تبليغاتX
دوستانه - بوژوآ باي باي

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
بوژوآ باي باي

 

 سه شنبه 2تير»  دم در کتابخونه ديدم الميرا با دوستان داره مياد.. تا منو ميبينه ميگه به خدا کلاس عربي بوديم اما نزاشتيم معلمه چيزي بگه فقط خنديديم.... خيلي کوچولوئه...رفتارش طرز صحبتاش...خيلي باحاله.... ميخواستم درس بخونم اما نميشد عصبي بودم شديد!! ساعت ۶:۳۰ فکر کنم بود که از کتابخونه زدم بيرون تا براي ف؟؟ يه چيزي بخرم..رفتم شهريار همون ساعت فروشي که بهشيد ازش ساعت گرفت يه ساعت اول خودم انتخاب کردم گفتم چند... گفت ۲۴۰ هزار تومن!!! حالا من با خودم ۱۰۰تومن برده بودم اما تا حدود ۸۰ميخواستم! ديگه هر چي ساعت آوورد به دلم ننشست فقط همون ۲۴۰ هزار تومنيه! من نميدونم چي داشت که اينقد گرون بود؟! اومدم بيرون داشتم از شهريار ميومدم بيرون که يه گردنبند ديدم خوشکل... رفتم براش گرفتم... اومدم خونه رفتم دوش گرفتم گردنبند رو گزاشتم...خيلي خوشکله..با اينکه ظريفه اما خيلي نما داره... پوران هم زنگ زد که فردا عروسي دعوتن و نميتونه بياد براي ف؟؟ زنگ بزنم و کنسل کنم... گفتم خودت زنگ بزن!!

مامان هم با دوستاش دوره داشت شب دير اومد خودم شام درست کردم...

چهار شنبه 3 تير» کتابخونه نرفتم... خونه هم نتونستم آنچنان درس بخونم! اما به جاش مافيا بازي کردم..(خيلي وقته تمومش کردم الان فری رايدش و بازي ميکنم) يه ماشين آزاد کردم توووپ!

نزديکاي ظهر هم خانم حسابدار مسيج داد که ويزيتور سارويه براي پنجشنبه مياد بابل ميخوان برن بيرون منم ميام يا نه... که گفتم ميام..براي ف ؟؟ هم مسيج دادم گفتم من دريا باهاتون نميام...بهم يه حرف بد زد گفت همش برنامه ها رو کنسل ميکني!!

غروب هم که با دوس جون بيرون بودم... خوش گذشت اما جاتون خالي نبود ... يه بار که از پله ها بالا رفتم يه بارم که اومدم پايين سرم خورد به سقف!! اينقدي درد گرفت.. به خصوص موقعي که پايين ميومدم... يواش يواش دردش انتقال پيدا کرد رسيد به بينيم!! کلي به پوران درود فرستادم ! حالا بماند چرا!

پنج شنبه 4تير» کتابخونه به نسبت خلوت بود..بچه هاي رياضي کنکور داشتن بچه هاي تجربي هم فرداش داشتن که نيومدن.. اما الميرا اومد... گفت خونه استرس داشتم اومدم اينجا حرف بزنم که استرسم بره... حالا اومدن سر ميز من...دوستشم اومد... دوستش گير داد پوستم خيلي سفيده! منم گفتم نه... گفت هست! منم گفتم نيس... اينقد هست و نيست کرديم که خودمون خسته شديم بي خيال... پوران هم اومد گفت بعد از ظهر کتابخونه مياي؟ منم گفتم سالگرد روحانيه کتابخونه بستس تازه بيرونم... بعد بهم ميگه چي؟ ميخوان روح روحاني رو احضار کنن؟ مردم از خنده... ديگه الميرا زياد نشست زدم پشتش گفتم بسته ديگه خوش گذشت برين ميخوام درس بخونم...

بعد از ظهر اومدم خونه خانوم حسابدار مسيج داد که برناممون کنسل شد! اينقدي حرصم در اومد!

غروب هم کار خاصي نکردم... يه خورده درس خوندم با يه کاراي شخصي!

جمعه 5 تير» صبح بيدار شدم زدم شبکه دو اينقدي حرصم در اومد که فتيله نداد! يه خورده الکي دور خودم چرخيدم با بهشيد صحبت کرد... ميگه آويسا تپل تر شده.. اينجا اومده بود لاغر شده بود تو عکسي هم گذاشتم مشخصه چون هم سرما خورده بود هم غذا نميخورد فقط تو فکر شيطنت و بازي بود اما اونجا که رفته غذاشو ميخوره فقط يه مشکلي پيش اومده چون تو شلوغي بوده اونجا که تنهاس وقتي خواهرم از اتاق ميره بيرون يا حتي پشتش بهشه گريه ميکنه! تو روروک باشه هر جا بهشيدبره اونم دنبالش ميره! به حدي که بهشيد ميگه ميخوام برم دستشويي بايد بزارم رو بروي دستشويي درم باز بزارم تا منو ببينه! دلم براش خيلي تنگ شد

بعد هم فرزاد مسيج داد و گفت مايکل مرده منم باور نکردم گفتم واقعا گفت آره! زدم کانالاي ماهواره توش چيزي نبود حتي viva هم چيزي نشون نداد... تا اينکه بهشيد زنگ زد گفت کانالي بي بي سي رو ببين... منم زدم ديدم بله... اينقد دپ شدم و اشک ريختم.... حيف شد... واقعا حیف شد....

غروب هم مامان و زنعمو با هم قرار گزاشتن که بریم سرخرود... برای شام هم اونجا بودیم... از دریا عکس هم گرفتم اما سرعت خیلی پایینه حس آپلود کردن نیست به خصوص موقعی بود که خوردشید داشت غروب میکرد... منم لب دریا همونجایی که نشسته بودم با پام یه چاله گنده درست کردم همینطوری که داشتم بازی میکردم یه موجود عجیب مثل عنکبوت از روی پام رد شد منم پامو تکون دادم با صندلم چند بار زدم وقتی که فکر کردم مرد چاله رو پر کردم جامم عوض کردم!

شنبه 6 تیر» صبح کتابخونه درس بود و درس... غروب المیرا اومد...خیلی راضی بود.. بهش گفتم زبان و چیکار کردی؟ میگه خوابم میومد نرفتم!! اس ۵۰۰ خرید اومده بود که تم هامو بهش بدم...شبهم رفتم خونه پی ام سی داشت آهنگای مایکل میداد منم یه خورده دوباره اشکیدم... اگه سرعت نت خوب بود حتما آهنگ Heal the word ميزاشتم... اين آهنگشو خيلي دوس داشتم...

یکشنبه 7 تیر» به جز درس خوندن و كاراي عادي چيزه ديگه اي يادم نمياد!! به جز اينكه تو تاپ سرچ ياهو مايكل چهارم بود دكي ما هفتم! تو كتابخونه هم منيرا فقط در حل راه رفتن و عوض كردن رنگ ر‍ژ بود گفتم فردا يكي صورتي دارم برات ميارم! آخه قرار داشت... ميگه ميدي بهممنم گفتم اگه خوشت اومد بردار

دوشنبه 8تیر» صبح منیرا که اومد رژلبو بهش نشون دادم.. علاوه بر اون صورتیه رنگ آجریشو هم بهش نشون دادم.. صورتیه رو برداشت از آجری هم خوشش اومد اما روش نمیشد برداره پوران که اومد گفت این چقدر خوشرنگه گفتم بردار... گفت نه بابا..منم گفتم بردار... حالا منیرا به پوران میگه بیا عوض کنیم... پوران هم گفت عمرا... دیدم اینا با هم جفت شدن و صحبت میکنن جامو عوض کردم رفتم اون ته نشستم...

بعد از ظهر هم اومدم پوران رژ منو زده بود ..خوشرنگه ها...پشیمون شدم! شوخی کردم..بهش گفتم بهت میاد گفت میخواد بره رژگونشو بگیره گفتم دارم استفاده نمیکنم فردا برات میارم...دوباره رفتم اون ته نشستم درس خوندم... کتابخونه که تعطیل شد خودم اومدم ..دوتا گیره مو خریدم.. میخواستم داخل کوچمون شم دیدم کوچه بالایی کلی همسایه ها وایسادن... اومدم خونه مامان گفت مثل اینکه پسره تو دریا غرق شده!

اخبار هم به گفته دکی گفته که باید قاتل ندا مشخص شه! واقعا این دکی خودشو داره  مسخره میکنه یا ما رو؟ فیلمش هست و مشخصه قاتل کیه! اخبار میگه اغتش*اشگرا لباس بس*یجی پوشیدن اومدن مل*ت و زدن! آخه یکی نیست بگه اون شلی*کایی که از بالای پای*گاه بس*یج بود هم کار مردمه؟ خوبه فیلماشون هست...یا فیلم اینکه یو*گان ویژه با باتوم داره ماشینای مردم داغون میکنه!

سه شنبه 9 تیر» صبح چون بابا خونه مادر جون کار داشت اول رفتیم اونجا برای همین ساعت ۸:۱۵ رسیدم کتابخونه دیدم یکی از نوع پر حرفا سر میزم نشسته..اول میخواستم اونجا بشینم اما پشیمون شدم رفتم میز بغلیه... این دختره اصلا درس نمیخونه یا در حال حرف زدنه یا اینکه دوس پسرش میاد و میره بیرون در حال قدم زدن! یا داره تلفن صحبت میکنه اوصولا هم ۱۰ به بعد میاد..تعجب کردم که زود اومد . حالا جالب اینجاس که میگه صبح زود آدم درس میخونه واقعا متوجه میشه و به آدم کیف میده! منیرا اومد...یه خورده صحبت کرد منم باهاش صحبت کردم... بعد پوان اومد پچ پچ میکردن عصبی شدم وسایلمو جمع کردم رفتم اون ته ته نشستم....حسابی درس خوندم... ساعت ۱۲به بعد بود که ف؟؟ زنگ زد... زنگ میزد نه صدای اون میومد نه صدای من... چند بار من زنگ زدم چندین بار هم اون... با گوشی پوران براش زنگ زدم برای فردا ساعت ۶ قرار گزاشتیم... گردنبند هم فردا میدم... اومدم خونه به آیدین مشکل گوشیم و گفتم ... تازه علاوه بر اونا آهنگ هم نمیخوند.. کلا بلندگو و میکروفن کار نمیکرد! آیدین گفت ریستش کن اگه خوب نشد بده بهم... ریستش کردم خوب شد! اما کلی تم حدود ۳۰ تا بود که تو حافظه گوشیم ذخیره شده بود پرید!

بعد از ظهر هم پوران اومد گفت رژگونم قشنگه؟ حالا کلی برام داشت غر میداد! رژگونه رو صبح بهش دادم .. خودم دو بار یا سه بار استفاده کردم چون دیروز رژلبو بهش دادم رژگونه هم بهش دادم... اما بهم نیومد! غروب هم تا ساعت ۷ کلی درس خوندم اما ساعت ۷ فکر کنم بود که پوران از بیرون اومد..با بچه ها رفته بود برای دوست جونش کادو بگیره به مناسبت روز پدر! یه چیزی انتخاب کرد با اصرار منو برد که ببینم حالا پول هم همراش نبود گفت باشه فردا گیر داده بود نه!رفتیم مورد پسند واقع نشد برگشتم تونستم مدارو تموم کنم...برای سومین بار! ذخیره رو برای ۴مین بار شروع کردم نمیدونم چرا فورمولاش تو مغرم حک نمیشه!

الانم با بابا اومدیم کلی ماشین پارک بود مثل اینکه جنازه پسره رو تونستن از دریا بگیرن... به نظرم این یه نوع خودکشیه! خوبه بچه شمالن... ظهر اومدم خونه مامانش جیغ میکشید صداش تا خونه ما میومد! خدا بهش صبر بده و به این جوونا هم عقل!

 بعد سه هفته وقتي تونستن صندقوا رو كامل دستكاري كنن راي اونم 10 درصدو اعلام كردن!

 ++ امروز مامان برای بهشید زنگ زد و گفت آویسا مداد گرفت کل مجله رو خط خطی کرد بهشید هم از دستش گرفت اما بعد چند دقیقه تعجب کرد گفت شاید شانسی خط خطی کرده دوباره بهش کاغذ داد و مداد هم بر عکس! آویسا با دستش مداد و درست کرد دوباره رو کاغذ خط کشیدخاله فداش شه تازه ۱۰ ماهشه! هوشش به خودم رفته

پ ن 1: مايكل 37 مركز خيريه داشته و ملياردها دلار از مالشو وقف امور خيريه كردن اونوقت ايرانياي مسلمون پولدار چي؟ فكر كنم اينقد كار نيك كرده كه هرچي گناه كرده باشه از بين ميره و ميره بهشت!

پ ن 2: آيدين ايكس باكس خريد!

پ ن 3 : کل پولم به خاطر خرید گردنبند رفت... برای خرید بوژوآ گزاشته بودم کنارالان حتی پول ندارم برای روز پدر برای بابا چیزی بگیرم دیگه بحث بوژوآ برای همیشه میره کنار!! چون تا پولمو جمع کنم میشه تولد آویسا ...

+نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت21:31توسط بیتا |