تبليغاتX
دوستانه - یاداوری

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
یاداوری

 

سه شنبه ۱۹خرداد»  بعد نوشتن آپ هر چی ثبت میزدم این بلاگفا میگفت  حجمش بالای ۸۰ کیلو بایت ثبت نمیشد!اینقد عصبام خورد شد..دلم میخواست زودتر ثبت شه برم پیش آویسا.... گرفتم نصفش کردم..نصفش ثبت شد قسمت دوم یک چهارم پست اول بود بازم ثبت نیمشد! اینقد باهاش سروکله زدم که اکانتم تمو م شد ...منم کام  و خاموش کردم رفتم پایین پیش آویسا.... باهاش بازی میکردی اینقد جیغ میکشید از بس ذوق داشت... اینطوری بود که از ساعت ۱۲:۳۰ تا ساعت ۳ یکسره داشت جیغ میکشید... ازش فیلم هم گرفتم اما عکس نه.. حالا بعدا عکسشو میگیرم میزارم... ساعت ۳:۳۰ هم میخواستم آماده شم برم کتابخونه سرم خیلی درد میکرد... اما چون کتابمو گزاشته بودم مجبور بودم برم... کتابخونه هم پوران اومد صحبت روز مادر و خرید کادو شد... من داشتم تقویمو میدیدم و که میگه روز پدر برای دوست جون چی بخرم؟ منم گفتم تو روز مادر ول کردی رفتی روز پدر؟ مگه اون بابا شده؟ میگه برای تولدش نتونستم چیزی بگیرم... حالا میگه چطوری اون روز ببینمش؟ آخه تعطیله! منم گفتم فرداش میبینی ... یه هفته روز پدره! ... بهش میگم هفته دیگهیکشنبه بعد کتابخونه ساعت ۷بریم کادو بخریم برای مامانامون! میگه نه من نیستم! میگم کجایی؟ میگه روز مادره با دوست جون بیرونم!میگم دعوتت کرده یا خودتو انداختی؟  میگه نخیر دعوت کرده حالا قراره شنبه بریم خرید.... جفتمون نو مانی هستیم!  این میخواد بره از بانک پول بکشه اما من گفتم فعلا با همین پولی که خونه دارم یه چیزی میخرم..... دلم نمیاد از بانک بکشم با اینکه هر دفه میگم برم بکشم اما تا حالا نکشیدم تا ساعت ۷:۱۵ کتابخونه بودم و اومدم خونه... اومدم خونه دوتا عمم با شوهر عمم خونمون بودن... شوهر عمم برای خداحافظی اومده بود... ۲۷ میره آمریکا!

یه جا مامان به عمه گفت مادرجون هیچی نمیگه؟ چون عمم تا سال دیگه میره... میگه چرا... میگه اگه من بمیرم تو نیستی گریه کنی... حالا بهشید میگه حالا مونده تا یکی دوسال دیگه! شانس آووردیم کسی متوجه حرف بهشید نشد! حالا بهشید منظور نداشت اما کلا حرفش خیلی بو دار بود!!

بعد اینکه اینا رفتن آویسا چند تا عطسه و سرفه.... سرما خورد... برای دختر خاله مامان زنگ زدیم اونم اسم یه شربتو گفت فرزاد رفت خرید... شب اصلا نخوابید...  چون با بینی نمیتونست نفس بکشه از طرفیم بدون پستونک خوابش نمیبره...خیلی گریه میکرد... دلم ریش ریش شد...

شب قیل خواب هم اومدم کل آپمو کپی کردم همینطوری ثبتو زدم دیدم ثبت شد حالا دوباره میخواستم برم قسمت ویرایش کل براش عنوان بزارم نمیشد! شیطونه میگه از بلاگفا کوچ نشینی کنم برم یه جا دیگه

 

چهار شنبه ۲۰ خرداد»  صبح میخواسم برم کتابخونه آویسا همچنان خواب بود... رفتم کتاب بگیرم دیدم نشستس... الهی خاله فداش شه بی حال بود.... منم رفتم کتابخونه... میخواستم سی بخونم... اصلا حوصله نداشتم... اومدم قسمت مجله ها که یه چیزی بخونم شاید حوصلم برگرده که صدای تشیع جنازه اومد.. دو تا فوضول هم رفتن دم پنجره... هی گفتن بیا بیا ببین چه خبره... منم رفتم دیدم..کلی آدم بود! بالای تابوت هم عمامه بود...فکر کنم طرف آخوند بود... بچه ها تک تک اومدن لب پنجره همین موقع یکی با صدای فوق العاده بلند عطسه کرد بچه ها همه با هم خندیدن! ...ساعت ۱۱ وسایلمو جمع کردم اومدم خونه... الانم بهشید زنگ زد که آویسا رو بردن دکتر ..گفت چیزی خاصی نیست...

روز مادر نزدیکه... فکرمو بسی مشغول کرده...

 

یاد آوری نوشت

هفته پیش یکشنبه بابا رفت دو تا جعبه بستنی خرید... یکی ساده...یکی هم ازینایی که توش شکلات داره... مامان اومد کلی قاطی کرد..گفت چرا دوتا جعبه گرفتی؟ بابا گفت ساده برای بیتا اونم برای اویسا الان فریزرمون و باز کنین تو کشو ها فقط بستنی یافت میشه!

هفته پیش چهارشنبه شب مامان بزرگم میخواست بره دستشوی گفت تو دستشویی گربس... ما هم فکر کردی توهم میزنه! که صدای گربه اومد بعد دویید اومد تو اتاق.... رفت زیر مبل راحتی.... بیرون نمیومد! دیگه با تلاشهای بابا اومد بیرون و از در رفت بیرون... مینی گربه بود هنوز به سن بلوغ نرسیده بود! از پنجره دستشویی که یه خورده بازه اومد!

یکشنبه همین هفته که گفتم پوران جیم شد... من میرم خونه ظهر و میگم کتابمو با خودم نمبرم..میزارم پیش بچه ها هم باشه... برای پوران هم جزوه دست نویس خودمو بردم ... اونم صبح رفت آرایشگاه جزوه رو گذاشت و رفت! منم داشتم میرفتم خونه کتابای خودمو با جزوه گزاشتم رو میز پیش بچه ها... بعد از ظهر کتابخونه بعد اینکه صندلی پیدا شد کتابمو گرفتم دیدم جزوه نیست... به مائده میگم جزوه کو.. منو میبینه اینطوری بعد میشنه میخنده با ندا در گوشی صحبت میکنن دو تایی میخندن... من میگم سر جزوم چه بلایی اومده؟ میگه دختره اینجا نشسته بود گرفت برد!! منم گفتم برد؟ میگه آره حتما اشتباهی برد! حالا دارن تابلو میخندنا! منم عصبی شدم میگم قیافش یادتونه میگن نه! من میگم راستشو بگین... با جزوم چیکار کردین...  مائده داشت مترکید از خنده رفت بیرون... ندا گفت دست پورانه... میگم پوران که با خودش نبرد...  میگه اومد برد... میگم کی اومد؟ میگه اومد  بعد رفت آرایشگاه! میگم صبح آرایشگاه بود... بعد میگه پوران  ساعت ۳ اومد با دوست جونش رفت بیرون گفت بهت نگیم! ... منم گفتم اصلا دیگه برام مهم نیست که چیکار میخواد بکنه... اوندفه که داشت لو میرفت بهش گفتم رفتنتو کمتر کن... اگه کارش نداشته باشی شبم نمیره خونه! اما الان میبینم که خودش اینقد کم اهمیته منم دیگه به ظاهر بی خیال شدم... یعنی حرصمو میخورم اما دیگه بروش نمیارم!

 

یه چیز دیگم که یادم رفت این بود که از مشهد اومد تو نظر خصوصی یه شرکت کامپیوتری تو بابل برام نظر گزاشت پیشنهاد همکاری داد... اسم سایت و ایمیل و شماره هم گذاشت

+++ برادر المیرا هم چیزیش نیست رفت تهران آزمایش داد گفتن هم کم خونی عامل خونریزیشه هم چون خیلی عصبیه یکی از مویرگهای بینیش پاره شد... خدایا شکرت

فعلا همین

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت12:20توسط بیتا |