دوشنبه 23 شهريور » افطاري خونه پسرداييم خوب بود...شب هم آقايون و فرستاديم و خانوما تنها موندن كلي حرف زدن !البته بهشيد زود رفت چون آويسا خوابش ميومد.. ساعت 12:30 بهشيد مسيج داد تازه منو مامان يادمون اومد كه كليد نداريم براي همين به بهشيد گفتم نخوابه ما رسيديم ميس ميندازم بيا درو باز كن... رسيديم خونه ديدم بهشيد دست به كمر وايساده ميگه كه زود اومده خونه بخوابه اونوقت بهش مسيج ميديم كه بيدار بمونه تا درو باز كنه...
سه شنبه 24 شهريور » اولين كسي كه بهم تولدمو تبريك گفت ايمان بود
اونم موقع سحري.... صبح هم چون بهشيد ميخواست بره خونه مادر شوهرش كادو منو داد
... آيدين هم يه خورده وجه نقد داد.
... اما بابا و مامان... تا موقع افطاري فكر ميكردم كه موقع افطاري ميخوان كادو بدن افطاري و خوردم ديدم خبري نيست
... بعد افطاري هم ديدم نـــــــــه اصلا خبري نيست
... اينقدي حرص خوردم تولدمو خودم تبريك گفتم كلي هم زير لب حرف زدم ... اونا هم كلي عذر خواهي كردن مامان گفت تا صبح يادم بود... به هر حال يادشون رفت بهم تبريك بگن اما اشكال نداره به جاش يه تراول خوشكل گرفتم تا از دلم در بياد
....
چهارشنبه 25 شهريور » صبحش اتفاق خاصي نيافتاد فقط ميشه گفت ديشبش تا 6:30 صبح اندازه 5دقيقه هم نخوابيده بودم... غروب هم همينطور.... فقط شب مامان رفت خونه زنداييش... مراسم داشت... مامان گفت امشب دعاي خاصي نداره تا 12:30 بر ميگرده.... ساعت 1:30 شده بود و از مامان خبري نشد... از دلهره داشتم ميمردم... بماند كه رعد و برق خيلي خفن هم ميزد... برقش طوري بود كه اتاق مثل روز روشن ميشد و صداش هم خيلي وحشتناك بود... تا اين سنم همچين پديده اي نديده بودم! آيدين براي نيما زنگ زد چون خونه نيما با زندايي مامان يه كوچه فاصلس ... وقتي گفت مامانش نيومده خيالم راحت شد... هر چند 10 دقيقه بعد از تلفن مامان اومد...
پنجشنبه 26 شهريور » وقتي آويسا هست من ساعت 9 بيدارم... آخه نميشه صداشو شنيد و روي تخت دراز كشيد... تا ساعت 11:30 بودن و رفتن خونه مادر شوهر گرامي... غروب و شبش هم اتفاق خاصي نيافتاد...
جمعه 27 شهريور » صبح ساعت 11:10 بيدار شدم... حيف شد ميخواستم برم راهپيمايي كه يه وجب از خاك برادران و خواهران خودم در يه نقطه اي ديگه دنيا رو بگيرم اما نشد كه نشد... اشكال نداره سال ديگه جبران ميكنم به جاي يه وجب دو وجب ميگيرم
...
آويساي خاله هم اومد سرم باهاش گرم بود.... گوشيمو داغون كرد... اينهمه خونه گوشي هست نميدونم چه گيري به گوشيه من داده.... بعد از ظهر هم خواستم فيلم تولدشو ببينم كه چه شكلي شدم رقصم چطور بود كه اينقده فيلم برداريش بد بود منصرف شدم... غروب هم اتفاق خاصي نيافتاد با آويسا سر گرم بود چون آخرين شب بود كه پيشم بود.... بعد افطاري تا ساعت 11:30 شب كه بهشيد ميخواست بره آويسا خيلي خيلي شنگول بود... ايندفه دلم بيشتر براش تنگ ميشه چون كاراش بامزه تر شده... بهم ميگه ني ني ... دستمم گاز ميگيره... هيچكي رو گاز نميگيره نميدونم چرا منو گاز ميگيره
... ميگن به بچه به كاري ياد بدي اونم انجام ميده اما كسي گاز گرفتنو بهش ياد نداد ... ديشب پيش مامانش نشسته بود با انگشت مامانشو نشون ميده كلي ذوق ميكنه بهم معرفي ميكنه مامان
....
شنبه 28 شهريور » صبح باز هم رعد و برق زد... بازم صداش بد بود البته كمتر از اونشب... اما صداش زياد بود نتونستم بخوابم بلند شدم رفتم حموم.... يه خورده با بيكاري صبح و گذروندم... قبل خواب ظهر نشستم يه تيكه هايي از فيلم تولد آويسا رو ديدم ... غروب هم بيدار شدم اومدم نت رفتم سايت سنجش جواب كنكورم سه شنبه مياد
... شب هم فيلم پنجمين خورشيد و ديدم بابا از اول ميگفت اينا رو همه داره خواب ميبينه .... خداييش مزخرف بود اينقد حرص خوردم ملتو سرو كار گذاشتن!![]()
پوران هم بهم مسيج داد تولدمو تبريك گفت بهم گفت دعواش نكنم كه يادش رفته!![]()
يكشنبه 29 شهريور » صبح بيدار شد يه حس بدي داشتم... دوس ندارم صبحانه بخورم... اه اه
... الان همينطوري اومدم پشت كام ديدم بلاگفا باز ميشه.... خدا رو شكر!! ![]()
ناهار ميخواستيم بريم بيرون زنگ زديم تعطيله... اينهمه رستوران.. بابا گير ميده به يه رستوران به يه شيرني فروشي به يه فست فود به يه سوپر و .....![]()
اينم يه عكس آويسا... از حالت اين عكس خوشم مياد... با اينكه موهاش آشفته و زياد گوگولي نيافتاده اما خوشم مياد

++ خدا رو شكر كه فطر شد ديگه نميتونستم روزه بگيرم![]()
پ ن : عيد فطر مبارك![]()
گزارش نوشت : همسایه روبروییمون پدر و دختر یه دعوایی افتادن... اول فکر کردم پدره با یکی داره تو کوچه دعوا میوفته اما بعد که صدای جیغ دختره اومد..... اینا خیلی باحالن گروهی میریزن رو سر باباشون ![]()
شاد باشين![]()
تيك تاك تيك تاك تيك تاك تيك

آغاز 22 سالگي مبارك

چهارشنبه 18 شهريور» صبح موقع سحري پوران مسيج داد كه تا 12 ميخوابه اگه ميخوام برم خونشون بعد 12 برم! آخه ديروز بهش گفتم ميام خونتون.... منم گفتم نه.. چون قرار بود زودتر برم خونه دايي كه به زندايي كمك كنم. ساعت 11 صبح بود كه زندايي زنگ زدم كه كمك ميخواد يا نه گفت نه اگه احتياج شد زنگ ميزنه كه نزد .. سفره افطاري تو سوييت كوچيك خونشون گذاشت بعد افطاري هممون رفتيم بالا كارگرشونم ساعت 9 اومد كه جمع كنه و بشوره براي همين خوب بود چون ديگه بعد افطاري جمع كردن ظرفا وجود نداشت...
پنجشنبه 19 شهريور» زياد نخوابيدم.. موقعي آويسا خونس نميشه صبح خوابيد... غروب هم با بهشيد در مورد كادو تولد و كادو دانشگاه بحث شد... بهش ميگم كادو دانشگاه هم بده ميگه هنوز كه جواب نيومده شايد قبول نشي!اومدم پايين مامان ميگه دو تا خواهر چي داشتين ميگفتين ميخنديدن ... گفتم يه نوع دعوا بود... مامان ميگه رات ميگه...گفتم اگه قبول نشدم پول كادوشو بر ميگردونم اونم نقد! جديدا بهشيد خسيس شده!
شب هم خونه همسايه بغلي بوديم... قرآن به سر و اين حرفا... تا ساعت 3 طول كشيد اومدم خونه واقعا گيج ميزدم..رفتم رو تخت 1دقيقه هم نشد خوابم برد... براي خوردن خوردن سحري هم كلا خمار بودم...
جمعه 20 شهريور » تا 1:35 بعد از ظهر خواب بودم... اگه مامان اتاقمو جارو نمكشيد بيشتر ميخوابيدم...بيدار شدم نمازمو خوندم اما كلا گيج ميزدم واسه خواب... ميگن خواب خواب مياره.. كشوي لوازم آرايش و مرتب كردم و اومدم پاي كام...نميخواستم بخوابم.. با مسنجرم آن شدم ديدم سپيده آنه... با هم چت كرديم دو تا عكساشو داد منم يه عكسمو دادم...الان يه خورده پشيمونم.. با اينكه بهش اعتماد دارم اما يهويي به دلم شك افتاد... در حين چت كردن هم اكانتم تمو شد بهش مسيج دادم و عذر خواهي كردم بعدم خوابيدم..
افطاري هم خونه عمو دعوت بوديم.....
شب موقع خواب يادم اومد كه تولد داييم بود..هميشه صبح بيدار ميشدم بهش مسيج ميدادم كه مثلا اولين نفري باشم كه تو اون روز بهش تبريك ميگه... ميخواستم بهش مسيج بدم تبريك بگم كه نميدونم چرا بيخيال شدم..
شنبه 21 شهريور» صبح با بهشيد و فرزاد و آويسا رفتيم بازار... منو هم با خودشون بردن براي كادو تولد... گفتم بورژوآ همه چيشو ميگيرم اونم حساب كنه... رفتم بخرم پشيمون شدم.. نميدونم چرا وقتي تبليغاتشو ميبينم وسوسه ميشم يه چيزي منو ميخوره طوري كه اينقد عصبي ميشم ندارم اما وقتي ميرم بخرم پشيمون ميشم... يه رژگونه و لاك گرفتم پولشو هم خودم حساب كردم... به بهشيد گفتم هر چي براي كادو گرفتي گرفتي ميخواي پول بده خودم ميرم يه چيزي ميخرم..... دلم بيشتر پنكيك بورژوآ ميخواست كه ديدمش ... آخه پنكيك خودم اوندفه اردبيل بوديم زنداييم استفاده كرد گفت اين چيه به درد نميخوره اصلا رنگ نداره وقتي هم قيمتشو پرسيد گفت اينقد پول اينو دادي؟ با اين پول ميتوني 5تا پنكيك بخري...براي همين تصميم گرفتم به بهونه پنكيك كل لوازم بورژوآ براي تولد بخرم كه نخريدم...
رفتيم براي آويسا هم كتابو توپ و تست هوش و دو تا سي دي اين چيزا خريديم...
اومدم خونه حنا زنگ زد و گفت تهران نرفتين؟ منم گفتم نه سالومه زنگ نزد . شايد غروب زنگ بزنه ميخواي بياي؟ گفت نه ميخواستم ببينم رفتين يا نه.. قطع كرد چند بار براي سالومه زنگ زدم ببينم چي شد زنگ نزد كه بريم تهران اما در دسترس نبود مسيج هم دادم اما دليورش نميومد....
قبل افطار براي فهيمه زنگ زدم... دو دقيقا بيشتر باهاش صحبت نكردم سرش شلوغ بود براي همين نخواستم مزاحمش شم. هميشه صحبتامون بالاي 60 دقيقه ميشد و هر دفعه ميخواستيم كه ركورد بزنيم.. حالا... ازش در مورد سالومه پرسيدم گفت تصادف كرده ماشينش داغون شد...
شب بعد افطار نشستم عكسايي كه با دوستام داشتم ديدم... اولين فيلمي كه بعد مدرسه رفته بوديم بيرون ديدم... اشكم در اومد... توي اين فيلم فهيمه داره ميره تهران جمع شديم براي خداحافظي حالا اون تهرانه... البته زياد غصه خوردن نداره چون سال ديگه مرداد ايرانه براي يه ماه!
يكشنبه 22 شهريور » صبح بيدار شدم ساعتو نگاه كردم اين فكر اومد تو ذهنم الان فهيمه تو هواپيماس داره ميره ايتاليا... بهش گفته بودم ميام فرودگاه تا مطمئن شم ميري... خيلي مسخرس براي رفتن به ايتاليا از ايران پرواز مستقيم نداره...بايد بري امارت از اونجا بري....مزخرفه نه؟
شب هم سولماز بهم مسيج داد كه قبول شدم يا نه؟! گفتم جواب نيومده..گفت ديشب اومد! داشتم دق ميكردم اكانت هم نداشتم زنگ زدم به آيدين كه بره ببينه ...آيدين هم گفت خبري نيست...منم گفتم خبري نيست... الان نگاه كردم ديدم جواب اومده اما براي رشته هاي خاص و دانشگاه هاي خاص..اونايي كه چند برابر ظرفيت ميگيرن با مصاحبه قبول ميكنن...
دوشنبه 23 شهريور » صبح ساعت 8:30 از صداي آويسا بيدار شدم...
به بابا زنگ زدم كه داره مياد برام اكانت بخره بدون نت يه جوراييه...داشتم دق ميكردم...
براي افطار هم خونه پسرداييم دعوت هستيم.
در حالا حاضر هم بنده 21 سال و 364 روزمه
... فردا ميشه 22...اين چهارمين تولديه كه دارم تو اين وب ميگيرم...
هميشه فهيمه روز تولدم زنگ ميزد يعني ممكنه فردا برام حداقل يه پي ام بده؟ ![]()
اسامي بچه ها رو مستعار گزاشتم تا راحت بشم... اسم فهيمه هم براي اين انتخاب كردم چون دوستم به شدت ازين اسم بدش ميومد
الان از فهيمه ميل داشتم...براي تولد نبود...با اين حال ذوق مرگم!![]()
شاد باشين
دوستون دارم![]()
پنجشنبه 12 شهريور» صبح خوابيدم رفتم حموم اومدم مامان و بابا اومده بودن بهشون گفتم ميوه ها تو حياط باشه من ميشورم.. ميوه ها رو شستم ... غروب هم سر سالاد درست كردن از مامان كلي حرف شنيدم!!كلي هم حرف زدم!... سر اينكه چه مدلي قطعه قطعه شه با هم تفاهم نداشتيم به هيچ عنوان... به هر حالا مامان موفق شد... منم تمام وسايل اتاقم و گرفتم ريختم تو كمد... تو اتاقم هيچي نبود به جز تخت و فرش! ...نزديكاي اذان هم مهمونا تشريف آووردن...
بعد افطار بچه ها خيلي شلوغ بازي در آووردن... خيلي.... يه بار آيناز از پله ها افتاد شانس آوورد دو تا مونده به پله آخر پاش به يه جايي گير كرد و وايساد... بعد چون سر و صدا كم شه بچه ها رو فرستاديم حياط... بابا رفت بهشون سر بزنه ديد آرشام وآيدا همه گلها حتي غنچه ها با برگ درخت نارنج كه روش بابا خيلي حساسه كندن... بابا رو گياه خيلي حساسه كلي حرص خورد اونشب...بچه ها رو آوورد بالا... داشتن بازي ميكردن كه آرشام سرش خورد به ميز و از بينيش خون ميومد... عادت داره بهش ضربه بخوره خون ميومد دكترهم بردن گفتن چيزي نيست... يه بيست دقيقه اي خون ميومد ديدن بند نمياد رفتن بيمارستان...
اينطوري شد كه يواش يواش رفتن... وقتي رفتن بابا رفت بخوابه ديد راه ميره تو اتاقش فقط خرما به پاش ميچسبه كه اينم كار آيناز بود... ديگه بابا قاط زد شديد!
جمعه 13 شهريور» صبح اتفاق خاصي نيافتاد... براي افطاري هم خونه مادرجون دعوت بوديم..رفتم تا هر كسي منو ميديد بهم تبريك ميگفت بابت قبولي! منم ميگفتم هنوز كه چيزي مشخص نيست؟!.بعد افطار آويسا كلي رقصيد و هنر نمايي كرد...
شنبه 14 شهريور» صبح داشتم با ايمان صحبت ميكردم كه آويسا اومد رفم گوشي رو ازم بگيره موفق نشد گوشي بهشيد و گرفت پيش من نشست مثل من داشت با تلفن صحبت ميكرد...
غروب هم مريم زنگ زد... ميخواست بدونه قبول ميشه يا نه.. واقعا نميدونم... دوست دارم قبول شه هر جا كه بشه... خيلي بده قبول نشي بدتر از اين اينه كه دوستات قبول شن تو نشي..درسته نخونده اما حالشو ميفهمم كه چقدر داره بهش استرس وارد ميشه تا جواب بياد... خدا كنه قبول شه..شب هم نت بودم آويسا اومد بغلم هي مانيتور خاموش روشن ميكرد ميزاشتم پايين گريه ميكرد..ديگه ترجيح دادم بخوابه خودمم برم بخوابم...
يكشنبه 15 شهريور» صبح اتفاق خاصي نيافتاد.. با آويسا هم حموم رفتم كلي آب بازي و كف بازي كرديم... .براي افطاري خانواده بابا دعوت بودن... سالاد و همونطوري كه جمعه ميخواستم درست كنم درست كردم! موقع سفره گزاشتن هم اويسا سفره رو جمع ميكرد نميزاشت آخرش اينو گزاشتيم خونه همسايه بيست دقيقه بعد رفتم آووردمش... اينقد اونجا مظلوم بود... دلم سوخت اما چاره اي نبود چون بغلش ميكرديم لج ميكرد اساسي فقط تنها راهش دور شدن از خونه بود.. بعد افطار هم مسابقه واليبال بود وقتي باختن مرداي خانواده اعصابشون خورد شد و رفتن خونه! چون زود رفتن مامان رفت نماز بخونه منم جو منو گرفت كل ظرفاي افطاري شستم! ديگه مردم.... با مامان خشك كرديم و جابجا كرد...
دوشنبه 16 شهريور » صبح مسيج دادم به منيرا جواب كنكور فني اومد قبول نشد... دلم سوخت هر چند نخوند اما... شب هم سام سون ديدم... اينقدي اعصابم خورد شد...دوست دارم كله پسره رو بكنم... حالا منتظرم ببينم امشب چه خبره! حرصمو در آوورد...
سه شنبه 17 شهريور» امروز فرزاد مياد...صبح بليط داشت اما موقع فرود چرخ هوايپيماش تركيد و بايد چرخ و از تهران دوباره ميووردن براي همين به جاي 11 ساعت 5 تازه حركت كرد! اينم از هواپيماهاي ما..واقعا امنيت نداره .. آويسا هم جديدا گير داده بالاي ميز بشينه.. خيليم بغلي شده... كلي بهش وابسته شديم اما هفته بعد ميره..
ديگه برم ... نزديكه افطاره ....
افطاري خودم درست كردم... با پوران هم مسيج بازي كردم...
شاد باشین
دوستون دارم![]()
پنجشنبه 5 شهريور» غروب ساعت 5 بود بيدار شدم ديدم پوران مسيج داده كه ف؟ ميره دنبالش و يه ساعت ديگه باشم خونه ح؟... منم گفتم هر وقت راه افتادين ميس بنداز... چون اينا عمري يه ساعت ديگه راه ميافتادن! ساعت 5:45 بود كه يواش يواش شروع كردم به آماده شدن... ساعت از 6:15 گذشته بود كه براي پوران زنگ زدم و ف؟ گفت ميايم دنبالت... يه ربع بعدش اومدن... رفتيم خونه ح؟... چون س؟ ميخواست بعده افطاري بره براي همين براي همين از خودمون عكس گرفتيم... بعدم صحبت از اونيكي دوستمون شد كه چرا س؟ جشن نامزديش دعوت نكرد....صحبت از رفتن ف؟ شد...22 شهريور ساعت 6صبح... س؟ميخواد بره بدرقه فرودگاه... شايد منم رفتم.نميدونم از طرفي دل ندارم از طرفيم.... روي ميز هم كه در حال خوردن افطاري بوديم از خودمون عكس و فيلم گرفتيم ... ديگه س؟ هم ساعت 8:20 بود كه رفت...
ف؟ هم لپ تاپشو اوورده بود عكساي دوستاشو و تولد خواهرشو نشون داد... وقتي عكسا تموم شد رقصيديم تا ساعت 11 .... منو ح؟ رفتيم تو اتاق تا فيلم و عكسايي كه گرفتم بريزم تو كامش... بچه ها رو صدا ميزدم كه بيان ببينن نميومدن ميگفتن داريم ظرف ميشوريم!ف؟ ظرف بشوره؟ كنجكاو شدم برم ظرف شستنشو ببينم آخرين بار كه ظرف شستنشو ديدم سوم دبيرستان بود كه براي خودش جكي بود... با دوربين رفتم فيلم بگيرم ديدم نخير ظرفا رو ريختن تو ماشين...
بعد اون اومديم 4 نفري منچ بازي كرديم..كلي جيغ و ... آخرش پوران برد
... من برده بودم گرفتن منو نابود كردن....ساعت 12 بوديم كه ح؟ زنگ زد كه شوهرش بياد تا ماشين بياره ما رو برسونه...ماشيني كه اومده بوديم مال س؟ بود كه رفت... تو شهر ساعت 12:15 بود كه دو سه بار دور زديم...بارون ميزد... تو ماشين هم از خودمون عكسو فيلم گرفتيم... بعدم هم خداحافظي...ساعت نزديكاي يك بود كه اومدم خونه...
جمعه 6 شهريور » صبحش كه كاملا خوابالود بودم... بعدم كه دپ زدم به خاطر ف؟... ياد دوران دبيرستان...ياد دعواش با معلم زبان.... ياد پاره شدن مانتوش... دلم براش تنگ ميشه خيلي خيلي... شايد الانم من سالي يه بار بيشتر نميبينمش چون تهران زندگي ميكنه اما همينكه نزديكه و ميتوني هر وقت خاستي بري تهران ببينيش خيالم راحت بود اما حالا....بايد صبر كنيم تا سال بعد مرداد... هر چند مسنجر هست و قراره تلشو هم بده...
شب هم جومونگ ديدم...الان دو قسمته كه ميبينم... اونم چون بهشيد ميبينه من ميبينم
...
شنبه 7 شهريور » صبح مريم زنگ زد كه براش ثبت نام ميكنم يا نه... گفتم اطلاعاتشو بده ثبت نام ميكنم...پنجشنبه با مشخصات شخصي ميرفتم نميتونستم ثبت نام كنم گفت خودش ميكنه زنگ زد و گفت كارتشو پيدا كرد ... منم ثبت نام كردم بعد كه رفتم مشخصاتشو ببينم درسته يا نه ديدم نوشته سهميه ايثارگران... گفتم اين چه نامرده سهميه داشتو رو نكرد... بعدم همينطوري رفتم مال خودم نگاه كردم ديدم زده سهميه ايثارگران... واي يعني اشتباه كردم؟ ويرايش هم نداشت... شماره سنجشو ميگرفتم... اشغال... با سه خط موبايل و تلفن داشتم شماره سنجشو ميگرفتم...بينشون هم به آموزش پروش بابلو ساري هم زنگ زدم اما فايده اي نداشت... تمام تنم ميلرزيد... مامان كه اومد بهم گفت ميدونستم اشتباه ميكني اينقد گفت كه زدم زير گريه...
اين پسر همسايمون كه پارسه ميومد اينم براش مشكل پيش اومده بود به خاطر سربازي..مامان رفت ازش بپرسه كه مازندران پايگاه سنجش داره يا نه اونم گفت نه.... واقعا با اعصابم بد بازي ميشد... سنجش يا اشغال ميزد يا بر نميداشتن... من مطمئن بودم كه گزينه اي بد نزدم. بابا كه اومد قيافمو ديد گفت غروب ميريم تهران.. مامان هم زنگ زده بود براي پسرداييش كه اين بره سنجش كارمو درست كنه كه من قبول نكردم به پسر جماعت نميشه اطمينان كرد فقط آدرسو ازش گرفتم...بعد به مريم و پوران زنگ زدم كه اينا ميان يا نه... پوران گفت كه ميدونه قبول نميشه مداركشو ميده به من اما درست نشد هم مهم نيست... مريم گفت مياد براي همين به بابا گفتم برامون بليط بگيره خودمون ميريم... رفتم وسايلمو جمع كنم شناسنمو هم بردارم ديدم كارت مليم لاي شناسنامس..چقدر دنبالش گشتم!
همچنان در حال اشك ريختن هم بودم كه مادر همون پسره اومد خونمون گفت كه پسرش براي همه دوستاش زنگ زد گفت همه همينطورين
... بعدم چون خيالم راحت شه رفت از اطلاعاتش برام اون موقع ساعت 3به بعد بود پرينت گرفت آوورد... ديدم مال منم همونطوريه
... زير سهميه ايثارگران نقطه چينه... من به نقطه چينه اصلا توجه نكردم بي خودي اينهمه خودمو درگير كرده بود... براي بچه ها زنگ زدم كه مشكلي نيست و درسته... براي بابا هم زنگ زدم كه بليط نگيره كه جواب نميداد...بعد خودش زنگ زد خوشبختانه رفته بود بخره كسي نبود بفروشه يه ربعي هم منتظر بود ديد كسي نيست رفته بود خونه مادرجون...
ديگه اينطوريا شد......
با چشاي پف كرده رفتم بخوابم اما نشد..بچه ها زنگ ميزدن كه چي شد.. بعدم ندا زنگ زد .. تازه ازم خبر دفترچه ميگيره! ميخواد ثبت نام كنه... رتبش بالاي 30000 شده.. 42900 خورده اي هم آخرين رتبه مجازه... منم گفتم همه جا رو بزن حتي دورترين نقطه فوقش قبول شدي نميري ميگي قبول شدي نرفتم اين خيلي بهتره تا قبول نشي...
دراز كشيدم بيدار شدم ديدم يه شماره مثل سنجش فقط 3رقم آخرش فرق ميكنه سه بار به گوشيم زنگ زده... منم زنگ زدم ديدم ساراس... واي كه چقدر دلم براش تنگ شده.
.. كلي صحبت كرديم....
يكشنبه 8 شهريور» صبح خواب و بعدم سريالهاي كانال فارسي 1... غروب مامان رفت براي مامانش دارو بگيره ببره بهش بده بياد...ساعت 6:40 بود كه مامان بزرگم زنگ زد كه مامان رسيده يا نه... ساعت 7شد مامان نيومد ساعت 7:15..7:30 ديگه از نگراني مرديم بابا لباس پوشيد رفت دنبال مامان... حاج خانوم 7:45 مياد خونه كليم شاكي كه چرا بابا اومد دنبالش تا 12 شب بيرونه كسي نگران نميشه الان اين موقع همه نگرانش شدن... هر چيم بهش ميگيم نزديك اذانه فرق ميكنه!باز حرف خودشو ميزنه
شب هم بعد افطار رفتيم بيرون... اما مغازه هاي مورد نظر بسته بود...
دوشنبه 9 شهريور» صبحش مثل ديروز بود... غروب هم اتفاق خاصي نيافتاد.... آهان فقط آويسا ياد گرفت از پله ها بالا بره...بچم نميتونه راه بره اونقت از پله بالا ميره
...
سه شنبه 10 شهريور» صبح تا 10 دراز كشيده بودم... اومدم يه خورده كاراي شخصي انجام دادم... آويسا و بهشيد هم تا 11:45 خواب بودن
... آويسا بيدار شد كلي آتيش سوزوند.....الان از پله ها هم مياد پايين...البته يكي پيشش هست كه يه موقع نيوفته...
غروب هم بهشيد رفت خونه مادر شوهرش... ساعت 9 بود كه من و مامان تصميم گرفتيم بريم خريد... من خيلي وقته يه كتوني با شلوار ميخواستم... الان چون تولدم نزديكه به فكرم رسيد كه برم بخرم تا مامان به عنوان كادوي تولد نده!
داشتم آماده ميشدم كه ديوار اتاقم چندين بار لرزيد و بعد صداي داد و فرياد همسايه ديوار به ديوار
...مستاجرن آخرين هفته مرداد عروسيشون بود.... دختره براي استان خراسان شماليه...پسره مال بابل.. مامان گفت اينا دو هفته عروسي كردن اينن بعد چي ميخوان بشن
...اومديم كوچه سوار ماشين شيم همسايه هامون نميدونم كجا داشتن ميرفتن و كلي از شوهره بد تعريف كردن! دلم براي دختره سوخت تو شهر غريب تك و تنها! ![]()
مغازه هاي مورد نظر بسته بودن... براي شلوار چند جا رفتم اما جنسشون خوب نبود انگار پارچه بودن بهشونم ميگي ناراحتم ميشن
... مامان گفت باشه براي آخراي شهريور كه ماه رمضان هم تموم ميشه...
چهارشنبه 11 شهريور » تا 10 خواب بودم مامان بيرون بود زنگ آيفونو زد بيدارم كرد... اومدم تو هال ديدم بابا هم يه ربع پيش تل زد.... اين آپو ديروز غروب نوشتم صبح تكميل شد... ظهر هم زن پسرداییم زنگ زد فردا کل خانواده مامان افطاری دعوت شدن! الانم تازه از خواب بیدار شدم![]()
دلم برای ایمان هم تنگ شده خیلی![]()
آیا میدانستید این هفته :
آیا میدانستید که اغلب، روژ خانمها از پولک ماهی درست شده اند ؟
آیا میدانستید که پول از کاغذ درست نشده بلکه از کتان ساخته شده ؟
آیا میدانستید که سریع ترین عضله بدن انسان زبان است ؟
++سريال سام سون جالبه... خوشم مياد!![]()
7 شهريور تولد آذين جان رو به مدار عزيز تبريك ميگم![]()
8شهريور تولد سبا عزيزم هم تبريك ميگم .![]()
شاد باشين
دوستون دارم![]()
چندين وقت پيش به دو بازي دعوت شدم...
اولين بازي از طرف ايمان...
چه برنامه ایی واسه تابستون داشتم و دارم؟
برنامه خاصي نداشتم...چون تا اول مرداد مشغول درس بودم..اما تصميم گرفتم بعدش برم دريا براي برنز . كلاس رقص. گرفتن يه تولد توپ!
کدوم برنامه ها انجام دادم؟
هيچكدوم
کدوم برنامه ها انجام ندادم؟
دريا! چون دقيقا بعد اينكه از اردبيل اومديم هوا ابري بود تا الان.... البته مسائل خصوصي ديگه هم نذاشت كه تو تصميم پافشاري كنم...
كلاس رقص .. دقيقا همون هفته اي كه بودم اردبيل كلاسش شروع شد و من اومد 3جلسس گذشته بود ....
تولد : امسال هم مثل دو سال قبل بازم تولدم تو ماه رمضان افتاد و ... گزاشتم براي سال ديگه كه بيشتر كيف بده... تو ماه رمضون كيف نميده!
دومي هم از طرف آرين....
فکر کنيد همين الآن خداي نکرده بفهميد بيمار هستيد و تنها ۳ماه از عمر شما باقي مانده است و ميتوانيد۳ ماه زندگي کنيد در اين مدت کوتاه ۳کار مهمي که حتما انجام ميدهيد چيست؟!!
اولين كار گريه كردنه.... بعد اينكه راحت سبك شدم اين موضوع رو قبول كردم ميرم از همه حلاليت ميگيرم و بعد اگه وقت اضافي اومد ميرم همه دوستامو از پيش دبستاني تا الان پيداشون ميكنن به خصوص يكي كه پيدا كردنش خيلي مهمه ....
اگه قرار باشه يه فيلم از سر گذشت زندگي شما در همين سن که هستيد درست کنند...
¤اول از همه روز و ماه و سال تولد؟
24 شهريور 1366
¤چهار اتفاق مهم زندگيت که بايد بهشون اشاره بشه کدام است؟
اولين چيزي كه هميشه به يادم مياد و برام جالبه اينه... وقتي اول ابتدايي بودم يه روز زنگ تفريح به دستام نگاه كردن يهويي تو ذهنم اومد كه چقدر دستام بزرگ شده! به اين نتيجه رسيدم كه خودمم بزرگ شدم...براي همين هر وقت به كف دستم نگاه ميكنم ياد اون روز ميوفتم...
دوم آشنايي با ايمان و بعد هم.....
سوم خاله شدنم..
چهارم سر كار رفتنم... فكرشم نميكردم كه يه روزي كار كنم!خيلي بهم مزه داد.
¤چهار اتفاق مهم که نبايد بهشون اشاره بشه؟
اولين اشتباه محض كه هنوزم دارم چوبشو ميخورم انتخاب رشتم تو زمان دبيرستان... با مشاوره غلط اقيد رياضي و زدم و اومدم فني....
دومين و بقيه سكرته....
¤خلاصه اي از اخلاقتون به اضافه شخصيت و چيز هاي ديگر؟
نياز به گفتن نداره همتون منو ميشناسين كه چقدر ماهم!![]()
¤با در نظر گرفتن چهره واقعيتون کدوم يکي از هنر پيشه ها رو براي بازي نقش خودتون انتخاب ميکنين؟
كسي رو دعوت نميكنم... هر كي دوس داشت ميتونه بازي كنه...
رويداد هاي مهم :
1 شهريور : رتبه كنكور
2شهريور: تولد مامان
4شهريور : تولد يك سالگي آويسا
5 شهريور: سالگرد ازدواج بهشيد و فرزاد
شنبه 31 مرداد » بعد افطار منتظر سريالها شديم... چرا سريال طنز ايندفه نيست؟
يكشنبه 1 شهريور » صبح تا 10 دراز كشيده بودم ... با آويسا بازي كردم تا ساعت 12.... ساعت 12 هم نشستم فيلم ديدم تا 3 .... تا بخوابم شد 4 ساعت 5 هم بيدار شدم... رو تختم دراز كشيده بودم و به رتبم فكر ميكردم... به تستهايي كه زدم... به روزاي درس خوندن... اينطوري شد كه استرس اومد سراغم اگه بيشتر اونايي كه زدم اشتباه باشه رتبم داغونه!ساعت 5:30 بود كه اومدم پشت كام... تو سايت سنجش زده بود 6 به بعد...ميخواستم آهنگ گوش كنم تا 6 شه...اومدم نت سايت سنجشو همينطوري باز كردم ديدم لينك كارنامه فعاله.... مشخصاتو دادم...............جيغ كشيدم همه ريختن تو اتاقم..........واي خداي من اين رتبه منه؟ .... هر چند يه خورده پر توقع بودم فكر ميكردم رتبم زير 1500 بشه اما دو برابر شده با اين حال براي 3 ماه خوندن خوب بود يه جورايي به نظرم عالي بود... بابل قبول ميشم.... البته احتمالا!... بعد اين براي پوران و مريمو گرفتم...رتبه هاشون بد شد ... براي همين نميگم! ندا زنگ زد... ازم رتبمو پرسيد رتبه خودشو نگفت! البته بهم گفت رتبمو نديدم ميدونم بد كردم براي همين اصلا نميخوام ببينم! منكه باور نكردم! مائده هم مسيج داد ... خلاصه من براي خودم خيلي خيلي خوشحال بودم از طرفي دلم براي بچه ها خيلي سوخت... كلي شاد و خندون بودم ميگفتم بابل قبولم كه بهشيد زد تو ذوقم گفت اومد همه اون 3000 نفر قبل تو مازندراني باشن و همون دانشگاه تو رو بزنن پس در نتيجه تو قبول نيستي! اينقد با اطمينان نگو!
بعد افطار هم من طاقت نيووردم كادو تولد مامانو پيشاپيش دادم...
دايي ها همراه با خانواده اومدن ملاقاتي آويسا... رتبه نيما هم 2000خورده اي شده تو رشته جهانگردي! فكر نكنم قبول شه..چون 5تا دانشگاه بيشتر نيست با ظرفيت 60 يا 80..... ديونس پارسال رشته خودش حسابداري بابل قبول شد نرفت!
دوشنبه 2 شهريور» يهويي هوا سرد شد بارون گرفت..بهشيد هم صبح رفت براي آويسا لباس گرمتر بخره...شلوار بلند و اين چيزا... منم خواب بودم كه آويسا رو آوورد پيشم رو تخت... چون سردش بود زير پتو آروم گرفت و دراز كشيد وگرنه عمري اين دراز بكشه (يه چيزي هم درمورد خوابوندنش بگم اصلا راحت نيست...نيم ساعتي طول ميكشه...اينقد بازيگوشي ميكنه...انگشتشم مثل انگشت صمد آقاس همه جاي صورت آدم فرو ميكنه) بغلش كردم كه از اونطرف تخت نيوفته گوشيمم دستش بود باهاش بازي ميكرد... ساعت 10:15 بود خوابيد منم اومد پشت كام.... تا دفترچه انتخاب رشته رو اينترنتي بگيرم...كه نبود براي بهشيد زنگ زدم اگه تونست برام بگيره.... آويسا دقيقا نيم ساعت بعد بيدار شد با هم رفتيم پايين تو هال بازي كرديم ... ساعت 12:30 اين حدودا بود كه بهشيد اومد و دفترچه رو برام گرفت....
غروب با دفترچه سرگرم بود... بعد افطار هم يكي از عمو ها با خانواده تشريف آووردن....
سه شنبه 3 شهريور » صبح كلي مسيج از بچه ها بابت اينكه مشاور انتخاب دانشگاه ميشناسم يا نه داشتم... تعجب كردم آخه رشته كه نيست دانشگاس اونم برا اسا علايق و رتبه ميشه انتخاب كرد..
غروب هم مريم و پوران زنگ زدن كه ميان اينجا براي انتخاب ... بهشيد هم رفت خونه مادرشوهرش...
چهارشنبه 4 شهريور » صبح ساعت 9 بلند شدم... موهامو درست كردم و يه نيمچه آرايش كردم اتاقمو مرتب كردم صبر كرد تا بچه ها بيان... گفتن 10 به بعد ميان... بعد ديدم نيومدن رفت سراغ كشويي كه توش سشوار و اتو مو و اين چيزاس تميز كردم...يهويي بعد اون يه چيزي يادم اومد.... كارت ملي و كارت كتابخونم! جفتشون گم شدن! دو تا از كشو لباس و كمد كتابا همه رو ريختم بيرون اما اثري ازشون نيست! نميدونم كجا گذاشتمش...كارت كتابخونه مهم نيست اما كارت ملي... آخرين بار براي كنكور با خودم برده بودم اما مطمئنم آووردمش خونه...نميدونم كجا بگردم! مريم ساعت 11:20 بود اومد پوران هم 11:45 اومد 5 دقيقه هم به خاطر ديركردش پشت در موند! پوران انتخاباشو از قبل تو دفترچش علامت زده بود ..هر 50 تا رو انتخاب كرد...مريم هم با هم نشستيم انجام داديم..
رفتيم سايت سنجش نوشته بود 2 به بعد... عكساي جشن نامزدي س؟ ديديم...اومديم فيلم ديديم...ح؟ زنگ زد براي فردا ما رو افطار دعوت كرد!..... گناهي شوهرش كه هميشه به خاطر ما ميره بيرون ... ح؟ تنها ازدواجي ما كه ما رو هميشه خونشون دعوت ميكنه!...ساعت از دو گذشته بود اومديم نت بازم لينكش غير فعال بود كه بيخيال شديم حرف زديم...تا ساعت 5 بودن...
بعد اون اومدم دراز كشيدم نيم ساعت نشد بلند شدم حس كردم آرنجم خيلي ميسوزه تو آينه نگاه كردم ديدم پستش كنده شد قرمز شد خوني هم هست! نميدونم به چي خورد..منكه رو تخت بودم!!
اومدم پشت كام براي پوران ثبت نام كردم .... ميخواستم براي مريم بكنم ديدم اطلاعتي كه به من داد ناقصه ثبت نام نميشه!
بعد افطار هم اومدم براي خودم انتخاب كردم..16 تا انتخاب كردم به احتمال 80 درصد اولين انتخابم قبولم.... اون 20 درصد هم به خاطر حرف بهشيد كم كردم كه ضايع نشم يه موقع!!اومدم ثبت نام كنم كه هي ميگفت تعداد مراجعه كننده ها زياده.... عصبيم كرد!
پنجشنبه 5 شهريور » گفتم امروز اويسا نيست ميخوابم تا لنگ ظهر .... نشد ساعت 9:30 اومد... بهشيد رفت حموم تنها بود موندم پيش آويسا....بهشيد صدا زد آويسا ببرم...يه لباس ميخوام در بيار كلي نق زد بماند كه چه فحشايي بهم داد ما كه زبونشونو نميفهميم.... اومدنه هم ميخواستم لباسشو بپوشم كلي نق نق كرد.. نزاشت بلوزشو بپوشم تا بهشيد اومد...به بهشيد ميگم نميزاره... ميگه دكمه پيش يقشو باز كردي؟ منم ميگم نه.... پس بگو چقدر تنگ بود نميرفت...بهشيد رفت لباس قبليشو كه در آووردم جمع كنه ميگه دكمه اينو هم باز نكردي در آووردي؟.... تقصير آويساس نميزاره.... بعد اين هم چند بار سعي كردم براي انتخاب ....نميشه....
++يه آپ هم شنبه ميكنم ميخوام بازي كنم... شايدم عكساي آويسا رو گزاشتم... حس آپلود نيست...
يه چيز جالب ديروز به پوران قضيه عنكبوت و گفتم ... اينم ميگفت من هميشه دهنم بستم ميخوابم... ميگفتم سرما ميخوري... ميگه نه اون موقع ها اصلا نميخوابم....خلاصه قانع نشد ممكنه تا حالا 2-3 تا عنكبوت خورده باشه!

