تبليغاتX
دوستانه - اولين روز دانشگاه

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
اولين روز دانشگاه
 

جمعه 10 مهر» بعد آپ رفتم پايين تا بقيه ليفو ببافم  چند دقيقه بعدش نيما هم اومد.. آيدين براي شام دعوتش كرد... موقع شام... ماكارونيش خوشمزه شده بود... بيشتر به خاطر تنديش.... زنده مانديم

شنبه 11 مهر » صبح با ايمان صحبت كردم  بعدش نشستم كارتون عصر يخبندان 3 ديدم... بعد اون هم فيلمهاي فارسي 1... واليبال هم ديدم براي همين نشد كه بخوابم... چقدر شماره 15 با 9 قزاقستان حرص ده بودن... از شماره 15 خيلي بدم ميومد... خيلي... طوري كه از اول تا آخر بازي داشتم بهش فحش ميدادم...

غروب هم رفتم سراغ رياضي... حوصله خوندنش نبود.... يه نيم نگاهي بهش انداختم...  براي سالومه هم مسيج دادم بهش گفتم ميره دانشگاه تن برد چيزي ننوشته بود كه كلاس هاي ما كجا تشكيل ميشه؟ بهم يه شماره داد تا زنگ بزنم ..

 

يكشنبه 12 مهر» صبحش رفتم حموم... بدون هيچ دغده اي...  از حموم اومدم كارتون ماداگاسكار 2 ديدم كلي خنديدم... سي دي يكشو ديدم فيلمهاي فارسي وان شروع شده بود.. بعد هم كه واليبال شروع شد و واليبال ديدم... به زور بردن...

غروب هم اومدم نت.... سي دي دو كارتون صبح هم ديدم... حالمم خيلي بد بود... گلوم بدتر شد... نيمدونم چرا سرما خوردم؟ هوا به اين خوبي آخه اين ويروسه از كجا پيدا شد؟

بعد اينكه كارم با كامپيوتر تموم شد رفتم پيش مامان و بابا نشستم و مشغول به ليف بافتن شدم.. تا حالا بايد تموم  ميشد اما مردم از بس شكافتم و دوباره بافتم... نميدونم چرا به دلم نميشينه!؟

 

دوشنبه 13 مهر » صبح بيدار شدم انگار يه توپ بود تو گلوم! چايي رو به زور خوردم.... مامان ميخواست بره خريد... چون فردا دوستاش خونمونن ... من و مامان بزرگم تنها بوديم... مامان بزرگم منو كشت! با اين گلو دردم حرف نميتونستم بزنم بايد براش توضيح ميدادم.. مردم از بس آب گرم جوشيده شده خوردم... اينقدي خوردم كه فكر كردم كلاس امروزم و تو WC برگزار ميشه....مامان اومد براي بهشيد زنگ زد اما من از بس حرف زده بودم با مامان بزرگ تا متقاعد شه مامانم دير نكرده و هر جايي كه هست سالمه نتونستم با بهشيد صحبت كنم...

فقط تونستم براي دانشگاه زنگ بزنم بپرسم كلاس كدوم ساختمون برگزار ميشه....

من با اينكه هر قسمت فيلم جسور و زيبا رو ميبينم هنوز نميتونم اين روابط بينشون و درك كنم!!

واليبال امروز هم تا نصفه هاي ست دوم ديدم... بعد آماده شدم رفتم دانشگاه...

 

وارد سالن ساختمون كه شدم همه با هم گروهي بودم منم اينقدي سختم بود... گوشي دستم بود و داشتم به سپيده مسيج ميدادم كه اگه دانشگاس ببينمش كه گفت پنجشنبه كلاس داره.. همينطوري گوشي كه دستم بود ناخدا گاه رفتم يه سمت كه كلي آدم پيش تابلو اعلانات وايساده بودن... نگاه كردم ديدم كلاسا رو زدن...

داشتم نگاه ميكرد چشم تو چشم يه دختره شدم همينطوري الكي بهش گفتم قيافت آشناس اصلا به  خاطر حرفم منظوري نداشتم آخه ديدم زيادي داره ديد ميزنه الكي يه چيزي پروندم... دختره هم گفت قيافه شمام خيلي آشناس پارسه ميومدين؟ منم گفتم بله اونم گفت منم پارسم رشتم كامپيوتره و الي آخر.... با هم رفتيم دنبال كلاس گشتيم... اما كلاسمونو پيدا نكرديم كه نكرديم... يه سه دوري دور خودمون چرخيديم كه آخرش از يه مرده مسئول نميدونم چيه پرسيديم كلاسمون كجاس؟!

يه جاي بدي بود اصلا درش ديد نداشت طوري كه ما اومديم اينجا رو ديديم اما فكر نميكرديم اين ته يه دري هم وجود داشته باشه!

كلاسش اينقد كوچيك بود... از رديف چهارم به بالا پسرا نشسته بودن... رديف سوم هم كه نسبتا پر بود.. رديف دوم خالي بود ... من و اون دختره رديف دوم نشستيم... اما همين رديف دوم انگاري تو دهن استاد بودي... انگاري به تخته برچسب شده بودي... اينقد جلو بود...

 

                                        

 

استاد آمد.... جوونه... آهان متون اسلامي داشتيم... سي سه به پايين ميزد.. سن استادو ميگم... شروع كرد به درس دادن... چند تا سوال پرسيد كه چرا انسان نياز به دين داره و اين حرفا... يه پسره بود اون ته نشسته بود استاد ميگفت ب ميگفت چرا ب؟ ميگفت ف ميگفت چرا ف؟ ميگفت ح ميگفت چرا ح؟

 

                                

يعني كلا اين پسره رفته بود رو اعصابم نميدونم واقعا چطوري اين استاده تحملش ميكرد و جواب سوالاشو ميداد من اگه بودم مينداختمش بيرون ميگفتم برو حذف كن! اگه پسر هم بودم يقشو ميگرفتم از پنجره مينداختمش بيرون... دو تا شانس آوورد يكي اينكه پسر نشدم فكشو بيارم پايين دوم اينكه باهاش خيلي فاصله داشتم وگرنه با صندلي شوتش ميكردم از پنجره پرت شه بيرون پسره بيپ بــــيـــــپ....خداييش ديگه داشتم اعصاب ميزدم اگه اين پسره نبود كلاسمون 5 تموم ميشد اما به خاطر سوالاي نابجا كلاسمون 5:30 به بعد بود كه تموم شد...

 

 

 

آخر هم استاد گفت از ته اسماتون و بنويسين بياد جلو... از اونجايي كه پسرا با برگه و خودكار وارد كلاس نميشن كلي معطل كاغذ و قلم شدن آخر هم سه تا ليست اسم به دست استاد رسيد! البته دوتاش اضافي بود پسرا براي مسخره بازي نوشته بودن اما دخترا همشون فقط تو يه ليست نوشتن... تو يه اين فاصله كه اسما نوشته باشه دختراي رديف اول از استاد پرسيدن رشتش چشه گفت فوق ليسانس اكترونيك به نظرتون ربطي به متون اسلامي داره؟ تازه يه مهر هم داغ كرده چسبونده به پيشونيش

 

                                      

 

بعد كلاس هم با اون دختره خداحافظي كردم رفتم به سمت مطب دكتر..... بـــــه بيتا خانوم؟؟ ... قبل اينكه بگم مشكلت چيه بگو ببينم قبول شدي؟ منم گفتم بله ... گفت چند وقت پيش اخبار ديدم يادم اومد از؟؟؟؟(خانومش) پرسيدم گفت خبر نداره بايد براي مامانت زنگ بزنه بپرسه... منم گفتم زندايي جون ميدونن... گفت نه فكر نكنم.. گفتم چرا اينا هفته اي دوبار تماس دارن تازه آخرين تماس هم شنبه بود اونم دو بار!!

حالا مشكلت چيه؟ گفتم گلوم درد ميكنه اونم 6 روزه... از غروب خوب ميشه اما صبح بيدار ميشم خيلي درد داره...دكتر: خوب دهنتو باز كن...بازتر..باز تر.... من : اين ديگه آخرشه بازتر نميشه... گلوت متورمه يه آمپول بزني.... نه دايي جون... يه كپسول قوي بدين .. دكتر: كپسول قوي نداريم كپسول ميدم اما تا آمپول نزني فايده نداره... خودتم داري ميگي 6روزه داري كپسول ميخوري فايده نداشت ... من :خوب قوي تر از اين كپسول نيست؟ ... دايي جان دفترچه بنده و ميگيره و ميگه بيا.... خانوم ؟؟ آمپول دارين؟ دختره آماده سرنگ به دست بله آقاي دكتر... خوب برو بزن... من : دايي جون نميشه تا 5شنبه صبر كنين؟ قول ميدم 5شنبه خوب نشدم بيام آمپول بزنم... دكتر: نه برو بزن...من : دايي جون خيلي وقته آمپول نزدم نكنه حساسيت داشته باشم ؟ دكتر : نه اين آمپولش حساسيت نداره... من:  خوب دفترچه رو بدين ميرم پايين ميخرم ميام... دكتر: نمياي...من : ميام... آقاي ؟؟ آقاي دكتر نمياد ببينين چطوري كيفشو داره آماده فراره... من : نه ميام قول ميدم... دايي جان محترم يه نگاه ميكنه دفترچه ميده ميگه اگه نياي آقاي؟؟ ميفرستم امشب بياد خونتون آمپول بزنه جدي ميگم... من : چشم

 

                                  

 

تا از پله ها رفتم پايين براي مامان زنگ زدم كجاس... خوشبختانه رسيده بودن با مامان رفتم دارو خريدم... اومدم بالا رفتم تو اتاق... مامان گفت بزار اين آقا؟؟ بزنه بهتر ميزنه... منم رفتم تو تزريقات... آقاي؟؟ بهم ميگه ااا اومدي؟  فكر نميكردم بياي... گفت بشين اينجا كار اين خانوم انجام بدم بعد... مامان هم بهم ميگه تا كار اينا رو انجام بده ميره با داييش سلام عليك كنه... آقاي ؟؟ پشت پرده بود داشت آمپول اون خانومو ميزد بهش ميگم من از سوم ابتدايي تا حالا آمپول نزدم خدايي نكرده طوري نزنين كه اينجا غش كنم! اون زنه كارش تموم ميشه مياد اينور پرده بهم ميگه چرا اومدي ؟ آقاي؟؟ ميكنه اين فرق ميكنه... به دكتر قول داد اگه قول نميداد دفعه بعدي كه ميومد تو نسخش اقاي دكتر فقط آمپول مينوشت

نايلون دارو رو ازم ميگيره ميگه سرنگ كو... منم يه لبخند ميزنم خوب پس قسمت نيست كه آمپول بزنم بلند ميشم ميرم سمت در ميگه كجا؟ تا دلت بخواد اينجا سرنگ داريم... منم گفتم برم به مامان بگم حداقل پيشم باشه... رفتم مامانو آووردم... رو تخت دراز كشيدم... به مامان گفتم از استرس دارم ميمرم... ولش كن...بريم خونه... آمپول نه... مامان رفت آقاي؟؟ صداز زد گفت زودتر بياد من دارم پشيمون ميشم ..تنها دليلي كه پشيمون نشدم اين بود گفتم بينيمو كه عمل كرد حالا اين يه آمپوله.....ديگه آقاي ؟؟ اومد زد... خداييش خوب زد اصلا درد نداشتم اما فكر كنم سريع بلند شدم چون بعدش خيلي درد گرفت...راه نميتونستم برم..

با مامان هم رفتيم شيرني سرا... مامان رفت براي مهموني فردا شيرني گرفت منم براي خودم مسغتي گرفتم...

تو ماشين در راه بازگشت هم خودمو كلي براي آقام لوس كردم... كيف داد

 

امشب شام هم سوپ دارم...

 

شاد باشين

باباي

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت21:26توسط بیتا |