جمعه 19 آبان» صبح هم نظافت بود.. حموم – شستن لباس و حیاط...
غروب هم با بهشد و فرزاد رفتیم خونه مادرجون...
شنبه 20 آبان » صبح و غروب شرکت بودم.. غروب و به جای دوشنبه صبح که کلاس داشتم رفتم... اتفاق خاصی تو شرکت نیافتاد... کسل کنندس.
.. تنهام...قبلنا حسابدار بود یه هم صحبت بود باهاش صحبت میکردم اما الان تنهام...
یکشنبه 19 آبان » صبح شرکت بودم... اتفاق خاصی نیافتاد... بعد شرکت هم ساعت 1 رفتم آرایشگاه
... آخرین باری که رفته بودم آرایشگاه 30 شهریور بود.. خیلی لنگه به لنگه شده بود...
غروب هم مطالب ارائمو جمع و جور کردم...
دوشنبه 20 آبان » صبح که کلاس جبرانی دیفرنسیل برای یادآوری انتگرال داشتم... ساعت 4 هم متون داشتم. چون باید میرفتم و ساختمون عمران اوندفه ازم کارت میخواستن ایندفه فقط رژ زدم با ریمل.. آرایش نکردم که شناسایی نشم
.. البته اوندفه بهم گیر ندادن اما گفتم تغییر پوشش بدم که نشناسنم!
رفتم دیدم هیچکی جلوی نگهبانی نیست اینقد حرصم در اومد... خوشبختانه کلاسمون میخوره با اذان مغرب استاد تعطیل میکنه!
اومدم خونه با فیلمهای فارسی1 سرم گرم بود
سه شنبه 21 آبان » صبح مامان و بابا ساعت 6:30 بود که رفتن... منو هم با خودشون نبردن.... سرکلاس ریاضی هم یه بار زنگ زدم بابا گفت هنوز نرفته برای آنژیو... بعد کلاس زنگ زدم بازم مامان نرفته بود... تو حیاط نشسته بودیم دیدیم براس ساختمون ما هم جلوی درمون یه تابلو گذاشتن! یه تابلو بود اما اون سمت بود بالای درمون نبود الان یه تابلو بالای در گذاشتن... اینطوری که بوش میاد این ساختمون تغییر بکن نیست! آخه مدیر گروه گفته بود سال بعد ساختمون تغییر میکنه... تو آنتراک دیفرانسیل هم برای بابا زنگ زدم گفت مامان هم چنان در انتظاره... به بابا گفتم بعد کلاس میام اما بابا گفت نه... با مامان صحبت کردم گفت اگه دیگه کلاس ندارم بیام... ساعت 2 هم کلاس تموم شد ایمان زحمت کشید اومد دنبالم منو رسوند بیمارستان... بابا هم تا رسیدم بهم گفت برگردم! به زور منو ساعت 4 برگردوندن.. مامان همچنان در نوبت آنژیو بود... ساعت 8 بستری شد و دومین نفر بود! دکتر ساعت 12:30 اومد چون دکتر مامان نبود اول بیمارای خودشو آنژیو کرد بعد بیمارای دیگه... اگه طبق نوبت انجام میداد مامان کارش تموم شده بود و شب میتونست بیاد خونه
... چون قبلس به ایمان مسیج داده بودم دوباره اومد دنبالم تا منو برسونه
... یه خورده ساری گردی کردیم بعد هم تو یه کافی شاپ قائمشهر نیم ساعتی بودیم
و منو رسوند...
ساعت 5 کلاس حل تمرین داشتم اما حسش نبود و رفتم خونه ... یه خوردم سرم درد میکرد که رفتم حموم دوش گرفتم خوب شد. اومدم هم بابا زنگ زده بود به آیدین گفت مامان آنژیو کردن.. منم زنگ زدم و با مامان صحبت کردم.. حالش خوب بود.. بهشید هم برای شام اومد پیش ما که تنها نباشیم... اینم به خاطر بابا نرفت بیمارستان... به بابا سفارش کرده بودم اگه شب مامان موندگار شد برام زنگ بزنه که فرزاد منو برسونه شب همراه بابا باشم... بابا هم زنگ زد و گفت تخت بغلیه مامان خالی شده خودش میتونه به عنوان همراه بمونه... آویسا هم کلی شیطون شد و آتیش سوزوند
... گوشیمم یه بار از دستش افتاد میشه گفت پرت شد... بعد اینکه ازش گرفتم و سیم کارت گوشیمو عوض کردم گوشیم موقع روشن کردن طول کشید و دیدم تمش عوض شد...رفتم تمشو دوباره عوض کنم دیدم هیچ کدوم از تم ها نیست..رفتم بقیه جاها رو دیدم دیدم بله کل مموریم فورمت شد!
چهارشنبه 22 آبان » احساس کردم دیشب بهشید گفت مامان و بابا برای ساعت 7:30 -8 حرکت میکنن من حساب کردم اگه اینطوری باشه پس برای ساعت 9 اینجان... برای همین ساعت 7:30 ساعت گوشیم و زنگ گذاشتم تا وقتی میان صبحانه حاضر باشه
... مامان ساعت 9 بود که زنگ زد و گفت ترخیصش برای 10 به بعد میشه منم گفتم بهشید گفت 7:30 – 8 گفت نه... حالا هر چی به بهشید میگم منکر این حرفش میشه اما من مطمئنم که اینو گفت... کلاس صبحم که زبان بود نرفتم.. چون استادش اولین جلسه گفته بود حضور غیاب نمیکنه... برای کلاس ساعت 11 رفتم.. چون دیر رسیدم طبق معمول همیشه دیر رسیدم جلوی کلاس پر بود منم جام شد ردیف یکی مونده به آخر(همیشه دیر میرسم مریم و آرزو برام جا میگرن اما فکر میکردن من نمیام چون بهشون گفته بودم شاید نیام)... صندلی چون هم صندلی ها پر بود یکی از کارمندای دانشگاه هم که خیلی متشخصه اومد پیشم نشست پشتمم آقا شاده بود با آقا نطقه!از اول تا آخر کلاس اینا در حال صحبت کردن بودن... یعنی کلافم کردن
... میخواستم با دفترم محکم بزنم فرق سرشون یعنی اعصاب زدما!
استاد هم سرما خورده بود یه بلوز کاموایی با یه سویی شرت تنش بود دکمه هاش تا آخر بسته بود بازم داشت میلرزید حالا ما هم گرممون بود پنکه روشن میکردیم این میگفت خاموش کن در و باز میکردیم میگفت سرده درو میبست.. خیلی هوا گرم بود..40 دقیقه از کلاس گذشت که یه دختر از ردیف دوم بلند شد رفتم منم انگاری سوزن رو صندلی بود مثل فنر پریدم رفتم اونجا نشستم
... کلاس هم ساعت 1 تموم شد...تو راه خونه هم مریم گفت که استاد زبان حضور غیاب کرد! اینقد حرصم در اومد هیچ وقت باخودش لیست نمی آوورد حالا که من غیبت کردم این لیست آوورده بود... به رنگ مانتو مریم هم گیر دادن بعد به نگهبانه میگه شما چه روزایی تو این ساختمونین؟ نگهبانه میگه چطور؟ مریم میگه یکی به رنگ مانتو گیر میده یکی به مدل ما بدونیم شیفتتون چطوریه که بدونیم چطوری بیایم!
نگهبانه هم خندید گفت مشخص نیست...
بعد از ظهرم 3:45 رسیدم شرکت.. یه خورده آمار گرفتم.. چون نیستم آمارم خیلی بهم میرزه برای همین هر دفه میرم باید آمار بگیرم....نزدیکای اومدنم بود که زنگ آیفون به صدا در اومد منم جواب ندادم اما چند دقیقه بعد دیدم مادر اقای مدیر اومد بالا گفت ببخشید از بنگاه اومدن... مثل اینکه میخواد خونه رو اجاره بده... بیچاره ها اومدن خونه رو دیدن از سرو وضعش تعجب کردن! مادر مدیر میگفت که گچکاری و رنگ بشه و درا عوض شه خونه نو میشه... حداقل این کارایی که گفت یه ماه طول میکشه! در ضمن آدم اول خونه رو روبراه میکنه بعد اجاره میده... دوماوقتی اینجا رو میخوان اجاره بدن چرا آقای مدیر اثات کشی کرد اومد اینجا؟ واقعا خنگه...
خونه هم اومدم با فیلمهای فارسی 1 مشغول بودم...
بابا هم صحبت کرد گفت وقتی من زندم یعنی همه کارا مامانت به عهده منه و بالعکس پس نیازی به شما نیست که میخواین خودتونو درگیر کنی برای همین نمیخواستم بیان...
حال مامان هم خوب بود دکتر گفت خدا رو شکر هیچ مشکلی نداره..
پنجشنبه 21 آبان » صبح ساعت 6:30 بیدار شدم اما خیلی خوابم میومد گفتم 5 دقیقه دیگه بخوابم که خوابیدن همانا ساعت 7 بلند شدن همان... برای همین ساعت 8:30 رسیدم سر کلاس... هر چند کلاس حل تمرینه... منم درو تند باز کردم که برم تو دیدم ووی چه این پسره یهویی پیر شد؟ کلاس اشتباه شد... عذر خواهی کردم اومدم بیرون برای آرزو مسیج دادم اما جواب نداد رفتم از مسئول مربوطه شماره کلاسو پرسیدم... کلاس ساعت 9:30 تموم شد... تا 10 آنتراک... بعد اونم یه تجمع داخل سالن شد چون کلاسمون پر بود(همون کلاسی بود که اشتباهی رفتم) استاده هم کلاس و تموم کرد هم ما رفتیم کلاس... تا 11:20 سرکلاس بودیم... این کلاسش چون بچه های ساعت بعد هم میان جمعیت زیاد میشه و شلوغ ... هر کسیم بره جلو تمرین حل کنه براش دست میزنن!ساعت 11:30 هم کلاس تعطیل کردیم...
تا یک بیکار بودیم... اول رفتیم برای خودمون نوشیدنی خریدیم.. بعد رفتم پفک خریدم...من و آرزو و مریم پفک میخوردیم و حرف میزدیم و میخندیدیم
آخرای پفک مریم رفت پفک خرید گفت ااا چرا مال تو 20% مجانی داشت مال من نداره؟ منم گفتم برو عوض کن... از من اصرار از اونم انکار کلی خندیدیم آخرش من پفک و گرفتم و رفتم عوض کردم... کلی بابت این موضوع خندیدیم
... اما پفک زیاد اومد دیگه اشتها نداشتیم... به دخترای کلاسمون تعارف میکردیم کسی میل نداشت! ساعت 1:20 هم رفتیم سر کلاس اما پفک و گذاشتیم تا یه بنده خدا بخوره... استاد نیومده بود و یکی از پسرا هم تو لپتاپش هر چی فایل پی دی اف داشت نشون داد و بچه های کلاسو سرگرم کرد... موضوع ارائه ایندفه جالب ترینش در مورد زالو درمانی بود...بعد کلاس هم دیدیم پفک و نیست و پستش از سطل زده بیرون رفتیم توش ونگاه کریدم که با محتویات انداختن یا نه...دیدیم نه خوردنش پوستشو انداخت تا بیام خونه و ناهار بخورم شد ساعت 4 خوابیدم تا 5... بیدار شدم رفتم جلو آینه دیدم زیر ابرو پره
این زنه اصلا خوب تمیز نمیکنه انگاری فقط مدل میده کار دیگه ای نمیکنه! خواستم زیر ابرومو تمیز کنم که بهشید زنگ زد گفت آویسا رو بیاره که برن بیرون؟ منم گفتم بیاره... کارم تموم نشده اینا اومدن... منم پیش آویسا بودم... ساعت 6 به بعد بود که یه عموم همراه با زنعموم اومد... اینا هم که رفتن منم مشغول آشپزی شدم... بعد شام هم برنامه ریکاوری که تو کام بود و برای گوشیم انجام دادم... البته قبلا انجام دادم اما فایلشو سیو نکردم... فایلاشو سیو اما هیچ فایلی مثلا عکسو باز نمیکرد.. آیدین هم گفت مغازه یه برنامه ریکاوری قدرتمندتر داره فردا میاره...
جمعه 22 آبان » امروز صبح موقع صبحانه فتیله دیدم یه خورده! یادش بخیر اون قدیم ندیما چقدر فتیله میدیدم!
الان وقت ندارم.... موقع صبحانه آویسا پیش من نشست و بهش صبحانه دادم.... بعد صبحانه هم اتاقا رو جارو کشیدم بهشید هم آویسا برد حموم و منم رفتم با آویسا بازی کردم تا موفق شدیم موهاشو کوتاه کنیم.... بعد اینکه از جموم اومد لباسو پشوندم و موهاشو سشوار کشیدم! دیگه تو پوشک عوض کردن و لباس پوشندنش استاد شدم! البته الان بزرگتره راحتره ... داییم هم صبح اومد به مامان سر زد... بعد اینکه رفت منم لباسا رو با حیاط شستم... حیاط شستن خیلی خستم کرد مامان گفت نمیخواد اما نمیشد هفته ای یه بار باید شسته شه... اومدم بالا ناهار بعد هم لالا.... بیدار شدم رو تخت دراز کشیده بودم که زنگ آیفون صداش در اومد... عموم آخری با خانواده اومد... مهمون آمدن تو این چند روز همانا شیرنی آوردنشون همان
... الان به تعداد خانواده های طرفین تو خونمون جعبه شیرنی هست... صحبت شده بود بابا یه حرف درستی گفت مامان که رفت برای اسکن دکتر همونجا به مامان گفت که مشکلی نداره و این دکتر بیخود آنژیو کرد.. الانم که آنژیو کرد این دکتر هم گفت مشکلی نیست فقط بی خود مامان دردو استرس و تحمل کرد بماند هزینه هم شد اما درد کتف مامان اصلا تغییری نکرده! به قول دایی مامان که اول مامان پیشش رفت گفت برای اعصابته! مامان خودش پیشنهاد کرد بره دکتر قلب...
این خانواده رفتن تو فاصله اینکه ظزفا رو جمع کنم و بشورم یه عمو دیگه با خانواده اومد...اینا هم شیرنی آووردن...من از صبح دلمو خوش کردم که این عمو بیاد زنعموم برنجک درست میکنه منم فیض میبرم دیگه شیرنی نمیخرن...بازم شیرنی خریدن ... اه اه... بهشید اینا هم تو این زمان رفتن خونه مادرشوهرش.. با محمد و حنا حباب بازی کردیم بسی کیف بردیم... اینا هم رفتن خونه جمع و جور کردم... آیدین هم یه برنامه ریکاوری از مغازش آوورد ... این خیلی بهتره... الان میبینم کلی فایل پیدا کرد... تو فاصله ساعت 8 تا الان هم با نوشتن آپ و خوردن شام و دوباره نوشتن آپ.. ریکاوری هم تموم شد رفتم سیوشون کنم دیدم از یوسر پس میخواد آیدین خان یادشون رفت بیاره... یعنی 3 ساعت بیخودی الاف بودم...
*وقت نمیکنم که بیام وباتون... الانم که اومدم پشت کام و شروع کردم به نوشتن به خاطر ریکاوری کردن بود... وقتم فعلا تو خونه پره...کارای خونه-شرکت-دانشگاه-درس خوندن..اگه وقت آزادی هم این وسطا پیدا شه یا مهمون هست یا بهشید... برای همین نمیشه بیام پشت کام... با عرض پوزش 
شادباشین
