شنبه ۲۵ مهر » صبح ریاضی خوندم... میشه گفت تا ۱۲ ریاضی خوندم....یه خوردم آنتن انداختم خونه همسایه بغلی... خانواده پسره از اصفهان اومده بودن و صداشون میومد... بعد اون هم ویکتوریا دیدم...
بعد از ظهر هم با مامان رفتم استخر.... اتفاق خاصی نیوفتاد.... به جز اینکه ققنوس دیدم و از اول تا آخرش داشتم گریه میکردم!
یکشنبه ۲۶ مهر » صبح با مامان رفتم بازار.... یه خاطر اینکه تولد آیناز و براش رفتیم بیرون یه لباس خریدیم... یه بلوز و شلواره و روشم یه جلیقه داره... خیلی خوشکله! بعد اون هم رفتیم بازار تره بار... اونجا مامان هم کلی خرید کرد من وظیفه این داشتم که ببرم بزارمشون تو ماشین....
ساعت ۲:۳۰ به بعد هم کمرم یه خورده درد گرفت مجبور به خوردن ایبو پروفن شدم اگه نمیخوردم و دردش بیشتر میشد این درد برام چندین روز میموند... وای به فکر کمر دردام میوفتم دلم میخواد بمیرم اما این اتفاق نیوفته!
غروب هم با ایمان بودم....
دوشنبه ۲۷ مهر » صبح دیفرانسل خوندم... چرا اینقد فضاییه؟ حرص آدم در میاد! ساعت ۳ هم کلاس داشتم... ایندفه استاد متون زیاد چیز خنده داری نگفت ... اما خیلی لحجه داره... خیلی... فکر کنین من خودم مازندرانیم و لهجه برای گوشم عادیه و زیاد متوجه نمیشم کلا همه شمالیا همینطورین تا یه حدی که طرف لهجه داشته باشن فکر میکنن طرفش هیچ لهجه ای نداره اما این خفن لهجه داره... خیلی باحاله... مخصوصا جای مهرش!
سه شنبه ۲۸ مهر » صبح ریاضی داشتم... ساعت ۷:۵۰ از خونه حرکت کردم و ساعت ۸:۱۰ سر کلاس بودم... استادش چرا اینطوریه؟ سر کلاس کلی آدم جدید دیدیم! یه پسره به استاد میگه استاد اون جلسه حضور غیاب کردین؟ گفت من اشتباهی رفتم کلاس بغلی نشسته بودم.... اینقد به استاد گیر داده بود انگاری تقصیر استاد بود.... بعد هم که سر اثبات یه قضیه استاد کلی تاکید کرد که اگه به جای یا . و بزارین یک صدم هم نمیگیرین چون اثبات غلط میشه! حالا همین پسره گیر داده بود استاد کلا نمره نمیدین استاد میگفت نه چند بار کلا گفت بعد هم گفت اصلا نمره نمیدین؟ استاد هم گفت نه داشت چون میزد بعد کلی اصلا و کلا گفتن به استاد گفت چه فرقی داره؟ استاد میگه وقتی فرق بین کلا و اصلا و نمیفهمی نبایدم فرق بین یا با و بفهمی! تا آخر استاد این پسر یه تیکه هایی مینداخت و بچه ها میخندیدن... استاد هم بد خیطش میکرد اما از رو نیمرفت! راستیتش لازم بود به همچین آدمی! چون بچه های کلاس خیلی درس خون میزنن و کلاس با سکوت سپری میشه!
وسط آنتراک ریاضی هم پسر سارویه با یه مرده که پنجشنبه اومد سر کلاس دعوا افتاد... ۱۴-۱۵ نفر پنجشنبه رفتن سر کلاس.... دخترا هم جوگیر شدن که باید ازش حمایت شه منم چون به ایمان قول دادم که دیگه سرپرستی هیچ گروهکی رو قبول نکنم از اعتراض خودداری کردم!
بعد کلاس هم من و چند تا دختره رفتیم دستشویی تا خودمونو تو آینه ببینیم دیدیم این داره تو دستشویی موهاشو درست میکنه!
بهش گفتم این دستشویی خانمهاس!
میره بیرون بر میگرده میگه دستشویی آقایان کجاس؟ میگم تو حیاط.... کلا شوت میزنه!
تن برد هم زده بود کلاس دیفرانسیل تشکیل نمیشه کلی ذوق کردم و رفتم خونه!
ساعت ۴ هم اولین کسی که بهم روز دختر و تبریک گفت ایمان بود... نمیدونم چرا خودم یادم رفته بود!تا روز قبلش داشتم با مامان بحث میکردم سر این قضیه اما روزش که شد یادم رفت!بعد اون هم اتفاق خاصی نیافتاد... فقط اینکه از ساعت ۶ غروب شروع کردم به شام درست کردن برای اینکه قبله ساعت ۷ تموم شه.... کتف مامانم به شدت درد میکنه و نمیتونه کاری انجام بده....
چهارشنبه ۲۹ مهر » صبح تا از خونه راه بیوفتم ساعت ۸ شد و تو ترافیک سنگین هم موندم برای همین ساعت ۸:۳۰ رسیدم سر کلاس... چند چهره نا آشنای دیگه هم دیدم.... خیلی جالبه که ابروهای استادت گرفته باشه اونم تابلو!! از ساعت ۱۰ تا ۱۱ هم بیکار بودم و اومدم پایین سالومه هم بود ... چون بچه های کلاس با هم اومدن بیرون سالومه گفت این پسره تو کلاس شماس؟ گفتم آره.... میگه خیلی کودنه هفته پیش به جای ریاضی اومد سر کلاس ما اونم گرافیک رایانه ای! بعد چقدم در مورد پیکسل و حرفای استاد اظهار نظر میکرد... استاد آنتراک میده میره بیرون هم برمیگرده.... بعد یه ساعت و نیم میفهمه که به جای ریاضی اومده سر کلاس گرافیک! وای ما دخترا مردیم از خنده.... حتی فکرشم خنده داره آخه اینقد آدم خنگم میشه؟
ریاضی کجا پیکسل کجا؟ کلا مشخصه داغونه....
ساعت ۱۱ هم که کلاس داشتم تا ۱ یکسره نگهمون داشت و ما رو تعطیل کرد... غروب هم که بیدار شدم کلی لباس نشسته جمع شده بود گذاشتم تو ماشین و شستم و پهنشون کردم....
پنجشنبه ۳۰ مهر » صبح تا کارای آشپزخونه رو انجام بدم ساعت ۹:۳۰ شد...با اینکه مامان گفت برم آماده شم و خودش انجام میده اما اصلا دلم نیمیومد که انجام ندم و بزارم برم... برای همین ۱۰:۱۰ رسیدم ..... کلاس پر پر بدون یه صندلی خالی! یه صندلی از یه کلاس دیگه آووردم و نشستم.... چند تا دختره دیگه هم اومدن دیدن جا نیست تو سالن وایساده بودن در این ادغام کلی پسر به نشانه اعتراض و اعتصاب از کلاس منصرف شدن و رفتن تا دخترا بیان بشینن! یعنی اند جوان مردی!
استاده گیج میزنه خودشم نمیفهمه چی میگه.... بعد این هم یه دو ساعت بیکار بودیم تا کلاس بعدی... امروز سه نفر ارائه داشتن... یه دختره که در مورد خون بند ناف بود میشه گفت مسلط بود بعد اون یه پسره (همونی که خیلی اظهار نظر میکنه همه بدشون میاد این شوته نه یکی دیگه تو پستای قبلی گفتم) که در مورد سیم پیچ و آرمیچر و این چیزا بود ... ارائش فوق العاده بود
مثل استاد توضیح میداد اصلا هم به مطالبش نگاه نمیکرد برای خودش وایساده بود توضیح میداد یه چیز فضایی بود ... این که ارائشو داد ازش بدم میومد بدتر شد احساسم الان متنفرم
چون باعث شد کلی بهم استرس دست بده و دپ بزنم! .... بعد اون هم دوتا پسر که گروهی بودن...روخونی کردن! که استاد روخونی کردن و قبول نداره ارائشون در مورد جایزه نوبل بود!قبل ارائشونم برگه پخش کردن و که در مورد ارائشون بود همه گفتن چی میخوان ارائه بدن اما ارائشون خیلی بد بود!
بعد اون هم اومدم خونه سرم خیلی درد میگرد ناهار نخوردم... خوابیدم بیدار شدم رفتم حموم بعد اون هم همسایمونو دخترش اومدن عیادت مامان.... میشه مامان بزرگ و خاله اون دختر چتیه.... گفتن دختره اینقد ساکت شده همش تو خونه نشسته... اخلاقش خیلی تغییر کرده.... از پسر با خانوادشون کلی تعریف کردن و از نظر ظاهری هم گفتن پسره خیلی خوشتیپ و خوشکله! مراسم عقدشونم ۸/۸...
اینا هم رفتن اومدم آپمو نوشتم تا زیاد نشه یادم بره....
+ آویسا یعنی آب پاک و تمیزه
* دوم راهنمایی که بودم یکی از بچه ها میخواست بره گرگان ..اصلیتشم گرگانی بود... برای همین بین دوستان قرار شد ۱۰ سال بعد یعنی سال ۸۸ بچه ها دوباره همدیگه رو ببینن... قرار شد روز ۸ ماه ۸ سال ۸۸ ساعت ۸ صبح پیش مدرسه.... تو جشن فارغ التحصیلی با اینکه اون دختره نبود اما بین ۵ نفر باقیمونده دوباره این عهد یادآوری شد.... حالا هفته دیگه جمعه این روزه... روزی که عهد بستیم... یادم مونده... نمیدونم برم یا نرم....فکر میکنم هیچکی نمیاد... چون اون دختره که گرگانه.. از رویا که دوست صمیمیم بود اصلا خبر ندارم از دو تا دیگم هم دورادور خبر دارم اما چند بار تو خیابون دیدمشون آدمای مغروری شدن و جواب سلام آدم هم نمیدن نه اینکه سلام کنی جواب ندنا نه اما اصلا به روی خودشون نمیارن که طرف مقابلشون و میشناسن... از یه طرف دیگم مصادف شده به جمعه... فکر نکنم برم.... هیچکی نمیاد...
شاد باشین
دوشنبه 20 مهر » صبح با نت رفتن گذشت
... موضع پيدا بشو نيست كه نيست
... نميدونم شايد من دارم سخت ميگيرم كه يه موضوع تك ميخوام!! نميدونم والله هنگ كردم شديد....
غروب هم كلاس داشتم... اونم متون.... با موبايلم صداشو ضبط كردم. از اول تا آخر كلاس داشتم يواشكي ميخنديدم
... حالا فكر كنين رديف دومم هم نشستم چشم استاد هم فقط رو من بود
... منم خندم بگيره عمرا بتونم خودمو كنترل كنم... از چشام اينقدي اشك اومد... مثلا گفت استاد شريعتي يا مطهري (دقيقا نميدونم كدوم) گفتش كه نميشناخته اما اون زماني كه مرد مامانم شب قبلش خواب ديد كه يه شهاب سنگ به زمين برخورد كرد و فردا تي وي گفت كه اون مرده.... واي اينو گفت مردم از خنده البته ريز ريز ميخنديدم كه متوجه نشه بعد من يهويي اين اومد تو ذهنم اوصولا ميميرن اين خوابو ميبينن كه از زمين يه چيزي رفته به آسمون نه از آسمون بياد زمين.... از آسمون بياد زمين يعني تولد!!
من به مريم كه پيشم نشسته بود گفتم مطهري گفت يا شريعتي؟ ميگه طباطبايي!! ميگم طباطبايي گفته بود الميزان كتابشه... حالا يه چيز جالب ديگم گفته در مورد منافقين و قبل انقلاب.... بعد ميگه شماها كه اون موقع نبودين يادتون بياد اما من كاملا يادمه... حالا من حساب كردم اون موقع كه اين ميگه مدرسه نميرفته.. بعد نميدونم چطوري اين خاطرات زير 7 سالشو يادشه! خداييش اين استاداي معارفي آخر خندن! ساعت 5 يواش زير لب گفتم خسته نباشيد خودمم نشنيدم نميدونم اين چطوري شنيد گفت ممنونم خسته نيستم!!
بعد اون اومدم خونه استقلال بازي داشت.... موقع بازي من داشتم با ايمان صحبت ميكردم
.... از باخت استقلال بسيار اندوهگين شدم به جاش ايمان كلي خوشحال شد!
سه شنبه 21 مهر » صبح رياضي... گفته بودم كه چي شد جلسه اولشو سركلاسش نبوديم.... از اول تا آخر كلاس با دهناي باز بدين صورت
داشتيم به استاد نگاه ميكرديم.... اما اين پسرا خيلي احساس پرفسوري ميكنن... كتك ميخوان!!![]()
بعد اون يه ساعت بيكار بوديم... خانم حسابدار هم اومد كتاباي پارسه رو ازم گرفت.. البته مال مريم... يه خورده صحبت كرديم... دوباره اومدم دانشگاه تو حياطش نشسته بودم و صحبت از مسائل و چگونگي ازدواج بودكه دخترا در حال بحث و تبادل نظر بودن! يه دختره بود خيلي خوب صحبت مبكرد الان ازدواج كردس ! فكر كنم هموني باشه كه قبلا گفتم همكلاسيه مدرسم كه بعد يه هفته طلاق گرفت فكر كنما!! اما قشنگ صحبت ميكرد... بعد اون كلاس ديفرانسل.... رفتيم سر كلاس همه جا پر شده بود مجبوري رفتيم آخرين رديف ممكن نشستيم.... هيچيم نميديدم.... دوباره بچه ها با دهانهاي باز داشتن استاد و تماشا ميكردن....
يه تمرين داد نصفشو خود استاد حل كرد مابقيشو گفت ما حل كنيم اونم تو آنتراك.... ما دخترا رفتيم بيرون هوا خوري... اومديم سر كلاس استاد گفت براتون حل تمرين گزاشتم... گفت كيا حل كردن... جلل خالق! اين پسراي كلاس ما خيلي پورفسورن!
خيلي... تو آنتراك نشستن تمرين حل كردن!
بعد كلاس هم با بچه ها در مورد اينكه پنجشنبه رو تعطيل كنيم صحبت شد.... واي كه اين پسرا چقد بچه مثبتن... فكر كنم آخرشم بزنن زيرش پنجشنبه بيان سر كلاس! آهان راستي رهبر تعطيل كننده ها هم من بودم!
هر اتفاقي بيوفته پنجشنبه رو نميتونم برم دانشگاه چون من برم ترورم ميكنن!![]()
غروب هم دنبال تحقيق بودم.... يه خوردم رياضي خوندم...ساعت 7 به بعد بود كه آقاي مدير باهام تماس گرفت گفت ميتوني بياي شركت؟ منم الكي گفتم تازه از دانشگاه اومدم باشه فردا..... اما از موقعي زنگ زد دوباره اشتياق كار كردن بهم دست داد و كلي ذوق كردم...
چهارشنبه 22 مهر » صبح ساعت 8 بيدار شدم... كارامو انجام دادم ساعت 9 شد ميخواستم رياضي بخونم كه آقاي مدير زنگ زد كه برم شركت... منم آماده شدم رفتم شركت... صحبت كرد...روزايي كه وقتم آزاده و ميتونم كار كنم و ازم پرسيد... بعد ليست مشترياشو آوورد بهم نشون داد... نمايندگي چند تا محصول جديد گرفت قيمتاشو نشونم داد....قيمتاش خيلي بالاس فكر نكنم فروش بره اما خودش مثل قبل خيلي خوش خياله... دوتا ويزيتور داره... يكي پسر يكيم دختر...دختر مشهديه اما دانشجوي ساري... بعدم منو برد انبار محصول جديديا نشون داد... ديگه همين... دو ساعت منتظر بودم بگه كه شرايط منو در مورد كار قبول ميكنه يا نه اما هيچي نگفت هيچي... اينقد عصابم خورد شد منو از خونه كشوند برد اونجا ميتونست همين سوالا رو پشت تلفن بگه... فقط در آخر بهم گفت 7-8 روز ديگه بهم جواب ميده...منم الكي گفتم يه پيشنهاد كار ديگه هم دارم تصميمشو قبل از شروع برج جديد بگيره تا من كارمو از دست ندم.. اين حرفم باعث ميشه كه تصميم قطعيشو بگيره و تكليف خودش و مشخص كنه هي منو نكشونه نياره... اومدم خونه ساعت 11 شده بود و ديگه حس درس خوندن نبود.... دوباره نت گردي كردم و دنبال موضوع
.....
غروب يه خورده درس خوندم بعد آماده شدم فيلم ققنوسو ديديم رفتيم خونه دايي. ... شام اونجا دعوت بوديم.... آرشام هم موهاشو كوتاه كرد سيخ سيخ خيلي باحال شده قيافش.... بهش بگي شبيه ساسي مانكن شدي كلي ذوق ميكنه.... آيدا هم كتاباشو بهم نشون داد... چقدر تغيير كرده... منكه همون كتاب فارسي 1 و بيشتر از اين كتاباي جديد دوست دارم... بعد شام هم حكم بازي كرديم.... خيلي وقت بود بازي نكرده بودم بهم خيلي مزه داد....
پنجشنبه 23 مهر » صبح يه خورده انتگرال خوندم كه بتونم ديفرانسلو بفهمم.... بعد هم يه نگاهي به رياضي كردم... ايمان هم برام چند تا سايت پيدا كردم و لينكاشو ديدم... يه موضوع براي كتبي پيدا كردم..
... اما فعلا شفاهي ميخوام توش لنگم....
غروب هم دوباره برام چند تا لينك فرستاد.. يه لينكش خيلي توپ بود از توش كلي مقاله گرفتم
... حالا بايد بشينم بخونم ببينم كدومش خوبه... الان فعلا سرچ كردن و بيخيال شدم و ميخوام همين مقاله ها رو بخونم ببينم كدومشون خوبه
زود هم آماده شديم رفتيم خونه مادر جون... 4مين سالگرد بابابزرگم بود... چه زود گذشت... انگاري ديروز بود... دم در خونه مادر جون هم مامان به بابا يادآور شد كه باز مثل ديشب از ساعت 11 نگه بريم بريم....
زنعموم هم دبي رفته بود يه خورده جنس اوورده بود و ما رفتيم نگاهي انداختيم... من فقط داشتم لوازم آرايشو ديد ميزدم...هر كي يه پوشاك ميديد ميگفت بيتا خيلي قشنگه اينو ببين... هر چيم ميگم من لباس نميخوام چون جا ندارم باز ميگن بيا اينو پرو كن اونو پرو كن... سه تا لاك خريدم يكي رو براي بهشيد گرفتم... دو تا هم سايه گرفتم... سايه هاش خيلي قشنگن...خيلي فوق العادس... خيلي
.... البته يه رژ هم گرفتم پشيمون شدم پس دادم....
كيف و جعبه ادكلنش خيلي قشنگ بودن اما خودشون چندان خوشبو نبودن... قصد داشتم براي بهشيد ادكلن بگيرم اما بوهاشون جالب نبودن
...
همه وقتي ديدن من سرم گرمه قسمت آرايشي هر چي پيرهن بود دادن حنا ميرفت ميپوشيد ميومد اونم بهش ميومد
و اينطوري شد كه كلي خرج دست بابا و مامانش گذاشت چون همه پيرهنا رو خريد!! البته بعد شام هم به هر مجبورم کردم برم پیرهنای حنا رو بپوشم پوشیدم همه به به گفتن چقدر قشنگن خوب شد حنا خرید همشونو وگرنه منو اغفال میکردن کلی خرج میزاشتن رو دستم برای خرید لباس
زنعموم با بچه هاش و خانواده خودش تفريحي رفتن تعجب كردم كه جنس براي فروختن آوورده بود... گفتش اينا رو همينطوري آووردم ببينم فروش ميرن يا نه... ميگه تصميم گرفته براي پسرش مغازه باز كنه خودش بره خريد اين باشه تو مغازه براي فروش....
بدليجات هم براي فروش بود بهش گفتم زنعمو سفيد ميووردين اخه زرد مشخصه مصنوعيه! ميگه اينا رو عموت رفته بود هند به عنوان سوغاتي براي ما آوورد نه من خوشم اومد نه دختر عموت براي همين گزاشتم براي فروش!! تقصير عموته كه خوش سليقس!
قبل شام هم دوباره بنده پولدار شدم...دوتا عمم با مادرجون بهم پول دادن
... عمه بزرگه هم تراول داد خوش خوشانم شد... تصميم گرفتم از الان براي ارشد بخونم كه پولدار شم دوباره!!![]()
بابا هم از ساعت 10:30 داشت ميگفت بريم كه گفت بابا فردا كه تعطيله.. ساعت 11 به مامان گفت بريم مامان گفت چاييمو بخورم... ساعت 11:15 بريم؟ من : بابا دارم خيار ميخوردم.. ساعت 11:30 بريم؟ مامان : دارم ميوه ميخورم صبر كن... ساعت 11:45 بريم؟ من : بابا صبر كن اين آهنگا بلوتوث شه.... ساعت 12 بريم؟ خوب بريم ....
جمعه 24 شهريور» صبح بيدار شدم فتيله ديدم .... مامان از ساعت 10 داشت با زنداييم تلفني صحبت ميكرد تا 11 و خوردي.... داشت قطع ميكرد گفتم مامان نگاه كن چقدر شده ديد شده 1ساعت 17 دقيقه! فكر كنين! ساعت 11 تا 12 هم شب به شب ديدم... بعد اون اومدم اين آپ و نوشتم تا اين لحظه!
*هر شب بعد ديدن فيلم ققنوس تو خونه كلي بحث ميشه بين مامان و بابا! بابا طرفدار پسره و كاراشو تاييد ميكنه منو مامان طرفدار دختره! خوب پسره خيلي مغرور بازي در اوورد... اين بحثا اينقد بالا ميگيره كه من مجبورم ميانجي گري كنم بگم بي خيال اين فيلمه!
** شهاب جان كه در مورد اسم خواهر سالومه پرسيدي... اومدم وبت كامنت بستس براي همين اينجا ميگم... تمام اسامي دوستام مستعاره براي همين.... اسم مستعاره خواهر سالومه هم ميشه سحر!
*** اين دختر همسايمون قضيه چت بود؟! از اصفهان اومدن و كلي راضين و از خانواده پسره كلي تعريف ميكنن! حتي تحقيق هم كردن همه نظر مثبت به اين خانواده داشتن... حالا خانواده پسره هم شنبه دارن ميان شمال براي مراسم خاستگاري و بله برون و اين حرفا... فكر ميكنم ميبينم دو خانواده چه راحت اين قضيه آشنايي چتي بچه هاشونو قبول كردن و. مراسمات چه زود داره شكل ميگيره... ايشاله خوشبخت شن چون اين دختره خيلي تو زندگيش سختي كشيده!
**** آويسا ملوس هم سه چرخه دار شد!
شاد باشين
دوشنبه 13 مهر » مامان براي شام برام سوپ درست كرد...سوپش طعم آبليمو شديد ميداد.. منم گلوم خودش درد ميكرد ديگه.... يه بشقاب بيشتر نخوردم... بعد شام هم مامان رفت عكساي دوران سپاه دانشش و آوورد كه تو آلبوم بزاره تا فردا يكي از دوستاش دودر نكنه... تو عكساي مامان عكس دوران ابتداييشم بود... عكساي دوران سپاه دانش هم تو سن منه... اوندفه اي كه بازار بوديم مامان روسري خريد و من روسريشو گزاشتم رفتم پيشش مامان گفته بود دختر خالش گفت بيتا شبيه جوونياي تو شده اما وقتي داشتم عكسا رو نگاه ميكردم هيچ شباهتي نبود.. البته من يه درصد هم شبيه بابام نشدم و مشخصه به مامانم رفتم اما قيافه كليم شبيه مامانه .... بيشتر فرم صورت و رنگ پوست....اين عكس ديدن ها تا ساعت يك شب طول كشيد... اينا قبلا تو آلبوم بودم اما آلبومش ديگه قديمي شد و چسبش از بين رفت... بعد اينكه كاراي مامان تموم شد آلبومي كه با بابا بود و ديدم.... عجب كسايي بابا ميگرفت...شبيه كارت پستال ميمونه... عكساي دو نفرشون حرف نداره... به خصوص مدلاشون... عكساشون كلي عشقولانه اي بود بالاي 18+![]()
سه شنبه 14 مهر » صبح بيدار شدم گلوم درد نميكرد نميدونم تاثير آمپول بود يا اينكه خودم خوب شدم!
كلاس رياضي داشتم... اول اومدم ساختمان مركزي ديدم نوشته تو همين ساختمون برگزار ميشه...رفتم طبقه اول و دنبال كلاس كه دوتا از بچه ها رو ديدم... اينا اشتباهي كلاسو ديدن و رفته بودن سر كلاس بچه ها عمران نشسته بودن!! از شماره كلاس مشخص بود كه تو طبقه دو برگزار ميشه اما طبقه دو كجاست؟ كل ساختمون و گشتيم ازين پله ميرفتيم بالا از اونيكي ميومديم پايين آخرش راه پله طبقه دو ديديم! رفتيم سر كلاس نشستيم... ساعت 8:30 شد بچه ها ديدن استاد نيومد يواش يواش رفتن.... ما هم سه تايي رفتيم تو حياط نشستيم.... كلاس بعديمون 11 بود... بيكار نشستيم و از هر كسي رد ميشد عيبي ميگرفتيمو ميخنديديم...البته اين كار بديه اما خوب بيكاريه! ![]()
ساعت يه ربع به يازده رفتيم ساختمون شماره 2 ديديم تن برد اين قسمت كل كلاسا رو زده... نگاه كرديم ديديم كلاسي كه براي رياضي اينجا زده با اون ساختمون فرق داره..كلاس رياضيمون تو اين ساختمون برگزار شده! رفتيم از بچه ها پرسيديم ديدم بله تشكيل شده كلي هم درس داه بچه ها گفتن خيلي سخته خيلي خيلي سخته..
كلاس ساعت 11 هم تشكيل شد اين پسرا هممثل بچه هاي كلاس اولي رفتن اول تو كلاس نشستن و رديفاي جلو رو پر كردن
... ما هم اون ته نشستيم... استادش زن بود... داشتم به دوستان ميگفتم استاد زن و كي تحويل ميگره كه يهويي ديدم يه دختره جلو وايساده ميخواد شروع كنه به درس دادن!!!اي واي يعني اين استاده؟ بچه ها با قيافه بهت زده به اين دختر كه استاده نگاه كردن... ماشاله يه سياستي داره كه جلسه اولي كلي درس هم داد!

به زور خسته نباشيد كلاسو تموم كردم داشتم ميومدم خواهر سالومه رو ديدم... اومدم خونه شد 2:30... تند ناهارو خوردم و رفتم دراز كشيد تا خستگيم در بره زودتر آماده شم... نميدونم كي خوابم برد كه با صداي زنگ در بيدار شدم... تندي در اتاقو بستم شروع كردم به آماده شدن..
اومدم پايين و ... خيلي وقت بود منو نديده بودن... بچه هاي دوستاي مامان تو مهمونيشون شركت ميكنن اما من چون سركار ميرفتم بعد هم براي كنكور نبودم... الان كه موقع دانشگاه شده دختراشون نبودن به جز يكي كه دانشجو نيست... فكر كردم ازم كوچيكتره.. چون قيافش خيلي ساده تر و ريزه ميزه تره... خودش سنمو پرسيد تعجب كرد بعد گفت خودش متولد آخراي 62 كه با 63 اي ها ميوفته.... ساعت نزديكاي 8 بود كه رفتن...
شب قبل خواب اومدم پشت كام ديدم روشن نميشه....
چهارشنبه 15 مهر » صبح زبان داشتم...تمام كلاسام به جز متون تو يه ساختمونه.... كلاس زبان 8:30 شروع شد 9 تموم شد...استادش فقط صحبت كرد در مورد زبان... گفت يا برين يه جا براي تقويت زبان ثبت نام كنين يا يه كتاب خودآموز معرفي كرده اونو بگيريم و تمرين كنيم. گفت كتابو بخريم و بهش بگيم اين برامون برنامه ريزي ميكنه كه چطور بخونيم! گفت اونايي كه تا جلسه بعد تصميم نگرفتن ديگه كلاس نيان!!! فقط موقع كوييز ها حاضر باشن و بقيه كلاسا رو نميخواد بيان! البته اينكه اينقدر به فكر تقويت زبان خوبه اما ... حسش نيست البته دوست دارم زبانم تقويت شه اما ......حالا ببينم چي ميشه.... استاد قبل اينكه بره گفت دوتا برگه هست دادم پرينت كنن يكي بياد نماينده شه بگيره بده انتشارات.... بعد كلاس ديدم همه بچه ها وايسادن تا برگه از استاد گرفته شه... من و مريم همجزوه رياضي يه دختره و رو گرفتيم تا بريم انتشارات كپي كنيم...
رفتيم انتشارات ديدم پسره هم كلاسي داره زبان و فوتو ميكنه...داشت ميرفت مچشو گرفتم گفتم جزوه زبان امروزه؟ گفت آره... گفتم ميشه ازش كپي بگيرم گفت اصليه اينجاس... يه جور بدي گفت انگاري از دماغ فيل افتاده.
.. دلم خواست با كيف بزنم تو سرش... اصلا مشخص نبود كي گرفت او امد انتشارات ...مثل ترم يكي ها اه اه.... تو انتشارات هم يه دختره اومد رنگ موهاش شبيه رنگ موهاي تاتيانا بود
.. فكر كنين همچين رنگي زير مقنعه چه بد ميشه!!
دوباره رفتيم ساختمون خودمون نشستيم و سالومه اومد... با هم كلي حرف زديم... اينم تا يك بيكار بود.. ساختمون مركزي كار داشت و منم باهاش رفتم... دم ورودي داشتم بهش ميگفتم سالومه اين مرده مثل اينكه حراسته چون به مانتو دوستم گير داده ميره با مرده سلام عليك ميكنه ميگه آموزش كجاست؟!
مرده بهش ميگه كارت دانشجويي داري؟ تو دانشجوي ترم بالايي هستي..آرايشت زياده و اين حرفا...البته زياد گير نداد بهش اما بعد بهش ميگم سالومه من دارم بهت ميگم اين حراسته اونوقت ميري تو دهنش؟
ميگه فكر كردم باهاش سلام عليك كنم بهم گير نميده!
سالومه هم چون بيكار بود اومد سر كلاس من نشست...كلاس ساعت 11... استاد شنگوله... حواسش به سالن بود ميرفت صحبت ميكرد برميگشت! اما اينم كلي درس داد....12 تا 1 آنتراك داد بيكار بوديم... ساعت 1 تا 2 كلاس... بعد هم تعطيل...2:20 خونه بودم... كيف ميده ها...خيلي زود ميرسم.....
غروب به رياضي كه بچه ها ميگفتن سخته نگاه كردم... اينقدي راحته.. بعضي از جاهاشو سخت متوجه شدم اما اگه كلاس بودم حتما متوجه ميشدم... شبيه اند و اوره.... نميدونم چرا اينقد گفتن سخته....يه خوردم انتگرال خوندم البته از جزوه دانشگاه قبلي....
پنجشنبه 16 مهر» صبح ساعت 10 كلاس داشتم...استاد اومد كلاس خودشو معرفي نكرده شروع كرد به درس دادن
.... فقط پرسيد تو دانشگاه اسمبلي تا چه حدي خوندين.... كه بچه ها گفتن از اول شروع كنين... ميخواست از همين جلسه برنامه شروع كنه! بيشتر بچه ها برنامه نويسي تو دوره كارداني تجربه نكردن. بيشترا تئوريشو خوندن اما چون من اين واحدو با عشريه پاس كردم برنامه نويسي كار كردم
... به بچه ها گفتم تعجب كردن! وقتي اين واحد و تونستم با عشريه پاس كنم با اين استاد كاري نداره... اين استاد موقع درس دادن دستش مشت بود آروز هم گير داده بود به دستش چرا مشته!! ....كلاس هم تموم شد من توي اين كلاس جزوه ننشوتم چون درسي كه داد مزخرف بود تازه جزوه قبليم هستيم... خيلي از واحدهاي دوره كارشناسي تو كارداني گزرونديم مثل اين...مثل زبان ... مثل شيوه... تا ساعت 1 بيكار بوديم با بچه ها نشستيم يه جا... كلي از پسراي اين دانشگاه عيب و ايراد گرفتيم و خنديديم.... فعلا كاري به جز اين نداريم
....دختراي ترم يكي كه تو يه گروه ديگن گفتن استادي كه ساعت 1 باهاش كلاس داريم نيومد چون اينا 11 كلاس داشتن... ما هم گفتيم شايد بياد... تو همين صحبتا يه مرده اومد با موبايلش حرف ميزد كلي عصباني .... خنديديم گفتيم همينه...
كلاس ساعت 1 هم در كمال ناباوري همون مرده استادش بود... صحبت كرد در مورد نحوه تدريس و امتحان.... يه كتابو معرفي كرد گفت از اين كتاب تو طول ترم هيچ تدريسي نيمشه و خودمون بايد بخونيم و 10نمره كتبي داره... 5 نمره هم تحقيق علمي كتبي.... 5 نمره هم شفاهي... براي اين شفاهي بايد موضوعشو هفته بعد بگيم... يه موضع خاص... موضوعش آزاده اما بهتره علمي باشه و بهتر ترش اينه به كامپيوتر ربط داشته باشه... فعلا دارم در موردش فكر ميكنم....
غروبش هم با پاكنويس كردن جزوات و خوندن گذشت....
جمعه 17 مهر » اتاقمو مرتب كردم و جارو كشيدم.... كام هم باز كردم همه سيماشو در آووردم دوباره زدم اما بازم روشن نشد... با درس خوندن گذشت....
غروب هم با مامان و بابا رفتيم بيرون بستني خورديم... اينجا جاييكه بچه بوديم ميومديم... هر هفته... بستني نونيش واقعا خوشمزس
...اين مدتها هميشه از شيرني سرا خريد ميكرديم اما چند هفته پيش كه مسيرمون به اينجا خورد و خريد كرديم و خورديم مزه اون موقع ها اومد زير زبونم و فعلا جمعه ها دوباره ميايم اينجا وقتي مزش مياد تو دهنم منو ميبره توي اون سالها.... بعد بستني هم رفتيم خونه مادر جون...
شنبه 18 مهر » صبح درس خوندم... با ايمان صحبت كردم... يه خوردم دپ بودم... چون تا آخر اين هفته بايد موضوع پنجشنبه رو پيدا كنم اما بدون كام و نت نميشه... آخه چه وقت خراب شدن بود؟![]()
بعد از ظهر هم با مامان رفتم استخر.... از موقعي كه بينيمو عمل كردم تا حالا نرفته بودم استخر.... تو استخر كلي براي خودم ويراژ دادم بعد كه خسته شدم روي آب اونم وسط استخر رو آب خوابيده بودم يهويي يه مشتي اومد تو شكم دو متر رفتم تو آب
... شانس آووردم تو بينيم آب نرفت. آخه آبش خيلي وايتكس داشت كلا ميومدي تو بوي وايتكس و به خوبي حس ميكردي... اومد بالا يه زنه ديدم آخه همچين ضربش با شدت بود و منو برد پايين فكر كرم از سقف يه چيزي پرت شده
... خوبه استخر خلوت بود و 10 نفر هم تو اين قسمت نبوديم... يه چپ نگاش كردمو رفتم... چند دور شنا كردم ديدم جاي من اون وسط همچنان وايساده
.... خيلي دلم خواست برم از زير پاشو بكشم!اما به خانومي خودم بخشيدمش! ![]()
كنار استخر وايساده بودم هي ميرفتم پايين پامو ميزدم به زمين ميومدم بالا كه ديدم دختر بغلي با يه خانوم وايساده دارن در مورد بيني صحبت ميكنن منم اومدم در صحبتشون شركت كردم
... اين دختره 15 روز بعد من پيش همون دكتر عمل كرده بود
... بينيش خوب شده بود اما بينيه من قشنگ تره
.... بهم گفت صورتت جوش نزد گفتم نه چون يه محلول داشتم ميزدم اسم محلولو ازم گرفت كه بخره بعد هم بهم گفت بعد عما گونه دار شدي يا قبل عمل هم داشتي؟ گفتم قبل عمل هم داشتم .. گفت برجسته تر نشد؟ گفتم نميدونم چون من بيني زياد كار نداشت و تغييرات و به مرور ديدم به نظر خودم زياد قيافم تغيير نكرد اما يكي كه بعد مدتها منو ميبينه ميگه تغيير كردم خيلي.... اينم گفت خودش زياد تغييرو حس نكرده....
بعد استخر هم رفتم جكوزي... نيم ساعت بيشتر نبودم اما گرماش بد جوري منو گرفت و حالم بد شد نميدونم بعضي ها چطوري ميرن سونا
... دوباره اومدم لبه استخر نشستم تا حالم خوب شه.... تا مامان رضايت داد كه بريم.....
وقتي كه از جكوزي اومدم لبه استخر نشسته بودم يه دختره داشت با دوستش كه تو سه متري بود صحبت ميكرد... ابتدايي يا راهنمايي بودن... ناجي اونجا هم متوجه دختره شد گفت شنا بلدي؟ دختره گفت نه گفت پس برگرد... گفت دوستم... ناجيه هم اصلا بهش توجه نكرد... دوستشم بود وسط عمق استخر... دوستش چند بار به ناحي گفت شنا بلد نيست شنا بلد نيست... ناجيه رو به اون دختره كه بود وسط عمق استخر گفت برو يه متري... گفت نميتونم... گفت شنا بلد نيستي؟ گفت نه... ناجي هم شيرجه زد و رفت اونو از وسط عمق گرفت.... دختره سه تا تخته رو گذاشت رو هم اومد وسط استخر!!! فكر كنين.... عجب شجاعي بود! فكر نميكردم اين تخته ها واقعا باعث شن كه آدم تو آب فرو نره!كلي خنديدم... آخه قيافش و حركتش خيلي خنده دار بود
...
اومدم خونه مامان كار داشت و شام و من درست كردم... اينقدي خوشمزه شد اينقدي خوشمزه شد
.....
شب هم دوباره كامو باز كردم.. آيدين هم اومد.... داشتم ميگفتم بايد بديم بيرون كه يهويي آيدين گفت بيتا توجه كن كليدو ميزني فنش يه استارت ميزنه.... منم گفتم ميدونم توش برق هست ام پي تري پلير و باهاش شارژ كردم... خلاصه آيدين اينقد با كليدش بازي بازي كرد تا روشن شد... كلي ذوق كردم
... چون براي موضوع پنجشنبه بهش احتياج داشتم... اومدم نت يه خورده به وبلاگا سر زدم و براي بعضي ها كامنت گذاشتم بعضي ها هم خوندم اما گذاشتم فردا كامنت بزارم... دو تا سايت هم پيدا كردم شايد بتونم توشون يه چيزي پيدا كنم... يه سايتش خيلي جالبه همه موضوع هاي علمي رو دسته بندي كرده هر موضوعي انتخاب كني يه ليستي از سايتها و با توضيحات سايت بهت ميده
...
يكشنبه 19 مهر » صبح بعد صبحانه با بهشيد صحبت كردم...دلم براي خودش و آويسا يه ذره شده
.... كارمون شده هر شب قبل خواب فيلمايي كه از آويسا گرفتيم و ميشينيم ميبينيم... بعد صحبت آماده شديم و با مامان رفتيم بازار... آخه اين هفته شام خونه دايي دعوتيم و مامان گفت به مناسبت اينكه آيدا ميره كلاس اول براش يه چيزي بخره... اول خواست لوازم تحرير بگيره پشيمون شد براش يه بلوز گرفتيم...
تو ماشين هم راديو داشت در مورد روز دختر صحبت ميكرد... مامان هم گفت اينا فقط بلدن اسم بزارن اما تو دادگاه حق بامرداس
... راست ميگه ها!! حنا هم چند بار برام زنگ زد اما صداش نميومد.... بهش مسيج دادم رفتم خونه از خونه براش زنگ ميزنم... اومدم خونه زنگ زدم و داشت در مورد دانشگاه علمي كاربردي ميپرسيد... منم نميدونستم... شما در مورد علمي كاربردي اطلاعي ندارين؟
تو بازار يكي از بچه هاي كتابخونه كه هم دانشگاهيمم بود ديدم رشتش نقاشي بوده...اينم قبول شده اما چون رشتش نقاشيه بايد آبان امتحان عملي بده...
بعد ناهار هم به مامان گفتم براي روز دختر كادو ميگيري برام؟
مامان هم گفت جيب من جيب تو نداره!!
گفتم شايد سال بعد ازدواج كرده باشم امسال آخرين سالي باشم كه مجردم و ميتونم كادوي روز دختر بگيرم!
مامان يه خورده چپ نگاه كرد و گفت چي ميخواي؟
... منم گفتم هيچي
...
بيدار شدم و اين آپ طولاني نوشتم چون ممكنه كامم الان خاموش شه و ديگه روشن نشه
... بعد اين آپ ميرم توي اون سايتي كه گفتم دنبال موضع ميگردم...
* شايد موهامو رنگ كردم! از بس تو دانشگاه موي رنگ شده ديدم دلم يهو خواست....شايد رنگ كردم شايد!![]()
اینم یه لینک خانوما بخونن جالبه
اينايي كه با اين رنگ نوشتم يادم رفته بود... اضافه نوشته.... موضوع تحقيق هم هچنان نامشخصه!![]()
شاد شاد باشين![]()
جمعه 10 مهر» بعد آپ رفتم پايين تا بقيه ليفو ببافم چند دقيقه بعدش نيما هم اومد.. آيدين براي شام دعوتش كرد... موقع شام... ماكارونيش خوشمزه شده بود... بيشتر به خاطر تنديش.... زنده مانديم![]()
شنبه 11 مهر » صبح با ايمان صحبت كردم
بعدش نشستم كارتون عصر يخبندان 3 ديدم... بعد اون هم فيلمهاي فارسي 1... واليبال هم ديدم براي همين نشد كه بخوابم... چقدر شماره 15 با 9 قزاقستان حرص ده بودن
... از شماره 15 خيلي بدم ميومد
... خيلي... طوري كه از اول تا آخر بازي داشتم بهش فحش ميدادم
...
غروب هم رفتم سراغ رياضي... حوصله خوندنش نبود.... يه نيم نگاهي بهش انداختم... براي سالومه هم مسيج دادم بهش گفتم ميره دانشگاه تن برد چيزي ننوشته بود كه كلاس هاي ما كجا تشكيل ميشه؟ بهم يه شماره داد تا زنگ بزنم ..
يكشنبه 12 مهر» صبحش رفتم حموم... بدون هيچ دغده اي
... از حموم اومدم كارتون ماداگاسكار 2 ديدم كلي خنديدم
... سي دي يكشو ديدم فيلمهاي فارسي وان شروع شده بود.. بعد هم كه واليبال شروع شد و واليبال ديدم... به زور بردن
...
غروب هم اومدم نت.... سي دي دو كارتون صبح هم ديدم... حالمم خيلي بد بود... گلوم بدتر شد... نيمدونم چرا سرما خوردم؟ هوا به اين خوبي آخه اين ويروسه از كجا پيدا شد؟![]()
بعد اينكه كارم با كامپيوتر تموم شد رفتم پيش مامان و بابا نشستم و مشغول به ليف بافتن شدم.. تا حالا بايد تموم ميشد اما مردم از بس شكافتم و دوباره بافتم
... نميدونم چرا به دلم نميشينه!؟
دوشنبه 13 مهر » صبح بيدار شدم انگار يه توپ بود تو گلوم!
چايي رو به زور خوردم.... مامان ميخواست بره خريد... چون فردا دوستاش خونمونن ... من و مامان بزرگم تنها بوديم... مامان بزرگم منو كشت!
با اين گلو دردم حرف نميتونستم بزنم بايد براش توضيح ميدادم.. مردم از بس آب گرم جوشيده شده خوردم... اينقدي خوردم كه فكر كردم كلاس امروزم و تو WC برگزار ميشه
....مامان اومد براي بهشيد زنگ زد اما من از بس حرف زده بودم با مامان بزرگ تا متقاعد شه مامانم دير نكرده و هر جايي كه هست سالمه نتونستم با بهشيد صحبت كنم
...
فقط تونستم براي دانشگاه زنگ بزنم بپرسم كلاس كدوم ساختمون برگزار ميشه....
من با اينكه هر قسمت فيلم جسور و زيبا رو ميبينم هنوز نميتونم اين روابط بينشون و درك كنم!! ![]()
واليبال امروز هم تا نصفه هاي ست دوم ديدم... بعد آماده شدم رفتم دانشگاه...
وارد سالن ساختمون كه شدم همه با هم گروهي بودم منم اينقدي سختم بود... گوشي دستم بود و داشتم به سپيده مسيج ميدادم كه اگه دانشگاس ببينمش كه گفت پنجشنبه كلاس داره.. همينطوري گوشي كه دستم بود ناخدا گاه رفتم يه سمت كه كلي آدم پيش تابلو اعلانات وايساده بودن... نگاه كردم ديدم كلاسا رو زدن
...
داشتم نگاه ميكرد چشم تو چشم يه دختره شدم همينطوري الكي بهش گفتم قيافت آشناس اصلا به خاطر حرفم منظوري نداشتم آخه ديدم زيادي داره ديد ميزنه الكي يه چيزي پروندم
... دختره هم گفت قيافه شمام خيلي آشناس پارسه ميومدين؟ منم گفتم بله اونم گفت منم پارسم رشتم كامپيوتره و الي آخر
.... با هم رفتيم دنبال كلاس گشتيم... اما كلاسمونو پيدا نكرديم كه نكرديم... يه سه دوري دور خودمون چرخيديم كه آخرش از يه مرده مسئول نميدونم چيه پرسيديم كلاسمون كجاس؟!
يه جاي بدي بود اصلا درش ديد نداشت طوري كه ما اومديم اينجا رو ديديم اما فكر نميكرديم اين ته يه دري هم وجود داشته باشه! ![]()
كلاسش اينقد كوچيك بود... از رديف چهارم به بالا پسرا نشسته بودن... رديف سوم هم كه نسبتا پر بود.. رديف دوم خالي بود ... من و اون دختره رديف دوم نشستيم... اما همين رديف دوم انگاري تو دهن استاد بودي
... انگاري به تخته برچسب شده بودي... اينقد جلو بود...

استاد آمد.... جوونه... آهان متون اسلامي داشتيم... سي سه به پايين ميزد.. سن استادو ميگم... شروع كرد به درس دادن... چند تا سوال پرسيد كه چرا انسان نياز به دين داره و اين حرفا... يه پسره بود اون ته نشسته بود استاد ميگفت ب ميگفت چرا ب؟ ميگفت ف ميگفت چرا ف؟ ميگفت ح ميگفت چرا ح؟
![]()
يعني كلا اين پسره رفته بود رو اعصابم نميدونم واقعا چطوري اين استاده تحملش ميكرد و جواب سوالاشو ميداد من اگه بودم مينداختمش بيرون ميگفتم برو حذف كن!
اگه پسر هم بودم يقشو ميگرفتم از پنجره مينداختمش بيرون... دو تا شانس آوورد يكي اينكه پسر نشدم فكشو بيارم پايين دوم اينكه باهاش خيلي فاصله داشتم وگرنه با صندلي شوتش ميكردم از پنجره پرت شه بيرون پسره بيپ بــــيـــــپ
....خداييش ديگه داشتم اعصاب ميزدم اگه اين پسره نبود كلاسمون 5 تموم ميشد اما به خاطر سوالاي نابجا كلاسمون 5:30 به بعد بود كه تموم شد...
آخر هم استاد گفت از ته اسماتون و بنويسين بياد جلو... از اونجايي كه پسرا با برگه و خودكار وارد كلاس نميشن كلي معطل كاغذ و قلم شدن آخر هم سه تا ليست اسم به دست استاد رسيد! البته دوتاش اضافي بود پسرا براي مسخره بازي نوشته بودن اما دخترا همشون فقط تو يه ليست نوشتن
... تو يه اين فاصله كه اسما نوشته باشه دختراي رديف اول از استاد پرسيدن رشتش چشه گفت فوق ليسانس اكترونيك
به نظرتون ربطي به متون اسلامي داره؟ تازه يه مهر هم داغ كرده چسبونده به پيشونيش

بعد كلاس هم با اون دختره خداحافظي كردم رفتم به سمت مطب دكتر..... بـــــه بيتا خانوم؟؟
... قبل اينكه بگم مشكلت چيه بگو ببينم قبول شدي؟ منم گفتم بله
... گفت چند وقت پيش اخبار ديدم يادم اومد از؟؟؟؟(خانومش) پرسيدم گفت خبر نداره بايد براي مامانت زنگ بزنه بپرسه... منم گفتم زندايي جون ميدونن
... گفت نه فكر نكنم.. گفتم چرا اينا هفته اي دوبار تماس دارن تازه آخرين تماس هم شنبه بود اونم دو بار!!![]()
حالا مشكلت چيه؟ گفتم گلوم درد ميكنه اونم 6 روزه... از غروب خوب ميشه اما صبح بيدار ميشم خيلي درد داره...دكتر: خوب دهنتو باز كن...بازتر..باز تر.... من : اين ديگه آخرشه بازتر نميشه
... گلوت متورمه يه آمپول بزني.... نه دايي جون
... يه كپسول قوي بدين .. دكتر: كپسول قوي نداريم كپسول ميدم اما تا آمپول نزني فايده نداره... خودتم داري ميگي 6روزه داري كپسول ميخوري فايده نداشت ... من :خوب قوي تر از اين كپسول نيست؟
... دايي جان دفترچه بنده و ميگيره و ميگه بيا.... خانوم ؟؟ آمپول دارين؟ دختره آماده سرنگ به دست بله آقاي دكتر
... خوب برو بزن... من : دايي جون نميشه تا 5شنبه صبر كنين؟ قول ميدم 5شنبه خوب نشدم بيام آمپول بزنم
... دكتر: نه برو بزن...من : دايي جون خيلي وقته آمپول نزدم نكنه حساسيت داشته باشم ؟
دكتر : نه اين آمپولش حساسيت نداره
... من: خوب دفترچه رو بدين ميرم پايين ميخرم ميام
... دكتر: نمياي
...من : ميام
... آقاي ؟؟ آقاي دكتر نمياد ببينين چطوري كيفشو داره آماده فراره... من : نه ميام قول ميدم
... دايي جان محترم يه نگاه ميكنه دفترچه ميده ميگه اگه نياي آقاي؟؟ ميفرستم امشب بياد خونتون آمپول بزنه جدي ميگم... من : چشم![]()

تا از پله ها رفتم پايين براي مامان زنگ زدم كجاس... خوشبختانه رسيده بودن با مامان رفتم دارو خريدم... اومدم بالا رفتم تو اتاق... مامان گفت بزار اين آقا؟؟ بزنه بهتر ميزنه... منم رفتم تو تزريقات... آقاي؟؟ بهم ميگه ااا اومدي؟ فكر نميكردم بياي... گفت بشين اينجا كار اين خانوم انجام بدم بعد... مامان هم بهم ميگه تا كار اينا رو انجام بده ميره با داييش سلام عليك كنه... آقاي ؟؟ پشت پرده بود داشت آمپول اون خانومو ميزد بهش ميگم من از سوم ابتدايي تا حالا آمپول نزدم خدايي نكرده طوري نزنين كه اينجا غش كنم!
اون زنه كارش تموم ميشه مياد اينور پرده بهم ميگه چرا اومدي ؟ آقاي؟؟ ميكنه اين فرق ميكنه... به دكتر قول داد اگه قول نميداد دفعه بعدي كه ميومد تو نسخش اقاي دكتر فقط آمپول مينوشت![]()
نايلون دارو رو ازم ميگيره ميگه سرنگ كو... منم يه لبخند ميزنم خوب پس قسمت نيست كه آمپول بزنم
بلند ميشم ميرم سمت در ميگه كجا؟ تا دلت بخواد اينجا سرنگ داريم
... منم گفتم برم به مامان بگم حداقل پيشم باشه... رفتم مامانو آووردم... رو تخت دراز كشيدم... به مامان گفتم از استرس دارم ميمرم
... ولش كن...بريم خونه... آمپول نه... مامان رفت آقاي؟؟ صداز زد گفت زودتر بياد من دارم پشيمون ميشم ..تنها دليلي كه پشيمون نشدم اين بود گفتم بينيمو كه عمل كرد حالا اين يه آمپوله
.....ديگه آقاي ؟؟ اومد زد... خداييش خوب زد اصلا درد نداشتم اما فكر كنم سريع بلند شدم چون بعدش خيلي درد گرفت
...راه نميتونستم برم..
با مامان هم رفتيم شيرني سرا... مامان رفت براي مهموني فردا شيرني گرفت منم براي خودم مسغتي گرفتم...
تو ماشين در راه بازگشت هم خودمو كلي براي آقام لوس كردم
... كيف داد![]()
![]()
امشب شام هم سوپ دارم...
شاد باشين![]()
باباي
دوشنبه 6 مهر » شب ساعت 8:30 بود كه با فهيمه چتيدم
... يه جورايي انگاري دلش براي خانوادش تنگ شده بود... من ازش سوال ميكردم جواب نميداد فقط كلي ازم سوال كرد من جواب ميدادم... آمار همه بچه ها رو ازم گرفت... يه امتحان داد و سه امتحان ديگش موند... موقع چت كردن هم ميل تولدش هم براش فرستادم.. بهش گفتم بعدا ببينه... حتي تو چت هم نگفتم تولدش مبارك تا ميلو ببينه سوپرايز شه
....
سه شنبه 7 مهر» صبحش يادم نمياد چيكار كردم حموم رفتم و.... يادم نمياد! فقط ميدونم مامان منو به زور از حموم كشوند بيرون
... تا ساعت 10:30 وقت داشتم تو حموم باشم اما 10:15 منو كشوند بيرون
... از همون اول گفتم اول تو برو حموم بعد من ميگفت نه كار دارم تو برو حال من ميرم ميگه بيا ميخوام ناهار درست كنم دير ميشه! حالا ناهارو ساعت 12:30 يك به بعد درست ميكنه چون ساعت 2 ناهار ميخوريم...
غروب براي مريم زنگ زدم... جيگرم تا انتهاش سوخيد
.... خيلي ناراحت شدم... شب موقع خواب همش داشتم بهش فكر ميكردم خدا كنه موضوعش حل شه
....
مامان هم رفته بود خونه همسايمون اومد گفت سحر با يه پسره چتي آشنا شده و قراره خانوادش برن اصفهان تا دو خانواده آشنا شن! پسره مال اصفهان.... نميدونم اما اعتماد كردن خيلي سخته.. حداقل اگه شمالي بود بهتر بود اما اصفهان خيلي دوره و فرهنگا بهم نميخوره... تازشم نميتونن خوب بمونن و تحقيق كنن... نميدونم نگرانشم... مامان گفت ديگه سركار هم نميره... خيلي هوله... مامان يه چيزايي تعريف كرد كه از خنده مردم... مثلا غذا درست ميكنه يا كلي از لباساشو انداخت بيرون گفت به درد نميخورن... تازه سر كار هم نميره ميگه پسره خوشش نمياد! حالا نه بداره نه بباره (درست گفتم؟) ....
چهارشنبه 8 مهر» صبح با گلو درد بيدار شدم
... يه ساعت بعد درد شكم هم اضافه شد
.... يه افتضاح حالي بود
... اما ساعت 12 به بعد يواش يواش خوب شدم... موقع ناهار هم سارا برام زنگ زد... اينم خوشبختانه قبول شد اما ترم يكشو مرخصي گرفت... ميخواد ببينه ميتونه انتقالي بگيره يا نه... بعد ناهار هم به سپيده مسيج دادم ببينم ثبت نام كرد يا نه... اونم ثبت نام كرد از يكشنبه كلاساش شروع ميشه..
غروب هم با ايمان بودم
... ايندفه مسئول جايي كه ميريم موسيقي زنده هم اجرا كرد! ![]()
پنجشنبه 9 مهر » از صبح كارم اين بود كه برم تو سايت دانشگاه ببينم برناممون گذاشتن يا نه.... اما خبري نبود كه نبود....
قراربود من و مامان غروبي بريم خونه عمرم كه زنگ زد زنعموم تشريف نداشتن براي همين فيلم You 've got mail ديدم... جالب بود... باز اومدم سايت دانشگاه ديدم شماره دانشجويي ها رو گذاشتن... اما هر چي وارد ميشدم ميگفت Pass اشتباس
... بعد شام با مامان پاي تي وي نشستيم برنامه هاي مزخرف و ديديم....
براي مريم هم زنگ زدم... گفت فردا صبح زنگ ميزنه....
موقع خواب هم دوباره رفتم سايت دانشگاه الحمدالله گذاشتن
... از دوشنبه كلاسام شروع ميشه... تو برگه اي كه دارم بهم 19 واحد داده بودن اما اينجا 16 تا... تازه ننوشتن كه كلاسامون كجا تشكيل ميشه... نميدونم كدوم ساختمون برم... زير برگه نوشته بود شماره كلاس تن برد ميزنن... حالا برد كدوم ساختمون الله اعلم! يه خوش به حال ديگمم هم شد اين بود كه يكي از سه واحدي كه حذف شد تربيت بدني بود... واي اصلا حسش نبود... خودم تربيت بدني 1 رو ترم آخر گرفته بودم...
جمعه 10 مهر» صبح موقع خوردن صبحانه مريم زنگ زد..خوشبختانه مشكلش رفع شد
..چقدر نگرانش بودم.. خيلي خوشحالم خيلي خيلي.... تا ساعت 10 فتيله ديدم... ساعت 10 تا 11 پشت كام بودم... تو پنل بلاگفا نميتونستم بيام... جديدا خيلي قاطي ميكنه بلاگفا
.... دلش كتك ميخواد
... ساعت 11 به بعد هم فتيله ديدم... مي مي چرا بزرگ نميشه؟
يه ساله داره اين كارتونو ميده هنوز اين بچه رشد نكرده!!شايد چون فضاييه!؟ راستي چندين سال پيش يادتونه تي وي يه پسر 27 ساله فكر كنم انگليسي بود نشون داد كه شبيه نوزاد 8 ماهه بود؟
رشدش كند بود؟ يادتون هست؟؟؟؟؟؟........ خيلي دوست دارم بدونم الان اون چقدي شده! الان فكر كنم 37 سالشه...
راستي امروز ساعت 7 فتيله تو استاديوم آزادي اينجا برنامه داره... چقدر دلم خواست كه ميرفتم... اما ضايع بود...
بعد ناهار به مامان گفتم كلاسام تا ساعت 3 بعد از ظهر بيشتر نيست.... به سحر بگه اگه نميره سركارش من به جاش برم...
موقع خواب هم با ايمان مسيج بازي كردم در مورد فوتبال امروز.... اون طرفدار پيروزي من طرفدار استقلال... كلا اسم استقلال يه ابهت خاصي داره
.. من از همون اول ميدونستم اينا مساوي ميكنن تا تماشگر نماها شهرو به آشوب نكشن
... بازي پارسالشون اولي استقلال گل زد بعد پيروزي... امسال دقيقا تراژدي پارسال بود اما برعكسش...
قرار بود بريم بابلسر دور بزنيم اما عموم زنگ زد كه گوشي حنا درست شده يا نه... آيدين هم گفت آره.. چون ميخواست بياد خونمون بگيره ما هم فكر كرديم ميمونن... جايي نرفتيم... مونديم خونه اما اومدن حتي بالا هم نيومدن... رفتن.شام دعوت بودن...
امشب شام هم با آيدينه... ميخواد ماكاروني درست كنه البته به سبك جديد و مدرن
... كسي رو تو آشپزخونه راه نميده تازه حق اظهار نظر هم نداريم
... خدا شام امشب و بخير كنه
...
يه كار ديگم داره ميكنم به قول مامان يه كار مثبت!
اينكه دارم براي مامان ليف ميبافم
... بهم سفارش ليف سنتي داده منم دارم براش ميبافم... حالا بابا ميگه بيكاري براي منم بكي بباف
... منم ميگم شهدا يه زنه هست ميفروشه
... ميگه بيكاري
.... قبلنا خيلي هنر داشتم
... اول راهنمايي بودم چون بهشيد قلاب بافي ميكرد منم ازش ياد گرفتم انجام دادم اون موقع ها مد بود بعد هم حلقه مد شد كه با حلقه ها يه روميزي بافتم
... راهنمايي بودم كلي هنر داشتم... تازه داشتم گلدوزي هم ياد ميگرفتم
... البته كلاس نميرفتم...بهشيد كتاب ميگرفت از رو كتاب ياد گرفت منم از بهشيد خوندن از رو الگو ياد گرفتم
....
حالا از فردا ميخوام رياضي هم بخونم... چون اين ترم 6 واحد رياضي دارم
و 3سالي ميشه رياضي نخوندم... بخونم تا سر كلاس يه چيزايي حاليم شه![]()
![]()
شاد باشين
دوستون دارم![]()
چهارشنبه 1 مهر » بعد اينكه آپ قبلي رو نوشتم يه خورده سبك شدم.. مامان اومد قيافمو ديد گفت باز گريه كردي منم دليلشو گفتم گفت شايد تهرانيا سهميه دارن يا كد و شايد اشتباه زدي يا اينكه يه حكمتي بوده.... غروبشم خونه بودم... كار خاصي نكردم به جز غصه خوردن.... شب هم اومدم نت كه مسيجايي كه فهيمه داد پريد.... شب قبل از خواب هم اومدم نت ديدم فهيمه آنه بهش يه سلام خوبي و گفتم اونم جواب داد كه اكانتم تموم شد....
راستی از همتون به خاطر دلداری ممنونم واقعا روم تاثیر گذاشت و خیلی آرومم کرد![]()
پنجشنبه 2 مهر » يه خورده حالم بهتر شد.. ظهر هم بابابزرگم اومد خونمون البته تو حياط بود.. شنيدم كه مامان بهش گفت من دانشگاه قبول شدم منم موقعيتو خوب ديدم رفتم خودمو نشون دادم بابابزرگ هم يه تراول ناقابل 50 تومني از جيبش در آوورد داد به من!! .... بابا هم بيرون بود اومد برام كلي چيپس با دوتا پفك خريد. بعدم گفت بچه هاي همه بزرگ ميشن دختر من روز به روز كوچيك تر ميشه...
غروبش هم با مامان رفتم بازار... براي خريد كتوني و شلوار... كتوني خريدم ارزون بود... دپ شدم... چون براي آيدين هم يه كتوني انتخاب كردم قيمتش دوبل بود.. براي همين وقتي قيمت كتوني منو گفت دپ شدم... بعد هم رفتم جاي هميشگي شلوار بخرم مامان حساب كرد اينقدي بهم كيف داد... يه پيرهن خوشكل هم بود دلم خواست بگيرم اما يادم اومد عروسي كه قرار بود بعد ماه رمضون باشه نامزديشون بهم خورد... پيرهنش مدل رومي بود... يه چيز فوق العاده اي بود...
ويترين يه مغازه ديگم يه مانتو بود خوشكل بود دلم خواستش رفتم پوشيدمش دوختش خيلي بد بود از پشت خيلي ناقصي داشت. تو شهريار يه كيف ديدم اونم خوشكل بود اگه دفعه بعد رفت ميرم ميپرسم ببينم چقده اگه زياد گرون نبود ميرم براي بهشيد ميخرمش... پيش آقاي بهشتي هم رفتم خريد كردم پول بابابزرگم رفت براي لوازم آرايش.... خواستم بورژوآ بگيرم اما بهشتي يه مارك ديگه ميوورد ميگفت اين بهتره منم چون بهش اعتماد دارم همون ماركا رو گرفتم به جز ريمل.... ريمل فقط بورژوآ گرفتم... پرونده بورژوآ هم بسته شد...
مامان هم دو تا روسري براي خودش خريد... منم تصميم به خريد يه عروسك گربه داشتم كه ديگه دير شد و حسش نبود... آخه براي تولد آويسا يه كادو گربه بود اومد خيلي نازه ميزاري رو دستت انعطافش خيلي خوبه براي همين شبيه واقعي ميمونه.
اومدم خونه روسري مامانو گذاشتم... هر دو تاش بهم ميومدن به خصوص يكي كه زمينه مشكي با حاشيه سفيد بود خيلي سنگين بود بهم خيلي ميومد... فكر نميكردم كه اينقد روسري بهم بياد!
آيدين هم اومد كتوني رو قبول نداشت ..خوب شد مامان با پسره صحبت كرد كه پس بگيره. كلا از كتوني خوشش نمياد.
جمعه 3 مهر » صبح تا 10:30 فتيله ديدم. بعد اون اومدم سراغ كمدم كتابايي كه از دبيرستان مونده بود و گرفتم ريختم... كمد و مرتب كردم..
غروب هم رفتيم بيرون تو هواي سرد بستني خورديم خيلي چسبيد....بعد هم رفتيم خونه دايي... خواهر زاده زنداييم هم بود... الهي اينقد كوچولو... آخه 6 ماه و خوردي بود دنيا اومد... ما سرعين بوديم به دنيا اومد در اصل بايد 5آبان به دنيا ميومد... خيلي نازه...
شب اومدیم خونه آیدین شام نخورد با اینکه خیلی دوست داشت.. گفت پفک خورده سیره...
شنبه 4 مهر » صبح اول رفتم عكسمو كه داده بودم چاپ كنن بعد رفتم دانشگاه. نميشه گفت زياد شلوغ بود.. براي كامپيوتر زياد نبودن بيشتر بچه هاي معماري و عمران بودن... رفتم بانك پولو واريز كردم... چقدر زور داره كه براي دانشگاه پول داد!! خيلي زوريه
...... اينقده به نظرم اين پول زور اومد كه تصميم گرفتم اينقد درس بخونم كه جزو سه نفر اول بشم تا تخفيف در شهريه بگيرم... اينو به مامان گفتم كلي خنديد... بابا گفت تو نتونسته بودي كه معدلتو بالا ببري تا هر سال از اداره پول بگيري! از بهشيد ياد بگير كه سه بار پول گرفت مامان هم گفت اينقد شيطون بودن كه وقت درس خوندن نداشتن... به هر حال كلي متهم شدم
براي همين هم بايد معدلو بالا ببرم كه بتونم پول تشويقي از اداره بابا بگيرم هم اينكه نفرات برتر شم
....
غروب هم رفتم درمانگاه سينا... بهمون يه كارت دادن كه اونجا بايد مهر ميخورد... منم رفتم اونجا فقط صداي قلبو شنيد .. بعد اون هم رفتم كتابخونه كتابامو دادم اونجا... به جز سه تا كتاب كه رياضي و آمار بود...
![]()
يكشنبه 5 مهر » صبح ساعت 9:30 رفتم دانشگاه كه كارتو بدم... رفتم دوباره قسمت معماري و عمران شلوغ بود اما پيش زنه مسئول كامپيوتر يه نفر هم نبود... كارتو بهش دادم برگشتم خونه براي بهشيد زنگ زدم ساعت 10:10 بود... فكر كنين... قبلنا ميخواستم به دانشگاه برسم 1ساعت و نيم طول ميكشيد اما توي اين دوره يه ربعه ميرسم... خدا رو شكر ديگه اينجا بهمون نميگن ترم يكي ميگن ورودي جديد... ديگه خيلي افت داشت كه ترم يكي محسوب ميشديم.
.. نزدیکای ظهر هم با ایمان صحبت کردم
و کلی انرژی مثبت هم دریافت شد![]()
غروب هم با كارهاي شخصي گذشت....شب که آیدین اومد دوباره ازش در مورد پفک پرسیدک که مطمئنه نخورده؟ گفت اونشب چون داشته فیلم میدیده و خیلیم مهیج بوده دو تا پفک خورده برای همین نتونست شام بخوره!![]()
دوشنبه 6 مهر » صبح رفتم پيش پوران... مردم تا رسيدم خونشون... كلي بهش حرف زدم... اومدم خونه مامان یه خورده قاطی بود.. صبح رفته بود اتاقه آیدین و مرتب کنه که قاط زد... برای همین یه پیشنهاداتی بهم شد... قرار بود آیدین اتاقشو با مامان اینا عوض کنه بره پایین اما امروز مامان گفت تو برو پایین فوقش شبا میای بالا میخوابی... منم نمیدونم چرا هیچ وقت با این پیشنهاد موافق نبودم اما ایندفه نه تنها قبول کردم خیلیم خوشحال شدم... میشه خونه مجردی![]()
فردا هم تولد فهيمس دنبال يه كارت خوشكلم كه براش ميل كنم...
** يه چيز جالب كه بهش اينجا برخوردم اينه كه چهارشنبه هفته پيش كه آپ كردم وبم 101 بازديد كننده داشت اگه اونايي كه تكراري اومدن يا با سرچ اومدن و خيلي زياد هم كم كنيم ميمونه 50 نفر... فكر نميكردم وبم 50 نفر يا بيشتر خواننده داشته باشه.. واقعا فكرشو نميكردم!
در هر صورت اون دسته از دوستان عزيز كه آيديشونو گذاشتن كه براشون رمز پست قبلو بزارم ميگم كه برن تو كامنت پست قبلي براي صبا عزيز رمزو زير نويس كردم برن از اونجا رمز و بگيرن بخونن....
آیا میدانستید![]()
آیا میدانستید که فیلها از بوی عسل بدشان می آید. حتی بوی عسل فیل ها را فراری می دهد ؟
آیا میدانستید که مروارید درون سركه ذوب میگردد ؟
آیا میدانستید که ۲۰۰ میلیون موجود زنده روی زمین وجود دارد که انسان یکی از آنها است ؟
آیا میدانستید که یک قطره اب دارای ۱۰۰ میلیارد اتم است ؟
آیا میدانستید که ۸۰ ٪ موجودات دنیا را حشرات تشکیل داده اند ؟
امروز روزه بدیه... صبح که اونطور ضد حال خوردم الانم با هزار نزر و نیاز مسنجرمو باز کردم ببینم فهیمه برام پی ام گذاشته یا نه.... بعد اینهمه مدت برام پی ام گذاشت اما مسنجرم هنگ کردو همه چی بسته شد... چرا امروز اینطوریه؟ برم انگشتمو بکنم تو پریز برق؟![]()
![]()
دانشجو شدم
++ فك كنم براي همتون رمزو ارسال كردم اگه كسي جا موند احيانن بگه![]()

