعد اينكه ديدم زنگ زدي همه گفتن بيتا كو! من گفتم يعني نبايد بهم ميگفتين از پشته؟ آخه ما هميشه از جلو ميرفتيم اما چون ايندفه دايي با خانواده هم همرامون بود خونه پشتي دادن كه هم بزگتر بود هم تعداد تخت بيشتر! اينقده دست راستم درد گرفت..موقع شام با دستم هيچي نميتونستم بلند كنم جالب اينه همه منو مقصر دونستن! شانس ندارم ! آرشام اولين روزي كه با هم بوديم كلي شيطوني كرد! شب موقع خواب اينقدي بالشش سفت بود اينقد سفت بود كه فكر ميكردي روي تخته سنگ پارچه كشيدن! منم بالشو انداختم بدون بالش دراز كشيدم! خوابم نبرد!  بيكاري داشت اعصابمو خورد ميكرد ساعت 4صبح به ايمان مسيج صبح بخيرو سند كردم گوشي رو گزاشتم پيش سرم يه دقيقه نشد كه ايمان جواب مسيج و داد گوشيمم رو ويبر بود نم فكر نميكردم كه بيدار باشه براي همين بماند كه سكته كردم دو متري هم پريدم! قلبم اينقدي تند ميزد!  

يكشنبه 11 مرداد » ساعت 5صبح به بعد بود كه خمار شدم تا بخوابم اما....... بابا اومد تو اتاق رفت رو تخت بغلي تختشم فكزي اينقدي سرو صدا داد........ تازه بماند هي صدام ميكرد تا بيدار شم! آخرشم ساعت 7:30 قاطي كردم به بابا گفتم چرا گير ميدي به من؟ 6 نفر ديگم هستن خوابن...... ميگه تو بيدار شي همه بيدار ميشن!

ساعت 8:30 بود كه بابا موفق شد همه رو بيدار كنه صبحانه خورديم راه افتاديم به سمت آستارا.... هوا هم خنك...خيلي كيف داد... فقط تو بندر انزلي اينقد ترافيك بود كه عصبيمون كرد... يه نيمچه ميدون هم هست كه يكي سوار بر اسب ازش عكس گرفتم كلي هم شاد كه چقدر از تو ماشين خوب عكس گرفتم! اما بعدها عكس و ديدم فهميدم كه عكسو از پشت مجسمه گرفتم..حالا تو آپهاي بعدي عكسو ميزارم... آستارا رسيديم دنبال سوييت گشتيم....سوييتاشون تميز نبودن تا اينكه تونستيم يه واحد از يه آپارتمان نوساز و براي يه شب اجاره كنيم! چون ميخواستيم نزديك بازار باشه.... اينقدي بازارش شلوغ و بي خود بود! براي خودم يه اسپري خريدم با يه رژ ! رژ هم فكر كردم هم رنگه رژ خودمه...چون رژم قديميه اما ماركش هست اما شماره هاش تغيير كرده با مدل قيافش... اونجا اين مدل ريخته بود اما رنگاش همه تو مايه هاي كالباسي و مسي بود تا اينكه رنگ خودمو پيد كردم و سه سوته گرفتم.... با يه تاپ خوشكل ديدم براي تولد پوران گرفتم... بازارشو ديديم بي خوده منو مامان و زندايي و علي (پسرداييم )رفتيم پاساژشون....اسمش يادم نيست اما شيكترين پاساژشونه... اينقدي توش پيرهناي خوشكلي بود.... اما متاسفانه هم مغازه ها بسته بود! ساعت 9 رفتيم 9:30 در پاساژو بستن! دوباره برگشتيم خونه ساعت 10 شد...از خستگي مردم روي پام ديگه راه نميتونستم برم!

دوشنبه 12 مرداد » صبح تا بابا ماشينو حاضر كنه ما هم دوباره نيم ساعتي رفتيم تو بازارشون گشت زديم و برگشتيم و تاسف خورديم كه چرا از اول نرفتيم اون پاساژشون... و رفتيم به سمت سرعين اردبيل....  نزديكاي 12 بود كه رسيديم اتاقو تحويل گرفيتم وسايلمونو گزاشتيم خيلي شادانه اومديم پايين رستوران گفتن رستورانش تعطيله! يعني كلا تعطيله! بايد ميرفتيم بيرون.. آدرس دادن...سه طبقه بود رستوران هر سه طبقه پر ما هم گفتيم حتما غذاهاش توپه..من كه فقط كوبيده ميخورم...اما...تا يه لقمه داشتم ميخوردم حالم داشت بد ميشد! كليم اونجا حرف شنيدم كه چقدر بد غذام!كبابشم خيلي خوشمزس! اما كبابش طعم كباباي مشهد ميداد! اما آخراش ديگه برام عادي شد...

غروب هم همه رفتن آب گرم من موندم خونه.... خوشبختانه همونجايي كه ما بوديم پارك داشت و آرشام بيشتر وقتشو اونجا ميگذروند...

سه شنبه 13 مرداد » صبح كه بيدار شديم همه خيلي تند ميخواستن آماده شن كه بريم بيرون اما اين تند آماده شدن تا ساعت 12 طول كشيد! رفتيم ويلا درق! اينقد خنك بود كه من كاپشنمو پوشيدم...چشمه آب سرد هم داره... نون فطير هم خريديم...خوشمزس...ساعت 4 شد كه ما خانوما تصميم گرفتيم بريم اردبيل.. چون يه مغازه دار بابل كه لباساي زنونه مياره يه لباساي شيكي مياره كه تو بابل تكه هيچ وقت امكان نداره لباساش جايي ديگه هم داشته باشن! من لباسمو هميشه ازين ميخرم يه بار زنش گفت از كجا لباس مياره! يعني لباساش به پاي بقيه كه ميرن به قول خودشون اون ور آب ميارن نميرسه! ما هم رفتيم اردبيل... آدرسو اونجا رو گرفتيم گفتن 2ساعت از ارديبل فاصله داره ...مرزيه... جادشم خيلي خطرناكه بايد آشنا باشين با جادش يا اينكه با ماشيناي كرايه اي برين! براي همين نشد بريم به جاش تو خود اردبيل گشت زديم...اينقد بازارش مزخرف بود...همه وسايل قديمي... خيلي...فقط شيرني فروشيش خوب بود..زولبيا باميه و سوهان و شيرني كشمشي حريديم...ساعت حدود 8 بود كه برگشتيم سرعين..

چهارشنبه 14 مرداد » صبح قرار بود براي ناهار بريم كوه سبلان اما گفتيم ولش... بازارهاي خود سرعين و گشتيم... فقط مايو دارن... همه مايو خريدن به جز من! اون مايويي كه ميخواستمو نداشتن...مامان هم گير داد مايو بگيرم نگيرم پشيمون ميشم! منم بالاخره تونستم مايو مورد نظر و پيدا كنم... يه چيز جالب اينكه رفتيم تو مغازه دو تا زنه ترك داشتن خريد ميكردن و رفتن...مرد فروشنده ميگه ميگن تركا خرن ما باور نداريم! نميدونم قضيه چي بود اما خود تركا نسبت به اين مساله حساسن خيلي اونوقت يه ترك به خواد همچيم حرفي بزمه كلي جاي تعجب داره! بعدم گفت شما مال شمالين؟مامان گفت آره! ميگه مشخصه كه خيلي خوشرويين! براي آويسا مايو گرفتيم... خودمم يه دستبند خريدم اوليه!خوشم مياد لمل تا حالا براي چيزاي بدل پول ندادم كه ايندفه طلسمو شكوندم...

غروب هم منو علي رفتيم بليط جشنواره شبهاي سرعين كه گروه ماسك سفيد بود و خريديم..برگشتيم خونه هم رفته بودن آب گرم...من و علي هم 303 ديدم ساعت 8 هم رفتيم شام بخوريم... ميخواستيم پيتزا بخوريم... اينقدي دنبال يه فست فود خوب گشتيم! آخرين مغازه كه رفتيم يه خورده بهتر از بقيه بود اما پيتزا نداشت بهش گفتم فست فود خوب كجا داره؟ گفت چي؟گفت فست فود..ديدم با تعجب داره منو ميبينه! گفتم ساندويچي خوب كجا داره؟ ديدم همون آدرسايي كه داد ما رفتيم... بالاخره يكي رو انتخاب كرديم و رفتيم..بد نبود! ساعت 9:15 هم رفتيم هتل لاله همونجايي كه جشنواره بود ..تا 9:40 تو صف ورود بوديم... تا همه برن داخل ساعت 10 برنامه شروع شد...مجريش سام سليماني بود... بعد پارسا پوركرمي اومد سه تا آهنگ اجرا كرد...وسط آهنگ اجرا كردن اون ته دعوا شد! نميدونم سر چي! اما يه پيرمرد بود با صاحب اونجا فكر كنم! قضيه به خير خوشي تموم شد....

بعد اين اجرا شعبده بازي بود... بعد اون هم اسماعيل حيدري بود...مثلتا خيلي طنز بود... اما حالمو بد كرد! بهش هو هم كردن اما انگار نه انگار فكر كرد دارن تشويقش ميكنن! بعد اون هم بهراد خرازي در حد سلام عليك اومد... بعد اون خاندان ابراهيموف اومدن 5دقيقه كلمو بردن ازش دود بلند شد! از باكو اومده بودن فردا كنسرت داشتن براي تبليغات اومدن 5دقيقه كلمونو بردن!‌ بعد اون هم آخرين برنامه عبدلملكي اومد ... 4يا 5 تا از آهنگاشو خوند... كه خوشم اومد... اونجا از طرف اماكن پر بودن به ازاي هر دو ريديف يكي وايساده بود كه فيلبرداي نكنن دو نفر هم فيلم برداري كردن گوشيهاشون دستشون بود.... از اول هم گفتن كه حركات موزون ممنوع! اين آقاي عبدلملكي تشريف آووردن از اول گفتن شماها بي حالين...ملت همه هم داشتن دست ميزدن هم ميخوندن باهاش! اما اين ميگفت بي حالين تا اينكه اون ته مثل اينكه چند نفر در حال حركات موزون بودن كه بين سربازا با اونا دعوا و بزن بزن شد اونم وسط آهنگ! آخه يه آهنگ جديدشو خوند كه عربي فارسي بود خيلي شاد بود...ساعت 12:15 هم تموم شد منو علي هم اومديم خونه...

اومديم ديدم مامان و زندايي رفتن بازار! يه ربع بعد ما اومدن!

پنجشنبه 15 مرداد» صبح ساعت 8:30 راه افتاديم.. ناهارو لاهيجان خورديم...بعد اومديم كلوچه نادي ..كلوچه با شوكورول خريديم...پيششم يه صنايع دستي داشت رفتيم تو بابا گوشت كوب چوبي خريد...ساعت 8 هم خونه بوديم... بهشيد هم ساعت 8رسيد رشت خونه دايي فرزاد.... اومدم خونه ديدم ايدين مودم خريده...بسي خرسند شدم!                     

جمعه 16 مرداد » صبح ساعت 8:30 بيدار شدم اما تا وسايلمو از چمدون بگيرم بيام اتاقم شد 10! اتاقمو مرتب كردم جارو كشيدم رفتم حموم...يه ساعت 45 دقيقه بعدش از حموم اومدم بيرون! جو شستشو منو گرفت! سه بار موهمو شستم موهام خشك خشك شد بااينكه نرم كننده هم بهش زدم زياد توفيقي نكرد! پوست تنمم خيلي خشك شد مجبور شدم روغن بدن استفاده كنم ما تميز تميز شدم فكر كنم تا يه ماه هم نرم حموم عمرا كثيف شم!

بعدم اومدم اين آپو نوشتم.... بهشيد هم شنبه يا يكشنبه مياد!

+نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت14:7توسط بیتا |
Part 1
 

شنبه۳ مرداد»غروبش اتفاق خاصی نیافتاد ...فقط از اینکه خونه بودم کلی عصبی شدم ...کلی هم به اصطلاح غر غر کردم اینقد که مامان و بابا از دستم خسته شدن! خب حق دارم! بعد مدرسه دو سال که دانشگاه بودم بعد اون کار آموزی بانک بود که یه ۴ ماهی هم اونجا بودم...سه ماه بعدش کار گرفتم.... بعد اینکه از کارم استعفا دادم رفتم کتابخونه برای درس خوندن... حالا بعد اینهمه مدت خونه نشین شدم خب سخت نیست؟ هیچکی منو درک نمیکنه که خونه هستم حوصلم سر میره! نمیتونم کل روز خونه بمونم!

یکشنبه۴مرداد»صبح از خواب بیدار شدم فقط به فکر این بودم که چیکار کنم حوصلم سر نره؟! ابتدا بعد صبحانه نشستم پای تی وی که کارتون ببینم! وای...این خاله شادونه بدجوری رو  اعصابم میره...چقدر لوس و بی مزس این بشر ...با اون صداش.... اه اه....اعصابم و خورد کرد کارتونش هم به درد نخور پا شدم اومدم پشت کام....یه خورده تو نت...بعدش نشستم کل آهنگایی که از ایمان گرفتم و گوش دادم با بعضی ها رقصیدم.... بعد اون هم رفتم دراز نشست تا یه حالی به این شکمم بدم...

غروب هم مثل غروب دیروز بود...کلی حرف زدم!! کلیا! نشستم مافیا بازی کردم... الان سه تا ماشین مونده آزاد کنم... که ازین سه تا دو تاشو پیدا کردم یکی مونده...هر چی میگردم این آدمه رو پیدا نمیکنم که بهم ماموریت بده! یه ساعت بازی کردم از مغزم دود بلند شدم...مجله خوندم.... ماهیچه شکمم خیای درد گرفته بود...خیلی...

دو شنبه ۵ مرداد»صبح رقصیدم...دراز نشست هم انجام داد...البته خیلی کم..چون شکمم بی نهایت درد گرفته بود... الکی تو خونه برای خودم میچرخیدم!

غروب بیکار بودم..فیلمای آویسا رو دیدم...تا ساعت ۶:۳۰ بود که بابا  بزرگم اومد دنبال مامان بزرگمو با خودش برد و ما تونستیم طلسم و بشکنیم و بریم بیرون!  بیرون رفتنمون جنبه هوا خوری داشت و مامان گفت حالا که میخوایم بریم بازار پس طلاهاتم بیار قیمت بزار...من طلامو گرفتم...مامان هم پولی که برای روز مادر بهش داده بودیم گرفت آوورد تا برای خودش انگشتر بخره...  ایندفه هر جا میرفتم هیچ طلایی نظرمو نمیگرفت! تا اینکه مامان برای خودش یه النگو دید...ازین النگو پــــــهـــــــنــــــــا !! النگوی خودش داد اونو گرفت...خیلی خوشکله یه جورایی تکه! منم همینطوری داشتم ویترینو دید میزدم که یه سرویس طلا سفید نظرمو جلب کرد... همینطوری الکی خریدمش! خیلی راحت! البته گوشوارشو نگرفتم..فقط دستبند و گردنبند...خیلی خوشکله... فقط طلا و روش هیچ نگینی نداره اما اینقد روش قشنگ صیقل داده شده که کلی برق میزنه و فک میکنین که روش کلی نگین داره...خیلی مدلش سادس...دوسش دارم ... تو طلا فروشیه که بودیم چون مدت زمان زیادی بودیم...هم من هم مامان از یه جا خرید کردیم... کلی آدم میومدن برای سرویس طلای عروسی... میمومدن تو فقط با دست نشون میدادن و حدود قیمت و میخواستن همه سه میلون به بالا بود...قیمتشو میگفت اونا هم میرفتن...اینقدی دلم براشون سوخت!!

بعد اینکه طلا خریدم رفتم رژ لب بورژوآ هم گرفتم...خیالم دیگه راحت شد! ساعت ۹:۳۰ بود که رسیدیم خونه... منم خوشحال از اینکه رفتم بیرون.....

سه شنبه۶مرداد»صبح ها کلا بی خوده... حوصلم خیلی سر میره... یه خورده با رقصیدن و دراز نشست وقتمو میگذرونم... اما در کل بیخوده! اکانتمم تموم شد...

غروب هم با ایمان بودم ...

چهارشنبه ۷ مرداد»صبح برای عمه جان کوچیکه زنگ زدم که غروب برم خونشون و خونه نمونم! گفت خونس اما علی کلاس داره و ساعت ۶ به بعد برم.... غروب مامان هم خونه زنداییش دعوت بود... مامان ساعت ۵ باید میرفت بهم گفت شب بمونم داره میاد میام دنبالم.... تا مامان رفت همیچین بارون اومد که هر کی ندونه فکر میکنه ما تو خشکسالی بودیم...اینقدر ابر بی جنبه هم میشه؟ همون موقع برای عمم زنگ زدم و گفتم جمعه صبح میام! منم غروب اونم تک و تنها موندم خونه ....به جاش با ایمان صحبت کردم برای همین تنهایی یادم رفت!

پنج شنبه ۸ مرداد»صبح مامان رفت بازار برای همین کارای خونه و ظرفای صبحانه هم تک تک به صف در اومدن و دستمو بوسیدن... البته کارا کمتر از نیم ساعت تموم میشد اما از اونجایی که بنده من هر حرکتی انجام میدم دوساعت دور خودم میچرخم برای همین تا ۱۱ طول کشد! البته با بهشید هم صحبت کردم بینش... سی دی محسن یگانه هم گزاشتم تو سی دی همچین صداشو بلند کردم کلی حال داد!! تا کارا تموم شد اومدم بشینم برای استراحت که مامان اومد...یعنی شانس آووردم! وگرنه باید کلی حرف میشنیدم که تا حالا داشتم چیکار میکردم!!

دراز کشیدم که پوران مسیج داد برای کلاس رقص...از شنبه آینده یعنی ۱۱ مرداد شروع میشه...تا قبل ماه رمضون..هفته ای ۳ جلسس...که دقیقا من سه جلسه اول نیستم...اینم کنسل شد به سلامتی!

غروب هم میخواستیم بریم بیرون که نشد... به جاش فیلم ۱۳ به ۳۰ سالگی که کانال اف ام تی وی داشت میداد و دیدم بابا هم اومد برام چیپس خرید... دو تا البته! یکی خوردم یکیم قایمش کردم! آیدین هم شب اومد برام ۶تا پفک خرید!! نخوردم...خودش خورد...

   جمعه ۹ مرداد» صبح بیدار شدم اول رفتم حموم...تا موهام خشک شه برم خونه عمه شد ۱۱.... سریع براش ویندوز نصب کردم...کامش بد ویروس داره...طوری که هیچی نمیتونی نصب کنی! تا صفحه نصبش میاد در جا خود به خود بسته میشه! باید کل هاردش فرمت شه اما عمم کلی توش عکس داره! از طرفی ویروسش طوریه که هیچ چیزی نمیتونی رایت کنی! همه درایوا رو به جز درایو عکس فرمت کردم اما فایده نداره.... البته به روی خودم نیووردم که کامش هنوز ویروس داره ...گزاشتم کار کنه دفعه بد که رفتم میگم اااااا این هنوز ویروس داره که؟! فلشمم با خودم میبرم که عکسا رو بریزم تو فلش و بعد کل هاردشو پارتیشن بندی نو کنم! با اینکه کلی اصرار کرد اما برای ناهار اومدم خونه...

غروب هر کاری کردم که بیام نت کانکت نمیشد که نمیشد! مودمم قاطی کرده شدید!

رفتیم خونه عمو.... شب هم اومدیم خونه دیدیم نیما و آیدین دارن بازی میکنن... منم چه میدونستم اینا نفهمیدن ما اومدیم؟ تا سلام کردم جفتشون هول خوردن! از بس صدا رو بلند میکنن! میگن این بازی خیلی وحشتناکه! این پسرا کی میخوان بزرگ شن الله اعلمو!

برای پوران هم شب مسیج دادم که ببینم برادرش رتبش چند شد...۶۵۰۰ شد! خیلی بد شد... رتبش تو قلم چی ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ بود حتی این سنجش آزمایشی هم رتبش زیر دوهزار شده بود گفته بود خراب کرده اما فکر میکرد ۳۰۰۰ میشه اما ۶۵۰۰ شد ...دلم براش سوخت!

 

+نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت14:7توسط بیتا |
سومین تولد

 

امروز تولد سه سالگی وبلاگمه! یا به عبارتی چهارمین مردادیه که دارم اینجا مینویسم.... اگه کامنت سروش عزیزمو نمیخوندم خودمم یادم نبود که امروز تولد وبمه!!!

سروش جان  تولدت مبارک

تولد وبلاگ دوستانه مبارک....

+نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت13:35توسط بیتا |
سلام آزادی
جمعه ۲۶ تیر»  آزمون داشتم...هوا بی رحمانه گرم بود... پختم از گرما.... زنه هم قیافه منو دید خودش بهم گفت پاشو منو برد تو سالن دقیقا زیر پنکه سقفی... خنک شدم!!

غروب هم رفتیم قائمشهر ...نمایشگاه مبلمان و دکوراسیون بود.... مزخرف بود... مدلاش خیلی قدیمی بود... به جز یه سرویس خوابش که خیلی خوشکل و فانتزی بود...شب اومدم خونه کارنامه پارسه رو گرفتم...تراز سخت افزار شد ۴۵۰۳ رتبم دو رقمی شد دقیقا نمیدونم چند...اما نرم افزار مثل قبل...صدو خورده ای بود...

شنبه ۲۷ تیر»صبح رفتم کتابخونه....یکسره موندم.... یادم نمیاد چی شد...

یکشنبه ۲۸تیر»صبح رفتم کتابخونه بازم مثل دیروز یکسره موندم تا ۸:۳۰.... معارف خوندم... کتاب مدرسان پوران هم گرفتم که فرداش تعطیله بشینم ادبیات بخونم...

دوشنبه ۲۹ تیر»صبح دیر بیدار شدم تا صبحانه بخورم ساعت شد ۹.. موقع صبحانه خوردن فیتیله دیدم اما چون عذاب وجدان امتحانمو داشتم تی وی رو خاموش کردم اومدم بالا... داشتم تستای ویژوال بیسیک و میزدم که یهویی یاد یه چیزی افتادم برای همین کشو گشتم که این باعث شد کشوهامو هم مرتب کنم...در حال مرتب کردن با ایمان هم صحبت میکردم... تا کشوها مرتب شن شد ساعت ۱۱!! کلی عذاب وجدان درس نخوندنو گرفتم! برای همین نشستم تست زدم...حتی بعد ناهار هم قبل خوابم نشستم تست زدم!غروب هم ادبیات خوندم...البته قسمت زبان فارسیشو.... شب کارتمو هم رفتم دیدم... بازم حوزه بابلسر...

 سه شنبه ۳۰ تیر»صبح  کتابخونه مائده اومد... شخصیت جالبی داره! با چندین نفر در حد تلفنی دوسته! یه دوست جون جداگانه داره که باهاش قصد ازدواجه.... کلی هم تو شهر دوست به عنوان داداشی داره! نمیدونم احیانا عذاب وجدان نمیگیره؟ آخه برای دوست جونش میمیره! البته دوست جونش اصفهان کار میکنه... بگذریم صبح کلی دپ بود اگه گفتین چرا؟ یکی از دوستای تلفنیش ازدواج کرده بود! نزدیک بود دق کنه! بهش گفتم این مهم نیست این دوستیه تلفنیه تو امید و داری! میگه امید کیه؟ بره گمشه!!! گفتم مگه قضیت با این جدی بود؟ میگه نه! گفتم پس چته؟ حالا پسره میخواست بره ماشینشو بده گل بزنه عروسم بود آرایشگاه! گفتم اصلا کارت درست نیست که براش زنگ میزنی!

کارتمو هم همون کتابخونه پرینت گرفتم شد ۹۴ تومن! به مبشری ۱۰۰تومنی میدم میگه خورد ندارم بقیو برگردونم! منم میگم واقعا من به اون ۶تومن احتیاج دارم!تا ۸:۳۰ شب کتابخونه بودم...مثل روزای قبل....

اومدم خونه با گوشیم یه کامنت خوندم دلم گرفت ...داشتم برای فردام ناهارمو درست میکرد...سوسیس و قارچ و سیب زمینی و ترشی نارنج! اینقد خوشمزه شد! وسط غذا درست کردنم مجبور شدم بیام پشت کام بشینم! که مامانم قاطی کرد خودش بقیه رو درست کرد!

چهار شنبه ۳۱ تیر»یه روز پر استرس شروع شد.... فرداش کنکور... با اینکه روز قبل نباید درس خوند اما موندنم تو خونه بیشتر بم استرس وارد میکرد.... از کتابخونه سیستم گرفتم و خوندم... ساعت ۱۰ هم رفتیم نمازخونه پوران ابرومو گرفت...هیچی از ابروم نزاشت...اوندفه قشنگ گرفت... اما ایندفه...بهم نیومده ابرومو پر کنم! دوباره اومدیم درس خوندیم... ساعت ۱ هم دوباره رفتیم نمازخونه تا ناهار بخوریم... بچه ها به ناهار من چشم داشتن...هر چند زیاد آوورده بودم...نون ساندوچی هم زیاد بود... خیلی خوشمزه شد... دستپختم حرف نداره...

بعد ناهار هم اومدم تو سالن داشتم درس میخوندم که دیدم یکی گلومو گرفت! ح؟ بود... خوب شد اومد...با خودش چایی آوورده بود برای همین خواب از سرم پرید... ساعت ۵ به بعد هم استرسم زیاد شد... طوری قلبم میزد که انگار داشت از جا کنده میشد...پوران که اومد پیشم دستشو گزاشتم رو قلبم گفت مطمئنی این قلبته که داره میزنه؟ نیم ساعت بعد قفسه سینم درد گرفت...یه حال افتضاحی داشتم...

ساعت ۶ هم بلند شدیم که بریم خونه...از کتابخونه اومدیم بیرون رفتم برای خودم بیسکوییت و آب معدنی برای فردا خریدم... قبلش رفتیم پاساژ بزرگ ...پوران میخواست لوازم آرایش بگیره...اونم بورژوآ...که نداشت گفت بریم شعبه شهریار..که حسش نبود.. تاکسی گرفتیم رفتیم فستیوال... من خریدمو کردم...خواستم تخفیف بگیرم که نداد گفتم آخه این چیه که اینقدر گرون میفروشن؟ گفت مارکشو نگاه کن! بهم میگه اصلا به مارک توجه میکنی؟منم گفتم نوچ! گفت همینطوری از یه چیزی خوشت بیاد میخری؟منم گفتم بلی!یه عروسکای جالبی آوورده باید با آویسا بیام خودش یکی رو انتخاب کنه! پیاده اومدیم لوازم آرایشی طلایی... بورژوآ داشت..به جز رژ لبش...ریمل و مدادشو خرید...میخواست رژگونشو هم بخره که به نظرم مسخره اومد هم رنگ نداشت هم شبیه گچ بود! بهش مارک رژگونه خودمو گفتم که بره از بهشتی بگیره... البته به این مرده گفتیم گفت از تهران خریدین؟منم گفت نه بهشتی... میگه خوب این مارک و فکر کنم تو مازندران فقط این بیاره...مارک خوبیه!منم گفتم بلی....

دیگه اومدم خونه ساعت ۷:۴۵ بود...دراز کشیدم استراحت کنم...با ایمان هم صحبت کردم دیگه کامل ریلکس شدم! وسایلمو برای فردا گرفتم...

فیلم رستگاران هم دیدم... ساعت ۱۲:۳۰ رفتم بخوابم!این چقدر احمدرضا احمدرضا میکنه؟ منو کشت!

پنج شنبه۱ مرداد» صبحساعت ۴:۴۵ از خواب بیدار شدم...یهو یادم اومد کارت ملیمو نگرفتم..دیگه هر کاری کردم تا ۵:۳۰ بخوابم نشد...ساعت ۵:۱۵ هم بلند شدم که آماده بشم...ساعت ۶ راه افتادیم...برای پوران هم زنگ زدم که داریم میام...ساعت ۶:۴۰ جلوی دانشگاه بودیم که خوشبختانه همون موقع رسیدیم درو باز کردن... سوار سرویس شدیم... دانشکده علوم سیاسی پیاده شدیم! راننده گفت علوم سیاسی من فکر کردم اشتباه به جای انسانی گفت سیاسی...برای همین پیاده شدیم...داشتیم میرفتیم سمت دانشکده به پوران میگم دانشکده انسانی باید سمت چپ باشه و سمت راست کتابخونه (چون دانشگاه بهشید بود چندین بار رفتم همه جاشو بلدم!) که پوران گفت نوشته سیاسی!! بماند که کلی غر غر کرد... پیاده بردمش هی گفت گم میشیم ...منم گفتم فوقش گم شدیم میریم از یکی میپرسیم... حالا چند متر بیشتر راه نبودا! رسیدیم کلی تو صف تحویل موبایل موندیم...البته پوران گوشیشو آوورد من نیووردم...شماره من بود ۴۷۹ پوران ۴۸۱! تو کلاس دومین صندلی بودم..جلوییم هم نیومد شدم اولی! خیلی گرم بود...عرق کردم شدید... که بچه هایی که ته نشستن یهویی با هم صمیمی شدن و صندلی ها رو کشیدن عقب و کلی فاصله کم شد! منم دقیقا افتادم زیر پنکه سقفی... خنک شدم شدید... حواسمم نبود یهویی مغنعمو در آووردم موهامو درست کردم! داشتم مغنعمو میزاشتم یهویی یادم اومد!

دسته صندلیم کج بود.... بغل دستیم نیومده بود یه صندلی توپ و نویی داشت...بر چسبای روشو عوض کردم و صندلی رو جابجا کردم...

موقع قرآن خوندن دوباره بهم استرس وارد شد...نزدیک بود اشکم در بیاد وقتی سوالا رو پخش کردن دوباره آروم شدم...از ۶۰ تا سوال عمومی ۱۳ تا معارف۱۳تا ادبیات ۲ تا زبان زدم...

تخصصی ریاضی و آمار و نزدم ..از ده سوال زبان تخصصی ۸یا ۹ تاشو زدم...مدار منطقی هم از ۱۵ تا فکر کنم ۱۰ تا زدم از ۱۵تا سوال سی فکر کنم ۹ تا زدم... از ۲۰ سوال ذخیره و سیستم ۱۷ تا زدم و اما.... از ساختمان که ضریب ۱۵ داشت فقط یه دونه زدم...۳-۴ تا دیگم حل کردم اما شک داشتم برای همین نزدم... ساعت ۱۰:۴۵ کارم تموم شد و اومدیم...بابای پوران منتظرمون بود... بابلسر شلوغ بود برای همین تا برسم خونه ساعت ۱۲:۱۰ شد... رفتم حموم دوش گرفتم...

اومدم دیدم ندا هم زنگ زد هم مسیج داد که چیکار کردم و گفت افتضاح کردم...در مورد خودمم نمیدونم... اگه اونایی که زدم درست باشه شاید فرجی شه....

موقع ناهار هم متوجه شدم اس ام اس وصل شده...حالا همه بهم مسیج تبریک میدن! غروب هم با ایمان بودم... 

جمعه ۲مرداد»صبح دلم میخواست بخوابم تا ۱۰! اما ۸:۳۰ بیدار شدم...فیتیله دیدم.... غروب هم بابا گفت بریم دریا کنار...من گفتم بابلسر... آخرش رفتیم خونه مادرجون....

شنبه۳ مرداد»امروز صبح هم رفتم بانک کشاورزی که حسابمو ببندم... آقای مدیر عوض شده...اون خانومه هم که جای اقای روحی اومده بود عوض شد به جاش یه خانوم دیگه اومده بود... یه کاراموز هم بود بیکار اون ته برای خودش نشسته بود... آقا سید سرش شلوغ بود اصلا حواسش به محیط اطراف نبود .... آقا اسدا.. پور هم موقعی که دفترچم اومد دستش منو دید....

بعد اون رفتم بانک مهر...پولو واریز کردم.. اومدم خونه.... نشستم این آپو نوشتم

 

شاد باشین

 

+نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت13:17توسط بیتا |