تبليغاتX
دوستانه - عهد قدیمی

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوستانه

تولد یه خاطره
عهد قدیمی

 

شنبه ۲۵ مهر » صبح ریاضی خوندم... میشه گفت تا ۱۲ ریاضی خوندم....یه خوردم آنتن انداختم خونه همسایه بغلی... خانواده پسره از اصفهان اومده بودن و صداشون میومد... بعد اون هم ویکتوریا دیدم... 

بعد از ظهر هم با مامان رفتم استخر.... اتفاق خاصی نیوفتاد.... به جز اینکه ققنوس دیدم و از اول تا آخرش داشتم گریه میکردم!

 یکشنبه ۲۶ مهر » صبح با مامان رفتم بازار.... یه خاطر اینکه تولد آیناز و براش رفتیم بیرون یه لباس خریدیم... یه بلوز و شلواره و روشم یه جلیقه داره... خیلی خوشکله! بعد اون هم رفتیم بازار تره بار... اونجا مامان هم کلی خرید کرد من وظیفه این داشتم که ببرم بزارمشون تو ماشین....

ساعت ۲:۳۰ به بعد هم کمرم یه خورده درد گرفت مجبور به خوردن ایبو پروفن شدم اگه نمیخوردم و دردش بیشتر میشد این درد برام چندین روز میموند... وای به فکر کمر دردام میوفتم دلم میخواد بمیرم اما این اتفاق نیوفته!

غروب هم با ایمان بودم....

 دوشنبه ۲۷ مهر » صبح دیفرانسل خوندم... چرا اینقد فضاییه؟ حرص آدم در میاد! ساعت ۳ هم کلاس داشتم... ایندفه استاد متون زیاد چیز خنده داری نگفت ...  اما خیلی لحجه داره... خیلی... فکر کنین من خودم مازندرانیم و لهجه برای گوشم عادیه و زیاد متوجه نمیشم کلا همه شمالیا همینطورین تا یه حدی که طرف لهجه داشته باشن فکر میکنن طرفش هیچ لهجه ای نداره اما این خفن لهجه داره... خیلی باحاله... مخصوصا جای مهرش!

 

سه شنبه ۲۸ مهر » صبح ریاضی داشتم... ساعت ۷:۵۰ از خونه حرکت کردم و ساعت ۸:۱۰ سر کلاس بودم... استادش چرا اینطوریه؟ سر کلاس کلی آدم جدید دیدیم! یه پسره به استاد میگه استاد اون جلسه حضور غیاب کردین؟ گفت من اشتباهی رفتم کلاس بغلی نشسته بودم.... اینقد به استاد گیر داده بود انگاری تقصیر استاد بود.... بعد هم که سر اثبات یه قضیه استاد کلی تاکید کرد که اگه به جای یا . و بزارین یک صدم هم نمیگیرین چون اثبات غلط میشه! حالا همین پسره گیر داده بود استاد کلا نمره نمیدین استاد میگفت نه چند بار کلا گفت بعد هم گفت اصلا نمره نمیدین؟ استاد هم گفت نه داشت چون میزد بعد کلی اصلا و کلا گفتن به استاد گفت چه فرقی داره؟ استاد میگه وقتی فرق بین کلا و اصلا و نمیفهمی نبایدم فرق بین یا با و بفهمی! تا آخر استاد این پسر یه تیکه هایی مینداخت و بچه ها میخندیدن... استاد هم بد خیطش میکرد اما از رو نیمرفت! راستیتش لازم بود به همچین آدمی! چون بچه های کلاس خیلی درس خون میزنن و کلاس با سکوت سپری میشه!

وسط آنتراک ریاضی هم پسر سارویه با یه مرده که پنجشنبه اومد سر کلاس دعوا افتاد... ۱۴-۱۵ نفر پنجشنبه رفتن سر کلاس.... دخترا هم جوگیر شدن که باید ازش حمایت شه منم چون به ایمان قول دادم که دیگه سرپرستی هیچ گروهکی رو قبول نکنم از اعتراض خودداری کردم!

بعد کلاس هم من و چند تا دختره رفتیم دستشویی تا خودمونو تو آینه ببینیم دیدیم این داره تو دستشویی موهاشو درست میکنه! بهش گفتم این دستشویی خانمهاس! میره بیرون بر میگرده میگه دستشویی آقایان کجاس؟ میگم تو حیاط.... کلا شوت میزنه! تن برد هم زده بود کلاس دیفرانسیل تشکیل نمیشه کلی ذوق کردم و رفتم خونه!

ساعت ۴ هم اولین کسی که بهم روز دختر و تبریک گفت ایمان بود... نمیدونم چرا خودم یادم رفته بود!تا روز قبلش داشتم با مامان بحث میکردم سر این قضیه اما روزش که شد یادم رفت!بعد اون هم اتفاق خاصی نیافتاد... فقط اینکه از ساعت ۶ غروب شروع کردم به شام درست کردن برای اینکه قبله ساعت ۷ تموم شه.... کتف مامانم به شدت درد میکنه و نمیتونه کاری انجام بده....

 

 چهارشنبه ۲۹ مهر » صبح تا از خونه راه بیوفتم ساعت ۸ شد و تو ترافیک سنگین هم موندم برای همین ساعت ۸:۳۰ رسیدم سر کلاس... چند چهره نا آشنای دیگه هم دیدم.... خیلی جالبه که ابروهای استادت گرفته باشه اونم تابلو!! از ساعت ۱۰ تا ۱۱ هم بیکار بودم و اومدم پایین سالومه هم بود ... چون بچه های کلاس با هم اومدن بیرون سالومه گفت این پسره تو کلاس شماس؟ گفتم آره.... میگه خیلی کودنه هفته پیش به جای ریاضی اومد سر کلاس ما اونم گرافیک رایانه ای! بعد چقدم در مورد پیکسل و حرفای استاد اظهار نظر میکرد... استاد آنتراک میده میره بیرون هم برمیگرده.... بعد یه ساعت و نیم میفهمه که به جای ریاضی اومده سر کلاس گرافیک! وای ما دخترا مردیم از خنده.... حتی فکرشم خنده داره آخه اینقد آدم خنگم میشه؟ ریاضی کجا پیکسل کجا؟ کلا مشخصه داغونه....

ساعت ۱۱ هم که کلاس داشتم تا ۱ یکسره نگهمون داشت و ما رو تعطیل کرد... غروب هم که بیدار شدم کلی لباس نشسته جمع شده بود گذاشتم تو ماشین و شستم و پهنشون کردم....

 

 پنجشنبه ۳۰ مهر » صبح تا کارای آشپزخونه رو انجام بدم ساعت ۹:۳۰ شد...با اینکه مامان گفت برم آماده شم و خودش انجام میده اما اصلا دلم نیمیومد که انجام ندم و بزارم برم... برای همین ۱۰:۱۰ رسیدم ..... کلاس پر پر بدون یه صندلی خالی! یه صندلی از یه کلاس دیگه آووردم و نشستم.... چند تا دختره دیگه هم اومدن دیدن جا نیست تو سالن وایساده بودن در این ادغام کلی پسر به نشانه اعتراض و اعتصاب از کلاس منصرف شدن و رفتن تا دخترا بیان بشینن! یعنی اند جوان مردی! استاده گیج میزنه خودشم نمیفهمه چی میگه.... بعد این هم یه دو ساعت بیکار بودیم تا کلاس بعدی... امروز سه نفر ارائه داشتن... یه دختره که در مورد خون بند ناف بود میشه گفت مسلط بود بعد اون یه پسره (همونی که خیلی اظهار نظر میکنه همه بدشون میاد این شوته نه یکی دیگه تو پستای قبلی گفتم) که در مورد سیم پیچ و آرمیچر و این چیزا بود ... ارائش فوق العاده بود مثل استاد توضیح میداد اصلا هم به مطالبش نگاه نمیکرد برای خودش وایساده بود توضیح میداد یه چیز فضایی بود ... این که ارائشو داد ازش بدم میومد بدتر شد احساسم الان متنفرم چون باعث شد کلی بهم استرس دست بده و دپ بزنم! .... بعد اون هم دوتا پسر که گروهی بودن...روخونی کردن! که استاد روخونی کردن و قبول نداره ارائشون در مورد جایزه نوبل بود!قبل ارائشونم برگه پخش کردن و که در مورد ارائشون بود همه گفتن چی میخوان ارائه بدن اما ارائشون خیلی بد بود!

بعد اون هم اومدم خونه سرم خیلی درد میگرد ناهار نخوردم... خوابیدم بیدار شدم رفتم حموم بعد اون هم همسایمونو دخترش اومدن عیادت مامان.... میشه مامان بزرگ و خاله اون دختر چتیه.... گفتن دختره اینقد ساکت شده همش تو خونه نشسته... اخلاقش خیلی تغییر کرده.... از پسر با خانوادشون کلی تعریف کردن و از نظر ظاهری هم گفتن پسره خیلی خوشتیپ و خوشکله! مراسم عقدشونم ۸/۸...

اینا هم رفتن اومدم آپمو نوشتم تا زیاد نشه یادم بره....

+ آویسا یعنی آب پاک و تمیزه

 

* دوم راهنمایی که بودم یکی از بچه ها میخواست بره گرگان ..اصلیتشم گرگانی بود... برای همین بین دوستان قرار شد ۱۰ سال بعد یعنی سال ۸۸ بچه ها دوباره همدیگه رو ببینن... قرار شد روز ۸ ماه ۸ سال ۸۸ ساعت ۸ صبح پیش مدرسه.... تو جشن فارغ التحصیلی با اینکه اون دختره نبود اما بین ۵ نفر باقیمونده دوباره این عهد یادآوری شد.... حالا هفته دیگه جمعه این روزه... روزی که عهد بستیم... یادم مونده... نمیدونم برم یا نرم....فکر میکنم هیچکی نمیاد... چون اون دختره که گرگانه.. از رویا که دوست صمیمیم بود اصلا خبر ندارم از دو تا دیگم هم دورادور خبر دارم اما چند بار تو خیابون دیدمشون آدمای مغروری شدن و جواب سلام آدم هم نمیدن نه اینکه سلام کنی جواب ندنا نه اما اصلا به روی خودشون نمیارن که طرف مقابلشون و میشناسن... از یه طرف دیگم مصادف شده به جمعه... فکر نکنم برم.... هیچکی نمیاد...

 

شاد باشین

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت20:44توسط بیتا |