تبليغاتX
دوستانه - روز مادر مبارک

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
روز مادر مبارک
 

چهارشنبه ۲۰ خرداد»غروب  تو کتابخونه ساعت ۶ به بعد همه رفتن بیرون! همه بادکنک به دست و دست بند و این حرفا... خلوت خلوت بود... شب هم بیرون نرفتیم و خونه بودیم... فکر کنم تنها کسایی که خونه بودن و جایی نرفتن فقط مابودیم

پنجشنبه ۲۱ خرداد » صبح کتابخونه خبر خاصی نبود... اومده بودم سر میز پوران که بهش عکس آویسا که تو گوشیم بود و نشون بدم که مبشری بهم میگه اینجا چیکار میکنی چرا حرف میزنی ! منم گفتم سوال علمیه 

غروب هم کتابخونه نرفتم... خونه موندیم.. من و بهشید و مامان و آویسا... بعد مدتها ما سه تا تنها موندیم... کلی حرف خانومانه زدیم... شب هم دایی و زندایی و آرشام وعلی اومده بودن.

جمعه ۲۲ خرداد » صبح بعد صبحانه رفتیم رای دادیم... خودکار هم با خودم بردمنه بابا رای داد نه مامان! مدرسه ها خیلی شلوغ بودن .رفته بودیم خونه آرشام تا یه سی دی به داییم بدیم دیدم مسجد رو به روی کوچشون هم حوزس هیچکی نیس..من رفتم رای دادم نوشتم مو*سوی مردک چپ نگام کرد داشتم میومدم از مدرسه بیرون داییم و دیدم که تحت حمایتهای ما از مو*سوی برای اولین بار اومد به شناسنامش یه حالی بده اومدم بیرون بابا تازه داشت ماشین و پارک میکرد بهم میگه چه زود اومدی! اومدم خونه به مامان کمک کردم کلی! دیگه فتیله ندیدم نمیدونم یانگوم داد یا نه!

غروب هم حوصلم بسی سر رفت! مامان گفت بریم دریا من مخالفت کردم... تو شهر گشت زدیم همه حوزه ها تا جا داشت پر بودن... بعد گشت و گزار رفتیم خونه مادرجون... شب هم بعد شام من و مامان فیلم دعوت و دیدیم... چه مزخرف بود!

شنبه ۲۳خرداد » صبح بیدار شدم و نتیجه آرا رو دیدم یخ زدم! با اینکه میدونستم دکی میشه اما... دیگه رای نمیدم! به نظرم رای و فقط اونایی باید بدن که تو سازمان دولتی کار میکنن. من که جایی کار نمیکنم تازه کار هم پیدا نمیشه! اگه هم بشه باید یه پارتی خیلی کلفت داشته باشی که اون موقع هم به صفحه آخر شناسنامت نگاه نمیکنن! برای همین ازین لحظه به بعد رای نمیدم! تو کتابخونه هم بچه ها همه دپ بودن و تو سکوت گذشت...

غروب هم بچه های دکی رفتن جشنی که تو استادیوم آزادی برگزار میشد ...منم ساعت ۷ بود از کتابخونه اومدم بیرون تا برای مامان چیزی بگیرم... کلی فکر کردم تنها چیزی که به ذهنم رسید کیف پول بود.چون مامان خودش تصمیم خرید داشت. برای بهشید زنگ زدم اونا خیابون مدرس بودن. بهشون گفتم من میرم شهریار . اگه شما کیف پول خوشکل دیدین بخرین برای منم زنگ بزنین که دنبالش نرم تو شهریار کیف پول خوشکل داشت اما مدلاشون دخترونه بود میدونستم مامان قبول نمیکنه از شهریار زدم بیرون اومدم سمت خیابون شهدا چون سمت مدرس بهشید اینا بودن و میدیدن.. ازین مغازه به اون مغازه که بهشید زنگ زد که کجام برم پیششون... قرار شد دوباره بریم شهریار ببینم اینا چیزی قبول میکنن یا نه بعدم بریم پیش آقای بهشتی که بوژوآ بخرم... تا اینکه فرزاد رفت یه مغازه تا برای خودش بلوز بخره و بعد فهمیدم بهشید هم دنبال لباس برای خودش و  اگه اینطوری پیش بره جفتمون به هیچ کدوم از کارامون نمیرسیم برای همین گفتم من دوباره میرم سمت شهدا ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه! چیزی پیدا نشد رفتم پاساژ ملک تجار اونجا یه کیف پول دیدم به نظرم خوشکل اومد. اما توش جای پول اصلا نداشت!  برای بهشید  زنگیدم که بیاد نظر بده.. تا بهشید بیاد منم اونجا بودم یه زن مسن حدودا ۶۰ ساله بود کیف انتخاب کرد ۷۶ تومن چون مثل اینکه این زنه زیاد اونجا خرید میکرد بهش ۷۰ تومن داشت میداد. فروشنده داشت برای زنه کیف میزاشت داخل نایلکس که زنه میگه ااا کیفش مارک نداره بعد پولشو گرفت کیفو پس داد! تو دلم گفتم این با این سنش دنبال مارکه بهشید اومد داشت میگفت خوشکله خوب مامان پولشو میتونه اینجا ها بزاره منم گفتم میدونم مامان خوشش نمیاد! چون باهاش میرفتم میدیدم از چی عیب میگیره!در حال فکر کردن بودم که بگیرم یا نگیرم!که چشم به یه کیف دیگه خورد خیلی خوشکل بود و جلب توجه میکرد!توشم کلی جا داشت! اونو گرفتم... بعد با بهشید رفتیم مانتو فروشی یه مانتو دید..دیگه گفتم من برم ... من ازشون جدا شدم تا اینا برن شیرنی بخرن و بیان...

من اومدم آویسا خواب بود بعد بیدار شد... بهشید ساعت نزدیکای ۱۰ بود که اومد! تازشم رفتن کیک خریدن این همه سفارش کردم که رولت بگیرین نگرفتن گفت تموم شد..منم کیک دوس نمیدارم بهشید برای روز پدر هم کادو داد چون نیستن... کتاب شاملو خردین.مامان از کیف پول خوشش اومد چون خیلی خوشکله فکر میکنه کلی بابتش پول دادم

یکشنبه  ۲۴ خرداد » صبح دوباره تو کتابخونه بین بچه های دکی و مو*وی بحث و نزاع شد شدید .. البته من فقط سکوت کردم ( یه چیزی همه این صحبتا تو سالن خارج از کتابخونه میشه.خود کتابخونه ساکته !) المیرا که اومد بهش گفتم پارچه سبز بده بهم.. اونم بست برام. احساس کردم خونه به کف دستم نمیرسه.. با دوست جون هم صحبت کردم گفت درش بیارم بیرون گیر میدن.. برای همین در آووردم رفتم لاک خریددقیقا سبز سبز...

ظهر اومدم خونه داشتم لواشک میخوردم که تی وی صحنه کشته شدن مردم نشون داد که از پایگاه ۱۱۷ بس*یج شلیک شد... کلی خون و این چیزا... حالم بد شد همه لواشکا حروم شد رفت تو دبلیو سی خیلی دپ شدم

غروب هم اومدم کتابخونه لاکو زده بودم دیگه کلی بچه ها ذوق زدم کردن شب هم موقع خواب اینقدی هوا گرم بود که نشد بخوابم مامان هم گیر داده بود از بیرون باد میاد کولرو روشن نکنیم... تا ساعت ۱:۳۰ من بالش به دشت فقط داشتم اتاقو عوض میکردم مامان میگفت بیا اتاق ما خنکه منم لج کردم گفتم نه...ساعت ۱:۳۰ شد دوباره اومدم اتاقم بخوابم دراز کشیده بودم که احساس کردم یکی داره کف پامو قلقلک میده! پامو کشیدم گفتم توهمه! اما دوباره شد که من یه جیغ کوتاه کشیدم و پریدم از جام! مامان بود! نزدیک بود سکته کنم! خواب از سرم پرید کتابمو گرفتم درس خوندم ساعت ۲ نشده بود! تا ساعت ۴:۱۵ درس خوندم بعد رقتم خوابیدم...فکر کنم ۴:۳۰ شده بود! منظورم ۴:۳۰ صبحه ها! شدم ابوریحان بیرونی

دوشنبه ۲۵ خرداد » صبح کتابخونه خبر خاصی نبود. درس خوندم... میخواستم بیام خونه رفتم پیش المیرا تا ازش خداحافظی کنم در حال حرف زدن بودیم که دوستش میاد میگه شما دوتا با هم دختر خاله اینما هم گفتیم نه!!! اومدم خونه آویسا داشت میخوابید منم برای بهشید داشتم جریاناته دیشبو میگفتم که آویسا کلی خود شیرینی کرد که منم هستم بیا بغلم کن منم بغلش کردم داشتم با بهشید صحبت میکردم که خودشو خم میکنه صورتشو میاره جلوی صورتم تا فقط اینو ببینم الهیییییییییی آخه من چطوری دوریتو تحمل کنم اینقد خودم خوابم میومد که آویسا رو دادم به بهشید که خودم برم بالا بخوابم که رفتم بالا اویسا گریش در اومد مجبورشدم برم پایین بگیرمش بیارم... اما نه گزاشت خودش بخوابه نه من وقتی که خواب از سرم پرید ساعت حدودا یک بود  که خانوم خوابید.دختر خاله مامان هم نیم ساعت بعد اومد که آویسا رو ببینه. آویسا چون از خواب بیدارش کردیم اینقدی گریه کرد که نزاشت اون خوب معاینش کنه...

غروب هم چون از شب قبلش خیلی خوابم میومد تصمیم به رفتن کتابخونه نداشتم اما عذاب وجدان گرفتم که برم اما بابا نزاشت! میگه خطرناکه! حالا خوبه مسیرم اصلا به سمت دانشگاه نیست! میگه میگیرن این ناخوناتو میشکنن دیگه نرفتم کتابخونه... چون آویسا هم بود نشد درس بخونم

یه شعار جالب هم که میدادن این بود :

تورمو ننجون مهدی فهمید *** این کوتوله نفهمید

 

سه شنبه ۲۶ خرداد » صبح ساعت ۷ با صدای آویسا بیدار شدم خیلی خوابم میومد برای همین نرفتم پیشش. ساعت ۸ شد که دلم طاقت نیوورد رفتم پیشش. بغلش کردم آووردم پیش خودم.. کلی بازی کردیم. ازش عکس گرفتم...

 

اینقد وول میخوره که همه عکساش تار میوفته..نمیدونین چند تا عکس گرفتم تا چند تا خوب در اومد... با هم رفتیم صبحانه خوردیم.ساعت ۱۰ آرایشگاه وقت داشتم مامان هم کار داشت.. برای همین رفتم اتاق بهشید خوابیده بود اینقد من و آویسا بازی کردیم اونم از ذوق جیغ میکشید که اینا رو از جاشون بلند کردیم.رفتم آرایشگاه دختره شاگرد اینقد تحویلم رفت اومد جلو سلام کرد و دست داد بهم گفت اتفاقا چند روز پیش داشتیم در مورد شما صحبت میکردیم که خیلی وقته نمیان... منم گفتم داشتم ابرو هامو پر میکردم.دقیقا بعد ۶۲ روز رفتم آرایشگاه!

غروب هم رفتم کتابخونه.درس خوندم. پوران نیومده بود...

چهارشنبه ۲۷ خرداد » صبح رفتم کتابخونه... در حال درس خوندن بودم که سر کله پوران هم پیدا شد. متوجه شدم دقیقا همین امروز که من با دوست جون قرار دارم این هم قرار داره.میگم کنسل کن فردا برو. میگه نه تو بدون هماهنگی من قرار گزاشتی تو باید کنسل کنی چون قرار بود پنجشنبه بری! منم گفتم عمرا! دوباره نشستم درس خوندم که یادم اومد امروز فوتبال داره دوست جون هم فوتبال دوست.. برای همین رفتم براش زنگ زدم که اگه دوس داره فوتبال ببینه فردا همدیگه رو میبینیمکه دوست جون گفت نه میخواستم بیام تو سالن ندا و المیرا رو دیدم داشتم صحبت میکردم که مرده از بالا اومد پایین تا روزنامه ها رو بده منم مقنعم رو سرم نبود! در جا مقنعمو گزاشتم تا ساعت ۱۱ بودم چون آخرین روزی که بود بهشید بود برای همین رفتم خونه. داشتم میرفتم خونه پوران گفت اگه امروز میخوای چیزی دستگیرت بشه زودتر بیا !!... تو راه برای دوست جون زنگ زدم و قرارو یه ربع زودتر گزاشتم. به پوران هم دوباره زنگ زدم که به ندا بگه چون شماها همتون ؟؟ هستین بیتا خجالت میکشه نمیاد! تا اینطوری سورژه از دستم در نره کارت شارژ با پیراشکی خریدم. چون بهشید پیراشکی گرم خیلی دوس داره  . رفتم خونه میخواستم برم حموم که آویسا هم بیدار شد و چون چیز زده بود با هم رفتیم حموم اینقد این بهشید گفت بیپ نمیشوری که آخرش نصیبم شد... یه نیم ساعتی با آویسا حموم بودم کلی کیف داد بهمون  که این آب کشیدم دادم به مامان.... 

داشتم آماده میشدم که برم پیش دوست جون که دیدم پوران زنگ میزنه میگه دوست جونش نمیتونه بیاد دنبالش برای همین من باهات بیام؟منم گفتم بیا دوباره داشتم آماده میشدم که گفتم نکنه دوست جون ناراحت شه ! برای همین برای دوست جون زنگ زدم و گفتم... دیگه پوران هم ما رسوندیم دوبار به دوست جونش سلام کردم تا سلام میکردم غیب میشد... اینقده بهم بر خورد شب هم اومدم خونه بهشید بود یه خورده صحبت کردیم فرزاد اومد رفته بود عکسایی که دیروز رفتن آتلیه از آویسا گرفتن و تحویل بگیره هم اینکه عکسایی که خودمون با دوربین گرفتیم و چاپ کنه...عکسای آتلیش خیلی خوشکل شد... داشتم عکسا رو میدیدم که دیدم ۳ تا عکس تکی خودم هم چاپ کردن دیگه ذوق مرگ شدم در حد مرگ کلی بهشید و بوس کردم این عکس هم عکس آویساس که از آتلیه گرفتن. من از روی عکس. عکس گرفتم.

 

بعد اون رفتن خونه مادرشوهرش برای خداحافظی برای شام برگشتن. مامان بهشون میگه شما خود آویسا رو دارین دیگه آلبومشو میخواین چیکار؟ هر چی گفتیم تاثیری نداشت آلبومشو برد. آویسا الان در حال حاضر ۱۸۰ عکس چاپ شده داره! حالا بماند که کلی چاپ نشد! از آویسا هم همین عکسشو یهمون داد..یعنی ازین عکس ۳ تا چاپ کردن یکی برای ما یکی برای مادر فرزاد یکیم خودشون.

ساعت ۱۲بود رفتن تهران.فرداش ساعت ۷ بلیط هواپیما داشتن. موقع خواب اینقدی اشکیدم

پنجشنبه ۲۸خرداد » امروز صبح یه خورده دپ بودم... اگه آویسا بود الان بیدار بود و با هم کل بازی میکردیم... رفتم کتابخونه جای همیشگی نشستم از دوستان کسی نبود.... ساعت 9 هم برای بهشید زنگ زدم فرودگاه بودن و منتظر بودن بارها ترخیص شه. اومدم داخل سالن رفتم قسمت مجلات و روزنامه جام جم گرفتم بخونم که پوران اومد... بهم گفت به خاطر تو دیروز با دوست جون دعوا افتادم. گفتم چرا؟ گفت بهت سلام نکرد... گفتم اتفاقا منم تعجب کردم میگه بهش گفتم میگه خجالت میکشم!! گفتم وااااا... گفت برام چیزی نگرفت! گفتم به چه مناسبتی؟ میگه مثلا خانومشم! گفتم خوبه حالا... میگه نه باید میگرفت . من بهش چیزی نگفتم خودش شروع کرد که من سلیقتو نمیدونستم برای همین چیزی نگرفتم... تو برو یه چیزی انتخاب کن من میگیرم. منم گفتم تو نظرت چیه.گفت میخواستم دستبند بگیرم.میگه باشه انتخاب میکنم... منم به پوران گفتم تو واقعا گفتی میری دست بند انتخاب میکنی؟ میگه آره! میگم چه پررویی!میگه چرا؟ مگم اینطوری بده زشته... بهم میگه شنبه صبح میریم بیرون طلا فروشی تا دستبند انتخاب کنم غروب هم با این برم بخرم! منم گفتم چشم!

ساعت 10 بود که المیرا هم اومد... عکس آویسا رو بهش نشون دادم . کلی قربون صدقه هم رفتیم بعد گفت عکس مامان و بابا هم آووردم بیا بهت نشون بدم... من رفتم دیدم گفت بیا به پوران هم نشون بدیم. رفتیم پیش پوران. عکس نشون دادیم... المیرا گفت دیروز چی گرفتی؟ داغ پوران تازه شد و گفت کوفت هم نگرفتم!! یعنی من مردم از خنده! بعد المیرا گفت خواهرش (سوم راهنمایی) از دوستش سرویس تیتانیوم گرفته .. بعدم خواهرش رفت شهریار قیمت کرد که قیمت سرویس چقده.. المیرا میگه اونوقت به من هیچکی تبریک نگفت.. منم گفتم اشکال نداره یکی دوماه فکر کنم صبر کنی روز دختر میشه اونوقت بابات حتما یه چیزی میگیره! میگه نه بابا این همه سال روز دانش آموز اومد و رفت هیچکی برام هیچی نگرفت منم گفتم بی خیال بابا من دانشجو هم شدم کسی برام چیزی نگرفت!! بعد پوران گفت مامان برای روز زن برام یه شمع خوشکل گرفت 38 تومن.ازش عکس میگیرم میارم ببنین... منم گفتم دردت چیه؟ کادو گرفتی... میگه نه دوست جون وظیفه داشت بگیره... دیگه من و المیرا دپ شدیم گفتیم حتما حتما از مامانامون یه کادو بگیریم که رو این پوران کم شه... بعدم به پوران گفتم بهم دست نزن باهات قهرم... دیگه رفتم درس خوندم ... وسط درس خوندن هم دوست جون زنگ زده بود منم رفتم سالن بیرونی صحبت کنم داشتم میومدم دیدم مرده بالای پله واساده منم تند مقنعمو گزاشتم . حالا مبشری هم داشت از پله ها میومد پایین من تند رفتم تو سالن تا مبشری چیزی نگه!... تا ساعت 12 درس خوندم... بلند شدم از رو نقشه جایگاه خواهرم پیدا کردم.. دقیقا باید نقشه نصف شه رو هم بیوفتیم... وسایلمو جمع کردم رفتم پیش پوران باهاش صحبت کردم متقاعدش کردم که حالا که دوست جونش میخواد کادو بگیره بهتره خودش بره انتخاب کنه نه ما... میگه سلیقه نداره.. میگم اینطوری برات لذت نداری..اونطوری سوپرایز میشی.. مشخصات اون چیزی که میخوای بگو تا بره دنبالش... گفت باشه.. خدا رو شکر که متقاعد شد چون اصلا حوصله گشت زدن تو طلا فروشی ها رو نداشتم. حالا فکر کنین باز غروبش با مامان میخواستم برم طلا فروشی..قصد دارم یه سرویس برای خودم بخرم.

اومدم خونه.. کامنت ها رو خوندم.. از کامنت نعیم جان خوشحال شدم..خوش اومدی. راستی اولین باری که اومدم وبت صفحه اصلی باز میشه اما ادامه مطلب میگه فیتلره! یا کامنت دونی هم بعد چند بار برام باز شد.چرا؟ اینا رو نتوستم تو کامنتی که برات گزاشتم بگم چون یادم رفت..الانم چند بار اومدم بگم میگه فیلتره!

بگذریم بعد ناهار خوابیدم.اینقد کیف داد..تا ساعت ۴:۴۵ خوابیدم.بیدار شدمم هندوانه خوردم کلی کیف داد.چون خیلی وقت بود در کانون گرم خانواده چیزی نخوردم.هر وقت از کتابخونه میومدم تنها مینشستم میخوردم... برای همین اینقد خوردم که الان تو شکمم احساس میکنم فقط آبه! بعد هندوانه هم اومدم دارم این آپو مینویسم.

الان رفتم پایین شیرنی بخورم دیدم شبکه خبر داره از مجروحین که توسط اغتشاش گران داخل بیمارستان بستری شدن مصاحبه میکنن... من فقط میخوام بگم خجالت نمیکشین؟ چقدر فیلم... اه اه.. حالم دیگه بهم میخورده.. ازین اخبار دروغین! اگه هم اغتشاشی بوده از خودشون بوده تا با این بهونه مردمو زندانی بکنن یا بکشن... فیلم تیر اندازی که از پایگاه شلیک شده همه جا پخش شده که اول خودشون شروع کردن... نیم ساعت پیش همسایمون اومده بود میگه دو روز پیش دخترش امتحان داشت دانشگاه مازندران(بابلسر) میگه آدمای نقاب دار ریختن تو دانشگاه اینقد دانشجویانو زدن حراست دانشگاه هر کاری کرد نتونست جلوشونو بگیره جند تا از دانشجویان هم با خودشون بردن! اینا کین؟ حتما اینا هم اغتشاش گران مو*سوین؟ نخیر اینا نیروهای بس*یج مردمین!

 

این راهپیمایی ۲۲ بهمن نیستا! اونقت اینو با تجمع مردم تو ولیعصر مقایسه کنین! جمعیت ولیعصر خیلی کم بود اه زیاد بود مثل قبل با دوربین حرکت میکردن! بهتره خودتونو گول نزنین

++  به گفته دکی ایران داره رو دستهای امام زمان میچرخه!! امام ها از خون و خونریزی پرهیز میکردن اونوقت این مردک که هر چی ناسزا بگم براش کمه اینجا رو دریاچه خون کرده

+++ بهشید هم رفت من بوژوآ نخریدم! باید صبر کنم بیاد... چون تنهایی نمیشه.. یکی باید نظر بده... مامان که کلی تو ذوق میزنه بعد میگه خوبه! هر چند من رژ و رژگونه صورتی استفاده میکنم و به قول بهشید رنگ مورد نظر از قبل مشخصه اما خوب باید یکی باشه... حالا صبر کنم تا بیاد

+++این چند وقت هم فرزاد هم بهشید خیلی اصرار کردن که باهاشون برم..گفتم درس و کنکور... میگن بعد امتحان!شاید بعد کنکور رفتم.اگه نمیرم بیشتر به خاطر مامانه! چون کم کمش من یه ماه اونجام مامان تنهایی دق میکنه

 ++++ رقص آویسا با اون دست زدناش منو کشته

پ ن ۱ :  آپم طولانی شد فکر کنم فقط یه نفر تا آخر بخونه

پ ن ۲ :  عکس باز میشه لینکشو برداشتم.... هورا

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت19:42توسط بیتا |