تبليغاتX
دوستانه - موضوع

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
موضوع
 

دوشنبه 13 مهر » مامان براي شام برام سوپ درست كرد...سوپش طعم آبليمو شديد ميداد.. منم گلوم خودش درد ميكرد ديگه.... يه بشقاب بيشتر نخوردم... بعد شام هم مامان رفت عكساي دوران سپاه دانشش و آوورد كه تو آلبوم بزاره تا فردا يكي از دوستاش دودر نكنه... تو عكساي مامان عكس دوران ابتداييشم بود... عكساي دوران سپاه دانش هم تو سن منه... اوندفه اي كه بازار بوديم مامان روسري خريد و من روسريشو گزاشتم رفتم پيشش مامان گفته بود دختر خالش گفت بيتا شبيه جوونياي تو شده اما وقتي داشتم عكسا رو نگاه ميكردم هيچ شباهتي نبود.. البته من يه درصد هم شبيه بابام نشدم و مشخصه به مامانم رفتم اما قيافه كليم شبيه مامانه .... بيشتر فرم صورت و رنگ پوست....اين عكس ديدن ها تا ساعت يك شب طول كشيد... اينا قبلا تو آلبوم بودم اما آلبومش ديگه قديمي شد و چسبش از بين رفت... بعد اينكه كاراي مامان تموم شد آلبومي كه با بابا بود و ديدم.... عجب كسايي بابا ميگرفت...شبيه كارت پستال ميمونه... عكساي دو نفرشون حرف نداره... به خصوص مدلاشون...  عكساشون كلي عشقولانه اي بود بالاي 18+

 

سه شنبه 14 مهر » صبح بيدار شدم گلوم درد نميكرد نميدونم تاثير آمپول بود يا اينكه خودم خوب شدم! كلاس رياضي داشتم... اول اومدم ساختمان مركزي ديدم نوشته تو همين ساختمون برگزار ميشه...رفتم طبقه اول و دنبال كلاس كه دوتا از بچه ها رو ديدم... اينا اشتباهي كلاسو ديدن و رفته بودن سر كلاس بچه ها عمران نشسته بودن!! از شماره كلاس مشخص بود كه تو طبقه دو برگزار ميشه اما طبقه دو كجاست؟ كل ساختمون و گشتيم ازين پله ميرفتيم بالا از اونيكي ميومديم پايين آخرش راه پله طبقه دو ديديم! رفتيم سر كلاس نشستيم... ساعت 8:30 شد بچه ها ديدن استاد نيومد يواش يواش رفتن.... ما هم سه تايي رفتيم تو حياط نشستيم.... كلاس بعديمون 11 بود... بيكار نشستيم و از هر كسي رد ميشد عيبي ميگرفتيمو ميخنديديم...البته اين كار بديه اما خوب بيكاريه!

ساعت يه ربع به يازده رفتيم ساختمون شماره 2 ديديم تن برد اين قسمت كل كلاسا رو زده... نگاه كرديم ديديم كلاسي كه براي رياضي اينجا زده با اون ساختمون فرق داره..كلاس رياضيمون تو اين ساختمون برگزار شده! رفتيم از بچه ها پرسيديم ديدم بله تشكيل شده كلي هم درس داه بچه ها گفتن خيلي سخته خيلي خيلي سخته..

 

كلاس ساعت 11 هم تشكيل شد اين پسرا هممثل بچه هاي كلاس اولي رفتن اول تو كلاس نشستن و رديفاي جلو رو پر كردن... ما هم اون ته نشستيم... استادش زن بود... داشتم به دوستان ميگفتم استاد زن و كي تحويل ميگره كه يهويي ديدم يه دختره جلو وايساده ميخواد شروع كنه به درس دادن!!!‌اي واي يعني اين استاده؟ بچه ها با قيافه بهت زده به اين دختر كه استاده نگاه كردن... ماشاله يه سياستي داره كه جلسه اولي كلي درس هم داد!

 

                                 

 

به زور خسته نباشيد كلاسو تموم كردم داشتم ميومدم خواهر سالومه رو ديدم... اومدم خونه شد 2:30... تند ناهارو خوردم و رفتم دراز كشيد تا خستگيم در بره زودتر آماده شم... نميدونم كي خوابم برد كه با صداي زنگ در بيدار شدم... تندي در اتاقو بستم شروع كردم به آماده شدن..

اومدم پايين و ... خيلي وقت بود منو نديده بودن... بچه هاي دوستاي مامان تو مهمونيشون شركت ميكنن اما من چون سركار ميرفتم بعد هم براي كنكور نبودم... الان كه موقع دانشگاه شده دختراشون نبودن به جز يكي كه دانشجو نيست... فكر كردم ازم  كوچيكتره.. چون قيافش خيلي ساده تر و ريزه ميزه تره... خودش سنمو پرسيد تعجب كرد بعد گفت خودش متولد آخراي 62 كه با 63 اي ها ميوفته.... ساعت نزديكاي 8 بود كه رفتن...

شب قبل خواب اومدم پشت كام ديدم روشن نميشه....

 

چهارشنبه 15 مهر » صبح زبان داشتم...تمام كلاسام به جز متون تو يه ساختمونه.... كلاس زبان 8:30 شروع شد 9 تموم شد...استادش فقط صحبت كرد در مورد زبان... گفت يا برين يه جا براي تقويت زبان ثبت نام كنين يا يه كتاب خودآموز معرفي كرده اونو بگيريم و تمرين كنيم. گفت كتابو بخريم و بهش بگيم اين برامون برنامه ريزي ميكنه كه چطور بخونيم! گفت اونايي كه تا جلسه بعد تصميم نگرفتن ديگه كلاس نيان!!! فقط موقع كوييز ها حاضر باشن و بقيه كلاسا رو نميخواد بيان! البته اينكه اينقدر به فكر تقويت زبان خوبه اما ... حسش نيست البته دوست دارم زبانم تقويت شه اما ......حالا ببينم چي ميشه.... استاد قبل اينكه بره گفت دوتا برگه هست دادم پرينت كنن يكي بياد نماينده شه بگيره بده انتشارات.... بعد كلاس ديدم همه بچه ها وايسادن تا برگه از استاد گرفته شه... من و مريم همجزوه رياضي يه دختره و رو گرفتيم تا بريم انتشارات كپي كنيم...

رفتيم انتشارات ديدم پسره هم كلاسي داره زبان و فوتو ميكنه...داشت ميرفت مچشو گرفتم گفتم جزوه زبان امروزه؟ گفت آره... گفتم ميشه ازش كپي بگيرم گفت اصليه اينجاس... يه جور بدي گفت انگاري از دماغ فيل افتاده... دلم خواست با كيف بزنم تو سرش... اصلا مشخص نبود كي گرفت او امد انتشارات ...مثل ترم يكي ها اه اه.... تو انتشارات هم يه دختره اومد رنگ موهاش شبيه رنگ موهاي تاتيانا بود.. فكر كنين همچين رنگي زير مقنعه چه بد ميشه!!

دوباره رفتيم ساختمون خودمون نشستيم و سالومه اومد... با هم كلي حرف زديم... اينم تا يك بيكار بود.. ساختمون مركزي كار داشت و منم باهاش رفتم... دم ورودي داشتم بهش ميگفتم سالومه اين مرده مثل اينكه حراسته چون به مانتو دوستم گير داده ميره با مرده سلام عليك ميكنه ميگه آموزش كجاست؟!‌مرده بهش ميگه كارت دانشجويي داري؟ تو دانشجوي ترم بالايي هستي..آرايشت زياده و اين حرفا...البته زياد گير نداد بهش اما بعد بهش ميگم سالومه من دارم بهت ميگم اين حراسته اونوقت ميري تو دهنش؟ ميگه فكر كردم باهاش سلام عليك كنم بهم گير نميده!

سالومه هم چون بيكار بود اومد سر كلاس من نشست...كلاس ساعت 11... استاد شنگوله... حواسش به سالن بود ميرفت صحبت ميكرد برميگشت! اما اينم كلي درس داد....12 تا 1 آنتراك داد بيكار بوديم... ساعت 1 تا 2 كلاس... بعد هم تعطيل...2:20 خونه بودم... كيف ميده ها...خيلي زود ميرسم.....

 

غروب به رياضي كه بچه ها ميگفتن سخته نگاه كردم... اينقدي راحته.. بعضي از جاهاشو سخت متوجه شدم اما اگه كلاس بودم حتما متوجه ميشدم... شبيه اند و اوره.... نميدونم چرا اينقد گفتن سخته....يه خوردم انتگرال خوندم البته از جزوه دانشگاه قبلي....

 

پنجشنبه 16 مهر» صبح ساعت 10 كلاس داشتم...استاد اومد كلاس خودشو معرفي نكرده شروع كرد به درس دادن....  فقط پرسيد تو دانشگاه اسمبلي تا چه حدي خوندين.... كه بچه ها گفتن از اول شروع كنين... ميخواست از همين جلسه برنامه شروع كنه! بيشتر بچه ها برنامه نويسي تو دوره كارداني تجربه نكردن. بيشترا تئوريشو خوندن اما چون من اين واحدو با عشريه پاس كردم برنامه نويسي كار كردم... به بچه ها گفتم تعجب كردن! وقتي اين واحد و تونستم با عشريه پاس كنم با اين استاد كاري نداره... اين استاد موقع درس دادن دستش مشت بود آروز هم گير داده بود به دستش چرا مشته!! ....كلاس هم تموم شد من توي اين كلاس جزوه ننشوتم چون درسي كه داد مزخرف بود تازه جزوه قبليم هستيم... خيلي از واحدهاي دوره كارشناسي تو كارداني گزرونديم مثل اين...مثل زبان ... مثل شيوه... تا ساعت 1 بيكار بوديم با بچه ها نشستيم يه جا... كلي از پسراي اين دانشگاه عيب و ايراد گرفتيم و خنديديم.... فعلا كاري به جز اين نداريم....دختراي ترم يكي كه تو يه گروه ديگن گفتن استادي كه ساعت 1 باهاش كلاس داريم نيومد چون اينا 11 كلاس داشتن... ما هم گفتيم شايد بياد... تو همين صحبتا يه مرده اومد با موبايلش حرف ميزد كلي عصباني .... خنديديم گفتيم همينه...

كلاس ساعت 1 هم در كمال ناباوري همون مرده استادش بود... صحبت كرد در مورد نحوه تدريس و امتحان....  يه كتابو معرفي كرد گفت از اين كتاب تو طول ترم هيچ تدريسي نيمشه و خودمون بايد بخونيم و 10نمره كتبي داره... 5 نمره هم تحقيق علمي كتبي.... 5 نمره هم شفاهي... براي اين شفاهي بايد موضوعشو هفته بعد بگيم... يه موضع خاص... موضوعش آزاده اما بهتره علمي باشه و بهتر ترش اينه به كامپيوتر ربط داشته باشه... فعلا دارم در موردش فكر ميكنم....

 

غروبش هم با پاكنويس كردن جزوات و خوندن گذشت....

 

جمعه 17 مهر » اتاقمو مرتب كردم و جارو كشيدم.... كام هم باز كردم همه سيماشو در آووردم دوباره زدم اما بازم روشن نشد... با درس خوندن گذشت....

غروب هم با مامان و بابا رفتيم بيرون بستني خورديم... اينجا جاييكه بچه بوديم ميومديم... هر هفته... بستني نونيش واقعا خوشمزس...اين مدتها هميشه از شيرني سرا خريد ميكرديم اما چند هفته پيش كه مسيرمون به اينجا خورد و خريد كرديم و خورديم مزه اون موقع ها اومد زير زبونم و فعلا جمعه ها دوباره ميايم اينجا وقتي مزش مياد تو دهنم منو ميبره توي اون سالها.... بعد بستني هم رفتيم خونه مادر جون...

 

شنبه 18 مهر » صبح درس خوندم... با ايمان صحبت كردم... يه خوردم دپ بودم... چون تا آخر اين هفته بايد موضوع پنجشنبه رو پيدا كنم اما بدون كام و نت نميشه... آخه چه وقت خراب شدن بود؟

بعد از ظهر هم با مامان رفتم استخر.... از موقعي كه بينيمو عمل كردم تا حالا نرفته بودم استخر.... تو استخر كلي براي خودم ويراژ دادم بعد كه خسته شدم روي آب اونم وسط استخر رو آب خوابيده بودم يهويي يه مشتي اومد تو شكم دو متر رفتم تو آب... شانس آووردم تو بينيم آب نرفت. آخه آبش خيلي وايتكس داشت كلا ميومدي تو بوي وايتكس و به خوبي حس ميكردي... اومد بالا يه زنه ديدم آخه همچين ضربش با شدت بود و منو برد پايين فكر كرم از سقف يه چيزي پرت شده... خوبه استخر خلوت بود و 10 نفر هم تو اين قسمت نبوديم... يه چپ نگاش كردمو رفتم... چند دور شنا كردم ديدم جاي من اون وسط همچنان وايساده.... خيلي دلم خواست برم از زير پاشو بكشم!اما به خانومي خودم بخشيدمش!

كنار استخر وايساده بودم هي ميرفتم پايين پامو ميزدم به زمين ميومدم بالا كه ديدم دختر بغلي با يه خانوم وايساده دارن در مورد بيني صحبت ميكنن منم اومدم در صحبتشون شركت كردم... اين دختره 15 روز بعد من پيش همون دكتر عمل كرده بود... بينيش خوب شده بود اما بينيه من قشنگ تره.... بهم گفت صورتت جوش نزد گفتم نه چون يه محلول داشتم ميزدم اسم محلولو ازم گرفت كه بخره بعد هم بهم گفت بعد عما گونه دار شدي يا قبل عمل هم داشتي؟ گفتم قبل عمل هم داشتم .. گفت برجسته تر نشد؟ گفتم نميدونم چون من بيني زياد كار نداشت و تغييرات و به مرور ديدم به نظر خودم زياد قيافم تغيير نكرد اما يكي كه بعد مدتها منو ميبينه ميگه تغيير كردم خيلي.... اينم گفت خودش زياد تغييرو حس نكرده....

بعد استخر هم رفتم جكوزي... نيم ساعت بيشتر نبودم اما گرماش بد جوري منو گرفت و حالم بد شد نميدونم بعضي ها چطوري ميرن سونا... دوباره اومدم لبه استخر نشستم تا حالم خوب شه.... تا مامان رضايت داد كه بريم.....

وقتي كه از جكوزي اومدم لبه استخر نشسته بودم يه دختره داشت با دوستش كه تو سه متري بود صحبت ميكرد... ابتدايي يا راهنمايي بودن... ناجي اونجا هم متوجه دختره شد گفت شنا بلدي؟ دختره گفت نه گفت پس برگرد... گفت دوستم... ناجيه هم اصلا بهش توجه نكرد... دوستشم بود وسط عمق استخر... دوستش چند بار به ناحي گفت شنا بلد نيست شنا بلد نيست... ناجيه رو به اون دختره كه بود وسط عمق استخر گفت برو يه متري... گفت نميتونم... گفت شنا بلد نيستي؟ گفت نه... ناجي هم شيرجه زد و رفت اونو از وسط عمق گرفت.... دختره سه تا تخته رو گذاشت رو هم اومد وسط استخر!!! فكر كنين.... عجب شجاعي بود! فكر نميكردم اين تخته ها واقعا باعث شن كه آدم تو آب فرو نره!كلي خنديدم... آخه قيافش و حركتش خيلي خنده دار بود...

اومدم خونه مامان كار داشت و شام و من درست كردم... اينقدي خوشمزه شد اينقدي خوشمزه شد .....

شب هم دوباره كامو باز كردم.. آيدين هم اومد.... داشتم ميگفتم بايد بديم بيرون كه يهويي آيدين گفت بيتا توجه كن كليدو ميزني فنش يه استارت ميزنه.... منم گفتم ميدونم توش برق هست ام پي تري پلير و باهاش شارژ كردم... خلاصه آيدين اينقد با كليدش بازي بازي كرد تا روشن شد... كلي ذوق كردم... چون براي موضوع پنجشنبه بهش احتياج داشتم... اومدم نت يه خورده به وبلاگا سر زدم و براي بعضي ها كامنت گذاشتم بعضي ها هم خوندم اما گذاشتم فردا كامنت بزارم... دو تا سايت هم پيدا كردم شايد بتونم توشون يه چيزي پيدا كنم... يه سايتش خيلي جالبه همه موضوع هاي علمي رو دسته بندي كرده هر موضوعي انتخاب كني يه ليستي از سايتها و با توضيحات سايت بهت ميده...

 

يكشنبه 19 مهر » صبح بعد صبحانه با بهشيد صحبت كردم...دلم براي خودش و آويسا يه ذره شده.... كارمون شده هر شب قبل خواب فيلمايي كه از آويسا گرفتيم و ميشينيم ميبينيم... بعد صحبت آماده شديم و با مامان رفتيم بازار... آخه اين هفته شام خونه دايي دعوتيم و مامان گفت به مناسبت اينكه آيدا ميره كلاس اول براش يه چيزي بخره... اول خواست لوازم تحرير بگيره پشيمون شد براش يه بلوز گرفتيم...

تو ماشين هم راديو داشت در مورد روز دختر صحبت ميكرد... مامان هم گفت اينا فقط بلدن اسم بزارن اما تو دادگاه حق بامرداس... راست ميگه ها!!‌ حنا هم چند بار برام زنگ زد اما صداش نميومد.... بهش مسيج دادم رفتم خونه از خونه براش زنگ ميزنم... اومدم خونه زنگ زدم و داشت در مورد دانشگاه علمي كاربردي ميپرسيد... منم نميدونستم... شما در مورد علمي كاربردي اطلاعي ندارين؟

تو بازار يكي از بچه هاي كتابخونه كه هم دانشگاهيمم بود ديدم رشتش نقاشي بوده...اينم قبول شده اما چون رشتش نقاشيه بايد آبان امتحان عملي بده...

بعد ناهار هم به مامان گفتم براي روز دختر كادو ميگيري برام؟ مامان هم گفت جيب من جيب تو نداره!!  گفتم شايد سال بعد ازدواج كرده باشم امسال آخرين سالي باشم كه مجردم و ميتونم كادوي روز دختر بگيرم! مامان يه خورده چپ نگاه كرد و گفت چي ميخواي؟... منم گفتم هيچي...

 

بيدار شدم و اين آپ طولاني نوشتم چون ممكنه كامم الان خاموش شه و ديگه روشن نشه... بعد اين آپ ميرم توي اون سايتي كه گفتم دنبال موضع ميگردم...

 

* شايد موهامو رنگ كردم! از بس تو دانشگاه موي رنگ شده ديدم دلم يهو خواست....شايد رنگ كردم شايد!

 

اینم یه لینک خانوما بخونن جالبه

 

اينايي كه با اين رنگ نوشتم يادم رفته بود... اضافه نوشته.... موضوع تحقيق هم هچنان نامشخصه!

 

شاد شاد باشين

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت15:35توسط بیتا |