جمعه 1 آبان » فتیله دیدم... بعد اومدم سر وقت اتاقم.... حسابی تمیزش کردم.. یه قلک کردم که گچیه عکس خرسه این با دو تا عروسک دیگه و با اونی که وسایل آرایشمو میزارم توش بردمشون حیاط و شستم... واقعا نیاز به شستشو داشتن... بعد اون هم جارو کشیدم... میشه گفت برق افتاد
....
غروب هم اتفاق خاصی نیافتاد... جایی هم نرفتیم به خاطر وضعیت مامان...
شنبه 2 و یکشنبه 3 آبان دقیقا یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد... فقط اینکه مامان اصلا حالش خوب نبود... شنبه رفت دکتر قلبو براش اسکن قلب نوشت... دکتر هم گفت به احتمال زیاد برای اعصابشه نه قلبش... نمیدونم خدا کنه زودتر خوب شه خیلی داره درد میکشه خیلی...
دوشنبه 4 آبان » صبح دیفرانسیل خوندم...مامان هم ساعت 1 وقت اسکن داشت... با زنداییم رفت البته بابا رسوند... غروب هم که متون داشتم... ایندفه بحث در مورد وراثت و وصیت نامه و توبه بود.... اومدم خونه دیدم پریز تل کشیده و در اتاق مامان بسته بابا هم یه جورایی بغض کرده بود... مثل اینکه حال مامان خیلی بد شده بود داشت استراحت میکرد.... وقتی رفتم تو اتاقم یهویی بغضم ترکید... بعد هم شام درست کردم ... نزدیکای 7 بود که مامان اومد پایین... بی حال بود...
سه شنبه 5 آبان» صبح با مامان و بابا رفتم دانشگاه.... چون مامان وقت دوم اسکن قلب داشت.... ریاضی داشتم... سر کلاس متوجه میشم اما تمریناشو نمیتونم حل کنم... یعنی در حد همون حل کردن خودشه.... اثباتاشم کلا متوجه نمیشم! بعد ریاضی هم دیفرانسیل ... بین دو کلاس برای مامان زنگ زدم گفت اسکن نکرد و دستگاه خراب بود!... گفتم جلو جلو بشینیم... ردیف اول سمت راست پر بود رفتیم سمت چپ نشستیم... یه کیف پیش دیوار بود فکر کردیم از بچه های ساعت قبل مونده .... اما بعد پسر ساروی همکلاس اومدن گفتم جای من اینجاس منم خجالت میکشم پیش شما بشینم! ما هم صندلیمونو مثلتا یه خورده ازش دور کردیم رفت اومد گفت دیگه خجالت نمیکشه... از بس دیفرانسیل خودم دیگه برام راحت شده سر کلاس کلی جواب دادم استاد هم فکر کرد با یه نابغه طرفه از اول تا آخر منو داشت میدید.... پسر سارویه بعد یه ساعت جاشو با یه دختره عوض کردو رفت.... وسطای کلای هم همون پسر شاده اومد... تا اومد گفت استاد جلسه قبل برام غیبت زدین؟ من بودم... کلی نشون به اون نشون داد که بوده و استادو مجبور کرد موقع درس دادن براش حضور بزنه....ساعت 1:30 هم کلاسم تموم شد و اومدم خونه....
ساعت 4:30 هم حل تمرین دیفرانسیل داشتم برای همین رفتم دانشگاه... تو تاکسی هم دیدم از خانوم ویزیتور مسیج دارم که بابله... منم بهش گفتم کلاس دارم و اگه نداشتم خوشحال میشدم ببینمش.... رفتم دانشگاه فهمیدم کلاسم 5 شروع میشه... میخواستم دوباره بهش مسیج بدم که ببینمش اما نمیدونم چرا حسش نبود!
کلاس دیفرانسیل هم پسره خیلی قشنگ درس میده و واقعا خوب میفهم... هر چند دیفرانسیلو اینقد خوندم که راه افتادم اما با این حال خوب درس میده....
اومدم خونه شروع کردم به دیدن فیلم های فارسی 1.... شب هم نشستم لغت های زبان وترجمه کردم....
چهارشنبه 6 آبان » صبح ساعت 8:30 رسیدم... بچه ها باهوش شدن و به استاد گفتن که نگفته متنو ترجمه کنیم! حالا برای هفته بعد 1 و 2 باهم باید ترجمه کنیم... برای همین کلاسمون ساعت 9:30 تموم شد به جای ساعت 11! کلاس بعدی هم ساعت 11 بود... نشستیم دیدیم یه مرده اومده همه گفتن این کیه یهویی خودش گفت که اشتباه نیومدم! خودشو معرفی کرد مدیر گروهمون بود... یه خورده حرف زد و بعد گفت چون استادمون نیومد به جاش اومده و شروع کرد به درس دادن... خیلی قشنگ درس داد با استاد خودمون قابل قیاس نیست.... کلاس و هم ساعت 1 تموم کرد چون خودش کلاس داشت...
مامان هم ساعت 4 اسکن داشت... فکر اینکه دوباره حالش مثل دفعه قبل میشه بهم استرس شدیدی وارد کرد و درس هم نمیتونستم بخونم برای همین رفتم تا مشغول باشم... با اینکه تو حموم خیلی طول دادم اما بازم مامان نیومد و برای بابا زنگ زدم گفت تازه رفت تو.... منم چایی دم دادم تا اومدن یه چیزی بخورن...شام هم خودم درست کردم!
پنجشنبه 7 ابان » ساعت 8 حل تمرین اسمبلی داشتم... به پسره گفتیم اسمبلی کاری نداره به جاش ریاضی حل تمرین بزاره گفت اگه این 6نمره حل تمرین نباشه 90 % شماها میوفتین... من برای این حل تمرین گذاشتم تا شما بتونین 6 نمره منو بگیرین! بعد حل تمرین هم اسمبلی خودمون بود... ردیف دو نشستیم.... بچه ها استادو خیلی سوال پیچ و اذیت کردن... دلم براش سوخت... گناه داشت! البته خودمم چند تا سوال داشتم اما به قصد مسخره کردن نبود اما سوالای بقیه مشخص بود که دارن استادو میپیچونن.... هر استاد دیگه ای بود دلم نمیسوخت اما این مظلومه کنترل کلاس و از دست داد شبیه حموم عمومی شده بود....
کلاس بعد این هم ساعت 1 بود... سه نفر ارائه داشتن... بدک نبود... گفت هفته دیگه سمینار داره مشهد ممکنه بره و نیاد... در هر صورت گفت تن برد اعلام میکنه... راستی پنجشنبه ای که تعطیل شد هم غیبت نخوردیم... لیست و دیدم...
اومدم خونه ناهار خوردم و یه خورده دراز کشید که داییم زنگ زد... منم آماده شدم میخواستم مانتو بپوشم و که اقای مدیر زنگ زد و کلی حرف زد..دوباره ساعت کاریمو پرسید و حرفای تکراری...بابا هم منو رسوند تولد.. بهم خوش نگذشت جای خالی مامان کاملا حس میکردم برای همین یه خوده دپ بودم سه بار هم بیشتر نرقصیدم... کیک و بریدن منم اومدم خونه...به بابا زنگ زده بودم اومد دنبالم برای همین کیک نخوردم..هر چند کیک دوست ندارم اما موقعی هم که اومدم هنوز تقسیم بندی نشده بود!..اومدم خونه کارت عروسیه دختر چتیه دیدم... شعر کارتش خیلی بی معنی بود!
جمعه 8 آبان » ساعت 8:30 که بیدار شدم یادم اومد جمعس و عهد قدیمی... من که نرفتم بقیه رو نمیدونم.. دلیل نرفتنم هم این بود که دوس ندارم باهاشون دوست باشم و دوباره ببینمشون...دوستی خاله خرسه رو نمیخوام.از شخصیتشون خوشم نمیاد... این چند روز خیلی به حرکات و رفتارشون فکر کردم به شخصیتاشون جالب نبودن چیزی نبود که منو به سمت خودشون بکشونه برای همین نرفتم!
فتیله دیدم... بعد هم اومدم سراغ کامم که روشن نمیشد...کلی قاطی کردم... میخواستم مثلا ارائمو کامل کنم که این خراب شد... ساعت نزدیکای یازده بود که آقای مدیر زنگ زد وزفتم شرکت و صحبت کردیم توافق کردیم که از فردا مشغول شم اما نیمه وقت! اومدم خونه آیدین اومده بود ... بهش گفتم فردا کامو ببره تا پاورشو عوض کنن گفت میبره مغازه درست میکنه!
غروب هم داشت میرفت گفتم کامو ببره... دایی و آوا اومدن و به مامان سر زدن... منم شام درست کردم! به قول مامان میگه کدبانو شدم... ساعت 6 به بعد بود که صدای بوق ماشین و دست و آهنگ و .... عقد کنون دختر چتیه... از ساعت 8 تا 12 هم تالار بود که به خاطر وضعیت مامان نرفتیم... ساعت نزدیکای 1 بود که اومدن و تا ساعت 3 بزن بکوب داشتن و نزاشتن ما بخوابیم
...
شنبه 9 آبان » صبح رفتم شرکت... آقای مدیر شرکتو آوورده تو خونش... خونشو تخلیه کردن رفتن یه جا دیگه... طبقه پایین مامان و باباش هستن...خیلی کثیف بود خیلی... رو دیورا با مداد و مداد شمعی خط خطی... تمام گچا سوراخ سوراخ شده... روی در کنده کاری شده... آقای مدیر که رفت بیرون رفتم آشپزخونه سینکشو دیدم حالم داشت بهم میخورد
... باورم نمیشه اینا اینجا زندگی میکردن... غیر قابل باوره....
غروب هم لباس و حیاط و شستم....
یکشنیه 10 آبان » امروزم که رفتم شرکت وقتی داشتم از راه پله ها میرفتم بالا مامان آقای مدیر در واحدشون باز کرد و نیم نگاهی بهم انداخت.. بهش سلام کردم اما جوابی نشنیدم و در رو بست.... تو دلم گفتم اینا خانوادگی مشکل دارن.... رفتم بالا اقای مدیر بهم گفت آمارو دیروز کامل گرفتم...منم گفتم آره.... بهش دادم... گفت تو برگه A4 مینوشتی... منم گفتم کاری نداره وارد میکنم.... خودش دفترچه کوچولو بهم داد.... بعد هم کار داشت رفت.... منم تو برگه داشتم مینوشتم که یهویی حس کردم یکی بالاس! نمیدونم چرا اما ترسیدم... اومدم تو قسمت هالشون همونجا خودمو خم کردم تا تو اتاقو ببینیم دیدم مامان آقای مدیر... بیچاره پیرزنه... کلی داشت حرص میخورد که ببین خونه رو چیکار کردن... حالا نفس نفس هم میزد بهش میگم بفرمایین بشینین گفتم من اینجا بشینم... من وسواس دارم... خلاصه کلی نثار کرد و رفت.... خداییش من موندم واقعا اینا اینجا زندگی میکردن؟ غیر قابل باوره.... وقتی رفتم سه چهار تا عکس از درو دیوار خونه گرفتم....
آقای مدیر اومد و بهش لیست و دادم و دوباره بهم برگردوند و دوباره رفت.... منم نشستم ریاضی گسسته خوندم.... اصلا فایده نداره خوندن و نخوندش وقتی متوجه نمیشم 1000 بار هم بخونم بازم فایده نداره..... یعنی میشه قبول شم؟ خدایا ازت خواهش میکنم یه کاری کن این پسره حل تمرینشو بزاره....ساعت 12:30 به بعد هم آقای مدیر اومد... نمیتونم با کامپیوتر فعلا کار کنم... مثل اینکه ویندوزو عوض کرده و برنامم قفل سخت افزاریشو نمیشناسه در هر صورت باید سی دیش برای شناسایی پیدا شه.... آقای مدیر هم رفت دنبال سی دی بگرده منم ساعت 1 بود ازش خدا حافظی کردم تا بیام خونه...
اومدم خونه نهار خوردم و استراحت کردم رفتم بیرون... با ایمان قرار داشتم...خوش گذشت خیلی... تازه یه سوپرایز بزرگ شدم... تو یه لحظه ایمان غافلگیرم کرد... یهویی دیدم دستم انگشتره
... ذوق کردم فجیع
... با ساعتم خیلی ست شده....
اومدم خونه قوقنوس – خواهر دوست داشتنیه من – دلنوازان- ویکتوریا- شمس العماره دیدم...و بعد اومدم پشت کام برای نوشتن این آپ.
+ صبای عزیزم در مورد رابطه منو ایمان درست حدس زدی در مورد شهرامون... این حرفا مال قدیماس... بابل و ساری فرقی ندارن جفتشون مال یه استانن... فکر نکنم تو یه رابطه اینکه از کدوم شهر باشی مهم باشه مهم خودتی و طرفت....
++ ایمان گفت به خاطر کامنتهایی که میدین و ازش خبر میگیرین تشکر کنم...
** میشه گفت در حال حاضر هر چی که میخوام دارم...شریک خوب..خانواده خوب...دانشگاه و کار.... فقط یه گوشی کم دارم! گوشی مورد نظر انتخاب شد! نمیدونم الان بگیرم یا بزارم بعد امتحان ترم؟ میخوام تشویقی باشه برای معدلم! حالا ببینم میتونم تحمل کنم یا نه...
*** آویسا هم سه شنبه میاد... عزیز دل خاله راه میره
شاد باشین![]()
شب خوش

