امتحان میان ترمم شروع شده... نمیدونم چرا همه چیز قاطی شده و فرصت انجام هیچ کاری ندارم... زمان به سرعت داره برام میگذره انگار دیروز بود که موضوع ارائه و انتخاب کردم و بعد گفتم تا 5 آذر کلی مونده اما هفته بعد 5 آذره و من ارائه دارم هفته بعدش زبان هفته بعدشم دیفرانسیل... خدا به خیر کنه
.... وقت نت اومدن هم ندارم... برای همین بابای تا 20 آذر..
· پیشاپیش عید غدیر و تبریک میگم
... چون این عید برام خیلی عزیزه و بهم خیلی خوش میگذره ... خیلی این روزو دوست دارم![]()

شاد شاد باشین
جمعه 19 آبان» صبح هم نظافت بود.. حموم – شستن لباس و حیاط...
غروب هم با بهشد و فرزاد رفتیم خونه مادرجون...
شنبه 20 آبان » صبح و غروب شرکت بودم.. غروب و به جای دوشنبه صبح که کلاس داشتم رفتم... اتفاق خاصی تو شرکت نیافتاد... کسل کنندس.
.. تنهام...قبلنا حسابدار بود یه هم صحبت بود باهاش صحبت میکردم اما الان تنهام...
یکشنبه 19 آبان » صبح شرکت بودم... اتفاق خاصی نیافتاد... بعد شرکت هم ساعت 1 رفتم آرایشگاه
... آخرین باری که رفته بودم آرایشگاه 30 شهریور بود.. خیلی لنگه به لنگه شده بود...
غروب هم مطالب ارائمو جمع و جور کردم...
دوشنبه 20 آبان » صبح که کلاس جبرانی دیفرنسیل برای یادآوری انتگرال داشتم... ساعت 4 هم متون داشتم. چون باید میرفتم و ساختمون عمران اوندفه ازم کارت میخواستن ایندفه فقط رژ زدم با ریمل.. آرایش نکردم که شناسایی نشم
.. البته اوندفه بهم گیر ندادن اما گفتم تغییر پوشش بدم که نشناسنم!
رفتم دیدم هیچکی جلوی نگهبانی نیست اینقد حرصم در اومد... خوشبختانه کلاسمون میخوره با اذان مغرب استاد تعطیل میکنه!
اومدم خونه با فیلمهای فارسی1 سرم گرم بود
سه شنبه 21 آبان » صبح مامان و بابا ساعت 6:30 بود که رفتن... منو هم با خودشون نبردن.... سرکلاس ریاضی هم یه بار زنگ زدم بابا گفت هنوز نرفته برای آنژیو... بعد کلاس زنگ زدم بازم مامان نرفته بود... تو حیاط نشسته بودیم دیدیم براس ساختمون ما هم جلوی درمون یه تابلو گذاشتن! یه تابلو بود اما اون سمت بود بالای درمون نبود الان یه تابلو بالای در گذاشتن... اینطوری که بوش میاد این ساختمون تغییر بکن نیست! آخه مدیر گروه گفته بود سال بعد ساختمون تغییر میکنه... تو آنتراک دیفرانسیل هم برای بابا زنگ زدم گفت مامان هم چنان در انتظاره... به بابا گفتم بعد کلاس میام اما بابا گفت نه... با مامان صحبت کردم گفت اگه دیگه کلاس ندارم بیام... ساعت 2 هم کلاس تموم شد ایمان زحمت کشید اومد دنبالم منو رسوند بیمارستان... بابا هم تا رسیدم بهم گفت برگردم! به زور منو ساعت 4 برگردوندن.. مامان همچنان در نوبت آنژیو بود... ساعت 8 بستری شد و دومین نفر بود! دکتر ساعت 12:30 اومد چون دکتر مامان نبود اول بیمارای خودشو آنژیو کرد بعد بیمارای دیگه... اگه طبق نوبت انجام میداد مامان کارش تموم شده بود و شب میتونست بیاد خونه
... چون قبلس به ایمان مسیج داده بودم دوباره اومد دنبالم تا منو برسونه
... یه خورده ساری گردی کردیم بعد هم تو یه کافی شاپ قائمشهر نیم ساعتی بودیم
و منو رسوند...
ساعت 5 کلاس حل تمرین داشتم اما حسش نبود و رفتم خونه ... یه خوردم سرم درد میکرد که رفتم حموم دوش گرفتم خوب شد. اومدم هم بابا زنگ زده بود به آیدین گفت مامان آنژیو کردن.. منم زنگ زدم و با مامان صحبت کردم.. حالش خوب بود.. بهشید هم برای شام اومد پیش ما که تنها نباشیم... اینم به خاطر بابا نرفت بیمارستان... به بابا سفارش کرده بودم اگه شب مامان موندگار شد برام زنگ بزنه که فرزاد منو برسونه شب همراه بابا باشم... بابا هم زنگ زد و گفت تخت بغلیه مامان خالی شده خودش میتونه به عنوان همراه بمونه... آویسا هم کلی شیطون شد و آتیش سوزوند
... گوشیمم یه بار از دستش افتاد میشه گفت پرت شد... بعد اینکه ازش گرفتم و سیم کارت گوشیمو عوض کردم گوشیم موقع روشن کردن طول کشید و دیدم تمش عوض شد...رفتم تمشو دوباره عوض کنم دیدم هیچ کدوم از تم ها نیست..رفتم بقیه جاها رو دیدم دیدم بله کل مموریم فورمت شد!
چهارشنبه 22 آبان » احساس کردم دیشب بهشید گفت مامان و بابا برای ساعت 7:30 -8 حرکت میکنن من حساب کردم اگه اینطوری باشه پس برای ساعت 9 اینجان... برای همین ساعت 7:30 ساعت گوشیم و زنگ گذاشتم تا وقتی میان صبحانه حاضر باشه
... مامان ساعت 9 بود که زنگ زد و گفت ترخیصش برای 10 به بعد میشه منم گفتم بهشید گفت 7:30 – 8 گفت نه... حالا هر چی به بهشید میگم منکر این حرفش میشه اما من مطمئنم که اینو گفت... کلاس صبحم که زبان بود نرفتم.. چون استادش اولین جلسه گفته بود حضور غیاب نمیکنه... برای کلاس ساعت 11 رفتم.. چون دیر رسیدم طبق معمول همیشه دیر رسیدم جلوی کلاس پر بود منم جام شد ردیف یکی مونده به آخر(همیشه دیر میرسم مریم و آرزو برام جا میگرن اما فکر میکردن من نمیام چون بهشون گفته بودم شاید نیام)... صندلی چون هم صندلی ها پر بود یکی از کارمندای دانشگاه هم که خیلی متشخصه اومد پیشم نشست پشتمم آقا شاده بود با آقا نطقه!از اول تا آخر کلاس اینا در حال صحبت کردن بودن... یعنی کلافم کردن
... میخواستم با دفترم محکم بزنم فرق سرشون یعنی اعصاب زدما!
استاد هم سرما خورده بود یه بلوز کاموایی با یه سویی شرت تنش بود دکمه هاش تا آخر بسته بود بازم داشت میلرزید حالا ما هم گرممون بود پنکه روشن میکردیم این میگفت خاموش کن در و باز میکردیم میگفت سرده درو میبست.. خیلی هوا گرم بود..40 دقیقه از کلاس گذشت که یه دختر از ردیف دوم بلند شد رفتم منم انگاری سوزن رو صندلی بود مثل فنر پریدم رفتم اونجا نشستم
... کلاس هم ساعت 1 تموم شد...تو راه خونه هم مریم گفت که استاد زبان حضور غیاب کرد! اینقد حرصم در اومد هیچ وقت باخودش لیست نمی آوورد حالا که من غیبت کردم این لیست آوورده بود... به رنگ مانتو مریم هم گیر دادن بعد به نگهبانه میگه شما چه روزایی تو این ساختمونین؟ نگهبانه میگه چطور؟ مریم میگه یکی به رنگ مانتو گیر میده یکی به مدل ما بدونیم شیفتتون چطوریه که بدونیم چطوری بیایم!
نگهبانه هم خندید گفت مشخص نیست...
بعد از ظهرم 3:45 رسیدم شرکت.. یه خورده آمار گرفتم.. چون نیستم آمارم خیلی بهم میرزه برای همین هر دفه میرم باید آمار بگیرم....نزدیکای اومدنم بود که زنگ آیفون به صدا در اومد منم جواب ندادم اما چند دقیقه بعد دیدم مادر اقای مدیر اومد بالا گفت ببخشید از بنگاه اومدن... مثل اینکه میخواد خونه رو اجاره بده... بیچاره ها اومدن خونه رو دیدن از سرو وضعش تعجب کردن! مادر مدیر میگفت که گچکاری و رنگ بشه و درا عوض شه خونه نو میشه... حداقل این کارایی که گفت یه ماه طول میکشه! در ضمن آدم اول خونه رو روبراه میکنه بعد اجاره میده... دوماوقتی اینجا رو میخوان اجاره بدن چرا آقای مدیر اثات کشی کرد اومد اینجا؟ واقعا خنگه...
خونه هم اومدم با فیلمهای فارسی 1 مشغول بودم...
بابا هم صحبت کرد گفت وقتی من زندم یعنی همه کارا مامانت به عهده منه و بالعکس پس نیازی به شما نیست که میخواین خودتونو درگیر کنی برای همین نمیخواستم بیان...
حال مامان هم خوب بود دکتر گفت خدا رو شکر هیچ مشکلی نداره..
پنجشنبه 21 آبان » صبح ساعت 6:30 بیدار شدم اما خیلی خوابم میومد گفتم 5 دقیقه دیگه بخوابم که خوابیدن همانا ساعت 7 بلند شدن همان... برای همین ساعت 8:30 رسیدم سر کلاس... هر چند کلاس حل تمرینه... منم درو تند باز کردم که برم تو دیدم ووی چه این پسره یهویی پیر شد؟ کلاس اشتباه شد... عذر خواهی کردم اومدم بیرون برای آرزو مسیج دادم اما جواب نداد رفتم از مسئول مربوطه شماره کلاسو پرسیدم... کلاس ساعت 9:30 تموم شد... تا 10 آنتراک... بعد اونم یه تجمع داخل سالن شد چون کلاسمون پر بود(همون کلاسی بود که اشتباهی رفتم) استاده هم کلاس و تموم کرد هم ما رفتیم کلاس... تا 11:20 سرکلاس بودیم... این کلاسش چون بچه های ساعت بعد هم میان جمعیت زیاد میشه و شلوغ ... هر کسیم بره جلو تمرین حل کنه براش دست میزنن!ساعت 11:30 هم کلاس تعطیل کردیم...
تا یک بیکار بودیم... اول رفتیم برای خودمون نوشیدنی خریدیم.. بعد رفتم پفک خریدم...من و آرزو و مریم پفک میخوردیم و حرف میزدیم و میخندیدیم
آخرای پفک مریم رفت پفک خرید گفت ااا چرا مال تو 20% مجانی داشت مال من نداره؟ منم گفتم برو عوض کن... از من اصرار از اونم انکار کلی خندیدیم آخرش من پفک و گرفتم و رفتم عوض کردم... کلی بابت این موضوع خندیدیم
... اما پفک زیاد اومد دیگه اشتها نداشتیم... به دخترای کلاسمون تعارف میکردیم کسی میل نداشت! ساعت 1:20 هم رفتیم سر کلاس اما پفک و گذاشتیم تا یه بنده خدا بخوره... استاد نیومده بود و یکی از پسرا هم تو لپتاپش هر چی فایل پی دی اف داشت نشون داد و بچه های کلاسو سرگرم کرد... موضوع ارائه ایندفه جالب ترینش در مورد زالو درمانی بود...بعد کلاس هم دیدیم پفک و نیست و پستش از سطل زده بیرون رفتیم توش ونگاه کریدم که با محتویات انداختن یا نه...دیدیم نه خوردنش پوستشو انداخت تا بیام خونه و ناهار بخورم شد ساعت 4 خوابیدم تا 5... بیدار شدم رفتم جلو آینه دیدم زیر ابرو پره
این زنه اصلا خوب تمیز نمیکنه انگاری فقط مدل میده کار دیگه ای نمیکنه! خواستم زیر ابرومو تمیز کنم که بهشید زنگ زد گفت آویسا رو بیاره که برن بیرون؟ منم گفتم بیاره... کارم تموم نشده اینا اومدن... منم پیش آویسا بودم... ساعت 6 به بعد بود که یه عموم همراه با زنعموم اومد... اینا هم که رفتن منم مشغول آشپزی شدم... بعد شام هم برنامه ریکاوری که تو کام بود و برای گوشیم انجام دادم... البته قبلا انجام دادم اما فایلشو سیو نکردم... فایلاشو سیو اما هیچ فایلی مثلا عکسو باز نمیکرد.. آیدین هم گفت مغازه یه برنامه ریکاوری قدرتمندتر داره فردا میاره...
جمعه 22 آبان » امروز صبح موقع صبحانه فتیله دیدم یه خورده! یادش بخیر اون قدیم ندیما چقدر فتیله میدیدم!
الان وقت ندارم.... موقع صبحانه آویسا پیش من نشست و بهش صبحانه دادم.... بعد صبحانه هم اتاقا رو جارو کشیدم بهشید هم آویسا برد حموم و منم رفتم با آویسا بازی کردم تا موفق شدیم موهاشو کوتاه کنیم.... بعد اینکه از جموم اومد لباسو پشوندم و موهاشو سشوار کشیدم! دیگه تو پوشک عوض کردن و لباس پوشندنش استاد شدم! البته الان بزرگتره راحتره ... داییم هم صبح اومد به مامان سر زد... بعد اینکه رفت منم لباسا رو با حیاط شستم... حیاط شستن خیلی خستم کرد مامان گفت نمیخواد اما نمیشد هفته ای یه بار باید شسته شه... اومدم بالا ناهار بعد هم لالا.... بیدار شدم رو تخت دراز کشیده بودم که زنگ آیفون صداش در اومد... عموم آخری با خانواده اومد... مهمون آمدن تو این چند روز همانا شیرنی آوردنشون همان
... الان به تعداد خانواده های طرفین تو خونمون جعبه شیرنی هست... صحبت شده بود بابا یه حرف درستی گفت مامان که رفت برای اسکن دکتر همونجا به مامان گفت که مشکلی نداره و این دکتر بیخود آنژیو کرد.. الانم که آنژیو کرد این دکتر هم گفت مشکلی نیست فقط بی خود مامان دردو استرس و تحمل کرد بماند هزینه هم شد اما درد کتف مامان اصلا تغییری نکرده! به قول دایی مامان که اول مامان پیشش رفت گفت برای اعصابته! مامان خودش پیشنهاد کرد بره دکتر قلب...
این خانواده رفتن تو فاصله اینکه ظزفا رو جمع کنم و بشورم یه عمو دیگه با خانواده اومد...اینا هم شیرنی آووردن...من از صبح دلمو خوش کردم که این عمو بیاد زنعموم برنجک درست میکنه منم فیض میبرم دیگه شیرنی نمیخرن...بازم شیرنی خریدن ... اه اه... بهشید اینا هم تو این زمان رفتن خونه مادرشوهرش.. با محمد و حنا حباب بازی کردیم بسی کیف بردیم... اینا هم رفتن خونه جمع و جور کردم... آیدین هم یه برنامه ریکاوری از مغازش آوورد ... این خیلی بهتره... الان میبینم کلی فایل پیدا کرد... تو فاصله ساعت 8 تا الان هم با نوشتن آپ و خوردن شام و دوباره نوشتن آپ.. ریکاوری هم تموم شد رفتم سیوشون کنم دیدم از یوسر پس میخواد آیدین خان یادشون رفت بیاره... یعنی 3 ساعت بیخودی الاف بودم...
*وقت نمیکنم که بیام وباتون... الانم که اومدم پشت کام و شروع کردم به نوشتن به خاطر ریکاوری کردن بود... وقتم فعلا تو خونه پره...کارای خونه-شرکت-دانشگاه-درس خوندن..اگه وقت آزادی هم این وسطا پیدا شه یا مهمون هست یا بهشید... برای همین نمیشه بیام پشت کام... با عرض پوزش 
شادباشین

دوشنبه 11 آبان » صبح شرکت... اتفاق خاصی نیافتاد... فقط لیست مشتری ها رو در آووردم که وارد کامپیوتر کنم... البته برنامه کامپیوتری هم فعلا کار نمیکنه... سی دی هم گم شده.. زنگ زدیم پشتیبانی گفت 72 ساعت دیگه خبر میدیم که میتونیم سی دی رو بهتون بدیم یا نه....
ساعت 4 هم متون داشتم برای اولین بار زود رسیدم دانشگاه... نگهبانی گیر دادن
و کارت دانشجویی ازم میخواستن... منم گفتم ندارم ... گیر داده بودن اساسی... بعد گفتن فردا حتما برو بگیر... منم گفتم باشه
اما به خاطر این حرکت هم شده عمرا برم بگیرم
.. اومدم کلاس بچه ها گفتن بهت گیر دادن گفتم آره! مثل اینکه به همه گیر دادن برای کارت! استاد اومد سر کلاس یه آخوند از تهران اومده مثل اینکه تی وی هم نشون میده گفت اگه وجدانن میرین میشینین گوش میدین من کلاس و تعطیل کنم بریم همایش وگرنه درس بدم بچه ها هم گفتن میرن... کلاس تعطیل شد منم اومدم خونه.... بهم نیومده زود برم.... مامان هم جواب اسکنش و گرفت چهارشنبه باید بره دکتر
سه شنبه 12 آبان » هر چقدر هم سریع آماده شم بازم دیر میشه... 8:10 رسیدم سرکلاس... استاد پیش در وایساده بود داشت با یه خانوم صحبت میکرد من تند رفتم برم تو کلاس نمیدونم پای استاد کجا بود که نزدیک بود با صورت بیوفتم... استاد یهویی پرید منو بگیره من تعادلم حفظ کردم... ببخشید هم گفت... شانس آووردم هیچکی از بچه های کلاس متوجه نشد وگرنه خیلی ضایع میشدم
..... اومدم کلاس دیدم آرزو هم از سوریه اومده بعد کلاس هم شکلات پخش کرد
... استاد گسسته هم گفت خوبی این درس اینه که نباید فرمول حفظ کنی باید بر اساس منطق حل کنی دقیقا مشکل من با همین منطقشه 
بعد این هم دیفرانسیل.... آقای شاد هم وسطای کلاس اومد و گیر داد به حضر غیاب... فقط سر همین کلاس میاد بقیه کلاسها رو نمیاد... ریاضی فکر کنم دیگه براش حذف شد چون اون استاد هر جلسه حضور غیاب میکنه... استاد قبلا تمیرین داده بود حل کنیم بیاریم... بعد گفت یکی جمع کنه اونم داوطلب شد و جمع کرد واقعا کاراش خنده داره طوری که استاد هم بهش میخنده و گیر نمیده به این....
بعد از ظهر هم ساعت 5 حل تمرین داشتم.... برای دومین بار داشتم زود میرسیدم که مریم برام زنگ زد کلاس تشکیل نمیشه... منم دوباره سوار تاکسی شدم برگشتم... ساعت 7:30 هم بهشید و آویسا و فرزاد اومدن... خیلی نفس شده این آویسا...راه میره... الهی ... یه پاش شرقه یه پاش غرب... گوگولک خودم شده....
چهارشنبه 13 آبان » صبح تا آماده شم بازم دیر شد
... البته 7:20 آماده بودم اما چون آویسا بیدار شده بود دیرم شد...فکر کنم 8:15 یا 20 بود رسیدم سر کلاس... استاد نشسته بود و داشتن بحث سیاسی میکردن در مورد هدفمند کرد یارانه ها.... همون استاد ابرو قشنگس... بعد هم درس شروع شد منم که ترجمه نکرده بودم سرم از اول تا آخر پایین بود که یه موقع استاد نگه شما خانوم ترجمه کن! دیگه گردنم شکست... ساعت 9:30 بود که استاد یهو جزوشو انداخت رو میز گفت خسته شدم کلاس تعطیل! کلاس تا 11 هست اما همیشه 9:30 تعطیل میکنه! تا کلاس بعدی که 11 بود بیکار بودیم...
برای همین مجبوری نشستیم جای همیشگی ... و شروع کردیم به حرف زدن و عیب و ایراد گرفتن... بعد هم به این نتیجه رسیدیم چرا اینا فقط به دخترا گیر میدن؟ تیپی که پسرا میزن بیشتر تو چشم میاد
... یه پسره هم اومد مدل موش مال دهه 30-40 بود... نمیدونم این مدل مو مد شده یا این خوب مونده و مال اون دهس؟ آخه امروزم تو خیابون یه پسره دیدم مدل موش اینطوری بود... یعنی قسمت جلو مو کوتا و پشت بلند!؟
استاد ساعت 11 هم کلی خوشتیپ کرد اومد... در حین درس دادن متوجه شدیم ای بابا اینم ابروهاش گرفتس! این استاد سر کلاس خیلی صورتش عرق میکنه ... یعنی یه چیزی تو مایه های اینه که انگار یکی از بالا روش آب میریزه نمیدونم چرا! ما هم ردیف اول نشستیم خیلی جلو بودیم گردنمون درد گرفت.... ردیف پشت سریمون هم سه تا دختره بودن با یه پسره.... پسره از اول تا آخر داشت مخ دختره رو میزد
... اینقد حرف میزد اینقد حرف میزد... من و آرزو و مریم هم آنتن انداخته بودیم پشت هی میخندیدم
طوری که وسط کلاس مجبور شدم برم دست به آب یه قول مریم میگه کمتر بخند. ... از اول تا آخر کلاس حواسمون به پشت بود میخندیدم... بعد تعطیلی کلاس دیدم ااا بابا فکر الکی فکر بد کردیم این پسره کلا کافیه یکی رو گیر بیاره میشینه مخ طرف و کاملا میجوه! ( مثلا دیروز آرزو شکلات پخش کرد دو ساعت داشت ازش میپرسید ازدواج کردی؟به چه مناسبته؟
... یا اون هفته ارائه تموم شد دختره که ارائه داد تو حیاط بیکار گیر آوورد دو ساعت ازش داشت سوال میپرسید بعد که دختره اینو پیچوند رفت سراغ یه پسره و مخ اونو داشت میزد!)
اومدم خونه با عزیز دل خاله بازی کردم... میخواستم بعد ناهار یه نیم ساعت بازی کنم اما آویسا نزاشت... سوزنش گیر میکنه... خدا نکنه یه کلمه رو بگه دیگه ول نمیکنه... اومد تو اتاقم نزاشت بخوابم من ساعت 3:30 دیگه راه افتادم که برم شرکت آویسا هم داشت باه زور میخوابید... اینجا میاد خیلی شیطون میشه نه غذا میخوره نه میخوابه...
شرکت هم رفتم جنس اومده چک کردم دیدم درسته یا نه... چند جا محصول میخواستن منم کاری نداشتم بکنم گفتم من میبرم.. برای همین یه ساعتی بیرون بودم ساعت 6:20 اومدم شرکت... ساعت 7 هم رفتم خونه...
خیلی خسته بودم...چون صبحم ساعت 6:30 بیدار میشم بعد از ظهر هم نخوابیدم.. برای همین چشام خیلی سنگینی میکرد.... ساعت 10 دیگه داشتم گیج میزدم
برای همین رفتم خوابیدم..خدا رو شکر کلاس حل تمرین فردا هم تشکیل نمیشد پسره گناهی مریض شده افتضاه سه روز دانشگاه نمیاد
یه چیزیم مامان رفته بود دکتر گفت یه رگش تنگ شده باید آنژیو شه![]()
پنجشنبه 14 آبان » امروز صبح با اینکه 8:20 بیدار شدم و رفتم پایین صبحانه بخورم اما نمیدونم باز چرا دیرم شد! اومدم که آماده شم ساعت 9:30 بود! از خونه راه افتادم 10:5 این حدودا بود.... حالا ساعت 10 کلاس دارم! نمیدونم ساعت چند رسیدم اما مریم بهم گفت امروز ساعت چند حرکت کردی ؟ گفتم 10:5 گفت خوب رسیدی 10 دقیقه ای رسیدی برای همین فکر کنم 10:15 رسیدم
.... استاد هم دو تا برنامه داد گفت یکی بیاد جلو بنویسه دو تا از دخترا رفتن نوشتن پسرا هم براشون دست زدن! این کلاس کلا خیلی درهم برهمه! تا ساعت 11:40 کلاس داشتم... بعد کلاس هم آرزو به من و مریم یه چیزی داد که تو نایلکس بود برای همین ندیدم چیه... چون بچه ها هم بودن نمیتونستم باز کنم زشت بود... بعد کلاس هم میخواستیم بریم آرزو به مریم گفت یه صفحه از جزوه ریاضی رو ننوشته صبر میکنیم بنویسه یا نه... ما هم گفتیم باشه....
اومدم خونه کادو آروز رو باز کردم ازین ست سه طیقه ای هست...رنگاش خیلی قشنگه
همونایی که من دوست دارم
کلی ذوق کردم
اما زیاد دارم برای همین گزاشتم تا فعلا استفاده نکنم
اومدم خونه ناهار – لالا- بیدار شدم و این آپ و یه خوردش و نوشتم آویسا اومد.. بهشید و فرزاد براش مار 3متری خریدن... میگم این چیه
میگه دوست داره! ازین مار عروسکیاس اما به هر حال ماره! خودشونم رفتن بازار... بهش زنگ زدم گفتم بیرون آلودس نبرنش ممکنه سرما بخوره.. آنفولازا.... یه جمله مینوشتم 10 دقیقش با آویسا بودم... برای همین نوشتنش کلی طول کشید... کلی چیزا هم یادم رفت... الانم آویسا رو دادم به بابا... باید برم بهش یه چیزی بدم گشنشه ....
![]()
شاد باشین![]()
جمعه 1 آبان » فتیله دیدم... بعد اومدم سر وقت اتاقم.... حسابی تمیزش کردم.. یه قلک کردم که گچیه عکس خرسه این با دو تا عروسک دیگه و با اونی که وسایل آرایشمو میزارم توش بردمشون حیاط و شستم... واقعا نیاز به شستشو داشتن... بعد اون هم جارو کشیدم... میشه گفت برق افتاد
....
غروب هم اتفاق خاصی نیافتاد... جایی هم نرفتیم به خاطر وضعیت مامان...
شنبه 2 و یکشنبه 3 آبان دقیقا یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد... فقط اینکه مامان اصلا حالش خوب نبود... شنبه رفت دکتر قلبو براش اسکن قلب نوشت... دکتر هم گفت به احتمال زیاد برای اعصابشه نه قلبش... نمیدونم خدا کنه زودتر خوب شه خیلی داره درد میکشه خیلی...
دوشنبه 4 آبان » صبح دیفرانسیل خوندم...مامان هم ساعت 1 وقت اسکن داشت... با زنداییم رفت البته بابا رسوند... غروب هم که متون داشتم... ایندفه بحث در مورد وراثت و وصیت نامه و توبه بود.... اومدم خونه دیدم پریز تل کشیده و در اتاق مامان بسته بابا هم یه جورایی بغض کرده بود... مثل اینکه حال مامان خیلی بد شده بود داشت استراحت میکرد.... وقتی رفتم تو اتاقم یهویی بغضم ترکید... بعد هم شام درست کردم ... نزدیکای 7 بود که مامان اومد پایین... بی حال بود...
سه شنبه 5 آبان» صبح با مامان و بابا رفتم دانشگاه.... چون مامان وقت دوم اسکن قلب داشت.... ریاضی داشتم... سر کلاس متوجه میشم اما تمریناشو نمیتونم حل کنم... یعنی در حد همون حل کردن خودشه.... اثباتاشم کلا متوجه نمیشم! بعد ریاضی هم دیفرانسیل ... بین دو کلاس برای مامان زنگ زدم گفت اسکن نکرد و دستگاه خراب بود!... گفتم جلو جلو بشینیم... ردیف اول سمت راست پر بود رفتیم سمت چپ نشستیم... یه کیف پیش دیوار بود فکر کردیم از بچه های ساعت قبل مونده .... اما بعد پسر ساروی همکلاس اومدن گفتم جای من اینجاس منم خجالت میکشم پیش شما بشینم! ما هم صندلیمونو مثلتا یه خورده ازش دور کردیم رفت اومد گفت دیگه خجالت نمیکشه... از بس دیفرانسیل خودم دیگه برام راحت شده سر کلاس کلی جواب دادم استاد هم فکر کرد با یه نابغه طرفه از اول تا آخر منو داشت میدید.... پسر سارویه بعد یه ساعت جاشو با یه دختره عوض کردو رفت.... وسطای کلای هم همون پسر شاده اومد... تا اومد گفت استاد جلسه قبل برام غیبت زدین؟ من بودم... کلی نشون به اون نشون داد که بوده و استادو مجبور کرد موقع درس دادن براش حضور بزنه....ساعت 1:30 هم کلاسم تموم شد و اومدم خونه....
ساعت 4:30 هم حل تمرین دیفرانسیل داشتم برای همین رفتم دانشگاه... تو تاکسی هم دیدم از خانوم ویزیتور مسیج دارم که بابله... منم بهش گفتم کلاس دارم و اگه نداشتم خوشحال میشدم ببینمش.... رفتم دانشگاه فهمیدم کلاسم 5 شروع میشه... میخواستم دوباره بهش مسیج بدم که ببینمش اما نمیدونم چرا حسش نبود!
کلاس دیفرانسیل هم پسره خیلی قشنگ درس میده و واقعا خوب میفهم... هر چند دیفرانسیلو اینقد خوندم که راه افتادم اما با این حال خوب درس میده....
اومدم خونه شروع کردم به دیدن فیلم های فارسی 1.... شب هم نشستم لغت های زبان وترجمه کردم....
چهارشنبه 6 آبان » صبح ساعت 8:30 رسیدم... بچه ها باهوش شدن و به استاد گفتن که نگفته متنو ترجمه کنیم! حالا برای هفته بعد 1 و 2 باهم باید ترجمه کنیم... برای همین کلاسمون ساعت 9:30 تموم شد به جای ساعت 11! کلاس بعدی هم ساعت 11 بود... نشستیم دیدیم یه مرده اومده همه گفتن این کیه یهویی خودش گفت که اشتباه نیومدم! خودشو معرفی کرد مدیر گروهمون بود... یه خورده حرف زد و بعد گفت چون استادمون نیومد به جاش اومده و شروع کرد به درس دادن... خیلی قشنگ درس داد با استاد خودمون قابل قیاس نیست.... کلاس و هم ساعت 1 تموم کرد چون خودش کلاس داشت...
مامان هم ساعت 4 اسکن داشت... فکر اینکه دوباره حالش مثل دفعه قبل میشه بهم استرس شدیدی وارد کرد و درس هم نمیتونستم بخونم برای همین رفتم تا مشغول باشم... با اینکه تو حموم خیلی طول دادم اما بازم مامان نیومد و برای بابا زنگ زدم گفت تازه رفت تو.... منم چایی دم دادم تا اومدن یه چیزی بخورن...شام هم خودم درست کردم!
پنجشنبه 7 ابان » ساعت 8 حل تمرین اسمبلی داشتم... به پسره گفتیم اسمبلی کاری نداره به جاش ریاضی حل تمرین بزاره گفت اگه این 6نمره حل تمرین نباشه 90 % شماها میوفتین... من برای این حل تمرین گذاشتم تا شما بتونین 6 نمره منو بگیرین! بعد حل تمرین هم اسمبلی خودمون بود... ردیف دو نشستیم.... بچه ها استادو خیلی سوال پیچ و اذیت کردن... دلم براش سوخت... گناه داشت! البته خودمم چند تا سوال داشتم اما به قصد مسخره کردن نبود اما سوالای بقیه مشخص بود که دارن استادو میپیچونن.... هر استاد دیگه ای بود دلم نمیسوخت اما این مظلومه کنترل کلاس و از دست داد شبیه حموم عمومی شده بود....
کلاس بعد این هم ساعت 1 بود... سه نفر ارائه داشتن... بدک نبود... گفت هفته دیگه سمینار داره مشهد ممکنه بره و نیاد... در هر صورت گفت تن برد اعلام میکنه... راستی پنجشنبه ای که تعطیل شد هم غیبت نخوردیم... لیست و دیدم...
اومدم خونه ناهار خوردم و یه خورده دراز کشید که داییم زنگ زد... منم آماده شدم میخواستم مانتو بپوشم و که اقای مدیر زنگ زد و کلی حرف زد..دوباره ساعت کاریمو پرسید و حرفای تکراری...بابا هم منو رسوند تولد.. بهم خوش نگذشت جای خالی مامان کاملا حس میکردم برای همین یه خوده دپ بودم سه بار هم بیشتر نرقصیدم... کیک و بریدن منم اومدم خونه...به بابا زنگ زده بودم اومد دنبالم برای همین کیک نخوردم..هر چند کیک دوست ندارم اما موقعی هم که اومدم هنوز تقسیم بندی نشده بود!..اومدم خونه کارت عروسیه دختر چتیه دیدم... شعر کارتش خیلی بی معنی بود!
جمعه 8 آبان » ساعت 8:30 که بیدار شدم یادم اومد جمعس و عهد قدیمی... من که نرفتم بقیه رو نمیدونم.. دلیل نرفتنم هم این بود که دوس ندارم باهاشون دوست باشم و دوباره ببینمشون...دوستی خاله خرسه رو نمیخوام.از شخصیتشون خوشم نمیاد... این چند روز خیلی به حرکات و رفتارشون فکر کردم به شخصیتاشون جالب نبودن چیزی نبود که منو به سمت خودشون بکشونه برای همین نرفتم!
فتیله دیدم... بعد هم اومدم سراغ کامم که روشن نمیشد...کلی قاطی کردم... میخواستم مثلا ارائمو کامل کنم که این خراب شد... ساعت نزدیکای یازده بود که آقای مدیر زنگ زد وزفتم شرکت و صحبت کردیم توافق کردیم که از فردا مشغول شم اما نیمه وقت! اومدم خونه آیدین اومده بود ... بهش گفتم فردا کامو ببره تا پاورشو عوض کنن گفت میبره مغازه درست میکنه!
غروب هم داشت میرفت گفتم کامو ببره... دایی و آوا اومدن و به مامان سر زدن... منم شام درست کردم! به قول مامان میگه کدبانو شدم... ساعت 6 به بعد بود که صدای بوق ماشین و دست و آهنگ و .... عقد کنون دختر چتیه... از ساعت 8 تا 12 هم تالار بود که به خاطر وضعیت مامان نرفتیم... ساعت نزدیکای 1 بود که اومدن و تا ساعت 3 بزن بکوب داشتن و نزاشتن ما بخوابیم
...
شنبه 9 آبان » صبح رفتم شرکت... آقای مدیر شرکتو آوورده تو خونش... خونشو تخلیه کردن رفتن یه جا دیگه... طبقه پایین مامان و باباش هستن...خیلی کثیف بود خیلی... رو دیورا با مداد و مداد شمعی خط خطی... تمام گچا سوراخ سوراخ شده... روی در کنده کاری شده... آقای مدیر که رفت بیرون رفتم آشپزخونه سینکشو دیدم حالم داشت بهم میخورد
... باورم نمیشه اینا اینجا زندگی میکردن... غیر قابل باوره....
غروب هم لباس و حیاط و شستم....
یکشنیه 10 آبان » امروزم که رفتم شرکت وقتی داشتم از راه پله ها میرفتم بالا مامان آقای مدیر در واحدشون باز کرد و نیم نگاهی بهم انداخت.. بهش سلام کردم اما جوابی نشنیدم و در رو بست.... تو دلم گفتم اینا خانوادگی مشکل دارن.... رفتم بالا اقای مدیر بهم گفت آمارو دیروز کامل گرفتم...منم گفتم آره.... بهش دادم... گفت تو برگه A4 مینوشتی... منم گفتم کاری نداره وارد میکنم.... خودش دفترچه کوچولو بهم داد.... بعد هم کار داشت رفت.... منم تو برگه داشتم مینوشتم که یهویی حس کردم یکی بالاس! نمیدونم چرا اما ترسیدم... اومدم تو قسمت هالشون همونجا خودمو خم کردم تا تو اتاقو ببینیم دیدم مامان آقای مدیر... بیچاره پیرزنه... کلی داشت حرص میخورد که ببین خونه رو چیکار کردن... حالا نفس نفس هم میزد بهش میگم بفرمایین بشینین گفتم من اینجا بشینم... من وسواس دارم... خلاصه کلی نثار کرد و رفت.... خداییش من موندم واقعا اینا اینجا زندگی میکردن؟ غیر قابل باوره.... وقتی رفتم سه چهار تا عکس از درو دیوار خونه گرفتم....
آقای مدیر اومد و بهش لیست و دادم و دوباره بهم برگردوند و دوباره رفت.... منم نشستم ریاضی گسسته خوندم.... اصلا فایده نداره خوندن و نخوندش وقتی متوجه نمیشم 1000 بار هم بخونم بازم فایده نداره..... یعنی میشه قبول شم؟ خدایا ازت خواهش میکنم یه کاری کن این پسره حل تمرینشو بزاره....ساعت 12:30 به بعد هم آقای مدیر اومد... نمیتونم با کامپیوتر فعلا کار کنم... مثل اینکه ویندوزو عوض کرده و برنامم قفل سخت افزاریشو نمیشناسه در هر صورت باید سی دیش برای شناسایی پیدا شه.... آقای مدیر هم رفت دنبال سی دی بگرده منم ساعت 1 بود ازش خدا حافظی کردم تا بیام خونه...
اومدم خونه نهار خوردم و استراحت کردم رفتم بیرون... با ایمان قرار داشتم...خوش گذشت خیلی... تازه یه سوپرایز بزرگ شدم... تو یه لحظه ایمان غافلگیرم کرد... یهویی دیدم دستم انگشتره
... ذوق کردم فجیع
... با ساعتم خیلی ست شده....
اومدم خونه قوقنوس – خواهر دوست داشتنیه من – دلنوازان- ویکتوریا- شمس العماره دیدم...و بعد اومدم پشت کام برای نوشتن این آپ.
+ صبای عزیزم در مورد رابطه منو ایمان درست حدس زدی در مورد شهرامون... این حرفا مال قدیماس... بابل و ساری فرقی ندارن جفتشون مال یه استانن... فکر نکنم تو یه رابطه اینکه از کدوم شهر باشی مهم باشه مهم خودتی و طرفت....
++ ایمان گفت به خاطر کامنتهایی که میدین و ازش خبر میگیرین تشکر کنم...
** میشه گفت در حال حاضر هر چی که میخوام دارم...شریک خوب..خانواده خوب...دانشگاه و کار.... فقط یه گوشی کم دارم! گوشی مورد نظر انتخاب شد! نمیدونم الان بگیرم یا بزارم بعد امتحان ترم؟ میخوام تشویقی باشه برای معدلم! حالا ببینم میتونم تحمل کنم یا نه...
*** آویسا هم سه شنبه میاد... عزیز دل خاله راه میره
شاد باشین![]()
شب خوش

