تبليغاتX
دوستانه - کار مثبت

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
کار مثبت
 

 

دوشنبه 6 مهر » شب ساعت 8:30 بود كه با فهيمه چتيدم... يه جورايي انگاري دلش براي خانوادش تنگ شده بود... من ازش سوال ميكردم جواب نميداد فقط كلي ازم سوال كرد من جواب ميدادم... آمار همه بچه ها رو ازم گرفت... يه امتحان داد و سه امتحان ديگش موند... موقع چت كردن هم ميل تولدش هم براش فرستادم.. بهش گفتم بعدا ببينه... حتي تو چت هم نگفتم تولدش مبارك تا ميلو ببينه سوپرايز شه....

 

سه شنبه 7 مهر» صبحش يادم نمياد چيكار كردم حموم رفتم و.... يادم نمياد! فقط ميدونم مامان منو به زور از حموم كشوند بيرون... تا ساعت 10:30 وقت داشتم تو حموم باشم اما 10:15 منو كشوند بيرون... از همون اول گفتم اول تو برو حموم بعد من ميگفت نه كار دارم تو برو حال من ميرم ميگه بيا ميخوام ناهار درست كنم دير ميشه! حالا ناهارو ساعت 12:30 يك به بعد درست ميكنه چون ساعت 2 ناهار ميخوريم...

غروب براي مريم زنگ زدم... جيگرم تا انتهاش سوخيد.... خيلي ناراحت شدم... شب موقع خواب همش داشتم بهش فكر ميكردم خدا كنه موضوعش حل شه....

مامان هم رفته بود خونه همسايمون اومد گفت سحر با يه پسره چتي آشنا شده و قراره خانوادش برن اصفهان تا دو خانواده آشنا شن! پسره مال اصفهان.... نميدونم اما اعتماد كردن خيلي سخته.. حداقل اگه شمالي بود بهتر بود اما اصفهان خيلي دوره و فرهنگا بهم نميخوره... تازشم نميتونن خوب بمونن و تحقيق كنن... نميدونم نگرانشم... مامان گفت ديگه سركار هم نميره... خيلي هوله... مامان يه چيزايي تعريف كرد كه از خنده مردم... مثلا غذا درست ميكنه يا كلي از لباساشو انداخت بيرون گفت به درد نميخورن... تازه سر كار هم نميره ميگه پسره خوشش نمياد! حالا نه بداره نه بباره (درست گفتم؟) ....

 

چهارشنبه 8 مهر» صبح با گلو درد بيدار شدم... يه ساعت بعد درد شكم هم اضافه شد.... يه افتضاح حالي بود... اما ساعت 12 به بعد يواش يواش خوب شدم... موقع ناهار هم سارا برام زنگ زد... اينم خوشبختانه قبول شد اما ترم يكشو مرخصي گرفت... ميخواد ببينه ميتونه انتقالي بگيره يا نه... بعد ناهار هم به سپيده مسيج دادم ببينم ثبت نام كرد يا نه... اونم ثبت نام كرد از يكشنبه كلاساش شروع ميشه..

غروب هم با ايمان بودم...  ايندفه مسئول جايي كه ميريم موسيقي زنده هم اجرا كرد!

 

پنجشنبه 9 مهر » از صبح كارم اين بود كه برم تو سايت دانشگاه ببينم برناممون گذاشتن يا نه.... اما خبري نبود كه نبود....

قراربود من و مامان غروبي بريم خونه عمرم كه زنگ زد زنعموم تشريف نداشتن براي همين فيلم You 've got mail ديدم... جالب بود...  باز اومدم سايت دانشگاه ديدم شماره دانشجويي ها رو گذاشتن... اما هر چي وارد ميشدم ميگفت Pass اشتباس...  بعد شام با مامان پاي تي وي نشستيم برنامه هاي مزخرف و ديديم....

براي مريم هم زنگ زدم... گفت فردا صبح زنگ ميزنه....

موقع خواب هم دوباره رفتم سايت دانشگاه الحمدالله گذاشتن... از دوشنبه كلاسام شروع ميشه... تو برگه اي كه دارم بهم 19 واحد داده بودن اما اينجا 16 تا... تازه ننوشتن كه كلاسامون كجا تشكيل ميشه... نميدونم كدوم ساختمون برم... زير برگه نوشته بود شماره كلاس تن برد ميزنن... حالا برد كدوم ساختمون الله اعلم! يه خوش به حال ديگمم هم شد اين بود كه يكي از سه واحدي كه حذف شد تربيت بدني بود... واي اصلا حسش نبود... خودم تربيت بدني 1 رو ترم آخر گرفته بودم...

 

جمعه 10 مهر‌» صبح موقع خوردن صبحانه مريم زنگ زد..خوشبختانه مشكلش رفع شد..چقدر نگرانش بودم.. خيلي خوشحالم خيلي خيلي.... تا ساعت 10 فتيله ديدم... ساعت 10 تا 11 پشت كام بودم... تو پنل بلاگفا نميتونستم بيام... جديدا خيلي قاطي ميكنه بلاگفا.... دلش كتك ميخواد... ساعت 11 به بعد هم فتيله ديدم... مي مي چرا بزرگ نميشه؟ يه ساله داره اين كارتونو ميده هنوز اين بچه رشد نكرده!!‌شايد چون فضاييه!؟ راستي چندين سال پيش يادتونه تي وي يه پسر 27 ساله فكر كنم انگليسي بود نشون داد كه شبيه نوزاد 8 ماهه بود؟ رشدش كند بود؟ يادتون هست؟؟؟؟؟؟........ خيلي دوست دارم بدونم الان اون چقدي شده! الان فكر كنم 37 سالشه...

راستي امروز ساعت 7 فتيله تو استاديوم آزادي اينجا برنامه داره... چقدر دلم خواست كه ميرفتم... اما ضايع بود...

بعد ناهار به مامان گفتم كلاسام تا ساعت 3 بعد از ظهر بيشتر نيست.... به سحر بگه اگه نميره سركارش من به جاش برم...

 

موقع خواب هم با ايمان مسيج بازي كردم در مورد فوتبال امروز.... اون طرفدار پيروزي من طرفدار استقلال... كلا اسم استقلال يه ابهت خاصي داره.. من از همون اول ميدونستم اينا مساوي ميكنن تا تماشگر نماها شهرو به آشوب نكشن... بازي پارسالشون اولي استقلال گل زد بعد پيروزي... امسال دقيقا تراژدي پارسال بود اما برعكسش...

 

قرار بود بريم بابلسر دور بزنيم اما عموم زنگ زد كه گوشي حنا درست شده يا نه... آيدين هم گفت آره.. چون ميخواست بياد خونمون بگيره ما هم فكر كرديم ميمونن... جايي نرفتيم... مونديم خونه اما اومدن حتي بالا هم نيومدن... رفتن.شام دعوت بودن...

امشب شام هم با آيدينه... ميخواد ماكاروني درست كنه البته به سبك جديد و مدرن... كسي رو تو آشپزخونه راه نميده تازه حق اظهار نظر هم نداريم... خدا شام امشب و بخير كنه...

 

يه كار ديگم داره ميكنم به قول مامان يه كار مثبت! اينكه دارم براي مامان ليف ميبافم... بهم سفارش ليف سنتي داده منم دارم براش ميبافم... حالا بابا ميگه بيكاري براي منم بكي بباف... منم ميگم شهدا يه زنه هست ميفروشه... ميگه بيكاري.... قبلنا خيلي هنر داشتم... اول راهنمايي بودم چون بهشيد قلاب بافي ميكرد منم ازش ياد گرفتم انجام دادم اون موقع ها مد بود بعد هم حلقه مد شد كه با حلقه ها يه روميزي بافتم... راهنمايي بودم كلي هنر داشتم... تازه داشتم گلدوزي هم ياد ميگرفتم... البته كلاس نميرفتم...بهشيد كتاب ميگرفت از رو كتاب ياد گرفت منم از بهشيد خوندن از رو الگو ياد گرفتم....

حالا از فردا ميخوام رياضي هم بخونم... چون اين ترم 6 واحد رياضي دارم و 3سالي ميشه رياضي نخوندم... بخونم تا سر كلاس يه چيزايي حاليم شه

 

تولد آق محسن هم مبارک

 

شاد باشين

دوستون دارم

 

+نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت19:59توسط بیتا |