تبليغاتX
دوستانه - لباس

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
لباس
 

دوشنبه 20 مهر »  صبح با نت رفتن گذشت... موضع پيدا بشو نيست كه نيست... نميدونم شايد من دارم سخت ميگيرم كه يه موضوع تك ميخوام!! نميدونم والله هنگ كردم شديد....

 

غروب  هم كلاس داشتم... اونم متون.... با موبايلم صداشو ضبط كردم. از اول تا آخر كلاس داشتم يواشكي ميخنديدم ... حالا فكر كنين رديف دومم هم نشستم چشم استاد هم فقط رو من بود... منم خندم بگيره عمرا بتونم خودمو كنترل كنم... از چشام اينقدي اشك اومد... مثلا گفت استاد شريعتي يا مطهري (دقيقا نميدونم كدوم) گفتش كه نميشناخته اما اون زماني كه مرد مامانم شب قبلش خواب ديد كه يه شهاب سنگ به زمين برخورد كرد و فردا تي وي گفت كه اون مرده.... واي اينو گفت مردم از خنده البته ريز ريز ميخنديدم كه متوجه نشه بعد من يهويي اين اومد تو ذهنم اوصولا ميميرن اين خوابو ميبينن كه از زمين يه چيزي رفته به آسمون نه از آسمون بياد زمين.... از آسمون بياد زمين يعني تولد!! 25r30wi.gifمن به مريم كه پيشم نشسته بود گفتم مطهري گفت يا شريعتي؟ ميگه طباطبايي!! ميگم طباطبايي گفته بود الميزان كتابشه... حالا يه چيز جالب ديگم گفته در مورد منافقين و قبل انقلاب.... بعد ميگه شماها كه اون موقع نبودين يادتون بياد اما من كاملا يادمه... حالا من حساب كردم اون موقع كه اين ميگه مدرسه نميرفته.. بعد نميدونم چطوري اين خاطرات زير 7 سالشو يادشه! خداييش اين استاداي معارفي آخر خندن! ساعت 5 يواش زير لب گفتم خسته نباشيد خودمم نشنيدم نميدونم اين چطوري شنيد گفت ممنونم خسته نيستم!!

 

بعد اون اومدم خونه استقلال بازي داشت.... موقع بازي من داشتم با ايمان صحبت ميكردمinlove2.gif.... از باخت استقلال بسيار اندوهگين شدم به جاش ايمان كلي خوشحال شد!

 

سه شنبه 21 مهر » صبح رياضي... گفته بودم كه چي شد جلسه اولشو سركلاسش نبوديم.... از اول تا آخر كلاس با دهناي باز بدين صورت229.gif داشتيم به استاد نگاه ميكرديم.... اما اين پسرا خيلي احساس پرفسوري ميكنن... كتك ميخوان!!5.gif

بعد اون يه ساعت بيكار بوديم... خانم حسابدار هم اومد كتاباي پارسه رو ازم گرفت.. البته مال مريم...  يه خورده صحبت كرديم... دوباره اومدم دانشگاه تو حياطش نشسته بودم و صحبت از مسائل و چگونگي ازدواج بودكه دخترا در حال بحث و تبادل نظر بودن! يه دختره بود خيلي خوب صحبت مبكرد الان ازدواج كردس ! فكر كنم هموني باشه كه قبلا گفتم همكلاسيه مدرسم كه بعد يه هفته طلاق گرفت فكر كنما!! اما قشنگ صحبت ميكرد... بعد اون كلاس ديفرانسل.... رفتيم سر كلاس همه جا پر شده بود مجبوري رفتيم آخرين رديف ممكن نشستيم.... هيچيم نميديدم.... دوباره بچه ها با دهانهاي باز داشتن استاد و تماشا ميكردن....

يه تمرين داد نصفشو خود استاد حل كرد مابقيشو گفت ما حل كنيم اونم تو آنتراك.... ما دخترا رفتيم بيرون هوا خوري... اومديم سر كلاس استاد گفت براتون حل تمرين گزاشتم... گفت كيا حل كردن... جلل خالق! اين پسراي كلاس ما خيلي پورفسورن!129fs3867689.gif خيلي... تو آنتراك نشستن تمرين حل كردن!

بعد كلاس هم با بچه ها در مورد اينكه پنجشنبه رو تعطيل كنيم صحبت شد.... واي كه اين پسرا چقد بچه مثبتن... فكر كنم آخرشم بزنن زيرش پنجشنبه بيان سر كلاس! آهان راستي رهبر تعطيل كننده ها هم من بودم! هر اتفاقي بيوفته پنجشنبه رو نميتونم برم دانشگاه چون من برم ترورم ميكنن!

 

غروب هم دنبال تحقيق بودم.... يه خوردم رياضي خوندم...ساعت 7 به بعد بود كه آقاي مدير باهام تماس گرفت گفت ميتوني بياي شركت؟ منم الكي گفتم تازه از دانشگاه اومدم باشه فردا..... اما از موقعي زنگ زد دوباره اشتياق كار كردن بهم دست داد و كلي ذوق كردم...

 

چهارشنبه 22 مهر » صبح ساعت 8 بيدار شدم... كارامو انجام دادم ساعت 9 شد ميخواستم رياضي بخونم كه آقاي مدير زنگ زد كه برم شركت... منم آماده شدم رفتم شركت... صحبت كرد...روزايي كه وقتم آزاده و ميتونم كار كنم و ازم پرسيد... بعد ليست مشترياشو آوورد بهم نشون داد... نمايندگي چند تا محصول جديد گرفت قيمتاشو نشونم داد....قيمتاش خيلي بالاس فكر نكنم فروش بره اما خودش مثل قبل خيلي خوش خياله... دوتا ويزيتور داره... يكي پسر يكيم دختر...دختر مشهديه اما دانشجوي ساري... بعدم منو برد انبار محصول جديديا نشون داد... ديگه همين... دو ساعت منتظر بودم بگه كه شرايط منو در مورد كار قبول ميكنه يا نه اما هيچي نگفت هيچي... اينقد عصابم خورد شد منو از خونه كشوند برد اونجا ميتونست همين سوالا رو پشت تلفن بگه... فقط در آخر بهم گفت 7-8 روز ديگه بهم جواب ميده...منم الكي گفتم يه پيشنهاد كار ديگه هم دارم تصميمشو قبل از شروع برج جديد بگيره تا من كارمو از دست ندم.. اين حرفم باعث ميشه كه تصميم قطعيشو بگيره و تكليف خودش و مشخص كنه هي منو نكشونه نياره... اومدم خونه ساعت 11 شده بود و ديگه حس درس خوندن نبود.... دوباره نت گردي كردم و دنبال موضوع.....

غروب يه خورده درس خوندم بعد آماده شدم فيلم ققنوسو ديديم رفتيم خونه دايي. ...  شام اونجا دعوت بوديم.... آرشام هم موهاشو كوتاه كرد سيخ سيخ خيلي باحال شده قيافش.... بهش بگي شبيه ساسي مانكن شدي كلي ذوق ميكنه.... آيدا هم كتاباشو بهم نشون داد... چقدر تغيير كرده... منكه همون كتاب فارسي 1 و بيشتر از اين كتاباي جديد دوست دارم... بعد شام هم حكم بازي كرديم.... خيلي وقت بود بازي نكرده بودم بهم خيلي مزه داد....

 

پنجشنبه 23 مهر » صبح يه خورده انتگرال خوندم كه بتونم ديفرانسلو بفهمم.... بعد هم يه نگاهي به رياضي كردم... ايمان هم برام چند تا سايت  پيدا كردم و لينكاشو ديدم... يه موضوع براي كتبي پيدا كردم..... اما فعلا شفاهي ميخوام توش لنگم....

غروب هم دوباره برام چند تا لينك فرستاد.. يه لينكش خيلي توپ بود از توش كلي مقاله گرفتم... حالا بايد بشينم بخونم ببينم كدومش خوبه... الان فعلا سرچ كردن و بيخيال شدم و ميخوام همين مقاله ها رو بخونم ببينم كدومشون خوبه

 

 

 

زود هم آماده شديم رفتيم خونه مادر جون... 4مين سالگرد بابابزرگم بود... چه زود گذشت... انگاري ديروز بود... دم در خونه مادر جون هم مامان به بابا يادآور شد كه باز مثل ديشب از ساعت 11 نگه بريم بريم....

زنعموم هم دبي رفته بود يه خورده جنس اوورده بود و ما رفتيم نگاهي انداختيم... من فقط داشتم لوازم آرايشو ديد ميزدم...هر كي يه پوشاك ميديد ميگفت بيتا خيلي قشنگه اينو ببين... هر چيم ميگم من لباس نميخوام چون جا ندارم باز ميگن بيا اينو پرو كن اونو پرو كن... سه تا لاك خريدم يكي رو براي بهشيد گرفتم... دو تا هم سايه گرفتم... سايه هاش خيلي قشنگن...خيلي فوق العادس... خيلي47b20s0.gif .... البته يه رژ هم گرفتم پشيمون شدم پس دادم....

كيف و جعبه ادكلنش خيلي قشنگ بودن اما خودشون چندان خوشبو نبودن... قصد داشتم براي بهشيد ادكلن بگيرم اما بوهاشون جالب نبودن169.gif...

همه وقتي ديدن من سرم گرمه قسمت آرايشي هر چي پيرهن بود دادن حنا ميرفت ميپوشيد ميومد اونم بهش ميومد و اينطوري شد كه كلي خرج دست بابا و مامانش گذاشت چون همه پيرهنا رو خريد!!  البته بعد شام هم به هر مجبورم کردم برم پیرهنای حنا رو بپوشم پوشیدم همه به به گفتن چقدر قشنگن خوب شد حنا خرید همشونو وگرنه منو اغفال میکردن کلی خرج میزاشتن رو دستم برای خرید لباس

 

زنعموم با بچه هاش و خانواده خودش تفريحي رفتن تعجب كردم كه جنس براي فروختن آوورده بود... گفتش اينا رو همينطوري آووردم ببينم فروش ميرن يا نه... ميگه تصميم گرفته براي پسرش مغازه باز كنه خودش بره خريد اين باشه تو مغازه براي فروش....

بدليجات هم براي فروش بود بهش گفتم زنعمو سفيد ميووردين اخه زرد مشخصه مصنوعيه! ميگه اينا رو عموت رفته بود هند به عنوان سوغاتي براي ما آوورد نه من خوشم اومد نه دختر عموت براي همين گزاشتم براي فروش!! تقصير عموته كه خوش سليقس!

 

قبل شام هم دوباره بنده پولدار شدم...دوتا عمم با مادرجون بهم پول دادن 6.gif... عمه بزرگه هم تراول داد خوش خوشانم شد... تصميم گرفتم از الان براي ارشد بخونم كه پولدار شم دوباره!!36.gif

 

بابا هم از ساعت 10:30 داشت ميگفت بريم كه گفت بابا فردا كه تعطيله.. ساعت 11 به مامان گفت بريم مامان گفت چاييمو بخورم... ساعت 11:15 بريم؟ من : بابا دارم خيار ميخوردم.. ساعت 11:30 بريم؟ مامان : دارم ميوه ميخورم صبر كن... ساعت 11:45 بريم؟ من : بابا صبر كن اين آهنگا بلوتوث شه.... ساعت 12 بريم؟ خوب بريم ....

 

جمعه 24 شهريور» صبح بيدار شدم فتيله ديدم .... مامان از ساعت 10 داشت با زنداييم تلفني صحبت ميكرد تا 11 و خوردي.... داشت قطع ميكرد گفتم مامان نگاه كن چقدر شده ديد شده 1ساعت 17 دقيقه! فكر كنين! ساعت 11 تا 12 هم شب به شب ديدم... بعد اون اومدم اين آپ و نوشتم تا اين لحظه!

 

*هر شب بعد ديدن فيلم ققنوس تو خونه كلي بحث ميشه بين مامان و بابا! بابا طرفدار پسره و كاراشو تاييد ميكنه منو مامان طرفدار  دختره! خوب پسره خيلي مغرور بازي در اوورد... اين بحثا اينقد بالا ميگيره كه من مجبورم ميانجي گري كنم بگم بي خيال اين فيلمه!

 

 ** شهاب جان كه در مورد اسم خواهر سالومه پرسيدي... اومدم وبت كامنت بستس براي همين اينجا ميگم... تمام اسامي دوستام مستعاره براي همين.... اسم مستعاره خواهر سالومه هم ميشه سحر!

 

*** اين دختر همسايمون قضيه چت بود؟! از اصفهان اومدن و كلي راضين و از خانواده پسره كلي تعريف ميكنن! حتي تحقيق هم كردن همه نظر مثبت به اين خانواده داشتن... حالا خانواده پسره هم شنبه دارن ميان شمال براي مراسم خاستگاري و بله برون و اين حرفا... فكر ميكنم ميبينم دو خانواده چه راحت اين قضيه آشنايي چتي بچه هاشونو قبول كردن و. مراسمات چه زود داره شكل ميگيره... ايشاله خوشبخت شن چون اين دختره خيلي تو زندگيش سختي كشيده!

 

**** آويسا ملوس هم سه چرخه دار شد!

 

 

شاد باشين

+نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت9:43توسط بیتا |