تبليغاتX
دوستانه - عنوان ندارد

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
عنوان ندارد
 

جمعه ۲۹ خرداد» صبح آزمون داشتم.... ایندفه خیلی ها نیومده بودن...چرا؟ یادش بخیر قبلنا سر جلسه به دوس جون مسیج میدادم بهش صبح بخیر میگفتم من یکی ازتون نمیگزرم که مسیجا رو قطع کردین خائنا موقع ورود هم یه دختره که تو پارسه کار میکنه جلوی در با چادر وایساده بود و بهم گفت امروز اینجا امتحان قرآن دارن مقنعتو بیار پایین تر اینطوری نگفتا اما منظورش همین بود بعدم اینکه بعد امتحان تو محوطه نباش! من که هیچ وقت بعد امتحان تو محوطه نبودم چون دوستی ندارم که بشینم باهاش صحبت کنم...مغنعمم خیلی تابلو کشیدم پایین رفتم سر جلسه دیدم هم دخترا موهاشون کلی بیرونه فقط من حجاب کردم گرفتم دوباره مغنعمو درست کردم... بعد امتحان برای بابا زنگ زدم بیاد دنبالم خودمم تو سالن پایینی پیش یه پیرزن که قرآن به دستش بود نشستم .. تا نشستم زنه بهم گفت خسته نباشید! منم فکر کردم این خسته نباشیدش مقدمه اینه که بهم یه چیزی بگه خیلی خشک و سرد گفتم ممنونم دوباره زنه مشغول به قرآن خوندن شد ... عذاب وجدان گرفتم که چرا اینطوری صحبت کردم! تو کتابخونه مسابقه بود... بعد هم دختره که تو آزمونا همیشه جلوم میشینه اومد پیشم نشست و صحبت کردیم گفت از ساری میاد... وقتی دوستش اومد رفت من اینقدی براش قصه خردم که این همه راه صبح زود باید پاشه بیاد  خودمم بلند شدم رفتم  بابا یه دقیقه بعدش اومد.... داشتم به بابا میگفتم این دو تا دختره دارن میرن ساروین بیا سوارشون کن تا یه جایی بروسنیمشون گناه دارن که دیدم دختره سواره پرشیا شد خودش از ساری اومد اونم با ماشین بعد این همه من براشون غصه خوردم

یانگوم دیدم بعدم دراز کشیدم....

صحبت های ره*بر هم در نوع خودش جالب بود نمیخوام بهش بپردازم اما واقعا صحبتاش عصبیم کرد چرا توی ایران یه تک تیر انداز پیدا نمیشه؟ ره*بر مثل پدر برای جامعه میمونه اونوقت....... کلیپ اینکه یه دختر بغل بابا مامانش جون میده رو دیدین؟ طبق قانون ۲۷ نمیدونم چی تظاهرات آزاده... البته اینا فقط تظاهرات تو ۲۲ بهمن و ۱۳ ابان و قدس و این چیزا میبینن

غروب هم رفتیم خونه مادر جون... برای روز مادر نرفته بودیم....

شنبه ۳۰ خرداد» صبح  کتابخونه پوران نیومد... درس خوندم بسی... ندا هم اومد گفت با خط دولتی میشه مسیج داد کلی حرص خوردم که خطمو خونه گذاشتم....

غروب هم پوران نیومد.... اتفاق خاصی نیوفتاد... به جز اینکه رفتیم دستشویی که خودمونو تو اینه نگاه کنیم منم همینطوری سیفونو کشیدم که یه صدای وحشتناکی از توش در اومد منو ندا و مائده دوییدیم اومدیم تو سالن.... بعد ندا گفت صدا از بیرونه.... صدای موتور مانند بود... اصلا یه صدای خیلی افتضاح!

یکشنبه ۳۱ خرداد» صبح کتابخونه پوران اومد کفت با دوست جونش میره بیرون... گفتم دستبند خرید ؟ گفت نمیدونم!! یه خورده صحبت کردیم.... غروب هم رفتم کتابخونه دیدم پوران اومد میگم بیرون نرفتی؟ گفت زنگ زد فردا میاد.... برای آنتراک هم رفتیم مجله خانواده سبز و تبلیغاتشو دید زدیم توش بوژوآ بود کلی در موردش صحبت کردم پوران هم هوایی شد بعد اومدم دیدم دوتا میس کال از بهترین دوست دنیا دارم الهی من فداش شم زنگ زدم براش کلی ذوق کردم وقتی گفت اومده بابل.... وای خدای من یه سال که ف؟ رو ندیدم اینقدی شنگول شدم....

 دوشنبه ۱ تیر»صبح تو کتابخونه المیرا اومد بیتا بلدی برام کارت بگیری؟ گفتم بریم کافی نت؟ گف نه همینجا... گفتم مگه اینجا به نت وصله؟ گفت اون کامپیوتر وصله.. رفتم دیدم اینکه پرینتر نداره؟! گفت پس بچه ها چطوری گرفتن؟ خودش با دوستاش رفت یه کتابخونه دیگه که عضو بود از اونجا گرفت.... رفتیم بیرون خرید کنیم یه حالی به شکممون بدیم با پوران صحبت شد بهش گفتم امروز رفتی بیرون کادو گرفتی که هیچ اگه نرفتی دیگه بهش فکر نکن و اعصابتو هم خورد نکن... پوران به کادو زیاد اهمیت نمیده اما چون دیده همه بچه ها گرفتن حرصش در اومده.... وای وقتی حرص میخوره در این مورد صحبت میکنه من اینقده میخندم خیلی باحال میشه خدایی دوست جونش هم زنگ زد گفت سه نیم میام دنبالت....پوران میگه اگه دستبند نگرفت میرم باهاش بوژوآ میخرم بهش گفتم خیلی نامردی صبر کن بعد امتحان با هم میخریم

ساعت ۴ کتابخونه بودم که دیدم پوران نشسته بهش میگم اینجا چیکار میکنی میگه گفت یه مشکلی پیش اومد نیومده دنبالم به پوران میگم فکر کنم هنوز دستبند گیر نیوورده بعد گفت المیرا در به در دنبالته... رفتم پیش المیرا تا زدم به شونش دو متر پرید!! با دوستان دور هم جمع شده بودن داشتن چشمک بازی میکردن گفت خودم میام پیشت ۵ دقیقه نشد اومد پیشم تا ۵:۳۰ با هم حرف زدیم کلی خاله زنکی کردیم 

ساعت ۷ بود که به ف؟ مسیج دادم کی من ببینمت؟ زنگ زد گفت ۵ دقیقه دیگه پیشتم دیگه اومد رفتیم تو ماشین کلی صحبت کردیم.... دو ماه دیگه میره ایتالیا دلم تنگ میشه براش... برای پس فردا هم کافی شاپ قرار گزاشتیم... اگه هم هوا خوب بود پنجشنبه میریم دریا....

دیگه اومدم خونه این اپ و دارم مینویسم

++ کلی میخواستم در مورد اتفاقای این چند روز بنویسم اما حسش نیس

شاد باشین

بابای

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت21:21توسط بیتا |