شنبه ۳۰ خرداد» دو نوع از رژلب هامو بردم کتابخونه تا ندا امتحان کنه ببینه توش سرب داره یا نه... میگن اگه با طلا بمالی سیاه شه یعنی سرب داره...اولین رژی که دادم اینقدی بهش اعتماد داشتم که ساه شد انگار با مداد مشکی سیاه کردی... دومی هم همین! دپ زدم اساسی ... کلی پولشون دادم اونم مارک؟؟ .... اومدم خونه برای مامان توضیح دادم و گفتم که چطوری...بعد به دستم رژ زدم و لی مالوندم... با گردنبند...النگو حتی سکه نیم که تو کاور نبود مال قدیماس.... سیاه نشد که هیچ! دستم کلی ورم کرد...مامان میگفت بسه دستتو داغون کردی گفتم نه... به خدا ندا میزد سیاه میشد... کلی سابوندم اما سیاه نشد... رفتم دستمو شستم جاش اینقدی قرمز شد ورم کرد که کلی به ندا تو دلم چیزای خوشکل گفتم!
یکشنبه ۳۱ خرداد» به ندا قضیه دیروز و گفتم بعد دستمم و هم نشون دادم... میگه تو بلد نیستی... منم گفتم نخیر... طلات ناخالصی داره
پوران هم اومد حرف منو زد و گفت طلاش ناخالصی داره یا کثیفه که رنگ سیاه میده![]()
غروب هم شکمم درد گرفت شدید میخواستم برم دستشویی پوران و ندا و المیرا هم پا شدن اومدن دنبالم... میگم کجا؟ میگه داریم میام... میگم دستشویی رفتن هم همراهی کردن داره؟ دیگه تو دستشویی صحبت شد منم نرفتم دستشویی خجالت میکشیدم... با موهام ور رفتم بالایی زدم بعدم پوران برام خط چشم کشید دیگه بچه ها کلی به به گفتن خاستیم عکس بگیریم گفتم کی رو دیدن تو دستشویی عکس بگیره؟ که نگرفتیم... منم دیدم اینا چسبیدن نمیرن همینطوری سیفونو کشیدم که دوباره صدا داد ما هم دوییدیم... گفتم تقصیر ندا که گفت اوندفه صدا از بیرونه
بعد ۵دقیقه ساکت شد فهمیدیم سیفون خرابه![]()
دوشنبه ۱ تیر» بعد اینکه المیرا رفت دیدم بچه ها اومدن پشت همون کامپیوتر دارن کارت میگیرن سوال کردم گفتن سیو میکنیم بعد از بالا برامون پرینت میگیرن میفرستن ![]()
سه شنبه ۲ تیر» امروز کتابخونه بی حوصله بودم فقط دو صفحه سی خوندم... نشستم مجله خوندم تا ساعت ۱۲ شد پا شدم اومدم خونه... تو فکرم که برای دوستم داره میره چی بخرم... امروز میرم بیرون دور میزنم ببینم چه خبره... میخوام براش ساعت بگیرم... ۸۵ تومن گزاشتم براش کنار... خدا کنه بتونم یه ساعت خوب براش گیر بیارم... حالا نمیدونم فردا بهش کادو بدم یا گود بای پارتی... دو تا گود بای پارتی میگیره یکی تهران یکیم ویلا... اما فکر کنم فردا بدم بهتره ... با احساس تره... چون خودمونیمون ..... به مامان هم قضیه گودبای پارتی رو گفتم
... به سلامتی دو روز نیستم ... حالا نمیدونم همین دو هفته ای که بابله میخواد بگیره یا میره تهران دوباره برمیگرده شمال...
+ مامان دیروز رفت آتلیه دو تا دیگه از عکسای آویسا رو چاپ کرد
++ از المیرا خوشم اومده شدید.... خیلی دوسش دارم... یادم باشه براش امروز شارژر ببرم... خدا کنه شیمی قبول شه همونی که دوس داره![]()

